
اشتراکی
قمر در عقرب
دوازده سالم بود که ناپدری معتادم منو با مکر و حیله داد به ارسلان، سردسته باند قاچاق دخترا !شبی که مادرش میخواست منو بفروشه فرار کردم و خدا حیدرو فرستاد تا ...
۱ رمان منتشرشده
برای ثبت امتیاز و نظر وارد شوید.
در حال بارگذاری نظرات...