بسمالله الرحمن الرحیم
رستاخیز«فصل دوم رمان گزنه»
کاری از سارا اسدی
ـ ای خدا بگم چکارت کنه فیاضی! خونهتو دادی به این دخترای مجرد؟ منو خونهخراب کردن مرد حسابی!
ـ چی شده مهندس؟ چرا مثل کتری سهسوت جوش آوردی؟
ـ جوش؟ من دیگه از مرحله جوش رد شدم، دارم بخار میشم! مرد مؤمن این چه بلایی بود سر ما آوردی؟!
ـ به جون خودت پول لازم بودم… خونهم گرو اون پول بود. تو که از مریضی خانمم خبر داری…
ـ آره میدونم، خدا شفا بده… ولی اینا دیگه چیان آخه؟! به خدا فکر کنم منم مجبور شم خونه رو بفروشم و فرار کنم قبل از اینکه سکته ناقصم کامل بشه!
ـ چرا؟ مگه چکار کردن؟
ـ چکارم نکردن که بگم چکارم کردن! هر روز یا پارتیه و جیغ و هورا، یا دعوا و قهر و آشتی. یه روز غذاشون میسوزه بوش تا ته کوچه میره، دیروز فکر کردم یکی لاستیک آتیش زده تو حیاط!
ـ خب یه تذکری میدادی.
ـ به کی؟ به این عفریتهها؟ دلت خوشهها! منو میبینن انگار برنامه طنز شروع شده! یکی میخنده یکی متلک میندازه یکی پچپچ میکنه. وای به روزی که بخوام تذکر هم بدم!
فیاضی آهی کشید.
ـ چی بگم جز اینکه حلالم کن داداش… شرمندهتم.
ـ حلالِ تن درستیت… ولش کن. خانومت بهتره حالا؟
ـ آره عملش کردیم، انشاءالله جواب بده. دعامون کن امیرعباس.
ـ محتاجیم به دعا… رو چشم. کاری داشتی خبرم کن.
ـ از شما به ما زیاد رسیده… یه عمر مدیونتم.
ـ یا علی.
ـ یا علی.
دقیقاً بین رکعت دوم نماز مغرب و یه آهنگ بندری که انگار مأموریت داشت سقف ساختمون رو از جا بکنه، گیر کرده بودم.
قسم میخورم سر سجده که رفتم، یه «هوووو» از بالا اومد. نفهمیدم ذکر گفتم یا دارم رپ میخونم.
سلام نماز رو هم طوری دادم که انگار دارم از صحنه جرم دور میشم، نه عبادت.
صدا از بالا اینقدر بلند بود که انگار خواننده محترم، کنسرت رو آورده توی کمد دیواری خونه من اجرا کرده.
یه لحظه قطع میشد… بعد دوباره با قدرت برمیگشت؛ دقیقاً مثل عذاب وجدان بعد از قسط عقبافتاده.
جلوی آینه ایستادم. نگاهم افتاد به خودم.
ـ امیرعباس جان… گناهت چی بوده دقیقاً؟ جز اینکه خواستی یه زندگی آروم داشته باشی؟
همون لحظه یه جیغ از بالا کشیده شد. انقدر تیز که تصویرم تو آینه هم یک لحظه مکث کرد.
گفتم:
ـ ببین… یا تو باید قویتر بشی، یا این سقف باید کوتاهتر بشه. این وضعیت نماز خوندن که نشد زندگی. رکوع میری «دیسکو دیسکو» میاد، سلام میدی انگار داری از مهمونی خداحافظی میکنی.
یه قدم جلوتر رفتم.
ـ راهحل چیه؟
از بالا صدای خنده و کوبیدن در اومد.
نفس عمیق کشیدم.
ـ راهحل اینه که جمع کنم برم خونه حاجبابا. اونجا اگه صدا هم باشه، حداقل صدای قلقل سماوره، نه جیغ و ویغ و کف زدن.
کت رو از روی مبل برداشتم. یه مکث کوتاه کردم و دوباره توی آینه خودم رو نگاه کردم.
ـ امیرعباس… امشب یا نجات پیدا میکنی، یا داوطلبانه میری تو بخش روانی ساختمان.
کلید رو برداشتم.
ـ حاجبابا جان، دارم میام. قبل از اینکه منو تبدیل کنن به مسئول رسیدگی به شکایات طبقه بالا!
در رو بستم. صدای آهنگ هنوز میاومد… ولی من دیگه توی خط مقدم نبودم.
---
ـ سلام حاجخانم، خوبین؟
صدای گرمش از اون طرف خط اومد:
ـ سلام امیرجان پسرم! چه عجب یاد ما کردی؟ نکنه شمارهمونو پاک کرده بودی؟
خندیدم.
ـ این چه فرمایشیه حاجخانم؟ یه کم گرفتار بودم.
ـ گرفتار؟ اونم طوری که هفتهای یه بارم پیدات نمیشه؟
همون لحظه صداش رفت عقب:
ـ وای صبر کن… ثنا! مادر جان اون قابلمه رو ول کن!…
کلید آسانسور رو زدم و منتظر موندم شاید از این جهنم صوتی خلاص شم.
حاجخانم دوباره گفت:
ـ کجایی مادر؟ این صداها چیه؟
همون لحظه یه «هوووو» دیگه از بالا ترکید هوا.
گفتم:
ـ خونهم.
ـ خونهای؟ پس این صدا چیه؟
نگاهم رفت سمت سقف. لوستر راهرو داشت با تمام باورهایش میلرزید.
ـ چیزی نیست حاجخانم… امتحان الهیه.
ـ چی؟
ـ همسایههای طبقه بالا دارن ظرفیت ایمان منو تست میکنن. آزمون عملی صبر و استقامت.
حاجخانم زد زیر خنده:
ـ الهی قربونت برم… ولی صبرم حدی داره مادر. چرا به بابات نمیگی یه چیزی بگه؟
ـ حاجخانم، بابا خودش این روزا اعصابش مثل سیم لختِ برق شده. گفتم امشب مزاحمتون بشم، اگه اجازه بدین یه کم پناهنده بشم.
ـ اجازه چی؟ زود بیا مادر! آش رشته هم بار گذاشتم.
چشمم برق زد.
ـ جدی؟
ـ آره جانم. حاجآقا هم از حجره بیاد، بفهمه اومدی خوشحال میشه.
آسانسور بعد از کلی ادا بالاخره رسید.
ـ حاجخانم، قبل از اینکه سقف بیاد پایین، راه میافتم. تا نیم ساعت دیگه اونجام.
ـ مواظب خودت باش مادر.
تماس قطع شد.
یه نگاه به سقف انداختم.
ـ باشه… شما هم به کنسرتتون برسین. من فعلاً رفتم پناهگاه شماره یک.
زنگ را که زدم، هنوز صدای مهمانی طبقه بالا توی گوشم زنگ میزد.
در تقریباً همان لحظه باز شد.
حاجخانم انگار از قبل پشت در منتظر ایستاده بود.
ـ اومدی مادر؟ چرا رنگت پریده؟ اون صداها چی بود؟
لبخند زدم.
ـ هیچی نبود... کلاس فشرده صبر و بردباری بود. منم نقش موش آزمایشگاهی رو داشتم.
دستم را گرفت و کشید داخل.
ـ الهی فدات شم، بیا تو. سردت نشه.
کفشهایم را درآوردم.
بوی آش رشته مثل یک موج گرم خورد توی صورتم.
همانجا چند ثانیه ایستادم و بیاختیار نفس عمیقی کشیدم.
خونه حاجبابا همیشه همینطور بود؛ دیوارهای بلند، نور زرد، فرشهایی که صدا را قورت میدادند.
نه شلوغ...
نه خالی...
فقط آرام.
یک جور آرامش قدیمی که انگار از سالها قبل همانجا مانده بود.
ـ دستاتو بشور مادر، الان برات میکشم.
آن «مادر» را مثل همیشه گفت.
من هم مثل همیشه چیزی نگفتم.
از حیاط صدای حاجبابا آمد.
ـ کی بود حاجخانم؟
ـ امیرعباسه!
صدای قدمهایش نزدیک شد.
وارد هال شد، عبایش را مرتب کرد و گفت:
ـ آقا بالاخره راه خونه ما رو پیدا کردی؟ فکر کردیم مستقل شدی، ما پیرمرد پیرزنارو فراموش کردی.
خم شدم و دستش را بوسیدم.
ـ همچین شانسی ندارین حاجبابا.
خندید.
همان خنده همیشگی.
همان نگاه محکم و پدرانه.
چند ثانیه بیشتر از معمول نگاهم کرد، بعد دستی به شانهام زد.