بچه ها داشتن تولد مبارک میخنوندن و منتظر بودن تا شمع هارو فوت کنم،چشمامو بستم و فقط به یه آرزوی قدیمی فکر میکنم ..
شمارش بچه ها به آخراش داشت میرسید :
۵، ۴، ۳ ، ۲ ،۱ ...
آرام چشمامو باز کردمو فوت کردم .. بچه ها داشتن دست میزدن
بهناز آروم نشست بغلم و گفت : ببینم چشاتو دختر...
بعد سرش رو کج کرد و نگام کرد .. با دیدن چشام بغلم کرد و گفت : عه عه لیلی .. چرا چشات بغضی شده ...
بقیه بچه ها ام با شنیدن این حرف شروع کردن به دلداری ..
مهدیه : لیلی ، دخترم آخه دلیلی نداره انقد ناراحت باشی. دیگه خیلی وقته گذشته .
آروم سرم رو بالا آوردم گفتم : میدونم.
مهدیه : خب پس دیگه چرا انقد بی تابی میکنی، اون دیگ نیست نباید ک تو انقدر دلتنگی بکنی .
_ چون خودش نمیخواست بره ، ازم گرفتنش.
آرام : کی ازت گرفتش؟
قبل اینکه من حرفی بزنم بهناز زودتر دهن وا کرد و گفت : هی ..هی .. بچه ها بیخیال امروز تولد لیلی و باید فقط جشن بگیریم . بعدشم خم شد و از روی میز چاقو رو برداشت و گفت بده به من کیکو میخوام برش بزنم ..
کیکو به سمتش هول دادم . و سعی میکردم خودمو با نفس کشیدن آروم کنم . و با بچه ها بگم و بخندم ، آرام. رفت و به پشخدمت کافه بگه چندتا چای بیاره برامون ..
مهدیه : لیلی میگم اگه تو کیک دوست نداری من می تونم سهم تو رو هم بخورما ..
لبخندی زدمو گفتم : اره اتفاقا این خیلی زیاده برام. به سمتش نگهداشتم و از من گرفت . این دختر از همه ما شکمو تر بود ..
آرام بعد از خوردن چند قولوپ از چاییش گفت : اوم.. راستی لیلی .. یه طرحی رو دیدم میخوام با رادان بیام پیشت برامون ست تتو کنی .
با این حرفش بچه ها هویی کشیدن و شروع کردن به مسخره کردنش . لبخند زدم و گفتم : حتما چرا که نه .
آرام: کی وقت داری بیایم پیشت ؟
_ هروقت که بخوای ..
+ راستش رادان تا فردا تهرانه بعدش باید بره سمت بوشهر ماموریت .
_ باشه مکلی نیست .. فردا بعدظهر ساعت ۴ '۵ اوکیه ..
+وایی مرسی لیلی جون .
لبخندی زدم و بعد از گذشت نیم ساعت بچه ها همگی بلند شدیم که دیگه بریم ..
جلوی کافه که ایستاده بودیم بهناز گفت : لیلی من تورو میرسونم
_ نه مزاحم نمیشم ی تاکسی چیزی میگیرم.
اخم ضعیفی کرد و گفت : اره من مردم تو با تاکسی بری .
بعدشم مستقیم رفت سمت خیابون و بعد زدن دزدگیر ماشین سوار شد .. به سمتش رفتمو سوار شدم . و گفتم : الان بخاطر من کلی راهت دور میشه و توی ترافیک گیر میکنی
آروم حرکت کرد و همونطور که به جلو خیره بود گفت : مشکلی نیس میخوام برم خرید گفتم توام بیای ، یکمم باهات حرف دارم.
برگشتم به سمت خیابون و به بیرون نگاه میکردم و گفتم : چه کاری؟
+ لیلی ، میدونم تو خیلی کامیارو دوست داشتی..
_عاشقش بودم نه فقط دوست داشتن .
+ میپرستیدیش اصلا .. لیلی ..تاکی قراره خود خوری کنی ؟ تا کی قراره هر تولدت بغض کنی و اینجوری غمگین بشی ؟؟ من که میدونم آرزوت هم حتی کامیاره .. دختر یکم به خودت بیا ..
اعصابم داشت خرد میشد ، دلم نمیخواست جواب بدم ، داشتم اذیت میشدم .
+ باتوام لیلی ..گوش میدی بهم ؟ لیلی همه چی تموم شده اون دیگه نیست ... ۵ ساله که نیست ...
با این حرفش دیگه نمی تونستم خودمو کنترل کنم و با داد گفتم : نه..نه...نه... تموممم نشده ، اون هنوزم هست توی دلمم توی فکرم توی تمام وجودم ..
+ آروم باش عزیزم میدونم ..
حرفشو قطع کردم و ادامه دادم : نه تو هیچی نمیدونی بهناز ، من دارم میمرم هروز و هرشب . دارم جوون میکنم یکم عادی تر باشم ولی نمیشه...
+ لیلی به خودت توی آیینه نگاه کردی؟ دیدی چندتا تار موی سفید توی سرت هست؟ تو با نابودی خودت کامیار برمیگیرده؟؟؟
_ نه ولی در عوضش شاید من برم پیشش .
+ خدانکنه ... دخترک دیوونه .
یکم لحن صداش نرم تر شد و آروم گفت : لیلی به جون مادرم ، من بعد مرگ خواهرم پودر شدم. باتو که رفیق شدم تو منو رو به راه آوردی من نمی تونم ببینم تو اینجوری داری آب میشی ... من درک میکنم وقتی عزیز ترین کست رو به خاک بسپاری یعنی چی .. میفهمم خودت بالا سر قبرش بشینی و شاهد ریخته شدن خاک رو بدنش باشی یعنی چی ... ولی لیلی بگذر .. تمومش کن الان ۵ سال ازون روز گذشته .
_ ولی هنوز عین روز اول عذا دارشم ، هنوز هرشب خوابشو میبینم
هرشب عکسامونو نگاه میکنم ...
+دختر ، داری خودتو داغون میکنی با این کار....
نفس عمیقی کشید و ادامه داد : اون قضیه رو چیکار کردی ..؟
کلافه دستی به صورتم کشیدم و گفتم : بیخیال یکاریش میکنم.
+میدونی که شوخی ندارن؟
_ اره. خودم یکاریش میکنم.
بعد در سکوت به راهش ادامه داد و به سمت ی پاساژ خرید رفتیم.
[ کاوه ]
عصبی و کلافه به سیبل تیر اندازی نگاه میکردم ... دیگه نمیکشم اگه همین ی دلیل نداشتم خیلی وقت بود یه گلوله خرج خودم میکردم ...
شهرام از دور داشت نزدیکم میشد و خنده مزخرفش روی لبش عصبی ترم میکرد ، کنارم رسید و گفت : داداش نمیخوای تمومش کنی ؟ کارای مهم تری داریما .
تفنگ رو توی دستم گرفتم و از مگسک نشونه گرفتم و به سمت سیبل شلیک کردم ..
آروم اصلحه رو پایین آوردم و گفتم : نه .. لذت میبرم .
رفت سمت سیل و گفت : واو... دمت گرفم وسط هدف ..
بعد به سمت من اومد و ادامه داد : کاوه بیخیال شو باید بریم، اون سَم سُون عوضی منتظر توئه ..
کلافه به سمت کیف اصلحه ام رفتم و مشغول جا ب جا کردن شدم و گفتم : ماشینو برو روشن کن میام ..
بعد بستن کیف. برداشتمش و اون چند تا پوکه فشنگ خالی رو برداشتم و به سمت ماشین رفتم .
درب عقب رو باز کردم و لوازم رو گذاشتم روی صندلی عقب و بستم ، بعد خودم جلو نشستم ..
شهرام به سمت شهر حرکت کرد ...
_ شهرام این عوضی چی میخواد ؟ مگه نگفتم دیگه نمیخوام کار کنم فعلا .
+ میدونم داداش ولی خیلی اثرار داره ببینتت گفته این سری پیشنها سنگینی داره ، بهش گفتم تو برای خرده ریز کار نمیکنی . ولی خیلی براش این قضیه مهمه ..
_ میخوام ، بعد اینکار به کارای خودم برسم ، اعصابم دیگه توان نداره ، خودت میدونی ...
+ اره دادا ، تو دیگه اون کاوه همیشگی نیستی ، خوب خودتو حفظ کردی ولی ..
سرمو پایین انداختم ک سعی کردم دیگه به چیزی فکر نکنم . فقط میخواستم برسم و ببینم این مرتیکه چی میخواد ...
باصدای ترمز دستی چشمامو باز کردم. هوا تاریک شده بود ... جلوی یه سالن بیلیارد نگهداشته بود
برگشتم به طرفش و گفتم : اینجاس ؟
کمر بندشو باز کرد و گفت : اره پیاده شو بریم .
از ماشین پیاده شدم و با شهرام رفتیم داخل ... بوی قلیون همه جارو گرفته بود چند تا میز وسط بود و ۱۵، ۲۰ نفر بیکارم داشتن بیلیارد بازی میکردن و باقی نشسته بودن رو صندلی و قلیون میکشیدن .
با ضربه ایی که شهرام با شونه اش به شونه ام زد برگشتم سمتش
+ چرا اینجوری نگاشون میکنی .؟
سری تکون دادم و پشتش راه افتادم . از سمت راست یه راه پله به سمت بالا داشت و رفتیم بالا ... یه سالن با یه میز بزرگ و چندتا صندلی پر از بادیگارد ...
شهرام رفت سمت سَم سُون و گفت : سلام قربان ، آوردمش .
سِم سُون به من نگاه کرد و با لبخند گفت : سلام عجوبه ..
بعد با دیت اشاره کرد بشینم .
نگاهی به صندلی رو به روم کردم و با دستم کشیدم جلو و نشستم روش : شنیدم دنبال من میگردین .. قبل هرچیزی باید بگم الانم که اینجام بخاطر شهرامِ وعلا خودشم میدونه من فعلا نمیخوام کار کنم .
سیگار برگشو روشن کرد و بعد یه کام سنگین گفت : عجله نکن جوون تو برای باز نشسته شدن زیادی جونی .. نگران نباش اینکاری که میخوام ازت انقدری توش برات میمونه که می تونی به عنوان پاداش بازنشستگی استفاده کنی و بری یه گوشه دنیا راحت زندگی کنی .
باهمون نگاه بی روحم بهش زل زدم و گفتم : خب !
به یکی از بادیگارد هاش اشاره زد
به سمتم ی عکس آوردن و بعد گفت : خیلی سادس ، اونی که توی عکسه باید دیگه نباشه ...
یکم به عکس نگاه کردم و گفتم : بعدش ؟
+ بعدش ۱ ملیون دلار مال تو میشه .. قبولش کنی پیشنهاد رو همین الان ۳۰۰ هزارتاشو میگیری و مابقیش بعد ارسال عکس جنازش بقیشو میگیری .
دوباره به عکس نگاه کردم و گفتم : اطلاعات تکمیلیش؟
+ توی اون پرونده ایی ک جلوته هرچیزی ک نیازه بدونی رو برات گذاشتیم . فقط یادت باشه کار ساده ایی نیست .
_ من کارمو بلدم .
+ بخاطر همینه از بین تمام جایزه بگیرای این شهر تورو انتخاب کردم . به کار تو ایمان دارم پسر .
سر تکون دادم و عکس رو داخل پرونده گذاشتم و به بلند شدم .
_ من دیگه میرم
لبخندی زد و گفت : پول رو بچه ها داخل یه کیف جلوی درب خروج میدن .
سری تکون دادم و به سمت پایین رفتم .. شهرام پشت سرم اومد و گفت : کاوه وایسا ...
بی اعتنا رفتم جلوی درب و به اون کارگری که پشت دخل نشسته بود نگاه کردم .
سریع از زیر میز یه کیف در اورد و بهم داد. بازش کردم ... درست بود تمامش دسته های دلار بود. بستم و به سمت ماشین رفتم .
شهرام از پشت شونه ام رو کشید و گفت : صبرکن .
برگشتم و نگاش کردم. که گفت : چرا نپرسیدی کیه ، چیه ، اصلا چرا باید بکشیش .
_ برای یه جایزه بگیر دلیل و شخص مورد توجه نیست. پول میگرم تا کارو انجام بدم .
شهرام کلافه دستی توی موهاش کشید و گفت : کاوه. اون آدمی که باید بکشیش یه آدم معمولی نیست پسر یکی از بزرگ ترین قاضی های شهره .
خنثی تر از همیشه نگاهش کردم و گفتم : سوییچو بده
+ گوش میدی ؟؟ اینکار خریت محظه .. این با آدمای معمولی که کشتی فرق داره ..
_ گفتم سوییچ .
از جیبش سوییچ رو در آورد و داد بهم . کیف پول رو روی صندلی شاگرد گذاشتم و رفتم که سوار ماشین بشم .
+ کاوه. ماشین خیلی تابلو شده. باید ردش کنیم چند روز دیگه یکی میاد بخره.
_ بدون ماشین نزار منو. قبل فروش این یکی دیگه جاب جا کن .
سری تکون داد و منم براش یه بوق زدم و به سمت خونه حرکت کردم ....
[ لیلی ]
از ماشین پیاده شدم و برای بهناز دست تکون دادم . درب ساختمون رو باز کردم و به سمت آسانسور رفتم ..
بعد باز کردن درب خونه ، چراغارو روشن کردم .. همه جا ترکیده بود یک هفته ایی میشه حال تمیز کاری ندارم ...
ساعت و چک کردم. ۹ و نیم شده بود. میلی به شام نداشتم
اما فردا آرام و دوست پسرش میخوان بیان برای زدن تتو. باید همه جارو تمیز کنم بخصوص اتاق کارو ...
دست به کار شدم و لباسایی که روی مبل و تخت اتاق بود رو جمع کردم و انداختم داخل ماشین تا شسته بشه و بعد گرد گیری و جارو زدن. رفتم داخل حموم ... هوف ... تنها چیزی ک می تونست آرومن کنه. همین آب گرمه. انگار تمام بدنم رو توی خودش حل میکنه ....
قلبم درد میکرد ، هرچی بیشتر به حرفای امروز بهناز فکر میکردم بیشتر دلم میگرفت ... کامیار عشق من بود تمام زندگیم بود. چطور فراموشش کنم .. حتی اون پلیسای عوضی نتونستن عدالتو اجرا کنن فقط برگشتن گفتن خودکشی بود و خلاص ...
کامیار من همه چیزش سرجا بود. باهم بیرون