1
بنام خداوند قلم
نویسنده: اسما پرهیز
مقدمه
هیچکس آنگونه که میبینی، خودش نیست.
قضاوتها میلغزند، چهرهها تغییر میکنند.
گاهی همانکه زمینت زده، ناجیات میشود...
و آنکه مرهم زخمهایت بود، خود زخمیات میکند.
باید بیدار ماند، حتی وقتی بیداری خودش کابوسیست بیپایان.
2
زندگی فقط لایهای نازک است بر عمق دردهایی که نباید دیده
شوند.
باید نقابی دوخت، آنقدر ماهرانه که حتی خودت هم فراموش کنی
پشت آن چه کسی هستی.
قدم در تاریکی بگذار...
همهچیز از همانجایی شروع شد که خیال میکردی پایان است.
اینجا اگر پناهی باشد، در پناه هیچکسان است
این داستان سرگذشت زندگیه منه، زنی تنها در میان جنگل پرهرج
و مرج زندگی؛ اگه دلت یه درام جذاب میخواد پیشنهاد میکنم این
رمانو از دست نده.
منتظر برملا شدن رازها باش جایی که حتی فکرشم نمیکنی همه
چی قراره بهم بریزه.
فصل اول : حضور دیو
3
بهارک توی بغلم میلرزید و هقهق میکرد. کنج دیوار چمباتمه
زده بودم و دخترک کوچولویم را چنان در آغوشم محصور کرده
بودم که انگار اگر رهایش کنم، فرو میریزد.مثل یک شئ گرانبها
که ترس که ترش شکستنش را داشته باشی. خیره به دیوار گچی
روبهرو ،سعی میکردم بغض تنیده در گلویم را قورت دهم تا
بیشتر از این فرو نریزم تا بهارِ زندگی ام از این بیشتر نترسد.
شب وحشتناکی را از سر گذرانده بودیم. خسرو، آن مردی که
همیشه میشناختم، نبود. مثل یک دیو سیاه آوار شده بود بر سقف
کوچک خانه امنمان. این خسرو مافنگی، تکیده و خمار، قطعاً
مردی نبود که سالها پیش با هزاران امید به او "بله" گفته بودم.
تمام بدنم زیر ضربات مشت و لگدش کوفته و دردناک شده بود.
طعم تلخ وفلزی خون خون را در دهانم ریشه دوانده بود و بوی
تند آن راه گلیویم را میبست. روی هر دو گوش کوچک بهارک رد
جراحتی ناجوانمردانه مانده بود. مردک عوضی به این طفل
4
معصوم هم رحم نکرده بود گوشوارهای کوچک مفتولی اش را
چنان وحشیانه از گوش هایش کنده بود که زخمی عمیق بر لاله
های نازک گوشش مانده بود..
خستهام. خستهتر از تمام این یازده سال زندگی مشترک. بارها و
بارها تلاش کردم خسرو را از بند این اعتیاد خانمانسوز نجات
دهم. از هیچ تلاشی دریغ نکردم. به او انگیزه زندگی دادم، با او
جنگیدم. هر بار خسرو یا فرار کرده بود یا پس از اولین روز
مرخصی دوباره به آن باتلاق برگشته بود.
فصل دوم: باور
خورشید نمنم تاریکیها را میبلعید و روشنایی چیره میشد. نور
آرام از پس پرده حریر سرک میکشید و من هم تاریکیها را پشت
سر گذاشتم. از تصمیمی که گرفتهام مطمئنم. تمام دیشب را فکر
کردم. به بهارک، به خودم، به خسرو، به پدرهایمان که ممکن بود
پیوند با تصمیم من برادریشان خدشهدار شود. اما دیگر مهم
5
نبود. برای بهارکم، این خانه و این مردی که روزی نام پدر را
یدک میکشید امن نیست. هر لحظه باید هراس داشته باشم که مبادا
آسیبی به ما برساند. آسیب؟ مگر چه کاری دیگر میتوانست از
دست او بربیاید؟ بهجز اینکه اینبار که خماری بر او مستولی شد،
با چاقویی به جان ما می افتاد یا شاید هم در خواب خفه مان
میکرد....
ساعت بیدار شدن بهارک بود. باید به مدرسه میرفت. آرام موهای
لخت و خرماییرنگش را بوسیدم و به ریزش سکهای کف سرش
نگاهی انداختم. دکتر گفته بود این بچه بر اثر اضطراب دچار
ریزش موی سکهای شده. تأکید کرده بود محیط پرورش بچه باید
آرام و به دور از تنش باشد تا موها دوباره شروع به رویش کنند.
اما با این شوک اخیر، خیلی بعید میدانم.
بهارک چشمان نمزدهاش را به من دوخت و آرام گفت: «مامان،
میشه نرم مدرسه؟» »
6
چشمان زیبایش را بوسیدم و گفتم: «نه جون دلم ، باید بری مامان
جان، یه سری کار واجب هست که باید انجامشون بدم.»
بهارک از آغوشم بیرون رفت و در حین شستن صورتش در حالی
که قطرا ت آب از صورت کوچکش چکه میکرد گفت: «لقمه خامه
و مربا میخوام، مامان.»
لبخندی به صورت مغومش پاشیدم و از جا بلند شدم. درد در مچ
پایم نفس کشیدن را برایم سخت کرد. دستم را به دیوار تکیه دادم و
نگاهی به مچ کبود پایم انداختم. شاید در خوشبینانهترین حالت در
رفته باشد. از روبهروی آیینه جاکفشی که میگذرم، نگاهم بر
صورت زن در آینه باقی میماند. خودم را نمیشناسم. گوشه
پیشانی تا انتهای چانهام متورم و کبود بود. قسمت سفید چشم راستم
یکپارچه قرمز و خونآلود بود. حالا که دقت میکنم، چشمم تار
میبیند. یقه پیراهنم پاره شده بود و شانه تا بازویم کبود و خراشیده.
7
اما درد زخمهای گوش بهارک عمیقترین دردی بود که حس
میکردم. وارد آشپزخانه کوچک آپارتمان نقلیمان میشوم و
مشغول تدارک صبحانه برای دخترکم میشوم. بعد از اینکه بهارک
سوار سرویس مدرسهاش شد، من هم حاضر شدم. به سختی و
لنگانلنگان از خانه بیرون رفتم. تا اولین دادگاه خانواده مسیر
زیادی بود، ولی باید میرفتم. دیگر تاب و تحملم تمام شده. تن و
بدنم بارها لرزیده و چه شبها که از ترس خسرو تا صبح بیدار
ماندم، مبادا بلایی در بیخبری سرمان بیاورد.
سوار تاکسی میشوم. در مسیر، موبایلم را چک میکنم. پیام
واریزی ماهانه عمو جان برای بهارک. از زمانی که خسرو
اعتیادش شدید شده بود و از کارخانه اخراجش کرده بودند، پدرش
ماهانه مبلغ قابل توجهی برای مخارج تحصیل بهارک و خورد و
خوراکمان واریز میکرد. پدرم هم هوایم را داشت. گاهی خریدی
برای خانهام میکرد، گاهی رخت و لباسی برای من و بهارک
میخرید. پیام تشکری برای عمو میفرستم و با نگاهی به کفش ها
8
و لباس هایم پوزخندی بر لبم نشست . حداقل خانه پدرم با هر
سختی که بود شرافتمندانه زندگی میکردم..
با لنگی و دردی که در مچ پایم نبض میزد، میان هیاهو ادارات و
دفتر قضایی بالاخره عریضه نویسی را پیدا کردم و با گفتن
شرایطم برای متصدی آنجا، برایم دادخواست طلاق تنظیم کرد و
با نگاهی برادرانه پیشنهاد داد برای ضرب و جرح هم به پزشکی
قانونی مراجعه کنم و شکایت دیگری هم تنظیم کنم تا زودتر به
نتیجه مطلوب برسم. نامه دادخواست را گرفتم، تلخندی روی لب
هایم نشست بالاخره کاری را کردم که از آن وحشت داشتم. باید
منتظر بمانم تا با پیامک، تاریخ دادگاه را اطلاعرسانی کنند. درد
مچ پایم کلافه ام کرده بود و هر قدمم را عذاب آور کرده بود ولی
باید میرفتم و این راه ایستگاهی برای استراحت نداشت.
به کلانتری مراجعه کردم و شکایتنامهای درباره مورد ضرب و
شتم قرار گرفتنم تنظیم کردند. نامهای به دستم میدهند که با آن به
پزشکی قانونی مراجعه کنم. به سرعت به اتاق معاینه فرستاده
9
میشوم. صورتجلسهای تنظیم میشود و ضمیمه دادخواست طلاقم
میشود.
زمان برگشتن به خانه بهارک نزدیک است. باید خود را سریعتر
برسانم. اگر درد پای آتلبستهام اجازه میداد، سرعت عملم بالاتر
میرفت و قبل از بهارک به خانه میرسیدم.
سوار اولین تاکسی دربستی میشوم. سر خیابان پیاده میشوم. تا
خانه را به سختی طی میکنم و پیش از بهارک به خانه میرسم.
برای ناهار، سیبزمینی را در قابلمه آب میگذارم تا پخته شود.
از میان لباسهایم پیراهنی با آستینهای بلند انتخاب میکنم تا
بهارک کمتر کبودیهای بدنم را ببیند. صدای زنگ در که بلند
میشود، در را باز میکنم و اندام ریز دخترکم را در آغوش
میگیرم. تنها اتصال عاشقانه من به این دنیای بیرحم، دستان
10
کوچک دخترم است. شاید اگر بهارک نبود، خیلی زودتر از اینها
دست از زندگی شسته بودم.
کنار هم کوکو سیبزمینیهای طلایی را خوردیم و بهارک
دیکتهاش را نشانم داد که سه غلط داشت. بهجای «خیلی خوب»،
معلمش در دفترش مهر «خوب»را زده بود. بهارک خجالتزده و
ناراحت بود. شانههای ظریفش را به سمت خودم کشیدم، سرش را
بوسیدم و گفتم:
«مامانجان، هیچ اشکالی نداره اگه گاهی اشتباه کنیم. مهم اینه که
سعی کنیم اشتباهاتمونو جبران کنیم. مثلاً شما به من قول میدی که
دیکته هفته بعدتو به جبران این هفته، خیلی خوب بگیری. مگه
نه؟»
11
بهارک آرام و سر به زیر نگاهم کرد و گفت«من خیلی ناراحت
بودم مامان. اصلاً متوجه نمیشدم خانم معلم چی میگه. وگرنه بلد
بودم درست بنویسم»
لبخندی بهش زدم و گفتم«تموم میشه دخترم. به زودی تموم
میشه. و ما دیگه در آرامش، باهم زندگی میکنیم»
بخش دوم– فصل سوم:دادگاه بیپناهی
یک هفته از آن شب لعنتی گذشته بود. از خسرو خبری نبود.
12
مطمئن بودم هنوز با پول گوشوارههای بهارک در خماری قوطه
ور است و یاد ما هم نمیکرد.
بهارک، دخترک قویام، انگار بیشتر آن شب وحشتناک را
فراموش کرده بود. میان بازی و مشقهای کودکانهاش غرق بود.
در حالی که مشغول رنده کردن پیاز برای ناهار بودم و اشک از
چشمانم روان بود، گوشیام لرزید. پیامکی از «عدل ایران»رسیده
بود. تاریخ، ساعت و شعبه ٔ دادگاه ثبت شده بود. لحظهای ایستادم.
حال بدی به جانم افتاد.
فکر همهچیز را کرده بودم، جز اینکه بعد از طلاق کجا بروم؟
چطور از بهارک نگهداری کنم؟ اگر حضانتش را به عمو بدهند،
چه؟ حتی تصورش مثل خنجری در قلبم بود. خسرو هیچوقت پدر
خوبی نبود، اما همین اسم هم باعث شده بود هنوز زیر سقف اش
بمانم.
13
کاش پول وکیلی را داشتم که حقم را برای حضانت دخترم از
چنگشان درآورد.
ناهار بهارک را آماده کردم و گوشی را برداشتم، رفتم در برنامه
دیوار، بخش کاریابی. هر جا تماس میگرفتم، وقتی میفهمیدند بچه
دارم، عذرم را میخواستند.
نه تحصیلات داشتم، نه تجربه. فقط یک دل پر، یک قلب
ترکخورده و دستانی که بلد بودند چطور مادری کنند، نه بیشتر.
صدای کوبیده شدن در، با همان ریتم همیشگیاش آمد. بهارک بود.
پرانرژی و خوشحال در را باز کرد. مقنعهاش را روی مبل
انداخت، مانتویش روی فرش، شلوارش روی میز. متعجب گفتم:«
بهارک خانوم! چه خبره؟ خیلی شادی.» !
با موهای بیرون زده از کش بازی کرد و گفت:«فردا قراره از
طرف مدرسه بریم شهربازی! رضایتنامه رو امضا کن، پولشم
بده مامان.»
14
با هیجان، رضایتنامه را مقابلم گذاشت و بعد از ناهار نیم
خوردش کنار سفره ناهار خوابش برد. برگه را امضا کردم، پول
را کنار آن گذاشتم و رفتم برایش پاپکورن درست کنم. در حالی
که زیر لب آهنگی زمزمه میکردم، گوشیام زنگ خورد.
پدرم بود.
گوشی را برداشتم:
-سلام بابا.
صدایش مثل پتک کوبیده شد بر روحم:
-این چه غلطیه داری میکنی؟ عموت زنگ زده، شاکیه! فکر
کردی طلاق بگیری من پناهت میدم؟ کور خوندی! شوهرتوخودت
نگه نمیداری.زن نیستی صورتتو با سیلی سرخ نگهداری زندگیتو
حفظ کنی فکر کردی طلاق بگیری فرش قرمز برات پهن میکنن؟
15
میوفتی به گدایی احمق. البته حقته! عین اون مادر
بیاصلونصبتی...دست بردار از این بی آبرویی حرف آخرمه
وگرنه ننه ات ک معلوم نیس کدوم گوریه فک کن باباتم مرده.
گوشی را پایین آوردم. اولین قطره اشک افتاد. این آدم، پدرم بود؟
قرار نبود پناه باشد؟
روی زمین آشپزخانه وا رفته نشستم. زانوهایم را بغل گرفتم.
دوباره برگشته بودم به آن روز شش سالگی، روزی که مادرم با
یک چمدان قهوهای از در خانه بیرون رفت. فقط گفت:
«نذار اذیتت کنن.»
ولی مامان من زورم نرسید اذیتم کردند، بیش از آنچه توانش را
داشتم. حالا، در آستانه ۶۲ سالگی، باز هم بیپناهم.
16
---
تمام شب را بیدار ماندم. فکر به آیندهی دخترم، مثل خوره افتاده
بود به جانم. با گرگ و میش هوا پلنک های من هم سنگین شد،
کمتر از دو ساعت بعد با صدای آلارم تلفنم از خواب پریدم،
بهارک را راهی مدرسه کردم؛ خودم هم مسیردادگاه را در پیش
گرفتم.
سالن طویل و شلوغ بود.هوای دم کرده اش نفس آدم را تنگ
میکرد. صدای هیاهو گاهی بحث به گوش میرسید و هر کسی
سرش در لاک گرفتاری خودش بود. بین جمعیت چشم چرخاندم تا
آشنایی ببینم، دو چهره آشنا قلبم را لرزاندند. پدرم و عمویم. از
خسرو خبری نبود. حتماً باز هم فراری بود.
17
دور ایستادم تا نبینندمحسی گزنده مثل گیاه پیچک سمی دورم
پیچیده بود، گلوم را میفشرد.
منشی دادگاه اسمم را خواند. برای لحظه ای نفس کشیدن یادم
رفت.چند قدمی نزدیک شدم. پدر و عمو مقابلم ایستادند. سلام
کردم.اما سلامم بی پاسخ ماند و تنها نگاهی سرد و پر از قضاوت
نصیبم شد.
وارد جلسه شدیم.
قاضی مردی جاافتاده بود. نگاهش عمیق و دقیق بود، گویا از برق
چشم ها هم میفهمید چه در مغزشان میگذرد. پرسید:
«آقای خسرو تاجی حضور دارند؟»
عمودر حالی که سبیل هایش را میجوید نیم نگاهی خشمگین حواله
من کرد و جواب داد:
18
«نه آقای قاضی، سفره. اما راضی به طلاق نیست.»
بغضم داشت میترکید،