نارنج و ترنج

عیارسنج

عیارسنج (نمونه رایگان)

نارنج و ترنج

اثر سارا اسدی

پیام ویراستار برای همکار عزیز صفحه‌آرا: در این کتاب از تک کوتیشن استفاده شده است.

نارنج و ترنج

نویسنده: سارا اسدی

ویراستاری و بازنویسی: فرناز نخعی

به نام معشوق ازلی که وفایش ابدی است.

می‌چسبد در این بهار،

کنار این شکوفه‌ها،

کنار باران‌های بی‌قرار و ناگهانی،

یک فنجان چای بهارنارنج...

به فصل بهارنارنج دل من اگر پا گذاشتی،

کمی چشمانت را ببند...

به صدای بلبل‌ها گوش فرابده؛

شاید از یاد بردی بهارنارنج‌ها می‌میرند...

قلبش تند می‌زد؛ گویی کسی طبلی بزرگ را درون گوشش می‌کوبید. مشت آخر را که زد، زیرلب «یا علی» گفت و نفسش را سخت بیرون داد. نبردی بود از جنس عشق و غیرت؛ دعوا با ده نفر اراذل در باغی بیرون از شهر، به‌خاطر دختری که دیگر ارزش ماندن نداشت.

صدای سوتی ممتد در گوشش پیچیده بود. دنیا دور سرش می‌چرخید، اما باید می‌ایستاد. او مرد کم‌آوردن نبود؛ باید قامت راست می‌کرد، مستقیم در چشمان آن دخترک مغرور زل می‌زد و با یک پوزخند بی‌صدا می‌رفت.

طعم خون در دهانش پخش شده بود و بوی زخم و خشم را استشمام می‌کرد؛ بوی گذشته‌ای که هنوز دست از سرش برنمی‌داشت. لنگ‌لنگان به دیوار تکیه زد. نفسش سنگین شده بود، اما باید دور می‌شد. حالا سکوت بهترین فریاد بود.

به خودش قول داده بود که بار آخر است. قبلاً به طناز هشدار داده بود اگر دوباره او را در این قبیل مهمانی‌ها ببیند، اول اراذل دوروبرش را به خون می‌کشد و بعد خود طناز را برای همیشه از ذهنش خط می‌زند.

صدای دویدن از پشت سرش می‌آمد. پاشنه‌های کفش زنی روی سنگ‌فرش باغ می‌کوبید، اما علی‌سان مرد برگشتن نبود. موتور هوندای سیاهش چند قدم آن‌طرف‌تر بود. درد در رگ‌هایش می‌پیچید، اما باید سوار می‌شد؛ باید می‌رفت، قبل از آنکه صدای «علی‌سانم! صبر کن، عزیزم!» به او برسد.

سوار که شد، درد مثل صاعقه از مچ پای زخمی‌اش به مغزش رسید؛ همان پایی که با آن زیر صندلی ایاز کوبیده بود. پشت سرش طناز می‌دوید. صدایش میان باد گم شده بود، اما موتور سرعت گرفته بود و علی‌سان دور می‌شد.

حالا تمام خاطرات عاشقی‌اش مثل فیلمی قدیمی جلوی چشمانش رژه می‌رفت؛ از همان نگاه اول، همان لحظه‌ای که اولین بار چشمش به چشمان آبی طناز افتاده بود؛ انگار دوباره در جشن تولد یاسین ایستاده بود، همان شب لعنتی.

طناز همراه سپیدار، دوست یاسین، وارد سالن شده بود. همان موقع که علی‌سان داشت زیرلب به یاسین غر می‌زد: «من رو برای این‌جور مهمونی‌ها نیار. حوصلۀ این جمع‌ها رو ندارم»، درِ سالن باز شد و آن دو وارد شدند. چشمشان مستقیم به اخم‌های همیشگی علی‌سان افتاد. طناز بی‌مقدمه لبخندی شیطنت‌آمیز زد: «چقدر جذاب اخم می‌کنی!» و پشت‌بندش چشمکی به علی‌سان زد و تا آخر شب او را رها نکرد.

علی‌سان کم طرفدار نداشت؛ قدِ بلند، هیکل ورزیده، چشمان درشت مشکی و صورتی که جذابیت زیادی داشت، اما حکمت لرزش دلش برای آن دخترک لوس و مغرور و درعین‌حال بسیار زیبا با آن خنده‌های بلند و سرگرمی‌های عجیبش را نمی‌دانست... و قصه از همان‌جا شروع شد.

فردای آن شب، طناز شمارۀ علی‌سان را از یاسین گرفت و تماس پشت تماس، پیام پشت پیام. حرف طناز یک کلام بود که دلش برای علی‌سان رفته، و تابه‌حال هرچه خواسته، به دست آورده است، اما این بار فرق داشت. نمی‌دانست علی‌سان شبیه هیچ‌کدام از مردهای اطرافش نیست؛ نه مثل پدرش اهل زدوبندهای غیرقانونی بود، نه مثل برادرهایش دنبال پارتی و تفریح. پدر و مادر نداشت، اما سالم بزرگ شده بود. مادربزرگش، گلاب‌خاتون مهربان، او را بزرگ کرده بود؛ از همان پیرزن‌هایی که مثل کتابی نانوشته پر از حکمت و قصه‌اند، و با جان‌ودل به او درس مردانگی داده بود.

از همان روزهای اول دوستی، مشاجره‌ها شروع شد. طناز و علی‌سان زمین تا آسمان باهم فرق داشتند. هیچ‌کدام از اخلاق‌های طناز با مرام و عادات علی‌سان جور درنمی‌آمد. او زنی اهل زندگی می‌خواست، نه رفیق ولگردی و خوش‌گذرانی.

دو سال بی‌حاصل گذشته بود و حالا علی‌سان در کوچه‌پس‌کوچه‌های قدیمی شهر با خودش عهد می‌بست که برود و دیگر نماند؛ درست مثل ماه پیش که به طناز هشدار داده بود: «اگه یه بار دیگه تو مهمونی‌های مزخرف ایاز ببینمت، هرچی بینمون هست، همون‌جا تمومش می‌کنم؛ بعدش نه پشت گوشِت رو می‌بینی، نه من رو!».

طناز در این یک ماه خیلی به خودش فشار آورده بود؛ جواب تلفن ایاز و بقیه را نداده بود؛ سعی کرده بود از آن دنیا فاصله بگیرد، اما آخرش چه؟ ایاز، پسرعموی خوش‌گذرانش، ول‌کن نبود! او خوب نقطه‌ضعف‌های طناز را بلد بود. با اصرار و زرنگی، او را همان‌جایی کشانده بود که نباید پا می‌گذاشت؛ هرچند طناز به همه سپرده بود به علی‌سان چیزی نگویند، اما مگر می‌شد؟ علی‌سان از نفس‌کشیدن طناز پشت تلفن هم می‌فهمید دروغ می‌گوید. مکث‌ها و تردیدهای طناز پشت تلفن او را آگاه کرده، و بی‌معطلی به ‌همان‌جایی رفته بود که بارها طناز را از آن مهمانی‌ها بیرون کشیده بود.

به ایاز و دارودسته‌اش هشدار داده بود که اگر دست از سر دلبرکش برندارند، بد می‌بینند، ولی ایاز طناز را رها نمی‌کرد. طناز برایش فقط یک دختر نبود، یک مهرۀ طلایی در مهمانی‌ها بود. برایش نقشه‌ها داشت، برای زیبایی و ثروتش... و علی‌سان مزاحم دوساله‌ای بود که باید از میدان به در می‌شد.

علی‌سان بعد از آن زدوخورد سنگین با سروروی خونین روبه‌روی خانۀ قدیمی و باصفای بی‌بی‌گلاب ایستاده بود؛ همان خانه‌ای که بوی امنیت می‌داد. می‌دانست بی‌بی با دیدنش هول می‌کند، اما چاره‌ای نداشت. دلش یک گوشۀ امن می‌خواست، یک دامن مادرانه که سر رویش بگذارد و عطر پاکش را نفس بکشد؛ شاید چشم‌های آبی طناز از یادش برود... شاید...

علی‌سان آدم پشیمان‌شدن نبود، اما خسته بود. کلید را در قفل چرخاند و در را باز کرد. درحالی‌که درد در تمام تنش می‌پیچید، موتور را داخل حیاط هل داد. سعی کرد بی‌صدا وارد شود. نمی‌خواست گلاب‌خاتون، پیرزن مهربانش، ناگهان او را با تن‌وبدن خون‌آلود ببیند و حالش بد شود. از ‌همان‌جا صدایش کرد: «آهای! گلاب‌خاتون، کجایی؟ بیا که علی‌سانِت اومده!».

صدایش کمی لرز داشت. گوشۀ لبش چاک خورده و بینی‌اش ورم کرده بود. صدای «الله اکبر» بی‌بی‌گلاب که از درون خانه بلند شد، به علی‌سان فهماند که او درحال نمازخواندن است. موتور را گوشه‌ای گذاشت و فوری خودش را به دست‌شویی حیاط رساند. صورتش را شست تا کمی از عمق فاجعه کم شود. به آینه نگاه کرد. صورت خونین خودش را دید و چشمان غمگین پسری را که قصد کرده بود دلبرش را فراموش کند. غم زیادی داشت؛ انگار به مسلخ می‌بردندش، اما نمی‌شد...، چاره‌ای نبود... . این دخترک دلدار خانگی او نمی‌شد... . صدای بی‌بی‌گلاب را از حیاط شنید: «علی‌سان، چای می‌خوری، مادر؟».

علی‌سان دلش یک چیز خنک می‌خواست تا شاید آتش جگرش خاموش شود: «بی‌بی، یه چیز خنک بیار. داریم؟».

- آره، تصدقت بشم. بیارم حیاط یا می‌آی تو، مادر؟

- هوا خوبه، آب‌پاشی می‌کنم، شما هم بیاید.

صدای لخ‌لخ دمپایی‌های پیرزن که دور شد، علی‌سان بیرون آمد. شیلنگ را به بهانه آب‌پاشی دست گرفت. دست‌هایش را خیس، و کمی گردوخاک لباس‌هایش را پاک کرد؛ کمی هم به خودش آب پاشید که ردی به چشم نیاید.

- داری آب‌بازی می‌کنی، علی‌سانم؟

علی‌سان رویش را برنگرداند. گذاشت پیرزن با سینی شربتی که در دست داشت، روی تخت بنشیند. نگران بود که یک وقت از دیدن صورت ورم‌کرده و آش‌ولاشش هول کند و خدای‌نکرده پس بیفتد. کم‌کم به‌سمت گلاب‌خاتون برگشت. چهرۀ پیرزن درهم رفت و محکم با دست به گونه‌اش زد. کمی از جا بلند شد: «خدا مرگم بده، علی‌سان!».

علی‌سان فوری خود را به گلاب‌خاتون رساند و او را روی تخت نشاند.

- خدا نکنه، گلاب‌خاتونم. چیزیم نشده. مرد اگه دعوا نکنه، مرد نمی‌شه.

گلاب‌خاتون با اخمی درهم نگاهی به علی‌سان انداخت و دستش را بالا برد، روی لب و گونۀ علی‌سان کشید.

- دعوا، مادر، نه خودکشی!

لب‌های علی‌سان به لبخند باز شد. بی‌بی‌گلاب برایش آدم خاصی بود و همیشه به او آرامش می‌داد. همین بود که علی‌سان همیشه درددلش را به خانه می‌آورد. بی‌بی اهل غیظ و غرغر نبود، اما آرام نصیحت می‌کرد و راه درست را نشانش می‌داد.

صدای موبایلش بلند شد. نیم‌نگاهی به آن انداخت و از میان ترک‌های صفحۀ شکسته‌اش اسم «دلبرک» را دید، اما برای او فصل دلبرک گفتن‌ها تمام شده بود. موبایل را خاموش کرد. چشمانش را بست و به رفتن فکر کرد، به فرار، به گلاب‌خاتون. آهی کشید: «بی‌بی‌گلاب، می‌آی چند وقت از این شهر بریم؟».

گلاب‌خاتون با شوک سرش را به‌سمت علی‌سان چرخاند و با نگرانی گفت: «خدا مرگم بده! جانم، چه کار کردی با خودت؟».

علی‌سان بی‌رمق خندید و زیرلب گفت: «دل‌کُشی».

گلاب‌خاتون به نشانۀ نگرانی کف دستش را آهسته به صورت خود زد و علی‌سان گفت: «بریم، بی‌بی. دلم از این شهر گرفته. همین فردا بریم».

بی‌بی‌گلاب با وجود نگرانی‌اش دیگر چیزی نگفت. دست روی زانو گذاشت و بلند شد و به‌سمت ساختمان راه افتاد تا کوله‌بار سفر ببندد. وقتی دل‌ها به هم نزدیک است، بی‌نیاز به کلام درک می‌کنند که در دل عزیزشان طوفان در جریان است.

در باشگاه همهمه و هیجان زیادی بود. سروصدای تشویق و پیش‌بینی نتیجۀ مبارزۀ فردا بین تیم‌های قهرمان استان‌های فارس و تهران همه‌جا را پر کرده بود. همه در تکاپو بودند که چطور تیمشان را تشویق کنند؛ به‌ویژه علی‌سان را که در دل شیرازی‌ها جا باز کرده بود. علی‌سان متفکر و آرام روی صندلی کنار رختکن نشسته، و نگاهش را به دوردست‌ها دوخته بود؛ جایی که فقط خودش می‌دانست در آن لحظه چه می‌گذرد.

چهار سال از آن روزهایی که در تهران زندگی می‌کرد و تیمش را ترک کرده بود می‌گذشت. حالا در این شهر غریب، دور از خانه و با یاد روزهای گذشته، به تیمی جدید پیوسته بود. شاید در مسابقۀ فردا با تیم استان تهران هم‌تیمی‌های سابقش را می‌دید؛ شاید یاسین را می‌دید، رفیق قدیمی‌اش که در روزهای سخت جوانی و تمرین همیشه همراهش بود و بعدها پایۀ قرار او و طناز.

علی‌سان هیچ ردی از خودش باقی نگذاشته بود، نه شماره و نه آدرس. خوب می‌دانست که طناز با هر ترفندی او را پیدا می‌کند، اما به‌هیچ‌وجه نمی‌خواست تسلیم شود یا پایش سست شود. طناز دختر زیبای روزهای جوانی‌اش دیگر هیچ‌جایی در زندگی او نداشت. می‌دانست که هیچگاه نمی‌تواند با کسی مثل طناز ادامه دهد. مطمئن بود که حتی اگر ازدواج هم می‌کردند، پایان خوشی نداشت. در ذهن علی‌سان طناز نمایانگر دنیایی پر از اشتیاق‌های بی‌پایان و لذت‌های زودگذر بود.

علی‌سان به این شیوه بزرگ نشده بود. او در خانواده‌ای ساده و ثروتمند به دنیا آمده بود. تقدیر زیاد مجال نداده بود با پدرومادرش زندگی کند؛ هنوز سنی نداشت که آن‌ها را در تصادف از دست داده بود. بی‌بی‌گلاب، مادربزرگ مهربانش، خودش خرجش را داده، و تمام ارثیه‌اش را نگه داشته بود تا در جوانی از آن استفاده کند. در پناه محبت و آرامش بی‌بی بزرگ شده بود. نه آن‌قدر مذهبی بود که تمام وقتش را صرف عبادت کند و نه آن‌قدر بی‌توجه به اصول که راه‌های اشتباه را برود. علی‌سان منطقی و عاقل بود و الان در سن بیست‌و‌هشت‌سالگی از هم‌سن‌وسال‌هایش پخته‌تر به نظر می‌رسید؛ مخصوصاً این چهار سال گذشته در غربت، حسابی او را به بلوغ عقلی رسانده بود. علی‌سان حالا مردی شده بود که زندگی‌اش به دو بخش تقسیم می‌شد: روزهایی که در دل باشگاه و میدان تمرین می‌گذراند؛ و شب‌هایی که تنها و بی‌هدف به کیسۀ بوکس مشت می‌زد. هیچ‌چیز دیگری جز ‌این‌ها را احساس نمی‌کرد. شب‌وروزش در ورزش غرق شده بود، تمرین، مبارزه و پیروزی. هیچ صدایی به گوشش نمی‌رسید که دلش را بلرزاند. هیچ چشمی نمی‌توانست قلبش را به تپش بیندازد. در وزن خودش بی‌رقیب بود. حالا در شیراز همه او را می‌شناختند، اما هیچ‌کس نمی‌توانست وارد دنیای درونی‌اش شود. او تمام شب‌ها را تنها با کیسۀ بوکس می‌گذراند؛ مشت می‌زد و در دلش خاطراتی را که دیگر هیچ فایده‌ای نداشتند، دفن می‌کرد.

شش ماه پیش، بی‌بی‌گلاب را از دست داده بود. او که همیشه در این دنیا برایش پناه بود، حالا دیگر کنارش نبود و بعد از رفتنش بارها احساس شرم و گناه به قلب علی‌سان چنگ زده بود. علی‌سان در این چهار سال و اندیِ آخر عمر بی‌بی، او را از خانه و دوستانش دور کرده بود؛ هرچند مادربزرگ دوست‌داشتنی‌اش در شیراز دوستان زیادی پیدا کرده، و این اواخر شاداب و سرحال‌تر از همیشه بود.

علی‌سان هر شب و روز در تنهایی و دور از تمام آدم‌های نزدیکش در دل خود غم را تحمل می‌کرد. هیچگاه به برگشتن به تهران فکر نکرده بود. در شیراز، در آرامستان محله، بی‌بی‌گلاب را به خاک سپرده بود. همسایه‌ها پرچم سیاه زده و

شروع مطالعه رمان