به نام خدا
رمان حامی
نویسنده: راضیه نعمتی
فصل 1
دادگاه شلوغ و درهم بود. صدای گریه و ناله نفرین زنها، فضا را متشنج کرده و صورتهای معصوم بچههایی که کنار پدران یا مادرانشان ایستاده بودند و سرنوشت نامعلومی در انتظارشان بود، باعث اندوه عمیقی میشد. نیکی با وضعیت روحی نامناسب وارد اتاق شد و به قاضی سلام کرد.
ـ سلام. بفرمایید بشینید.
هنوز کامل روی صندلی قرار نگرفته بود که در با شدت باز شد و پیمان با چهرهای عصبانی وارد شد. نگاه از او برگرفت و به قاضی چشم دوخت. پیمان بیتوجه به حرف قاضی که میگفت: «آقا بفرمایید بشینید.» با قدمهایی تند به طرف نیکی آمد و با صدای بلند گفت:
ـ دیونه شدی؟ میدونی داری چیکار میکنی؟
نیکی جوابش را نداد.
قاضی تکرار کرد:
ـ آقا لطفاً بشینید!
پیمان فریاد زد:
ـ فکر کردی طلاقت میدم؟؟؟
نیکی ناگهان از جا پرید و در حالیکه به چشمان پر از خشم او خیره شده بود، فریاد زد:
ـ باید بدی!
پیمان در سکوتی طوفانی نگاهش کرد. بغض نیکی ترکید و رو به قاضی گفت:
ـ شوهرم از روی ترحم باهام ازدواج کرده نه علاقه!
نگاه قاضی به سوی پیمان کشیده شد. پیمان با صورتی برافروخته گفت:
ـ بس کن! چرا باید اینجوری باهات ازدواج کنم؟ خودت منو میشناسی! بهم میاد همچین کاری کنم؟
سر نیکی گیج رفت و قبل از اینکه بیفتد، پیمان بازویش را گرفت و نگهاش داشت. قاضی پرسید:
ـ حالتون خوبه خانم؟
نیکی گریه کرد:
ـ نه حاج آقا! نه! حالم خوب نیست، حالم اصلاً خوب نیست. شما نمیدونید تو دلم چه خبره. نمیدونید چی به سر زندگیم اومده. هیچکس نمیدونه!
قاضی نگاه ترحمآمیزش را به نیکی دوخت و گفت:
ـ با من صحبت کن دخترم. من هر کاری از دستم بربیاد انجام میدم.
نیکی روی صندلی نشست، سرش را با اندوه تکان داد و گفت:
ـ من نمیتونم دردمو به کسی بگم... فقط باید تو خودم عذاب بکشم!
پیمان پوزخند زد و گفت:
ـ من دردشو میدونم آقای قاضی! حتی ارزش فکر کردن نداره چه برسه به اینکه به خاطرش عذاب بکشه!
نیکی سرش را برگردانده نگاه آزردهاش را به او دوخت. قاضی با لحنی ناصحانه گفت:
ـ دخترم، شوهرت مرد خوبی به نظر میرسه. اگه از روی ترحم باهات ازدواج کرده بود که الآن باید با خوشحالی زیر برگهی طلاقو امضا میکرد!
ـ شما نمیدونید جریان چیه وگرنه به من حق میدادین. خواهش میکنم حکم طلاق ما رو صادر کنید.
قاضی به دنبال سکوتی نسبتاً طولانی گفت:
ـ من فکر میکنم شما نیاز به فکر بیشتری داری. برای همین جلسهی بعدی رو موکول میکنم به ...
نیکی به جلو خم شد و گفت:
ـ نه، خواهش میکنم همین امروز تمومش کنید!
پیمان با آرامشی دیوانهکننده که از او بعید مینمود، برگهای از جیب پیراهن سفیدش بیرون کشید و در حالیکه به طرف قاضی قدم برمیداشت، گفت:
ـ همسر من بارداره. طلاق به تعویق می افته. درسته؟
قاضی عینکش را بالاتر آورده با دقت نوشتههای برگه را خواند سپس لبخندی بر لب آورد و گفت:
ـ بله! مثل اینکه قسمت یه چیز دیگهست.
نیکی با شگفتی به پیمان نگاه کرد و گفت:
ـ تو داری دروغ می گی!!
پیمان نگاهی جدی به او انداخت و گفت:
ـ اون روز که بردمت بیمارستان فهمیدم ولی نتونستم بهت بگم چون تو رفته بودی...
تازه نیکی علت حالت تهوع و دردهای عجیب و غریبش را فهمید و احساسات مختلفی احاطهاش کرد که از همه قویتر حس به دنیا آوردن بچهی پیمان و مادر شدن بود!... لبخند محوی گوشهی لبش نقش بست و بلند شد و بیهیچ حرفی از اتاق خارج شد...
از دادگاه که بیرون آمد به طرف خیابان میرفت تا تاکسی بگیرد که صدای بلند پیمان را از پشت سرش شنید:
ـ این کارا چیه میکنی؟ برو سوار ماشین شو! تو حق نداری جایی غیر از خونهی من بری!
برگشت و با درماندگی گفت:
ـ پیمان ولم کن! ولم کن!
ـ هر وقت طلاق گرفتی رفتی اختیارت با خودت ولی الآن باید با من برگردی خونه! فهمیدی؟
نیکی بیاهمیت به پیمان دستش را بالا برد. بلافاصله ماشینی جلوی پایش توقف کرد. همین که در تاکسی را باز کرد، فشار شدیدی بر مچ دستش آمد و به زور به راه افتاد. سرش را چرخاند و پیمان را دید که با خشونت دستش را میکشید و به طرف ماشین خود پیش میبرد. به اجبار سکوت کرد. پیمان در ماشین را باز کرد و او را روی صندلی جلو انداخت. خودش هم به آنطرف رفته پشت فرمان نشست و ماشین را به حرکت درآورد. هر دو به رو به رو نگاه کردند و به گذشته پرتاب شدند...
فصل 2
پیمان فرو رفته در کت و شلوار مشکی با ابروانی درهم وارد آسانسور شد و شاسی طبقهی هفتم را فشار داد. لحظاتی بعد خارج شد و با قدمهایی محکم وارد شرکت شد. منشی به احترامش برخاست و گفت:
ـ سلام آقای مدیر.
پیمان سرش را به نشانه جواب سلام پایین آورده نگاه عصبیاش را به منشی دوخت و گفت:
ـ آقای شریف زنگ نزدن؟
ـ نه، ایشون تا حالا تماس نگرفتن.
پیمان زیر لب گفت:
ـ لعنتی! پیش خودش چی فکر کرده؟
به دنبال این حرف وارد اتاق شد و در را بست. به طرف میز رفت و خم شد و دستهای از موهایش را در چنگ گرفت. هنوز روی صندلی قرار نگرفته بود که چند ضربه به در خورد. سرش را بالا گرفت و با لحنی تند گفت:
ـ بیا تو!
دستگیره در پایین داده شد و آقای پوریا مشاور شرکت وارد اتاق شد:
ـ سلام آقای بهکام.
ـ سلام. رفتی شرکت فراز؟
ـ بله، رفتم. رضایتشو گرفتم و قراردادو بستم.
پیمان سرش را به نشانه رضایت پایین آورد و گفت:
ـ خوبه، ممنونم!
ـ باید دنبال یه منشی جدید باشیم.
ـ میدونم. دیروز خانم طاهری بهم گفت دیگه نمیتونه بیاد. یه آگهی بده روزنامه و پیگیر شو.
ـ چشم... با اجازهتون!
برگشت و به طرف در رفت و از آن خارج شد. پیمان شروع به باز و بسته کردن کشوهای زیر میز کرد. با آشفتگی دنبال چند برگه میگشت اما پیدا نمیکرد. گویی آب شده و به زمین فرو رفته بود. تلفن زنگ خورد. گوشی را برداشت و جواب داد:
ـ بله؟
صدای منشی در گوشی پیچید:
ـ آقای شریف پشت خط هستن.
اسم شریف که آمد، سراسر وجود پیمان را خشم گرفت:
ـ وصل کن!
ـ چشم.
لحظهای بعد صدای مسن شریف از آنسوی خط شنیده شد:
ـ سلام آقای بهکام.
پیمان فریاد زد:
ـ همکاری ما با هم منتفی شد!
شریف دستپاچه شد:
ـ اجازه بدید بهتون توضیح بدم...
ـ من هیچ توضیحی قبول نمیکنم!
و گوشی را محکم روی دستگاه کوبیده از اتاق خارج شد و رو به منشی با عصبانیت گفت:
ـ خانم طاهری! اگه آقای شریف اینجا اومد، میفرستیش بره. متوجه شدی؟
طاهری با لحنی شتابزده گفت:
ـ بله، چشم!
پوریا که در حال رفتن بود برگشت و گفت:
ـ بهتر نیست انقدر عجولانه تصمیم نگیرید؟
پیمان با لحنی تحکمآمیز گفت:
ـ من تصمیم درستی گرفتم! سعی نکن منصرفم کنی چون نمی تونی!
نگاهش به صورت منشی برگشت و گفت:
ـ اون مطالب تایپ شدهای که دیروز بهم دادی نیست!
ـ دیروز خودتون بهم پس دادید. گفتید چند تا اشتباه تایپی داره و ازم خواستید درستش کنم.
ـ و شما هم تا حالا بیکار موندید!
ابروان منشی با ترس بالا رفت و گفت:
ـ معذرت میخوام... فراموش کرده بودم... همین الآن اصلاح میکنم.
پیمان به اتاقش برگشت، خودش را روی صندلی رها کرد و به نقطهای خیره شد...
***
نیکی رو به روی خیابان ایستاده بود و با آدرس کلنجار میرفت:
ـ پس این شرکت کوفتی کجاست؟ چرا پیداش نمیکنم؟... خسته شدم!
انگشتش را زیر چانهاش فشرد و فکری به ذهنش رسید:
ـ چهطوره تاکسی بگیرم؟... آره! اینطوری خیلی بهتره. یه تاکسی میگیرم و آدرسو به راننده میدم و انقدر اعصابم خرد نمیشه.
با این فکر دستش را بالا برد تا ماشینی توقف کند اما ظاهراً ماشینی در آن مکان توقف نمیکرد چون همه بیتوجه به او از کنارش میگذشتند. پنج دقیقهای گذشت و با ناامیدی خواست دستش را بیندازد که بنز مشکی رنگی زیر پایش ترمز کرد و راننده در حالیکه سرش را از شیشه بیرون آورده بود، پرسید:
ـ خانم کجا میخواید برید؟
نیکی که ترسیده بود سعی کرد خونسردی خود را حفظ کند و گفت:
ـ چه معنی داره یه ماشین مدلبالا مسافر سوار کنه؟!
صدایی از قسمت عقب ماشین با عصبانیت گفت:
ـ تو این خیابون ماشینی نگه نمیداره! یعنی تو اینو نمیدونی؟
نیکی تندی به عقب نگاه کرد تا جواب شخص گستاخ را بدهد که با پسری فوقالعاده مغرور، جذاب و خوش تیپ رو به رو شد. چشمان سیاهش پشت قاب عینک دودی پنهان شده بود و با جدیت و ابروانی درهم به رو به رو نگاه میکرد. به شیشهی طرف او نزدیک شد و گفت:
ـ آقای عصبی! من نمیخوام سوار ماشینت شم. مگه زوره؟
پیمان به طرز توهینآمیزی به رانندهاش اشاره کرد راه بیفتد. هنوز ماشین چند متر دورتر نشده بود که نیکی پشیمان شد و به دنبال ماشین دوید:
ـ نگه دار! نگه دار!
ندیمی توقف کرد و نیکی به سرعت خود را به ماشین رساند. پیمان نیمنگاهی به او انداخت و گفت:
ـ چیه؟
نیکی لبخند شیرینی زد و گوشهی لبش چال افتاد:
ـ سوار میشم!
پیمان اشاره کرد:
ـ برو جلو!
نیکی در جلو را باز کرد و نشست و راننده بیمعطلی حرکت کرد. داخل ماشین، آهنگ ملایم و روحبخشی نواخته میشد و رایحهی تند و تلخ ادکلن مردانهای از عقب به اطراف پراکنده میشد. نیکی که برای اولینبار سوار چنین ماشین مدل بالایی شده بود با ذوق به همهجا سرک میکشید. صدای تحکمآمیز جوان را از پشت سر شنید:
ـ کمربندتو ببند!
دستش را دراز کرد و کمربندش را بست. راننده پرسید:
ـ مقصدتون کجاست خانم؟
ـ شما همینطوری برید... خودم بهتون میگم.
یک ربع بعد، ندیمی، مقابل ساختمان شیک و نوسازی توقف کرد و پیمان کیف به دست پیاده شد. نیکی هم پیاده شد. مقابل شیشه ایستاد و در حالیکه زیپ کیف پولش را میکشید، گفت:
ـ آقای راننده دستتون درد نکنه. بفرمایید چهقدر شد؟
ندیمی لبخندی بر لب آورد و گفت:
ـ هیچی! این کارا چیه خانم؟
و بلافاصله گاز داد و از آنجا دور شد. نیکی لبخند تشکرآمیزی زد و در دل گفت: «چه مرد خوبی!» به آدرس نگاه کرد. باید به طبقه هفتم میرفت. به طرف آسانسور رفت و متوجه شد صبح آن روز مشکل پیدا کرده. در حالیکه به شانس بد خود لعنت میفرستاد به طرف پلهها رفت. به ساعت نگاه کرد و با دیدن عقربهها که عدد دوازده را نشان می داد، بر سرعت قدمهایش افزود. به طبقه سوم که رسید، متوجه شخص جلوتر از خود نشد و محکم به او تنه زد و بالا دوید که صدای بلند افتادن شیای را بر روی زمین شنید. فوراً برگشت عذرخواهی کند که نگاهش به کیف مشکی رنگی روی پلهها افتاد و بعد صاحب کیف که کسی جز همان جوان مغرور و عصبی نبود و با خشم نگاهش میکرد. از همانجایی که ایستاده بود، گفت:
ـ ای وای! کیف شما رو انداختم؟ ببخشید! اصلاً متوجه نشدم.
پیمان با لحنی خوددار گفت:
ـ بیا کیفی رو که زمین انداختی بردار بده به من!
نیکی از دو پله پایین پرید و خم شد کیف را بردارد اما به خاطر سنگینی از دستش افتاد و صدای کوبیده شدنش در گوش پیمان پیچید!
پیمان با لحنی تحقیرآمیز گفت:
ـ از پسِ بلند کردن یه کیف برنمیای؟!
نیکی از حرف او برآشفت:
ـ این کیف خیلی سنگینه! من که مثل تو زورم زیاد نیست.
پیمان همانطور که با اخم به او نگاه میکرد، زیر لب گفت:
ـ دخترهی پررو!
نیکی در حالیکه در دل به پیمان بد و بیراه میگفت پلهها را یکسره تا طبقه هفت بالا دوید. همین که وارد شرکت شد، خم شد و زانوهایش را گرفت و نفسزنان از منشی پرسید:
ـ آقای بهکام هستن؟
منشی جواب داد:
ـ پنج دقیقه دیگه میرسن.
در این هنگام پیمان با کیف خاکآلود وارد شد و نگاه مبهوت نیکی روی صورت او ثابت ماند... منشی رو به نیکی گفت:
ـ ایشون رئیس شرکت هستن.
پیمان سرش را بالا آورد و با دیدن نیکی تک ابرویی بالا انداخت:
ـ اومدی معذرت خواهی؟
نیکی نمیدانست چه جوابی بدهد!... فقط با ناباوری به او نگاه میکرد. امکان نداشت خودش باشد! پیمان نگاه از او برگرفت و به طرف اتاقش رفت و در را بست. نیکی تازه به خود آمد. در میان چشمان متعجب منشی با قدمهای تند به طرف اتاق مدیرعامل رفت و بیاجازه در را باز کرد و وارد شد. پیمان که انتظار چنین جسارتی را نداشت، با ابروانی درهم نگاهش کرد:
ـ کی بهت اجازه داد بیای تو؟
نیکی چند قدم جلو رفت و با اعتماد به نفسی ساختگی گفت:
ـ من اومدم اینجاکار کنم!
ـ من به دخترای شلوغ و بینظم کار نمیدم.
ابروان نیکی بالا پرید:
ـ ولی من شلوغ و بینظم نیستم!!
ـ برو بیرون! من کلی کار دارم.
ـ نمیرم!
پیمان حیرتزده نگاهش کرد:
ـ نمیری؟!
ـ اگه همینطوری برگردم خونه... روح مادرم ناراحت میشه.
ـ فکر میکنی خیلی بامزهای؟ زودتر برو بیرون!
نیکی چشمانش را بست و باز کرد:
ـ حق داری! بایدم خواهرتو از یاد برده باشی... به خصوص که اون خواهر واقعیتم نبود...
پیمان اخمکنان به نیکی نگاه میکرد و سر از حرفهایش در نمیآورد. نیکی برگشت تا به طرف در رود که صدای کوبندهی او را از پشت سرش شنید:
ـ وایسا دختر!
روی پاشنهی پا چرخید و برگشت و به او نگاه کرد. پیمان چند قدم نزدیکش شد و با دقت زوایای صورتش را از نظر گذرانید. با لحنی متفکرانه گفت:
ـ تو دختر نسترنی؟!
نیکی پوزخند زد و گفت:
ـ بله آقای دایی!
پیمان لحظهای سکوت کرده گفت:
ـ از صبح که دیدمت، چهرهت به نظرم آشنا اومد. تو واقعاً شبیه مادرتی!
ـ حالا بهم کار میدی؟
ـ اول بهم بگو اون حرف مزخرفی که زدی چی بود؟
چشمان نیکی پر از اشک شد و گفت:
ـ مزخرف؟! مامانم مرده... سه ساله که مرده!
پیمان به سوی دیگری نگاه کرد و گفت:
ـ داری با من شوخی میکنی دیگه؟
ـ فکر نمیکنم این قضیه چیزی باشه که بشه باهاش شوخی کرد.
پیمان در فکر فرو رفت. نمیتوانست حرف نیکی را باور کند. نسترن تنها هشت سال از او بزرگتر بود. چهطور ممکن بود در اوج جوانی از دنیا رفته باشد؟! صدای نیکی را شنید:
ـ قبل از مرگش ازم خواست پیدات کنم و اینو بدم بهت! اصرارم داشت که من چیزی ازش نخونم.
پیمان پاکت را گرفت و به راحتی اشاره کرد:
ـ بشین!
نیکی روی راحتی نشست و به اطرافش نگاه کرد. همه چیز مرتب و منظم بود. پیمان روی صندلی نشست و همین که پاکت را باز کرد، چشمش به عکسی مربوط به پانزده سال پیش در آن خانهی قدیمی و پرخاطره افتاد. او در کنار نسترن که پیراهن سپید عروس بر تن داشت، ایستاده بود و حتی لبخند زورکی که بر لب داشت هم غم و ناراحتیاش را از عروسی تنها خواهرش با مردی که لایقش نبود پوشش نمیداد. چشمان گریان نسترن هم گویای نارضایتی از ازدواج زودهنگام و اجباریاش بود. عکس بعدی تصویر شادی از او و نسترن را در کنار دریا نشان میداد. پشت عکسها کاغذی تا شده قرار داشت. آن را برداشت و باز کرد و شروع به خواندن متن نامه کرد.
پیمانِ عزیزم سلام. نمیدونم وقتی این نامه رو میخونی چه مدت از مرگم گذشته اما مطمئنم دخترم حتماً اونو به دستت رسونده. دلم نمیخواد با این نوشتهها ناراحتت کنم. حق این کارو ندارم. زمانی که خونهی ما بودی، بدترین دوران زندگیتو می گذروندی. تقصیر تو نبود پدرم تو رو به خونهی ما آورده بود اما مادرم نمیتونست اینو درک کنه و رفتار بدی باهات داشت. اون زمان با اینکه دوست داشتم، دلم میخواست سریعتر پدرت پیدا بشه و تو رو به خونهی خودتون برگردونه تا انقدر از رفتارای زشتی که مادرم باهات داشت خجالت نکشم. وقتی آرزوم برآورده شد و برگشتی پیش خانوادهت، با وجودی که از دوری تنها برادر عزیزم ناراحت بودم اما خوشحال بودم از دست مادرم راحت شدی. پیمان جان... ما کاری در حقت نکردیم که تو خودتو ملزم به جبران بدونی. فقط ازت میخوام از دخترم حمایت کنی. اون با وجودی که شاد به نظر میرسه، خیلی تنها و غمگینه. پدرش یه مرد عیاش و معتاده که اگر به خاطر نیکی نبود تا حالا هزار بار ازش جدا شده بودم. مطمئنم بعد از مرگم خیلی زود جسد اونم یه گوشهای پیدا میکنن. من تو زندگیم خیلی سختی کشیدم و همه رو به خاطر دخترم تحمل کردم. بعد از اینکه از پیش ما رفتی خیلی منتظر بودم برگردی اما تو یه بار بیشتر به دیدنم نیومدی. این روزا بیشتر انتظارتو میکشم تا زودتر بیای و دخترمو بهت بسپرم و با خیال راحت از دنیا برم اما خب بهت حق میدم. حتماً خیلی گرفتار شدی که دیگه نتونستی به من سر بزنی. بهم گفته بودی داری رئیس یه شرکت تجاری میشی. لیاقتشو داری. من بهت ایمان دارم. ازت خواهش میکنم مادرمو حلال کنی. وقتی در حال احتضار بود ازم خواست پیدات کنم و براش حلالیت بگیرم. اون زمان فکر نمیکردم خودمم سال بعد بهش ملحق شم. دیگه نمیتونم بیشتر از این بنویسم... سرفه امانمو بریده... درخواست خواهر بزرگتو قبول کن و اجازه بده با آرامش به خواب ابدی برم...
خواهری که همیشه به یادته... نسترن.
پیمان با حالی دگرگون نامه را تا کرد و داخل پاکت گذاشت. با صدایی که برای خودش هم غریبه مینمود، گفت:
ـ یه چند لحظه همینجا باش...
به دنبال این حرف از اتاق خارج شد و به اتاق دیگری رفت. در را بست و به آن تیکه زد. اشکها بیوقفه از چشمانش فرو میچکید و مرگ نسترن مقابل دیدگانش پررنگتر جلوه میکرد. مرتب خاطرات دوران کودکی و نوجوانی به ذهنش میآمد و از این که دیگر سراغ نسترن نرفته بود احساس گناه میکرد. حسرت روزهایی را میخورد که میتوانست در کنارش باشد و مشکلاتش را حل کند اما کوتاهی کرده بود. احساس تلخ پشیمانی و ندامت بیچارهاش کرده بود. تمام وجودش ملامت و سرزنش شده بود. دقایقی گذشت تا توانست اندکی آرام شود. در را باز کرد و به آبدارخانه رفت. آبی به صورتش زد و به اتاقش برگشت و چهرهای عادی و خونسرد به خود گرفت. با دیدن نیکی که روی صندلی چرخدارش نشسته بود و به اینطرف و آنطرف چرخ میخورد، ابروانش درهم رفت و با لحنی عتابآلود گفت:
ـ اونجا چی کار میکنی؟
نیکی لبش را گزید و فوراً از جا برخاست:
ـ چه بیسر و صدا اومدید!
پیمان در حال رفتن به طرف میز گفت:
ـ وقتی پشتت به منه، معلومه متوجهی حضورم نمیشی!
ـ میشه یه ذره دیگه اینجا بمونم؟
ـ نه خیر! برو اونطرف.
نیکی در حال رفتن به سوی راحتی زیر لب گفت:
ـ خسیس!
پیمان لحظهای به جای نیکی، نسترن را دید و به شدت منقلب شد. نگاه از او برگرفت و با افکاری مغشوش پشت میز نشست. صدای ملتمسانهی نیکی را از آنسو شنید:
ـ میشه به منم بگی مامانم تو اون نامه بهت چی گفته؟
ـ اگه میخواست بدونی، هیچ وقت نمیگفت نخونیش!
پیمان طوری این جمله را ادا کرد که نیکی قید مطلع شدن از نامه را برای همیشه زد. پیمان به زحمت پرسید:
ـ مادرت ... چهطور از دنیا رفت؟
ناگهان سکوت سنگینی فضا را پر کرد. بغض گلوی نیکی را فشرد. انگار تمام خاطرات تلخ سه سال پیش به یکباره به ذهنش هجوم آورد. با صدایی لرزان گفت:
ـ مریض شد...
پیمان میخواست از کم و کیف ماجرا بیشتر مطلع شود اما احساس کرد بهتر است دختر بیچاره را که ناگهان در خود فرو رفت بیشتر از این آزرده خاطر نکند. سرش را پایین انداخت و با صدایی گرفته گفت:
ـ قطعه و ردیفشو برام بنویس.
ـ منم میتونم باهات بیام؟
ـ نه! تنها میرم!
ـ میخوای راحت گریه کنی؟
پیمان با جدیت به نیکی نگاه کرد طوری که نیکی از حرفش احساس شرمندگی کرد.
ـ الآن پیش پدرتی؟
ـ آره.
ـ چه بزرگ شدی!
نیکی به پیمان که لبخند محوی بر لب داشت نگاه کرد و گفت:
ـ آخرین تصویری که ازم یادته چند سالم بود؟
ـ خیلی کوچیک بودی. داشتی دوستاتو تو حیاط خیس میکردی و هر کی میاومد ازت بگیره اونم خیس میکردی. من اومدم چند تا داد سرت زدم شلنگو ازت گرفتم و تو با گریه دوئیدی بغل مامانت!
ـ آهااااان! حالا فهمیدم! پس اون آدم ترسناکی که از بچگی تا حالا میاد تو خوابم و منو میترسونه جنابعالی بودی. دیگه نیازی به هیپنوتیزم ندارم. همه چی روشن شد.
ـ میخوای همینجوری تا شب بشینی با من حرف بزنی؟
ـ بهم بگو کارم چیه که برم.
ـ منشی من قراره دو ساعت دیگه بره. وقتی رفت، کارای اون با توئه.
نیکی با چشمانی گرد شده از تعجب گفت:
ـ میخوای اون زنِ بیچاره رو به خاطر من بندازی بیرون؟!
ـ کی همچین حرفی زده؟ خجالت نمیکشی اینو میگی؟
لحظهای سکوت شد و نیکی با خودش فکر کرد: «عجب آدم قاطیای!» از جا برخاست و گفت:
ـ پس من میرم. خودش بهم توضیح میده چی کار کنم. مگه نه؟
پیمان با سر تأیید کرد. وقتی نیکی به سمت در میرفت، صدای بلند پیمان را از پشت سرش شنید:
ـ یه لحظه وایسا!
نیکی برگشت و به پیمان نگاه کرد.
ـ من باید یه چیزی رو همین الآن روشن کنم!
یک پایش را روی پای دیگرش انداخت و همانطور که با صندلیاش چرخ می خورد، با لحنی جدی و محکم گفت:
ـ متنفرم از اینکه فکر کنی چون خواهرزادهمی هر کاری میتونی کنی! دیر بیای، زود بری. تند و تند مرخصی بگیری. با موبایلت صحبت کنی. کیف این و اونو زمین بندازی. پس حسابی حواستو جمع کن که اگه دست از پا خطا کنی اخراجی!
نیکی ابروانش را بالا انداخت و با لحنی پرقدرت گفت:
ـ در مورد من چی فکر کردی؟ من تو کارم خیلی جدیام! مطمئن باش منشی بهتر از من پیدا نمیکنی. بهت نشون میدم!
پیمان لبخند کجی زد و گفت:
ـ ببینیم و تعریف کنیم!
نیکی دستگیره را پایین داد و وقتی از اتاق خارج شد، نفس عمیقی کشید:
ـ آخیش! تازه معنای کلمه آزادی رو میفهمم.
لبخندی گرم بر لب آورد و گفت:
ـ سلام خانمِ...
منشی متقابلاً لبخند زد و گفت:
ـ طاهری هستم.
ـ از این به بعد من منشی این شرکتم.
منشی با جا خوردگی به او نگاه کرد. تا دقایقی قبل توهین بود که از طرف بهکام و این دختر به سمت هم روانه میشد...! صدای جدی نیکی را شنید:
ـ من خواهرزادهشونم.
ابروان منشی متعجبانه بالا رفت:
ـ جداً؟!
و با لحنی طعنهآمیز ادامه داد:
ـ ولی ایشون که همیشه میگفتن از کار دادن به فامیل متنفرن!
نیکی خندید:
ـ حرفش با عملش یکی نیست!
منشی هم خندید و شروع به توضیح کار کرد. پس از پایان صحبتهای طاهری، نیکی پرسید:
ـ چرا میخوای از اینجا بری؟
منشی با صدایی آهسته و لحنی خودمانی گفت:
ـ بابا باردار شدم. روم نشد به آقای بهکام بگم.
نیکی ذوقزده گفت:
ـ وای بچه! میخوای نی نی بیاری؟ بگم اسمشو چی بذاری؟
منشی متعجب با خود فکر کرد: «مگه خودم مُردم که تو اسم بچهمو بذاری؟!»
ساعتی بعد پیمان برای کاری از اتاق خارج شد و صدای منشیاش را شنید که با لحنی کنایهآمیز میگفت:
ـ آقای مدیر، خواهرزادهی باهوشی دارید!
پیمان نگاه سرزنشآمیزش را به نیکی دوخت و از در خارج شد. نیکی گفت:
ـ اعصاب نداره، چه جوری باهاش میسازید؟
منشی سرش را تکان داد و گفت:
ـ اول اینکه به پولی که بهمون میده نیاز داریم و دوم عادت! به این رفتاراش عادت کردیم.
نیکی زیر لب گفت:
ـ من که فکر نمیکنم عادت کنم!...
فصل 3
نیکی همانطور که کیک میخورد با یک دستش مطلب تایپ میکرد و با دست دیگرش تلفنی با دوستش صحبت میکرد که فریاد برقآسایی بر سرش فرود آمد:
ـ خانم پارسا!!!
کیک به گلوی نیکی پرید. در حال سرفه کردن بلند شد و همانطور که گوشی را سر جایش میگذاشت، گفت:
ـ سلام دایی!
پیمان با عصبانیت گفت:
ـ دنبال من بیا!
نیکی امر او را اطاعت کرد. پیمان در را باز کرد و با اخم گفت:
ـ برو تو!
نیکی با سری زیر گرفته وارد اتاق شد و وقتی در محکم پشت سرش بسته شد، قلبش فرو ریخت. پیمان چند قدم به طرف او جلو آمد و مقابلش قرار گرفت:
ـ فکر میکنم قبلاً بهت گفته بودم چه کارایی رو نباید تو شرکت من انجام بدی!
نیکی حتی یک کلمه از حرفهای پیمان را متوجه نشد چرا که چشمش روی کت شیک و زیبای او خیره مانده بود و با خودش فکر میکرد حتماً میلیونها تومان قیمت دارد!... صدای تحکمآمیز پیمان را شنید:
ـ اخراجی!
نیکی به خودش آمد:
ـ ببخشید؟!
ـ گفتم اخراجی! بیرون!
نیکی همچنان با ناباوری نگاهش میکرد. پیمان به طرف میز رفت و در حال برداشتن خودنویس از کشو به صورتش زل زد:
ـ نشنیدی چی گفتم؟ چرا ماتت برده؟ بیرون!
ـ دایی!...
ـ به من نگو دایی!
ـ چی باید بگم؟ عمو خوبه؟
ـ مسخرهبازی درنیار! من پیمانِ بهکام، مدیر عامل شرکت سامانم. حالا فهمیدی چی باید صدام کنی؟
نیکی بدون اینکه قدم از قدم بردارد، همانجا ایستاده بود و به صورت جدی و عصبانی پیمان زل زده بود.
ـ چرا نمیری؟!
ـ حقوقمو میخوام!
پیمان تک ابرویی بالا انداخت و به دنبال مکثی کوتاه گفت:
ـ باشه! من دستمزد دو روز کاملو بهت میدم. هرچند میدونم کار مفیدت روی هم رفته دو ساعتم نمیشه!
از کشویش یک تراول نو درآورد و روی میز انداخت:
ـ بردار و برو!
نیکی با عصبانیت گفت:
ـ زیاده!
پیمان لب هایش را جمع کرد و گفت:
ـ هر چهقدر دوست داری بردار!
نیکی که احساس حقارت سراسر وجودش را فرا گرفته بود، بدون اینکه به پولها دست بزند به طرف در رفت که صدای پیمان را از پشت سرش شنید:
ـ نیکی!
نیکی برگشت و با ابروانی درهم نگاهش کرد.
ـ حقوقتو بردار!
نیکی بیاهمیت به حرف او در را باز کرد و محکم به هم کوبید و رفت. نفهمید خودش را چهطور به خانه رساند... انگار در خواب همهی آن اتفاقات را دیده بود... همه چیز خیلی سریع رخ داده بود... کیفش را گوشهی اتاق پرت کرد و در حالیکه به طرف شیر آب میرفت، با خودش حرف زد:
ـ عوضی! خیال کرده کیه که به خودش اجازه میده با من اونطوری حرف بزنه؟
شیر آب را باز کرد و چند مشت آب به صورتش پاشید. صدای آهنگ موبایلش پخش شد. گوشی را از جیب مانتویش درآورد و چشمش به شمارهای ناشناس افتاد. گوشی را نزدیک گوش برد و گفت:
ـ بله...؟
ـ برگرد سر کارت!
فوراً صدای پیمان را شناخت. با لحنی عصبانی گفت:
ـ فکر کردی انقدر به کارت محتاجم که با وجود اون همه توهین! باز برگردم؟؟
پیمان فریاد زد:
ـ وقتی رئیست بهت میگه برگرد باید برگردی. فهمیدی؟؟؟
نیکی با اعصابی درهم به شرکت برگشت. داخل آسانسور نگاهش به چهره جوانی حدوداً بیست و شش هفتساله افتاد که با موبایلش صحبت میکرد:
ـ بله آقای بهکام، حتماً!
بعد از قطع مکالمه نفس عمیقی کشید و به نیکی نگاه کرد. نیکی لبخند کمرنگی زد و پرسید:
ـ تو شرکت آقای بهکام کار میکنی؟
ـ میشناسیش؟
ـ منو دیروز استخدام کرد، امروز اخراج کرد!
شاهین شروع به خنده کرد:
ـ پس چرا داری میری بالا؟
ـ میرم ببینم دوباره میذاره مشغول شم.
ـ نمیذاره. مطمئن باش!
آسانسور متوقف شد. هر دو بیرون آمدند و وارد شرکت شدند. شاهین گفت:
ـ میخوای من برم باهاش صحبت کنم و وساطتتو کنم؟
ـ ممنونم. زیاد نگران نباش. من خواهرزادهشم.
و در میان چشمان بهتزده شاهین به طرف اتاق مدیرعامل رفت، در زد و وارد شد. پیمان با دیدن نیکی سرش را از اوراق بلند کرد و گفت:
ـ دیر کردی!
ـ دیر کردم؟ اصلاً میخواستم نیام!
ـ میتونی برگردی!
ـ اون وقت جواب مادرمو چی میدی؟
ـ خیلی داری حرف میزنی. تا پشیمون نشدم برگرد سر کارت!
نیکی به طرف در رفت و با لحنی کنایهآمیز گفت:
ـ با اجازه قربان!
تا پایان وقت کاری شرکت، شاهین چند بار به طرف میز نیکی رفت و از هر دری با او حرف زد تا اینکه پیمان از اتاقش خارج شد و با کلافگی صدا زد:
ـ خانم پارسا!
ـ بله؟
ـ تشریف میآرید اینجا؟
نیکی به طرفش رفت و مقابلش ایستاد. صدای آهستهی او را به وضوح شنید:
ـ چرا انقدر علاقه داری خودتو به دیگرون خواهرزادهی من معرفی کنی؟
ـ مگه غیر از اینه؟
ـ من به هیچ عنوان دلم نمیخواست کسی بفهمه تو با من نسبت داری که اینجا آوردمت اما مثل اینکه تو تا به همهی اعضای این شرکت نگی ول کن نیستی!
در این حین، شاهین از کنار نیکی رد شد و لبخند معنیداری زد و نیکی فهمید منظور پیمان، شاهین است. صدای آمرانهی پیمان را شنید:
ـ دیگه به کسی نگو خواهرزادهی منی!
و بدون اینکه منتظر پاسخ او بماند، از شرکت خارج شد.
فصل 4
نیکی با چند شاخه گل وارد قبرستان شد. دنبال قبر مادرش میگشت که چشمش به پیمان سر خاک او افتاد. فوراً خودش را پشت عدهای مخفی کرد و منتظر ماند از آنجا برود. انگار به آخرهای دیدار او رسیده بود، چرا که همان لحظه برخاست و از قبرستان خارج شد. با قدمهایی آرام به سمت مزار مادرش رفت، زیراندازش را انداخت و روی آن نشست. گلها را روی قبر پرپر کرد و به اشکهایش اجازه سرازیری داد. دستی به گلهای زیبا و خوشبویی که پیمان روی سنگ قبر گذاشته بود، کشید و در دل با مادرش حرف زد: «مامان! برادرتو دیدی؟... از دیدنش خوشحال شدی؟... دیر سراغش رفتم ولی بالاخره رفتم... پس از دستم ناراحت نباش، باشه؟...»
زانوهایش را بغل کرد و یک ابرویش را بالا انداخت: «ولی مامان یه چیز بگم؟ خیلی قاطیه! چرا بهم نگفته بودی انقدر خشک و جدیه؟ منو بگو پیش خودم چه خیالاتی میکردم! همیشه فکر میکردم اگه یه روز دایی عزیزمو ببینم، به چشمای مهربونش نگاه میکنم و کلی اشک میریزم و میگم این همه مدت کجا بودی؟ بعد اون میاد جلو و اشکای منو پاک میکنه و میگه نیکی جان... خواهرزادهی عزیر و دوستداشتنی من! دوران سختی تموم شد. حالا دیگه من هستم و نمیذارم هیچکس ناراحتت کنه. چی فکر میکردم، چی شد! کیفشو انداختم زمین، اون سرم داد کشید، قبول نمیکرد استخدامم کنه، اخراجم کرد، فقط خدا آخر عاقبتمونو باهاش بخیر کنه.»
به نقطهای زل زد و زیر لب گفت: «نمیشه دو کلمه حرف حسابم باهاش زد. خیلی زود از کوره در میره. مثل خودم! البته حلالزاده به داییش میره. ای وای! یادم نبود. اون که دایی واقعیم نیست که من بهش برم!»
لبش را گزید و گفت: «اومدم اینجا کلی غیبتشو بهت کردم. لابد الآن ناراحتی من دارم پشت سرش بدگویی میکنم. خیله خب بابا! ببخشید، ببخشید، شایدم آدم خوب و باحالیه و هنوز خودش نشون نداده. تا بیشتر از این گند نزدم بلند شم برم. حسابی سرتو درد آوردم.»
بلند شد و مانتویش را که خاکی شده بود تکاند و به راه افتاد. نزدیک ایستگاه مترو بود که صدایی از کنار خود شنید:
ــ نیکی!
متعجب برگشت و با دیدن پیمان پشت فرمان خشکش زد. به لکنت افتاد:
ـ س... سلام!
ـ سلام. سوار شو!
ـ مگه تو نرفتی؟!
ـ مگه تو منو دیدی؟!
نیکی تازه فهمید چه گفته. لبش را گزید و زیر لب گفت: «گند زدی دختر!» صدای سرزنشآمیز پیمان را شنید:
ـ از ادب به دوره رئیستو ببینی و جلو نیای!
نیکی شتابزده گفت:
ـ نمیخواستم مزاحم خلوتت با مادرم بشم. نیومدم جلو که راحتت بذارم. چهقدر دختر فهمیده و خوبیام! باید به وجود همچین خواهرزادهای افتخار کنی.
پیمان پوزخندی زد و گفت:
ـ خیلی خب! بیا بالا.
ـ خودم میرم! اوناها! اونجا ایستگاه متروئه.
ـ خودم دارم میبینم. به جای تعارف زدن، حرف گوش کن!
نیکی خودش را به فکر کردن زد. پیمان گفت:
ـ بدو! ماشین عقبی داره بوق میزنه!
نیکی تندی در ماشین را باز کرد و نشست. صدای پیمان را شنید:
ـ کمربندت!
به راست کج شد و کمربندش را بست. پیمان به راه افتاد. نیکی نگاهی به اطراف انداخت و پرسید:
ـ کجا داریم میریم؟
ـ رستوران.
ـ ممنون. پیادم کن. من نمیام.
ـ ساعت دو ظهره. نمیخوای چیزی بخوری؟
ـ اشتها ندارم.
ـ اونجا رو ببینی اشتهات باز میشه.
نیکی دیگر حرفی نزد. ساعتی بعد آنها در یک رستوران شیک و درجه یک بودند که نیکی از دیدن آن شگفتزده شده بود. پیمان از منوی رستوران غذایی که نیکی تا به حال اسمش را هم نشنیده بود سفارش داد و مشغول صحبت تلفنی با شاهین شد:
ـ خیلی خب! خیلی خب! میدونم. بسه، انقدر توضیح نده! سرمو بردی. خداحافظ!
گوشی را قطع کرد و به نیکی نگاه کرد:
ـ اشتهات تحریک شد؟
نیکی لبخندی هیجانی زد و گفت:
ـ بدجور! مواظب باش یهدفعه به غذات حملهور نشم.
ـ اینجا محدودیتی نداری. هر چهقدر بخوای میتونی بخوری.
ـ پس سه پرس دیگه از غذایی که گفتی برام سفارش بده.
ـ دیگه فکر نمیکنم انقدر اشتهای وحشتناکی داشته باشی!
در این هنگام پیش خدمت غذاها را آورد و نیکی و پیمان مشغول شدند. پیمان زودتر از نیکی تمام کرد و منتظر ماند او هم غذایش را تمام کند. نیکی در حال برداشتن سالاد از ظرف گفت:
ـ میشه اینجوری نگام نکنی؟ میترسم خفه شم!
ـ چهجوری نگات میکنم؟
ـ یه جور بد! انگار تو دلت میگی چهقدر میخوره!
ـ زودتر غذاتو تموم کن دختر! کلی کار دارم.
نیکی در حال ریختن نوشابه در لیوان با دهان پر گفت:
ـ الآن، الآن. یه دیقه!
پیمان بلند شد و نیکی در حالیکه عجولانه صندلیاش را عقب میکشید، گفت:
ـ واستا! اومدم.
نوشابهاش را فوری سر کشید و به دنبال پیمان دوید:
ـ نمیتونی دو دقیقه صبر کنی؟ تو هضم غذا دچار مشکل شدم.
پیمان همانطور که دست در جیب از رستوران خارج میشد، گفت:
ـ پر خوری نکن که دچار مشکل نشی.
ـ اون همه غذا خریده بودی! حیف بود بره سطل آشغال...
ـ تو بهتره به فکر سلامتی خودت باشی نه اون غذاها!
پیمان به دنبال این حرف، سوار ماشین شد و بوق زد که نیکی بجنبد. نیکی به طرف ماشین دوید. روی صندلی جلو نشست و کمربندش را بست. پیمان ماشین را از پارک خارج کرد و به راه افتاد. در طول راه آهنگی که نیکی از آن متنفر بود پخش بود و پیمان در سکوت ماشین میراند. نیکی که حوصلهاش سر رفته بود، پخش را خاموش کرد و با عکسالعمل جدی پیمان رو به رو شد:
ـ چی کار کردی؟ روشنش کن!
ـ نمیخوام بخونه. من از صدای این خواننده خوشم نمیاد.
ـ به من چه از صداش خوشت نمیاد. روشن کن!
ـ تو چهقدر خودخواهی!
ـ نیکی داری رو اعصابم راه میری!
ـ پس پیادم کن!
ـ چی؟
ـ گفتم پیادم کن! من نمیتونم تو ماشین یه زورگو بشینم!
پیمان نگاه عصبیاش را به طرف دیگری دوخت و گفت:
ـ انقدر احمق نباش!
ـ تو منو تو ماشینت زندانی کردی!
ـ حتی ذرهای به مادر مرحومت نرفتی!
ـ خب این فقط نظر توئه!
ـ بس کن و بذار تو آرامش به مقصدمون برسیم!
دقایقی به سکوت گذشت تا اینکه نیکی به حرف آمد:
ـ میتونم چند تا سؤال خصوصی ازت بپرسم؟
ـ از این سؤالا متنفرم.
ـ ولی من خواهرزادهتم. حق دارم بدونم.
پیمان سکوت کرد.
نیکی با هیجان زیاد پرسید:
ـ تو ازدواج کردی؟
ـ من میونهی خوبی با زنا ندارم. جوابتو گرفتی؟
ـ چرا؟ به خاطر مادربزرگِ بداخلاق من؟
پیمان جوابش را نداد.
نیکی با لحنی کنایهآمیز گفت:
ـ چهقدر بده آدم همه چیزو تو خودش بریزه و به کسی اعتماد نکنه!
ـ خیلی داری حرف میزنی. همین که فهمیدی ازدواج نکردم، برات بس نیست؟
ـ معلومه که نه! تو از صد در صد اطلاعات فقط یه درصدشو بهم دادی. واقعاً جای تأسفه نمیتونم ازت حرف بکشم.
ـ دونستن اینا به چه دردت میخوره؟
ـ کنجکاوی یا بهتره بگم فوضولی!
ـ خوبه خودتم اعتراف میکنی فوضولی.
ـ البته فقط خودم این حقو دارم که به خودم بگم فوضول. اگه کس دیگه بگه ازش بدم میاد.
ـ الآن از من بدت اومد؟
ـ نه!
ـ چرا؟
ـ چون همین نیم ساعت پیش برام غذا خریدی.
ـ تعارف نکن! معمولاً کسی از من خوشش نمیاد و من با این مسئله مشکلی ندارم.
نیکی متعجبانه گفت:
ـ مشکلی نداری؟! دوست داری مورد تنفر دیگران باشی؟!
پیمان به کوچه پیچید و پرسید:
ـ باباته؟
نگاه نیکی به پدرش افتاد که با آشفتگی در حال رفتن به داخل خانه بود.
ـ آره... نمیای تو؟
ـ نه، خداحافظ!
نیکی کمربندش را باز کرد و پیاده شد. مقابل شیشهی طرف پیمان خم شد و پرسید:
ـ ازش بدت میاد؟
ـ طبیعیه حس بدی بهش داشته باشم.
نیکی سرش را به نشانهی تأیید فرود آورد و گفت:
ـ فردا تو شرکت میبینمت.
پیمان نگاه نافدش را به نیکی دوخت و مؤکدانه گفت:
ـ فردا... تو شرکت... میبینمتون! با من رسمی صحبت کن. هم تو شرکت هم بیرونِ شرکت. فهمیدی؟
ـ دیگه چرا بیرونِ شرکت؟
پیمان در سکوت به نیکی نگاه کرد. نیکی سرش را زیر گرفت و گفت:
ـ خب سؤاله! هر سؤالی یه جوابی داره.
ـ من چند سال ازت بزرگترم؟
ـ نمیدونم.
ـ من سی سالمه. حساب کن.
نیکی با انگشت حساب کرد و گفت:
ـ ده سال.
ـ چهجوری حساب کردی؟ مگه تو فرم ننوشته بودی هجده سالته؟
ـ آره، آره. راست میگی. اشتباه کردم. دوازده سال ازم بزرگتری.
ـ ریاضیت خیلی ضعیفهها!
ـ به روی خودت نیار.
ـ چی رو؟
ـ اینکه ریاضی من ضعیفه!
پیمان سرش را تکان داد و گفت:
ـ بازم که خودمونی حرف زدی.
ـ خب رسمی حرف میزنم. آقای بهکام! ممنون از ناهار خوشمزهی امروز. فردا تو شرکت میبینمتون. خوب شد؟
لبخند کمرنگی بر لب پیمان نقش بست و بدون حرف دیگری پایش را روی پدال گاز فشرد و از مقابل چشمان نیکی محو شد. نیکی نگاه از انتهای کوچه برگرفت و وارد خانه شد. پدرش را دید که با حالی خراب در حال بلند کردن قالیچه از روی زمین بود. سراسیمه به طرفش رفت و گفت:
ـ چیکار داری میکنی؟ این قالیچه یادگاریه!
فرشید در حالیکه میلرزید، با لحنی عصبی گفت:
ـ برو کنار!
نیکی نالان گفت:
ـ به خاطر اون مواد کوفتی، همه چیز خونه رو بردی فروختی. به این یادگاریام رحم نمیکنی؟
فرشید با خشونت نیکی را به طرفی هل داد و از خانه خارج شد. نیکی به اتاق تقریباً خالی نگاه کرد و با ناراحتی گوشهای نشست. تصویر مظلوم مادرش به ذهنش آمد در حالیکه مرتب از پدرش میخواست اعتیادش را ترک کند و انقدر خون به دلشان نکند. اشکهایش سرازیر شد و به قاب عکس زیبای او روی دیوار چشم دوخت:
ـ چرا انقدر زود رفتی؟... اگه بودی تلخی زندگی بینمون تقسیم میشد ولی حالا ... نه! ببخشید مامان! چی دارم میگم؟ یه لحظه خیلی دختر بدی شدم. خوبه که رفتی و از این زندگی جهنمی خلاص شدی! تو زندگی نمیکردی... شوهرتو به خاطر من تحمل میکردی... امیدوارم تو اون دنیا جات خوب باشه تا تلافی این دنیات دربیاد.
فصل 5
نیکی پشت میز نشسته بود و نامهای که متنش را آقای پوریا برایش میخواند به آرامی تایپ میکرد. در همان حال پرسید:
ـ سرعت دستم چهطوره آقای پوریا؟
پوریا با رودروایسی جواب داد:
ـ خیلی نسبت به قبل بهتر شده.
ـ میبینید چهقدر کارم درسته؟
پوریا لبخندی مظلومانه زد و ادامهی متن را برای نیکی خواند. در این هنگام شاهین وارد شرکت شد و پرانرژی سلام کرد. نیکی و پوریا جواب سلامش را دادند و نیکی که میدانست پوریا عجله دارد، فوراً پرینت نامه را گرفت و دستش داد. پوریا تشکرکنان نامه را گرفت و گفت:
ـ من باید برم خانم پارسا. اگه آقای بهکام اومدن بهشون بگید تا دو ساعت دیگه برمیگردم.
ـ چشم.
پوریا که رفت، چشم نیکی به شاهین افتاد که لبخندزنان به او نگاه میکرد. در حال بستن پنجرههای باز ویندوز گفت:
ـ امروز خیلی خوشحالی آقای فلاحت!
ـ چرا خوشحال نباشم؟ قراره مادر و خواهرم امشب برام برن خواستگاری.
ـ جدی؟ حالا این دختر خانم بدبخت کی هست؟
ـ فکر کنم اشتباه لپی کردی. به جای خوشبخت، کلمهی بدبختو به کار بردی.
ـ جوابم چی شد؟
ـ یه بنده خداس.
ـ خب اون بندهی خدا فامیله یا غریبهس؟
ـ هیچ کدوم
ـ پس آشناس!
شاهین سکوت کرد.
ـ اسمش چیه؟
ـ نداره.
نیکی به شاهین نگاه کرد و شاهین با لحنی جدی گفت:
ـ اسم نداره!
نیکی ناگهان از جا پرید:
ـ منو سر کار گذاشتی؟!
شاهین شروع به خنده کرد:
ـ چرا عصبانی میشی؟ فقط یه شوخی بود!
ـ بهتره بگی یه شوخی مسخره بود.
شاهین قیافه مغرورها را گرفت و با تحکم گفت:
ـ کارتو درست انجام بده! این جملهی دستوری متعلق به چه کسی بود؟ زیاد فکر نکن چون جواب معلومه. بله، درست حدس زدی. پاسخ سؤال ما آقای بهکام هستن.
ـ آهای! داری پشت سر دایی من حرف میزنی؟
شاهین ابروانش را بالا انداخت:
ـ بنده غلط بکنم!
نگاهش به طرف در افتاد و گفت:
ـ اوخ! مثل اینکه جناب مدیر تشریف آوردن...
بلافاصله به طرف میزش رفت و پشت آن نشست و چشمکی به نیکی زد. تلفن زنگ خورد و نیکی در حال جواب دادن با پایین آوردن سر به پیمان سلام کرد و پیمان متقابلاً با سر پاسخ سلامش را داد. گوشی را که گذاشت، یکسری اوراق در دستش افتاد:
ـ تا دو ساعت دیگه رو میزم باشه!
نیکی به پیمان که با قدمهای تند به طرف اتاقش میرفت، نگاه کرد و با صدای بلند گفت:
ـ ولی اینا خیلی زیادن! دو ساعت کافی نیست!
و جوابش فقط درِ بسته بود. به سرعت شروع به تایپ کرد اما زمان کم آورد و وقت اصلاح اشتباهات تایپی را پیدا نکرد. تلفن بیوقفه زنگ میخورد. گوشی را برداشت و صدای پیمان را شنید:
ـ پس این مطالب چی شد؟
بلند شد و گفت:
ـ دارم میام.
همانطور که ایستاده بود تکمیلش کرد و وقتی به طرف اتاق پیمان میرفت، پوریا را دید که برگشته. تازه یادش افتاد پیغامش را به پیمان نرسانده. دو ضربه به در زد و وارد اتاق شد. پیمان دستش را روی پیشانیاش گذاشته بود و چشمانش را بسته بود. خوب به نظر نمیرسید. نیکی چند قدم جلو رفت و مطالب را روی میز گذاشت. پیمان بدون اینکه چشمانش را باز کند، گفت:
ـ یه مسکن برام بیار.
ـ باشه.
نیکی این را گفت و از در خارج شد. وقتی با قرص برگشت، فریاد رعدآسای پیمان گوشهایش را کر کرد:
ـ این چیه تایپ کردی؟؟ ببین خودت میتونی بخونیش؟؟
و آن را روی میز پرتاب کرد. نیکی لب گزید و گفت:
ـ ببخشید! گفتم که زمانم کمه.
پیمان با خشم نگاهش کرد:
ـ چرا نمیگی دستت کنده؟
نیکی به ناگاه برآشفت:
ـ یه نگاه به صفحات این مطالب بنداز! کی میتونه یه ساعته برات حاضرش کنه؟
پیمان ابرو درهم کشید و گفت:
ـ ببینم! تو طلبکارم هستی؟
ـ دست من نه تنده نه کند! من باید تمرین بیشتری داشته باشم تا دستم سرعت بگیره. اگه ناراضی هستی میتونی یه منشی دیگه استخدام کنی.
پیمان در حالیکه به زحمت خودش را کنترل میکرد، گفت:
ـ زود برو اصلاحشون کن! یه ربع وقت داری.
نیکی برگهها را از روی میز برداشت و از اتاق فرار کرد. پوریا متعجب از دیدن اوضاع آشفتهی نیکی در زد و وارد اتاق پیمان شد. شاهین با خنده به طرف نیکی آمد:
ـ چی شد؟ چنان دادی سرت زد که گفتم محاله زنده از اونجا درآی!
نیکی همانطور که با عجله غلطها را درست میکرد، گفت:
ـ خواهشاً حواسمو پرت نکن! بذار این مطالب کوفتی رو یه ربعه دستش برسونم.
ـ میخوای کمکت کنم؟
ـ نه، نه. فقط بذار به کارم برسم.
شاهین انگشتش را روی مانیتور گذاشت و گفت:
ـ غلط اینجا رو یادت رفت درست کنی.
نیکی با تأسف سرش را تکان داد:
ـ فکر کنم تا شب باید این غلطا رو بگیرم. بدبخت حق داشت!
یک ربع بعد نیکی با مطالب اصلاح شده به طرف اتاق پیمان میدوید و شاهین به او میخندید. در زد و وارد شد. نگاه پیمان و پوریا به سمتش کشیده شد. همانطور که نزدیک پیمان میشد، گفت:
ـ بفرمایید!
پیمان مطالب را گرفت و نگاهی به آن انداخت. دستش را به طرف در دراز کرد و گفت:
ـ خیلی خب! میتونی بری.
نیکی لبخند آسودهخاطری زد و از اتاق خارج شد.
فصل 6
سه ماه گذشته بود و در این مدت شاهین ارتباط نزدیکی با نیکی برقرار کرده بود. پیمان همچنان سختگیری میکرد و نیکی بهانهای دستش نمیداد. آن روز نیکی کمی دیر به شرکت رسید. با احتیاط وارد شد و آهسته به شاهین سلام کرد. شاهین سر از اعداد و ارقام درآورد و لبخندزنان گفت:
ـ سلام خانم پارسا! گزارش تأخیرتونو تقدیم آقای بهکام کنم؟
نیکی چینی به پیشانی انداخت و با صدایی که خودش هم به زور میشنید، پرسید:
ـ دائیم اومده؟
ـ اوه! اومده، خیلیام از دستت عصبانی! منتظرته، برو اتاقش...
نیکی دست روی قلبش گذاشت و گفت:
ـ دروغ نگو!
شاهین شروع به خنده کرد و نیکی حرص خورد.
ـ امروز یه جلسه مهم داره. چهطور به تو که منشیشی نگفته؟
ـ آهان، آره! راست میگی. دیروز بهم گفت.
نیکی این را گفت و بالای میز پرید و در حالیکه به ساعتش نگاه میکرد، گفت:
ـ خب، ما از الآن به مدت دو ساعت آزادیم.
شاهین لبخند زد و مثل فیلمها گفت:
ـ آزادی! آزادی! چهقدر این واژه غریبه! برای من که سالها از اون بیبهره بودم و جز رنج اسارت نصیبی نبردم.
نیکی خندهاش گرفت و به طرف دیگری نگاه کرد. شاهین قدمی به سویش برداشت، کف دستانش را به آرامی در دو طرفش قرار داد و زمزمهوار گفت:
ـ امروز وقت داری بریم بیرون؟
نیکی با جا خوردگی به شاهین نگاه کرد. تا خواست جواب جسارتش را بدهد و او را از خود دور کند، همان چیزی که میترسید، اتفاق افتاد. پیمان به جلوی در تکیه زده با سری زیر گرفته در حال نظارهی آنها بود. رنگ از صورتش پرید. تا خواست حرکتی کند، صدایش را شنید:
ـ شما دوتا!
شاهین زود از نیکی فاصله گرفت و گفت:
ـ سلام آقای بهکام!
پیمان نگاه تندی به شاهین انداخت و گفت:
ـ فلاحت! یادمه بهت گفتم امروز بری شرکت فراز... اینجا چی کار میکنی؟
بدون اینکه منتظر پاسخش بماند، رو به نیکی کرد و گفت:
ـ هوس کردی دوباره اخراج بشی؟ یا دوباره باید وظایفتو بهت یادآوری کنم؟
نیکی سرش را پایین انداخت و همانطور که عذرخواهی میکرد پشت میز نشست و مانیتور را روشن کرد. در حالی که در دل شاهین را لعنت میکرد به خاطر آن ژست عاشقانه که در حضور پیمان گرفته بود. پیمان نزدیکش شد و ضربان قلبش اوج گرفت. به طرفش خم شد و بوی تند ادوکلنش در بینیاش پیچید. با فکی سفت شده از عصبانیت گفت:
ـ اینجا جای رفیقبازی نیست! اگه به فکر آبروی خودت نیستی به فکر آبروی من باش!
تمام تن نیکی از شنیدن این جملات بیاحترامانه لرزید. پیمان در موردش چه فکری کرده بود؟ البته تا حدودی حق داشت! همه آندو را دایی و خواهرزادهی واقعی میدانستند و هر حرکت ناشایستی از طرف او موجب سرافکندگی پیمان هم میشد اما از انصاف به دور بود که انقدر زود در موردش قضاوت کند و اینطور فکر کند که او هم با شاهین همراهی میکرده. نگاه آزرده و رنجیدهاش را از او گرفت و سرش را به کارش گرم کرد. صدای محکمش را شنید:
ـ همین الآن این چند تا نامه اداری رو برام بزن و بیار. سریع!
بدون اینکه نگاهش کند یا جوابش را دهد، برگهها را گرفت و مشغول تایپ شد. صدای قدمهای کوبندهی او را شنید و بعد صدای بسته شدن در! شاهین از آنطرف آهسته صدایش میزد اما او آنقدر ناراحت بود که هیچ توجهی به اطراف نداشت.
ساعتی بعد، پیمان، نیکی را به اتاقش فرا خواند. نیکی نامهها را روی میز گذاشت و آرزو کرد هر چه زودتر از اتاق او خارج شود. پیمان با دقت به نامهها نگاه کرده چند برگه را از لا به لا درآورد و نشانش داد:
ـ پس اینا چی؟ تایپشون نکردی؟
نیکی به کار نیمه تمامش نگاه کرد و گفت:
ـ آخ، ببخشید! حواسم به اینا نبود.
پیمان با لحنی تمسخرآلود گفت:
ـ در اینکه حواست به اینا نبود که شکی نیست اما! اگه یه بار دیگه تکرار بشه هم خودت هم اونی که حواست بهش بود، هر دو اخراج میشید!
ـ میشه انقدر تحقیرآمیز با من حرف نزنی؟
پیمان در حالیکه کیفش را باز میکرد، با خونسردی گفت:
ـ من تحقیرت نکردم. بهت هشدار دادم!
ـ در مورد من و آقای فلاحت چی فکر کردی؟
ـ ارتباط شما دو نفر از اون حدی که باید باشه فراتر رفته. شاهین اون چیزی که توی خوشباور فکر میکنی نیست. پس حساب دیگهای روش باز نکن و فکر زندگیت باش!
نیکی نمیدانست چرا به جای دفاع از خودش کار را خرابتر کرد:
ـ اینو خودم تشخیص میدم!
پیمان با عصبانیت به نیکی خیره شد و گفت:
ـ اگه بخوای به این رفتارت ادامه بدی...
اشک نیکی سرازیر شد.
پیمان ساکت شد.
صدای نیکی با بغض همراه شد:
ـ همیشه در مورد آدمای اطرافت انقدر زود قضاوت میکنی؟ من رو هیچکسی جز تو حساب باز نمیکنم. اینو مادرم بهم گفت. قبل از اینکه از دنیا بره. بهم گفت برادر من خیلی مهربونه، دلسوزه، با معرفته، هیچ مردی مثل پیمان نیست. به هیچ کس جز اون اعتماد نکن. منم حرفشو گوش کردم. بهت اعتماد کردم و اومدم اینجا و پشتم بهت گرم شد ولی با برخورد وحشتناک امروزت میدونی چه حسی بهم دست داد؟ یه مزاحم! احساس کردم از روی مادرم خجالت کشیدی منو نگه داشتی وگرنه کوچکترین تمایلی به این کار نداری.
پیمان نگاهش را به کفشهای سفید نیکی دوخت و با لحنی که پشیمانی را در پس خود مخفی کرده بود، گفت:
ـ اینطور نیست!
ـ چرا هست!
نیکی این را گفت و از آن اتاق خفقانآور که انگار در و دیوارش هم قصد آزردنش را داشتند، بیرون زد. دیگر ماندن در آن شرکت را جایز نمیدید... باید دنبال شغل دیگری میگشت... قطرات اشک از چشمانش فرو میچکید و غمهایش یکی پس از دیگری به طرفش میدویدند... او اشتباه کرده بود. این پیمان، همان پیمان که مادرش در موردش حرف میزد، نبود! شاید هم گذر زمان تغییرش داده بود. در یک لحظه خودش را در میان جمیعیت گم و گور کرد...
پیمان پس از لحظهای مکث از اتاق خارج شد و دنبال نیکی گشت اما اثری از او ندید. با آشفتگی به اتاقش برگشت و دقایقی را به فکر در مورد نسترن و دخترش گذراند. مرتب حرفهای نیکی را به خاطر میآورد و احساس عذاب وجدان میکرد. بالاخره تصمیمش را گرفت. از شرکت خارج شد، سوار ماشین شد و به سمت خانهی فرشید حرکت کرد.
***
هوا تاریک شده و همهجا خلوت بود که نیکی وارد کوچه شد و حس کرد شخصی دنبالش است. برگشت و نگاهش به دو پسر افتاد که خیره و با لبخند نگاهش میکردند. یکی از آنها گفت:
ـ عزیزم! کجا داری میری؟
دیگری جواب داد:
ـ چرا ازش میپرسی احمق؟ من خونهشو بلدم. امشب قراره مهمونش باشیم.
نیکی فریاد زد:
ـ گم شید آشغالا!
و با ترس به راهش ادامه داد. پسرها او را رها نمیکردند. همانطور که متلک بارش میکردند، دنبالش میرفتند و به فریادهایش توجه نمیکردند. بالاخره نیکی به خانه رسید و با دستی لرزان، کلید در قفل انداخت. در باز شد و فوراً داخل رفت اما زمانی که میخواست در را ببندد، پسرها پایشان را لای در گذاشتند و محکم هلش دادند طوری که به زمین پرتاب شد و نالهی دردآلودش به هوا برخاست. صدای رعدآسایی از پشت در به گوششان رسید:
ـ دارید چه غلطی میکنید؟؟؟
پسرها وحشتزده برگشتند و قبل از اینکه به خودشان بیایند در معرض ضربات پی در پی مشت و لگد جوانی ناشناس و غریبه قرار گرفتند. با اینکه دو نفر بودند اما زورشان به او نمیرسید و از اینکه قصد دستدرازی به دختر را داشتند، به شدت پشیمان شدند. در یک لحظه هر دو خود را از زیر دستان پرقدرت پیمان نجات دادند و به بیرون فرار کردند!...
نیکی که با دیدن پیمان پر از حس آرامش و امنیت شده بود بیاختیار اشکهایش سرازیر شد و صدا زد:
ـ پیمان!...
پیمان چند قدم به سویش برداشت، مقابلش نشست و با نگرانی پرسید:
ـ خوبی؟
نیکی به زحمت تأیید کرد. پیمان گفت:
ـ بلند شو! جای تو دیگه اینجا نیست.
نگاه سؤالبرانگیز نیکی روی صورت پیمان ثابت ماند. پیمان خیلی مختصر گفت:
ـ تو اینجا امنیت نداری... بهتره بیای خونهی من!
ـ نه!!
پیمان به ناگاه فریاد زد:
ـ این عوضیا میدونستن تو شبا تنهایی!!
نیکی از صدای فریاد او بر خود لرزید! پیمان صدایش را پایین آورد و با لحنی ملایمتر گفت:
ـ حاضر شو بریم خونهی من!
در طول راه سکوت عذابآوری بینشان حاکم بود و هر دو را به یاد آنچه رخ داده بود میانداخت و عصبیاشان مینمود. نیکی سرش را به عقب تکیه داده چشمانش را بسته بود. افکار مختلفی ذهنش را احاطه کرده بود. پدرش کی به زندان افتاده بود؟... اکنون در چه وضعیتی به سر میبرد؟... چهطور او را خبردار نکرده بود؟... صدای پیمان رشته افکارش را از هم گسیخت:
ـ من با مادرم زندگی میکنم... میدونستی؟
نیکی با شنیدن این جمله به قدری شگفتزده شد که تمام اتفاقات دقایقی پیش را از یاد برد. چشمانش را باز کرد و به طرف پیمان چرخید و ناباورانه گفت:
ـ با مادرت زندگی میکنی؟!
پیمان با سر تأیید کرد.
ـ اما من شنیده بودم مادرت... مادرت...
پیمان که حوصلهی توضیح دادن نداشت، گفت:
ـ آره، همه فکر میکردیم مرده ولی... زنده بود و برگشت پیشم.
ـ خدای من! چهقدر جالب! خیلی دوست دارم بدونم تو این مدت چه اتفاقی برای مادرت افتاده بوده.
پیمان به نیکی که روحیهاش دوباره مثل قبل شده بود نگاه کرد و لبخند نامحسوسی بر لبش نقش بست.
به خانه که رسیدند، پیمان ساک نیکی را گوشهای گذاشت و با اشاره به مبلی گفت:
ـ برو بشین اونجا!
نیکی در حال تماشای خانهی زیبا و مجلل به طرف مبلی که پیمان اشاره کرده بود رفت و روی آن نشست. پیمان رفت و دیگر خبری از او نشد! نیکی به ناگاه از فکر خانه بیرون آمد و افکار دیگری محاصرهاش کرد. در مدتی که پدرش در زندان به سر میبرد، باید چه کار میکرد؟... تا کی میتوانست در خانه پیمان بماند؟... پدرش کی برمیگشت؟... حتماً راضی به ماندن او در خانهی شخصی غریبه نبود. افکارش عوض شد. پس مادر پیمان کجا بود؟... چرا نمیآمد؟... نکند در در حال جر و بحث با پسرش بر سر ماندن او در خانهاشان بود؟... سرش را تکان داد تا این افکار منفی را از ذهنش بیرون بریزد. پیمان بالاخره آمد. با سینی حاوی دو فنجان قهوه... در حالیکه خم شده، سینی را روی میز میگذاشت، گفت:
ـ دیگه بهش فکر نکن!
نیکی سرش را بالا برد و با او چشم در چشم شد. چهقدر نگاهش گیرا و جذاب بود و مایهی آرامش و امنیت او... چشمانش را فرو انداخت. میترسید اگر بیش از این نگاهش کند به او علاقمند شده، اوضاع را خرابتر کند. پیمان روی مبلی مقابلش نشست و با اشاره به قهوه گفت:
ـ بخور، سرد میشه.
ـ ممنون. نمیخورم.
ـ داری تعارف میکنی؟
ـ اهل تعارف نیستم.
ـ چرا انقدر سرتو پایین انداختی؟
نیکی سکوت کرد. فنجان قهوه را برداشت و با صدایی که سعی میکرد لرزش نداشته باشد، پرسید:
ـ مینا جون نمیان؟
پیمان تک ابرویی بالا انداخت:
ـ مینا جون؟! اسم مادرمو میدونی؟!
نیکی با انگشت به سرش اشاره کرد:
ـ من همه چیزو با جزئیاتش تو ذهنم ثبت میکنم!
ـ بله! میشناسمت!
صدای زنانهای از آنسوی پذیرایی به گوششان رسید:
ـ نیکی جان!...
نگاه نیکی به طرف صدا چرخید و چشمش به خانمی بلند قد و زیبا با چهرهای دلنشین و مهربان افتاد. فوراً فنجان را روی میز گذاشت و به احترامش برخاست. مینا با چند گام بلند، خود را به او رساند و به گرمی در آغوشش گرفت:
ـ خوش اومدی... خوش اومدی عزیزم!
آغوش مینا آنقدر پرمهر بود که نیکی برای لحظهای حس کرد در آغوش گرم مادرش جای گرفته و چشمانش پر از اشک شد... با صدایی که سعی داشت بغضش را مخفی کند، گفت:
ـ ببخشید که این موقع شب مزاحمتون شدم.
مینا او را از خود جدا کرد و همانطور که مهربانانه دستش را در میان دستانش میگرفت، گفت:
ـ پیمان به من راست گفته؟ این دختر خانوم جوون و زیبایی که دارم با چشمام میبینم، دختر نسترن و نوهی فرامرزه؟
نیکی لبخندی اطمینانبخش بر لب آورد و با سر تأیید کرد. مینا دست سرد نیکی را فشرد و با اندوه گفت:
ـ مادرت برای من خیلی عزیز بود!...
این را که گفت، نیکی طاقت از کف داد و به اشکهای لجوجش اجازه سرازیری داد. فضا ناگهان عوض شد و سکوت غمانگیزی همه جا را پر کرد. مینا دومرتبه نیکی را در آغوش گرفت و هر دو از ته دل و به تلخی برای مرگ غریبانهی نسترن گریستند. پیمان با دیدن این اوضاع، حس کرد بهتر است خانمها را با هم تنها گذارد و این کار را کرد.
ساعتی بعد نیکی خود را درون یکی از اتاقهای آن خانهی بزرگ پیدا کرد. لبهی تخت نشسته بود و به مینا که همچون تابلوی زیبای نقاشی کنارش نشسته به او لبخند میزد، چشم دوخته بود. این زن، زندگی عجیبی داشت. افراد زیادی سالها با تصور مرگ او زندگی کرده بودند و نسبت به او احساس غم و ترحم داشتند اما او در تمام این مدت زنده بود و زندگی میکرد!... تشنهی شنیدن حرفهایش بود ولی روی پرسیدن نداشت. گذشتهی او امری شخصی بود و اولین دیدار، زمان مناسبی برای صحبت در اینباره نبود. صدای لطیفش را شنید:
ـ از اتاقی که بهت دادم راضی هستی؟
ـ بله، خیلی قشنگه! دست شما و پیمان... یعنی...آقا پیمان.... درد نکنه.
مینا لبخند مهربانی بر لب نشاند و گفت:
ـ دایی صداش بزن! پیمان مثل دایی توئه.
نیکی خجالتزده خندید:
ـ دلم میخواد ولی خودش دوست نداره دایی صداش بزنم.
مینا متعجبانه گفت:
ـ جدی میگی؟!
نیکی با سر تأیید کرد.
ـ امان از دست پیمان و حرفاش!
از جا برخاست و گفت:
ـ من میرم تا تو استراحت کنی نیکی جان. اگه کاری داشتی صدام بزن. اتاق من همین بغله.
نیکی به احترامش برخاست و گفت:
ـ چشم... بازم ممنون!
مینا شانهی نیکی را فشرد و خواست برود که ناگهان سرش گیج رفت و از دیوار برای ایستادن کمک گرفت. نیکی با نگرانی زیر بازویش را گرفت و پرسید:
ـ چی شد مینا جون؟
مینا دستش را به نشانهی بیاهمیتی بالا برد و گفت:
ـ هیچی! فقط یه لحظه سرم گیج رفت.
ـ بذارین دایی رو صدا بزنم.
مینا محکم دستش را گرفت و به چشمانش خیره شد:
ـ نه نیکی! پیمانو صدا نزن!
ـ مطمئنید خوبید؟ پس بذارید برم براتون آب قند درست کنم.
مینا چشمانش را بست و باز کرد:
ـ هیچی نمیخوام. خوبِ خوبم. برو بخواب دخترم. شب بخیر.
مینا که رفت، نیکی دعا کرد چیز مهمی نبوده باشد. نگاهی به تخت نرم و لطیف انداخت و خودش را روی آن پرت کرد. به اینطرف و آنطرف غلت خورد و با لذت گفت:
ـ وای! چه کیفی داره. مردم از بس رو زمین خوابیدم.
در این هنگام چشمش به قاب عکسی روی دیوار افتاد که تصویر خندان پیمان و دختر زیبایی را نشان میداد. در آن لحظه حس کرد از حسادت در حال انفجار است. گویی دختر در قاب عکس با آن ژست عاشقانهای که پشت سر پیمان گرفته بود به او دهن کجی میکرد. بیاختیار بلند شد و به طرف قاب عکس رفت. دستش به طرف آن دراز شد تا آن را بردارد و بر زمین بکوبد اما ناگهان از خودش ترسید! این چه عکسالعملی بود که میخواست از خود نشان دهد و چرا؟!... از فکر اینکه به پیمان علاقمند شده باشد، گر گرفت. پیمانی که همیشه چون کوهی از یخ مقابل چشمانش نمایان میشد. خودش را دومرتبه روی تخت انداخت و با متکا صورتش را پوشاند:
ـ نه! نه! من عاشقت نیستم... چرا عاشقِ تو بشم؟ مگه آدم قحطه؟
تا صبح افکار مختلفی ذهنش را احاطه کرد. پدرش ... آن دو پسر مزاحم و در آخر پیمان و عشق احمقانهای که تازه به وجود آن پی برده بود...
ساعت هفت صبح بود که پلکهایش روی هم افتاد و به خواب عمیقی فرو رفت، درست نیم ساعت بعد پیمان پشت در اتاق آمده بود و صدایش میزد:
ـ نیکی... بلند شو! باید بریم شرکت.
وقتی جوابی از او نگرفت، دوباره صدایش زد. پس از سه بار جواب ندادن، در را با نگرانی باز کرد و وارد اتاق شد. نیکی دمر خوابیده، ملحفه تا کمرش را پوشانده بود و موهای بلند سیاهش روی متکا پخش شده بود. برگشت و چرخی به طرف راست خورد و چشمانش نیمه باز شد. پیمان به طرف در رفت تا خارج شود... نیکی احساس کرد دارد این صحنه را در خواب میبیند اما وقتی صدای بلند او را از پشت در اتاق شنید، قلبش فرو ریخت. با رنگ و روی پریده بلند شد و روی تخت نشست و به سر و وضعش نگاه کرد. خجالتزده لبش را گزید و دوباره صدایش را شنید:
ـ پایین منتظرم...
فوراً حاضر شد و پایین رفت. با دیدن او که منتظر رانندهاش بود، با لحنی نصیحتگویانه گفت:
ـ نباید بیاجازه به اتاق من میاومدی...
ـ فکر بیخود نکن! وقتی دیدم جواب نمیدی نگرانت شدم و مجبور شدم ناگهانی وارد بشم.
نیکی با خودش فکرکرد چهقدر خوابش سنگین بوده که صدای پیمان را نشنیده!
ـ چرا انقدر بد میخوابی؟ نزدیک بود از تخت بیفتی پایین!
ـ به خاطر اینکه من به تخت عادت ندارم. باید فضا برای خوابیدنم کاملاً باز باشه.
پیمان تک خندهای زد و گفت:
ـ که اینطور!
ـ من از دیشب تا حالا نیم ساعت بیشتر نخوابیدم.
ـ چه کاری از دست من برمیاد؟
ـ اینکه برای امروزم مرخصی رد کنی.
پیمان نگاهی به چشمان سرخ و بیخواب نیکی انداخت و با تأکید گفت:
ـ فقط امروز!
نیکی لبخند با نمکی زد و چال روی گونهاش را به نمایش گذاشت. پیمان به پلهها اشاره کرد و گفت:
ـ بدو تا پشیمون نشدم!
نیکی مثل جت خودش را بالا رساند. روی تخت افتاد و تا دوازده خوابید. زمانی که بیدار شد، همچنان گیج بود. نگاهی به صورت پف کردهاش در آینه انداخت و از خودش ترسید:
ـ وای چه وحشتناک شدم! شونه میخوام.
یاد مینا افتاد و از اتاق خارج شد. با خود گفت: «حالا پیش خودش میگه چه دختر تنبل و پرخوابیه!» هر چهقدر مینا را صدا زد، جوابی دریافت نکرد. در آخر به این نتیجه رسید مینا در خانه نیست. لحظهای از تنهاییاش در آن خانهی بزرگ ترسید. در همان لحظه صدای بلند زنگ تلفن سکوت عمیق خانه را به شدت بر هم زد. با قدمهایی تند به طرفش رفت و گوشی را برداشت:
ـ بله؟
ـ هیچ معلوم هست کجایی؟ سه دفعه به خونه زنگ زدم!
ـ ببخشید! خواب بودم.
ـ تا الآن خواب بودی؟!
ـ خیلی خسته بودم.
ـ چیزی خوردی؟
ـ نه نخوردم... یه سؤال!
ـ بپرس!
ـ مینا جون خونه نیست. ممکنه حدسم درست باشه و شاغل باشه؟
ـ حدست درسته.
ـ واقعاً؟! یه درصد بیشتر احتمال ندادما!
ـ خوشحالی؟
ـ برای چی؟
ـ که حدست درست بوده.
ـ خیلی زیاد!
ـ مادرم صبح زود میره آموزشگاه.
ـ آموزشگاه؟!
پیمان توضیح دیگری نداد. فقط گفت:
ـ غذای حاضری تو یخچال هست. بردار بخور. خداحافظ!
ـ پیمان! الو... الو پیمان!
صدای بوق آزاد در گوشی پیچید!
ـ لعنتی! حالتو میگیرم.
تلفن دوباره زنگ خورد. گوشی را برداشت و گفت:
ـ بله؟
صدای دختر جوانی از آنسوی خط پخش شد:
ـ ببخشید، منزل آقای بهکام؟...
ـ بله، بفرمایید!
ـ عذر میخوام... شما؟!
نیکی با جا خوردگی گفت:
ـ مثل اینکه شما زنگ زدین!
ـ میشه لطف کنید شما اول خودتونو معرفی کنید؟...
ـ من خواهرزادهشون هستم.
صدای دختر مهربان شد و گفت:
ـ نمیدونستم پیمان خواهرزادهام داره!
نیکی روی مبل نشست و گفت:
ـ حالا شما خودتونو معرفی کنید.
ـ من سلداام عزیزم... نامزد پیمان!
نیکی وا رفت: «نامزد پیمان؟!... یعنی پیمان بهم دروغ گفته؟! چرا؟!...»
ـ الو... الو...
ـ صداتونو میشنوم، بفرمایید!
ـ اگه اومد بهش بگو با من حتماً تماس بگیره.
ـ چشم.
نیکی این را گفت و گوشی را گذاشت. وارد اتاق شد و به عکس روی دیوار خیره شد. حتماً سلدا او بود... باید آن شب حسابش را با پیمان صاف میکرد.
شب شده بود اما نه از پیمان خبری بود نه از مادرش!... چند بار با گوشی مینا تماس گرفت ولی خاموش بود. با پیمان تماس گرفت. او هم در دسترس نبود. حوصلهاش سر رفته بود. صدای ماشین پیمان را که شنید، خوشحال شد و به طرف پنجره دوید. پرده را کنار زد و او را دید که خودش پشت فرمان قرار داشت و ماشین را شخصاً وارد حیاط میکرد. از مینا خبری نبود. نگران شد. فکر میکرد حتماً پیمان دنبال مادرش رفته و با هم میآیند اما اینطور نبود. یاد سلدا افتاد و خودش را آماده کرد. پیمان با دو جعبه پیتزا قدم به خانه گذاشت. نیکی مانند کسانی که میخواهند مچ بگیرند وارد هال شد و در حالیکه موذیانه نگاهش میکرد، گفت:
ـ سلام.
پیمان جعبهها را به نیکی داد و گفت:
ـ سلام. بعد از تلفن من باز خوابیدی؟
ـ نه دیگه! نهایتاً خواب من تا همون دوازدهه.
پیمان کتش را درآورد و آویزان کرد. نیکی جعبهها را روی میز گذاشت و منتظر پیمان ماند:
ـ زود بیا! خیلی گرسنمه.
پیمان پشت میز نشست و گفت:
ـ یه زحمت میکشی مادرمو صدا بزنی؟
ـ مادرت؟ هنوز نیومده!
ـ جدی میگی؟
ـ آره.
ـ با همراهش تماس گرفتی؟
ـ آره، تماس گرفتم. از دفترچه تلفن شمارهشو پیدا کردم و بهش زنگ زدم ولی گوشیش خاموش بود.
پیمان نگران شد. نگاهی به ساعت مچیاش انداخت. از جا برخاست و به هال رفت. قدمزنان شماره همراه مادرش را گرفت و با پیغام «خاموش میباشد.» رو به رو شد. برگشت و دوباره پشت میز نشست. با ذهن درگیر و آشفته گفت:
ـ شروع کن!
نیکی که خودش هم نگران مینا بود، با این عکسالعمل پیمان، نگرانتر شد و گفت:
ـ هیچ وقت انقدر دیر نکرده؟
ـ نه.
ـ الآن باید چی کار کنیم؟
ـ فعلاً غذاتو بخور.
نیکی نگاه از او برگرفت. در حال باز کردن جعبه بیمقدمه گفت:
ـ امروز نامزدتون تماس گرفتن!
پیمان همانطور که سرش پایین بود و به تکهای پیتزا سس میزد، نگاه بدی به نیکی انداخت که دست و پایش را گم کرد.
ـ وا! مگه چی گفتم؟ چرا اینجوری نگام میکنی؟
پیمان صاف نشست و نگاه مستقیم و پرنفوذش را به چشمان سراسر کنجکاوی نیکی دوخت:
ـ بهت گفته بودم ازدواج نکردم!
ـ آره، ولی نگفته بودی نامزد نداری!
ـ اسمش سلدا بود؟
نیکی فوری گفت:
ـ دیدی؟ دیدی؟ خودتم اعتراف کردی!
ـ چی داری میگی؟ من فقط پرسیدم اسمش سلدا بود؟
ـ آره، سلدا بود.
ـ خیله خب! غذاتو بخور!
نیکی میخواست جعبه پیتزا را بر سرش بکوبد. واقعاً مرموز بود و کسی را وارد حریم خصوصی زندگیاش نمیکرد. تصمیم گرفت امشب هر طور شده چیزهایی که میخواهد بداند را از زیر زبانش بیرون بکشد، پس همانطور که با پیتزایش بازی میکرد، آهسته پرسید:
ـ کی عروسی میکنید؟
پیمان ناگهان دست از خوردن کشید، به صورت نیکی خیره شد و گفت:
ـ بس کن!!
نیکی که از ترس نزدیک بود قالب تهی کند، سرش را پایین انداخت و دیگر حرف نزد، حتی غذایش هم نتوانست بخورد. به آرامی برخاست و خواست به اتاقش پناه برد که صدای پیمان را شنید:
ـ چرا غذاتو نخوردی؟
ـ از گلوم پایین نمیره!
پیمان لبخند کجی زد و گفت:
ـ اگه مشکلت منم، میرم اتاقم.
ـ نه دیگه. الآن فایده نداره. کلاً اشتهام خفه شد!
به دنبال این حرف وارد اتاقش شد و رو به عکس سلدا گفت:
ـ تو دیگه چه بدبختی هستی عاشق این اخلاقگند شدی!
روی تخت دراز کشید و حس کرد اسم سلدا را شنیده. از تخت به زیر آمد و به دو خود را به در رساند و گوشش را به آن چسپاند. صدای عصبی پیمان را شنید که میگفت:
ـ بار آخرت باشه خودتو نامزد من معرفی میکنی... بس کن! با این گریهها و التماسا نمیتونی دل منو نرم کنی... وقتی به من قول ازدواج دادی و رفتی زن یکی دیگه شدی باید فکر اینجا رو می کردی... انقدر نگو پشیمونم! من دیگه نه با تو نه با هیچ دختر دیگهای ازدواج نمیکنم!
و صدای کوبیده شدن گوشی روی دستگاه آمد. نیکی به طرف تخت رفت و همانطور که روی آن مینشست، گفت:
ـ بدبخت دختره رو سکه یه پول کرد!
چند ضربه به در خورد... نیکی متعجب گفت:
ـ بیا تو!
پیمان در را باز کرد و در آستانهی آن ظاهر شد:
ـ من دارم میرم بیرون...
هنوز حرفش را تمام نکرده بود که نیکی با ذوق گفت:
ـ منم بیام؟
پیمان با قاطعیت گفت:
ـ نه! تا دو ساعت دیگه برمیگردم.
نیکی با دلخوری به رفتنش نگاه کرد:
ـ مسخره!
بلند شد. از کمد، لباس برداشت و حمام رفت. با دیدن حمام که اندازه یکی از اتاقهای خانه آنها بود متحیر شد. روی لبهی وان نشست و به انواع و اقسام شامپوهای خارجی در قفسه نگاه کرد. تک تکشان را برداشت و بو کرد و لذت برد. یک ساعت در حمام بود. زمانی که لباسهایش را پوشید و قصد خارج شدن داشت، هر کاری کرد، قفل در باز نشد. رنگش پریده بود و احساس خفگی میکرد. به طرف دریچه رفت. قدش را بالا برد و کمی بازش کرد. دوباره به طرف در آمد و دستگیره را بالا پایین داد اما در با لجبازی تمام باز نمیشد و اعصابش را متشنج کرده بود.
یک ربع گذشت. آنقدر پیمان را صدا زده بود، صدایش گرفته بود. قلبش کند میزد و به سختی نفس میکشید. بخار حمام صورتش را گلگون کرده بود. حس آدم زندانی را داشت که منتظر بود زندانبان بیاید و در را بگشاید. چند ضربه به در زد و بیرمق صدا زد:
ـ پیمان! پیمان اگه اومدی خونه بیا در حمومو باز کن...
باز هم انتظار... چهار ساعت دیگر هم گذشت و از پیمان خبری نشد. نفسش بند آمده بود و زورش نمیرسید در را بشکند. کم کم پلکهایش سنگین شد و کف زمین افتاد...
ساعت از یک نیمه شب گذشته بود که پیمان و مادرش برگشتند. مینا تصادف کرده و سرش باندپیچی شده بود. پیمان زمانی که از خانه خارج شده بود، با تلفن دوستِ مادرش، از تصادف با خبر شده فوراً خود را به بیمارستان رسانده بود. خوشبختانه خطر به خیر گذشته مینا خیلی زود مرخص شده بود. آندو روی مبل مقابل هم نشستند و سکوت کردند. مینا به چهرهی گرفتهی پسرش نگاه کرد و با لحنی مادرانه گفت:
ـ پیمان تو امشب چته؟ به من بگو! میدونم از یه چیزی ناراحتی.
پیمان که به خاطر تلفن سلدا و حرفهایش هنوز در ناآرامی به سر میبرد، گفت:
ـ چیزی نیست. برین اتاقتون استراحت کنید.
ـ پیمان!
پیمان موضوع را به تصادف مینا کشاند:
ـ چرا مواظب خودتون نیستید؟
ـ امشب ناراحتی تو فقط به خاطر تصادف من نیست! به خاطر چیز دیگهایه. چی شده؟ با کسی حرفت شده؟
پیمان به مادرش نگاهی پرمعنی انداخت و مینا معنای نگاهش را به خوبی فهمید. دیر به زندگی پسرش آمده بود و این تأخیر برای هر دو مشکلساز شده بود... علاوه بر این، پسرش تودار بود و چیزی از درون بروز نمیداد. اغلب ارتباط آنها غیرکلامی بود و هردو با این نوع ارتباط راحتتر بودند... از نگاه پیمان خواند که میخواهد تنها باشد، پس تنهایش گذاشت...
پیمان، مادرش را دید که به تدریج از او دور میشد. موهایش را بالا زد و روی خودش خم شد. تماسهای گاه و بیگاه سلدا به شدت با اعصابش بازی میکرد. ناگهان متوجه برقهای روشن خانه شد و متعجب با خود اندیشید: «چرا نیکی برقا رو خاموش نکرده؟!...» نگاهش بیاختیار به سمت حمام کشیده شد و از زیر در، برق را روشن دید. بلافاصله یادش آمد قفل در حمام خراب است و کسی جز خودش و مادرش قلق آن را بلد نیست. تندی از مبل برخاست و به طرف حمام دوید. پشت در ایستاد و مضطرب صدا زد:
ـ نیکی! نیکی تو اونجایی؟
صدایی نشنید.
با صدای بلندتری گفت:
ـ نیکی اگه اون تویی جواب بده!
باز هم هیچ جوابی!
معطل نکرد. نیمی از اندامش را به در کوبید و در با صدای بلندی به زمین افتاد. بلافاصله وارد شد و با دیدن نیکی که به حالت دمر کف زمین افتاده بود، وحشت کرد. خم شد و با یک حرکت بلندش کرد. مینا سراسیمه به طرف حمام میدوید تا بفهمد سر و صدا به خاطر چیست که ناگهان پیمان از جلویش درآمد... با دیدن اندام بیهوش نیکی روی دستان او وحشت کرد:
ـ چی شده؟!... چه بلایی سر نیکی اومده؟!...
ـ نترسین! چیزی نشده. یادم رفته بود بهش بگم قفل در حموم خرابه.
ـ خدای من!... دختر بیچاره از کی تو حموم حبس شده؟
پیمان فقط سر تکان میداد.
مینا به طرف مبل بزرگی دوید و گفت:
ـ بذارش اینجا!
پیمان، نیکی را روی مبل دراز کرد و مینا با لیوانی آب به طرفشان آمد. چند قطره آب به صورت نیکی پاشید و تند تند صدایش زد:
ـ نیکی! نیکی جان! بیدار شو عزیزم... خدایا! این دختر دست ما امانته. اگه طوریش شه...
پیمان که مادرش را در ترس کامل میدید، لیوان آب را از دستش گرفت و خودش آب به صورت نیکی پاشید:
ـ نیکی! نیکی چشماتو باز کن!
چشمان نیکی نیمهباز شد و به پیمان که سعی داشت خونسرد به نظر آید اما چشمانش نگرانیاش را فریاد میزد، دوخته شد.
ـ خوبی؟
نیکی یاد چند ساعت پیش افتاد که به طرز وحشتناکی در حمام حبس شده بود. بیاختیار فریاد کشید:
ـ کجا بودی؟؟
ـ برات توضیح میدم.
اما نیکی که معلوم بود فشار عصبی شدیدی را تحمل میکند، با صدایی گریان گفت:
ـ چه توضیحی؟؟ تو گفتی دو ساعت دیگه برمیگردی ولی الآن یک و نیمه!!
و خواست بلند شود که سرش گیج رفت و در آغوش مینا افتاد. صدای شرمندهی مینا را از بالای سرش شنید:
ـ نیکی جان منو ببخش! اگه تصادف نکرده بودم اینجوری نمیشد.
تازه نیکی متوجهی حضور مینا شد. نگاهش بالا رفت و روی سر باندپیچی شدهی او نشست. با نگرانی پرسید:
ـ مینا جون تصادف کردی؟!
مینا با سر تأیید کرد.
ـ وای خدای من! چرا؟... چهطوری؟.... با کی؟....
مینا شروع به تعریف ماجرای تصادف کرد و پیمان خدا را شکر کرد این خطر هم به خیر گذشت!
زمانی که نیکی برای خواب به اتاقش میرفت، خطاب به پیمان در دل گفت: «یه معذرت خواهی بلد نیستی؟ داشتم میرفتم اون دنیاها.»
وارد اتاق شد و روی تخت دراز کشید. در حال کشیدن ملافه روی خود صدای در را شنید. متعجبانه گفت:
ـ بفرمایید!
دستگیره پایین داده شد و پیمان قدم به اتاق گذاشت. نیکی فوراً پاهایش را جمع کرد و نشست. پیمان اشاره کرد راحت باشد و همانطور ایستاده پرسید:
ـ بهتری؟
نیکی با سر تأیید کرد.
ـ به چیزی احتیاج نداری؟
ـ نه، چیزی نمیخوام.
ـ میتونی صبح بیای شرکت؟
ـ آره.
وقتی پیمان در را بست و رفت، حس کرد چهقدر دوستش دارد اما همین که نگاهش به تصویر سلدا درون قاب عکس افتاد همه چیز خراب شد. به طرف دیوار رفت و گفت:
ـ من مگه مجبورم دائم تو این اتاق تو رو ببینم؟
قاب عکس را برداشت و فقط به پیمان نگاه کرد بعد هم آن را زیر تخت گذاشت و دراز کشید.