پیام ویراستار برای همکار عزیز صفحهآرا: در این کتاب از تک کوتیشن استفاده شده است.
نارنج و ترنج
نویسنده: سارا اسدی
ویراستاری و بازنویسی: فرناز نخعی
به نام معشوق ازلی که وفایش ابدی است.
میچسبد در این بهار،
کنار این شکوفهها،
کنار بارانهای بیقرار و ناگهانی،
یک فنجان چای بهارنارنج...
به فصل بهارنارنج دل من اگر پا گذاشتی،
کمی چشمانت را ببند...
به صدای بلبلها گوش فرابده؛
شاید از یاد بردی بهارنارنجها میمیرند...
قلبش تند میزد؛ گویی کسی طبلی بزرگ را درون گوشش میکوبید. مشت آخر را که زد، زیرلب «یا علی» گفت و نفسش را سخت بیرون داد. نبردی بود از جنس عشق و غیرت؛ دعوا با ده نفر اراذل در باغی بیرون از شهر، بهخاطر دختری که دیگر ارزش ماندن نداشت.
صدای سوتی ممتد در گوشش پیچیده بود. دنیا دور سرش میچرخید، اما باید میایستاد. او مرد کمآوردن نبود؛ باید قامت راست میکرد، مستقیم در چشمان آن دخترک مغرور زل میزد و با یک پوزخند بیصدا میرفت.
طعم خون در دهانش پخش شده بود و بوی زخم و خشم را استشمام میکرد؛ بوی گذشتهای که هنوز دست از سرش برنمیداشت. لنگلنگان به دیوار تکیه زد. نفسش سنگین شده بود، اما باید دور میشد. حالا سکوت بهترین فریاد بود.
به خودش قول داده بود که بار آخر است. قبلاً به طناز هشدار داده بود اگر دوباره او را در این قبیل مهمانیها ببیند، اول اراذل دوروبرش را به خون میکشد و بعد خود طناز را برای همیشه از ذهنش خط میزند.
صدای دویدن از پشت سرش میآمد. پاشنههای کفش زنی روی سنگفرش باغ میکوبید، اما علیسان مرد برگشتن نبود. موتور هوندای سیاهش چند قدم آنطرفتر بود. درد در رگهایش میپیچید، اما باید سوار میشد؛ باید میرفت، قبل از آنکه صدای «علیسانم! صبر کن، عزیزم!» به او برسد.
سوار که شد، درد مثل صاعقه از مچ پای زخمیاش به مغزش رسید؛ همان پایی که با آن زیر صندلی ایاز کوبیده بود. پشت سرش طناز میدوید. صدایش میان باد گم شده بود، اما موتور سرعت گرفته بود و علیسان دور میشد.
حالا تمام خاطرات عاشقیاش مثل فیلمی قدیمی جلوی چشمانش رژه میرفت؛ از همان نگاه اول، همان لحظهای که اولین بار چشمش به چشمان آبی طناز افتاده بود؛ انگار دوباره در جشن تولد یاسین ایستاده بود، همان شب لعنتی.
طناز همراه سپیدار، دوست یاسین، وارد سالن شده بود. همان موقع که علیسان داشت زیرلب به یاسین غر میزد: «من رو برای اینجور مهمونیها نیار. حوصلۀ این جمعها رو ندارم»، درِ سالن باز شد و آن دو وارد شدند. چشمشان مستقیم به اخمهای همیشگی علیسان افتاد. طناز بیمقدمه لبخندی شیطنتآمیز زد: «چقدر جذاب اخم میکنی!» و پشتبندش چشمکی به علیسان زد و تا آخر شب او را رها نکرد.
علیسان کم طرفدار نداشت؛ قدِ بلند، هیکل ورزیده، چشمان درشت مشکی و صورتی که جذابیت زیادی داشت، اما حکمت لرزش دلش برای آن دخترک لوس و مغرور و درعینحال بسیار زیبا با آن خندههای بلند و سرگرمیهای عجیبش را نمیدانست... و قصه از همانجا شروع شد.
فردای آن شب، طناز شمارۀ علیسان را از یاسین گرفت و تماس پشت تماس، پیام پشت پیام. حرف طناز یک کلام بود که دلش برای علیسان رفته، و تابهحال هرچه خواسته، به دست آورده است، اما این بار فرق داشت. نمیدانست علیسان شبیه هیچکدام از مردهای اطرافش نیست؛ نه مثل پدرش اهل زدوبندهای غیرقانونی بود، نه مثل برادرهایش دنبال پارتی و تفریح. پدر و مادر نداشت، اما سالم بزرگ شده بود. مادربزرگش، گلابخاتون مهربان، او را بزرگ کرده بود؛ از همان پیرزنهایی که مثل کتابی نانوشته پر از حکمت و قصهاند، و با جانودل به او درس مردانگی داده بود.
از همان روزهای اول دوستی، مشاجرهها شروع شد. طناز و علیسان زمین تا آسمان باهم فرق داشتند. هیچکدام از اخلاقهای طناز با مرام و عادات علیسان جور درنمیآمد. او زنی اهل زندگی میخواست، نه رفیق ولگردی و خوشگذرانی.
دو سال بیحاصل گذشته بود و حالا علیسان در کوچهپسکوچههای قدیمی شهر با خودش عهد میبست که برود و دیگر نماند؛ درست مثل ماه پیش که به طناز هشدار داده بود: «اگه یه بار دیگه تو مهمونیهای مزخرف ایاز ببینمت، هرچی بینمون هست، همونجا تمومش میکنم؛ بعدش نه پشت گوشِت رو میبینی، نه من رو!».
طناز در این یک ماه خیلی به خودش فشار آورده بود؛ جواب تلفن ایاز و بقیه را نداده بود؛ سعی کرده بود از آن دنیا فاصله بگیرد، اما آخرش چه؟ ایاز، پسرعموی خوشگذرانش، ولکن نبود! او خوب نقطهضعفهای طناز را بلد بود. با اصرار و زرنگی، او را همانجایی کشانده بود که نباید پا میگذاشت؛ هرچند طناز به همه سپرده بود به علیسان چیزی نگویند، اما مگر میشد؟ علیسان از نفسکشیدن طناز پشت تلفن هم میفهمید دروغ میگوید. مکثها و تردیدهای طناز پشت تلفن او را آگاه کرده، و بیمعطلی به همانجایی رفته بود که بارها طناز را از آن مهمانیها بیرون کشیده بود.
به ایاز و دارودستهاش هشدار داده بود که اگر دست از سر دلبرکش برندارند، بد میبینند، ولی ایاز طناز را رها نمیکرد. طناز برایش فقط یک دختر نبود، یک مهرۀ طلایی در مهمانیها بود. برایش نقشهها داشت، برای زیبایی و ثروتش... و علیسان مزاحم دوسالهای بود که باید از میدان به در میشد.
علیسان بعد از آن زدوخورد سنگین با سروروی خونین روبهروی خانۀ قدیمی و باصفای بیبیگلاب ایستاده بود؛ همان خانهای که بوی امنیت میداد. میدانست بیبی با دیدنش هول میکند، اما چارهای نداشت. دلش یک گوشۀ امن میخواست، یک دامن مادرانه که سر رویش بگذارد و عطر پاکش را نفس بکشد؛ شاید چشمهای آبی طناز از یادش برود... شاید...
علیسان آدم پشیمانشدن نبود، اما خسته بود. کلید را در قفل چرخاند و در را باز کرد. درحالیکه درد در تمام تنش میپیچید، موتور را داخل حیاط هل داد. سعی کرد بیصدا وارد شود. نمیخواست گلابخاتون، پیرزن مهربانش، ناگهان او را با تنوبدن خونآلود ببیند و حالش بد شود. از همانجا صدایش کرد: «آهای! گلابخاتون، کجایی؟ بیا که علیسانِت اومده!».
صدایش کمی لرز داشت. گوشۀ لبش چاک خورده و بینیاش ورم کرده بود. صدای «الله اکبر» بیبیگلاب که از درون خانه بلند شد، به علیسان فهماند که او درحال نمازخواندن است. موتور را گوشهای گذاشت و فوری خودش را به دستشویی حیاط رساند. صورتش را شست تا کمی از عمق فاجعه کم شود. به آینه نگاه کرد. صورت خونین خودش را دید و چشمان غمگین پسری را که قصد کرده بود دلبرش را فراموش کند. غم زیادی داشت؛ انگار به مسلخ میبردندش، اما نمیشد...، چارهای نبود... . این دخترک دلدار خانگی او نمیشد... . صدای بیبیگلاب را از حیاط شنید: «علیسان، چای میخوری، مادر؟».
علیسان دلش یک چیز خنک میخواست تا شاید آتش جگرش خاموش شود: «بیبی، یه چیز خنک بیار. داریم؟».
- آره، تصدقت بشم. بیارم حیاط یا میآی تو، مادر؟
- هوا خوبه، آبپاشی میکنم، شما هم بیاید.
صدای لخلخ دمپاییهای پیرزن که دور شد، علیسان بیرون آمد. شیلنگ را به بهانه آبپاشی دست گرفت. دستهایش را خیس، و کمی گردوخاک لباسهایش را پاک کرد؛ کمی هم به خودش آب پاشید که ردی به چشم نیاید.
- داری آببازی میکنی، علیسانم؟
علیسان رویش را برنگرداند. گذاشت پیرزن با سینی شربتی که در دست داشت، روی تخت بنشیند. نگران بود که یک وقت از دیدن صورت ورمکرده و آشولاشش هول کند و خداینکرده پس بیفتد. کمکم بهسمت گلابخاتون برگشت. چهرۀ پیرزن درهم رفت و محکم با دست به گونهاش زد. کمی از جا بلند شد: «خدا مرگم بده، علیسان!».
علیسان فوری خود را به گلابخاتون رساند و او را روی تخت نشاند.
- خدا نکنه، گلابخاتونم. چیزیم نشده. مرد اگه دعوا نکنه، مرد نمیشه.
گلابخاتون با اخمی درهم نگاهی به علیسان انداخت و دستش را بالا برد، روی لب و گونۀ علیسان کشید.
- دعوا، مادر، نه خودکشی!
لبهای علیسان به لبخند باز شد. بیبیگلاب برایش آدم خاصی بود و همیشه به او آرامش میداد. همین بود که علیسان همیشه درددلش را به خانه میآورد. بیبی اهل غیظ و غرغر نبود، اما آرام نصیحت میکرد و راه درست را نشانش میداد.
صدای موبایلش بلند شد. نیمنگاهی به آن انداخت و از میان ترکهای صفحۀ شکستهاش اسم «دلبرک» را دید، اما برای او فصل دلبرک گفتنها تمام شده بود. موبایل را خاموش کرد. چشمانش را بست و به رفتن فکر کرد، به فرار، به گلابخاتون. آهی کشید: «بیبیگلاب، میآی چند وقت از این شهر بریم؟».
گلابخاتون با شوک سرش را بهسمت علیسان چرخاند و با نگرانی گفت: «خدا مرگم بده! جانم، چه کار کردی با خودت؟».
علیسان بیرمق خندید و زیرلب گفت: «دلکُشی».
گلابخاتون به نشانۀ نگرانی کف دستش را آهسته به صورت خود زد و علیسان گفت: «بریم، بیبی. دلم از این شهر گرفته. همین فردا بریم».
بیبیگلاب با وجود نگرانیاش دیگر چیزی نگفت. دست روی زانو گذاشت و بلند شد و بهسمت ساختمان راه افتاد تا کولهبار سفر ببندد. وقتی دلها به هم نزدیک است، بینیاز به کلام درک میکنند که در دل عزیزشان طوفان در جریان است.
در باشگاه همهمه و هیجان زیادی بود. سروصدای تشویق و پیشبینی نتیجۀ مبارزۀ فردا بین تیمهای قهرمان استانهای فارس و تهران همهجا را پر کرده بود. همه در تکاپو بودند که چطور تیمشان را تشویق کنند؛ بهویژه علیسان را که در دل شیرازیها جا باز کرده بود. علیسان متفکر و آرام روی صندلی کنار رختکن نشسته، و نگاهش را به دوردستها دوخته بود؛ جایی که فقط خودش میدانست در آن لحظه چه میگذرد.
چهار سال از آن روزهایی که در تهران زندگی میکرد و تیمش را ترک کرده بود میگذشت. حالا در این شهر غریب، دور از خانه و با یاد روزهای گذشته، به تیمی جدید پیوسته بود. شاید در مسابقۀ فردا با تیم استان تهران همتیمیهای سابقش را میدید؛ شاید یاسین را میدید، رفیق قدیمیاش که در روزهای سخت جوانی و تمرین همیشه همراهش بود و بعدها پایۀ قرار او و طناز.
علیسان هیچ ردی از خودش باقی نگذاشته بود، نه شماره و نه آدرس. خوب میدانست که طناز با هر ترفندی او را پیدا میکند، اما بههیچوجه نمیخواست تسلیم شود یا پایش سست شود. طناز دختر زیبای روزهای جوانیاش دیگر هیچجایی در زندگی او نداشت. میدانست که هیچگاه نمیتواند با کسی مثل طناز ادامه دهد. مطمئن بود که حتی اگر ازدواج هم میکردند، پایان خوشی نداشت. در ذهن علیسان طناز نمایانگر دنیایی پر از اشتیاقهای بیپایان و لذتهای زودگذر بود.
علیسان به این شیوه بزرگ نشده بود. او در خانوادهای ساده و ثروتمند به دنیا آمده بود. تقدیر زیاد مجال نداده بود با پدرومادرش زندگی کند؛ هنوز سنی نداشت که آنها را در تصادف از دست داده بود. بیبیگلاب، مادربزرگ مهربانش، خودش خرجش را داده، و تمام ارثیهاش را نگه داشته بود تا در جوانی از آن استفاده کند. در پناه محبت و آرامش بیبی بزرگ شده بود. نه آنقدر مذهبی بود که تمام وقتش را صرف عبادت کند و نه آنقدر بیتوجه به اصول که راههای اشتباه را برود. علیسان منطقی و عاقل بود و الان در سن بیستوهشتسالگی از همسنوسالهایش پختهتر به نظر میرسید؛ مخصوصاً این چهار سال گذشته در غربت، حسابی او را به بلوغ عقلی رسانده بود. علیسان حالا مردی شده بود که زندگیاش به دو بخش تقسیم میشد: روزهایی که در دل باشگاه و میدان تمرین میگذراند؛ و شبهایی که تنها و بیهدف به کیسۀ بوکس مشت میزد. هیچچیز دیگری جز اینها را احساس نمیکرد. شبوروزش در ورزش غرق شده بود، تمرین، مبارزه و پیروزی. هیچ صدایی به گوشش نمیرسید که دلش را بلرزاند. هیچ چشمی نمیتوانست قلبش را به تپش بیندازد. در وزن خودش بیرقیب بود. حالا در شیراز همه او را میشناختند، اما هیچکس نمیتوانست وارد دنیای درونیاش شود. او تمام شبها را تنها با کیسۀ بوکس میگذراند؛ مشت میزد و در دلش خاطراتی را که دیگر هیچ فایدهای نداشتند، دفن میکرد.
شش ماه پیش، بیبیگلاب را از دست داده بود. او که همیشه در این دنیا برایش پناه بود، حالا دیگر کنارش نبود و بعد از رفتنش بارها احساس شرم و گناه به قلب علیسان چنگ زده بود. علیسان در این چهار سال و اندیِ آخر عمر بیبی، او را از خانه و دوستانش دور کرده بود؛ هرچند مادربزرگ دوستداشتنیاش در شیراز دوستان زیادی پیدا کرده، و این اواخر شاداب و سرحالتر از همیشه بود.
علیسان هر شب و روز در تنهایی و دور از تمام آدمهای نزدیکش در دل خود غم را تحمل میکرد. هیچگاه به برگشتن به تهران فکر نکرده بود. در شیراز، در آرامستان محله، بیبیگلاب را به خاک سپرده بود. همسایهها پرچم سیاه زده و تسلیت گفته بودند. علیسان فقط سکوت کرده و به مزار بیبی نگاه کرده بود؛ بیآنکه قادر باشد به چیزی جز خاطراتش فکر کند. هیچکس نمیتوانست جای بیبی را برایش پر کند.
به درِ خانه رسید. همان روزهای اول ورودشان به شیراز، درِ قدیمی را با یک درِ ریموتدار عوض کرده بود. وارد حیاط وسیع خانهباغ که شد، قلبش فشرده شد. دوباره همان حس تنهایی در این خانۀ بزرگ و قدیمی سراغش آمده بود.
بهمحضاینکه خواست وارد سالن شود، در با صدای قیژمانندی باز شد. خانه قدیمی بود؛ صد سال و خردهای از ساخت آن میگذشت. یک خانۀ اربابی بود که شاید همین روزها سازمان میراث فرهنگی سر میرسید تا آن را ثبت کند. وقتی میخواستند از تهران بروند، بیبیگلاب گفته بود خانهای در شیراز دارند. علیسان با تعجب پرسیده بود: «بیبی، این خونه از کجا اومده؟».
- این خونه از مادربزرگت به مادرت رسیده بود. بچه که بودی، پدرومادرت دنبال کارهای انحصار وراثتش بودن، اما امان از عجل... مهلت نداد تو شیراز زندگی کنن. خدا بیامرزه مادرت رو، چقدر دلش میخواست بیاد شهر آباواجدادیش.
- تا حالا چیزی بهم نگفته بودی.
- یکی دو تا زمین هم از بابای خدابیامرزت برات مونده. سندهاش پیش منه. گفتم بذارم بزرگ شی، عاقل شی؛ بعد بدم بهت، اما یهو سروکلۀ این دختره پیدا شد. ننه، از اول دلواپس بودم یه ریگی به کفشش باشه، این بود که گفتم بهتره ندونه جز اون مغازۀ دکوراسیون مالومنال دیگهای هم داری، بلکه اگه طمع پوله، بذاره بره.
بیبی آهی کشیده، و دوباره مشغول جمعکردن خُردهریزهای سفر شده بود. همانجا علیسان تصمیم گرفته بود حالا که قرار است به شهر دیگری بروند، چه بهتر جایی باشد که خانه و ریشهای قدیمی در آن دارد. به خرید ماشین سواری فکر کرده بود که سفر برای بیبی آسانتر شود؛ در شهر غریب هم بیماشین نمیشد دوام آورد. باید صبح زود سراغ محمد اتو میرفت تا ماشینی تروتمیز برایش جور کند؛ سری هم به مغازۀ دکوراسیونش میزد و کارها را به محمود، حسابدار قدیمیاش، میسپرد. قبلاً هم کارها را او انجام میداد و علیسان سرش به ورزش و باشگاه گرم بود؛ فقط باید برایش توجیهی پیدا میکرد که چرا سیمکارتش خاموش، و فعلاً ارتباطشان محدود به واریز سود ماهیانه به حساب علیسان خواهد بود.
عطر بهارنارنج به مشامش رسید و او را از یادآوری خاطرات بیرون کشید. عجیب بود؛ خانه حتی در این روزهایی که نارنجها گل نداده بودند، باز هم این عطر را میداد. شانهای بالا انداخت و یاد چایهایی افتاد که عالیه برایش دم میکرد؛ چایهایی خوشرنگ و معطر که عطر بهارنارنجشان عمارت را پر میکرد. لبخندی کمرنگ زد.
موقعی که به شیراز آمده بودند، کلید این خانه را نداشتند. مدتی در هتل مانده بودند تا با مجوز دادگاه کلیدساز آورده و در را باز کرده بودند. درهای خانه آنقدر قدیمی بود که هیچ کلیدی راحت درونش نمیچرخید. علیسان درِ بیرونی را عوض کرده بود، اما درِ ورودی عمارت آنقدر زیبا بود که دلش نیامده بود آن را عوض کند. روی دیوارها نرده و دزدگیرهای لیزری نصب کرده بود که خیالش راحت شود آن درِ قدیمی، دزدها را راحت به خانه راه نمیدهد. عمارت پیش از بازسازی هیچ امنیتی نداشت و تقریباً خالی از وسایل بود. ظاهراً دزد همهچیز را برده بود، اما خانۀ سرایداری گوشۀ حیاط که به نظر میرسید اخیراً دستی به سرورویش کشیده شده است، وضعیتی متفاوت داشت.
زندگی در عمارت اصلی با آن همه خاک و خرابی غیرممکن بود، مخصوصاً برای پیرزن مهربان و دوستداشتنیاش. سراغ خانۀ سرایداری رفته بودند. قفل در را که شکسته و وارد شده بودند، چیزی دیده بودند که فراتر از تصورشان بود. تعدادی از وسایل گرانقیمت و نفیس که قطعاً به عمارت اصلی تعلق داشت، آنجا روی هم انباشته شده بود؛ انگار با عجله تمام وسایل را جمع کرده و آنجا گذاشته بودند. در را با چند زنجیر و قفل بزرگ مهروموم کرده بودند. دزدانی که بعدها به عمارت زده بودند، هرگز تصور نمیکردند در آن خانۀ کوچک گوشۀ حیاط چنین گنجینهای پنهان شده باشد. در همان خانۀ سرایداری، با کنارزدن وسایل و مرتبکردن آنها جاگیر شده بودند تا بنا بازسازی شود.
شش ماه طول کشیده بود تا اوضاع روبهراه شود. علیسان باشگاهی برای کار و مسابقه پیدا کرده، و عمارت اربابی بالاخره قابل سکونت شده بود. در این مدت، بیبی جانش در محله دوستان خوبی پیدا کرده بود. اصلاً پیرزن آنقدر بامحبت و خیرخواه بود که همه عاشقش میشدند. باز یاد آن روزها دلش را به درد آورد که وقتی از راه میرسید، بیبی مهربان منتظرش بود.
- بیبی جانم، چه عطر و بویی راه انداختی!
- مادر، اومدی؟ دردت به جونم.
- خدا نکنه، گلابخاتون. چه خبرها؟ چشمم کف پات، آب اومده زیر پوستت!
- آره، مادر. عجب هوایی داره این شهر! کاش دل تو اینطور مشوش نبود. من از خدام بود همیشه همینجا باشم، ولی وقتی تو رو میبینم که تو چشمهات اینهمه غم هست، نفسم میگیره. مادر، همهش تو فکرتم. کِی بشه اشک شوق و شادی تو چشمت بشینه، نه غم.
- غصه نخور، عزیزم! منم عادت میکنم. چند وقت دیگه که تو باشگاه جا بیفتم و مسابقات رو شرکت کنم، سرم گرم میشه و دلم سرد.
- دشمنت دلسرد بشه، مادر. ایشالا این بار دلت جای خوب گرم بشه.
علیسان لبخندی کمرنگ زده بود. بیبی که انگار یکدفعه یاد چیزی افتاده بود گفت: «راستی علیسان، ظهر داشتم میرفتم مسجد محل که همسایۀ روبهرویی رو دیدم، خانم عزیزی. چه خانم خوبیه. میگفت تا همین دو سال پیش اینجا سرایدار داشته؛ یه پیرمرده با نوهش زندگی میکرده که از خیلی سال قبل همینجا بودن. مادربزرگت که ازدواج کرده و از شیراز رفته، خونه رو سپرده بوده دست این بندهخدا؛ گاهی هم با آقا جانت میاومدن. بعدها مادرت خدابیامرز هم میاومد اینجا، ولی من از این سرایداره چیزی نمیدونستم».
- الان کجان، بیبی؟ خبری نداشتن؟
- نمیدونم. خانم عزیزی میگفت گویا پیرمرده دو سال پیش فوت کرده و نوهش هم دانشگاه بوشهر قبول شده و رفته. کلی هم به دروهمسایه سفارش کرده که چشمشون به عمارت باشه.
علیسان سری تکان داده بود: «باز هم خوبه آدم باشرفی بوده و وسایل عمارت رو گذاشته و نبرده. کسی چه میفهمید؟».
- آره، مادر. همه که بد نیستن. ذات خوب هم هست؛ فقط باید چشمهات رو باز کنی و دوروبرت رو ببینی.
- بیبی، بذار چند وقت چشمهام بسته باشه و تو خودم باشم.
بیبی با خنده گفته بود: «آخ! امان از تو، امان!».
- بیبی، دلم واسه یاسین پر میزنه. میترسم بهش زنگ بزنم، این دختره سروکلهش پیدا بشه.
- از تو چه پنهون، منم واسه یاسین دلم پر میزنه. نمیشه خبرش کنی و بسپری به کسی نگه کجایی؟
علیسان لبهایش را روی هم فشار داده بود: «طناز زرنگتر از این حرفهاست، گلابم، خیلی زرنگتر».
- خوبه خودت هم میدونستی مار هفتخط تو آستینت داری و هی پرورشش دادی!
علیسان آهی کشیده و زیرلب گفته بود: «دلم رفته بود...».
بیبیگلاب بلند شده، و چادربهسر به سجادهاش پناه برده بود؛ انگار میخواست برای علیسان از خدا صبر بگیرد و یار خوب.
خیال بیبیگلاب همیشه با علیسان بود؛ انگار با مرور خاطراتش زندگی میکرد، اما با صدای زنگ موبایلش که چهار سال بود سیمکارت جدیدی داشت، از خاطرات بیبی دور شد. روی گوشی انگشت کشید: «سلام، حاجی».
صدای پیرمرد دوستداشتنی در گوشی پیچید: «سلام، بابا. خوبی، علیسان؟».
- خوبم. شما چطوری؟
- خوبم، بابا؛ البته اگه تو خوبی.
لبخندی صورت علیسان را پوشاند. خوشحال بود که هنوز در این دنیا کسانی را دارد. بیاختیار گفت: «خدا رو شکر، خیلی خوبم...».
- باریکلّا، پسرم. درستش همینه. بچهها میگفتن دم غروبی تو باشگاه دمغ بودی!
- چیزی نیست؛ فکر بازی فردا بودم.
- فکر همتیمیهای قدیمیت، ها؟ ورزش همینه، یه روز رفیقی، یه روز رقیب، اما همیشه دوست میمونید. غصه نخور؛ شاید هم دیدیشون، یهکم پریشونحالیت رفع شد.
پیرمرد راست میگفت. تازه به شهر و دیار جدید خو گرفته بود که بیبی سکته کرده بود. اصلاً نفهمیده بود پیرزن مهربان چطور از دستش رفته بود. ده روزی میشد که برای اردو به شهرکرد رفته بودند. در راه برگشت، وارد شیراز شده و نزدیک خانه بودند که شمارۀ خانه روی موبایلش افتاده بود. وقتی جواب داده بود، صدای دختری در گوشش پیچیده بود: «بیبی جان حالشون بده، فوری بیایید!».
لرزه به تمام بدنش، و استرس به جانش افتاده بود. صدای دختر انگار دنیا را برایش کوچک کرده بود. قلبش تندتر میزد. در دلش فقط فریاد میزد: «نه...، نه...، لطفاً نه!»، اما صدای نفسهای سنگینش به گوشش میرسید. هر ثانیه برایش مثل یک قرن بود.
با دنیایی از استرس رسیده بود. خانه کاملاً ساکت بود. بیبی روی کاناپۀ کنار در آشپزخانه دراز کشیده بود. وقتی علیسان وارد شده بود، نگاه بیبی به او افتاده، لبخندی زده و گفته بود: «نبینم غمت رو، مادر! یه وقت از راهت دور نشی و بشینی گوشۀ خونه».
علیسان دست بیبی را در دست گرفته، و از سردی آن هول شده بود. پاهایش به زمین چسبیده بود که صدای آمبولانس بلند شده بود. اصلاً نفهمیده بود چه کسی به او زنگ زده و آمبولانس را خبر کرده بود. قبل از اینکه بیبی را روی برانکارد بگذارند، سرش را برگردانده و به در آشپزخانه خیره شده و بعد از چند ثانیه، دستش را بهسمت علیسان دراز کرده بود. دستان سردش را در دستان تبدار علیسان گذاشته، و با سختی گفته بود: «حرف زیاد داشتم برات؛ گذاشته بودم یهکم سبکسنگین کنم حرفهام رو. میخواستم از اردو بیای، برات یه ماجرایی رو بگم. حالا خودت سر وقتش متوجه میشی؛ فقط، مادر، حواست باشه».
او رفته بود و علیسان هیچوقت نفهمیده بود که چه چیزی را باید متوجه میشد و حواسش به چه چیز باید باشد!
صدای مرد میانسال آنسوی خط بلند شد: «هستی، علیسان؟ بابا، چرا حرف نمیزنی؟ صدای من رو میشنوی؟».
- آخ، ببخش حاجی. رفتم توی خاطرات.
- عیبی نداره، پسرم. فردا قراره مزد چهار سال سختیکشیدنت رو بگیری. فکروخیال و خاطره رو بذار برای بعد؛ فعلاً فقط حواست جمع باشه و خودت رو دریاب.
لبخندی روی لبهای علیسان نشست. «به روی چشم» گفت و از پیرمرد دوستداشتنی، مربی و صاحب باشگاه، خداحافظی کرد.
بلند شد و بهسمت آشپزخانهای رفت که بعد از بازسازی، داخل عمارت ساخته شده بود. همیشه احساس رضایت میکرد که همان اوایل برای بیبی خدمتکاری گرفته بود تا کمکحال پیرزن باشد؛ زنی میانسال که شوهرش سکته کرده و فلج شده، و دخترش را هم به شهری دیگر شوهر داده بود. آنها در خانۀ سرایداری زندگی میکردند و عالیه خانم کلید درِ کوچک خانه را داشت. اگر بیبی به کمک احتیاج پیدا میکرد، خودش را میرساند. اوایل هر روز میآمد، اما با شدیدشدن بیماری شوهرش، به خانۀ خودشان رفته بودند و عالیه فقط روزهای زوج میآمد.
علیسان که صبحها باشگاه بود و شبها خسته برمیگشت، خیالش راحت بود که بیبی تنها نیست. هر ماه حقوق عالیه را به حسابش واریز میکرد و عملاً جز سال اول، کمتر او را دیده بود. حالا هم بعد از فوت بیبی، خدا میدانست اگر عالیه نبود، علیسان با آن خستگی و دلودماغنداشتن، چطور باید دنبال آشپز و خدمتکار میگشت. در این شش ماه اصلاً عالیه را ندیده بود، اما هر وقت علیسان خانه نبود، عالیه برای پختن غذا سری میزد و کارها را انجام میداد و قبل از برگشتن او میرفت.
بعدها علیسان به فکرش رسیده بود که از عالیه بپرسد آن دختر چه کسی بوده است، اما آنقدر در غم رفتن بیبی غرق بود که حوصله نکرده، و ترجیح داده بود سرش را بیشتر با ورزش و باشگاه گرم کند. حالا که بیبیگلابش رفته بود، چه اهمیتی داشت که تلخترین خبر عمرش را کی به او داده بود؟
علیسان در قابلمه را برداشت؛ بوی خوش غذا در فضا پیچید. لبخند زد و زیرلب گفت: «بیبی، نیستی ببینی عالیه خانم چه غذای خوشعطری پخته! انگار ایرادهایی که میگرفتی، بالاخره اثر گذاشته! خدا خیرت بده، گلابخاتونم؛ اگر نبودی، من مونده بودم با آشپزی بدِ عالیه چی کار کنم!».
غذا را خورد؛ ظرفها را شست و باقی غذا را در یخچال گذاشت. فردا روز فرد بود و عالیه نمیآمد. همین غذای مانده نعمتی بود.
با اینکه خسته بود، از چای بهارنارنج خوشعطری که عالیه دم کرده بود نگذشت. لیوان چای را برداشت و سمت ایوان رفت. شب پاییزی با نسیم خنکش تنش را لرزاند. لیوان گرم را بین دو دست گرفت، بلکه گرمایش به جانش نفوذ کند.
حیاط پر از درخت بود. پرتقالها و انارها داشتند میرسیدند، اما درختهای نارنج از همه بیشتر خودی نشان میدادند. همیشه بهار که میشد، عطر بهارنارنج مستش میکرد؛ گاهی هم سردرد میگرفت. چند بار خواسته بود تعدادی از آنها را قطع کند، اما هر بار اتفاقی مانعش شده بود؛ انگار خود درختها نمیخواستند قطع شوند.
در همین فکر بود که صدای خشخش عجیبی آمد، صدایی شبیه شکستن شاخهای خشک. اخم کرد، سرش را بالا گرفت و گوش سپرد. زیرلب گفت: «لاالهالاالله! این وقت شب، این دیگه چه صداییه؟».
چراغقوۀ گوشیاش را روشن کرد و با احتیاط بهسمت صدا رفت. نگاهی به دوروبرش انداخت، اما چیزی ندید. زیرلب غر زد: «ای بابا! اصلاً این حیاط بزرگ به چه درد میخوره؟ خوبه که دزدگیر فعاله. لابد گربه یا موش بوده».
بیخیال شد و داخل خانه برگشت. بوی آشنای بهارنارنج باز هم در هوا پیچید. سری تکان داد و به اتاقش رفت. روزهای سخت و سرنوشتسازی در راه بود.
صبح شده بود و علیسان با چشمان باز در رختخواب غلت میخورد. گاهی خداخدا میکرد که امروز با یاسین روبهرو نشود و گاهی با تمام وجود دلش میخواست او را ببیند. نمیدانست این حس دوگانهاش از خجالت فرار است یا از ترس رویارویی با گذشته و شنیدن درمورد طناز. هرچه بود، صبح را با بیحالی آغاز کرد. نگاهی گذرا به عمارت و حیاط انداخت؛ دزدگیر را غیرفعال کرد و با زدن ریموت از خانه خارج شد. لحظۀ آخر از آینۀ ماشین به نظرش رسید پردۀ اتاقش تکان میخورد. دلش برای خودِ بههمریخته و توهمزدهاش سوخت و بهسوی سالن مسابقه راند.
دم درِ سالن، با استقبال حاج کاظم، مدیر باشگاه، و بچهها روبهرو شد. خوب میدانست تقریباً از فردا تکلیف مهرههای اصلی تیم ملی روشن میشود و این مسابقات اهمیت زیادی دارد. بعد از چهار سال عقبگرد، به نقطۀ اول رسیده بود. سری چرخاند تا تیمهای دیگر را که برای وزنکِشی آمده بودند ببیند. یاسین را بین بچههای تیم تهران دید که ناباور به او چشم دوخته بود. سری به نشانۀ سلام تکان داد، ولی یاسین با اخم جلو آمد: «آهای، بچه! تو که دم از مرام پهلوونی میزدی و مثل ما سوسول نبودی! دیدم معرفت توی پهلوونبچه رو! رفتی، حاجی حاجی مکه؟ انگارنهانگار ما باهم نون و نمک خورده بودیم؛ رفیق گرمابه و گلستان بودیم!».
علیسان حرف زیاد داشت؛ بااینحال با بغض یاسین را به آغوش کشید و زیر گوشش آهسته گفت: «حرف میزنیم، تو خلوت. حکایت زندگی شخصی جاش اینجا نیست».
یاسین خودش را به ضرب از بغل علیسان بیرون کشید و «برو بابایی» نثارش کرد و به جمع بازیکنان باشگاهش پیوست. از بچههایی که علیسان میشناخت، حسام و سیاوش هم بودند، اما با آنها زیاد صمیمی نبود، ارتباطشان در حد سلاموعلیک بود. برایشان سری تکان داد و دستش را روی سینه گذاشت. مربی باشگاه عوض شده بود و خدا را شکر که شرمندۀ چشمان شایان خان نمیشد. هنوز حواسش به اعضای تیم مقابل بود که حاج کاظم نزدیکش آمد و دستی بر شانهاش گذاشت: «خوبی، بابا؟».
محبتهای حاجی مثل پدربزرگی بود که ندیده بودش، جور خاصی خالص و بیریا. اصلاً همین حاجی بود که بند دلش را به باشگاه و شهر جدیدش بسته بود.
- خوبم. نگران نباشید؛ بعد از چهار سال دوباره رسیدم سر خط. محاله از دستش بدم!
- خوبه. دلم بهت گرمه، بابا.
علیسان از وزنکشی و قرعهکشی و مسابقات سایر همتیمیهایش چیزی نفهمید. ذهنش درگیر حرفهایی بود که میخواست به یاسین بزند و حرفهایی که احتمالاً از او میشنید. دلش یکجوری بود؛ انگار هم میخواست بفهمد بعد از رفتنش طناز چقدر ناراحتی کشیده است و هم نمیخواست بشنود. خودش کم تاوان دل عاشقش را نداده بود. ماههای اول که به شیراز آمده بود، انگار یک پایش زمین باشد، یک پایش آسمان. حالش بد بود. شبها تا صبح فکروخیال چشمان طناز ولش نمیکرد. چقدر دلش میخواست برگردد، اما انگار بیبی هم دلش نمیخواست او طناز را ببیند. گلابخاتونش عروس را نپسندیده بود؛ پس جای تردید نمیماند. علیسان باید دوام میآورد. نوبت بازی یاسین که رسید، حاجی صدایش زد: «علیسان، بابا، رفیقت داره میره تو رینگ».
علیسان سری تکان داد: «بدی داستان میدونی چیه، حاجی؟ هم یاسین رفیقمه، هم عباس که در مقابلش میخواد بازی کنه. شدم یک دل و دو دلبر!».
- سخت نگیر؛ ببین دلت با کدومه!
آخ از دلش... دلش که خیلی دردها و حسرتها را رانده بود به صندوقچۀ انتهایش؛ مبادا بیرون بزنند و بیشتر آزارش بدهند.
مسابقه به نفع یاسین تمام شد. وزن بعدی خودش بود. «یا علی» گفت و بلند شد. به بیبی قول داده بود این بار حتماً به تیم ملی میرود. چهار سال عقب افتاده بود، اما میرفت. باید به هدفش میرسید. چشمش به چشمان نگران یاسین افتاد. لبخندی زد؛ پس هنوز رفیق بودند که یاسین دلش برای او شور میزد. با روحیۀ خوب وارد رینگ شد.
حریفش کسی نبود که بتواند از پس او بربیاید. بدنش اینقدر آماده بود که خیلی راحت مسابقه را برد. فردا قطعاً نامش در لیست تیم ملی اعلام میشد. بهجز علیسان دو نفر از بچههای باشگاه شیراز و فارس هم در وزن خودشان برنده شدند و این خوب بود. احتمالاً آنها هم به تیم ملی دعوت میشدند.
بازیها که تمام شد، بهطرف بچههای باشگاه تهران رفت و با آنها سلام و احوالپرسی کرد. نزدیک یاسین که رسید، لبخندی زد و دستش را بهسمت او دراز کرد. یاسین با کمی تردید دست در دست علیسان گذاشت. علیسان با یک حرکت، یاسین را به آغوش خود انداخت و محکم بغلش کرد. چقدر دلتنگ برادرانههایشان بود. یاسین هم بعد از چند ثانیه دستهایش دور بدن او حلقه شد. همقد و تقریباً همهیکل بودند و دلشان پر از محبت یکدیگر. علیسان در گوشش آرام زمزمه کرد: «اگه میتونی، جمع کن بریم که یه دنیا حرف برات دارم!».
- بذار ببینم مربی رو میشه پیچوند!
علیسان دستی به شانۀ یاسین زد و با اشاره از جمع خداحافظی کرد. دم در سالن منتظر ماند و زیاد طول نکشید که یاسین آمد: «بریم، داداش. حساب چهار سال رو باید پس بدی!».
- گردن ما از مو باریکتر!
- از گردن حرف نزن! دلم میخواد سر از تنت جدا کنم! واقعاً مگه ما رفیق یه روز و دو روز بودیم؟ واسه اون دختر دوزاری، ما رو گذاشتی لب بوم خشک شدیم!
گوشهای علیسان تیز شد. منتظر ماند ببیند یاسین ادامه میدهد یا نه، اما یاسین لبخند زد و نگاهش را برگرداند: «خب حالا! بیا بریم. حرف میزنیم».
علیسان با دست ماشینش را نشان داد و یاسین با خنده گفت: «نه بابا! حسابی عوض شدی! از رکاب اومدی پایین، سوار ماشین شدی؟!».
- چیزی از اون علیسان نمونده. تازه مونده ببینی!
سوار که شدند، چند دقیقه هردو به جلو خیره بودند؛ بعد علیسان طاقتش تمام شد: «چه خبر، یاسین؟ خوبی؟».
- چه عرض کنم؟ برادرم ولم کرد و رفت؛ باید خوب باشم؟
- شرمندهم، رفیق.
- چرا آخه؟
- از اون عشق و عاشقی غلط فرار کردم... . اصلاً بعد از رفتنم چی شد؟
یاسین سری تکان داد: «چی باید میشد؟ اون دختره یه مدت زار میزد. خون همه رو تو شیشه کرده بود. دنبالت میگشت، مغازهبهمغازه. یهکم محمود رو تهدید کرد، یهکم منو..، ولی تو... لامصب، ما رو که آدم حساب نکردی! مگه ساواکی بودی؟ اینهمه پنهونکاری؟ خاک بر سر من که تو رو برادر حساب میکردم!».
علیسان فقط گوش میداد. به دل پر یاسین حق میداد، اما هنوز پشیمان نبود. راهی که رفته بود، تنها راه ممکن بود.
- چهار سال نبودم، ولی چهل سال جبران میکنم.
یاسین با اخم نگاهش کرد: «بله، بله، اونکه حتماً! ولی دلیل نمیشه فکِّت رو پایین نیارم!».
علیسان زد زیر خنده: «وجودش رو داری، یا علی!».
یاسین ابرویی بالا انداخت: «وزنت فقط پنج کیلو زیادتره و هوا برت داشته! بگیر بغل، بذار باد بیاد!».
دل علیسان پر از دلتنگی شده بود، برای همین کلکلها، همین رفاقتها. هیچکدام از بچههای باشگاه جدید حتی ذرهای جای یاسین و رفاقتهایش را نگرفته بودند.
ماشین جلوی در عمارت ایستاد. علیسان ریموت را زد و وارد حیاط شدند. یاسین ساکت بود؛ فقط از تعجب ابروهایش تا رستنگاه مو بالا رفته بود. خانهباغی با آن وسعت وسط شهر؟! اصلاً فکر نمیکرد علیسان چنین ثروتی داشته باشد. ماشین که ایستاد، یاسین با لحنی شل گفت: «نگو که اینجا خونۀ خودته؛ مهمتر اینکه نگو اجارهای نیست و مال خودته! هرچند، انگار مال خودته!».
علیسان لبخندی ریز زد و درحال پیادهشدن گفت: «چرا فکر میکنی اجارهای نیست؟».
- مگه خری که همچین جایی رو برای دو نفر اجاره کنی؟ تهِ تهش یه آپارتمان شیک و جمعوجور اجاره میکردی!
علیسان آهی کشید: «دونفرههام ته کشید، یاسین. ریشههام سوخت؛ تموم شد».
درحالیکه قدم روی پلههای عمارت میگذاشت و آرام بالا میرفت، آهی از ته دل کشید. بغض رفتن بیبیگلاب از شش ماه پیش توی گلویش مانده بود. اشک در کاسۀ چشمانش نیش زد. یاسین هنوز کنار ماشین خشکش زده بود؛ انگار کیش و مات شده بود. بعد از چند لحظه به خودش آمد و دنبال علیسان دوید. از پلهها بالا رفت. جلوی درِ ورودی بازوی علیسان را گرفت و او را بهطرف خودش کشید: «یعنی چی؟ درست حرف بزن ببینم چه خاکی بر سرمون شده».
- بیبیگلابم رفت. من رو تنها گذاشت، یاسین. باورت میشه؟ من، شاهپسرش رو توی این شهر غریب، تو این عمارت دراندشت گذاشت و رفت. من موندم و سیاهی شبهای این باغ...».
یاسین مات حرفهای علیسان مانده بود. خودش کم پیرزن را دوست نداشت؛ اصلاً دلیل این رفاقت دونفرهشان محبتهای گلابخاتون بود.