سرزمین ارواح
خلاصه داستان
#سرزمین_ارواح #خلاصه: در یک ثانیهی لعنتی و ویرانکننده، تمام کسانی را که عاشقشان بودم از دست دادم. حالا در لندن هستم؛ زیر یک سقف با دیلن، مردی که به نوعی دایی ناتنیام به حساب میآید. تنها چیز مشترکی که میان ما مانده، همین اندوهِ «از دست دادن عزیزانم» است. این زندگی تازه، اصلاً زندگی نیست؛ عذابی غیرقابلتحمل است. البته... بهجز یک چیز، یک نفر دیگر هم اینجاست. یک پسر جوان. او نمیتواند واقعی باشد... یعنی ممکن است باشد؟ شوخ ، دوستداشتنی و جذاب است، و البته گاهی به شدت حرصدرآور! اما مرا طوری میفهمد که در تمام عمرم هیچکس نفهمیده بود. با این حال، فقط من هستم که میتوانم او را ببینم. اصلاً نفهمیدم چطور شد، اما خیلی زود ،او تمامِ فکر و ذکر و تمامِ خوابها و رویاهایم شد. فقط کاش... کاش میتوانستم لمسش کنم؛ و کاش او هم میتوانست دستش را روی ت•نم بگذارد. خدای من... یعنی من دارم عاشقِ یک روح میشوم؟
قسمتها۳ قسمت
نظرات و امتیاز
برای ثبت امتیاز و نظر وارد شوید.
در حال بارگذاری نظرات...