عیارسنج (نمونه رایگان)

واگویه‌های تلخ تنهائی

اثر سمانه طهماسبی

دمدمهای غروب بود و نسیم ملایمی در فضا می وزید که روح انسان را به پرواز در می‌آورد. گلدسته‌های مسجد دور میدان با آن نور سبزش به آدم آرامش خاصی می‌بخشید که باعث جلای روح آدمی می‌شد. ولی گویا سلاله از این آرامش زیبا سهمی نبرده بود، با استرس و اضطرابی که در تک‌تک حرکاتش به چشم می‌خورد از تاکسی پیاده شد و کرایه تاکسی را تقریباً از پنجره باز تاکسی به داخل پرت کرد و بدون توجه به اعتراض راننده که با تکان‌های دستش همراه شده بود، به آن طرف خیابان دوید. اصلاً توجهی به عبور ماشین‌ها نداشت، اگر راننده ماهر نبود، سلاله پخش زمین شده و معلوم نیست که چه اتفاقی برایش رخ می‌داد. مشت‌های عصبی اش را به در می‌کوبید و در همان حال اشک‌هایی که از چشمانش سرازیر شده بود را با کف دستش پاک می‌کرد. در با صدای آهسته‌ای باز شد و دوان‌دوان داخل شد. به هیچ‌کس و هیچ‌چیز توجهی نداشت و سراسیمه به طرف ساختمان می‌دوید. هر کسی را که سر راهش می‌دید کنار می‌زد و گاهی که اشک مانع از این می‌شد که جلوی پایش را ببیند به قدر ثانیه‌ای می ایستاد و کف دستش را بر روی صورتش می‌کشید تا اشک‌هایش را پاک کند و بعد دوباره راه می‌افتاد. وارد ساختمان شد،گویی بار اول است آنجا را می‌بیند، هاج و واج نگاهی به ابتدا و انتهای سالن انداخت و بعد گویی که یادش آمد برای چه آن‌جاست به طرف استیشن پرستاری دوید:

- سلام خانم مولوی، زری جون چش شده؟

صدای پرستار باتجربه می‌لرزید، سینه‌ای صاف کرد و نگاهش را به عمق چشمان عسلی سلاله دوخت:

سلام عزیردلم، دکتر بالای سرشونه! -

صدای وای آهسته‌ای از دهان سلاله خارج شد و در حالی که سرش را به نشانه ناباوری تکان می‌داد به طرف پله‌ها راه افتاد. به قدری آشفته بود که صدای پرستار را اصلاً نشنید که به او می‌گفت از آسانسور استفاده کند. نفس‌نفس‌زنان با صورتی خیس از اشک سه طبقه را بالا رفت، و به طرف اتاق انتهای راهرو رفت که در این چند ماه اخیر مأمن و ملجأ تنهایی‌های او شده بود و صاحب آن اتاق، آن پیرزن نحیف، شده بود مادر دومش که صمیمانه برای او دل سوزانده بود و با نوای خوش آهنگ ترکی که همیشه در اتاقش به گوش می‌رسید به او آرامش خاصی بخشیده بود و باعث شده بود ساعاتی که در اتاق پیرزن است از همه دردها و رنج‌هایی که روح ظریف و حساسش را می‌آزرد رهایی پیدا کند و حتی دقیقه‌ای به آنها فکر هم نکند. با دستانی لرزان در نیمه باز اتاق را بازتر کرد و با چشمانی گردشده از هراس و ترس و تعجب و ناباوری به تختی چشم دوخت که کنار پنجره قرار گرفته بود و با چشم‌انداز زیبای حیاط پر از درخت هر روز صبح برای پیرزن تنها دلبری می‌کرد. دکتر به همراه دو پرستار بالای سر پیرزن بودند و مشغول رساندن کمک‌های اولیه به او بودند. سرگیجه‌ای ناگهانی به سلاله دست داد که باعث شد چشمانش را ببندد، و وقتی که چشمانش را باز کرد تلخ‌ترین صحنه عمرش را دید، پیرزنی که چشمان منتظرش به طرف در اتاق ثابت مانده بود و پرستاری که مشغول جدا کردن وسایل پزشکی از بدن پیرزن بود و دکتری که به کمک پرستار دیگر مشغول کشیدن ملافه‌ای سفید بر روی پیرزن بودند. دستی به دیوار گرفت و در حالی که سعی می‌کرد تعادلش را حفظ کند، با پاهایی لرزان به سمت تخت رفت. با دست‌هایی لرزان گوشه ملافه را گرفت و آرام آن را کنار زد. نگاهش را به پیشانی پیرزن دوخت که روزگاری نه چندان دور آماج بوسه‌هایش بود ، انگشتش را نوازش‌وار روی گونه سرد پیرزن کشید، و در حالی که دیگر جانی در پاهایش نمانده بود سر خورد و روی زمین افتاد. آخرین لحظه پاهایی را دید که به سمت او دویدند و چشمانش بسته شد و در هاله ای از تاریکی فرو رفت.

شروع مطالعه رمان