گــزنـه
- بابا جان، خدا بیامرزدت. میدونم سعی کردی یه اسم خوب و شاعرانه برای من انتخاب کنی. گلزار؛ یعنی باغ پر از گل و رنگ و زیبایی. ولی خب انگار زندگی من یه جور دیگه نوشته شده. به جای گلزار باید
میذاشتی «زخمزار» یا «نمکزار»! نه، بهتره بگم همون «زارزار» که بچههای کوچه وقتی بچه بودم صدام میکردن!
با لبخند تلخی ادامه دادم:
- تو رو خدا حالا که من اینجا نشستم و به جای یه باغ زیبا، بیشتر شبیه یه بیابون خشک و سوزانم فکر نکن من از اسمم گلهمندم، فقط، یهکمی طنز تلخِ زندگی منه ،همین! آره بابا، تو رفتی اما من موندم با این اسم و خاطرهها، با زخمی که هر روز تازهتر میشه و هر بار که به یاد تو میاُفتم، مثل پیمانهای که ریخته باشه بغضم سرریز میکنه.
ترانه از دور پیداش شد. سلانهسلانه راه میاومد. از همون راه رفتنش میفهمیدی چند روزیه حالش خوش نیست. خونهی ما چمبره زده بود و یه کلمه حرف نمیزد.
- عمه جون، اینجایی؟
سرم رو بلند نکردم. نگاهَم هنوز رو اسم سنگقبر بود.
- آره دیگه. مگه نگفته بودم میخوام برم سر قبر بابام؟
- چرا، گفتی، ولی خب، من فکر کردم داری شوخی میکنی. آخرشم خانجون گفت چهارشنبهها میری سر قبر بابابزرگ که کسی مزاحمت نشه.
- خب حالا که فهمیدی؛ فهمیدی که نمیخواستم مزاحم داشته باشم. اومدی مزاحمم شی؟
- وای عمه! چرا اینجوری میگی؟ یعنی من مزاحمم؟ خب بگو برم و خونه تون هم نمونم!
- بچه! تو یه چیزیت هست چسبیدی به دم من. من تو رو نشناسم دیگه عمه نیستم، خالهم!
ترانه یه لحظه خشکش زد، بعد زد زیر خنده. همونطور که میخندید گفت:
- خب عمه گلزار، بریم بازار؟
ابروهام رو بالا دادم و با اون لحن همیشگیم گفتم:
- لوس ننر چشمسفید، یهراست بگو گریه نکن زار زار، میبرمت بازار. گلزار ، نه! راحت باش. اون ننهی باکلاست یهذره شعور یادت نداده! ها؟
ترانه از خنده غش کرده بود. خوب بود، چند روزی بود صدای خندهش رو نشنیده بودم. غم این دردونهی داداش فرهادم من رو بدجور گرفتار کرده بود.
از بهشت زهرا که زدیم بیرون، سوار ماشین ترانه شدیم. اونم با یه ژست خفن پشت فرمون نشست انگار نفر اول رالی بانوان هست، منم هنوز کمربند نبسته، خدا رو صدا زدم. نرسیده به بازار شهر، دیگه صبرم لبریز شد.
- ترانه، تو مطمئنی این گواهینامهت رو افسر بینا بهت داده؟
چشمهاش رو گرد کرد و گفت:
- عمهجون! این چه حرفیه؟ خب یهکم تازهکارم.
- تازهکار؟! این رانندگی که من دیدم بیشتر شبیه روضهی حضرت ابوالفضل بود. به قرآن من تو این نیمساعت یه دور کامل دعای توسل خوندم؛ اونم به کل ائمه! اونموقع که سمت اتوبان پیچیدی، من واقعاً دیدم حضرت عباس دست به شمشیر شد!
ترانه خندید، ولی استرس تو دستهاش پیدا بود. فرمون رو دو دستی چسبیده بود؛ انگار بخواد ازش اعتراف بگیره.
- بعدش هم گواهینامه رو افسر کور داده، داداش فرهادمون چی، برات ماشین خریده؟
- عمه! خدایی اینجوری نگو.
- به من نگو؟ اون داداش دسته گُلم یه عمر اسیر ننهت شده، حالا اسیر زندون رفتن تو هم بشه؟ نکن ترانه جان، یهوقت دیدی زدی یکی رو کشتی، بعد باید بری زندون، اونم دنبال ضامن و شاکی بگرده! من و خانجون هم کفیل بشیم. اونوقت خودت بمونی و اون ننهت .
ترانه نفسش رو فوت کرد و لبخند کمرنگی گوشهی لبش نشست. دلم برای خندهش ضعف رفت؛ انگار دنیا به وقت خندهی ترانه، یه لحظه کمتر میلرزید.
***
ترانه توی پاساژ مثل مرغ سرکنده راه میرفت؛ نه چیزی میخرید، نه دل از ویترینها میکند. میدونستم یه چیزی ته دلش وول میخوره، ولی داشت خودش رو سرگرم میکرد، انگار که من نمیفهمم.
آخرش کلافه شدم، وسط راهرو ایستادم و گفتم:
- ترانه، میخوای بریم یه جایی بشنینیم، بگی دردت چیه؟
سرش رو برگردوند، نگاه خاصی انداخت و گفت:
- من؟ عمه؟ جاییم درد نمیکنه.
- مطمئنی؟
لبخند ساختگی زد.
- دقیقاً. اگه جاییم درد میکرد، خرید نمیاومدم.
- ترانه جان، عمهت فدای اون دماغ درازت شه، فقط هی دروغ بگو تا درازتر شه.
یههو دست به دماغش کشید. انگار تازه فهمید که رو دست خورده. پنچر شد و زیر لب گفت:
- موندم عمهجون؛ تو با این هوش و حاضرجوابی، چهطور نتونستی دایی ساسان رو تو ایران نگهداری؟ که گذاشت و رفت!
آه بلندی از ته دل کشیدم. دستم رو سمت روسریم بردم، کمی عقبتر کشیدم تا هوا به فکرم بخوره و گفتم:
- داییت رو با سیاست نمیشد سر عقد غیرمحضریای که مامانت و مامان بزرگت باهاش مخالف بودن نگه داشت. هی چوب زیر چرخمون میذاشتن. آخرش هم چوبش در رفت و توی پاچهی من رفت.
یهنفس ادامه دادم؛ بیمکث:
- تازه فراموش نکن، اون دایی بیشرفت با دخترعمهی مامانت فرار کرد و رفت؛ اونم با همدستی مادر جان عزیز شما! البته ما که گفتیم ، مامانت بی خبر بوده تو هم بگو عمه گلزار هیچی نفهمید. بذار مامانت هم تو نقش فرشتههای بیخبر بمونه؛ مشکلی نیست.
بعد از مکث کوتاهی گفتم :
- حالا چی شده؟ این رو بگو.
ترانه نگاهش رو ازم دزدید، دستش رو پایین انداخت و خندید؛ اما اون خنده، هم تلخ بود و هم خجالتزده. اونجا بود که مطمئن شدم دردش فقط توی بازار جا نمیشد؛ باید یه گوشهی خلوت مینشستیم و حرف دلش رو بیرون میریخت؛ شاید هم بیرون میریختم....
***
قلیون ترانه روی میز بود. همونجور که به پشتی لم داده بود، پک میزد و با هر پکش دود توی صورت من میپیچید. منم هی چشمغره میرفتم.
بالاخره صدای اعتراضم بلند شد:
- ترانه، زشته جلوی من؛ یه کم خجالت بکش!
خندید و چشمهاش برق زد.
- وای عمه، ادای خانجون رو درنیار دیگه! فقط سیوشیش سالته، اما هیچیت مثل جوونا نیست؛ حتی لباس پوشیدنت!
پوزخند زدم. یه خندهی تلخ؛ از همونا که ته دل آدم رو میسوزوند.
نگاهش کردم و گفتم:
- میدونی چرا اینجوریاَم؟
سرش رو کج کرد؛ منتظر.
- چون من با خانجون بزرگ شدم ترانه، وقتی چشمم به دنیا باز شد، مامانم سنی ازش گذشته بود؛ یه زن خسته، با یه دنیا عقدهی قدیمی. ساکت، تو فضای سنتی. خواهر و برادرها همه ازدواج کرده و دنبال زندگیشون رفته بودن. فقط فرهاد مونده بود، که اونم من ده سالم بود زن گرفت و سر خونهزندگیش رفت.
نفس گرفتم. دود قلیون پیچید و لابهلای حرفهام پیچید.
- تا وقتی آقاجونم زنده بود، خانجون
سرحالتر بود. میگفت و میخندید، غذای موردعلاقهی آقاجونم رو میپخت و براش ناز و عشوه میاومد. ولی وقتی اونم رفت، من موندم و یه زن شصت و پنج ساله که شبا از پا درد ناله میکرد و روزا کج اتاق کز میکرد؛ با خانجونی که قند خون داشت، دیالیز میرفت و همهش دکتر بود و دوا بزرگ شدم.
نگاه ازش گرفتم و به فوارهی وسط رستوران که هی بالا میزد و پایین میریخت چشم دوختم.
- همه دنبال زندگیشون رفتن؛ حتی داداش فرهاد! فقط من موندم؛ من و خانجون و شبهای سرد، پتوهای سنگین و بوی دوا و ترسِ تنهایی.
ترانه ساکت شده بود؛ پک نزد، فقط نگاه میکرد.
- عمه، برام از نامزدیت با دایی ساسان بگو. چرا بههم خورد؟ چرا بعدش دیگه شوهر نکردی؟ الان هفده سال گذشته از اون روزا...
نگاهم از لب قلیون به صورت ترانه کشیده شد؛ یهجور نگاه خاص تا بلکه از چشمهاش بخونم چرا این حرف رو زده. بعد با همون لحن همیشگیم گفتم:
- چی شده ورپریده؟ صبح تا حالا عین کلاغ هی نوک میزنی وسط فرق خاطرات من. کج بشین ولی راست بگو!
لبخند زد، دستش رو زیر چونهش گذاشت و سرش رو کمی کج کرد.
- عمهجون، شما بگو تا منم بگم. ولی اول شما.
و با لبخند و قلیون رو کنار گذاشت. با طعنه گفتم:
- آهان! پس بگو خانوم بعدِ عهدی یاد ننهبزرگش افتاده و ساک بسته اومده خونه اش؛ صرفاً
میخواسته فضولی کنه. حالا بگو ببینم، جاسوس کدوم سازمانی؟
ابرو بالا انداخت.
- یعنی چی عمه؟
- ساواک یا موساد؟ یکی رو انتخاب کن.
ترانه که روبهرو نشسته بود، از ته دل غشغش خندید.
- فرقشون چیه؟
- ساواک مال خودمونه؛ وطنیه. موساد خارجکیه، قرتی بازیه.
- حالا هرچی! بهخدا عمه من خودم فقط میخوام بدونم. اصلاً وقتی گفتم میخوام چند روز بیام خونهی شما، مامانم یهجور کولیبازی درآورد که بیا و ببین! آخرش هم داداش تیام و بابا وساطت کردن تا بذاره بیام.
- چمونه مگه؟ میخوریمت؟
ترانه یواش گفت:
- نه، فقط... دایی ساسانم داره برمیگرده ایران.
یه لحظه نفس توی سینهم موند. چشمهام گیج زد.
- چی گفتی؟
ترانه به لیوان چای جلوی دستش زل زد؛ انگار دلش نمیخواست توی چشمهام نگاه کنه.
- مامانم میترسید تو باخبر بشی. فکر میکرد ممکنه دوباره...
- وای خدا! یعنی میگه «میرم مخ ساسان رو میزنم. بگم بیا من رو بگیر؟». اونم بعد از اون همه آبروریزی؟ ترانه... وای ترانه...
اشکم بیصدا ریخت؛ از اون اشکهایی که داغ بودن، که آدم رو تا ته میسوزوندن، نه فقط چشم رو.
ترانه سراسیمه خودش رو توی بغلم انداخت و دستهاش رو دور گردنم حلقه کرد.
- عمه! عمه غلط کردم. نمیخواستم اذیتت کنم، فقط دلم میخواست بدونم. همیشه برام سوال بود، همیشه یهجای حرفهای مامان لنگ میزد.
دستم لرزید. یه دستی اشکهام رو پاک کردم و سرم رو روی شونهش گذاشتم. بغضم سنگین بود؛ اِنقدر که صدایی ازم در نمیاومد. ترانه هم چیزی نمیگفت؛ فقط بغلم کرده بود. صداش از زیر لایهای از اشک و پشیمونی اومد:
- خیلی وقته دلم میخواست بدونم چرا؟ چرا ،یه زن به مهربونی و قشنگی شما، هنوز تنهاست؟ چرا زندگیتون بعد از اون نامزدی، یخ زد؟!
لبخند محوی زدم؛ تلخ و خسته. و همونجا، وسط اون حیاط، با بوی قلیونِ مونده و عطر چای تازهدم، تصمیم گرفتم بعد از هفده سال، برای اولینبار، سفره دلم رو باز کنم .
با کف دو تا دستم، ترانه رو به عقب هل دادم.
- هیش! خفهم کردی دخترهی غربتی! حالا دو تا دونه اشک ریختم، مثل این ننه بزرگها بغل زده و هی میچلونه! بکش عقب. گرمم شد به خدا.
ترانه زیر خنده زد؛ خندهای که از ته دل بود، از همون خندههایی که تهش یه مشت اشک خفیف قایم شده بود.
- وای عمه! عمه خیلی خوبی، خیلی.
- مرض. خوبیخوبی نکن اصلاً. با هندونه و طالبی گذاشتن زیر بغل من، نمیتونی صورتحساب اینجا رو به ریش نداشتهی من ببندی! از این پولای مفت ندارم که توی خندق بلا بریزم. والا ،تو بابات مهندسه، مامانت تاجر. من چی؟ یه عمهم با یه حقوق بازنشستگی آقا جون و خرجی یه خونه.
ترانه خودش رو از خنده جمع کرد، ولی خنده هنوز ته نگاهش بازی میکرد.
- عمه! مخلصتم به مولا.
- اگه ننهت بفهمه! یه عمر زور زد شما دو تا رو از من و خانجون و عمه و عموتون دور کنه؛ ای داد بیداد! زمین گرده؟ گرده! خدا نور بباره به قبر گالیله؛ هی گفت گرده، چهارتا امثال ننهی تو گفتن صافه! آخرشم بنده خدا رو صافصاف توی قبر کردن! طفلک گالیله اگه الان زنده بود، میگفت «من نگفتم زمین گرده، گلزار گفت.»
ترانه دوباره از خنده غش کرد.
- عمه، قربون شیرینزبونیهات. حالا بگو دیگه؛ ماجرای داییم رو بگو که من دق کردم.
با دست، گوشهی روسری گلگلیم رو مرتب کردم و نفس گرفتم؛ انگار بخوام یه بار دیگه توی گذشته شیرجه بزنم.
- باشه، فقط قول بده وسطش اگه من از گریه زجه هم زدم، دوباره من رو بغل نکنی؛ نفستنگی میگیرم، روی دستت میافتم، اونوقت باید برام پرستار بگیری!
- چشم، چشم.
- چشمت بیبلا چشم و چراغم.
یادمه ده سالم بود. پسر همسایهی روبهروییمون که خدا خیر بده مادرش عزتخانوم رو، با خالهی مادر جنابعالی عروسی کرد. طبق قرار، عزتخانوم، طبقهی بالای خونهشون رو خالی کرد و عروس و دوماد اونجا جا گیر شدن. جونم برات بگه مادر بزرگ شما که خواهر عروس بودن، با دختر یکی یهدونهش که مادر شما باشه ، صبح تا شب خونهی خواهرجون تازهعروسشون تلپ بودن.
فروغخانوم، مادر جنابعالی، توی بالکن خونهی خالهجونش بس نشسته بود و زاغ سیاه حیاط ما که چه عرض کنم، فرهاد ما رو چوب میزد! از اینورم داداش فرهاد ما، کار و بار و درس و دانشگاه رو بقچهپیچ کرده و گذاشته بود تو ایوون که آفتاب بخوره! خودش هم بالاسرش نشسته بود، عزای امتحاناتی رو گرفته بود که دیگه زورش به پاسکردنشون نمیرسید! آره جونم، عاشقی به سرش زده بود. آقاجونِ خدا بیامرز من، تا دید دردونهی آخریش عاشق شده، از خدا خواسته گفت «تا عمرم باقیه، دومادش میکنم!» با خانجونم رفتن خواستگاری. اون روزا، روزگار مالی ما و خونوادهی مادربزرگت با هم توفیری نداشت. پدر من معلم ادبیات بود؛ بازنشستهی شریف و آروم. پدربزرگ مادریت هم یه مغازهی میوهفروشی داشت؛ چهار پنج تا محل اونورتر. خونوادهها به هم میخوردن، از این وصلت بدشون نمیاومد. بماند که فرهاد ما مهندسی ساختمون میخوند و اون روزا همه آرزوشون بود یه همچین دومادی گیرشون بیاد. فروغخانوم هم جای خوبی تور پهن کرده بود و به سلامتی موفق شد. همینجا تو کوچهی خودمون، طبقهی دوم خونهی آقای مسگر رو براشون اجاره کردن و کبوترای عاشق سر لونهشون رفتن. بعد از اون ، رفتوآمدهای دو خونواده زیاد شد. من؟ بچه بودم. دنیا رو هنوز اندازهی یه جلد کتاب نقاشی میدیدم؛ با مداد رنگیهایی که همهشون نوکشکسته بودن. تا چشم رو هم گذاشتم، دیدم پونزده سالم شده؛ نه جشن تولدی، نه کیکی، نه شمعی... فقط جوشهام بودن که تولدم رو تبریک میگفتن، اونم وسط پیشونیم. همون روزا بود که آقاجونم خدا بیامرز، گذاشت و رفت اون دنیا؛ یهجوری که انگار فقط رفته نونوایی، ولی دیگه برنگشت. آره، همینقدر ناگهانی!
من موندم با یه مامانی که تو شصتوپنج سالگی بیوه شده و تو فاز افسردگی بود؛ یهجوری که فکر میکرد شبکهی چهار داره از زندگی خودش مستند میسازه. نه حالی داشت، نه انگیزهایی، نه رمقی برای این زندگیِ بیمزه. دقیقاً از همون روز، ساعت خونهی ما هم کند شد. آشپزخونه بوی دمنوش و گل گاوزبون میداد و اون اتاقِ ته خونه قبرستون سکوت شده بود. یه مادری با یه پتوی نازک رو شونه نشسته بود؛ نگاه خیره به دیوار و یه بغض کهنه که هر شب یادش میرفت بشکنه.
- آخی، خانجونم سنی نداشته که!
- سنی نداشته؟ عزیز دلم! اون موقع زنا تا چهل سالگی اِنقدر زاییده بودن که رحمشون اسم بچهها رو قاطی میکرد، خان جونم که چهار تا بچهی زنده داشت و سه تا هم زایمان نافرجام داشت. ببین، نگاه نکن الان مامانِ تو، توی چهل سالگی دماغش رو داده عمل، پنجاه سالگی هم پهلوهاش رو لیفت کرده، بعدش هم تو اینستاگرام با فیلترای گلوگشاد مینویسه «سن فقط یه عدده»! نه عزیزم، اون موقع پنجاه سال یعنی یه زن با یه سینهی آویزون تا زانو، با یه چارقد نخی و یه کمر درد که نالهش از کلاغهای رو درخت بلندتر بود.
- عمه! مامانم هنوز پنجاه سالش نشده! اگه بفهمه گفتی پنجاه سالشه، قیامت به پا میکنه.
- خوبه، خوبه، حالا به تیریش قبای ملکه بر نخوره. باشه، بگو چهل و هشت. الهی صد و بیست سال عمر کنه، هی دماغ عمل کنه و فیلر لب بزنه! بعدش هم به جان تو، یه دورهای بود که زنِ چهل ساله خودش رو آمادهی مرگ میکرد. الان توی شصت
سالگی تازه میرن باشگاه زومبا و دنبال لیزر مو و فیلر لب میگردن!
من که نفهمیدم دنیا کی اینهمه جلو کشید، ولی یه چیزی رو خوب فهمیدم؛ خانجون هیچوقت فرصت زندهموندن نداشت. همیشه وسط پختن خورشت قیمه و دوختن ملحفه برای مهمونهاش بود.
ترانه زیر خنده زد، دستی به چشمهاش که از خنده اشکآلود شده بودن کشید و گفت:
- عمه پس دایی ساسانم از کجا وارد داستان شد!
- نترس، الان دیگه شاهزادهی سوار بر اسب سفید از راه میرسه!
ترانه صاف و صامت نشست و بهم زُل زد.
از حالت جدیش خندهم گرفته بود، اما منم جدی ادامه دادم:
- .بعد از مرگ پدرم و یتیمی، تازه فهمیدم غم نبودن مرد خونه یعنی چی ! برادرم خسرو و خواهرم شیرین، بعد از هفتم آقاجون، بار و بندیل بستن و هر کدوم سمت شهری که توش زندگی میکردن رفتن. اگه اشتباه نکنم اون وقتها خسرو تو عسلویه کار میکرد؛ آره، همونجا بود که با صدیقه آشنا شده بود و ازدواج کرد و دیگه توی جنوب موندگار شده بود و فقط برای خاکسپاری آقا جونم اومد. شیرین هم که قبل از به دنیا اومدن من، با پسرِ عمه نیره عروسی کرده و رفته بود رامسر. اونم بعد از ده روز از فوت آقا جون، سر خونه زندگیش برگشت. یکی شمال، یکی جنوب. هر دو دور.
نگاهی به قیافه پکر ترانه انداختم ،
چشمهات رو برای من چپ نکن ترانه؛ به داستان دایی تحفهی تو هم میرسیم اما...
الان ! من دارم از گرسنگی غش میکنم، میاُفتم روی دستت. تو هم که هزار ماشاالله خانوم دکتری هستی واسهی خودت، مجبوری تنفس دهان به دهان بدی و من اصلاً دلم نمیخواد لبم به لب قلیونیت بخوره. پس اول غذا سفارش بده، بعد از ناهار تا برگردیم خونه، برات بقیهش رو میگم؛ البته اگه زنده برسونیمون .
ترانه انگار یکی بادش رو خالی کرده باشه، وا رفت. ولی خوب به گمونم خودش هم گرسنه بود، چیزی نگفت.
- نکنه حرف سفارش و پرداخت صورتحساب شد، سیر شدی! ها؟
- نه عمهجون، بفرمایید، اینم منو.
- خوبه؛ فروغ هر چی یادتون نداده، ادب یادتون داده!
ترانه با لبخند غمگینی پرسید:
- عمه، چرا بعدش دیگه شوهر نکردی؟
- ای بابا! یه لقمه نون میخوای بدی ما بخوریم، حالا هی سؤال و جواب کن. بعد از ناهار میگم دیگه!
ترانه گردن کج کرد و یه نگاه مهربون بهم انداخت؛ دلم برای لوس شدنش رفت.
- چند سری خواستگار اومد، ولی من دلزده بودم. سری آخر خواستگارِ بد نبود، معقول بود. اونم معلم ابتدایی بود؛ مثل بابا اهل آموزش. گفتم خوبه، زن همین بشم، در حد خودم هست. یههو سر و کلهی ننهت پیدا شد. نه گذاشت و نه برداشت گفت «اگه میخوای شوهر کنی، بهش بگو باید از مادرتم مراقبت کنه. الان خانجونت هفتاد رو داره، دیگه نمیتونه تنها بمونه.» گفتم پرستار میگیرم، گفت خوبه، پس بهش بگو باید حقوق پرستار رو بده. بعد هم گفت «البته حقوق پرستار رو میشه از مستمری موندهی از آقا جون بدی اما احتمالا خودتم باید بری و بیای.» در کمال ناباوری، خواستگارم قبول نکرد! لابد از دردسرهای مادرزن شب و نصفشب خوشش نیومده بود شایدم ترسید که خرجی به گردنش بمونه . هر چی بود فروغ اتمام حجت کرد که «فرهاد حق نداره خرج یا زحمتی برای شما بکنه، وگرنه طلاق میگیرم»! این بار دومی بود که من با تصمیم طلاق گرفتن فروغ، خفه شدم. نمیدونم مامانت واقعاً طلاق میگیره یا نه، ولی سری بعدی که گفت، خیلی دلم میخواد تا ته خط برم؛ ببینم علیا مخدره واقعاً چیکار میخواد بکنه.
ترانه ساکت شد. حواسش به سفره و غذا رفت، اما معلوم بود دلش گرفته.
- اومدیم اینجا ببینیم دردت چی، بدترش کردی! آخه فضول، به تو چه که من چی کشیدم؟ اونا چی کردن؟
- عمهجون، من اخلاقهای تند مامانم رو میدونم. همیشه حسش کردم، اما دیگه در این حد؟ نه.
- خوبه، خوبه! مادرت برای هر کی بد بوده، برای شما دو تا عالی بوده. مادری کرده خدا شاهده. هر دوتاتون هم خوب بزرگ شدین؛ درس خوندین.
ترانه آه کشید.
- قصه نامزدیتون رو نگفتید هنوز ولی میدونید که خوشبخت نشدن.
- کیا؟
- مامانم و دایی ساسان.
- چرا خوشبخت نشدن؟ خوبن که!
- نه عمهجون. داییم که با دختر عمهش کارشون به طلاق کشید. خانمشم بچه رو برداشت، شبونه ولش کرد و رفت. مامانم هم… هیچوقت خوشحال نیست. همهش حرص داره، همهش یه غمِ افسوس با خودش میکشه.
نگاهی به ترانه کردم.
- نگو عمه! چشه مامانت؟ خوبه که. غصهی چی رو میخوری؟
ترانه لبخند تلخی زد و با صدایی که بیشتر شبیه زمزمه بود گفت:
- زمین گرده عمه، گردِ گرد. گالیله هم نگه…
- ولش کن اینا رو؛ من بستنی هم میخوام ها! دیگه از خرس یه مو هم بکنی غنیمته.
ترانه زیر خنده زد.
- کاش زنگ زده بودم تیام هم بیاد. یهکم دلش باز بشه.
- صبرکن صبرکن! اون فولادزره رو به جون من ننداز ها! بعد میگه عمهی ترشیدهشون بچهها رو از راه بهدر کرده!
- وا عمه! مگه چند سالته؟ اصلاً دیگه باید شوهر کنی.
- اَه اَه. ترانه یه لقمه غذا رو کوفتمون نکن. اگه شوهر میخوای بگو. چرا من رو میندازی وسط؟
ترانه خندید، ولی ته دلش یه چیزی قلقلکش میداد؛ شاید همون امید کوچیکی که همیشه ته چشمهای زنایی که هنوز تموم نشدهن میموند.
لقمهی بعدیم با زنگ خوردن موبایلم مصادف شد. الان؟ چه وقتش بود؟
با اخم و ناراحتی، گوشی رو از کیفم بیرون کشیدم. اسم «صغری» روی صفحه افتاده بود. چشمهام گرد شد و به سمت ترانه برگشتم. اونم با حالتی متحیر، قاشق پر از برنجش توی هوا مونده بود؛ بین خوردن و نخوردن.
- عمه، مگه کیه؟
- صغری!
- صغری کیه عمه؟
- ورپریده، صغری رو نمیشناسی؟
با حرص قاشق برنج رو توی بشقاب گذاشت.
- عمه، نه صغری میشناسم نه کبری.
- خوبه! راه افتادی. داری عین خودم میشی؛ اما علیالحِساب، صغری همون خانوم بذرافشانه دیگه.
- آهان. همون که چهارشنبهها میاد خونهی شما، هم تمیزکاری کنه هم به خانجون برسه؟
دیگه جوابش رو ندادم. فقط یه چشمغرهی تمومعیار حوالهش کردم و گوشی رو برداشتم.
- بله؟
- وای گلزار خانوم! وای!
صدای لرزون و مضطرب صغری خانوم که اومد، از جا پریدم. بیفکر از تخت پایین پریدم. تموم وسایل سفره روی زمین ولو شد.
ترانه دنبالم دوید؛ هولکرده، با دست و دل لرزون.
من اما هیچی نمیفهمیدم، فقط صدای «وای» صغری توی گوشم پیچیده بود.
به طرف ماشین ترانه دویدم. تا به من رسید، نفسنفس میزد.
- این طیارهت رو باز کن؛ بریم خونه.
ترانه نشست؛ هنوز نفسهاش بالا نیومده بود.
- چرا فسفس میکنی دختر؟ برو خونه!
- عمه… چی شده؟ نَ… نفسم بند اومد… خب…
- خانجون حالش بد شده!
- وای عمه!
- وای بیوای، حرکت کن، بریم!
ترانه دوباره با همون دستفرمون افتضاحش توی خیابون پیچید. این بار دعای توسل رو به جون مادرم خوندم. فقط گفتم:
- ترانه، پرت بگیره به پرِ یکی از این ماشینا، بخوایم بایستیم کروکیکشون، افسربرون، خودم دونهدونه پرات رو میکنم!
ترانه نگاهی ترسیده بهم انداخت؛ اونقدر واضح بود که قورت دادن آب دهنش رو دیدم.
یهکم حواسش رو بیشتر جمع کرد.
بالاخره به محله رسیدیم. آمبولانس دم در بود. دیگه هیچی ندیدم. فقط خودم رو سراسیمه به حیاط رسوندم.
***
بیمارستان شلوغ بود؛ نه از اون شلوغیها که فقط آدم زیاد باشه، از اون شلوغیها که فکر میکردی نکنه جنگ شده و به تو خبر ندادن!
خانجون روی تخت دراز کشیده بود. یه لولهی سرم وصل بود به پایهای که اِنقدر لق میزد، اگه یه عطسهی محکم میکردی، کل پایه با سرم و بند و بساطش روی زمین میریخت.
نمیدونم واقعاً بیمارستان همیشه اِنقدر درهمبرهم بود یا ذهن من بعد از شنیدن حرفهای دکتر دربارهی کلیههای از کار افتادهی خانجون، قاطی کرده بود. ولی خدا شاهده، از هر طرف یه بیمار تصادفی میاومد؛ یکی با سر بانداژ شده، یکی با دست شکسته، یکی هم که وسط سالن نشسته بود و چایی میخورد. انگار نه انگار خودش با آمبولانس اومده!
ترانه هم با هر حرکت مریض ها و همراهشون، بسدنش رو کج و معکوج میکرد که مبادا حتی یه تار موش به کسی بخوره.
یهجوری نگاهش کردم که خودش فهمید حرف دارم. با چشمهای براق شده توی چشمهاش زل زدم و گفتم:
- یعنی واقعاً موندم کدوم مشاور احمقی بهت گفت برو پزشکی بخون! تو، توی بیمارستان عمومی داری زهرهترک میشی، بعد میخوای بیای بالا سر مریض؟!
ترانه با اون حالت حقبهجانب گفت:
- خب عمه، من میرم بیمارستان خصوصی!
یه نگاه عاقلاندرسفیه بهش انداختم و گفتم:
- خصوصی؟ بهنظرم قبل از اون خودت رو یه تٌک پا به روانپزشک برسون؛ اونم خصوصی! قبل از اینکه دیر بشه.
ترانه با چشمهای گرد و لب بروچیده نگاهم کرد.
- میگم عمه، من برم خونه؟
- آره برو، فقط به اون بابات بگو بیاد، یا زنگ بزنه. گمونم نوبت بعدی خانجون به جای دیالیز، بستری اعصاب و روان باشه؛ برای من البته!
***
کمکم شب شد. صدای زنگ غذا یهجوری توی گوشم نشست انگار ناقوس مرگ بود. پرستارها با اون چرخهای آهنی پر سر و صدا، سینیهای شام رو آوردن؛ سوپی که
مزهی کاه میداد، ژلهای که نه رنگ داشت نه روح و ماستی که ترشتر از خلقوخوی بلقیس خانوم (همسایهی روبهرویی درِ پشتی خونهمون) بود!
خانجون یکی دو قاشق با زور خورد. اونم نه با میل، با نگاهِ من که انگار داشتم التماسش میکردم. مابقی رو هم با یه لبخند تصنعی توی سطل زباله ریختم؛ البته با احترام، چون همین هم پول بیتالمال بود!
خودم؟ ظهر با ترانه رفته بودیم غذا بخوریم و سهم من از اون سفره، فقط دو تا لقمه بود. از گرسنگی دلم زنگ میزد، اما آنقدر خسته بودم که حتی صدای شکمم رو نمیشنیدم. فقط یه جا میخواستم، یه تیکه زمین صاف، یه تکیهگاه، یه گوشهی دنج برای این بدن کوفته و ذهن آشولاش.
چشم چرخوندم. جایی نبود؛ نه صندلی، نه نیمکت، نه رحمی توی چهرهی کادر درمان!
همون کنار تخت خانجون، کنار پایهی تق و لق سرم، روی زمین ولو شدم. چادر خانجون رو دور خودم پیچیدم، کیفم رو کنار گردنم گذاشتم و سعی کردم نشسته بخوابم، ولی بیشتر شبیه بیداریِ کج و کوله بود!
هر لحظه گردنم میافتاد، با یه تکون میپریدم، باز مینشستم، باز خوابم میبرد.
هنوز چشمهام درست گرم نشده بود که یه دفعه صدای جیغ و شیون از تخت کناری بلند شد. مریض کناری یهنفس کشید، یه آخ گفت و راهی ملکوت شد. منم که هنوز بین خواب و بیداری آویزون بودم، یههو بیدار شدم و بیاختیار اشک ریختم. شاید بیشتر از همراه مریض گریه کردم؛ نه برای اون بنده خدا، برای خانجون خودم، برای ترسی که توی جونم ریشه دوونده بود.
خانجون از سر و صدا بیدار شد؛ چشمهاش نگران بود. دستش از زیر پتو بیرون اومد و دنبال دستم گشت. آروم روسری بیمارستانیش رو باز کردم؛ موهای سفید و نازکش زیر نور زرد اون چراغ سقفی، مثل پنبهی آغشته به نور میدرخشید. با نوک انگشتام، موهاش رو صاف کردم، با نوک انگشتام، موهاش رو صاف کردم، از دو طرف با ناز گیس کردم و لبخندی زورکی به لبم چسبوندم که دلش قرص بشه.
- خانجون، میگم مرخص شدی یه کم نوک موهاتو بچینم، به گمونم موخوره گرفتن!
خانجون با اون نگاه مهربون و دلنگرونش دستم رو گرفت؛ فشارش آنقدرها قوی نبود، ولی گرماش دل من رو لرزوند.
- الهی یه بخت خوب گیرت بیاد مادر. به حق همین روزای آخرم، دعا میکنم یه مردِ مرد بیاد تو زندگیت.
پوزخندم رو پشت لب پنهون کردم. من؟ گلزار؟ شوهر؟ زبونم برای همه مثل تیغ سلمونیها بود، اما برای این زن، برای مادرم، همیشه نرم بودم.
- روزای آخر چیه مادر؟ تو برای آبجی شیرین جهاز چیدی، سیسمونی دادی، به من که رسید میخوای بری؟ اگه قراره شوهر کنم، باید خودت بیای جهاز بچینی تو خونهم!
لبخند زد؛ همون لبخند نصفه و خسته. اما پر از مهر، پر از شرمِ گذشته.
- دلم میخواد اون روزا رو ببینم گلزار، اما اگه نبودم، بدون روحم هست. میدونم چهقدر برات کم گذاشتم؛ همهش تو خودم بودم، سرگردون! الان که فهمیدم، دیگه دیره...
روسری نخی بیمارستان رو دوباره دور سرش بستم و صورتش رو بوسیدم.
- این چه حرفیه مادرم! تو برام کافی بودی. از این به بعدم هستی.
چشمهاش با اون لبخند نصفه، آروم بسته شد و خوابید. منم برگشتم همون زیرِ تخت، کنار پایهی لقلقوی سرم و اونجا بیصدا بقیهی بغضم رو خالی کردم.
نمیدونم کی خوابم برد، فقط یادمه یه لحظه سرم سنگین شد و چشمهام گرم.
بعدش هم یه صدای «تق! تق! تق»! انگار کسی با پتک روی مخم میکوبید!
با وحشت از جا پریدم و پیشونیم خورد به لبه تخت. یه آخ گفتم و از زیر تخت کشونکشون خودم رو بیرون آوردم.
صحنه؟ یه خانم نظافتچی با تی توی دست ایستاده بود بالای سرم. خود تی هم هر چند ثانیه، محکم به پایه سرم یا میله تخت میخورد؛ انگار کینهای دیرینه با وسایل فلزی داشت!
تا چشمش بهم افتاد جا خورد.
- وا دختر جان! اون زیر چیکار میکنی آخه؟!
موهام پریشون، چشمهام پفکرده، چادر خانجون دورم مثل آوارگان جنگ جهانی.
گفتم:
- چیکار میکنم مادر؟ دارم زمین رو حفر میکنم؛ شاید تونل زدم به درِ بیمارستان،
مادرم رو قاچاقی از اونور بردم بیرون!
زنِ نظافتچی یهجوری خندید که معلوم بود بین دلسوزی و خنده گیر کرده بود.
- وای خدا نکشدت.
منم لبخند تلخ و پفدارم رو زدم و بلند شدم. کمرم که صدای «قرچقوروچ» داد،
یه لحظه شک کردم نکنه یخچال صنعتی توی ستون فقراتم جاساز شده باشه!
چشمهام هنوز پُر از خواب بود، ولی صدای چرخ غذای صبحونه که مثل تانک از راه رسید نشون میداد که آفتاب نزده، بیمار رو باید از خواب شیرین بیدار کنی؛ اونم با یه کاسهی سوپ رنگپریده و یه دونه کره به اندازهی دکمهی مانتوی بچگی! نمیدونم قانون بیمارستان بود یا شکنجهی رسمی، ولی بهخدا مریض که بیدار شه، خوب نمیشه. بذار بخوابه خب. شاید توی خواب دکتر حاذق ببینه، خوب بشه!
صبحانهی خانجون رو که دادم، هنوز قاشق آخر توی دهنش نرفته، چشمهاش دوباره گرم شد و خواب رفت. من موندم و یه ظرف سوپ بیروح که مستقیم تو سطل زباله رفت و یه دل پُر که با حسرت به زمین زل زده بود. کاش میشد فقط یه ساعت دراز بکشم و کمر لعنتیم رو صاف کنم!
همینطور که با کمر تا شده کنار تخت نشسته بودم، یهدفعه در اتاق آروم باز شد و خانم نظافتچی، مثل فرشته نجات،
سرک کشید. نگاهم کرد؛ از همون نگاهها که یعنی «دختر، دلم برات کباب شد به خدا!»
منم نگاش کردم و با صدایی که بیشتر از صدا، آهِ کشدار بود، گفتم:
- یه ملحفه تمیز میدی؟ پهن کنم زیر تخت،
فقط یه ساعت بخوابم تا دکتر و خدم و حشمش نریختن اینجا!
زن سری تکون داد و رفت. چند دقیقه بعد،
با دو تا پتوی تمیز برگشت، یه دعای بلند از ته دل براش فرستادم،
پتوها رو گرفتم و یکی رو زیر تخت پهن کردم. کیفم رو گذاشتم زیر سرم ، نظافتچی با همون نگاه دلسوز همیشگی گفت:
- کسی نیست شیفتش رو باهات عوض کنه؟ بری یه دو ساعتی استراحت کنی؟
نیمچه لبخندی زدم، سرم رو به علامت «نه بابا، خیال خامه» تکون دادم و بعد همونجا، توی اون گوشهی خلوت، روی اون پتوی نرم و نجاتبخش، پاهام رو جمع کردم، چشمهام رو بستم و هنوز سرم کامل رو کیفم جا خوش نکرده بود که بیهوش شدم.
***
با صدای آهسته اما سنگین صحبت دکتر و پرستار از خواب پریدم. صدای «کلیهها جواب نمیدن» و «خیلی دیر شده» مثل پتک وسط جمجهم خورد. بدون مکث، مثل فنر از زیر تخت بیرون پریدم. دکتر و پرستار که اصلاً انتظار دیدن یه آدم از زیر تخت رو نداشتن، انگار روح دیده باشن، سه متر به عقب پریدن. پرستار بیشتر از دکتر عصبانی شد. با اخم و عصبانیت داد زد:
- خانوم!