گزنه

عیارسنج

عیارسنج (نمونه رایگان)

گزنه

اثر سارا اسدی

گــزنـه

- بابا جان، خدا بیامرزدت. می‌دونم سعی کردی یه اسم خوب و شاعرانه برای من انتخاب کنی. گلزار؛ یعنی باغ پر از گل و رنگ و زیبایی. ولی خب انگار زندگی من یه جور دیگه نوشته شده. به جای گلزار باید

می‌ذاشتی «زخم‌زار» یا «نمک‌زار»! نه، بهتره بگم همون «زارزار» که بچه‌های کوچه وقتی بچه بودم صدام می‌کردن!

با لبخند تلخی ادامه دادم:

- تو رو خدا حالا که من این‌جا نشستم و به جای یه باغ زیبا، بیش‌تر شبیه یه بیابون خشک و سوزانم فکر نکن من از اسمم گله‌مندم، فقط، یه‌کمی طنز تلخِ زندگی منه ،همین! آره بابا، تو رفتی اما من موندم با این اسم و خاطره‌ها، با زخمی که هر روز تازه‌تر می‌شه و هر بار که به یاد تو می‌اُفتم، مثل پیمانه‌ای که ریخته باشه بغضم سرریز می‌کنه.

ترانه از دور پیداش شد. سلانه‌سلانه راه می‌اومد. از همون راه رفتنش می‌فهمیدی چند روزیه حالش خوش نیست. خونه‌ی ما چمبره زده بود و یه کلمه حرف نمی‌زد.

- عمه جون، این‌جایی؟

سرم رو بلند نکردم. نگاه‌َم هنوز رو اسم سنگ‌قبر بود.

- آره دیگه. مگه نگفته بودم می‌خوام برم سر قبر بابام؟

- چرا، گفتی، ولی خب، من فکر کردم داری شوخی می‌کنی. آخرشم خان‌جون گفت چهارشنبه‌ها می‌ری سر قبر بابابزرگ که کسی مزاحمت نشه.

- خب حالا که فهمیدی؛ فهمیدی که نمی‌خواستم مزاحم داشته باشم. اومدی مزاحمم شی؟

- وای عمه! چرا این‌جوری می‌گی؟ یعنی من مزاحمم؟ خب بگو برم و خونه تون هم نمونم!

- بچه! تو یه چیزیت هست چسبیدی به دم من. من تو رو نشناسم دیگه عمه نیستم، خاله‌م!

ترانه یه لحظه خشکش زد، بعد زد زیر خنده. همون‌طور که می‌خندید گفت:

- خب عمه گلزار، بریم بازار؟

ابروهام رو بالا دادم و با اون لحن همیشگیم گفتم:

- لوس ننر چشم‌سفید، یه‌راست بگو گریه‌ نکن زار زار، می‌برمت بازار. گلزار ، نه! راحت باش. اون ننه‌ی باکلاست یه‌ذره شعور یادت نداده! ها؟

ترانه از خنده غش کرده بود. خوب بود، چند روزی بود صدای خنده‌ش رو نشنیده بودم. غم این دردونه‌‌ی داداش فرهادم من رو بدجور گرفتار کرده بود.

از بهشت زهرا که زدیم بیرون، سوار ماشین ترانه شدیم. اونم با یه ژست خفن پشت فرمون نشست انگار نفر اول رالی بانوان هست، منم هنوز کمربند نبسته، خدا رو صدا زدم. نرسیده به بازار شهر، دیگه صبرم لبریز شد.

- ترانه، تو مطمئنی این گواهینامه‌ت رو افسر بینا بهت داده؟

چشم‌هاش رو گرد کرد و گفت:

- عمه‌جون! این چه حرفیه؟ خب یه‌کم تازه‌کارم.

- تازه‌کار؟! این رانندگی که من دیدم بیش‌تر شبیه روضه‌ی حضرت ابوالفضل بود. به قرآن من تو این نیم‌ساعت یه دور کامل دعای توسل خوندم؛ اونم به کل ائمه! اون‌موقع که سمت اتوبان پیچیدی، من واقعاً دیدم حضرت عباس دست به شمشیر شد!

ترانه خندید، ولی استرس تو دست‌هاش پیدا بود. فرمون رو دو دستی چسبیده بود؛ انگار بخواد ازش اعتراف بگیره.

- بعدش هم گواهینامه رو افسر کور داده، داداش فرهادمون چی، برات ماشین خریده؟

- عمه! خدایی این‌جوری نگو.

- به من نگو؟ اون داداش دسته گُلم یه عمر اسیر ننه‌ت شده، حالا اسیر زندون رفتن تو هم بشه؟ نکن ترانه جان، یه‌وقت دیدی زدی یکی رو کشتی، بعد باید بری زندون، اونم دنبال ضامن و شاکی بگرده! من و خان‌جون هم کفیل بشیم. اون‌وقت خودت بمونی و اون ننه‌ت .

ترانه نفسش رو فوت کرد و لبخند کم‌رنگی گوشه‌ی لبش نشست. دلم برای خنده‌ش ضعف رفت؛ انگار دنیا به وقت خنده‌ی ترانه، یه لحظه کم‌تر می‌لرزید.

***

ترانه توی پاساژ مثل مرغ سرکنده راه می‌رفت؛ نه چیزی می‌خرید، نه دل از ویترین‌ها می‌کند. می‌دونستم یه چیزی ته دلش وول می‌خوره، ولی داشت خودش رو سرگرم می‌کرد، انگار که من نمی‌فهمم.

آخرش کلافه شدم، وسط راه‌رو ایستادم و گفتم:

- ترانه، می‌خوای بریم یه جایی بشنینیم، بگی دردت چیه؟

سرش رو برگردوند، نگاه خاصی انداخت و گفت:

- من؟ عمه؟ جاییم درد نمی‌کنه.

- مطمئنی؟

لبخند ساختگی زد.

- دقیقاً. اگه جاییم درد می‌کرد، خرید نمی‌اومدم.

- ترانه جان، عمه‌ت فدای اون دماغ درازت شه، فقط هی دروغ بگو تا درازتر شه.

یه‌هو دست به دماغش کشید. انگار تازه فهمید که رو دست خورده. پنچر شد و زیر لب گفت:

- موندم عمه‌جون؛ تو با این هوش و حاضرجوابی، چه‌طور نتونستی دایی ساسان رو تو ایران نگه‌داری؟ که گذاشت و رفت!

آه بلندی از ته دل کشیدم. دستم رو سمت روسریم بردم، کمی عقب‌تر کشیدم تا هوا به فکرم بخوره و گفتم:

- داییت رو با سیاست نمی‌شد سر عقد غیرمحضری‌ای که مامانت و مامان بزرگت باهاش مخالف بودن نگه داشت. هی چوب زیر چرخ‌مون می‌ذاشتن. آخرش هم چوبش در رفت و توی پاچه‌ی من رفت.

یه‌نفس ادامه دادم؛ بی‌مکث:

- تازه فراموش نکن، اون دایی بی‌شرفت با دخترعمه‌ی مامانت فرار کرد و رفت؛ اونم با هم‌دستی مادر جان عزیز شما! البته ما که گفتیم ، مامانت بی خبر بوده تو هم بگو عمه گلزار هیچی نفهمید. بذار مامانت هم تو نقش فرشته‌های بی‌خبر بمونه؛ مشکلی نیست.

بعد از مکث کوتاهی گفتم :

- حالا چی شده؟ این رو بگو.

ترانه نگاهش رو ازم دزدید، دستش رو پایین انداخت و خندید؛ اما اون خنده، هم تلخ بود و هم خجالت‌زده. اون‌جا بود که مطمئن شدم دردش فقط توی بازار جا نمی‌شد؛ باید یه گوشه‌ی خلوت می‌نشستیم و حرف دلش رو بیرون می‌ریخت؛ شاید هم بیرون می‌ریختم....

***

قلیون ترانه روی میز بود. همون‌جور که به پشتی لم داده بود، پک می‌زد و با هر پکش دود توی صورت من می‌پیچید. منم هی چشم‌غره می‌رفتم.

بالاخره صدای اعتراضم بلند شد:

- ترانه، زشته جلوی من؛ یه کم خجالت بکش!

خندید و چشم‌هاش برق زد.

- وای عمه، ادای خان‌جون رو درنیار دیگه! فقط سی‌وشیش سالته، اما هیچیت مثل جوونا نیست؛ حتی لباس پوشیدنت!

پوزخند زدم. یه خنده‌ی تلخ؛ از همونا که ته دل آدم رو می‌سوزوند.

نگاهش کردم و گفتم:

- می‌دونی چرا این‌جوری‌اَم؟

سرش رو کج کرد؛ منتظر.

- چون من با خان‌جون بزرگ شدم ترانه، وقتی چشمم به دنیا باز شد، مامانم سنی ازش گذشته بود؛ یه زن خسته، با یه دنیا عقده‌ی قدیمی. ساکت، تو فضای سنتی. خواهر و برادرها همه ازدواج کرده و دنبال زندگی‌شون رفته بودن‌. فقط فرهاد مونده بود، که اونم من ده سالم بود زن گرفت و سر خونه‌زندگیش رفت.

نفس گرفتم. دود قلیون پیچید و لابه‌لای حرف‌هام پیچید.

- تا وقتی آقاجونم زنده بود، خان‌جون

سرحال‌تر بود. می‌گفت و می‌خندید، غذای موردعلاقه‌ی آقاجونم رو می‌پخت و براش ناز و عشوه می‌اومد. ولی وقتی اونم رفت، من موندم و یه زن شصت و پنج ساله که شبا از پا درد ناله می‌کرد و روزا کج اتاق کز می‌کرد؛ با خان‌جونی که قند خون داشت، دیالیز می‌رفت و همه‌ش دکتر بود و دوا بزرگ شدم.

نگاه ازش گرفتم و به فواره‌ی وسط رستوران که هی بالا می‌زد و پایین می‌ریخت چشم دوختم.

- همه دنبال زندگی‌شون رفتن؛ حتی داداش فرهاد! فقط من موندم؛ من و خان‌جون و شب‌های سرد، پتوهای سنگین و بوی دوا و ترسِ تنهایی.

ترانه ساکت شده بود؛ پک نزد، فقط نگاه می‌کرد.

- عمه، برام از نامزدیت با دایی ساسان بگو. چرا به‌هم خورد؟ چرا بعدش دیگه شوهر نکردی؟ الان هفده سال گذشته از اون روزا...

نگاهم از لب قلیون به صورت ترانه کشیده شد؛ یه‌جور نگاه خاص تا بلکه از چشم‌هاش بخونم چرا این حرف رو زده. بعد با همون لحن همیشگیم گفتم:

- چی شده ورپریده؟ صبح تا حالا عین کلاغ هی نوک می‌زنی وسط فرق خاطرات من. کج بشین ولی راست بگو!

لبخند زد، دستش رو زیر چونه‌ش گذاشت و سرش رو کمی کج کرد.

- عمه‌جون، شما بگو تا منم بگم. ولی اول شما.

و با لبخند و قلیون رو کنار گذاشت. با طعنه گفتم:

- آهان! پس بگو خانوم بعدِ عهدی یاد ننه‌بزرگش افتاده و ساک بسته اومده خونه اش؛ صرفاً

می‌خواسته فضولی کنه. حالا بگو ببینم، جاسوس کدوم سازمانی؟

ابرو بالا انداخت.

- یعنی چی عمه؟

- ساواک یا موساد؟ یکی رو انتخاب کن.

ترانه که روبه‌رو نشسته بود، از ته دل غش‌غش خندید.

- فرق‌شون چیه؟

- ساواک مال خودمونه؛ وطنیه. موساد خارجکیه، قرتی بازیه.

- حالا هرچی! به‌خدا عمه من خودم فقط می‌خوام بدونم. اصلاً وقتی گفتم می‌خوام چند روز بیام خونه‌ی شما، مامانم یه‌جور کولی‌بازی درآورد که بیا و ببین! آخرش هم داداش تیام و بابا وساطت کردن تا بذاره بیام.

- چمونه مگه؟ می‌خوریمت؟

ترانه یواش گفت:

- نه، فقط... دایی ساسانم داره برمی‌گرده ایران.

یه لحظه نفس توی سینه‌م موند. چشم‌هام گیج زد.

- چی گفتی؟

ترانه به لیوان چای جلوی دستش زل زد؛ انگار دلش نمی‌خواست توی چشم‌هام نگاه کنه.

- مامانم می‌ترسید تو باخبر بشی. فکر می‌کرد ممکنه دوباره...

- وای خدا! یعنی می‌گه «می‌رم مخ ساسان رو می‌زنم. بگم بیا من رو بگیر؟». اونم بعد از اون همه آبروریزی؟ ترانه... وای ترانه...

اشکم بی‌صدا ریخت؛ از اون اشک‌هایی که داغ بودن، که آدم رو تا ته می‌سوزوندن، نه فقط چشم رو.

ترانه سراسیمه خودش رو توی بغلم انداخت و دست‌هاش رو دور گردنم حلقه کرد.

- عمه! عمه غلط کردم. نمی‌خواستم اذیتت کنم، فقط دلم می‌خواست بدونم. همیشه برام سوال بود، همیشه یه‌جای حرف‌های مامان لنگ می‌زد.

دستم لرزید. یه دستی اشک‌هام رو پاک کردم و سرم رو روی شونه‌ش گذاشتم. بغضم سنگین بود؛ اِن‌قدر که صدایی ازم در نمی‌اومد. ترانه هم چیزی نمی‌گفت؛ فقط بغلم کرده بود. صداش از زیر لایه‌ای از اشک و پشیمونی اومد:

- خیلی وقته دلم می‌خواست بدونم چرا؟ چرا ،یه زن به مهربونی و قشنگی شما، هنوز تنهاست؟ چرا زندگیتون بعد از اون نامزدی، یخ زد؟!

لبخند محوی زدم؛ تلخ و خسته. و همون‌جا، وسط اون حیاط، با بوی قلیونِ مونده و عطر چای تازه‌دم، تصمیم گرفتم بعد از هفده سال، برای اولین‌بار، سفره دلم رو باز کنم .

با کف دو تا دستم، ترانه رو به عقب هل دادم.

- هیش! خفه‌م کردی دختره‌ی غربتی! حالا دو تا دونه اشک ریختم، مثل این ننه‌ بزرگ‌ها بغل زده و هی می‌چلونه! بکش عقب. گرمم شد به خدا.

ترانه زیر خنده زد؛ خنده‌ای که از ته دل بود، از همون‌ خنده‌هایی که ته‌ش یه مشت اشک خفیف قایم شده بود.

- وای عمه! عمه خیلی خوبی، خیلی.

- مرض. خوبی‌خوبی نکن اصلاً. با هندونه و طالبی گذاشتن زیر بغل من، نمی‌تونی صورت‌حساب این‌جا رو به ریش نداشته‌ی من ببندی! از این پولای مفت ندارم که توی خندق بلا بریزم. والا ،تو بابات مهندسه، مامانت تاجر. من چی؟ یه عمه‌م با یه حقوق بازنشستگی آقا جون و خرجی یه خونه.

ترانه خودش رو از خنده جمع کرد، ولی خنده هنوز ته نگاهش بازی می‌کرد.

- عمه! مخلصتم به مولا.

- اگه ننه‌ت بفهمه! یه عمر زور زد شما دو ‌تا رو از من و خان‌جون و عمه‌ و عموتون دور کنه؛ ای داد بی‌داد! زمین گرده؟ گرده! خدا نور بباره به قبر گالیله؛ هی گفت گرده، چهارتا امثال ننه‌ی‌ تو گفتن صافه! آخرشم بنده خدا رو صاف‌صاف توی قبر کردن! طفلک گالیله اگه الان زنده بود، می‌گفت «من نگفتم زمین گرده، گلزار گفت.»

ترانه دوباره از خنده غش کرد.

- عمه، قربون شیرین‌زبونی‌هات. حالا بگو دیگه؛ ماجرای داییم رو بگو که من دق کردم.

با دست، گوشه‌ی روسری گل‌گلیم رو مرتب کردم و نفس گرفتم؛ انگار بخوام یه بار دیگه توی گذشته شیرجه بزنم.

- باشه، فقط قول بده وسطش اگه من از گریه زجه هم زدم، دوباره من رو بغل نکنی؛ نفس‌تنگی می‌گیرم، روی دستت می‌افتم، اون‌وقت باید برام پرستار بگیری!

- چشم، چشم.

- چشمت بی‌بلا چشم و چراغم.

یادمه ده سالم بود. پسر همسایه‌ی روبه‌رویی‌مون که خدا خیر بده مادرش عزت‌خانوم رو، با خاله‌ی مادر جناب‌عالی عروسی کرد. طبق قرار، عزت‌خانوم، طبقه‌ی بالای خونه‌شون رو خالی کرد و عروس و دوماد اونجا جا گیر شدن. جونم برات بگه مادر بزرگ شما که خواهر عروس بودن، با دختر یکی یه‌دونه‌ش که مادر شما باشه ، صبح تا شب خونه‌ی خواهرجون تازه‌عروس‌شون تلپ بودن.

فروغ‌خانوم، مادر جناب‌عالی، توی بالکن خونه‌ی خاله‌جونش بس نشسته بود و زاغ سیاه حیاط ما که چه عرض کنم، فرهاد ما رو چوب می‌زد! از این‌ورم داداش فرهاد ما، کار و بار و درس و دانشگاه رو بقچه‌پیچ کرده و گذاشته بود تو ایوون که آفتاب بخوره! خودش هم بالاسرش نشسته بود، عزای امتحاناتی رو گرفته بود که دیگه زورش به پاس‌کرد‌ن‌شون نمی‌رسید! آره جونم، عاشقی به سرش زده بود. آقاجونِ خدا بیامرز من، تا دید دردونه‌ی آخریش عاشق شده، از

شروع مطالعه رمان