میرغضب
کاری از
سارا اسدی
بسماللهالرحمنالرحیم
نیمهشب، بازار در سکوتی سنگین فرو رفته بود؛ سکوتی که تنها گاهبهگاه با زوزهی آرام باد میان دالان یا تقتق آخرین کرکرههایی که پایین کشیده میشدند شکسته میشد. چراغهای زرد و لرزان سقف، سایهها را کج و کوله روی زمین میکشیدند و بوی ادویهی کهنه و چوب نمخورده در هوا مانده بود.
میراب، با آستینهای بالا زده و قدمهای سنگین، کنار شاگردهایش کار میکرد. صمد و رحیم، با چشمانی نیمهبسته از خستگی، کارتنها را جابهجا میکردند و هر از گاهی نگاهی به قدوقوارهی میراب میانداختند که مثل همیشه، انگار نه انگار ساعت از دوازده گذشته.
صمد آهی کشید و زیر لب گفت:
— آق میراب… شما جمع کن برین، ما خودمون همه چی رو درست میکنیم. به خدا زشته ، شما بزرگ این کاری…
میراب بدون آنکه سربلند کند، درِ کارتن را محکم بست و با صدایی که هیچکس جرات مخالفت با آن را نداشت گفت:
— حرف نباشه. دست بجنبونین… نصفشب شد. زنوبچههاتون زابرا میشن.
رحیم تند گفت:
— چشم اوسا… چشم.
دقایقی بعد، آخرین جعبهها سر جایشان قرار گرفت و دالان باریک بازار آرام گرفت. صمد و رحیم نفسکشان به سمت موتور کهنهشان رفتند؛ وسیلهای که بیشتر شبیه یک خاطرهٔ غمانگیز بود تا موتورِ راهبهراه.
صمد کلاهش را روی سر چفت کرد و رو به میراب گفت:
— اوسا… برسونیمت بالا محل؟ هوا سرد شدهها.
رحیم با نگاهی مردد پاي استارت ایستاد؛ انگار خودش هم باور نداشت موتور روشن شود.
میراب چشمانش را تنگ کرد، نگاهی از سر خونسردی به موتور انداخت و با همان لحن سنگینِ کوچهبازاری گفت:
— دلامَصبا… من بشینم رو این موتور غراضه؟که همین جا میخوابه رو زمین !!
صمد پشت گردنش را خاراند، لبخند خجولی زد:
— والا… راس میگی اوسا. اینم خودش خدا بخواد راه بیفته.
رحیم غرغرکنان گفت:
— دعا هم کافی نیست، باید براش ختم قرآن بگیریم.
میراب زیر لب پوزخندی زد و بیاعتنا گفت:
— برین بابا… خودتون برین. من پیادهرو دوستمه.
و آرام، در امتداد دالان نیمهتاریک، با شانههایی کشیده و گامی مطمئن، از میان سکوت بازار گذشت؛ همچون سایهای که سالهاست در این کوچهها بزرگ شده و کوچهها هنوز به احترامش آرام میگیرند.
میراب تازه از دالان باریک بازار بیرون زده بود. هوای سرد، بوی خاک نمخورده و دیوارهای کجوکولهی کوچه، مثل همیشه شب را سنگین کرده بود. چند قدم دور نشده بود که ناگهان صدای دودیدن تند از پشت سرش پیچید؛ کف پاهایی که روی سنگفرش خیس میخورد و در تاریکی میلغزید. بعدش نفسهای بریده و آشفته… انگار کسی داشت از چیزی فرار میکرد.
میراب مکث کرد. قدم بعدی را برنداشت. فقط سرش را آرام برگرداند.
در تاریکی، سایهای از میان پیچ کوچه بیرون پرید؛ سایهای کوچکتر از آنکه مرد باشد، بزرگتر از آنکه بچه باشد. نزدیک شد و برای لحظهای کوتاه، درست زیر همان لامپ نصفجان کوچه ایستاد.
زنی بود… چادر به سر…
اما چیزی که میراب را درجا میخکوب کرد برق چشمهاش بود.
توی آن تاریکی، آن دو چشم مثل تیغهای خیس، از دل سایه بیرون زده بود؛ گیرایی و هراسی در هم پیچیده.
میراب بیاختیار ابروی پهنش را بالا برد.
«زنی با این سر و وضع، این وقت شب؟ اینجوری هراسون؟ اینجا؟»
همان لحظه، زن انگار از چیزی ترسیده باشد، خودش را جمع کرد و بیصدا لغزید داخل فرورفتگی دیوار یکی از خانههای کج و قدیمی. چادر را تا روی صورت پایین کشید و پشت به سایهها، تقریباً با تاریکی یکی شد. تنها چیزی که میلرزید، شانههای ظریفش بود.
قبل از آنکه میراب حتی کلمهای بپرسد، از ته کوچه صدای قدمهایی کشدار آمد؛ قدمهایی که بهزور کشیده میشد، انگار صاحبش یا مست بود یا خسته، اما نزدیک میشد… خیلی نزدیک.
میراب ناخودآگاه از جایش تکان خورد، ولی نه طوری که به چشم بیاید. فقط یک نیمچرخ زد و جوری ایستاد که زن پشت سرش پنهان بماند.
نگاهش سرد شد؛ شانههایش کمی بالا.
صدای قدمها هر لحظه پررنگتر.
کسی داشت دنبال کسی میگشت… و نفسنفسزدن زن پشت دیوار، گواهش بود.
میراب کمی سیبیلش را جوید و منتظر ماند .
و همانجا ماند؛ سنگین، بیحرکت، مثل دیواری زنده وسط کوچه.
منتظر شد تا صاحب آن قدمهای کشدار از دل تاریکی پیدا شود.
از ته کوچه، صاحب آن قدمهای کشدار بالاخره پیدا شد. نخست سایهاش روی دیوار افتاد، بعد خودش از دل تاریکی درآمد؛ همان قد بلند و شانههای پهنی که میراب خوب میشناخت.
سیاوش.
با آن چشمهای همیشه نیمهقرمز، اما امشب… قرمزتر.
لباس سیاه به تن داشت، شلوار خاکی، پیراهن وارفته—و بوی تند الکل، مثل دود آتش، از چند قدمی هم میزد بالا.
چهل روز نشده بود از وقتی که سهراب—داداش کوچیکهش—در یک درگیری کور، وسط همین محله، نفس آخر را کشیده بود. از آن روز به بعد، سیاوش انگار با خودش دشمن شده بود؛ هر شب توی کوچهها پرسه میزد، شر، بیقرار، و همیشه چیزی یا کسی را دنبال میکرد.
میراب که پایش را کمی جابهجا کرده بود تا زن پشت سرش دیده نشود، دستهایش را آویزان کنار بدن نگه داشت؛ نه آمادهٔ دعوا، نه بیخبر. فقط سنگین. مثل ستون.
سیاوش تا دو قدمی میراب رسید. نور کمرنگ چراغ کوچه روی صورت خستهاش افتاد؛ چشمها گود رفته، پوست گرفته، انگار چهل روز عزاداری و شبگردی جانش را جویده باشد.
میراب نگاهی کوتاه و پر تأسف به او انداخت.
— هر شب مستی، سیاوش. یه شب فکر ننهباباتم باش. آخرشم یه کار دست خودت میدی.
سیاوش خندهٔ بیجانی زیر لب زد؛ همان خندهای که بیشتر شبیه زخم بود تا شادی. با صدایی کشدار و کمی نامتعادل جلو آمد. یکهو دستش را دراز کرد، یقهٔ میراب را مرتب کرد.
بیاجازه و بیپروا،بعد هم کف دستش را آرام هل داد روی سینهٔ پهن میراب، انگار که رفیق گرمابه و گلستان باشند.
— تو خودت رو ناراحت نکن، آق میر غَضب—
چشمک زد، اشتباهش را فهمید.
— اُه… ببخشید. آق میراب. عجله دارم. دنبال یه حوری میگردم… از چنگم فرار کرد. ندیدیش این ورا؟
چشم میراب کمی ریز شد، لحنش سرد و قاطع:
— خجالت بکش. به ناموس مردم چیکار داری؟
سیاوش زد زیر خنده؛ بلند، بیتعادل، طوری که صداش تو کوچه پیچید.
— ناموس مردم نیست… مال خودمونه!
میراب یک قدم جلو گذاشت اما سیاوش عقب رفت، هنوز خندان، هنوز تلخ.
— بعدم… تو که نمیفهمی این چیزا رو، آق میرغضب چه میفهمی از حور و پری ....
"میرغضب" را عمداً کش داد، انگار میخواست نیش بزند.
بعد، بدون اینکه منتظر جواب بماند، چرخید و با همان قدمهای لقلِق و سنگین، سمت تاریکی کوچه رفت؛ خندهاش کمکم گم شد، اما بوی الکل و خرابیش همچنان در هوا مانده بود.
پشت میراب، زن هنوز در سایهی فرورفتگی دیوار نفس میکشید؛ آرام، کوتاه، وحشتزده.
سیاوش که از کوچه دور شد، میراب با همان جذبهای که زبانزد محل بود آرام قدم برداشت، به سمت بیرون از سایههای دیوار.
دخترک، هنوز لرزان و نفسنفسزده، از پشت فرورفتگی دیوار خودش را بیرون کشید. قلبش انگار میخواست از سینهاش بپرد، اما هیچ صدایی از خودش درنمیآورد.
میراب نگاهی کوتاه و دقیق به صورت او انداخت؛ چشمان خمار و خستهاش زیر موجی از اشکها پنهان شده بود، گونهها قرمز و لبها کمی خشک و لرزان.
میراب سرش را پایین انداخت؛ تازه متوجه پای برهنه دختر روی سنگهای سرد کوچه شد. سکوتی سنگین بینشان افتاد، سکوتی که پر از هزار حرف ناگفته بود.
بعد سر بلند کرد و چشم در چشمش دوخت. هاج و واج، درست مثل کسی که نمیداند چه بگوید یا چه کند، ایستاده بود.
هیچ کلمهای نمیتوانست آن لحظه را پر کند؛ فقط دو نگاه، تاریکی و بوی خاک نمخورده کوچه، و سکوتی که نفسها را سنگین کرده بود.
میراب دوباره سر به زیر انداخت و آرام گفت:
— خونهات کجاست؟ بگو، برسونمت تا این رزل نیومده.
دخترک دوباره اشک ریخت، گونههاش خیس شد، ولی بیصدا سرش را تکان داد و لنگان لنگان راه افتاد. سنگهای سرد کوچه زیر پای برهنهاش میلرزید، هر چند آهسته و محتاط اما قدم هایش او را جلو میبرد .
بین راه یکی دو بار سرش را برگرداند، نگاهش ترسآلود و خجالتی بود، انگار میخواست مطمئن شود کسی یا چیزی او را دنبال نمیکند.و شاید حضور حمایتگر میراب را باور نمیکرد .
میراب، با فاصلهی یکی دو متر، پشت سرش ایستاده بود؛ عصبی، جدی و با هیبت پهلوانی. شانههای پهن، گامهای مطمئن و سر به زیرش، حاکی از نیروی خام و حواس جمعی بود که هر کسی جرات نداشت آن را به
چالش بکشد.
سکوت کوچه، تنها با صدای نفسهای دختر و قدمهای محکم میراب شکسته میشد، و سایههای تاریکی، این دو را همچنان در دل خود فرو برده بود.
چند کوچه آن طرفتر، به محلهٔ پایین رسیدند. دخترک ایستاد، نگاهش را به عقب دوخت، نفسش تند شدو اشکی از چشمش پایین افتاد و بعد آرام در نیمهباز خانهای را هل داد و پا به داخل گذاشت.
میراب چند قدم عقب رفت، با ابروهای در هم رفته و به در و دیوار خانه خیره شد. پارچههای مشکی، بنر و عکس سهراب، یاد روزهای تلخ را زنده کرده بود. حیرت تمام تنش را گرفته بود؛ انگار نمیتوانست باور کند دختر لرزانی این وقت شب، پا برهنه و آواره، از خانهٔ سیاوش فرار کرده واقعا ناموس او باشد .
بین رفتن و ماندن تردید داشت. سرش را زیر انداخت، چاره ای نبود باید میرفت ، نفس عمیقی کشید و با قدمهایی آرام، تمام حیرت و سنگینی وجودش را از کوچه بیرون کشید. به سمت خانهٔ خودشان روان شد و چشمان دخترکی را که از لابهلای در هنوز خیره به هیبت او بود، تنها گذاشت؛ چشمهایی پر از ترس، تعجب و کنجکاوی.
میراب وقتی به سرِ درِ خانه رسید، انگار هنوز نیمی از فکرش پشت همان کوچهٔ تاریک جا مانده بود. آهسته کلید را چرخاند و در را بیصدا باز کرد. حیاط در سکوت خوابیده بود؛ فقط شرشر آرام آبِ حوض به گوش میرسید.
قدمزنان رفت تا لب حوض. خم شد، نگاهش روی ماهیهای سرخ که زیر نور کمرنگ ماه میچرخیدند، گیر کرد. دستی توی آب زد؛ موج ریزی دورِ دستش پخش شد. نفسش را آرام بیرون داد و سرش را بالا گرفت؛ انگار میخواست چیزی بپرسد، گلایهای، حرفی نیمهکاره با خدا.
چشمش ناگهان به چراغ اتاق غنچه افتاد. نور گرماش از لای پرده بیرون زده بود. اخم کمرنگی روی پیشانیاش نشست.
آرام از پلهها بالا رفت. کنار در اتاق ایستاد، یک تقه زد.
— بیداری تربچه؟
صدای خوابآلود اما بیدارِ غنچه آمد:
— وای عمو… من غنچهم. چرا میگی تربچه؟
در را نیمه باز کرد و سرش را داخل برد.
— آخه تو تربچهٔ منی وروجک. بیداری؟ چرا؟
غنچه از پشت میز چرخید سمتش:
— فردا امتحان دارم، به هیچ کاری نرسیدم. گفتم یه کم بخونم.
میراب وارد اتاق شد و روی تخت کنار او نشست. دست برد و موهای دخترکش را قلقلکی بههم ریخت.
— چرا عصری نخوندی؟
غنچه با لب ورچیده، قلم را کنار گذاشت:
— چی بگم عمو… آقابزرگ عصری یه کم حافظهش قاطی شده بود . هی غر غر میکرد، نمیشد تنهاش بذارم.
میراب آه سنگینی کشید.
— پرستار درستدرمون پیدا نکردم بذارم کمک دستت. خودت نگشتی دنبال یکی؟
غنچه نیمخندهٔ خستهای زد:
— عمو… از بیرون محل که میگی آدم امنش پیدا نمیشه پیرمرد رو بذاریم دستش. اونایی هم که محلّیان یا خیلی جوونن،خب معلومه نمیشه زن تنها با یه مرد مجرد زندگی کنه،یا دیگه اونقدر پیرن که کاری از دستشون نمیاد. اونایی هم که متأهلن،و سنشون مناسبه تو این محل با غیرت بازار، واقعاً نمیان. تازه…
مکث کرد، چشمش را ریز کرد و شوخیوار ادامه داد:
— ماشالا اینقدر هم بیرون خونه بداخلاقی که کلاً همه ازت خوف دارن.
گوشهٔ لب میراب بالا رفت، اما چیزی نگفت. فقط دستی آرام روی شانهٔ غنچه گذاشت؛ محکم، مطمئن، مثل همیشه.
چراغ اتاق غنچه را که خاموش میکرد، هنوز گوشهچشمش پر بود از نگرانیهای ریز و درشت. راهرو نیمهتاریک خانه بوی شبِ آرام محله را میداد؛ همان بویی که همیشه قبل خواب، دلش را یکجور عجیب سفت میگرفت. بیصدا وارد اتاقش شد و آرام، مبادا خوابِ خانه را کدر شکسته شوذ.
روی تخت که دراز کشید، فکر و خیال ول شد توی سرش و همینطور دور خودش پیچ خورد. تصویر پیرمرد، لرزش دستهایش ، گفتوگوهای نیمهکاره… همهشان به صف ایستادند تا خواب را از چشمش بقاپند. دستش را روی پیشانی گذاشت و نفسی طولانی بیرون داد، انگار بخواهد فکرها را مثل باد از سرش بیرون برود.
درست همان لحظهای که پلکهایش داشتند سنگین میشدند، یک تصویر میان تاریکی جان گرفت. اول محو… بعد واضح. قاب چشمهایی که از سرِ کوچه نگاهش کرده بودند. دو تا چشم فراری، گرم، بیقرار… مثل رعد و برقی نگهانی که آأم میماند که این روشنی از کجا افتاد.
میراب بیآنکه بخواهد لبخند کمرنگی زد؛ همانقدر کوتاه و سربسته که انگار خودش هم نمیدانست چرا. پلکها بسته شد، اما خیال دختر ماند. نشست لای تاریکی، درست روی بالای پلکهایش، و اجازه نداد سایهی شب کاملاً خاموش شود.
، با همان برق چشمانی که در ذهنش جا مانده بود، آرام و بیصدا توی خواب غرق شد.
صبح که آفتاب خودش را از پشت دیوارهای کوتاه محله کشید، کوچهها کمکم جان گرفتند. صدای پایین کشیدن کرکرهها، بوی نان تازه، صدای عربدهٔ مرد میوهفروش که از همان اول صبح با مشتری خیالیاش چانه میزد و صدای قدمهای زودرس بچهها که هنوز خوابشان سنگین بود، همه با هم در هم آمیخته و یک موسیقی همیشگی کوچه را ساخته بودند.
میراب از سر کوچه پیچید داخل، قدمهایش آرام و با ریتمی محکم؛ حضورش به خودی خود باعث شد مردم سرشان را کمی خم کنند، مغازهداران حتی قبل از اینکه با او سلام کنند، نفسشان را به آرامی بیرون دادند و منتظر رد شدنش شدند. همان لحظه، صمد و رحیم سوار موتورشان، لخلخکنان و با صدای غژغژ لاستیکها رسیدند.
— سلام اوسا!
— علیکسلام. دیر نشده یه وقت؟
رحیم که هنوز خواب از سرش نپریده بود، کمی سرش را خارانده گفت:
— نه اوسا، هنو هیشکی در دکونش باز نکرده که…
میراب نیمنگاهی به آنها انداخت و با همان جذبهٔ همیشگی، کمی خشک و کوتاه گفت:
— دس بجنبونین شما… چکار به همه دارین؟مردم بهامید خریدن جنس ارزون از اون سر شهر میان پشت در میمونن!
صمد خندهای کوتاه کرد، موتور را کمی عقب کشید و گفت:
— چَشم اوسا! تا شُمو برسین ما کرکره رو دادیم بالا.
میراب سرش را کمی پایین انداخت و بیآنکه حرفی بزند، راهش را ادامه داد.
همان لحظه، جلوی نانوایی رسید. مردها دست روی سینه، کمی خم شده، سلام دادند:
— سلام آقِ میراب..
میراب با تواضع سر خم میکرد و با یک دست روی سینه، جواب سلامها را میداد؛ رسمی که هر صبح تکرار میشد .
بازار تازه داشت گرم میشد که صدای خندهٔ کشدار و قدمهای ناموزون، رشتهٔ کار را پاره کرد. سیاوش، همان لباس سیاه دیشب تنش، از میان جمعیت رد شد؛ چشمهای نیمهمست، موهای پریشان و همان بیخیالی همیشگی.
تا چشمش به میراب افتاد، صدایش را بالا برد:
— سلامِ بالا بلند به آق میرغضبِ بازار!
چند مغازهدار نیمنگاههایشان را دزدیدند. پچپچها زیر لب شروع شد. مستی در بازار، مخصوصاً جلوی چشم میراب، خط قرمز بود.
میراب از پشت دخل بیرون زد. هیچ حرفی نزد. فقط نزدیک شد، یقهٔ سیاوش را گرفت و با قدرتی که از هیبتش برمیآمد، او را کشید سمت خروجی بازار.
سیاوش سعی به رهایی از دست میراب کرد ولی زورش به دست سنگین میراب نمیرسید.
در سکوت او را از بین کوچههای پیچدرپیچ محل رد کرد. قدمها محکم، نفسش سنگین. سیاوش گاهی چیزی مزهپرانی میکرد، گاهی فقط میخندید، اما کشیده میشد جلوتر.
جلوی خانهشان که رسیدند، میراب بیمقدمه او را هُل داد به سمت در
— شب تا صبح مستی میزنی تو کوچهپسکوچهها هیچی نمیگم… اما روز؟ روز که زن و بچهٔ مردم تو محلن؟ یه بار دیگه ببینم مستی زدی تو بازار، یه بلایی سرت میارم که…
در همین لحظه، در چوبی خانه باز شد. مادر سیاوش، با روسری نیمهبرداشته و چهرهٔ خسته، حیران به این صحنه نگاه کرد.
— وای خدا مرگم بده، چی از جون پسرای من میخواهید شما ها !!!
سیاوش، که تازه از حرفهای مادرش دل شیر پیدا کرده بود، خندهای لَش زد، دستی به گونهٔ خودش کشید و گفت:
— ببین داروغه همین روزا سر اون یکی عین خودت رو که داغ داشم رو رو دلمون گذاشت میبرم بالا دار بعدش نوبت تک تکتونه که از من تیزی بخورید و برید بدرک !!!
مادرش زیر لب، “سیاوش… لال شو پسر” گفت اما دیر بود.
چشمای میراب تنگ شده نگاهی به سیاوش کرد و تاپشت کرد که برود چاقوی سیاووش در پهلویش فرو رفته و نرفته میراب دستش را گرفت و پیچاند و چاقو به زمین افتاد
خشم پشت چشمهای میراب برق زد، اما پلک نزد. فقط نفسش کند شد.
خون، پیراهن میراب را تا کمر خیس کرده بود. با دندان روی درد میفشرد و کف دستش را محکم روی زخم گذاشته بود تا خون بند بیاید.
سیاوش تازه فهمیده بود چه کرده؛ چشمهایش گرد شد، یک عقبعقب رفت، بعد مثل سگِ ترسانی پا گذاشت به فرار
مادرش اما وسط کوچه افتاده بود به شیون:
— وای مردم! وای بدبخت شدم! کمک! یکی بیاد!
همسایهها با هول از خانهها زدند بیرون، جمعیت دور میراب حلقه شد.
میراب، نفسنفسزنان، تکیه داد به دیوار گچی خانهٔ کناری.
با دست خونآلود، موبایل را از جیب بیرون کشید. شمارهٔ صمد را گرفت.
صدای صمد پشت خط هیجان زده و سراسیمه:
— جونم اوسا؟خوب خفتش کردی این نسناس رو
میراب با صدایی خشدار، کوتاه و بریده گفت:
— صمد … آمبولانس… زود. بعد خودتم جلدی بیا… دمِ خونهٔ سیاوش.
عماد هول کرد:
— وای اوسا… کِشتیش؟ یا هنوز جون داره؟!
میراب دیگر توان جواب نداشت. دستش داشت سُر میخورد.
گرمای خون زیر انگشتانش از هر لحظه داغتر میشد، انگار آتش زیر پوستش میدوید.
همهمهٔ مردم بالا گرفته بود؛ چند زن توی سر میزدند، مادر سیاوش به در خانه چنگ میانداخت و نوحه میخواند.
اما میان آن همه شور و شیون، چشمهای میراب فقط یک جا گیر کرد…
یک جفت چشم سیاه.
خمار.
پنهان پشت جمعیت.
دختر با چادر گلدار، نیمقدم آنطرفتر ایستاده بود؛ رنگپریده، انگار دنیا را از پشت آب نگاه میکرد.
نگاهش، کمی لرز داشت و حیران بود .
و میراب که سرش روی دیوار سنگینتر شد.
همهمهٔ کوچه هر لحظه بیشتر میشد که صمد با موتور پیزوتیاش پیچید داخل؛ هنوز درست نرسیده، چشمش افتاد به میرابِ خونآلود کنار دیوار. ترمز را نیممتری کشید، از موتور پرید پایین و با صدایی که از هول میلرزید داد زد:
— اوسا! اوسا چی شده؟ یا خدا، وایسا ببینم!
میراب، با همان حال خراب اما اقتدار همیشگی، چشمغرهای چنان زد که صمد قورت صداش را خورد.
— ببند اون دهنتو! عین زنا زار نزن این وسط! خیر سرت گفتم بیای این زِرزرای مردم رو پراکنده کنی، خودت بدتر ضجه میکشی!
صمد دستپاچه، دو قدم نزدیکتر شد:
— اوسا داره ازت خون میریزه… من وایسم؟ مثل ماس وایسم نگاه کنم؟
میراب با چهرهای درهم، سعی کرد روی پای خودش بایستد:
— نترس… زخمم کاری نیست. فقط آبرو ریزیشه… که میراب میرغضب از یه جوجهٔ مستِ تازه دهندرآورده تیزی خورده.
صمد ،از عصبانیتی که زیر پوست آرامِ میراب میجوشیدمات مانده بود
جمعیت هنوز ناله میکرد. مادر سیاوش انگار خوشش آمده بود از ناله کردن
در همین گیر و دار، صدای آژیر کوتاهِ آمبولانس کوچه را پر کرد.
ماشین سفید از سر کوچه پیچید، ترمز کشید جلوی جمعیت و دو امدادگر با برانکارد پریدند پایین.
میراب بیآنکه نگاهش را از کف کوچه بکند، لبش را محکم روی هم فشرد؛ چیزی بین درد، خشم و آن نگاه خمارِ دختر که هنوز ته ذهنش برق میزد.
— بذار… خودم تا پای آمبولانس بیام حوصله لغوز خونی این جماعت رو ندارم .
میراب تازه پایش را داخل آمبولانس گذاشته بود و هنوز اجازه نداده بود روی برانکار بخوابانندش؛
غرورش مثل تیغ از هزار طرف بیرون زده بود. همانطور نیمخیز ایستاده بود؛ انگار اگر یکلحظه تنش را روی برانکار میگذاشت، انگار «میرغضب» بودنش را با دستهای خودش خاک میکرد.
در همین گیرودار، میان همهمهی جمعیت، چشمش افتاد به دختر چشمسیاهی که تا چند لحظه پیش گم بود توی شلوغی، اما حالا آمده بود جلوتر؛ درست تا لب آمبولانس.
چادر گلدارش لق روی سرش مانده بود و موهای جوگندمیِ لابهلایش از زیرش بیرون زده بود.
نگاهش… همان نگاهِ سیاه و خمار… صاف چسبید به چشمهای میراب.
لبهای دختر تکان خورد.
یک کلمه—کوتاه، آرام، نرم—اما چنان آهسته که کسی نفهمید چه گفت.
میراب هم نفهمید.
ولی همان زمزمهی مبهم، چیزی را از ته دلش کشید بیرون؛
مثل نخ نازکی که از پیرهن کهنه بیرون زده باشد و با یک کشیدن، آدم را به خودش گرفتار کند.
آمبولانس که درش بسته شد، صداهای بیرون انگار پشت یک دیوار کاهگلی دفن شد؛ فقط آژیر، مثل نالهای کشدار، نفس میکشید.
صمد کنار پای میراب ایستاده بود و هنوز زیر لب میلرزید:
— اوسا… وای اوسا… خدا مرگم بده…!
میراب، با دستی که محکم روی زخم پهلویش فشار میداد و رنگی که مثل گچ پریده بود، سرش را بلند کرد و چشمغرهای زد که اگر سنگ بود، آب میشد:
— صمد… دهنتو ببند!
اینقدر ناله میکنی انگار اون لاتِ مست منو قاچقاچ کرده. ببند دیگه!
صمد یکهو قفل شد. دهانش نیمهباز، انگار کسی با خطکش کوبیده باشد رو سرش.
در همین لحظه پرستاری بالای سر میراب خم شد؛ دختری با مقنعهٔ سرمهای، چهرهٔ جدی و چشمهایی روشن و بیدار.
تا اخم و غضب میراب را دید، بیاختیار صاف نشست، انگار فنرش را کشیده باشند.
سعی کرد خودش را جمعوجور کند و با صدای آرامی گفت:
— آقا… به پهلو تکیه ندید… همینجوری بشینید… نفستون رو آروم کنید، فشار تون میاد پایین !
میراب با همان غرور خستهاش اخمی کرد.
پرستار سرش را بالا آورد.
چشم در چشم هم شدند.
یک لحظه، انگار آمبولانس خالیِ خالی شد.
حتی صمد هم جرأت نکرد نفس عمیق بکشد.
فقط صدای آژیر بود که فلز را میلرزاند، و نفسهای کوتاه، بریده و خشنِ میراب که توی هوا گیر میکرد.
پرستار بعد از چند ثانیه سکوت، با لحنی جدیتر اما بیهیچ ترسی گفت:
— اگه میخواید زنده برسید بیمارستان… اجازه بدید کارمو انجام بدم.
همان جمله کافی بود تا لجبازی میراب کمی آب برود.
آرام، بدون اینکه نگاه از چشمهای دختر بردارد، خودش را روی برانکارد شل کرد تا پرستار کمکهای اولیه را شروع کند.
حیاطِ بیمارستان مثل دیگ جوشان بود؛ هر کسی یک طرف ایستاده بود و زیر لب چیزی میگفت.
آفتاب ظهر پهن شده بود وسط محوطه، اما سردی نگرانی روی همه سایه انداخته بود.
نادر، شاگرد قدیمی بازار، توی سر خودش میکوبید. یکی لگد میزد به دیوار، یکی دعا میخواند.
همهٔ اهالی محل که صدای آژیر و خبر زخمی شدن «میرغضب» را شنیده بودند، خودشان را رسانده بودند. زنها زیر لب صلوات میفرستادند، مردها بیقرار، پا به پا میشدند.
در همین شلوغی، «غنچه» با چشمهای سرخ و صورت بهمریخته، پشت در اتاق عمل ایستاده بود. شالش را چنگ زده بود، انگار اگر ولش میکرد، همهٔ توانش از دست میرفت.
لبهایش میلرزید و هر چند ثانیه یک بار زیر لب تکرار میکرد:
— یا خدا… من به جز عموم هیچ کسی رو ندارم به من و بابابزرگ رحم کن .....
پایین سالن، یک مأمور کلانتری ایستاده بود؛ دفرتچهای دستش، حواسش به رفتوآمدها. چشم میچرخاند دنبال شاهد های پرونده میگشت
کمی آنطرفتر، مادر سیاوش نشسته بود روی نیمکت آهنی، دستها روی صورت، با صدایی گرفته:
— الهی من بمیرم… بخت من رو با زغال سیاه نوشتن یکی جوون مرگ این یکی .... وای چه گلی به سرم بگیرم ؟
در کنارش دختر چشمسیاه ایستاده بودو هر از گاهی دستی به بازوی مادر سیاوش میکشید و زیر لب دلداریش میداد اما چشمانش به در اتاق عمل خیره بود ..
پرستارها تند و تیز رفتوآمد میکردند. بوی الکل و دارو پیچیده بود.
بالای در، چراغ قرمز «عمل جراحی» روشن بود و هیچکس نمیتوانست بفهمد آن پشت چه خبر است.
صمد طاقت نیاورد، بلند شد و جلوی پرستاری که از آنطرف گذشت پرید:
— خانوم! تو رو به هر کی میپرستی، بگو ببینم اوسای ما زندهس؟ چیزی بگو… من قلبم وایمیسته!
پرستار ترسیده خودش را عقب کشید را پس کشید:
— آقا این چه وضعشه ؟! دکتر تو اتاقه، ما خبری نداریم، بذارید کارشونو بکنن!
غنچه اشکهایش را پاک کرد و بین نالهٔ صمد گفت:
— صدات رو یه چند لحظه قطع کن هر کی رد میشه فکر میکنه عموم مرده این جور ضجه میزنی !
صمد نگاهی مظلوم به غنچه کرد و گوشه دیوار چمباته زد .
مأمور پلیس جلو آمد، نگاهی به جمع انداخت، قلمش را بالا گرفت:
— کسی صحنه جرم رو دیده؟
مادر سیاوش دستپاچه شد ولی چیزی بروز نداد .
درِ اتاق عمل هنوز بسته بود و چراغ قرمز بالایش میسوخت که ناگهان صدای کشیده شدن قفل و باز شدن در، تمام صف دعا و ناله را برید.
دکتر با ماسک پایین کشیده و چهرهای خسته بیرون آمد.
غنچه قبل از همه مثل تیر از جا پرید، شالش از روی سرش لیز خورد اما اهمیت نداد.
صمد هم پشت سرش هولهولکی بلند شد و نزدیک بود روی دماغ دکتر بیفتد.
غنچه با صدایی که از گریه میلرزید گفت:
— آقا دکتر… عموم… چیشد؟ زندهس؟ یه چیزی بگین… تو رو خدا…
صمد هم با صدای خشدار و هولهولکی چپید لای حرفش:
— اوسای ما از اون پوستکلفتاستها! یه چیزی بگو دل ما هم آروم شه…
دکتر دستی به عینکش کشید، نگاهش بین هر دو چرخید؛ بعد آهی کوتاه کشید و آرام گفت:
— متأسفانه… یک کلیهشو از دست داد.
همهمهای کوتاه افتاد؛ انگار کسی میخ گرم کوبیده باشد وسط جمع.
دکتر ادامه داد:
— الان باید به هوش بیاد… وضعیت عمومی رو که ببینیم، بهتر میتونم توضیح بدم. فعلاً عمل تموم شده… اما اوضاعش شکنندهست.
همین را که گفت، صدای گریهٔ غنچه بلند شد.
انگار زانوهایش یکهو خالی شد؛ پرستار کنارش را گرفت و روی صندلی نشاند.
شالش نصفه روی زمین افتاده بود، اما دستهایش فقط صورتش را میگرفت و هقهق میکرد.
صمد بالای سرش خشک شده بود؛ چشمهایش پر از اشک، اما نمیخواست گریهاش را کسی ببیند، زیر لب فقط میگفت:
— خدا بزرگه… خدا بزرگه… اوسامون مردنی نیس…
آنطرفتر، مادر سیاوش آه کشید، سرش را چرخاند سمت دختر چشمسیاه که کنار دستش ایستاده بود.
نگاهی پر از خستگی، پر از سالها بدبیاری، بعد سری به تأسف تکان داد و گفت:
— کاش… دهتا دختر کور داشتم، این دو تا پسر رو نداشتم… هی روزگار بیرحم…
دختر چشمسیاه چیزی نگفت؛ فقط انگشتانش را توی هم قفل کرد و چشم از غنچه برنداشت.
غنچه هنوز سرش پایین بود و هقهق میکرد؛ صدایش میپیچید توی راهرو. انگار هر اشکش یکتکه از دلش را میکشید بیرون.
صمد هم ساکت و درمانده کنارش ایستاده بود، اما نه جرأت داشت چیزی بگوید، نه حال تسلی دادن داشت.
در همان لحظه، غنچه میان گریههای بریده بریدهاش حس کرد کسی کنار اوست.
یک حضور آرام، مثل نسیمی که بیدعوت بیاید و بنشیند روی شانهٔ آدم.
آرام سرش را بلند کرد.
دختری، درست کنارش نشسته بود؛
با چشمهایی…که انگار شبِ را با خط دورش کشیده باشند.
خمار، عمیق، پر از هوای بارانی.
زیباییاش از آن مدلهایی بود که آدم را نفسگیر میکرد، با یک وقار نرم.
دختر با لبخندی کمرنگ ،لیوان آب را جلو گرفت:
— یه قلپ بخور… حالت بهتر میشه.
غنچه چند لحظه فقط نگاهش کرد؛ انگار تمام صداهای دور و بر خاموش شده باشد و فقط نفسهای این دو نفر مانده باشد.
تردید کرد… دستش لرزید… اما لیوان را گرفت.
انگشتهای خودش سرد بود، انگشتهای دختر گرم.
این گرما رفت تا ته استخوانش.
غنچه لیوان را آورد بالا،
چند ثانیه… فقط خیره شد.
گویی داشت از لای آن صورت آرام، پاسخی برای دلِ پریشانش میجست.
دختر چشمسیاه، آرام و کوتاه گفت:
— ترسناکه… میدونم. ولی تا همینجا هم خوب جنگیده. عموت قویه.
غنچه پلک زد. اشکش دوباره سرریز شد؛
— شما… عموم رو میشناسید؟
— کسی هم هست میرغضبِ محلهبالا رو نشناسه؟
غنچه پلک زد، انگار چیزی جا خورده باشد.
— از هممحلهایایی؟
دختر لبخند نیمهکجی زد:
— چی بگم؟ متأسفانه… یا خوشبختانه… ولی از بختِ بدم چند سالیه هممحل شما شدم.
غنچه چشمتنگ کرد، کنجکاو:
— پس چرا تا حالا ندیدمت؟
دختر شانه بالا انداخت، یه جوری که انگار صدتا قصه پشت اون حرکت خوابیده باشد:
— قصهٔ من طولانیه… ولش کن. الان حال تو رو به راه نیست. میخوای بری خونه؟ هر طوری شد، خودم بهت خبر میدم.
غنچه بیدرنگ سرش را تکان داد:
— نه… نه! من تا عموم به هوش نیاد، از اینجا تکون نمیخورم.
غنچه مکث کرد.
— ولی…
دخترک سریع گفت:
— ولی چی؟
غنچه اهی کشید:
— بابابزرگم تنهاست خونه. وقت اومدن… نفهمیدم چطور از دانشگاه زدم بیرون، یهراست اومدم اینجا. باید به همسایهها خبر بدم یه سر بهش بزنن.
آخه میدونی… آلزایمر داره. یه ساعتایی از روز که میرم دانشگاه، عموم خودش برمیگرده خونه مواظبشه.
الان پیرمرد چیکار میکنه… نمیدونم
- من رو نمیشناسی میدونم اما شاید بتونم کمکت کنم به همسایهها خبر بدم یا هر چیز دیگه
- نه الان شماره منیر خانم همسایه بغلیمون رو میگیرم فقط شما میتونید کلید ما رو برسونید به دستشون البته میتونم بدم صمد ببره اما صمدم قصه داره یه مدت خاطر خواه دختر منیر خانم بود الان زن گرفته والا در خونه ما هم جرات نمیکنه بیاد با اوستام که کار داره سر کوچه قرار میزاره از دست زنش
از صبح اولین خنده ای بود که به اب هر دو دختر نشسته بود
غنچه پشت تلفن هر چی زنگ زد، منیرخانم جواب نداد. صدای بوق ممتد، دلش میلرزاند و قلبش تندتر میزد.
دختر چشمسیاه، کلید را از دستش گرفت و گفت:
— من میروم سمت محله، تا برسم خونهٔ منیرخانم جواب تلفن رو داده .
غنچه نفسش را آرام کشید و پرسید:
— خونهٔ ما رو بلدی؟
دخترک با لبخندی آرام و مطمئن گفت
بلد بلد نه اما از هر کی بپرسم جواب میگیرم
چشمکی حواله نگاه غنچه کرد
سرش را کمی نزدیک غنچه آورد و با نگاهی نیمهشیطنتآمیز و نفسگیر گفت:
— راستی… چرا زود بهم اعتماد کردی؟
غنچه کمی مکث کرد و زیر لب گفت:
— نمیدونم… شاید… شاید چون عموم رو میشناسی.
دستهایشان به هم رسید؛ انگشتهایشان آرام در هم قفل شد.
دخترک لبخند زد:
— من کژآل هستم.
غنچه لبخندی زد و گفت:
خوشحال شدم از دیدنت منم غنچه ام
کژآل با چادر گلگلی نیمهافتاده از بیمارستان بیرون زد؛ چادرش از یک طرف تا نیمه روی شانهاش سُر خورده بود و او حتی حواس نداشت صافش کند. دلش مثل جوجهی توی مشت میلرزید. کوچهها برایش غریبه بود اما اضطراب او را میراند. از چند نفر که در مسیر ایستاده بودند پرسیده بود خانهٔ میراب کجاست؛ هر کدام، اول نگاهی از سر تا پا به او انداخته بودند، بعد با تردید و مکث، یکجوری راه را نشان داده بودند که انگار مطمئن نیستند او واقعاً دنبال میرغضب است یا نه.
حدس میزد درست آمده باشد. بنبستی بود دنج و ساکت؛ درِ کوچکی کنار دیوار دیده میشد و یک درِ بزرگ چوبی، پهن و قدیمی، که انگار کل تهِ کوچه را بلعیده