عشق باشکوه

عیارسنج

عیارسنج (نمونه رایگان)

عشق باشکوه

اثر راضیه نعمتی

به نام خدا

رمان عشق با شکوه

نویسنده: راضیه نعمتی

فصل 1

پشت میز نشسته بودم و به سرعت یک نامه‌‌ی اداری را تایپ می‌‌کردم که مدیر آموزشگاه یا همان خاله سیما از راه رسید و با قدم‌‌هایی آرام به سویم آمد. دست از تایپ کشیدم و به احترامش برخاستم:

ـ سلام خانم مهرجو.

ـ سلام مهسا جان.

خاله سیما کمی با مقنعه‌‌ خودش را باد زد و گفت:

ـ وای چقدر گرمه! بیرون آتیش می‌‌باره.

با سر تأیید کردم. دوباره نشستم و به کارم ادامه دادم. خاله سیما پشت صندلی‌‌ام ایستاد و با نگاهی دقیق به مانیتور پرسید:

ـ کارا چطور پیش می‌‌ره؟

کمی سرم را تکان دادم و جواب دادم:

ـ خیلی خوب. همه چیز عالی و مطابق میلتون پیش می‌‌ره.

خاله شانه‌‌ام را از پشت آرام فشرد و گفت:

ـ کارت تموم شد بیا اتاقم. خبرای جدید برات دارم.

با کنجکاوی سرم را عقب چرخاندم و پرسیدم:

ـ چه خبرایی؟!

خاله در حالی‌‌که به طرف اتاق مدیریت قدم برمی‌‌داشت با صدایی نسبتاً بلند گفت:

ـ در مورد خواهرزاده‌‌م حامد! بالاخره پیداش کردم!

با شنیدن این خبر غیرمنتظره دست از تایپ کشیدم و بهت‌‌زده به او که دور و دورتر می‌‌شد، نگاه کردم. امکان نداشت حامد را پیدا کرده باشد! حامدی که سال‌‌ها از مکان زندگی‌‌اش بی‌‌اطلاع بودیم و این روزها تقریباً از پیدا کردنش ناامید شده بودیم! بقیه‌‌ی نامه را به سرعت تایپ کردم و غلط‌‌هایش را سریع گرفتم و روانه‌‌ی اتاق مدیریت شدم. خاله سیما پشت میز نشسته بود و یک زونکن جلوی رویش بود. جلوتر آمدم و پرسیدم:

ـ مطمئنید خودش بود؟

خاله سیما با آن چهره‌‌ی جدی که با عینک طبی جدی‌‌تر به نظر می‌‌رسید، گفت:

ـ بیا بشین تا بهت بگم.

روی صندلی سمت راست نشستم و بی‌‌صبرانه نگاهش کردم. خاله سیما روی میز خم شد و نگاهش را مستقیم به من دوخت:

ـ می‌‌دونی حامد تو این همه سال که من و خواهر مرحومم دنبالش می‌‌گشتیم کجا بوده؟

مژه‌‌هایم را به نرمی بر هم زدم و پرسیدم:

ـ کجا بوده؟!!

ـ ترکیه.

صدا در گلویم شکست و با آهسته‌‌ترین صدای ممکن تکرار کردم:

ـ ترکیه؟!...

تنها فکری که در مورد محل زندگی حامد نداشتم زندگی در کشوری دیگر بود. خاله با سر تأیید کرد. پرسیدم:

ـ از کجا فهمیدین؟

خاله سیما سرش را به آرامی تکان داد و گفت:

ـ با هزار بدبختی و پرس و جو. به زحمت شماره تلفن عمه‌‌ش رو پیدا کردم و بهش زنگ زدم. حاضر نمی‌‌شد بگه برادرزاده‌‌ش کجاست ولی وقتی گفتم خواهرم فوت کرده و می‌‌خوایم ارثش رو بهش بدیم شماره‌‌ش رو بهم داد.

در حالی‌‌که تمام وجودم سؤال شده شده بود به چهره‌‌ی درهم خاله سیما چشم دوختم و ناباورانه پرسیدم:

ـ باهاش تماس گرفتین؟!!

خاله کاملاً عادی جواب داد:

ـ آره. قبل از اینکه بیام اینجا تو ماشین بهش زنگ زدم و باهاش حرف زدم.

باورم نمی‌‌شد حامدی که آنقدر آرزوی شنیدن یک خبر کوچک از او داشتیم حال به راحتی پیدا شده با خاله‌‌ سیما صحبت کرده بود!... کمی به طرف جلو مایل شدم و پرسیدم:

ـ تعریف کنید ببینم چی به هم گفتید!

خاله سیما با نگاهی خیره به زونکن روی میز گفتگویش را به خاطر آورد و آرام و شمرده گفت:

ـ خب راستش تا چند دقیقه‌‌ی اول که اصلاً نمی‌‌تونستم حرف بزنم. بغض گلوم رو گرفته بود و صدام درنمی‌‌اومد. همه‌‌ش یاد خواهر بیچاره‌‌م می‌‌افتادم که چقدر آرزوی دیدن یه‌‌دونه پسرش رو داشت و حسرت به دل دیدنش از دنیا رفت! چند بار الو گفت و وقتی دید حرف نمی‌‌زنم خواست قطع کنه که به زحمت بغضم رو فرو دادم و پرسیدم: «حامد جان خودتی؟» معلوم بود از صدای من که یه زن غریبه بودم و می‌‌شناختمش حسابی جا خورده بود! مکث کرد و پرسید: «شما؟!» گفتم من خاله‌‌تم! البته اصلاً لزومی نداشت خودمو معرفی کنم چون فکر می‌‌کنم اون اصلاً نمی‌‌دونست خاله‌‌ای هم توی این دنیا داره! غافل‌‌گیر شد و گفت: «چی شده بعد این همه سال یاد من افتادین؟!» گفتم: «حامد جان تو باید برگردی ایران. آخه ما باهات کار داریم. پرسید: «چه کاری؟» نمی‌‌تونستم بهش بگم مادرش مرده. دلم نمی‌‌اومد! بعد از اینکه خواهرم از پدر حامد جدا شد و اون نامرد حامد رو با خودش برد ترکیه ما دیگه هیچ خبری ازش نداشتیم و خواهرم به خاطر فرار از غم ندیدن پسرش تو رو به فرزند خوندگی قبول کرد. با این فکر که اون هیچ خاطره‌‌ای از مادرش نداره و مثل بچه‌‌های دیگه از شنیدن این خبر ضربه نمی‌‌خوره دلم رو راضی کردم و به حرف اومدم و خبر فوت مادرشو دادم. تا چند ثانیه هیچ صدایی تو گوشی نمی‌‌اومد تا اینکه گفت آدرس بدین خودمو به مراسم برسونم که با جواب من شوکه شد. گفتم مادرت الآن شش ماهه که از دنیا رفته. خیلی ناراحت شد و پرسید: «چرا انقدر دیر بهم خبر دادین؟» گفتم پیدات نمی‌‌کردیم و جریان عمه‌‌ش رو براش گفتم که با چه سختی شماره‌‌شو ازش گرفتم. خلاصه قرار شد فردا با اولین پرواز خودشو برسونه ایران.

زمزمه‌‌وار گفتم:

ـ اصلاً فکر نمی‌‌کردم اگه یه روزی پیداش کردیم انقدر سریع قبول کنه بیاد دیدنمون!...

خاله سیما با حرکت سر تأیید کرد و گفت:

ـ منم فکر نمی‌‌کردم انقدر راحت بیاد ایران!

ـ بهش گفتید قراره بهش ارثش رو بدیم؟

ـ نه! موقعیت مناسبی برای این حرف‌‌ها نبود.

در پی مکثی کوتاه با چهره‌‌ای متفکرانه ادامه داد:

ـ وضع مالی پدرش خوبه. نیازی به این ارث نداره.

با لحنی مؤکدانه گفتم:

ـ ولی بهرحال اون باید ارثش رو بگیره!

خاله سرش را به نشانه تأیید فرود آورد و گفت:

ـ قطعاً همین‌‌طوره!

در پی این حرف آه از نهادش برخاست و زمزمه‌‌وار گفت:

ـ کاش اون زمان که خواهر بیچاره‌‌م زنده بود پسرشو می‌‌دید!...

خودم را روی صندلی جلوتر کشیدم و دستم را هم‌‌دردانه روی دستش گذاشتم. خاله با دلی آزرده گفت:

ـ پدر حامد در حق خواهرم خیلی بد کرد. حق نداشت پسر خواهرمو ازش دور کنه.

در سکوت به حرف‌‌های خاله گوش می‌‌دادم و برای مادر حامد که هیچ فرقی با مادر واقعی خودم نداشت و از جان و دل دوستش داشتم، دل می‌‌سوزاندم که این همه سال از دیدار فرزند خود محروم مانده بود و در حق دختری غریبه مادری کرده بود. برخاستم تا به کارم برگردم که صدای خاله را از پشت سر شنیدم:

ـ مهسا جان امروز زودتر از آموزشگاه می‌‌ریم تا خونه رو برای ورود حامد آماده کنیم.

سرم را عقب چرخاندم و پرسیدم:

ـ فرودگاهم می‌‌ریم؟

خاله سرش را به علامت منفی تکان داد و گفت:

ـ خیلی اصرار کردم بریم فرودگاه دنبالش ولی قبول نکرد. آدرس خونه و آموزشگاه و هر چی شماره‌‌ی تماس داشتم بهش دادم.

ـ بهتون نگفت ساعت چند می‌‌رسه؟

ـ نه، تازه باید بره دنبال بلیت. اگه بلیت گیرش بیاد فردا اینجاست. قرار شد بهم خبر بده.

زمانی که پشت میز نشستم تمام فکرم حول حامد پسر مادرِ خوانده‌‌ام می‌‌چرخید. با خودکار آبی که توی دست گرفته بودم خطوطی روی کاغذ ترسیم کردم و در دل با خودم حرف زدم: «یعنی چه شکلیه؟ رفتارش با من چطوره؟ وقتی بفهمه مادرش این همه سال به جای اینکه برای اون مادری کنه برای من مادری می‌‌کرده چه احساسی بهش دست می‌‌ده؟... احتمالاً به من حسودیش می‌‌شه و باهام سرد و سرسنگین رفتار می‌‌کنه!» این افکار را دور ریختم. نمی‌‌خواستم منفی‌‌باف باشم. ترجیح می‌‌دادم او را پسری گرم و منطقی تصور کنم که با دیدن من لبخندی مهربان بر لب می‌‌نشاند و می‌‌گوید: «از آشنایی باهات خوشبختم مهسا. چقدر سورپرایز شدم وقتی فهمیدم یه خواهر خوب تو ایران دارم!» از این فکر لبخندی شیرین گوشه‌‌ی لبم نقش بست و با خودم گفتم: «آره! حامد واقعی اینه!». ساعتی بعد کلاس تعطیل شده بود و اساتید و زبان‌‌آموزان کلاس‌‌ها را یک به یک ترک می‌‌کردند. با نگاهی به عقربه‌‌های ساعت که عدد هفت را نشان می‌‌داد، کامپیوتر را خاموش کردم. کیفم را برداشتم و به طرف اتاق مدیر راه افتادم. از پشت در نیمه‌‌باز خاله رو دیدم که با والدین یکی از زبان‌‌آموزان صحبت می‌‌کرد. خاله با دیدنم اشاره کرد کمی دیگر منتظر بمانم. بی‌‌حوصله به دیوار تکیه دادم و به رو به رو چشم دوختم. دوباره تصویری که از حامد در ذهنم ساخته بودم جلوی چشمانم نقش بست و در دل با او حرف زدم: «الآن من و تو یه جورایی با هم خواهر و برادریم. مگه نه؟ ولی چرا انقدر برای هم غریبه‌‌ایم؟ کاش با هم بزرگ شده بودیم تا حس بهتری نسبت به هم داشتیم!» با دیدن خاله که داشت در اتاق را می‌‌بست به خود آمدم. تکیه‌‌ام را از دیوار برداشتم و به طرفش قدم برداشتم. خاله نیم‌‌نگاهی به من انداخت و گفت:

ـ ببخشید مهسا جان معطل شدی. بریم.

دستش را پشتم گذاشت و در آموزشگاه را کلید کردیم و با هم پله‌‌ها را پایین آمدیم.

توی ماشین خاله سرش را سمتم چرخاند و گفت:

ـ اول می‌‌ریم فروشگاه خرید می‌‌کنیم بعد می‌‌ریم خونه.

با حرکت سر موافقت کردیم. کمی بعد من و خاله سیما توی فروشگاه در حال قدم زدن و برداشتن اجناس مورد نیاز برای خانه بودیم. خریدها را که حساب کردیم دوباره سوار ماشین شدیم و به خانه برگشتیم. بعد از جا به جایی وسایل، خاله تلفنی سفارش دو پرس جوجه کباب داد و پشت میز به انتظار نشستیم. با نگاهی به چهره‌‌ی خاله که مضطرب به نظر می‌‌رسید، پرسیدم:

ـ خاله خوبی؟

خاله لبخند کمرنگی بر لب نشاند و جواب داد:

ـ آره، خوبم.

لبخند شیطنت‌‌آمیزی بر لب نشاندم و گفتم:

ـ ولی چرا احساس می‌‌کنم یه کمی استرس داری؟

خاله سیما یک پا را روی پای دیگر انداخت و جواب داد:

ـ آخرین بار که حامدو دیدم هفت سالش بود. اصلاً نمی‌‌دونم الآن چه شکلی شده. چطور شخصیتی پیدا کرده. چطوری باید باهاش رفتار کنم!

دستم را روی دست او نهادم و با لبخندی دلگرم‌‌کننده گفتم:

ـ من مطمئنم به مادر خدابیامرزش رفته و حسابی می‌‌تونید ارتباط خوبی با هم برقرار کنید.

خاله سیما لبخند تشکرآمیزی بر لب نشاند و دستش را روی دست من نهاد. با مهربانی گفت:

ـ چقدر خوبه تو هستی مهسا!

در همین هنگام صدای زنگ در برخاست و من زودتر برای باز کردن برخاستم. هزینه‌‌ی پیک را جلوی در آپارتمان حساب کردم و در را بستم و داخل آمدم. خاله سیما غذاها را آماده کرد و روی میز گذاشت و شروع به خوردن کردیم. بعد در حالی‌‌که هر دو هیجان دیدار حامد را داشتیم به رختخواب رفتیم و آرام زیر پتو خزیدیم و تا دیر وقت بیدار بودیم...

***

صبح روز بعد با صدای خاله سیما از خواب بیدار شدم.

ـ مهسا جان بیدار شو. باید بریم آموزشگاه. دیر شده.

چشمانم را نیمه‌‌باز کردم و با دیدن ساعت که از ده گذشته بود صاف روی تخت نشستم و موهایم از یک طرف شانه‌‌ام سرازیر شد:

ـ چرا منو زودتر بیدار نکردین؟

خاله سیما که مانتو شلوار اداری‌‌ بر تن کرده بود و داشت جلوی آینه مقنعه‌‌اش را روی سر میزان می‌‌کرد، گفت:

ـ تقصیر من شد. دیروز حسابی خسته‌‌ت‌‌ کردم.

پتو را کاملاً کنار زدم و جواب دادم:

ـ نه! این چه حرفیه؟ الآن آماده می‌‌شم.

توی آشپرخانه یک مشت آب به صورتم پاشیدم و جلوی آینه ایستادم و آرایش ملایمی بر چهره نشاندم. کمی بعد با ماشین خاله روانه‌‌ی آموزشگاه شدیم. جلوی در آموزشگاه تازه یادم افتاد چقدر هول بودم و گوشی‌‌ام را در خانه جا گذاشته‌‌ام! با آشفتگی گفتم:

ـ خاله گوشیمو تو خونه جا گذاشتم!

خاله که آرام‌‌تر از من به نظر می‌‌رسید با خونسردی سوئیچ ماشینش را به طرفم گرفت و گفت:

ـ زود برو گوشیتو بیار.

تشکر کردم و با عجله به آن‌‌سوی خیابان رفتم. ماشین را روشن کردم و به سرعت به خانه برگشتم. گوشی را که روی اپن جا مانده بود، برداشتم و دوباره به آموزشگاه برگشتم. با چهره‌‌ای آرام به طرف میزم قدم برمی‌‌داشتم که صدای بم پسرانه‌‌ای توجهم را جلب کرد و باعث شد همان‌‌جا بایستم! صدا از اتاق مدیریت می‌‌آمد. سرم را عقب چرخاندم و از در نیمه‌‌باز تا حدودی داخل را دیدم. چهره‌‌ی شخصی که توی اتاق بود را نداشتم اما حس مرموزی مطمئنم می‌‌کرد حامد آنجا بود. کمی جلوتر آمدم. نگاهم از شلوار خوش‌‌دوخت مشکی‌‌اش بالا آمد و روی صورت پسرانه‌‌ی خوش‌‌ترکیبش نشست. چهار شانه بود و اندام قرص و محکمی داشت و با اینکه نشسته بود معلوم بود قامت بلندی داشت. در همین افکار بودم که نگاه خاله که پشت میز نشسته بود به من افتاد و با

شروع مطالعه رمان