← بوی خون

عیارسنج

عیارسنج (نمونه رایگان)

بوی خون

اثر Tasian

عینکمو با دست کمی جابه جا کردم و مشغول نگاه کردن به دوریَن و لونا مشغول صحبت کردن بودن، حسابی گیر کرده بودن ، چرخیدم و با دقت به خون هایی که روی دیوار پاشیده شده بود نگاه کردم ... تا روی سقف رد خون بود .. لونا اومد سمتم : آقای وارِن نظر شما چیه؟ من و کارگاه دوریَن نظرمون اینه یه قتل اتفاق افتاده اما دزدی بوده درواقع ، قصد کشتن مقتول نبوده ... چرخیدم سمتش : برعکس قطعا قتل بوده

دوریَن با این حرفم اخماش رفت توی هم و اومد نزدیک تر : پناه بر خدا باز شروع کردی وارِن ، تمام وسایل خونه پخش شده اینور اونور هیچ چیز قیمتی اینجا نیست معلومه که دزدی بوده ، حتی دوربین های خونه از کار افتاده .. +از تو انتظار نداشتم دوریَن ، باز میگم لونا دختر کم تجربه اییه و تازه به این بخش انتقال پیدا کرده و فارغ التحصیل شده اما تو که نزدیک ۳۰سال تجربه داری و نزدیک بازنشستگیته ، کاراگاهی باید ریز بین تر باشی ... +اااه ، چه ربطی داره ، شواهد اینو دارن نشون میدن و منم اینو بررسی کردم.. لونا بی توجه به حرف دوریَن به من زل زده بود : خب دلیل تون چیه آقای وارِن ؟ چجوری پی بردید قتل بوده ؟ به سمت در خروجی خونه رفتم : بریم اداره و اونجا پیش باقی تیم توضیح میدم ... از خونه زدم بیرون تا باقی تیم بررسی صحنه به نمونه برداری و کارشون برسن .. سوار ماشینم شدم و بعد چند ثانیه دوریَن و لونا سوار شدن ، حرکت کردم سمت دفتر .. دوریَن سیگار روشن کرد : وارِن ، بچه های تیم بررسی صحنه باید کلی بخاطر ادعای تو دوباره کار کنن

_ پای یه قتل وسطه نمیشه ازش گذشت

+چرا انقدر یه پرونده رو کش میدی؟ این پرونده حل شدست باقی اعضای تیم تایید کردن دزدی بوده و این قتل فقط بخاطر اون اتفاق افتاده و تونستن مظنون اصلی رو بگیرن ، دادگاهیش میکنن و تمام

از گوشه چشم نگاهش کردم و باز به جلو خیره شدم : خیلی فرق داره اینجا آمریکا و اینگیلیس و سوئیس نیست اینجا نروژِ اگه با این حکم بره دادگاه که داشته دزدی میکرده و قتل انجام داده و ناخواسته جلوه بده در بدترین حالت ۱۲ سال حکم بهش میدن ، اما وقتی ثابت بشه به قصد قتل رفته بوده خونه مقتول و قتل عمد بوده ۲۱ سال حبس میگیره، اما یچیزی که این وسط خیلی ذهنمو درگیر کرده ، اینه که چرا تو داری سعی میکنی این پرونده رو بی ارزش جلوه بدی و سری جمعش کنی؟

با این حرفم کمی دست پاچه شد و دود سیگار توی گلوش گیر کرد : منن؟؟ من فقط میخوام روزای آخر کاریمو زود تر انجام بدمو درگیر پرونده ایی نباشم .. _ به هرحال من میخوام درگیر باشم .. . . رسیدیم جلوی اداره پلیس و پیاده شدیم ، رفتیم داخل ، وارد اتاق رئیس پلیس شدیم ..لئو با دیدن ما سری تکون داد تا بشینیم ، رفتم جلوتر و روی صندلی نشستم و دوریَن و لونا هرکدوم روی صندلی های جدا نشستن .. لئو : خب خسته نباشید بچه ها چی دستگیرتون شد؟ دوریَن: خب من و لونا مطمئنیم که صحنه قتل عمد نبوده و دزدی بوده چون تمام بررسی هایی که کردیم مقتول فرد ثروت مندی بوده و بهترین گزینه برای دزدی بوده ، حتی داخل خونش یه اسکانس یک دلاری هم پیدا نمیشد، مشخص بود که دزدی شده از خونه و آقای هورمِن دافتیس و قربانی یه دزدی شده .. لئو: خب..؟ دوریَن : اما برخلاف نظر ما ، آقای وارِن دارک میگن که قتل بوده

لئو چرخید سمت من : وارِن ، چه چیزی اونجا دیدی که میگی قتل عمدی بوده؟ _ رئیس من تمام جزئیات رو دقیق بررسی کردم ، قفل در ها هم ورودی اصلی هم در پشتی آشپز خونه سالم بود و جای گلوله یا شکستگی روی در نبود ... دوریَن قبل اینکه حرفم تموم بشه حرفم رو قطع کرد : طبیعیه .. چون کسی که میره دزدی بی صدا وارد خونه میشه. درو نمیشکنه یا شلیک نمیکنه که در باز کنه

لبخند کجی زدم بهش و ادامه دادم: دقیقا .. پس باید از راه دیگه ایی وارد بشه که نه صدایی باشه نه درگیری که انوقت کدوم گزینه رو باید انجام بده ؟ دوریَن: از پنجره اومده داخل

_ آفرین ، مشخصه هنوزم عین روزای اول باهوشی . چرخیدم سمت رئیس : اما نکته همینجاست تمام پنجره های طبقه پایین و بالارو خودم شخصا چک کردم ، هیچ کدومشون باز نبود و از داخل قفل بودن ، این یعنی اون مظنون از پنجره وارد نشده ... درها هم که سالمن حتی یک خراش هم نیست روشون که بگیم سعی کرده در رو باز کنه ، پس نتیجه چیه؟ اینکه قاتل در زده و وارد خونه شده ، مقتول خودش در رو برای قاتل باز کرده و اجازه داده وارد خونه بشه ، و همینطور گزینه بعدی ، انگار قاتل ، مقتول رو میشناخته چون جناز آقای هورمِن دقیقا روبه روی قفسه نوشیدنی هاش پیداشده ، یعنی آقای هورمِن قصد داشته برای قاتل نوشیدنی باز کنه تا بنوشن و دقیقا قبل اینکار قاتل از پشت سر بهش ضربه زده و اون رو کشته ...

دقیق نمیدونیم دیگه چه کاری قبل قتل ، قاتل انجام داده چون تمام دوربین هارو از کارانداخته بوده اما طبق فیلم دوربین های خونه روبه رو قاتل ساعت ۷ غروب به سمت خونه رفته و راس ساعت ۸ و ۴۶ دقیقه اومده بیرون که یعنی یه تایمی باهم گذروندن ..

لئو : فیلم دوربین هارو داری ؟

_ بله قربان .

از داخل جیبم یه فلش در آوردم و گذاشتم روی میز : توی این فلش فیلمش هست

دوریَن : خب ، گیریم حرفت درست باشه ، پس چرا هیچ چیز با ارزشی توی خونه نبود ، مگه قصد قاتل این نبود که فقط بکشه چرا وسایل نیست ؟

با تعجب دوریَن رو نگاه کردم : دوریَن پیر شدی ، خِرفت که نشدی ؟ یادت رفته ما چقد پرونده این مدلی حل کردیم .. مشخصه خواسته صحنه سازی کنه که دزدی بوده که وقتی گیر افتاد مجازات کمتری بگیره ، که با یک سوم زمانی که بهش حکم دادن بتونه آزادی مشروطه بگیره بیاد بیرون ..

لونا : کاراگاه به نظر من حق با آقای وارِنه ، البته ضربه ایی که به مقتول وارد شده باشدت زیادی بوده که مشخصه با شیئی سختی ضربه زده ، پس میشه گفت حتی وسیله ایی هم همراه خودش برده تا اینکار رو بکنه ، چون هیچ وسیله خونی یا کج شده ایی ندیدیم که با اون ضربه زده باشه به مقتول.

لبخندی زدم به لونا : آفرین بانوی زرنگ مشخصه عملکرد خوبی داری ، این نکته های ریز راز بزرگی رو باز میکنه ..

لئو : خب با این حساب باید دوباره باز جویی انجام بدیم از قاتل ، باید اعتراف کنه

دوریَن : اما رئیس غیر ممکنه اون اینکارو بکنه ، چون میدونه چه حکم سنگینی میفته گردنش .

_ رئیس میدونم من نیروی نظامی شما نیستم و فقط یه روانشناس جنایی ام، اما از شما میخوام اجازه بدید من ازش بازجویی کنم

دوریَن: بازجویی کردن قلق داره نمیشه همینجوری بری بازجویی کنی

_ من یه روانشناسم ، کل حرفه من جناییه و فریب دادن و گول زدن ذهن خلافکار ها و بازی با ذهنشونه ، فکر کنم بتونم اینکارو به راحتی انجام بدم

لئو : مشکلی نیست آقای دارک ، ترتیبشو دادم ، می تونیم بریم توی اتاق بازجویی

سری تکون دادمو پشت سرش بلند شدم و رفتیم به سمت اتاق بازجویی ، رییس لئو با لونا و دوریَن به همراه چندتا از مامورهای دیگه داخل اتاقک پشت آیینه اتاق بازجویی رفتن و منم وارد اتاق باز جویی شدم .. همیشه از این اتاق لذت میبردم ، این خالی بودنش و رنگ طوسی سردش حس خوبی به من میداد ، ریکار همون قاتل بدبختی که به سرعت یه چشم به هم زدن گیر افتاده بود دقیقا جلوی من بود ، روی صندلی نشسته بود و دستاشو توی هم ، روی میز گره کرده بود

از این سیاه پوست های عشق یاکوزایی بود ...ولی خب بچه تر از این حرفاست که بخواد منو بپیچونه .. پالتوم رو درآوردم و پشت صندلی گذاشتم : خب سلام دوست من

بعد نشستم روی صندلی و نگاش کردم

با تمام غرورش و قیافه پوکرش نگام میکرد : من دوست تو نیستم مردتیکه.. پوز خندی زدم: بنظرم باید ادبیاتت رو خیلی تغیر بدیم ،

+چرا دوباره منو آوردین توی این سگدونی ، توی سلول خودم راحت بودم

_ آره میدونم ، اتفاقا آوردمت اینجا که بهت خبر بدم انقدری برات پرونده جمع شده که یه سلول واقعی توی زندان رینگرایک بهت میدن

ابروهاش رفت بالا و چشاش ترسیده بود : چیی؟؟؟؟ بخاطر یه دزدی ؟ منو میخوای بفرستین زندان رینگرایک ؟؟؟ اونجا جای زندانی های فوق خطرناکه نه یه دزد معمولی ... _ اووه.. دزد معمولی؟؟ نه..فکر نمیکنم معمولی باشی ، تو یه قاتل معمولی هستی که حتی توی صحنه سازی دزدی هم عرضه نداشتی

+صحنه سازی؟ نه همچین چیزی رو قبول ندارم شماها دارید پاپوش درست میکننین برای من، من فقط دزدی کردم

_ پاپوش؟ تو چه شخص مهمی هستی که برات پاپوش درست کنیم؟ دلت نمیخواد بری رینگرایک نه... خب یبار دیگه برام تعریف کن قضیه رو

+ گفتم که ، دنبال پول بودم چون توی قمار باخته بودم ، به سرم زد برم دزدی که اون شب رفتم توی اون خونه لعنتی و میخواستم یکم جواهری دلاری چیزی بدزدم و ببرم تا پولی که باختمو بدم

_خب

+ بعدش یهو اون مرد پیداش شد و اومد سمتم ، میخواست منو بزنه با تفنگش ولی من جاخالی دادم و با تلفن روی میز زدم توی سرش اونم افتاد روی زمین و دیدم همه جا پر خون شده ترسیدمو فرار کردم .. _ کدوم تلفن؟ +همون تلفن خونگی های قدیمی ، روی میزش بود

_ به کجای سرش زدی؟ +دقیق نمیدونم یا بغل سرش بود یا پشت سرش

_مگه نگفتی میخواست با تفنگ تورو بزنه، و تو جاخالی دادی ، چجوری جاخالی دادی که تو پشت سرش قرار گرفتی؟

فرار رو به بغل و قایم شدن پشت چیزی باید باشه ، یعنی تو خواستی فرار کنی و مستقیم رفتی پشت سرش ، یعنی روبه روش فرار کردی؟ + نه اون در گیر این بود دوباره گلوله پر کنه توی تفنگش و چرخید من تونستم بزنمش. _ به سمتت گلوله شلیک کرد ؟ +آره

_چندتا؟ + ۱ دونه

_ چه تنفگی دستش بود ؟ +ازین هفت تیرای جیبی که خیلی کوچیکن

_هفت تیر جیبی؟ +آره

_ بعد هفت تیرش یدونه تیر داشت و دقیقا همون لحظه آقای هورمِن تیر اضافی ام توی جیبش داشت که پر کنه ، آره؟ + اوناشو من نمیدونم دیگه چرا باخودش تیر اضافه داشت .. لبخند زدمو تکیه دادم به صندلی ، دست به سینه نگاش کردم : چرا انقدر با انگشتات بازی میکنی ؟ استرس گرفتی نه .. استرس مال زمانیه که ذهن زیادی داره فعالیت انجام میده بخاطر پنهان کردن یه چیزی ، بیش از اندازه دستت رو به سمت دهنت میبری و لبات رو با دستات می پوشونی، مشخصه که داری یه دروغ بد داری میگی که نمی تونی آروم باشی ... اما قضیه اینجاست توی خونه آقای هورمِن رد هیچ گلوله ایی نیست حتی یه مثقال باروت هم نیست، بد تر از اون میدونی چیه به جز اون گلوله ایی که میگی به سمتت شلیک شد باید به جایی اثابت کنه .گروه تجسس اعلام کردن حتی یک سوراخ گلوله روی در و دیوار نیست و حالا جالب تر ، آقای هورمِن هیچ تفنگی نداشتن ، یعنی نه تنها توی دستش بلکه توی خونش هم تفنگ از مدل های دیگه ام نداشت ..و اصلا هیچ دلیلی نداشت تو خیلی رندوم بری خونه آقای هورمِن دزدی ، چون اون نه ماشین آنچنانی داشت نه خونه اش لوازم لوکسی چیده شده بود ... وحتی همسایه تو نبود ... فقط افرادی که میشناختنش میدونستن هورمِن چقد پول و جواهر توی اتاق خوابش نگهداری میکنه ... یعنی از نظر بقیه اون یه آدم عادی بود ... حالا میخوای من داستان رو تعریف کنم؟ اب دهنشو قورت داد و با ترس نگام میکرد .. لبخند کجی زدم: دوربینای دیگه فیلمت رو گرفتن ، تو خیلی رسمی

شروع مطالعه رمان