ناکرده گنه

عیارسنج

عیارسنج (نمونه رایگان)

ناکرده گنه

اثر زهرا بیگدلی

بسم الله الرحمن الرحیم

مستانه

نویسنده: زهرا بیگدلی

کلاسم تمام شده ولی قصد برگشت به خانه را ندارم، امروز دیاکو کلاس دارد، آن هم تا دیروقت. مطمئنا تا خود شب نه پیامی از او دریافت خواهم کرد نه تماسی.

مگر می‌شود در این روز مهم بی‌خیال دیدارش شوم و به خانه بروم، روز چهارده فوریه، بیست و پنجم بهمن، روز ولنتاین است! روز من و دیاکو.

البته اگر دیاکو هم این روز را مهم بداند یا نه حتی اگر این روز را یادش باشد و بدتر از این‌ها این‌که اگر این روز را بشناسد و قبولش داشته باشد!

- سُرمه؟

صدای مهتاب است و از همان بالای پله‌های ورودی سالن دانشکده چشم‌ می‌چرخانم. دخترها زیر درخت روی زمین ولو شده‌اند و دست تکان می‌دهند، متقابلاً دستم را بالا می‌برم و سری برایشان تکان می‌دهم تا کمتر برای دیده شدنشان توسطم بال‌بال بزنند.

در محوطه چشم می‌چرخانم تا شاید دیاکو را ببینم ولی خبری از حضورش نیست. ا

مهتاب که بار دیگر با آن صدای جیغش صدایم می‌زند پله‌ها را سرازیر می‌شوم و خودم را به جمعشان می‌رسانم.

- چه خبرته! اومدم دیگه.

خندان چشم‌ و ابرویی می‌آید.

- آره دیدم داری با چه سرعتی میای صدات زدم بگم مراقب باش نخوری با مخ زمین! خدایی از اون کوه یخ توقع هدیه‌ی ولنتاین داری که دنبالش می‌گردی! رفت. بیست دقه پیش با نجاتی از دانشگاه زد بیرون.

توی ذوقم خورده، عشق و عاشقی من و دیاکو هم حکایتی شده! عشق پسر حاجی مثبت به دختر شیطون دانشگاه!

با نوک نیم‌پوتم به پایش می‌کوبم.

- ببند بابا!

خودم را بین فهیمه و سمانه جا می‌دهم، روی زمین پاکتی پهن کرده و رویش نشسته‌اند، تکیه به تنه‌ی درخت پاهایم را روی هم می‌اندازم و از سمانه می‌پرسم:

- پیمان نیومده دانشگاه؟

عصبی پوف می‌کشد.

- گمشه به درک!

فهیمه سری به تاسف تکان می‌دهد.

- فقط می‌خواستی سرمه رو باهاش در بندازی تا ولش کنی.

مهتاب روبرویمان چهار زانو می‌نشیند و حرصی‌تر از فهیمه مشتی به زانوی بغل‌کرده‌ی سمانه می‌زند.

- جمع کن بابا! نوش جونش چکی که خورد. فقط خداکنه دیاکو نفهمه سرمه چی‌کار کرده حوصله‌ی نعش‌کشی ندارم.

دلم شور می‌افتد، دیاکو حساس است، خیلی حساس، آن‌قدر که حتی لحظه‌ای ترس برم می‌دارد که نکند بفهمد و به کل قیدم را بزند. کم دیوانه‌بازی در نیاوردم، دیوانه‌بازی‌هایم به کنار، کم دانشجوی فضول دوروبرمان نبود! همین دو هفته پیش بود، سر پارتی رفتنم بهش قول دادم دیگر کار اشتباهی نکنم!

- اوه اوه نگاش نکن. حلال‌زاده سر رسید!

به چشم‌های مهتاب که پشت سرم را نشانه گرفته نگاه می‌کنم، می‌خواهم برگردم و رد نگاهش را دنبال کنم که تشر می‌زند:

- برنگرد! پاتو بنداز پایین همه‌جات پیداست. الان تسبیحشو می‌کوبه تو صورتت.

از تشر و حرف‌هایش به خنده افتاده‌ام و کمی مرتب‌تر می‌نشینم، دیگر همه‌شان به حساسیت‌های دیاکو واقفند.

- وای سرمه خدا به دادت برسه اخماش تو همه! از چشماش داره خون چکه می‌کنه! وای یقه‌ش از خون سرخ سرخه!

فهیمه پقی زیر خنده می‌زند.

- کی دیاکو!؟ عمراً اون ماست حرکتی بزنه... پاشو سرمه، پاشو برو خیالت تخت، نه تشری در کاره نه اخم و تخمی. الانم فقط اومده بگه چرا کلاست تموم شده نرفتی خونه به کارای زشتت فکر کنی بلکه آدم شی‌.

با خنده از جایم بلند می‌شوم و تیکه‌ای که بار دیاکو کرده را مستقیم جواب می‌دهم:

- شیربرنجم خودتی!

خبر ندارند که آن شب از همین پسرحاجی چه تو دهنی محکمی نوش جان کردم! دستی به پشت پالتوام می‌کشم تا چروک‌های احتمالی‌اش باز شود و سمت دیاکو برمی‌گردم و مهتاب تشر می‌زند:

- نرو می‌خورتتا! از من گفتن بود.

مگر می‌شود دیاکو بیاید و دل من سمتش نرود! دیاکو در این روز مهم منتظرم ایستاده باشد و من قدم سمتش برندارم!

فقط نمی‌دانم‌ این نگاه دلخورش را کجای دلم جا دهم! بی‌شک برای مواخذه آمده اما من ته ته دلم امید دارم کادوئی هم در جیب اورکت نیمه‌بلندش برایم مخفی کرده باشد تا بعد از توپ و تشرهایش و چشم‌گفتن‌های من تقدیمم کند و بگوید "روزمون مبارک عشقم"!

خودم هم از تصور خیالات محالم گریه‌ام می‌گیرد. دیاکو و حرف‌های رمانتیک! مگر آسمان به زمین آمده باشد که حرام خدا حلال شود!

صدای مهتاب به خنده‌ام می‌اندازد.

- یه خدافظی کن حداقل!

گردنم را سمتشان می‌چرخانم و خندان دستی برایشان تکان می‌دهم. دوباره که سمت دیاکو نگاه می‌کنم اخم‌هایش غلیظ‌تر شده و بی‌هیچ اهمیتی خندان سلام می‌دهم.

- سلام عشقم!

انگشت روی بینی‌اش می‌گذارد تا ملاحظه‌ی محیطی که در آن هستیم را بکنم.

- سلام. چرا نرفتی خونه؟

به حس ششم‌ام باید احسنت گفت، دیاکو اصلا نمی‌داند امروز چه روزیست!

- همین‌جوری. موندم پیش بچه‌ها.

- سرده خب چه کاریه! حالا چرا نشستید تو حیاط، اونم رو زمین!

خب این را از اول بگو تا بفهمم اخم‌هایت برای ارشادم است. حرفش را با لحن خودش ادامه می‌دهم:

- اونم این وضعی جلو چشم کلی رهگذر! اونم رهگذرای پسر! اوه اوه نامحرررم!

متاسف و شماتت‌گر نگاهم می‌کند و جزوه‌ی در دستش را سمتم می‌گیرد.

- خوبه می‌دونی و برات مهم نیست!

جزوه‌ را می‌گیرم. مهم‌های من و دیاکو با هم فرق دارد، فرقی به اندازه‌ی زمین تا آسمان! مثلا مهم امروز من کادوئیست که دلم می‌خواهد برایم خریده باشد تا بفهمم برایش مهم بوده‌ام و برای اثبات احساسش ساعتی را صرف خرید هدیه‌ای برایم کرده ولی مهم دیاکو ارشاد من برای درست نشستن روی زمین است.

جزوه‌ را بالا می‌آورم.

- اینا چی‌ان!

انگشت اشاره‌اش را چند بار روی تیتر بالای جزوه می‌زند. تازه یادم می‌آید جزوه‌‌ام را گم کرده بودم.

- اینا رو دیگه گم نکنی، بشین بخون کامله، نکات کلیدی و مهم رو هم برات علامت زدم.

- بلدم!

نگاهش پر از خنده می‌شود. دندان‌نما ولی بی‌صدا به چرتی که گفته‌ام می‌خندم. من حتی یک کلمه هم از مبحث‌های این درس نفهمیده‌ام.

- اشکال داشتی بپرس.

دانشجوی ترم آخر ارشد است و بچه زرنگ دانشگاه، همه‌ی درس‌ها را از بر است. مچ دستش را بالا می‌آورد و ساعتش را چک می‌کند.

- الکی نمون تو حیاط، برو خونه. ماشین آوردی؟

آورده‌ام ولی نمی‌خواهم به خانه بروم، لعنت به تو دیاکو. امروز روز عشق است آخر!

- بگم نه، می‌رسونیم؟

- کلاس دارم سرمه. برو خونه. سرده مریض میشی کف حیاط!

جزوه‌ها را داخل کیفم می‌اندازم و انقدر حالم گرفته است که حتی تشکر هم نمی‌کنم. نگاهم ته کیفم روی کادوی قرمزم با آن خرس کوچک می‌افتد و تلاش آخرم را هم می‌کنم. نگاهم را بالا می‌کشم، مشغول تایپ مطلبی در گوشی‌اش است.

- دیاکو؟

بدون این‌که سر بلند کند جواب می‌دهد:

- بله؟

قلبم تار می‌شود! در این یک سال دوستی‌مان یک بار هم جواب صدازدن‌هایم یک "جانم" ناقابل از سمتش نبوده و من احمق توقع کادوی ولنتاین از این بشر دارم!

کادو را از کیفم بیرون می‌کشم و مقابل نگاهش که به دستم دوخته شده داخل سطل زباله‌ی کنارمان می‌اندازم و با گفتن "هیچی خدافظ" از کنارش عبور می‌کنم.

- خانوم ارجمند؟

از زور خشم پلک‌هایم روی هم چفت می‌شود. سرمه صدایم نزده تا مبادا کسی پی به دوستی‌مان ببرد و برایمان بد شود!می‌ایستم و نزدیکم می‌آید.

- صبر کن می‌رسونمت یه ساعت تایم دارم تا شروع کلاسم.

دیگر دلم همراهی‌اش را نمی‌خواهد، برای خرید آن گردنبند یک هفته‌ی تمام کل پاساژها را بالا و پایین کرده بودم و حالا نصیب سطل زباله شده.

بی‌توجه به منت‌کشی در لفافه‌اش راه می‌افتم که کوله‌ام را می‌کشد و خنده‌ی کنج لبش دلم را به تقلا می‌اندازد.

- چی بود انداختی تو سطل؟ عروسک بود!

به خدا پتانسیل این را دارم که با مشت و لگد به جانش بیفتم.

- آشغال بود. جاش همون‌جا بود.

- من چی‌کار کنم این‌ عادت قهر کردن از سرت بیفته؟

- قهر نکردم. گفتی برو خونه، دارم میرم. تو هم لازم نکرده برسونیم خودم میرم. کلاس داری برگرد جا می‌مونی از تحصیلت.

- برو دم ماشین منم میام.

کنار ماشینش ایستاده‌ام. می‌آید و در ماشینش را برایم باز می‌کند.

- بشین سرمه.

لب‌هایش کش می‌آیند و اضافه می‌کند:

- نترس، از تحصیل جا نمی‌مونم.

بی‌نمک! بی‌میل می‌نشینم و در را می‌بندد و ماشین را دور می‌زند و پشت فرمان قرار می‌گیرد.

صورتم را سمت پنجره برمی‌گردانم تا مجبور به هم‌صحبتی نشوم. کلاً امروز روز من نبود و نیست. آن از دعوای سر صبحم با پیمان، این هم از روز عشقمان!

هنوز استارت نزده که مهتاب دوان دوان سمتمان می‌آید. استارت که می‌زند شیشه را هم پایین می‌کشد و مهتاب خودش را روی شیشه ولو می‌کند و بریده بریده سلام می‌دهد.

- سلام.

دیاکو برایش سر تکان و سلامش را جواب می‌دهد. یک چیزی داخل ماشین و آن پشت پرتاب می‌کند که نگاه جفتمان پی‌اش کشیده می‌شود‌. چیزی عایدم نمی‌شود و می‌پرسم:

- چی بود؟

- هیچی برای اقای رسولی بود، جا گذاشته بودن، تو هم که جزوه‌ت رو جا گذاشتی باز.

میان آن‌همه سرخوردگی به حواس همیشه پرتم می‌خندم و جزوه‌ام را روی پایم می‌کوبد و بعد از خداحافظی می‌رود.

صدای دیاکو را می‌شنوم.

- سر به هوا!

دلخورم و صندلی را به حالت خواب درمی‌آورم و درازکش پلک می‌بندم.

- پاشو بشین سرمه.

چقدر دلم پر است، پر از مشت که به صورت دیاکو بزنم! کادوی روز عشق مهم است. نیست؟

- چرا مگه غریبه‌ای!

- غریبه نیستم ولی...

میان حرفش می‌پرم:

- می‌دونم نامحرمی. تو رو خدا کوتاه بیا دیاکو فقط دراز کشیدم همین! تمام شئونات اسلامی رو هم رعایت کردم. به هیچ‌جای اعتقاداتت خدشه وارد نمیشه نترس.

- امون نمیدی حرف بزنم که! می‌خواستم بگم دم دانشگاهه می‌بینن خوب نیست.

کجای این کوچه‌ی خلوت دم دانشگاه است!

جوابش را نمی‌دهم و سرم را سمت بیرون می‌چرخانم. برایم مهم نیست حتی اگر حراست هم ببیندمان. حوصله‌ی خودم را هم ندارم. یک سفر با بچه‌ها بی‌شک برای بهبود روحیه‌ام سازنده است، البته اگر بیایند!

-خسته‌ای؟

برایش مهم است؟

جواب که نمی‌دهم می‌فهمد دلخورم.

- سرمه؟

مثل خودش جواب می‌دهم:

- بله؟

- هیچی بخواب.

خوابم که می‌آید ولی می‌ترسم بخوابم و در خواب کابوسش را ببینم و ناسزا بارش کنم و بشنود.

جلوی در خانه پیاده می‌شوم. در را می‌بندم و بی‌حرف راهم را پیش می‌گیرم.

- سرمه خانوم!

ته محبتش همین خانوم کش‌دار و پر از حرف است که به اسمم چسب می‌زند. البته خانوم‌هایش بیشتر از روی شماتت به زبانش می‌آید نه احترام و محبت!

برمی‌گردم و دلخور نگاهش می‌کنم. لبخند می‌زند تا بی‌مهری‌اش را از دلم درآورد!

- فردا آفم. امشب میرم قم. کاری نداری؟

اشک‌هایم تا لب مرز فروریختن پیش می‌رود، می‌خواهد برود؟ یک ذره امیدم که شاید تا شب حرکتی برای عشقمان بزند هم تبدیل به یاس می‌شود.

حالم از خودم و این وابستگی و عشق افراطی به‌هم می‌خورد! بارها تلاش کرده‌ام تا کمی در برابر این برج بی‌عاطفه قوی باشم ولی فایده نداشته، نشده، نتوانستم. انگار مجنون شده‌ام و راه فرار ندارم، فقط این میان لیلی‌ام برایم جان نمی‌دهد!

- نه کاری ندارم سلام برسون.

لبخندی بی‌جان روی لب‌هایم می‌جنبد و ادامه می‌دهم:

- سوهان لقمه‌ای یادت نره.

نگاهش روی چشم‌هایم می‌چرخد ولی مثل هربار که طلب سوغات می‌کنم نمی‌خندد، لابد متوجه برقشان شده و فقط لب می‌زند:

- مواظب خودت باش.

آخ! این را هم نگوید که دیگر کلاه عشقم پس معرکه‌ی یک‌طرفگی‌ست!

سر تکان می‌دهم و دلخوری‌ام ادامه دارد و برمی‌گردم و بی‌تشکر و حرف دیگری کلید به قفل در می‌اندازم، داخل حیاط می‌روم و در را پشت سرم می‌بندم.

آخ دیاکو! اصلاً دوستم داری؟

پا به خانه می‌گذارم. مامان‌مرجان جلوی تلویزیون مشغول تماشای سریال مورد علاقه‌اش است.

- سلام سلااام من اومدم.

با دیدنم لب‌هایش به لبخند از هم باز می‌شود‌.

- سلام عزیزدلم. خسته نباشی‌ مادر. خوش اومدی خانوم.

بلند می‌شود و با بو*سه‌ای به گونه‌ام ادامه می‌دهد:

- برو دست و روت‌و بشور بیا ناهار برات بکشم.

متقابلاً لپ‌های صورتی‌اش را می‌بوسم و چشم بلندبالایی تحویلش می‌دهم و سمت راهروی منتهی به اتاقم راه می‌افتم.

دلم محبتی فراتر از یک رساندن به خانه و یک‌ "مواظب خودت باش" می‌خواهد! نمی‌دانم یک محبت عمیق‌تر، یک احساس ناب‌تر، یک علاقه‌ی پروپیمان‌تر. آن‌جور که من برایش تب کنم او برایم بمیرد. من برایش بخندم او برای خنده‌هایم جان فدا کند.

من برایش هدیه بخرم او از خوشحالی پس بیفتد و ده برابرش را برایم بخرد!

وای سرمه! چرا پسِ تمام محبت‌هایت می‌خواهی دیاکو جان بدهد! دورازجانش.

دست خودم نیست من از دیاکو کادوی عشق طلب‌کارم.

مقنعه‌ام را از سرم می‌کشم و دندان‌قروچه‌ای می‌کنم. لعنت به تو دیاکو عقده‌ای‌ام کردی! من شاید از سمت خانواده‌ام

شروع مطالعه رمان