عیارسنج (نمونه رایگان)

دنیای بی ثانیه

اثر یغما

دنیای بی ثانیه

فصل اول

از حمام بیرون می آید و موهایش را از حوله باز می کند. شهروز هنوز روی تخت خوابیده و با این که تقریبا نیمی از روز گذشته، خواب هفت پادشاه را می بیند. حوله را از تنش بیرون می کشد و اندام برهنه اش را مقابل آینه به تماشا می ایستد. موهای بلند و مشکی رنگش را سشوار می کشد و با وجود این سر و صداها شهروز همچنان در خواب ناز به سر می برد. پسر متمول و زیبایی است، قامتی بلند و محکم با شانه های پهن و کاملا زن ذلیل!

ولی ندا معتقد است لقمه ی او نمی شود. او کجا و ندا کجا؟ میان و فکر و خیال های پرحسرتش از نفس های آسوده ی شهروز حرصی می شود و حوله را روی هیکلش پرت می کند.

-شهروز بیدار شو پول به من بده تا برم، ظهر شد...

برای شهروز انگار نه انگار که اطرافش دنیایی وجود دارد و آهسته و خمارِ خواب تنها غلت می زند و گیج به ندا خیره می شود.

-کجا می خوای بری؟ بیا بخوابیم بابا... پول می دم دیگه...

ندا بی اهمیت به شهروز سمت لباس هایش که داخل کیف کوچکی به همراه آورده می رود و یک ستِ فیروزه ای را بیرون می کشد و باعث می شود چشمان شهروز خواب را از یاد ببرند و خیره به اندام ندا بمانند. دختری قد بلند با چشمانی شهلا، امکا اخلاقی سرد و خاموش که تنها شهروز حریفش می شود. باز هم به تعارف شهروز اهمیتی نمی دهد و با اغواگری و سردیِ مخصوص خودش لباس ها را می پوشد و شهروز سرش نق می زند.

-چه زود داری می ری ندا؟! بابا کاسبیِ امروزت رو می رسونم، بیا بخوابیم...

موهایش را جلوی آینه مرتب می کند و تاب دو بندی مشکی رنگش را تن می زند، هر لحظه اندام برنزه اش زیر حجم لباس ها مخفی می شود و شهروز عصبی سرجایش روی تخت می نشیند و ناراضی از رفتنِ ندا موهای خوش فرمش که براثر خواب به هم ریخته اند را چنگ می زند. خوب می داند که ندا حرفش یکی است فقط حیف که مردی کنارش نیست، البته که ندا را همین طور خانم وار دوست دارد ولی کسی از دلش چه می داند؟...

-امشب میای؟

ندا مانتوی محبوبش را تن می کند و سمتش می چرخد.

-نه نمیام، منتظر بارم از بندر، اگه برسه امشب می مونم پاساژ تا بچینم...

لب های شهروز به خنده کش می آید و با شیطنت لباسش را از پایین تخت برمی دارد و در جیب هایش به دنبال کیف پول دست می چرخاند. همین حین از خاطرش می چرخد که دیگر چه کارهایی می تواند برای خوشحالی ندا کند و با لج بازی های ندا به هیچ نتیجه ای نمی رسد!

-خب بیام اونجا... تغییر صحنه باید باحال باشه!

چپ چپ نگاهش می کند و با حرص شالش را روی سرش می پیچد. سریع کیفش را چنگ می زند و حین بررسیِ لوازمش تا چیزی را جا نگذاشته باشد، جواب شیطنتش را با جدیت می دهد.

-همینم مونده حرمتم سر کار بپره... لازم نکرده، خودم یه وقتی برات جور می کنم.

-ایول به تو می گن پارتنر خووب! ندا این قدر گوشت تلخی نکن جان شهروز، بابا بیا یه جوری با هم کناربیایم، جدا دلم می خواد بیشتر ببینمت... من همه جوره پایه ام، تو چرا لجبازی می کنی؟

همین طور زبان می ریزد و ندا با جدیت دستش را برای گرفتن پول دراز می کند و شهروز هم با سخاوت دو اسکناس درشت کف دستش می گذارد و با لبخند مقابلش می ایستد.

-بابا فرار که نمی کنم، من کفتر بوم خودتم، یه وقت به همین زودیا جور کن برام، دیشب خسته بودم، نچسبید!

با عشوه گونه ی شهروز را می بوسد و کمی از این حرکت لذت می برد و درحالی که بیرون می رود، باز هم برای جواب دادن نرمشی به خرج نمی دهد و کاملا جدی در جوابش می گوید:

-حساب حسابه، کاکا برادر...

شهروز سرخوش می خندد و آوازه خوان سمت حمام می رود و همان طور جوابش را حواله اش می کند.

- آخرش یه روز می دزدمت دختر چموش!

ندا هم خنده اش می گیرد. این حرف ها برایش حسرت دارد و بدش هم نمی آید توسط شهروز دزدیده شود و با هم به ناکجا بروند، ولی خوب می داند که از این خبرها نیست. اگر او و شهروز لقمه ی هم بودند، کارشان به این ازدواجِ موقت و پنهانی نمی کشید!

از اتاق بیرون می زند و در سالن هتل به سمت آسانسور گام برمی دارد و خوشبختانه مجبور نیست زیاد معطل آسانسور بماند. در آینه ی آسانسور کمی سرو وضع خودش را مرتب می کند و چون فرصت نکرده تا آرایش کند، احساس کم و کسری در وضعیتش می کند ولی باز هم صورت گندمی و گونه های برجسته اش کم از آرایش ندارد. از سالن هتل بیرون می زند و به خاطر سخاوت شهروز می تواند با تاکسی خودش را به مغازه اش در پاساژ برساند. همه ی مغازه ها روز کاری شان را آغاز کرده اند و بی میل از این کار کلیدش را بیرون می کشد و کرکره را بالا می فرستد و دعا می کند امروز کاسبی خوبی داشته باشد، اگرچه دشت امروز را از جیب شهروز زده است.

-سلام همسایه، دیر باز کردی امروز، چند تا مشتری داشتی!

به آرمان، پسری که مغازه ی موبایل فروشیِ کنار دستش را اداره می کند، نگاه می اندازد و کمی در محیط کاری خودش را جمع و جورتر نشان می دهد.

-سلام؛ سر صبحی کجا بود مشتری! الافیه...

آرمان می خندد و با شیشه شوی روی شیشه ی مغازه اش مایع می پاشد و چندبار دستمال می کشد.

-خدا بزرگه ندا خانوم...

به حرف آرمان پوزخند می زند و درِ سکوریتِ مغازه اش را پر از لکه می بیند. آرمان همچنان با جدیت شیشه های مغازه اش را دستمال می کشد و برای فکری که از ذهنش می گذرد، خودش را توجیه می کند که« دو همسایه ی کاسب با هم از این حرف ها ندارند!»

-آرمان اون شیشه شوی رو کارت تموم شد بده منم یه صفایی به این در و پیکر بدم!

آرمان لبخند زنان تایید می کند و ندا هم داخل مغازه اش وارد می شود و کارهای تکراریِ هرروز برای مرتب کردن ویترین ها و چیدمانِ جلوی در را به انجام می رساند.

آرمان جلوی در ظاهر می شود و دستمال و شیشه پاک کنش را نشانش می دهد و قدمی هم داخل مغازه می آید. پسری قد بلند با چشم و ابروی مشکی و ته ریشی کم رنگ، که حسابی ابهت به چهره اش می دهد. در مقایسه با شهروز ریزتر است ولی باز هم هیکلی مردانه و نرمال دارد. آمارش را دارد که اهل باشگاه و الافی نیست و چون بچه ی شهرستان است، با تهرانی جماعت ایاق نمی شود و سرش در لاک خود است!

-خدمت شما، این دستماله جنسش نانویه، خوب تمیز می کنه!

لبخند می زند و بابت لطفش تشکر می کند.

-ممنون، جبران می کنم!

آرمان لبخند می زند و به بساط مغازه اش اشاره می کند.

-یه روز میام ازت خرید می کنم، باید حسابی تخفیف بدی...

ندا با لبخند و دوستانه حریم همسایگی شان را حفظ می کند و به رسم ادب «قابل ندارد»ی می گوید و آرمان نگاهش روی روسری و شال های چیده شده می چرخد و از مغازه بیرون می زند و در سرش به خرید یک هدیه برای نازنین فکر می کند!

ولی چه مناسبتی؟ همین دوماه پیش برای تولدش سنگ تمام گذاشته بود و واقعا برایش میسر نیست که هربار او را با هدیه خوشحال کند! خب شاید راه های بهتری هم وجود داشته باشد.

این بار که روستا برمی گردد باید برای مادر و الهه هم خرید کند.

به مغازه ی خودش برمی گردد و تلفن همراهش را چک می کند. دو پیام از نازنین روی خطش باقی مانده و چون دیگر کاری در مغازه ندارد، با کمال میل پشت ویترین می نشیند و پیام ها را باز می کند.

«سلام آرمان جون، خوبی نفس؟!»

لبخند می زند و جوابش را با تمام احساسات لطیفِ مردانه اش می فرستد. نازنین واقعا دوست داشتنی است و حین پیام بازی مدام طرح چشمان آبی رنگش مقابل چشمانش نقش می بندد.

«عالی ام نازنین من، یه بوس صبحگاهی تحویلم بدی، دیگه چیزی نمی خوام!»

نازنین ولی اکثر اوقات بی توجه به احساساتِ لطیف پسر، جواب های سرد و حتی دلسرد کننده می دهد که با این وجود، آرمان هم چنان دلش برای آن دختر می لرزد. تنها دختری است که در این بیست و هفت، هشت سال عمرش خواهانش شده و نکته سنجی اش را دوست دارد. حساس است ولی همین حساسیت ها او را شبیه مادرش می کند، زنی نکته بین و حساس که بی اندازه مهربان است!

شاید مادر هم در جوانی رفتارش مثل نازنین بوده و حالا که سنی را سپری کرده، عاقلانه از این احساساتش استفاده می کند.

یعنی می شود روزی نازنین هم مثل مادر همان طور فهمیده و دقیق رفتار کند؟

نازنین: برای یازده کلاس ندارم، قرار بذاریم کافی شاپ؟

کلافه از بی فکری نازنین پوفی می کشد و برای جواب دادن تردید می کند. او را خوب می شناسد و می داند از نه شنیدن تنفر دارد. و این فکر از سرش می گذرد که شاید تنها برای مسائل مربوط به خودش نکته بین است!

«عزیزم یه جوری برنامه بریز که تو ساعت کاری مغازه نباشه!»

جوابش چیزی جز دلخوری و ناراحتیِ نازنین نیست و چون طاقت ناراحتی اش را ندارد، بالاخره با درخواستش موافقت می کند. از طرفی هم فکر و ذهنش روی اقساط وامی که برای مغازه گرفته می چرخد و خودش را قانع می کند که با دوساعت تعطیلیِ مغازه، اتفاقی برای آن اقساط نمی افتد ولی خب نفس سرزنش گر ملامتش می کند که آن دوساعت دقیقا وقت شلوغیِ بازار است و یک مشتری هم غنیمت است!

این بین باید هم به مشکلات خودش برسد و هم نازنین را امیدوار به این نامزدی نگه دارد! مادر هم...

مادر خودش درک می کند و با این شرایط کنار می آید!

با ورود مشتری به مغازه، از فکر و خیال بیرون می آید و مقابلش می ایستد، چند مدل گوشی معرفی می کند و درمورد قابلیت های هرکدام برایش توضیح می دهد و خوشبختانه، خیلی راحت معامله جوش می خورد و می تواند به خودش تلقین کند، برای شاد کردنِ دل نازنینش، خدا این مشتری را به عنوان پاداش برایش فرستاده است! مشتری با رضایت از مغازه بیرون می زند و همزمان مهنوش خانم، دختری که چندمغازه آن طرف تر لوازم آرایشی می فروشد، جلوی در مغازه می ایستد و بی مقدمه آرمان را مخاطب کلام خودش می کند.

-آقا آرمان برای ندا جون بار اومده، سنگینه، می شه کمک کنید با آقا فرهاد بیارید مغازه اش!

سر جایش می ایستد و مطیعانه برایش سر تکان می دهد.

-بله، البته!

مهنوش برایش دست تکان می دهد و سمت مغازه ی خودش می رود و آرمان هم سریع خودش را به در پاساژ می رساند تا به ندا کمک کند بسته اش را به مغازه برسانند. جلوی در فرهاد، که فروشگاهِ البسه را اداره می کند، ایستاده و دوستانه به هم سلام می دهند.

فرهاد: چه خبرا جوون؟ اوضاع کاسبی چطوره؟

آرمان بی حوصله پشت گردنش را می خاراند و شانه بالامی اندازد.

-هی بدک نیست، می گذره... اخرای ماه دیگه دست به دعا می شم که قسط وام جور بشه!

فرهاد دوستانه دست روی شانه اش می کوبد و سعی می کند دلداری اش دهد.

-غصه نخور، جور می شه، هنوز اولشه جوون، مثل من پنج سر عائله سرت بریزن می خوای چی کار کنی؟

هر دو می خندند و این حقیقت تلخی برای آرمان محسوب می شود که هنوز نتوانسته پولی برای عروسی و عائله مند شدن پس انداز کند. ندا هزینه ی باربری را حساب می کند و دو مرد دو طرف کارتن را می گیرند و تا مغازه ی ندا می رسانند. از کمکشان تشکر می شود و هر کدام به مغازه ی خودشان برمی گردند. آرمان وقت زیادی برای مغازه نشینی ندارد و فورا جلوی آینه ی پشت ویترین موهایش را برای رفتن مرتب می کند. به همین زودی حتما باید به آرایشگاه برود و صفایی به

شروع مطالعه رمان