عیارسنج (نمونه رایگان)

قصه‌ای که مادر نخواند

اثر زهرا بیگدلی

به نام حق

دستهایم را از هم گشودم و با لذت هوای بهاری را استشمام کردم؛ در دنیایی که زیادی به چشم هایم تنگ و تاریک می آمد، دیدن این حیاط برایم موهبتی بود. لبخندی کنج لبم نشست و با لذت دور تا دور حیاط دویست متری مشترکمان با عمه هایم را از نظر گذراندم، پایم را روی تک پله ی ورودی ساختمان گذاشتم و داخل گودی حیاط رفتم. به سمت تاب دو نفره گوشه حیاط قدم برداشتم و رویش نشستم، ساعت نزدیک هفت صبح بود، هنوز یک ساعتی زمان داشتم...

پاهایم را در آغوشم جمع کردم و خیره ی چند درخت روبرویم شدم...

مرور بعضی از خاطرات هیچ زمانی برای انسان تکراری نمی‌شود، مثل خاطرات چیدن هر ساله ی سیب های این درخت ها...

دیوانه بازی ها و شوخی های فرهاد...

لبخندهای از ته دل آقاجان خدابیامرز...

با صدای همیشه شاد فرهاد، تصویر تابوت نقش بسته در انتهای تمامی خاطرات خوب و بدم لحظه ای خودنمایی کرد و مانند همیشه حال خوبم از خاطره بازی را به گند کشید.

چشم از درخت‌ها برداشتم و به چهره ی جذاب فرهاد در آن لباس های ورزشی که به اندام ورزیده اش خوب نشسته بود دوختم.

- صبح شیرین سحرخیزم بخیر.

مثل همیشه سرد نگاهم را به چشم های درشت عسلی رنگش میخ کردم و با تأکید گفتم: عسل!

بی توجه به نگاه یخ زده ام قلدری کرد.

-واسه همه عسل باش، واسه منِ فرهاد، شیرین کافیه.

بی حوصله نگاهم را از صورتش گرفتم و از روی تاب بلند شدم.

-حرفای تکراری!

روبرویم قرار گرفت و با انگشت اشاره اش وسط ابروهای گره خورده ام را فشرد و با لحن خشن و لوده ای گفت: اخم های تکراری!

خنده ام گرفت ولی اجازه ی خودنمایی را ندادم، در این سال‌های تلخ، خوب یاد گرفته بودم که چطور هلاهل باشم...

مهم نبود که آدم‌های دور و برم، مرا مغرور و از خود راضی می دانستند؛ مهم نبود عشق فرهاد در وجودم بود ولی عریان می‌گشتم که از گرمازدگی اش رسوا نشوم؛ مهم نبود فرهاد، فریادم می‌زد و من بسان کرها بی توجه سر به هوا داشتم؛ مهم این بود که حقیقت زندگی من تیشه به ریشه ام کوبیده بود و سال‌ ها بود که به مویی بند شده ی این خانه و زندگی بودم...

دستش را پس زدم و سردتر از هر زمانی از کنارش گذشتم، سنگ پای قزوین جلوی فرهاد تعظیم می‌کرد!

صدایم زد: شیرین؟

فقط خودم و خدا می‌دانستیم، هر بار که شیرین خطابم می‌کرد چه لرزی در قلبم می افتاد! لرزشش را نمی خواستم، من و فرهاد دوخط موازی بودیم، خوب می فهمید از کیشش نیستم و خود را به نفهمی زده بود!

زمزمه کردم: زهرمار و شیرین!

- شنیدما!

جوابش را ندادم، با قدمی کنارم قرار گرفت.

- آماده شو می‌رسونمت بیمارستان.

عاقل اندرسفیه نگاهش کردم.

- خودم ماشین دارم، یه دویست و شش سفید! جلوی در پارکه، دیدیش که!؟

لودگی هایش شروع شد و دندانم را به جان لب های پرحرصم انداخت.

- واقعا! مبارک باشه! کی خریدی؟! شیرینیش رو ندادیا!

بی حوصله《برو بابا》یی نثارش کردم و به سمت در ورودی آپارتمان قدم برداشتم، نگاهم بی اختیار به طبقه ی چهارم و پنجره ی اتاق عمه مینا کشیده شد، خداراشکر که عمه پشتش نبود تا دلش پراز غصه شود اول صبحی! همیشه از سردی ام مخصوصا با فرهاد که از دلدادگی اش حافظ غزل سرا هم باخبر بود، دلتنگ می شد، با آن قد بلند و پاهای کشیده اش زودتر از من به در رسید و بازش کرد، این بار لحنش کمی ملتمس بود.

- می‌دونم ماشین داری! امروز رو من می رسونمت دیگه!

بی تفاوت نگاهم را به چشم هایش میخ کردم.

- که چی بشه!؟

معترض اسمم را صدا زد: عسل!

《نه》ی قاطعی گفتم و داخل واحدمان که در طبقه همکف واقع بود شدم و بی توجه به نگاه دل‌ خورش درب را بستم. آه تلخی کشیدم.

《تو چه می‌دانی فرهاد، که من لحظه به لحظه ی عمرم را در کنار تو می خواهم ولی افسوس...》

سمت آشپزخانه حرکت کردم. سال ها بود مادری نداشتم که صبحانه ای برایم روی میز بچیند! آه کشیدن کار هر روزه ام شده بود... در یخچال را باز کردم، ظرف پنیر، کره و عسل را برداشتم و روی میز گذاشتم. نگاهم سمت ساعت پاندول دار روی دیوار سالن کشیده شد، هفت و ربع را نشان می داد. دو لیوان چای ریختم و به انتظار آمدن بابا روی صندلی پشت میز غذاخوری نشستم، باز هم فرو رفتم در گذشته...

روزهایی که عمه مینا با دلسوزی مادری می کرد و میز صبحانه را برای منِ بی مادر و بابای بی همسرم می چید...

با 《سلام》 بابا از مرور کوتاه گذشته دست کشیدم و به حال پرتاب شدم.

- سلام دخترم.

لبخندی در جواب لبخند مهربانش زدم:

- سلام بابا جونم، صبحت بخیر.

بوی نان سنگک تازه اشتهایم را باز کرد‌.

روی صندلی روبروی من نشست.

- صبح تو هم بخیر دخترم.

به محتویات روی میز اشاره کرد و ادامه داد: چرا زحمت کشیدی؟

این بار لبخندم تلخ بود! پنج سال است دیگر عمه را از سِمَت مادری ازل و خود برای پدر دختری و برای خود مادری می کنم، و عین پنج سال است که هر صبح از دیدن میز چیده شده توسط من با شرمندگی جمله‌ی 《چرا زحمت کشیدی》 را تکرار می کند و

دل من را به درد می آورد.

-وظیفمه بابا.

تکه ای از نان سنگک را کندم و برای تغییر جو، لحن شادی به صدایم دادم.

- اوم، نوناش کنجدی ان.

با《نوش جانت》ی که بابا در جوابم گفت، واقعا هم نوش جانم شد آن سنگک داغ و تنوری...

دلم به حال بابا می سوخت، از عمه مینا شنیده بودم که مادر را تا حد مرگ دوست می داشته، بعد از مرگ مادر او هم مرد! دو

ُمرده در دو دنیای جدا از هم...!

مهربان بود، لبخند می‌زد، حامی بود، حمایت می کرد...اما نی نی غم در نگاهش به زور رو پا بودنش را فریاد می زد! با فکری مشغول، محتویات میز صبحانه را جمع کردم، به سمت اتاق کوچکم که در انتهای آپارتمانمان قرار داشت رفتم، بی حوصله تر از هر روز درب کمد لباس هایم را گشودم، مانتوی سرمه ای کوتاهی همراه با شلوار و روسری مشکی انتخاب و با آرامشی که ذاتی بود شروع به تن زدن کردم، کیف کوچک ساده و مشکی ام را برداشتم و از اتاق بیرون آمدم، بابا روبروی پنجره ی نورگیر بزرگ و عریض سالن نشیمن روی صندلی ننو نشسته بود و مشغول مطالعه ی یکی از کتب اشعارش بود. لبخندی به چهره دلنشینش زدم، در حالی که دلم برای دردهای درون سینه اش مچاله شده بود به سمتش قدم برداشتم. قبل از این که متوجه حضورم شود و از خواندن کتاب دست بکشد از پشت سر در صورتش خم شدم و بوسه ای دخترانه بر پیشانی بلندش زدم، لبخند از ته دلش به دلم نشست!

-داری میری بابا؟

-با اجازتون.

-خداپشت و پناهت، مواظب خودت باش.

با لبخند از ته دلی 《چشم》ی گفتم، خداحافظی کردم و داخل راهروی کوچک جلوی درب ورودی شدم، کفش های مشکی پاشنه سه سانتی ام را پوشیدم، از خانه بیرون رفتم، هنوز درب ورودی لابی ساختمان را باز نکرده بودم که صدای ایستادن آسانسور و پشت بندش 《عسل》 گفتن فرهاد آمد.

- عسل؟

اگر دستگاه هولترمانیتورینگ به قلبم وصل بود مطمئناً تپش های قلبم را پر فراز و نشیب ترین خطوط، روی کاغذ نوار قلب ثبت می‌کرد!

بدون این‌که به سمتش برگردم، منتظرش ایستادم، خیلی زود و با چند قدم بلند کنارم قرار گرفت، سر و گردنی از من بلندتر بود، سرم را بالا گرفتم تا از دیدن صورت همیشه خندانش محروم نمانم!

-چطوری؟

سرد بودن در مقابل فرهاد جزئی از اعضای صورتم شده بود و با خیرگی جایی در کنار مردمک چشم هایم برای خود باز کرده بود وگرنه که من از دیدار فرهاد هر لحظه و ثانیه غرق لذت می شدم!

- همونطوری گه نیم ساعت پیش دیدی!

منتظر جوابش نماندم، قدم به حیاط گذاشتم، با خیرگی هم‌چنان به دنبالم می آمد.

- منو میرسونی؟

- مگه خودت ماشین نداری؟!

- خرابه.

- خودتی! نیم ساعت پیش کی بود می خواست برسونتم؟!

- من.

با شیطنت خندید. بدون این‌که بایستم گذرا چشم های درشت و سبز رنگم را با حرص به صورتش دوختم، از رو نرفت.

- با ماشین خودت، همون دویست و شش سفیده که دم در پارکه، ندیدیش!؟

کلافه از شیطنت هایش قدم تند کردم و هم زمان با باز کردن درب حیاط گفتم: مسیرمون یکی نیست، دیرم میشه برسونمت، دوباره برگردم سمت بیمارستان. با تاکسی برو.

سوئیچ را از دستم کشید، با ریموت قفل درب های ماشین را باز کرد، به سمت درب راننده حرکت کرد و گفت: بشین اونور، می رسونمت بیمارستان بعد خودم میرم باشگاه.

عصبی شدم.

-برگشتنی چی کار کنم؟

-میام دنبالت.

اسمش را پر حرص به زبان آوردم.

-فرهاد؟

-جان فرهاد؟

- فکر نکن خرم کردی! خوب می دونم که ماشینت سالمه حوصله کل کل باهات رو ندارم که چیزی بهت نمیگم.

با لحنی قاطع و جدی در حالی که با کف دست ضربه های پی در پی ای به سینه اش، آن‌جا که قلب عاشقش کوبش داشت می زد گفت: ببین! شخصا خرتم به مولا.

خنده ی بلند و یهویی ام کاملا بی اراده بود!

چه ایرادی داشت، میان این همه تلخی، گاهی بی اراده شیرینی عسل را به جانش بریزم...

مانند تمامی لحظه هایی که دل به دلش می دادم و تلخی را پس می زدم، غرق لذت به سمتم خم شد، با خنده ی از سر ذوقی لب زد: خندیدیا.

در حالی که هنوز صورتم پر از خنده

بود، فشاری به سینه ی ستبر حاصل از ورزش کار بودنش آوردم و از خودم دورش کردم، با گفتن 《پررو نشو》 ماشین را دور زدم و در صندلی کنار راننده جای گرفتم، نشست و با چهره ای پیروز چشمکی حواله ام کرد، سوئیچ را جا زد و چرخاند.

اخم ریزی کردم و لبخند کمرنگی که هنوز به لب داشتم را فراری دادم.

- ساعت چند میای از باشگاه؟ اسیرم

نکنی فرهاد، من ساعت هفت دم در بیمارستانما.

بیست و هشت سال سن، برای شیطنت و لودگی کافی نبود؟! کی می خواست کمی سنگین تر رفتار و جدی تر برخورد کند!؟

-چشم، فعلا اون اخم های بی‌ریختت رو باز کن.

بی توجه به چشم غره ام، در حالی که صندلی را با قدش تنظیم می کرد، قر زد: چه جوری تو این جا جات میشه؟

به قد متوسطم کنایه می‌زد که حرصم را درآورد.

-همینی که هست، سختته پیاده شو با ماشین خودت برو!

خندید و تسلیم وار گفت: نمک تناول کردم، جام خیلی هم خوبه!

گازی که از داخل لپم گرفتم، لبخندی را که در مقابل فرهاد قصد بی شرمی داشت را سرکوب کرد!

-من دیرم شده ها!

ماشین را به حرکت درآورد. تا خود بیمارستان جفنگ گفت و حرصم داد، با شیطنتی که درخور نوجوانی هجده ساله بود به عالم

و آدم گیر داد و خندید، قصدش خنداندن بود اما فقط

حرص بود که با چشم غره نصیبش شد! عجیب نبود که هرگاه هم سخن و هم نشینش می شدم، یاد سنگ پای روسیاه قزوین می افتادم که الحق رویش را سفید کرده بود، این فرهاد...!

زیر سایه ی درخت های بید مجنون جلوی درب ورودی بیمارستان ماشین را پارک کرد، به سمتم چرخید و پرسید: برم داخل محوطه؟

در حالی که کمربند ایمنی را باز می کردم گفتم: نه.

دستم را سمت دستگیره بردم و ادامه دادم: فرهاد دیر نکنی.

پایین رفتم و در را بستم، خم شدم و از شیشه به صورت دلخور بانمکش نگاه کردم.

- تشکر نکنی!

- نیازی نمی‌بینم. ساعت ۷ یادت نره.

با نگاهش 《پر رو》 خطابم می‌کرد. در دلم قربان صدقه ی کودک زنده ی درونش رفتم، درست است که از لودگی هایش حرص می خوردم ولی این دلخوری های کودکانه اش را که صورتش را معصوم نشان می داد، دوست می داشتم.

《خداحافظ》ی گفتم و از درب بزرگ نرده ای سفید رنگ ورودی، داخل بیمارستان رفتم، آقای سعیدی پیرمرد نگهبان 《لا اله الا الله》 گویان دستی در هوا برایم تکان داد و به سمتم آمد. وجود مردان و زنان ساک بچه به دست در جای جای محوطه نشان از پرکار بودن امروزم را می داد، نیمه ی راه را طی کرده بودم که به هم رسیدیم.

- سلام خانم دکتر.

لبخندی به چهره تکیده ولی سفید

شروع مطالعه رمان