حامی

عیارسنج

عیارسنج (نمونه رایگان)

حامی

اثر راضیه نعمتی

به نام خدا

رمان حامی

نویسنده: راضیه نعمتی

فصل 1

دادگاه شلوغ و درهم بود. صدای گریه و ناله نفرین زن‌‌ها، فضا را متشنج کرده و صورت‌‌های معصوم بچه‌‌هایی که کنار پدران یا مادرانشان ایستاده بودند و سرنوشت نامعلومی در انتظارشان بود، باعث اندوه عمیقی می‌‌شد. نیکی با وضعیت روحی نامناسب وارد اتاق شد و به قاضی سلام کرد.

ـ سلام. بفرمایید بشینید.

هنوز کامل روی صندلی قرار نگرفته بود که در با شدت باز شد و پیمان با چهره‌‌ای عصبانی وارد شد. نگاه از او برگرفت و به قاضی چشم دوخت. پیمان بی‌‌توجه به حرف قاضی که می‌‌گفت: «آقا بفرمایید بشینید.» با قدم‌‌هایی تند به طرف نیکی آمد و با صدای بلند گفت:

ـ دیونه شدی؟ می‌‌دونی داری چی‌‌کار می‌‌کنی؟

نیکی جوابش را نداد.

قاضی تکرار کرد:

ـ آقا لطفاً بشینید!

پیمان فریاد زد:

ـ فکر کردی طلاقت می‌‌دم؟؟؟

نیکی ناگهان از جا پرید و در حالی‌‌که به چشمان پر از خشم او خیره شده بود، فریاد زد:

ـ باید بدی!

پیمان در سکوتی طوفانی نگاهش کرد. بغض نیکی ترکید و رو به قاضی گفت:

ـ شوهرم از روی ترحم باهام ازدواج کرده نه علاقه!

نگاه قاضی به سوی پیمان کشیده شد. پیمان با صورتی برافروخته گفت:

ـ بس کن! چرا باید این‌‌جوری باهات ازدواج کنم؟ خودت منو می‌‌شناسی! بهم میاد همچین کاری کنم؟

سر نیکی گیج رفت و قبل از این‌‌‌‌که بیفتد، پیمان بازویش را گرفت و نگه‌‌اش داشت. قاضی پرسید:

ـ حالتون خوبه خانم؟

نیکی گریه کرد:

ـ نه حاج آقا! نه! حالم خوب نیست، حالم اصلاً خوب نیست. شما نمی‌‌دونید تو دلم چه خبره. نمی‌‌دونید چی به سر زندگیم اومده. هیچ‌‌کس نمی‌‌دونه!

قاضی نگاه ترحم‌‌آمیزش را به نیکی دوخت و گفت:

ـ با من صحبت کن دخترم. من هر کاری از دستم بربیاد انجام می‌‌دم.

نیکی روی صندلی نشست، سرش را با اندوه تکان داد و گفت:

ـ من نمی‌‌تونم دردمو به کسی بگم... فقط باید تو خودم عذاب بکشم!

پیمان پوزخند زد و گفت:

ـ من دردشو می‌‌دونم آقای قاضی! حتی ارزش فکر کردن نداره چه برسه به این‌‌که به خاطرش عذاب بکشه!

نیکی سرش را برگردانده نگاه آزرده‌‌اش را به او دوخت. قاضی با لحنی ناصحانه گفت:

ـ دخترم، شوهرت مرد خوبی به نظر می‌‌رسه. اگه از روی ترحم باهات ازدواج کرده بود که الآن باید با خوشحالی زیر برگه‌‌ی طلاقو امضا می‌‌کرد!

ـ شما نمی‌‌دونید جریان چیه وگرنه به من حق می‌‌دادین. خواهش می‌‌کنم حکم طلاق ما رو صادر کنید.

قاضی به دنبال سکوتی نسبتاً طولانی گفت:

ـ من فکر می‌‌کنم شما نیاز به فکر بیشتری داری. برای همین جلسه‌‌ی بعدی رو موکول می‌‌کنم به ...

نیکی به جلو خم شد و گفت:

ـ نه، خواهش می‌‌کنم همین امروز تمومش کنید!

پیمان با آرامشی دیوانه‌‌کننده که از او بعید می‌‌نمود، برگه‌‌ای از جیب پیراهن سفیدش بیرون کشید و در حالی‌‌که به طرف قاضی قدم برمی‌‌داشت، گفت:

ـ همسر من بارداره. طلاق به تعویق می افته. درسته؟

قاضی عینکش را بالاتر آورده با دقت نوشته‌‌های برگه را خواند سپس لبخندی بر لب آورد و گفت:

ـ بله! مثل این‌‌که قسمت یه چیز دیگه‌‌ست.

نیکی با شگفتی به پیمان نگاه کرد و گفت:

ـ تو داری دروغ می گی!!

پیمان نگاهی جدی به او انداخت و گفت:

ـ اون روز که بردمت بیمارستان فهمیدم ولی نتونستم بهت بگم چون تو رفته بودی...

تازه نیکی علت حالت تهوع و دردهای عجیب و غریبش را فهمید و احساسات مختلفی احاطه‌‌اش کرد که از همه قوی‌‌تر حس به دنیا آوردن بچه‌‌ی پیمان و مادر شدن بود!... لبخند محوی گوشه‌‌ی لبش نقش بست و بلند شد و بی‌‌هیچ حرفی از اتاق خارج شد...

از دادگاه که بیرون آمد به طرف خیابان می‌‌رفت تا تاکسی بگیرد که صدای بلند پیمان را از پشت سرش شنید:

ـ این کارا چیه می‌‌کنی؟ برو سوار ماشین شو! تو حق نداری جایی غیر از خونه‌‌ی من بری!

برگشت و با درماندگی گفت:

ـ پیمان ولم کن! ولم کن!

ـ هر وقت طلاق گرفتی رفتی اختیارت با خودت ولی الآن باید با من برگردی خونه! فهمیدی؟

نیکی بی‌‌اهمیت به پیمان دستش را بالا برد. بلافاصله ماشینی جلوی پایش توقف کرد. همین که در تاکسی را باز کرد، فشار شدیدی بر مچ دستش آمد و به زور به راه افتاد. سرش را چرخاند و پیمان را دید که با خشونت دستش را می‌‌کشید و به طرف ماشین خود پیش می‌‌برد. به اجبار سکوت کرد. پیمان در ماشین را باز کرد و او را روی صندلی جلو انداخت. خودش هم به آن‌‌طرف رفته پشت فرمان نشست و ماشین را به حرکت درآورد. هر دو به رو به رو نگاه کردند و به گذشته پرتاب شدند...

فصل 2

پیمان فرو رفته در کت و شلوار مشکی با ابروانی درهم وارد آسانسور شد و شاسی طبقه‌‌ی هفتم را فشار داد. لحظاتی بعد خارج شد و با قدم‌‌هایی محکم وارد شرکت شد. منشی به احترامش برخاست و گفت:

ـ سلام آقای مدیر.

پیمان سرش را به نشانه جواب سلام پایین آورده نگاه عصبی‌‌اش را به منشی دوخت و گفت:

ـ آقای شریف زنگ نزدن؟

ـ نه، ایشون تا حالا تماس نگرفتن.

پیمان زیر لب گفت:

ـ لعنتی! پیش خودش چی فکر کرده؟

به دنبال این حرف وارد اتاق شد و در را بست. به طرف میز رفت و خم شد و دسته‌‌ای از موهایش را در چنگ گرفت. هنوز روی صندلی قرار نگرفته بود که چند ضربه به در خورد. سرش را بالا گرفت و با لحنی تند گفت:

ـ بیا تو!

دستگیره در پایین داده شد و آقای پوریا مشاور شرکت وارد اتاق شد:

ـ سلام آقای بهکام.

ـ سلام. رفتی شرکت فراز؟

ـ بله، رفتم. رضایتشو گرفتم و قراردادو بستم.

پیمان سرش را به نشانه‌‌ رضایت پایین آورد و گفت:

ـ خوبه، ممنونم!

ـ باید دنبال یه منشی جدید باشیم.

ـ می‌‌دونم. دیروز خانم طاهری بهم گفت دیگه نمی‌‌تونه بیاد. یه آگهی بده روزنامه و پیگیر شو.

ـ چشم... با اجازه‌‌تون!

برگشت و به طرف در رفت و از آن خارج شد. پیمان شروع به باز و بسته کردن کشوهای زیر میز کرد. با آشفتگی دنبال چند برگه می‌‌گشت اما پیدا نمی‌‌کرد. گویی آب شده و به زمین فرو رفته بود. تلفن زنگ خورد. گوشی را برداشت و جواب داد:

ـ بله؟

صدای منشی در گوشی پیچید:

ـ آقای شریف پشت خط هستن.

اسم شریف که آمد، سراسر وجود پیمان را خشم گرفت:

ـ وصل کن!

ـ چشم.

لحظه‌‌ای بعد صدای مسن شریف از آن‌‌سوی خط شنیده شد:

ـ سلام آقای بهکام.

پیمان فریاد زد:

ـ همکاری ما با هم منتفی شد!

شریف دستپاچه شد:

ـ اجازه بدید بهتون توضیح بدم...

ـ من هیچ توضیحی قبول نمی‌‌کنم!

و گوشی را محکم روی دستگاه کوبیده از اتاق خارج شد و رو به منشی با عصبانیت گفت:

ـ خانم طاهری! اگه آقای شریف این‌‌جا اومد، می‌‌فرستیش بره. متوجه شدی؟

طاهری با لحنی شتاب‌‌زده گفت:

ـ بله، چشم!

پوریا که در حال رفتن بود برگشت و گفت:

ـ بهتر نیست انقدر عجولانه تصمیم نگیرید؟

پیمان با لحنی تحکم‌‌آمیز گفت:

ـ من تصمیم درستی گرفتم! سعی نکن منصرفم کنی چون نمی تونی!

نگاهش به صورت منشی برگشت و گفت:

ـ اون مطالب تایپ شده‌‌ای که دیروز بهم دادی نیست!

ـ دیروز خودتون بهم پس دادید. گفتید چند تا اشتباه تایپی داره و ازم خواستید درستش کنم.

ـ و شما هم تا حالا بیکار موندید!

ابروان منشی با ترس بالا رفت و گفت:

ـ معذرت می‌‌خوام... فراموش کرده بودم... همین الآن اصلاح می‌‌کنم.

پیمان به اتاقش برگشت، خودش را روی صندلی رها کرد و به نقطه‌‌ای خیره شد...

***

نیکی رو به روی خیابان ایستاده بود و با آدرس کلنجار می‌‌رفت:

ـ پس این شرکت کوفتی کجاست؟ چرا پیداش نمی‌‌کنم؟... خسته شدم!

انگشتش را زیر چانه‌‌اش فشرد و فکری به ذهنش رسید:

ـ چه‌‌طوره تاکسی بگیرم؟... آره! این‌‌طوری خیلی بهتره. یه تاکسی می‌‌گیرم و آدرسو به راننده می‌‌دم و انقدر اعصابم خرد نمی‌‌شه.

با این فکر دستش را بالا برد تا ماشینی توقف کند اما ظاهراً ماشینی در آن مکان توقف نمی‌‌کرد چون همه بی‌‌توجه به او از کنارش می‌‌گذشتند. پنج دقیقه‌‌ای گذشت و با ناامیدی خواست دستش را بیندازد که بنز مشکی رنگی زیر پایش ترمز کرد و راننده در حالی‌‌که سرش را از شیشه بیرون آورده بود، پرسید:

ـ خانم کجا می‌‌خواید برید؟

نیکی که ترسیده بود سعی کرد خونسردی خود را حفظ کند و گفت:

ـ چه معنی داره یه ماشین مدل‌‌‌‌بالا مسافر سوار کنه؟!

صدایی از قسمت عقب ماشین با عصبانیت گفت:

ـ تو این خیابون ماشینی نگه نمی‌‌داره! یعنی تو اینو نمی‌‌دونی؟

نیکی تندی به عقب نگاه کرد تا جواب شخص گستاخ را بدهد که با پسری فوق‌‌العاده مغرور، جذاب و خوش تیپ رو به رو شد. چشمان سیاهش پشت قاب عینک دودی پنهان شده بود و با جدیت و ابروانی درهم به رو به رو نگاه می‌‌کرد. به شیشه‌‌ی طرف او نزدیک شد و گفت:

ـ آقای عصبی! من نمی‌‌خوام سوار ماشینت شم. مگه زوره؟

پیمان به طرز توهین‌‌آمیزی به راننده‌‌اش اشاره کرد راه بیفتد. هنوز ماشین چند متر دورتر نشده بود که نیکی پشیمان شد و به دنبال ماشین دوید:

ـ نگه دار! نگه دار!

ندیمی توقف کرد و نیکی به سرعت خود را به ماشین رساند. پیمان نیم‌‌نگاهی به او انداخت و گفت:

ـ چیه؟

نیکی لبخند شیرینی زد و گوشه‌‌ی لبش چال افتاد:

ـ سوار می‌‌شم!

پیمان اشاره کرد:

ـ برو جلو!

نیکی در جلو را باز کرد و نشست و راننده بی‌‌معطلی حرکت کرد. داخل ماشین، آهنگ ملایم و روح‌‌بخشی نواخته می‌‌شد و رایحه‌‌ی تند و تلخ ادکلن مردانه‌‌ای از عقب به اطراف پراکنده می‌‌شد. نیکی که برای اولین‌‌بار سوار چنین ماشین مدل بالایی ‌‌شده بود با ذوق به همه‌‌‌‌‌‌جا سرک می‌‌کشید. صدای تحکم‌‌آمیز جوان را از پشت سر شنید:

ـ کمربندتو ببند!

دستش را دراز کرد و کمربندش را بست. راننده پرسید:

ـ مقصدتون کجاست خانم؟

ـ شما همین‌‌طوری برید... خودم بهتون می‌‌گم.

یک ربع بعد، ندیمی، مقابل ساختمان شیک و نوسازی توقف کرد و پیمان کیف به دست پیاده شد. نیکی هم پیاده شد. مقابل شیشه ایستاد و در حالی‌‌که زیپ کیف پولش را می‌‌کشید، گفت:

ـ آقای راننده دستتون درد نکنه. بفرمایید چه‌‌قدر شد؟

ندیمی لبخندی بر لب آورد و گفت:

ـ هیچی! این کارا چیه خانم؟

و بلافاصله گاز داد و از آن‌‌جا دور شد. نیکی لبخند تشکرآمیزی زد و در دل گفت: «چه مرد خوبی!» به آدرس نگاه کرد. باید به طبقه‌‌ هفتم می‌‌رفت. به طرف آسانسور رفت و متوجه شد صبح آن روز مشکل پیدا کرده. در حالی‌‌که به شانس بد خود لعنت می‌‌فرستاد به طرف پله‌‌ها رفت. به ساعت نگاه کرد و با دیدن عقربه‌‌ها که عدد دوازده را نشان می داد، بر سرعت قدم‌‌هایش افزود. به طبقه سوم که رسید، متوجه شخص جلوتر از خود نشد و محکم به او تنه زد و بالا دوید که صدای بلند افتادن شی‌‌ای را بر روی زمین شنید. فوراً برگشت عذرخواهی کند که نگاهش به کیف مشکی رنگی روی پله‌‌ها افتاد و بعد صاحب کیف که کسی جز همان جوان مغرور و عصبی نبود و با خشم نگاهش می‌‌کرد. از همان‌‌جایی که ایستاده بود، گفت:

ـ ای وای! کیف شما رو انداختم؟ ببخشید! اصلاً متوجه‌‌ نشدم.

پیمان با لحنی خوددار گفت:

ـ بیا کیفی رو که زمین انداختی بردار بده به من!

نیکی از دو پله پایین پرید و خم شد کیف را بردارد اما به خاطر سنگینی از دستش افتاد و صدای کوبیده شدنش در گوش پیمان پیچید!

پیمان با لحنی تحقیرآمیز گفت:

ـ از پسِ بلند کردن یه کیف برنمیای؟!

نیکی از حرف او برآشفت:

ـ این کیف خیلی سنگینه! من که مثل تو زورم زیاد نیست.

پیمان همان‌‌طور که با اخم به او نگاه می‌‌کرد، زیر لب گفت:

ـ دختره‌‌ی پررو!

نیکی در حالی‌‌که در دل به پیمان بد و بیراه می‌‌گفت پله‌‌ها را یک‌‌سره تا طبقه هفت بالا دوید. همین که وارد شرکت شد، خم شد و زانوهایش را گرفت و نفس‌‌زنان از منشی پرسید:

ـ آقای بهکام هستن؟

منشی جواب داد:

ـ پنج دقیقه دیگه می‌‌رسن.

در این هنگام پیمان با کیف خاک‌‌آلود وارد شد و نگاه مبهوت نیکی روی صورت او ثابت ماند... منشی رو به نیکی گفت:

ـ ایشون رئیس شرکت هستن.

پیمان سرش را بالا آورد و با دیدن نیکی تک ابرویی بالا انداخت:

ـ اومدی معذرت‌‌ خواهی؟

نیکی نمی‌‌دانست چه جوابی بدهد!... فقط با ناباوری به او نگاه می‌‌کرد. امکان نداشت خودش باشد! پیمان نگاه از او برگرفت و

شروع مطالعه رمان