درگه عاشقی
★★★★★۰(۰)
زهرا غنی آبادیجانان دختری که فکر میکرد دنیا باید طبق میل اون بچرخه!
مهمونی، لباسهای خاص، زندگی آزاد و کلی خط قرمز که براش اصلاً معنی نداشت.
تا اینکه یک روز چشمش افتاد به خادم حرم امام رضا، که انگار از دنیای او نبود…
یک پسر باوقار، آرام، مغرور...
همه میگفتن: «جانان، شما دوتا اصلاً به درد هم نمیخورین!»
دوستانش مسخرهاش میکردن و خادم هم با همان فاصلهی محترمانهاش، اجازه نمیداد حتی یک قدم بهش نزدیک بشه.
اما خب… دل که منطق سرش نمیشه!
او عاشق مردی شده بود که شاید حتی حاضر نبود عاشق شدنش را باور کند.
اما مشکل اینجا بود که قرار نبود جانان به این راحتی ها بی خیالش بشود...