آوار آرزوها

عیارسنج

عیارسنج (نمونه رایگان)

آوار آرزوها

اثر زهرا مرادی

این قصه، قصه‌ی بی‌پولی است.

قصه‌ی گرفتاری و بیماری و تنگ‌دستی،

قصه‌ی فروش اعضای بدن، برای زخم‌های زندگی،

قصه‌ی دل بریدن از کسی که دوستش داری،

قصه‌ی حماقت‌ها و بی‌عقلی‌ها،

قصه‌ی بلندپروازی و طمع،

و قصه‌ی عشق… .

بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم

دستی به لباس‌های راه راه آبی سورمه‌ایی که به تنم زار می‌زدند کشیدم و آرام قدم برداشتم. بی‌رمق، بی امید، بی دل‌خوشی… .

قدم برمی‌داشتم و میان هیاهویی که در آن سالن باریک به پا شده بود، شماره‌هایی که بر سر هر یک از کابین‌های کنار هم جا خوش کرده بودند را یک به یک از نظر می‌گذراندم و به عدد هفده که رسیدم، سرم را پایین آوردم و زنی شکسته و فرتوت را آن سوی دریچه‌ی شیشه‌ای دیدم.

مادرم…

مادری که من، مویش را سفیدتر کرده بودم و کمرش را خمیده‌تر، چروک پیشانی‌اش را بیشتر و سوی چشمانش را کمتر!

عمیقاً به فکر فرو رفته و هنوز متوجه حضورم نشده بود‌.

صندلی چوبی کوچک را عقب کشیدم و مقابلش که نشستم، به خودش آمد و چشم از کنج دریچه‌ی میانمان گرفت، چادر سیاهش را کمی پیش کشید و دستش را به طرف گوشی دراز کرد. من نیز گوشی را برداشتم و صدای سراسر اندوهگینش به گوشم رسید.

- سلام مادر؛ حالت خوبه؟

آزاد کردم نفسم را، تا جانم را نگیرد غمی که در سینه‌ام جا خوش کرده بود.

- سلام مامان، خوبم، تو خوبی؟

- چه خوبی‌ای مادر؟ روزگارم سیاه شده، خوب باید باشم؟

آرنجم را روی تکیه‌گاه سنگی مقابلم گذاشتم و کلافه به صورتم دست کشیدم.

- بابا حالش چطوره؟ بهتر نشده؟

قطره اشکی از گوشه‌ی چشمش بیرون جهید، راه گونه‌ی تکیده‌اش را در پیش گرفت و سرآغازی شد، برای بارش بی‌وقفه‌ی چشمانش.

- نه؛ هنوزم صم‌بکم گوشه‌ی بیمارستان افتاده.

دوباره آه کشیدم، بر خودم لعنت فرستادم و او سر بالا گرفت و با ضجه خدا را خطاب قرار داد:

- ای خدا...، این چه مصیبتی بود؟ چه گناهی کردم که روزگارم شده عاقبت یزید؟

لبه‌ی چادری که می‌رفت از سرش بیفتد را پیش کشید و رو به من، شماتت بار ادامه داد:

- چرا این کار و کردی طاها؟ چرا هم دستی دستی خودت رو بدبخت کردی هم ما رو؟ چند بار گفتیم طاها نکن! از خر شیطون بیا پایین؟ اما گوش نکردی که نکردی و به جای نون به جون رسیدی! این شد عاقبت کارت.

اینم از روزگار من بدبخت! اون از بابات که معلوم نیست چی به سرش بیاد، اون از عسل، اینم از خودت که اینجا پشت میله‌های زندون اسیر شدی...

گوشه‌ی روسری سیاهش را به چروک‌های زیر چشمش کشید. اشک‌هایش را پاک کرد و همچنان، می‌گفت و می‌گفت و مرا بیشتر از خودم و از زمین و زمان متنفر می‌کرد.

می‌گفت و میان هجمه‌اش، گذشته برایم یادآور می‌شد و دعا کردم که ای کاش می‌شد، برای جبران خطاهایم به همان روزها برگردم.

چندباره آه کشیدم اما، دیگر سبک نشدم.

قلبم تیر کشید و شکستم برای تک تک آن‌هایی که من شکسته بودمشان.

برای مامان، برای بابا، برای عسل؛ و برای… .

نمی‌دانم چقدر گذشته بود که با احساس دستی روی شانه‌ام، تکانی خوردم و به خود که آمدم، جای مامان را پشت شیشه خالی دیدم.

- کجایی آقا؟ وقت ملاقات تموم شد، پاشو!

با هشدار مامور نگهبان، گوشی را از روی گوشم برداشتم و سر جایش به دیوار آویزان کردم.

پریشان از جا برخاستم و بی‌رمق‌تر از قبل، از میان راه‌راه پوشانی که مثل من، اسیر این چهاردیواری بودند، راهی سلولی شدم که خشت به خشتش، حماقت‌هایم را به رخم می‌کشید.

دمپایی‌های پلاستیکی آبی‌ام را از پا درآوردم. داخل شدم و به محض ورود، سعید که روی تختش دراز کشیده بود، تکانی به بدن استخوانی‌اش داد، نیم‌خیز شد و دستش را روی سینه گذاشت.

- چاکر آق طاها هم هستیم.

هاشم، مرد تنومندی که همین امروز به سلول منتقل شده بود، پاهایش را روی موکت دراز کرد و به تختش که مقابل تخت سعید بود، تکیه داد و با پوزخند سبیل‌هایش را تاب داد.

- چاکر این بچه سوسول؟!

بی‌توجه، به طرف تختم که دقیقاً روبه‌روی در بود رفتم. سعید خندید و در جایش نشست.

- اختیار داری هاشم خان، بچه سوسول چیه؟ اگه بدونی چی‌کار کرده… .

بی آنکه اهمیتی به صحبت‌هایشان بدهم دراز کشیدم.

ساعدم را روی چشمانم گذاشتم و فکر کردم که چه چیزی مرا به اینجا رساند؟

به حالا، که میان یک مشت معتاد و قاتل و خلاف‌کار سر می‌کردم؟

فکر کردم…

آنقدر فکر کردم، که به دیروز و دیروزها رسیدم و مغزم، چون فیلمی که به عقب زده باشند، رفت و رفت و به شروع نقطه‌ی انحرافم که رسید پلی شد.

بام تهران، پنج بعدازظهر!

***

زیر ترنم باران، بر فراز شهری نشسته بودم که می‌خواستم، روزی تقاص همه‌ی نداشته‌هایم را از بی‌عدالتی‌هایش بگیرم.

انگشت اشاره‌ام را به طرف آسمان‌خراش‌هایی که سر در مه فرو برده بودند، گرفتم و گفتم:

- ببین پونه، می‌خوام زندگی‌مون رو توی یکی از همین برج‌ها شروع کنیم. یه خونه برات می‌گیرم که زیبایی و بزرگیش توی خواب و رؤیا هم قفل باشه!

- باز شروع کردی طاها؟!

سر چرخاندم و نگاهم را به نگاه کلافه‌اش گره زدم.

- بده می‌خوام واست یه خونه زندگی خوب بسازم؟

- نه؛ هیچ هم بد نیست. ولی من به زندگی توی یه خونه‌ی کوچیک و نقلی، همون پایین مایین‌ها هم راضی‌ام. فقط می‌خوام که تو کنارم باشی، باور کن راضی‌ام و چیز دیگه‌ای نمی‌خوام.

لبخندی محو روی لب‌هایم نشست و به پشتی نیمکت تکیه دادم.

- من که هستم پونه خانم؛ ولی قسمت اول حرفت رو نیستم! من آدم اینجور زندگی کردن نیستم. دلم یه زندگی لوکس می‌خواد، دلم رفاه می‌خواد، دلم آرامش می‌خواد. نه اینکه از صبح تا شب سگ دو بزنم و آخرشم هیچی به هیچی!

تلخی لبخندم، کامم را زهر کرد و آهسته‌تر ادامه دادم:

- اینقدر زندگی نکردیم، که داشتن ساده‌ترین و پیش پا افتاده‌ترین امکانات، واسه من و امثال من، شده یه رویای دست نیافتنی!

آرام و متاثر لب زد:

- کیه که دلش یه زندگی خوب نخواد طاها؟ ولی وقتی پول نیست و نمی‌تونیم یه زندگی سطح بالا داشته باشیم، خب مجبوریم با چیزی که هستیم کنار بیایم.

پایم را لبه‌ی جدول مقابلم گذاشتم. دست به سینه شدم و دوباره رو به رو را نگاه کردم.

- ولی من نمی‌خوام با چیزی که هستم کنار بیام. من هدفم این زندگی نیست و به هدفم هم میرسم.

- درسته طاها، ولی اینم نمیشه که تو همه‌ی فکر و ذکرت هدفت باشه و نتونی از حالت لذت ببری. زندگیت رو بکن، در کنارش هم برای هدفت بجنگ و پیشرفت کن.

چشم از مقابل گرفتم و نگاه گذرایم از پسر و دختری که روی نیمکتی دورتر از ما نشسته و تو بغل هم فرو رفته بودند گذشت و به چشمانش که رسیدم، نفسم آه شد.

- نا امیدی! ناامیدی نمی‌ذاره که آسوده‌خاطر باشم. چیزی که تو میگی درسته پونه، ولی با وجود یه شرایط نرمال، نه حالا که شب می‌خوابیم و صبح که پا میشیم، قیمت‌ها ده برابر شده.

با این اوضاع آشفته‌ی مملکت و وجود این همه شکاف طبقاتی و تورم و بی‌عدالتی، مگه میشه حال آدم خوب باشه و بی‌خیالی طی کنیم. رسیدن به اهدافمون مثل سراب می‌مونه و هر چی بدویم بی‌فایده است و خوب می‌دونم که هر روزمون بدتر از دیروزه. ولی با این حال و با همه‌ی این ناامیدی‌ها، من نمی‌خوام و نمی‌ذارم که زندگیم اینجوری بمونه.

دو طرف پالتوی خاکستری‌اش را به هم چسباند و لحظه‌ای سکوت کرد.

- حق با توئه، ولی زندگی کردن و شاد بودن توی این شرایط اونقدرام سخت نیست. مثلاً همین الان، جای حرف زدن درباره‌ی این چیزها و اعصاب خوردی، می‌تونیم از همدیگه بگیم. راجع به بچه‌هامون حرف بزنیم، یا اینکه اسماشون رو انتخاب کنیم. هر بار با هم تنها می‌شیم همینه. پول، پول، پول!

و بی‌آنکه اجازه‌ی صحبت به من بدهد، بلافاصله پرسید:

- اصلاً بگو ببینم، من رو دوست داری؟

کامل به طرفش چرخیدم و دست راستم را از پشتی نیمکت آویزان کردم. به چشمان قهوه‌ای‌اش چشم دوختم و از خودم پرسیدم:

«دوستش دارم؟»

و جواب دادم.

«آره، معلومه که دوسش دارم!»

با لبخند و چشم‌غره منتظر بود و من در این فکر بودم، که شاید تا همین چند ماه پیش هیچ حسی به او نداشتم.

اما درست همان شبی که مامان بحث ازدواج و قضیه‌ی خواستگاری از او را پیش کشید، منی که قصد ازدواج نداشتم و تا آن زمان، به هیچ دختری فکر نکرده بودم، یک‌باره مهرش به دلم افتاد و با رضایت قلبی‌ام قبول کردم… .

- آی آقا؟ با شمام ها…؟ یه ساعته ماتت برده؛ ببینم نکنه دوستم نداری؟ هان؟

نفسم را بیرون دادم و با همه‌ی احساسم، خیره در زیبایی چشمان منتظری که هر لحظه بیشتر از قبل دلم برایشان می‌رفت، لب زدم:

- مگه میشه دوسِت نداشت، وقتی که اینقدر دوست داشتنی هستی؟!

لبخندش عمیق شد و چشمانش درخشیدند.

- همیشه کنارم باش، باشه؟

دستش را در دست فشردم، بی‌آنکه چشم از شبنم نشسته در چشمانش بردارم.

- همیشه کنارتم، قول میدم!

قول دادم...

بی‌رحمانه؛ و بی‌آنکه بدانم مردِ روی قول ایستادن نیستم!

پس از لحظاتی چشم در چشم هم بودن، دستم را آرام رها کرد. گوشی را از جیب پالتویش بیرون کشید و به ساعت نگاه کرد.

- بریم دیگه طاها، ساعت پنجه، هوا داره تاریک می‌شه.

شانه‌هایم را بی‌تفاوت بالا انداختم.

- خب بشه.

- شنیدی که بابا چی گفت! تا قبل تاریک شدن هوا باید خونه باشم.

نفسم را پر صدا بیرون دادم. نگاهی به اطراف انداختم و طوری که فقط خودش بشنود گفتم:

- من واقعاً نمی‌فهمم این پدر مادرا چه فکری پیش خودشون می‌کنن؟ اینا واقعاً فکر می‌کنن ما پسرا روزا بی‌میلی جنسی داریم و فقط شبا مرد می‌شیم؟ یه جوری میگن تا هوا تاریک نشده دخترم و برگردون، انگار مثلاً یه ساعت دیر بشه دختره شیش تا شیکم زاییده!

اسمم، شرمگین و حیرت‌زده بر زبانش جاری شد و ادامه دادم:

- دروغ میگم مگه؟ نشستیم داریم حرف می‌زنیم دیگه!

هر دو با هم خندیدیم و همان لحظه‌ با بارش باران که هر لحظه شدیدتر می‌شد، به آسمان نیلی نگاه کردیم و تصمیم به رفتن گرفتیم.

از جا برخاستیم و از میان آدم‌هایی که بعضی چون ما آرام و بعضی شتابان در حرکت بودند، دست در دست هم به راه افتادیم و دقایقی بعد، به ماشین که رسیدیم، در را باز کردم و قبل از نشستن، صدایی زنانه متوقفم کرد.

- ببخشید آقا!

برگشتم و دختری را دیدم که با فاصله مقابلم ایستاده بود. دستی به موهای بلند و رنگ شده‌اش که آزادانه زیر کلاه کاپشن نخودی‌اش رها شده بودند کشید و صدای نسبتاً ظریفش دوباره به گوش رسید.

- میشه چند لحظه گوشی‌تون رو قرض بگیرم؟

متعجب از درخواست نامعقول و بی‌مقدمه‌اش ابرو در هم کشیدم و او دست‌هایش را در هم گره زد و ادامه داد:

- گوشیم رو خونه جا گذاشتم.

بعد با برداشتن قدمی به عقب، بی‌آنکه نگاهش را از من بگیرد، نیم چرخی به طرف ماشین مدل بالایش زد و با سر به لاستیکش اشاره کرد.

- پنچر شده، می‌خوام به بابام خبر بدم.

قبل از آنکه چیزی بگویم صدای آرام پونه که ماشین را دور می‌زد و به طرفم می‌آمد، نگاهم را به سمتش کشاند.

- طاها لاستیک رو براش عوض کن.

بی‌حوصله سکوت کردم و لحن و نگاهش، هر دو ملتمسانه شدند.

- گناه داره!

سر تکان دادم و با برداشتن قدمی گفتم:

- خیلی خب، تو بشین تو ماشین خیس نشی.

با خنده سر تکان داد و من با چند گام بلند به دخترک رسیدم.

- زاپاس که دارین؟

- بله ولی مزاحم شما نمی‌شم، اگه ممکنه گوشی رو بدین.…

بی‌آنکه زیر آن باران شدید، حوصله‌ی تعارف تکه پاره کردن داشته باشم، خواستم که صندوق را بزند. با یک تشکر فوراً به طرف ماشین رفت و من، بعد از درآوردن لاستیک و ابزار، زیر بارانی که هر لحظه شدت می‌گرفت، بی‌معطلی دست به کار شدم و جک را که زیر ماشین زدم، دوباره صدایش را شنیدم.

- ببخشید می‌شه چند لحظه گوشی‌تون رو بدین؟ می‌خوام به بابام خبر بدم نگرانم نشه.

نیم‌نگاهی به طرفش انداختم و با مکث ادامه داد:

- البته اگه مایلین، اگه هم نه که…

دستم را که در جیب کاپشنم بردم، سکوت کرد و گوشی را بیرون کشیدم و بعد از باز کردن رمز و نمایش صفحه کلید، آن را به طرفش گرفتم و دوباره مشغول شدم.

از من دور شد و کمی بعد که برگشت، کنارم نشست و گوشی را به طرفم گرفت.

- بفرمایید، خیلی ممنونم.

در حالی که پیچ‌های چرخ را شل می‌کردم، نیم‌نگاهی به طرفش انداختم.

- نگه‌ش دارین لطفاً تا کارم تموم شه.

بی‌آنکه از جایش تکان بخورد، سری تکان داد و زیر سنگینی نگاهش، چرخ را روی زمین انداختم و لاستیک دیگر را برداشتم و جایگزین کردم.

دستم را به طرف آچار چرخ بردم و قبل از برداشتنش، آن را برداشت و با لبخند به طرفم گرفت.

آچار را از دستش گرفتم و مشغول بستن پیچ‌ها که شدم، خودش را به طرفم کشاند و کلاه کاپشنم را روی سرم انداخت.

- خیلی خیس شدین…

از این حرکت و نزدیکی بیش از حدش جا خوردم، متعجب نگاهش کردم و پس از لحظه‌ای مکث، با لبخند ادامه داد:

- و البته جذاب‌تر!

چهره در هم کشیدم، سرم را عقب بردم و به هیچ‌وجه از طرز نگاه و صمیمیت بی‌جایش خوشم نیامد.

بلند شدم و با پا مشغول ضربه زدن به آچار و سفت کردن پیچ‌ها شدم. او هم بلند شد و مقابلم ایستاد.

- این خانم خواهرتونن؟

نگاهم را با تاخیر از پایی که به آچار می‌کوبیدم گرفتم و به او کشاندم و تا خواستم لب باز کنم، صدای محکم پونه از پشت سرم به گوش رسید.

- نه، من نامزدشم!

کنارم ایستاد و نگاه جدی‌اش را به دخترک دوخت که لبخندش آرام در حال محو شدن بود.

نیم‌نگاهی به پونه انداختم و با برداشتن آچار و چرخ از روی زمین، آنها را توی صندوق ماشینش گذاشتم و بعد از پاسخ به تشکر سردش، با پونه به راه افتادیم و به محض نشستن توی ماشین، صدای عصبی‌اش بلند شد.

- چرا بهش نگفتی که نامزدیم؟

به طرفش سر چرخاندم و لبخند زدم.

- مگه تو گذاشتی بگم؟ خودت گفتی که!

- مطمئنی که می‌گفتی؟ پس چرا مکث کردی؟

ماشین را روشن کردم و از گوشه‌ی چشم نگاهش کردم.

- از پرروییش بدم اومد، اصلاً نمی‌خواستم جوابش رو بدم.

- ولی به نظر من باید فوراً جوابش رو می‌دادی تا روش کم می‌شد دختره‌ی پررو!

در حالی که نگاهم به رو به رو بود، ترمز دستی را خواباندم و به راه افتادم.

- روش رو که تو کم کردی دیگه!

- نمی‌دونم چرا ازش خوشم نیومد. پشیمون شدم، اصلاً کاش اصرار نمی‌کردم کمکش کنی!

خندیدم و با نگاهی به صورت سرخ و آکنده از حرصش، گونه‌اش را کشیدم.

- بی خیال بابا، حرص نخور زشت میشی ها!

با لبخندی محو چشم‌غره رفت و بی‌حرف چشم به تماشای باران دوخت… .

***

- گفتم که آقای محترم این ضامن رو قبول نمی‌کنیم، فقط بازنشسته، در ضمن دو تا ضامن نیازه. از اون گذشته با توجه به شرایطتون این وام اصلاً به شما تعلق نمی‌گیره.

نفسم را خشمگین بیرون دادم. به تندی از روی صندلی گردان مقابل پیشخوان برخاستم و فریاد زدم:

- اینارو نمی‌تونستین از اول بگین؟ بعد این همه پول خرج کردن و سر دئوندن تازه می‌گین تعلق نمی‌گیره؟ ای گِل بگیرن در این خراب شده رو که واسه چندر غاز این همه زجر میدن آدمو!

بعد به مدارکم روی پیشخوان چنگ زدم و بعد از برداشتنشان، بی‌توجه به حرف‌های متصدی بانک که عصبی صدایش را بالا برده بود، عقب‌گرد کردم و با تنه زدن به چند نفری که پشت سرم ایستاده بودند، بیرون زدم و با هزار فحش به زمین و زمان به طرف ۲۰۶ دودیِ پارک شده‌ی مقابل بانک پا تند کردم و بعد از جای گرفتن پشت فرمان، راه خانه را در پیش گرفتم و حدود نیم ساعت بعد که رسیدم، به محض باز کردن در، موجی از گرما به صورتم خورد و سر و صدای زیادی که در خانه به پا بود، مثل میخ در سرم که از درد در حال انفجار بود فرو رفت.

دایی و پونه و خواهرهایم به همراه شوهر و بچه‌هایشان، همگی بودند و در تکاپوی سفره انداختن بودند. بعد از سلامی کوتاه، از کنار نرگس و نگار، دخترهای خواهر بزرگم طیبه، که با دیس پلو و پارچ دوغ از آشپزخانه بیرون می‌آمدند گذشتم و برای تعویض لباس کلافه به طرف اتاق مشترکم با محمد رفتم. کیف مدارکم را روی میز تحریر کوچک گوشه‌ی اتاق گذاشتم و به محض چرخیدن، در باز شد و پونه خندان داخل شد. پونه که آمد تو. محمد رفت بیرون.

- سلام آقا طاها.

در حالی که کاپشنم را در می‌آوردم، لبخندزنان به طرفش رفتم.

- سلام، چطوری؟

- خوب؛ تو رو که دیدم بهتر هم شدم!

در را بستم. کاپشن مشکی‌ام را به جالباسی پشت در آویزان کردم و با یک حرکت ناگهانی، چرخیدم و پونه را بغل کردم. تقلاکنان، سعی می‌کرد خودش را عقب بکشد. هراسان سر چرخاند و با نگاهی به در آهسته لب زد:

- چیکار می‌کنی طاها؟ الان یکی میاد می‌بینتمون.

خیره تو چشم‌هاش لبخند زدم و با تاخیر جواب دادم.

- نترس، هیچکی نمیاد.

نگاهم چرخید تو زیباییِ صورتش. دلم عمیقاً می‌خواستش و نتوانستم حریفش شوم، بدای همین یک‌بار دیگر فاصله‌مان را به هیچ رساندم و بی‌آنکه چیزی به‌اش بگویم، نرمی لب‌هایش را برای اولین بار به کام کشیدم.

من با عشق و ولع می‌بوسیدم و او به سختی مقاومت می‌کرد و لحظاتی بعد بالاخره موفق شد و خودش را عقب کشید.

شال کرم رنگی که دور گردنش افتاده بود را روی موهای لخت و مشکی‌اش نشاند و رنگ‌پریده و لرزان لب زد:

- این چه کاریه طاها؟ ما که فعلاً با هم نسبتی نداریم.

یک دستم را کلافه به کمر زدم و به آهستگی او به حرف آمدم.

- ما نامزدیم پونه، قراره زنم شی!

- آره، ولی فعلاً که به هم نامحرمیم و گناهه که…

درد میگرن وحشتناکی که در آن چند لحظه به فراموشی سپرده بودمش، دوباره به مغزم هجوم آورد و عصبی از این همه محتاط بودنش، میان حرفش آمدم.

- بسه پونه، بسه!

بعد به‌اش پشت کردم و با برداشتن چند قدم، میان اتاق دوازده متری ایستادم و چهره در هم کشیدم.

- برو بیرون!

لحظاتی گذشت و صدای در را که نشنیدم، روی پاشنه‌ی پا به طرفش چرخیدم.

- مگه با تو نیستم؟ میگم برو بیرون، می‌خوام لباس عوض کنم.

چهره‌ی سرخ و گرفته از شرمش، با لبخندی ملیح و زیبا شکفت و به طرفم قدم برداشت.

- خیلی خب توام، چه بداخلاق!

مقابلم که ایستاد، لبخند او عمیق‌تر شد و اخم من پررنگ‌تر.

حسابی کفری‌‌ام کرده بود، اویی که می‌توانست آبی بر آتش وجودم شود و اعصاب متشنجم را التیام بخشد، اما مدام و در همه حال ساز مخالف میزد.

تا دوباره دهان باز کردم، روی پنجه‌ی پا بلند شد، خود را به طرفم کشاند و با ربودن بوسه‌ای از گونه‌ام، شتابان از اتاق خارج شد.

به رفتنش خیره ماندم و انحنای شیرین لب‌هایم، گره ابروانم را هم با خود باز کرد و باورم نمی‌شد که این همان پونه‌ی سختگیری بود، که اوایل نامزدی‌مان، حتی اجازه‌ی گرفتن دستانش را هم به من نمی‌داد... .

با صدای زنگ گوشی، با لبخندی که هنوز پابرجا بود چشم از سفیدیِ درِ بسته که زیر انبوهی از لباس‌های آویزان شده‌ی پشتش به سختی پیدا بود، گرفتم و گوشی را از جیب شلوارم بیرون کشیدم.

چند ثانیه‌ای به شماره‌ی ناشناس خیره ماندم و بی‌خیال جواب دادن، آن را روی میز گذاشتم. مشغول تعویض لباس شدم و قبل از بیرون رفتن، دوباره صدای گوشی برخاست و این‌بار بی‌حوصله جواب دادم.

- بله؟

- آقا طاها؟

- بله بفرمایید.

پس از لحظه‌ای مکث، صدای آرام و مردد دختر جوان، دوباره به گوش رسید.

- من سایه هستم.

ابروهایم در هم رفتند و پیش از پرسیدن سوال به جواب رسیدم.

- همونی که اون روز لاستیک ماشینم رو عوض کردین. یادتون هست؟

نفسم را بی‌صدا بیرون دادم.

- بله خاطرم هست. بفرمایید، امرتون؟

- می‌خواستم ازتون تشکر کنم.

- خواهش می‌کنم. نیازی به تشکر مجدد نیست، کاری نکردم.

- نفرمایید، واقعاً لطف بزرگی در حقم کردین. خیلی ممنونم ازتون.

کف دستم را روی پیشانیِ دردناکم گذاشتم، کلافه سکوت کردم و او که انگار متوجه شد تمایلی برای هم صحبتی با او ندارم، ادامه داد:

- من مزاحم نمیشم دیگه، خداحافظ.

سپس بی‌آنکه منتظر جواب بماند، تماس را قطع کرد.

بی اهمیت گوشی را روی میز انداختم و بیرون که رفتم، همگی دور سفره نشسته بودند و پر سر و صدا مشغول صرف نهار بودند. دایی که روی ویلچرش کنار سفره بود، با دیدنم لبخند زد. سینی غذا را از دست مامان گرفت و با سر به کنارش اشاره کرد.

- بیا دایی، بیا اینجا بشین.

به طرفش رفتم و پایین پایش، کنار پونه که سر در گریبان برده و نگاهم نمی‌کرد در راس سفره نشستم. مشغول شدم و مامان که طرف دیگر دایی نشسته بود پرسید:

- چیکار کردی طاها؟ بالاخره تونستی وام رو بگیری یا نه؟

نفسم را بیرون دادم و تکه‌ای مرغ روی بشقابم گذاشتم.

- نه، نشد. اینقدر واسه این بیست تومن بهونه آوردن که بعد این همه سگ دو زدن و پول خرج کردن، بوسیدم گذاشتمش کنار. هزار تا برو بیا و ضامن و کوفت و زهر مار خواستن، آخرم گفتن این وام بهتون تعلق نمی‌گیره.

- یعنی چی؟! خب چرا از اول نگفتن؟ مگه میشه آخه؟

نیم‌نگاهی به احمد، شوهر طیبه انداختم و در جوابش شانه بالا انداختم.

- چه میدونم والا! فعلا که شده.

دایی شانه‌ام را فشرد.

- درست می‌شه دایی، خدا بزرگه.

طیبه لقمه‌اش را قورت داد و نگاهش را در جمع چرخاند.

- نگران نباشین. شده من و طاهره طلاها و خونه زندگیمون رو بفروشیم، نمی‌ذاریم این عمل از وقتش بگذره.

با صدای بابا که راس دیگر سفره نشسته بود، سرم را بالا آوردم.

- ولش کن دیگه طاها، اگه قرار بود بدن، تا حالا داده بودن. فایده نداره. دیگه هم حرفش رو نزنین. اصلاً به فکر عمل و پول عمل برای من نباشین. بسه دیگه، غذاتون رو بخورین از دهن نیفته.

بی‌حرف سرم را پایین انداختم و مشغول صرف غذا شدم میان بگو بخند بچه‌ها و صحبت‌های بزرگ‌ترها راجع‌به گرانی‌های بی حد و حصر و صف‌های گوشت و مرغ و روغن!

- دایی؟ دایی یه جوک با حال می‌خوام بگم گوش کن.

این صدای پر از انرژی امیرعلی بود. پسر خواهرم طاهره، که همسن محمد بود و چند سالی از من کوچکتر. امیرعلی‌ای که محبوب جمع بود و همیشه در حال خنداندن دیگران.

نگاهم را از بشقاب گرفتم و به او دادم.

- همگی گوش کنین، میگن اگه فیلم ”مردی برای تمام فصول” تو ایران ساخته می‌شد، اسمش رو می‌ذاشتن "مردی برای تمام صفوف!"

پس از خودش که قاه قاه می‌خندید همگی زیر خنده زدند و من همان‌طور که قاشق را آرام در بشقاب می‌زدم، خیره و با لبخند نگاهش می‌کردم و پونه در حالی که می‌خندید، نامحسوس با آرنج به پایم زد زد و آهسته لب زد:

- تو چقدر بی‌ذوقی!

سر چرخاندم و نگاهم را از امیرعلی و خواهر کوچکترش مونا که کنارش نشسته و از خنده ریسه می‌رفتند، به او سوق دادم.

- بخند دیگه، جوک به این بامزگی!

لبخندم عمیق‌تر شد و انگشت اشاره‌ام را درست جای بوسه‌ای گذاشتم که دقایقی پیش روی گونه‌ام کاشته بود.

سرخ شد و با خنده‌ای آمیخته به شرم، سر در گریبان فرو برد و حالا من بودم که بلند می‌خندیدم… .

***

به محض برداشتن دستم از روی زنگ، در واحد به رویم باز شد و پیمان مقابلم ظاهر شد. پس از سلام و فشردن دستم، لبخند زنان کنار ایستاد و به داخل دعوتم کرد.

از چهارچوب در گذشتم و پرسیدم:

- کی رسیدی؟

پس از بسته شدن در، صدایش از پشت سرم بلند شد.

- چند ساعت پی...

حرفش هنوز تمام نشده بود، که صدای بلند جاوید از آشپزخانه به گوش رسید.

- میگم پیمان، یخچالت سه تا سور به بیابونای لم‌یزرع زده ها!

هر دو کنار اپن ایستادیم، سرش را از یخچال بیرون کشید و نگاهش روانه‌ی ما شد.

- این چه وضعشه؟

پیمان به طرف پذیرایی کوچکش رفت.

- مثل این که تازه از مسافرت برگشتم ها! اگه به این زودی سرم خراب نمی‌شدی می‌رفتم خرید.

جاوید بیرون آمد و با سلامی کوتاه، با دست به شانه‌ام زد.

- چطوری تو؟

با گفتن "بد نیستم" سوئیچش را در دستش انداختم و پس از تشکر، به طرف پیمان رفتم.

کنارش نشستم و او نیز مقابلمان، در نرمی مبل سفیدرنگ فرو رفت.

- بزار باشه اگه لازمش داری؟

دست‌هایم را پشت سرم گذاشتم و لم دادم.

- نه، مرسی.

سپس به پیمانی که مدت‌ها در تلاش بود برایم کار پیدا کند، رو کردم.

- تو چکار کردی پیمان؟ با مدیرعامل جدیدتون حرف زدی؟

دست‌هایش را بالای سرش برد و کشید و همراه با خمیازه گفت:

- این چند‌ روز رو که شهرستان بودم، الانم درگیر کارای عروسی‌ام. در اولین فرصت حتماً میگم بهش.

و بعد، انگار که چیزی یادش آمده باشد، فوراً خود را به طرف میز چوبی مقابلمان کشید.

- راستی تا یادم نرفته…

با برداشتن چند کارت از لای سررسیدی که روی میز بود، عقب برگشت و با نگاهی به نوشته‌ی پشت کارت‌ها، یکی را به طرف من گرفت و دیگری را به طرف جاوید.

- با همسران محترم تشریف بیارین، خوشحال می‌شم.

تبریک گویان کارت را باز کردم و جاوید پرسید:

- کارت دعوت تو کی به دستمون می‌رسه طاها؟

سر بلند کردم و به او که کارت را از پاکتش بیرون می‌کشید، نگاه کردم.

- والا من که فعلا شپش تو جیبم چارقاب میزنه. دستام خالی و دست خالی‌ام فقط به درد توی سر زدن می‌خوره، نه زن گرفتن.

پیمان خندید و شانه‌ام را فشرد.

- نگران نباش، اوضاع اینجوری نمی‌مونه.

جاوید نیز، حرفش را تایید کرد و من دوباره کارت را باز کردم و به نام پیمان و صبا چشم دوختم و آرام و ناخودآگاه آه کشیدم، از چشم انتظاری رسیدن روزی که برایش لحظه‌شماری می‌کردم، بی‌آنکه آهی در بساط داشته باشم… .

***

کنار مامان که مشغول صحبت با دایی و بابا و دامادهایش بود نشسته بودم و بی‌توجه به آن‌ها، نگاهم میخ پونه بود که همراه با خواهرهایم سفره‌ی شام را می‌چیدند. دیس پلو را که وسط سفره گذاشت، متوجه نگاه خیره‌ام شد، قد راست کرد و همراه با حرکت سر لب زد:

- چیه؟!

لب‌هایم کش آمدند و شانه بالا انداختم. لبخندزنان سر تکان داد، به آشپزخانه رفت و با یک دیس دیگر که برگشت و دید همچنان نگاهش می‌کنم، چشمانش درشت‌تر شدند و خندان و آرام گفت:

- چیه طاها؟

با سر به کنارم اشاره کردم.

- بیا اینجا.

دیس را روی سفره گذاشت و با چند قدم خود را به من رساند. روی مبل دونفره، با فاصله کنارم نشست و آهسته به حرف آمد.

- چیه؟ از رو بردیم اینقدر نگام کردی!

- هیچی، می‌خوام پیشم باشی.

پررنگ‌تر لبخند زد.

- آخه باید برم کمک.

نگاهی به مقابل انداختم و با اشاره به امیرعلی و نگار که ظرف‌های خورشت را روی سفره می‌چیدند گفتم:

- تموم شد دیگه. بچه ها زیادن‌ پس این همه خواهرزاده رو می‌خوام واس چی؟

با بفرماییدِ طاهره و شوهرش سهراب، که میزبانان امشب بودند، همگی برخاستند و من و پونه نیز کنار هم نشستیم. برای هردویمان برنج کشیدم، ظرف قرمه‌سبزی را برداشتم و قبل از ریختن روی برنج با صدای زنگ گوشی، آن را روی سفره برگرداندم و گوشی را از کنارم برداشتم.

همان شماره‌ی ناشناس بود و متعجب از اینکه حالا چه می‌خواهد، تماس را وصل کردم.

- بله؟

- سلام آقا طاها؛ خوب هستین؟

- سلام.

- بدموقع که مزاحم نشدم؟

- چرا اتفاقاً!

- ببخشید واقعاً! ولی می‌خواستم اگه می‌شه ببینمتون، امکانش هست؟

از گوشه‌ی چشم به پونه که حواسش جمع صحبت‌های من بود نگاهی انداختم و برای حساس نشدنش، گوشی را به گوش چپم سپردم تا صدای او را نشنود و با مکث، ادامه داد:

- خواهش می‌کنم نه نگین!

بی‌توجه به خواهشش گفتم:

- اشتباه گرفتین!

- خواهش می‌ک…

با حرصی نامحسوس میان صحبتش آمدم.

- گفتم که، اشتباه گرفتین!

سپس، بی معطلی تماس را قطع کردم.

- کی بود؟

با صدای آرام پونه، چشم از صفحه‌ی گوشی گرفتم و آن را کنارم گذاشتم.

- اشتباه گرفته بود... .

- کار پیدا نکردی دایی؟

با صدای بلند دایی، که کمی آنطرف‌تر روی ویلچر نشسته و مشغول خوردن شام بود، سرم را به طرفش چرخاندم.

- نه بابا دایی کار کجا بود؟ یه ساله کل تهرون رو زیر پا گذاشتم، انگار نه انگار، بیکاری بیداد می‌کنه.

صدای غمگین پونه بلند شد.

- پس چی کار کرد دوستت؟ مگه قرار نبود با مدیرشون حرف بزنه؟

- فعلا مشغول برگزاری مراسم عروسیشه.

با صدای بابا، سرم را به طرف دیگر سفره چرخاندم.

- یعنی این همه درس خوندی، هیچی به هیچی؟!

- بابا الان دکتر و مهندسه که تو خیابون ریخته و از سر بیکاری دارن مسافرکشی و کارگری می‌کنن، منم یکیش. اوضاع خرابه، خراب که چه عرض کنم، افتضاحه!

نفسم را بیرون دادم و برای اینکه بحثی که از آن متنفر بودم را عوض کنم، بی‌توجه به صحبت‌های جمع که شروع کرده و اوضاع سیاسی و اقتصادی مملکت را تحلیل می‌کردند، لقمه‌ای به دهان گذاشتم و آهسته کنار گوش پونه گفتم:

- راستی پنجشنبه شب عروسی دعوتیم.

لقمه‌اش را قورت داد و خوشحال به طرفم سر چرخاند.

- واقعاً؟!

سر تکان دادم و پرسید:

- عروسی کی؟

- پیمان دیگه! کارت دعوت هم داده.

چشمک زدم و آهسته ادامه دادم:

- آقای طاها یوسفی و همسر محترم.

خندید و با شادی خیره در چشمانم لب زد:

- آقای طاها و همسر محترم.

- چیه؟ توام مثل من باورت نمی‌شه؟

نمکدان بلور کوچک را برداشتم و طبق عادت همیشه‌ام، مشغول پاشیدن بی‌رویه‌ی نمک روی غذایم شدم.

- منم دیدمش کلی ذوق کردم. باورم نمی‌شد که دیگه واسه خودم خانواده دارم.

خندیدم و دوباره نگاهش کردم.

- میگم یه وقت زشت نباشه این همه ندید بدیدیم؟! ها؟ طبیعیه به نظرت؟

خندید و مثل همیشه نمکدان را به زور از دستم گرفت و از من دورش کرد. آنی بعد ذوق‌زده کف دست‌هایش را به هم سایید.

- وای طاها کاش زودتر پنجشنبه بیاد!

نامحسوس چشمک زدم.

- تا چشم به هم بزنی پنجشنبه هم رسیده.

سر تکان داد و با خنده‌ی عمیق و پر از ذوقش چشم از من گرفت و مشغول خوردن شام شدیم… .

***

پیش از پیچیدن در کوچه، با صدای بوق ماشین شاسی بلند مشکی‌ای که کنارم در حرکت بود، چرخیدم و کنارم ترمز کرد.

شیشه که پایین کشیده شد. نگاهم متعجب شد و او لبخند روی لب نشاند و سلام کرد. جوابی که نشنید، گفت:

- میشه با هم حرف بزنیم؟

قدمی به جلو برداشتم و با نگاهی به اطراف و آدم‌هایی که در آن هنگامه‌ی غروب راه خانه‌هایشان را در پیش گرفته بودند، درحالیکه که سعی در کنترل صدایم داشتم به حرف آمدم.

- شما اینجا چیکار می‌کنین خانم؟ چی از جون من می‌خواین؟

موهای رها و بلندش را پشت گوش زد.

- من فقط می‌خوام باهاتون حرف بزنم. خواهش می‌کنم.

- من هیچ حرفی با شما ندارم خانم، بسلامت!

عقب کشیدم و قدم اولم به دوم نرسیده، صدای بلندش به گوش رسید.

- من اون روز شما رو تا اینجا تعقیب کردم. می‌دونم دنبال کاری.

ایستادم و به طرفش چرخیدم.

- می‌دونم وضع مالی خوبی ندارین. فقط می‌خوام کمکت کنم، همین!

چند قدم رفته را برگشتم. دستم را مشت کردم و لبه‌ی پنجره‌ی ماشینش گذاشتم.

- شما بیجا کردی من رو تعقیب کردی. نیازی هم به کمک شما ندارم. یه بار دیگه هم مزاحم بشین، ازتون شکایت می‌کنم!

سپس، پیش از آنکه به او اجازه‌ی صحبت بدهم، فوراً دور شدم و کلافه از مزاحمت‌هایش، میان اذانی که از مسجد محل به گوش می‌رسید، و زیر بارانی که نم‌نم می‌بارید، راه خانه را در پیش گرفتم.

***

پس از تبریک و روبوسی با پیمان، کنار او و جاوید ایستادم. نگاهم را از پونه که به همراه رویا زن جاوید مشغول صحبت با عروس بودند به پیمان کشاندم و دختری، که سراسیمه آمد و کنارش ایستاد.

- پیمان*؟ هستی* و سپهر* دارن میان.

(پیمان، هستی و سپهر؛ شخصیت‌های رمان "خیره در چشمان رویاها")

پیمان رد نگاه دختر را گرفت و از میان آن همه شلوغی به در سالن رسید. آنجا که پسری آراسته و قد بلند در کنار دختری که بی‌شباهت به پیمان و خانواده‌اش نبود ایستاده بودند و با بزرگترهایی که برای خوش‌آمدگویی کنار در ایستاده بودند صحبت می‌کردند.

نگاهم را بین‌شان چرخاندم و پیمان، با خونسردی رو به دختری که گمان می‌کردم خواهرش باشد گفت:

- خیلی خب پری، نگران نباش.

پری دستی به موهای فر و پرپشت خرمایی رنگش کشید. لبخندی دلگرم کننده زد و با تکان سر، مجدداً به پیست رقص پیوست و همان حین، صدای جاوید میان آن حجم از هیاهو و موزیک تند به گوشم رسید.

- ببینم پیمان، این همون دختر عموته که قبلاً زنت بوده؟

پیمان، دستی به ریش کم پشت خرمایی‌اش کشید و عاقل اندر سفیه نگاهش کرد و من به شانه‌اش زدم.

- آره خب، همونه. حالا حتما باید جار بزنی؟

- چتونه بابا؟ دوست داشتم ببینمش خواستم ببینم اینه یا نه، همین.

و قبل از آنکه چیزی بگوییم بی مکث ادامه داد:

- میگم صبا می‌دونه؟ بد نشه یه وقت؟

پیمان لبخندزنان شانه‌اش را گرفت و آرام به عقب هولش داد.

- آره بهش گفتم. نگران نباش، حالا هم برو بشین.

دست پونه را گرفتم و قدمی برداشتم.

- بیا جاوید، بریم بشینیم.

لبه‌ی کت مشکی‌اش را گرفت و همراه با چشمکی ریز، لب زد:

- تو برو منم میام الان.

بی‌تفاوت نگاهم را گرفتم و با چند قدم، پشت میز گردی که همان نزدیکی و روبه‌روی جایگاه عروس و داماد بود نشستیم. نیم‌نگاهی به پیمان که با لبخند مشغول صحبت با سپهر و هستی بود انداختم و سپس، به پونه که اطراف را می‌کاوید چشم دوختم. به صورت زیبا اما بی آرایش و قهواه‌ای چشمانی، که شال زرد رنگش آن‌ها را روشن‌تر و زیبا‌تر کرده بود.

متوجه نگاه خیره‌ام که شد، چشمانم را نشانه رفت. لب‌هایش کش آمدند و چال زیبای کنج لبش عمیق‌تر شد و سرش را سوالی تکان داد.

کامل به طرفش چرخیدم. دستم را روی میز گذاشتم و دست دیگرم را هم از پشتی صندلی آویزان کردم و پرسیدم:

- راستی، تو چرا هیچ‌وقت آرایش نمی‌کنی؟

لبخندش محو شد. با مکث دستی به موهای خوش حالت مشکی‌اش کشید و لحن پر از تردیدش به گوش رسید.

- زشتم؟

لبخند زدم.

- نه! کی گفته زشتی. خیلی هم خوشگلی.

لبخند به لب‌های گوشت‌آلود و زیبایش بازگشت.

- خب پس چی میگی؟

- دوست دارم یه کم آرایش کنی خب، رژ بزنی…

دستم را پشت پلکم گذاشتم.

- این رنگا چیه که اینجا می‌زنن؟

دلبرانه خندید.

- سایه چشم.

- آره آره، از اونا بزنی…، چه می‌دونم خلاصه دوست دارم یه کم آرایش کنی دیگه.

خنده‌اش بلندتر شد.

- چشم، بعد عروسی حتما!

چشم‌غره رفتم و با لبخند به حرف آمد.

- آخه می‌دونی که بابا زیاد از این کارا خوشش نمیاد.

- من شوهرتم، من باید خوشم بیاد، که میاد.

و بلافاصله ادامه دادم:

- البته آرایش خیلی غلیظم دوست ندارم ها…، بنظرم مثل دلقک میشن بعضی‌ها با آرایش زیاد. فقط ملایم!

لبخندش آغشته به لذت شد و چشمانش مملو از عشق.

- چشم، تو جون بخواه!

خود را به طرفش کشاندم و درست مقابل صورتش لب زدم:

- جونت سلامت عزیزد…

حرفم هنوز به پایان نرسیده، لبخندش جمع شد و چهره در هم کشید.

- طاها تو باز سیگار کشیدی؟

بدون جواب و با لبخندی محو نگاهش کردم.

- نگو نه که بوی سیگارت بیشتر از عطرت به مشام می‌رسه.

لب‌هایش تکان خوردند و قبل از شنیدن صدایش، آرام به حرف آمدم.

- آره می‌کشم. تفریحی؛ هر وقت هوس کنم. فقط لطفا هر بار بهم گیر نده، باشه؟

عصبی‌تر از قبل گفت:

- همه چی از همین تفریحی شروع می‌شه دیگه، ببینم طاها، تو زیاد تو قید و بند اخلاق‌های خانوادگیمون نیستی، نکنه نجسی هم می‌خوری و من خبر ندارم؟ ها؟

بلند خندیدم.

- نجسی چیه پونه؟ چرا مثل پیرزن‌ها حرف می‌زنی؟

چشم‌غره رفت و خندان ادامه دادم:

- نه، اهلش نیستم، خیالت راحت! تنها خلافم همین سیگاره، اونم تفریحی.

- تفریحیش رو هم بذار کنار، باشه؟

دستش را در دست فشردم و خیره به چشمانش گفتم:

- تفریحیشم می‌ذارم کنار!

آسوده‌خاطر لبخند زد. دستش را گرم‌تر فشردم و با هم و پر از امید با هم بودن، چشم به جمعیتی دوختیم که شادی کنان، در میانه‌ی سالن در حال پابکوبی بودند… .

***

با صدای مامان که برای چندمین بار صدایم می‌زد، چشم از تلویزیون که در حال پخش مسابقه‌ی فوتبال بود و به جاهای حساسش رسیده بود گرفتم. سرم را از روی بالش برداشتم و بی‌آنکه کامل برخیزم روی ساعدم تکیه دادم و به طرف او و بابا که پشت سرم نشسته بودند چرخیدم.

- بله مامان، چیه؟

با حرص لیوان چای را از سینی برداشت و به طرفم گرفت.

- اصلا گوش می‌کنی ببینی من چی میگم؟

صاف نشستم و لیوان را گرفتم.

- جانم؟ چیه، چی میگی؟

لیوانی دیگر به طرفم گرفت.

- اینو بده داداشت.

لیوان را مقابل محمد که با فاصله کنارم دراز کشیده و مشغول تماشای تلویزیون بود گذاشتم و مامان ادامه داد:

- میگم پنجشنبه‌ی آینده بریم خونه‌ی داییت و تاریخ عقد رو مشخص کنیم.

قندان را پیش کشیدم و قند کوچکی برداشتم.

- باشه.

دوباره به تلویزیون چشم دوختم و این‌بار با صدای بابا سر چرخاندم.

- من که میگم عقد دوازدهم ماه آینده باشه‌. روز میلاد پیامبره، نظرت چیه طاها؟

سر تکان دادم و دوباره نگاهم را به تلویزیون کشاندم و جرعه‌ای چای نوشیدم.

- خوبه، باشه.

- یه عقد جمع و جور می‌گیرین، تا انشالله پول دستت بیاد واسه عروسی. فقط باید هرجور شده کار پیدا کنی. دختر مردم به امید تو میاد تو این خونه. بخور و بخواب و تنبلی دیگه تعطیله!

با حرص سری تکان دادم و مامان لیوان خالی چای‌اش را روی سینی گذاشت.

- وا…! بچه‌ام کی تنبلی کرده بیچاره؟ بیکار ننشسته که، کارم پیدا می‌کنه انشالله.

مامان می‌گفت و من، دندان روی جگر گذاشته بودم تا مثل همیشه بحث نکنم و جوابش را ندهم.

با صدای زنگ گوشی آن را از کنار بالش برداشتم. به شماره‌ی ناشناس، اما آشنایش چشم دوختم و عصبی تماس را رد کردم.

به تلویزیون چشم دوختم و لحظاتی بعد با صدای زنگ پیام، گوشی را برداشتم و قبل از کنار گذاشتنش چشمم به خط اولش که روی صفحه خودنمایی می‌کرد افتاد.

” بابام برات کار پیدا کرده، اگه هنوز دنبال…”

پیام را کامل باز کردم و کنجکاو شروع به خواندن کردم.

” بابام برات کار پیدا کرده، اگه هنوز دنبال کار می‌گردی بیا به آدرسی که برات می‌فرستم. منتظرتم. ”

جوابش را ندادم اما، از آن لحظه تا صبح فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که پس از آن همه در به دری و به دنبال کار گشتن، بد نبود که برای بخت آزمایی سری هم به آنجا میزدم… .

***

نگاهم، دور تا دور کافی‌شاپ نسبتاً خلوت را کاوید و روی او که پشت میزی در کنج سمت چپ سالن کم نور به انتظار نشسته بود، ثابت ماند و به محض دیدنم، خندید و دست تکان داد.

به طرفش قدم برداشتم و مقابلش که ایستادم، از جا برخاست. سلام کنان، دستش را به طرفم دراز کرد. تا قبل از وجود پونه در زندگی‌ام، شاید دست دادن با دختری دیگر برایم مهم نبود اما با وجود پونه این کار برایم غیرممکن شده بود، مخصوصا اینکه کاملاً به روحیات و حساسیت‌هایش پی برده بودم. چشم از دست و ناخن‌های بلند و رنگی‌اش گرفتم و با لبخند دستش را پس کشید و پس تشکر برای پذیرفتن دعوتش، به نشستن دعوتم کرد و منو را به طرفم گرفت.

- هر چی میل دارین انتخاب کنین لطفا!

منو را باز کردم و پس از لحظاتی خیره شدن به آن، بی‌آنکه حتی آن را خوانده باشم، کلافه بستمش و به او نگاه کردم.

- چیزی میل ندارم خانم، لطفاً برین سر اصل مطلب. گفتین برام کار پیدا کردین!

او نیز منو را روی میز گذاشت. موهای قهوه‌ای‌اش را که نیم بیشترشان آزادانه روی صورتش افتاده بودند را پشت گوش زد.

- آره، کار پیدا کردم.

به پشتی صندلی تکیه دادم و دست به سینه شدم.

- خب؟ چه کاریه؟

سرش را به طرفی چرخاند. حواسش به من نبود. رد نگاهش را گرفتم و به پسر و دختری که عاشقانه پشت میز بغلی‌مان در آغوش هم فرورفته بودند رسیدم.

لحظه‌ای بعد نگاهم کرد و بی‌توجه به سؤالم پرسید:

- شما به عشق در یک نگاه اعتقاد دارین؟

نیم‌نگاهی دیگر به پسر و دختر انداختم و لب زدم:

- نه؛ یعنی نمی‌دونم.

فنجان سیاهی که در دست داشت را روی میز گذاشت و به آن خیره شد.

- ولی من اعتقاد دارم!

نفسم را بیرون دادم و بی‌توجه گفتم:

- گفتین برام کار پیدا کردین!

جرعه‌ای دیگر از قهوه‌اش را نوشید و دوباره نگاهش را به من کشاند.

- بابام نمایشگاه ماشین داره، ولی وقت رسیدگی بهش رو نداره. الان هم با کسی که اونجا کار می‌کرد به هم زده و داره دنبال یکی دیگه می‌گرده و من تو رو معرفی کردم.

طرح پوزخند روی لب‌هایم نشست.

- یعنی بیام پادوی بابای تو بشم؟

هول شد و فوراً جواب داد:

- نه نه! اشتباه نکن، اونجا رو کامل در اختیارت قرار میده. نمایشگاه ماشین خارجیه و مطمئن باش درآمدت چندبرابر هر کار دیگه است.

نگاهی از پنجره‌ی تمام قد کافه به هوای گرفته و بارانی بیرون انداخت و ادامه داد:

- بابام تاجره. یه پاش ایرانه، یه پاش خارج. نمی‌رسه اونجا رو اداره کنه و کامل به تو می‌سپرتش.

- چرا بابات باید قبول کنه و اون همه سرمایه رو بسپره به من و ماهی چند میلیون، اونم بیشتر از حقم بهم حقوق بده.

نفسش را بی‌صدا بیرون داد.

- چون اونجا درواقع مال منه و بابام هم روی حرف من حرف نمیزنه!

فکر کردم که در این اوضاع نابسامان، بهتر از این موقعیت برایم فراهم نمی‌شد. هم کار راحتی بود، هم حقوقش زیاد بود و برای شروع زندگی خوب بود. درواقع خوب که نه، فوق‌العاده بود…؛ هرچند، نمی‌دانم چرا دلم قرص نمی‌شد.

کمی خم شدم و ساعد هردو دستم را روی میز چوبی گذاشتم.

- وای به حالت اگه سر کارم گذاشته باشی!

- چرا باید سر کارت بذارم‌؟ می‌تونیم همین امروز بریم نشونت بدم.

نگاهم روی صورتش چرخید و از حلقه‌ی کوچک و آویزان از بینی عمل شده و سر بالایش، به سبزی چشمانش رسید و متعجب پرسیدم:

- اصلاً شما چرا این همه خودتون رو واسه من به آب و آتیش می‌زنین؟!

نگاهی گذرا به فنجان قهوه‌اش انداخت و عمیق‌تر به چشمانم خیره شد. لب‌های سرخ و قلوه‌ای‌اش را روی هم فشرد و آرام لب زد:

- چون دوستت دارم!

نفس در سینه‌ام حبس شد.

- چون عاشقتم.

کاخ پوشالی رویاهایم که در همین چند دقیقه بنا شده بود، فرو ریخت و امیدم، زیر آوارش مدفون شد. شکست‌خورده‌تر از همیشه، از جا برخاستم و باید می‌دانستم که گربه، محض رضای خدا موش نمی‌گیرد!

- متأسفم خانم، اشتباه گرفتی، من نامزد دارم. فکر می‌کنم دیده باشیش، پس دیگه مزاحم من نشو!

آشفته از جا برخاست و پیش از آنکه اجازه‌ی صحبت به او بدهم، از میان میزهایی که دو به دو اشغال شده بودند، به سرعت بیرون زدم و او نیز به دنبالم می‌دوید و صدایم می‌زد. از کافه که بیرون زدم چند متری بیشتر طول پیاده‌رو را طی نکرده بودم که از پشت بازویم را کشید و نگهم داشت.

- صبر کن، خواهش می‌کنم.

عصبی به طرفش برگشتم و صدایم را کنترل کردم.

- ای بابا! چی می‌خوای خانم؟ چی میگی؟

اشک در چشمانش حلقه بست و آهسته به حرف آمد.

- من دوستت دارم. به خدا دوستت دارم، از همون لحظه‌ای که توی بام تهران دیدمت عاشقت شدم. دست خودم نبود. یه آن با نگاه کردن بهت دلم لرزید. شدی همه‌ی فکر و ذکر و زندگیم و هر کاری هم کردم نتونستم فراموشت کنم.

با نگاهی به اطراف و پیاده‌روی نه‌چندان شلوغ، آهسته غریدم:

- خانم محترم، با چه زبونی بهت بگم؟ من نامزد دارم! همون خانمی که اون روز دیدیش و خودشم بهت معرفی کرد، برو خدا روزیت رو جای دیگه حواله کنه!

عقب‌گرد کردم و به راه افتادم. دوباره پشت سرم به راه افتاد و صدای مرتعشش به گوش رسید.

- طاها ولی اگه با من باشی به هر چی بخوای می‌رسی. پول، خونه، ماشین، زندگی…

دلم فرو ریخت و وسوسه به جانم چنگ انداخت. اما قدم‌هایم را محکم‌تر برداشتم و بی‌اهمیت به راهم ادامه دادم و او همچنان می‌گفت و می‌گفت و وسوسه را بیشتر از قبل چون خوره به جانم می‌انداخت. راهم را کج کردم، از پیاده‌رو خارج شدم و درحالیکه با احتیاط عرض خیابان را طی می‌کردم، صدای بلند و لحن پر از تمنایش، میان سر و صدا و بوق ماشین‌ها به گوش رسید.

- به پیشنهادم فکر کن طاها، با ازدواج با من به همه چی می‌رسی! من دوستت دارم… .

***

میان برنامه‌ریزی‌ها و نقشه‌های مامان برای عروسی پسرش، کلافه از جا برخاستم و بی‌توجه به صدا زدن‌های او و خواهرهایم، کاپشنم را برداشتم و از خانه بیرون زدم.

هوا سرد بود، خیلی سرد؛ اما حتی ذره‌ای از آن سرما و بارانی که نم‌نم می‌بارید هم نتوانستند آتشی که در جانم به پا شده بود را التیام بخشند.

سردرگم بودم و آشفته؛ و در تمام این چند روز هزاران بار زیر و بم زندگی و وضعیتم را بالا و پایین کرده بودم و بی‌آنکه بخواهم، به حرف‌های سایه فکر کرده بودم. دلم لرزیده بود، نه برای خودش، برای پیشنهاد وسوسه‌انگیزش، و رسیدن به همه‌ی چیزهایی که یک عمر در حسرتشان بودم.

با یک بله به سایه، ره صد ساله را یک شبه طی می‌کردم و در اوج جوانی به همه چیز می‌رسیدم و در عوض، پونه که همه‌ی زندگی‌ام بود را از دست می‌دادم و درد اینجا بود، که نمی‌دانستم این، اوج خوشبختی بود یا بدبختی!

برای هزارمین بار مثل تمام این چند روز، با فکرش نفس در سینه‌ام حبس شد و قدم برداشتن برایم سخت. در جایم ایستادم و با نگاه به آسمان نیلی، نفسم را محکم بیرون دادم و تلاش کردم برای نفس‌کشیدن و آرام شدن.

نایی برای راه رفتن نداشتم. به سختی از خیابان پر از ماشین عبور کردم و به پارک آن سوی خیابان پناه بردم و به اولین نیمکتی که رسیدم نشستم و میان جدال عقل و دلم، به درخت خشک مقابلم چشم دوختم. به دو برگ زردی که روی شاخه‌ی کوچکی از درخت جا مانده و باد در هم پیچ و تابشان می‌داد.

باز هم فکر کردم، به این دو راهی سخت. یا باید از پونه می‌گذشتم و به همه چیزهایی که می‌خواستم می‌رسیدم، یا باید قید همه‌ی آمال و آرزوهایم را می‌زدم و به پونه می‌رسیدم… .

با صدای زنگ گوشی، آن را از جیب کاپشنم بیرون کشیدم و پیام را باز کردم.

«چی شد طاها؟ فکرات رو کردی؟ چرا این چند روز هر چی زنگ می‌زنم جواب نمیدی؟ چرا تکلیفم رو روشن نمی‌کنی؟ من هنوز منتظرم! »

بی‌آنکه مثل تمام این چند روز جوابش را بدهم، گوشی را کلافه به جیبم برگرداندم. چشم بستم و آه کشیدم تا سینه‌ام قدری سبک شود. سنگین‌تر آه کشیدم و همه‌ی وجودم افسوس شد برای عشقی که هنوز پا نگرفته به دو راهی ختم شده بود.

عقل می‌گفت بودن با پونه و بی‌پول بودن خوشبختی نمی‌آورد، اما با رسیدن به غریبه‌ای که دوستش نداشتم و این روزها سر راهم سبز شده بود به همه‌ی آرزوهایم می‌رسیدم، پول عمل بابا جور می‌شد و مامان مجبور نبود شبانه روز پای بساط ترشی برای فروش باشد، تا در کنار آن چندرغاز حقوق از کارافتادگی بابا، زندگی را سر پا نگه دارد.

همچنان به دو برگ خشکیده‌ای که در مقابل باد نسبتاً ملایم مقاومت می‌کردند چشم داشتم و با برخاستن دو گنجشکی که چهچه زنان از روی شاخه برخاستند دلم فریاد زد:

" گور پدر پول و دنیا! بچسب به عشقت و زندگی کن! "

زندگی…

لب‌هایم، ناخواسته کش آمدند. تلخند بود یا پوزخند نمی‌دانم؛ اما این را خوب می‌دانم که زندگی بدون پول، زندگی نیست. هیچ عشقی بدون پول دوام نمی‌آورد و به قول معروف، شکم گرسنه دین و ایمان هم نمی‌شناسد، چه رسد به عشق و عاشقی!

دست‌های یخ زده از سرمایم را میان موهای نه چندان بلندم فرو بردم و صدای غریبه‌ی آشنای این روزهایم دوباره در گوشم پیچید:

" با من باش طاها، با من که باشی به همه چی میرسی، پول، خونه، ماشین… ."

خیره به مقاومت برگ‌ها و تلاششان برای بر شاخه ماندن و زندگی کردن، آه کشیدم و چقدر شرمنده شدم با به یاد آوردن نگاه مملو از عشق و معصومانه‌ی پونه، آن روز که به او قول خوشبختی داده بودم… .

اما همچنان خودم را قانع کردم که من نمی‌توانم با جیب و دست‌های خالی، او را خوش‌بخت کنم و به خیالم جدایی از او، یعنی سپردنش به دستان خوشبختی!

باد بالاخره پیروز شد و یکی از برگ‌ها را از شاخه جدا کرد. برگ بیچاره، پس از لحظاتی معلق بودن در هوا، آرام پایین آمد و روی چمن‌های خیس جان داد. نگاهم به شاخه کشیده شد و لحظاتی بعد، چشم از برگی که تک و تنها روی درخت جا مانده بود گرفتم و تصمیمم را هم!

***

مسخ بودم، میان هیاهویی که در خانه‌ی دایی به پا شده بود. با اینکه تصمیم قطعی‌ام را گرفته بودم اما با دیدن پونه دلم لرزیده بود. پونه‌ای که امشب، سرخی لب‌هایش خون دل شده بود و خط چشم ساده‌اش چون میخ در چشمانم فرو رفته بود. سینی چای را روی میز گذاشت و خندان، میان مامان و طاهره، درست مقابلم نشست و ریسه‌ی چراغانی نگاهش را از همان‌جا به چشمانم کشاند، بی‌آنکه بداند تا لحظاتی دیگر، تمام چراغ‌های این ریسه، شکسته و کور خواهند شد… .

صدای بابا را می‌شنیدم، و صدای دایی و مامان و بقیه؛ بی‌آنکه بفهمم چه می‌گویند.

- دایی؟

با صدای امیرعلی که به شانه‌ام زد، به خودم آمدم و به جمعی که حالا در سکوت به من چشم دوخته بودند نگاه کردم و امیرعلی ادامه داد:

- دایی هوش از سرش پریده!

همه خندیدند و مامان گفت:

- حواست کجاست؟ میگم موافقی دیگه عقد همون تاریخی که گفتیم باشه؟ پنجشنبه آینده است.

دلم فرو ریخت و دوباره چشمان بی‌قرارم چرخیدند و روی پونه ثابت ماندند. پونه میان انتظار جمع خنده‌اش عمیق‌تر شد و برای گرفتن تایید من، سوالی سرش را تکان داد. اما من زبان در کام گرفته بودم و نایی برای حرف زدن نداشتم.

- طاها تو چته امشب؟ چرا حرف نمی‌زنی؟

این صدای بلند بابا بود که دوباره مرا به خود آورد.

نرگس که کنارم نشسته بود، گوشه‌ی شالش را روی دوش انداخت و کمی به طرفم خم شد.

- حالت خوبه دایی؟ رنگت چرا این‌قدر پریده؟

بی‌آنکه چشم از پونه بگیرم، و پیش از آنکه چشمان دلربایش کار دلم را به پشیمانی بکشانند، از جا برخاستم. آرام به طرفش رفتم و با سومین قدم مقابلش بودم. او نیز برخاست و مقابلم ایستاد، متعجب و نگران، با لبخندی که رو به کم‌رنگی می‌رفت.

بالاخره زبانم چرخید و برخلاف قلبم به حرف آمدم، با صدایی که انگار از ته چاه درمی‌آمد.

- پونه من، یعنی ما…

گونه‌هایش رنگ باختند و لبخندش پر کشید. جوری که انگار هیچ‌گاه لب‌هایش رنگ لبخند را ندیده بودند.

- ما نمی‌تونیم با هم ازدواج کنیم، یعنی من پشیمون شدم!

میان واکنش‌های پر از حیرت و خشمگین بزرگ‌ترها، زیر سنگینی نگاه تاریک و بهت‌زده و آغشته به غم پونه، خیره به چشمان نشسته به اشکش لب زدم:

- من و ببخش پونه…

نمی‌دانم محمد چگونه کنارم ظاهر شد، محکم به شانه‌ام زد و برای اولین‌بار صدایش را برایم بالا برد.

- تو غلط کردی! مگه پونه مسخرته؟

ضربه‌اش آن‌قدر محکم و ناگهانی بود که دردش تا عمق جانم رفت، اما مطمئن بودم که دردش در مقابل زخم زهرآلودی که من به قلب پونه زده بودم، از هیچ هم هیچ‌تر بود!

کاش محمدی که تا آن لحظه، هیچ‌وقت صدایش را هم به رویم بالا نیاورده بود، آن شب آن‌قدر کتکم میزد که می‌مردم و هیچ‌گاه خانه را ترک نمی‌کردم. اما رفتم، بی‌هیچ حرفی رفتم و میان آشوبی که به پا کرده بودم، دل از نگاه بهت‌زده و آکنده از اشک و غم پونه کندم و به سرعت خانه را ترک کردم.

تمام شب را راه رفتم و فریاد زدم و اشک ریختم، اما حتی ذره‌ای از خشم و ناراحتی‌ام کاسته نشد‌. نه آن سرمای شدید توانست التهابم را بکاهد و آرامم کند، نه گریه و فریادهای بی‌امانم، و نه سیگارهایی که آتش به آتش دود می‌کردم. هیچ‌کدام آرامم نکردند و از یادم نبردند چهره‌ی هزیمت‌زده‌ی دختری که هنوز به قاف عشق نرسیده، سقوط کرده بود.

من بعد از پونه و آن نگاه پر از غمش، بعد از آن غروری که از او شکسته بودم، دیگر هیچ‌گاه آرام نمی‌شدم… .

نزدیک صبح بود که به خانه برگشتم. لحظاتی میان حیاط نسبتاً کوچکمان ایستادم و دعا کردم که همه خواب باشند. چرا که حداقل یک امشب را توان رویارویی و جواب پس دادن نداشتم. قبل از ورود، لحظه‌ای پشت در ورودی ایستادم و سرم را برای بهتر دیدن به شیشه‌ی در نزدیک کردم. با تابش نوری که از چراغ روشن آشپزخانه به هال می‌تابید مامان و بابا را دیدم که کنار بخاری نشسته و شک نداشتم که چشم به راه من بودند.

به ناچار در را باز کردم و به محض ورود هر دو سر چرخاندند و با دیدنم بی‌درنگ از جا برخاستند و به طرفم آمدند. مامان زیر گریه زد و صدای خشمگین بابا سکوت سرد خانه را شکست.

- این چه غلطی بود که کردی؟ هان؟

یقه‌ام را گرفت و تکانم داد.

- با توام، میگم این چه کاری بود که کردی؟ زده به سرت؟

دستانش را از یقه‌ام جدا کردم و بی حرف به طرف اتاق به راه افتادم. هر دو پشت سرم راهی شدند و همزمان با داد و بیدادهای بابا، مامان میان گریه نالید:

- حرف بزن طاها! چت شده تو؟ چرا با دختر دسته گلم این کار رو کردی؟

دلم بیش از پیش آتش گرفت و بغض دو دستی گلویم را چسبید. به طرف کمد دیواری رفتم. با روشن شدن چراغ توسط مامان و بابا، چشم‌هایم ناخوآگاه بسته شدند، رو گرفتم و رخت‌خواب‌هایم را بیرون کشیدم و صدای بابا که میان چهارچوب در ایستاده بود بالاتر رفت.

- مگه کری پسر؟ چرا لال‌مونی گرفتی؟

تشک را مثل همیشه با فاصله از محمد که با صدای ما بیدار شده و در جایش نشسته بود، کنار دیوار انداختم و با صدایی که از فرط گریه و فریاد خش‌دار شده بود به حرف آمدم:

- من حرفی ندارم، گفتنی‌ها رو همونجا گفتم، نمی‌خوامش، پشیمون شدم، تموم شد و رفت!

بابا با چند گام بلند خود را به من رساند و در یک چشم به هم زدن یک طرف صورتم سوخت. مامان جیغ کشید و او فریاد زد:

- پشیمون شدی؟ مگه شهر هرته رو دختر مردم اسم بزاری و بعد بگی نمی‌خوای؟ مگه دختر بیچاره آبروش رو از سر راه برداشته که سکه‌ی یه پولش کردی؟ اون بیچاره چه گناهی کرده که اینجوری به زمین گرمش زدی؟

- همینه که هست، دیگه هم نمی‌خوام چیزی راجع‌بهش بشنوم! کاپشنم را درآوردم، به طرفی پرتش کردم و بی‌آنکه لباس‌هایم را عوض کنم، دراز کشیدم و پتو را روی سرم کشیدم و محمد به اجبار مامان و بابا را از اتاق بیرون برد و میان داد و فریادهای بابا و گریه‌های مامان، تصویر امواج غم در چشمان دریایی پونه، مرثیه‌ای شده بود برای راحت‌تر باریدن بی‌وقفه‌ی چشمانم… .

***

از وقتی که آمده بودم لبخند از لب‌هایش دور نمی‌شد و برق شادی از چشمان حیرت‌زده‌اش؛ درست بر عکس چهره‌ی چند شب پیش پونه!

یکی را غمگین کرده بودم و دیگری را خوشحال. اویی که جانم بود را از خود رنجانده بودم و اویی که نمی‌شناختمش را… .

- این کافی‌شاپ رو خیلی دوست دارم طاها…

چقدر زود طاهای کسی دیگر شده بودم، کسی که همه‌ی شناختم از او، تنها یک نام بود!

- … از الان تا همیشه من رو یاد تو میندازه، یاد شیرین‌ترین روزهای زندگیم.

آه کشیدم و او که دید زبانم باز نمی‌شود، جدی و پر از تحکم گفت:

- ببین طاها، می‌دونم شاید به خاطر اون دختره حالت خوب نباشه و عذاب وجدان داشته باشی، پس بذار همین اول تکلیف همه چی رو روشن کنیم. تو یا اون دختر رو می‌خوای یا نمی‌خوای، اگه می‌خوایش که هنوزم دیر نشده بهش برگردی، ولی حالا که اومدی طرف من، یعنی دوسش نداری، یعنی این‌که هرچیزی که به خاطرش طرف من اومدی رو به اون ترجیح میدی، پس ناراحت بودن و به اون فکر کردن رو از همین الان بریز دور و فقط به من فکر کن، فقط من!

باز هم جوابم تنها سکوت بود و نگاه زمهریرم. این‌بار، هر دو دستش را در هم قفل کرد و زیر چانه‌اش گذاشت و لبخندزنان به چشمانم خیره شد.

- بریم پیش بابا؟

آرام سر تکان دادم و بالاخره، گرفته لب زدم.

- بریم.

با خنده از جا برخاست. با هم خارج شدیم و به طرف ماشینش رفتیم. کنارش نشستم و در حالی که کمربندش را می‌بست به حرف آمد.

- چطوری مامان؟ ببخشید تنهات گذاشتم عزیزم. اذیت شدی؟

متعجب سرم را به طرفش چرخاندم. از آینه‌ی جلو، صندلی عقب را نگاه می‌کرد، خندید و صدایش را بچگانه کرد.

- می‌بخشیم؟

وحشت‌زده از چیزی که به مغزم هجوم آورد، به انتظار دیدن بچه‌اش، متعجب‌تر از قبل به عقب چرخیدم و هنگامی که به جز یک سگ چیزی ندیدم، نفسم را نامحسوس بیرون دادم.

او نیز به عقب برگشت، سگ سفید کوچک و پشمالویش را در آغوش گرفت و به من اشاره کرد.

- به بابا سلام کن برفی!

سگ پارس کوچکی کرد، سایه بلند خندید و در آغوشم گذاشتش.

از سگ بدم نمی‌آمد، اما از این همه نزدیکی و او را به جای بچه بزرگ کردن هم خوشم نمی‌آمد.

- غریبگی نکن طاها، زود باهات صمیمی میشه.

طرح مضحکی از لبخند روی لب‌هایم نشست و با اکراه دستی بر سرش کشیدم. حال که در این راه قدم گذاشته بودم، باید مدارا می‌کردم تا خرم از پل می‌گذشت و به چیزهایی که می‌خواستم می‌رسیدم… .

با وارد شدن به نمایشگاه، نگاهم را گذرا به آن سالن بزرگ و پر زرق و برق و ماشین‌هایش انداختم و به طرف پدر سایه که از پشت میز بیرون می‌آمد، به راه افتادیم. به او که رسیدیم مقابلش ایستادیم و پس از سلام، سایه که سگش را در آغوش گرفته بود، با خوشحالی من و پدرش را به هم معرفی کرد.

- پدرم، آقای حنیف عسگری…

و به من اشاره کرد.

- آقا طاها، طاها یوسفی.

ابراز خوشبختی کردم و پدر نسبتاً جوان و خوش پوشش، که در خیالاتم پیر تصورش کرده بودم، نگاه گذرایش را از پاها به چشمانم کشاند و صدای بمش در سالن پیچید.

- پس طاها تویی!

قدمی به جلو برداشت و نگاه سیاه و نافذش میخ چشمانم شد.

- خوبه، از جوونای زبر و زرنگ خوشم میاد! تو…

حرف دو پهلویش، هنوز تمام نشده بود که سایه وسط پرید و بی‌قرار پرسید:

- بابا آخر هفته خوبه واسه عقد؟ این دو روز رو می‌خوام خرید کنم.

متعجب از این همه عجله‌اش، ابرویم نامحسوس بالا پرید و پدرش، بی‌آنکه نگاهش را از من بگیرد، دستی میان موهای مرتب و کوتاه و سیاهش، که به سختی تارهایی سفید میانشان دیده می‌شد کشید و خطاب به سایه به حرف آمد.

- واسه من فرقی نمی‌کنه، هر روزی باشه که خودت میخوای.

و دوباره قدمی پیش آمد.

- می‌دونم که خانواده‌ات رضایت ندارن. همه چیز رو راجع‌بهت می‌دونم. از اینم که فرشت زمینه و لحافت آسمون، چشم‌پوشی می‌کنم. با اینکه همیشه آرزوم بود دخترم رو به یه آدم اصل و نسب دار و متمول بدم، ولی خب…

با شنیدن حرفش حرصی شدم، آنقدر که دوست داشتم با مشت توی دهانش بکوبم، اما دندان روی جگر گذاشتم و همچنان فکر کردم، حالا که پل‌های پشت سرم را خراب کرده بودم، باید تحمل می‌کردم برای رسیدن به هر آنچه می‌خواستم.

- … چه کنم که روی حرف دخترم نمی‌تونم حرف بزنم. شادی و رضایت اون توی زندگی از هر چیزی واسم مهم‌تره و انتخابش رو واسه ازدواج به خودش می‌سپرم.

دست پیش آورد و یقه‌ی پالتوام را نمایشی صاف کرد.

- این رو هم از الان تا ابد آویزه‌ی گوشت کن که، از گل نازک‌تر بهش بگی، من می‌دونم و تو!

جوابم تنها سکوت بود. نگاه جدی‌اش را با تاخیر از چشمانم گرفت و درحالی که تک دکمه‌ی کت مشکی‌اش را می‌بست، نیم چرخی زد و نگاهش را به دور تا دور سالن و ماشین‌ها چرخاند.

- بعد از ازدواجتون اینجا رو به تو می‌سپرم، کلاً در اختیارته و باید بتونی به نحو احسنت اداره‌اش کنی.

با اینکه هنوز از دستش عصبی بودم، اما تنها به گفتن یک “حتماً” اکتفا کردم و شیرینی رؤیایی که لحظه به لحظه رنگ واقعیت به خود می‌گرفت، بر تلخی حرف‌های لحظاتی پیشش غالب شد... .

***

- من می‌خوام ازدواج کنم، همین امروز فردا، با یه دختر که شماها نمی‌شناسیدش... .

حرفم هنوز تمام نشده بود که مامان ناباور زیر گریه زد و صدای فریادگونه‌ی بابا بلند شد.

- پس بگو این لگد انداختنت واسه چی بود! تو که سر و گوشت می‌جنبید، چرا رو دختر مردم اسم گذاشتی و با آبروش بازی کردی؟

نفسم را کلافه بیرون دادم. نگاهم را از گل‌های ریز و سرخ و سفید فرش گرفتم. سر بلند کردم و به او که بالای سرم ایستاده بود نگاه کردم.

- پشیمون شدم بابا، پشیمون! حالا میگین چی‌کار کنم؟ با هم تفاهم نداشتیم، خوب بود می‌رفتیم زیر یه سقف و با دو تا بچه طلاق می‌گرفتیم؟

- پشیمون نشدی! بگو یه بی‌حیای بی‌آبرو از راه به درت کرده!

عصبی از جا برخاستم و مقابلش ایستادم.

- هیچ‌کس من رو از راه به در نکرده. اصلاً حالا که این‌جوری شد بذارین یه بار برای همیشه تکلیفم رو باهاتون روشن کنم و راستش رو بهتون بگم. من پونه رو دوست دارم، ولی با جیب خالی نمی‌تونم خوشبختش کنم، من خودم تو خرج روزانه‌ام موندم اونوقت بیام اونم بیارم بدبختش کنم؟ چند وقت پیش اتفاقی با این دختره آشنا شدم، وضعش خوبه، از اون خرپولاست. از من خوشش اومده و منم می‌خوام تا تنور داغه نون رو بچسبونم و خلاص! می‌خوام این دو روز زندگی رو مثل آدم زندگی کنم، نه اینکه از صبح تا شب سگ‌ دو بزنم واسه یه لقمه نون و آخرم سرم رو گشنه زمین بذارم.

به فکر پونه هم نباشین، مطمئن باشین بدون من خوش‌بخت‌تره، لااقل اینجوری شانس میاره و با یکی که دستش به دهنش می‌رسه ازدواج می‌کنه، جای اینکه زن من بشه و همیشه‌ی خدا هشتش گرو نهش باشه.

مامان دست روی زانو گرفت و از جا برخاست و کنار بابا مقابلم ایستاد.

- تو رو خدا طاها این کارو نکن مادر!

بابا آرام‌تر از قبل به حرف آمد.

- از خر شیطون بیا پایین پسر، از خیر این دختر که نمی‌دونیم کیه و چه کاره است بگذر.

مامان دستم را در دستان نحیفش گرفت و ملتمسانه نگاهم کرد.

- بابات راست میگه مادر، تو رو خدا نکن. گز نکرده نبر که عاقبتت آه نشه.

پوزخند زدم.

- نترس مادرِ من، گز کردم، خوبم گز کردم و می‌دونم که چیکار دارم می‌کنم.

بابا تا دوباره دهان باز کرد، با صدای بلند مانع شدم.

- بسه دیگه، چیزی نمی‌خوام بشنوم. من بیست و شیش سالمه و خودم می‌تونم برای خودم تصمیم بگیرم. الانم اگه بهتون گفتم فقط محض احترام بود و می‌خواستم در جریان باشین، وگرنه من از حرفم کوتاه نمیام، من پول می‌خوام و یه زندگی آروم، که فقط از این راه میسره؛ تموم شد و رفت!

بی‌توجه به حرف‌هایشان فوراً به اتاق رفتم و در را که به هم کوبیدم، صدای رسای بابا در خانه پیچید:

- اون روز به حرف ما میرسی، که شاخت از پشیمونی سر به آسمون کشیده و کوتاه شدنی هم نیست…!

***

چشم از برش‌های چوبی هزارتوی در قهوه‌ای رنگ گرفتم، کلید را در قفل چرخاندم و پس از باز کردن در هر دو با هم داخل شدیم. سایه کلید‌های کنار در را فشرد و دیوارکوب‌هایی که همان نزدیکی بودند روشن شدند و خانه در نوری ملایم هویدا شد. خانه‌ای که زیبایی و بزرگی‌اش، زبان سایه را هم بند آورده بود، چه رسد به من!

هر دو قدم برداشتیم، دور تا دور خانه را از نظر گذراندیم و اولین چیزی که بیش از همه نظرم را جلب کرد قسمت نیم‌دایره‌ای سالن بود که تماماً به جای دیوار، شیشه بود و پرده‌های سفید کنار زده‌اش، زیباییِ شهر چراغانی را قاب گرفته بودند. حالا پشت این دیوار شیشه‌ای ایستاده و به شهر و چراغ‌های سو سو زنانِ مقابلم چشم دوخته بودم و صدای هیجان‌زده‌ی سایه به گوش رسید.

- وای طاها، همیشه به بابا گفته بودم که عاشق پنت‌هاوسم، ولی حقیقتاً فکر نمی‌کردم امشب با کادوش این‌جوری سورپرایزم کنه، اونم یه پنت‌هاوس به این بزرگی و قشنگی.

ذوق‌زده به پله‌های مارپیچ آن‌سوی سالن، که با فاصله روبروی در ورودی بودند اشاره کرد و دستم را گرفت.

- اتاقا بالا هستن، بریم ببینیم؟

دوباره چشم به تماشای تابلوی چراغانی مقابلم دوختم و

خوشحال بودم که در اولین قدم به بخش عظیمی از آرزوهایم رسیده بودم، اما پیش از آنکه لبخند بر لبم جاری شود، وجدان ناآرامم بود که چهره‌ی غمگین و شکسته‌ی پونه را مقابل چشمم کشاند و فریاد زد:

” به چه قیمتی؟ ”

سر تکان دادم و تلاش کردم برای فکر نکردن به او، که صدای سایه به کمکم شتافت.

- طاها؟

به طرفش چرخیدم و در آن تاریک و روشن سالن، منتظر نگاهش کردم.

- مثلاً امشب عروسی‌مونه، چرا این‌قدر ساکتی؟

راست می‌گفت، ساکت بودم. از همان لحظه که به همراه پدرش و چند شاهد خریداری شده پا به محضر گذاشته بودیم و به جز یک ”بله” و تعارفات خشک و خالی، دیگر حرف نزده بودم. مثل تمام عصری که با هم گذرانده و شبی که در رستوران دو نفری سر کرده بودیم.

ساکت بودم؛ مثل همین لحظه و مدام با عذاب وجدان و یاد پونه دست به یقه بودم.

سعی کردم لبخند بزنم، اما نمی‌دانم چقدر موفق شدم.

- چی بگم؟

با لبخند کمی عقب رفت. شال سفیدش را از سر کشید و آن را به همراه دسته‌گل سفید کوچکی که در دست داشت، روی کاناپه‌ی چستری که همان نزدیکی بود انداخت. مقابلم ایستاد و بازوهایم را گرفت و نگاه پر از شوق و عشوه‌اش را به چشمانم ریخت. قدش بلند بود و با کفش‌های پاشنه بلندش، صورتش درست مقابل صورتم بود. فاصله‌مان را به هیچ رساند و خود را به من چسباند. لب‌هایش را آرام روی لب‌هایم نشاند و حرکتی که از من ندید، عقب کشید با ذوقی که از چشمانش پر کشیده و جایش را به اشک داده بود، قدمی به عقب برداشت و صدایش از بغض لرزید.

- هیچ می‌دونی که من هیچ‌وقت برای هیچ‌کس، حتی پدرم غرورم رو زیر پا نذاشتم؟ می‌دونی که هیچ‌وقت از هیچکس هیچ درخواستی نداشتم؟ هیچ چیزی نخواستم؟ میدونی که خیلی کم پیش میاد گریه کنم؟

لب فشرد و ادامه داد.

- نه! نمی‌دونی؛ اینم نمی‌دونی که با دیدن تو انگار یه آدم دیگه شدم. غرورم رو زیر پا گذاشتم، بهت درخواست ازدواج دادم، به خاطرت گریه کردم، التماس کردم؛ به تو، به بابام، به خدا… .

الان هم غرورم رو شکستم و همه‌ی سکوت و بی‌تمایلیت به خودم رو توی این چندروز، مخصوصاً از محضر تا الان رو نادیده گرفتم و پیش‌قدم شدم توی اولین شب زندگی‌مون و به طرفت اومدم، اما تو حتی رغبت نمی‌کنی نگام کنی.

اشک‌هایش جاری شدند. لب‌های سرخش را روی هم فشرد و چشم بست و لب زد:

- عیب نداره!

چشم باز کرد و میان گریه خندید:

- واقعاً میگم، عیب نداره! چه اشکالی داره کسی که فکر می‌کنی بودنش دنیا رو برات قشنگ‌تر کرده رو ببوسی؟ حتی اگه اون با اکراه بهت نگاه کنه!

چه اشکال داره عشقت رو به کسی ابراز کنی که حاضری به خاطرش با همه‌ی دنیا بجنگی؟ حاضری همه‌ی دنیا خیابون بشه و تا ته تهش دست توی دستش قدم بزنی. حاضری نفس نکشی تا اون نفس بکشه… .

نفسش را بیرون داد و پس مکثی نه چندان طولانی دوباره به حرف آمد.

- می‌دونم، شرایط و حال و هوای تو رو هم درک می‌کنم، اما تو…، تو پونه رو دوست نداری!

چشم بستم.

«دوستش دارم!»

حرف دلم را خواند، آنجا که تاکید کرد.

- دوستش نداری! اگه دوسش داشتی پسش نمی‌زدی و حالا که زدی، زندگی رو به کاممون تلخ نکن. تو من رو هم دوست نداری و هردومون خوب می‌دونیم که به خاطر پولم باهام ازدواج کردی… دست‌هایش را بالا آورد و چشمانش شدیدتر باریدند.

- اوکی؛ مشکلی نیست. ولی بهت قول میدم یه روزی عاشقم میشی… .

عاشقش می‌شدم؟ امکان نداشت!

من فقط عاشق پونه بودم. من فقط او را دوست داشتم.

- … یعنی یه کاری می‌کنم که عاشقم بشی.

قدمی به جلو برداشت و با فاصله‌ای اندک مقابلم ایستاد و نگاه خیس و پر از تمنایش را به چشمانم ریخت.

- پس به حرمت نسبتمون هم که شده، حتی اگه فعلا حسی بهم نداری، باهام راه بیا! زندگی کن و بذار با هم خوش باشیم.

نفسم آه شد و پونه را پس زدم. دوستش داشتم، اما فکرش را هم باید چون خودش پس می‌زدم و سعی کردم حالا که راهم را با عقل و منطق انتخاب کرده بودم، با عقل و منطق هم زندگی می‌کردم.

قدمی برداشتم و حالا من بودم که فاصله‌مان را به هیچ رساندم و دستانم را بند کمر باریکش کردم.

شانه‌هایم را گرفت و طرح خنده، بر صورت خیسش نشست. پلک زد و خیره به چشمانم، تابی به بدن ظریفش داد و لب زد:

- خیلی دوست دارم، خیلی!

به هیچ حسی در چهره‌ام، سرم را پیش بردم و لبهایم روی لبهایش آرام گرفتند و به قول خودش، سعی کردم به حرمت نسبت‌مان هم که شده، فکرم را تهی از هر کس و هر چیز کنم.

هر چند برایم سخت بود با کسی غیر از پونه بودن، اما باید فراموشش می‌کردم و امیال به خواب رفته‌ی مردانه‌ام را بیدار می‌کردم و مردانگی می‌کردم، برای زنی که از امشب همسرم بود و اینگونه زنانگی‌های آمیخته به نازش را به رخم می‌کشید… .

***

شروع مطالعه رمان