#سرزمین_ارواح
#پارت1
فصل اول: الانِ وحشتناک
آگوست، امسال
برای مراسم ختم، هوا بیش از حد عالیه. آفتاب بیرحمانه میتابه و ابری شبیه لکهای کبود، گوشهٔ آسمون آبی جا خوش کرده؛ همین منظره هم حواسم رو از این همه آدم دور قبر پرت میکنه.
یک ابر تنها، توی آسمونی بزرگ و خالی؛ درست لنگهٔ خودم.
طنابها با غژغژ صدا میدن. کارگرها تابوت دوم رو هم ته گودال میفرستن.
نه.
دیگه نمیتونم نگاه کنم. به اون تکدرخت بلوط روی تپهٔ دوردست چشم میدوزم؛ درختی که تنها ایستاده و شاخههاش رو زیر آفتاب پهن کرده. منظرهاش قشنگه؛ برگها با نسیمی ملایم تکون میخورن و زیر نور برق میزنن. دلم یک ذره نور میخواد؛ از اون تاریکی سنگینی که تا چند لحظه پیش توی کلیسا دورم پیچیده بود، خسته شدم.
روی همون درخت زوم کن.
چند سالشه یعنی؟ صد سال؟ دویست سال؟
نمیدونم.
بوی چمن تازهکوتاهشده و خاک نمکشیده، با عطر تند و شیرین گلهای دور قبر، توی دماغم میپیچه؛ گلهایی که باد برگهاشون رو تکون میده. همهٔ اینا فقط ادای احترام به خانوادهام و تمام دنیای من هستن.
چشمم دوباره سمت آسمون میره. اون تکه ابر حالا شکل یک تمساح پشمالو رو به خودش گرفته و روی خط افق آروم سر میخوره.
بیلی! اون ابر رو ببین!
نزدیک بود برگردم و این رو بهش بگم.
خیلی نزدیک بود.
من و بیلی عاشق این بازی بودیم. همیشه توی آسمون دنبال غولها، اژدهاها و هر موجود جادویی دیگهای میگشتیم. اما اون دیگه اینجا نیست؛ درست جلوم ته یک جعبهٔ چوبیِ صیقلی خوابیده و دیگه هیچوقت با من به ابرها نگاه نمیکنه.
کشیش اوکانل وسط دعاخوندن گلوش رو صاف میکنه و همین، من رو پرت میکنه ته این واقعیت نکبتبار.
تابوت سوم، همون که از همه کوچکتره، داره پایین میره. طنابها کشیده میشن و کارگرها با احتیاط وزنش رو میگیرن.
بیلی.
دارم رفتنش رو میبینم؛ هی پایینتر میره، تا اینکه تابوت کوچیکش کنار تابوت مامان و بابا آروم میگیره.
مامان، بابا.
سه تا تابوت توی یک گودال. دوتا بزرگ، یکی کوچیک، که کنار هم گذاشتنشون.
منم باید الان کنار اونا باشم.
باید پیش اونا باشم.
کل خانوادهام، تمام کسایی که دوستشون داشتم، توی یک چشمبههمزدن پر کشیدن و رفتن.
همهشون.
دیگه نیستن.
توی تنم فقط یک حس سنگین و فلجکننده دارم. غم مثل یک پتوی خیس روی تنم افتاده و نفسم رو بند میاره؛ مثل غریبهٔ آشنایی که مدام این دوروبرها میپلکه و ازم جدا نمیشه. منم سفت بهش چسبیدم، انگار تنها چیزیه که برام مونده.
جمعیت دوروبر قبر ایستادن؛ همکارهای مامان و بابا، همسایهها، دوستها و آشناهای دور و نزدیک. اونا از همهجای شهر کانتربری اومدن اینجا.
هیچکس گریه نمیکنه.
منم اصلاً اشکی برای ریختن ندارم.
از همون لحظهای که ماجرا رو گفتن، حتی یک قطره اشک هم از چشمم نیامده.
کشیش اوکانل تیکهٔ آخر دعای تلقین رو با صدایی بم میخونه:
«همانا خاک به خاک، خاکستر به خاکستر، غبار به غبار؛ تا با امیدی استوار به رستاخیز و زندگی جاودان، به فیض پروردگارمون عیسی مسیح بپیوندن...»
کلماتش مثل سنگ توی سرم میکوبن. برای اولین بار توی کل عمرم، با خودم میگم کاش منم باوری، دینی یا خدایی داشتم. کاش توی این جهنم، ایمانی محکم داشتم و بهش پناه میبردم. اما ما هیچوقت اهل کلیسا و دین نبودیم. حالا اونا برای همیشه رفتن و تنهاشون قراره توی خاک بپوسه.
فکرم رو پس میزنم. چشمهام از شدت خشکی میسوزن.
همه سرهاشون رو پایین میاندازن و زمزمه میکنن: «آمین.»
نه.
نه.
خواهش میکنم نرید، تنهام نذارید.
پچپچهای بقیه شروع میشه:
«دختره چقدر قویه...»
«... خیلی بده، الان دیگه هیشکی رو نداره...»
«... واقعاً براش زوده...»
«چند سالشه؟ شونزده؟ هفده؟»
«حالا چی به سرش میاد؟»
«... میره پیش سرپرست قانونیاش...»
«آخی، طفلک معصوم.»
حالم از این حرفها بههم میخوره. عینک دودی بزرگم رو روی صورتم جابهجا میکنم؛ خوبیش اینه که چشمهای خشک و خونافتادهام رو میپوشونه. همهشون دارن دزدکی نگاهم میکنن؛ با همون چشمهای پر از ترحم که حالم رو بدتر میکنه. ترحم کسی رو نمیخوام؛ دلم نمیخواد جلوی چشم این همه آدم وا بدم. من دیگه نمیکشم؛ اونقدری زور برام نمونده که بخوام تظاهر کنم آدم قویای هستم.
آدمها کمکم سمت خونهٔ ما راه میافتن؛ همون ساختمان سوتوکوری که دیگه قرار نیست صدایی توش بپیچه. یک بار دیگه به تودهٔ خاکِ تازه نگاه میکنم.
دیگه از اینجا به بعد فقط خودمم و خودم. دیگه هیچچیزی برام مهم نیست.
#۱