عشق باشکوه

عیارسنج

عیارسنج (نمونه رایگان)

عشق باشکوه

اثر راضیه نعمتی

به نام خدا

رمان عشق با شکوه

نویسنده: راضیه نعمتی

فصل 1

پشت میز نشسته بودم و به سرعت یک نامه‌‌ی اداری را تایپ می‌‌کردم که مدیر آموزشگاه یا همان خاله سیما از راه رسید و با قدم‌‌هایی آرام به سویم آمد. دست از تایپ کشیدم و به احترامش برخاستم:

ـ سلام خانم مهرجو.

ـ سلام مهسا جان.

خاله سیما کمی با مقنعه‌‌ خودش را باد زد و گفت:

ـ وای چقدر گرمه! بیرون آتیش می‌‌باره.

با سر تأیید کردم. دوباره نشستم و به کارم ادامه دادم. خاله سیما پشت صندلی‌‌ام ایستاد و با نگاهی دقیق به مانیتور پرسید:

ـ کارا چطور پیش می‌‌ره؟

کمی سرم را تکان دادم و جواب دادم:

ـ خیلی خوب. همه چیز عالی و مطابق میلتون پیش می‌‌ره.

خاله شانه‌‌ام را از پشت آرام فشرد و گفت:

ـ کارت تموم شد بیا اتاقم. خبرای جدید برات دارم.

با کنجکاوی سرم را عقب چرخاندم و پرسیدم:

ـ چه خبرایی؟!

خاله در حالی‌‌که به طرف اتاق مدیریت قدم برمی‌‌داشت با صدایی نسبتاً بلند گفت:

ـ در مورد خواهرزاده‌‌م حامد! بالاخره پیداش کردم!

با شنیدن این خبر غیرمنتظره دست از تایپ کشیدم و بهت‌‌زده به او که دور و دورتر می‌‌شد، نگاه کردم. امکان نداشت حامد را پیدا کرده باشد! حامدی که سال‌‌ها از مکان زندگی‌‌اش بی‌‌اطلاع بودیم و این روزها تقریباً از پیدا کردنش ناامید شده بودیم! بقیه‌‌ی نامه را به سرعت تایپ کردم و غلط‌‌هایش را سریع گرفتم و روانه‌‌ی اتاق مدیریت شدم. خاله سیما پشت میز نشسته بود و یک زونکن جلوی رویش بود. جلوتر آمدم و پرسیدم:

ـ مطمئنید خودش بود؟

خاله سیما با آن چهره‌‌ی جدی که با عینک طبی جدی‌‌تر به نظر می‌‌رسید، گفت:

ـ بیا بشین تا بهت بگم.

روی صندلی سمت راست نشستم و بی‌‌صبرانه نگاهش کردم. خاله سیما روی میز خم شد و نگاهش را مستقیم به من دوخت:

ـ می‌‌دونی حامد تو این همه سال که من و خواهر مرحومم دنبالش می‌‌گشتیم کجا بوده؟

مژه‌‌هایم را به نرمی بر هم زدم و پرسیدم:

ـ کجا بوده؟!!

ـ ترکیه.

صدا در گلویم شکست و با آهسته‌‌ترین صدای ممکن تکرار کردم:

ـ ترکیه؟!...

تنها فکری که در مورد محل زندگی حامد نداشتم زندگی در کشوری دیگر بود. خاله با سر تأیید کرد. پرسیدم:

ـ از کجا فهمیدین؟

خاله سیما سرش را به آرامی تکان داد و گفت:

ـ با هزار بدبختی و پرس و جو. به زحمت شماره تلفن عمه‌‌ش رو پیدا کردم و بهش زنگ زدم. حاضر نمی‌‌شد بگه برادرزاده‌‌ش کجاست ولی وقتی گفتم خواهرم فوت کرده و می‌‌خوایم ارثش رو بهش بدیم شماره‌‌ش رو بهم داد.

در حالی‌‌که تمام وجودم سؤال شده شده بود به چهره‌‌ی درهم خاله سیما چشم دوختم و ناباورانه پرسیدم:

ـ باهاش تماس گرفتین؟!!

خاله کاملاً عادی جواب داد:

ـ آره. قبل از اینکه بیام اینجا تو ماشین بهش زنگ زدم و باهاش حرف زدم.

باورم نمی‌‌شد حامدی که آنقدر آرزوی شنیدن یک خبر کوچک از او داشتیم حال به راحتی پیدا شده با خاله‌‌ سیما صحبت کرده بود!... کمی به طرف جلو مایل شدم و پرسیدم:

ـ تعریف کنید ببینم چی به هم گفتید!

خاله سیما با نگاهی خیره به زونکن روی میز گفتگویش را به خاطر آورد و آرام و شمرده گفت:

ـ خب راستش تا چند دقیقه‌‌ی اول که اصلاً نمی‌‌تونستم حرف بزنم. بغض گلوم رو گرفته بود و صدام درنمی‌‌اومد. همه‌‌ش یاد خواهر بیچاره‌‌م می‌‌افتادم که چقدر آرزوی دیدن یه‌‌دونه پسرش رو داشت و حسرت به دل دیدنش از دنیا رفت! چند بار الو گفت و وقتی دید حرف نمی‌‌زنم خواست قطع کنه که به زحمت بغضم رو فرو دادم و پرسیدم: «حامد جان خودتی؟» معلوم بود از صدای من که یه زن غریبه بودم و می‌‌شناختمش حسابی جا خورده بود! مکث کرد و پرسید: «شما؟!» گفتم من خاله‌‌تم! البته اصلاً لزومی نداشت خودمو معرفی کنم چون فکر می‌‌کنم اون اصلاً نمی‌‌دونست خاله‌‌ای هم توی این دنیا داره! غافل‌‌گیر شد و گفت: «چی شده بعد این همه سال یاد من افتادین؟!» گفتم: «حامد جان تو باید برگردی ایران. آخه ما باهات کار داریم. پرسید: «چه کاری؟» نمی‌‌تونستم بهش بگم مادرش مرده. دلم نمی‌‌اومد! بعد از اینکه خواهرم از پدر حامد جدا شد و اون نامرد حامد رو با خودش برد ترکیه ما دیگه هیچ خبری ازش نداشتیم و خواهرم به خاطر فرار از غم ندیدن پسرش تو رو به فرزند خوندگی قبول کرد. با این فکر که اون هیچ خاطره‌‌ای از مادرش نداره و مثل بچه‌‌های دیگه از شنیدن این خبر ضربه نمی‌‌خوره دلم رو راضی کردم و به حرف اومدم و خبر فوت مادرشو دادم. تا چند ثانیه هیچ صدایی تو گوشی نمی‌‌اومد تا اینکه گفت آدرس بدین خودمو به مراسم برسونم که با جواب من شوکه شد. گفتم مادرت الآن شش ماهه که از دنیا رفته. خیلی ناراحت شد و پرسید: «چرا انقدر دیر بهم خبر دادین؟» گفتم پیدات نمی‌‌کردیم و جریان عمه‌‌ش رو براش گفتم که با چه سختی شماره‌‌شو ازش گرفتم. خلاصه قرار شد فردا با اولین پرواز خودشو برسونه ایران.

زمزمه‌‌وار گفتم:

ـ اصلاً فکر نمی‌‌کردم اگه یه روزی پیداش کردیم انقدر سریع قبول کنه بیاد دیدنمون!...

خاله سیما با حرکت سر تأیید کرد و گفت:

ـ منم فکر نمی‌‌کردم انقدر راحت بیاد ایران!

ـ بهش گفتید قراره بهش ارثش رو بدیم؟

ـ نه! موقعیت مناسبی برای این حرف‌‌ها نبود.

در پی مکثی کوتاه با چهره‌‌ای متفکرانه ادامه داد:

ـ وضع مالی پدرش خوبه. نیازی به این ارث نداره.

با لحنی مؤکدانه گفتم:

ـ ولی بهرحال اون باید ارثش رو بگیره!

خاله سرش را به نشانه تأیید فرود آورد و گفت:

ـ قطعاً همین‌‌طوره!

در پی این حرف آه از نهادش برخاست و زمزمه‌‌وار گفت:

ـ کاش اون زمان که خواهر بیچاره‌‌م زنده بود پسرشو می‌‌دید!...

خودم را روی صندلی جلوتر کشیدم و دستم را هم‌‌دردانه روی دستش گذاشتم. خاله با دلی آزرده گفت:

ـ پدر حامد در حق خواهرم خیلی بد کرد. حق نداشت پسر خواهرمو ازش دور کنه.

در سکوت به حرف‌‌های خاله گوش می‌‌دادم و برای مادر حامد که هیچ فرقی با مادر واقعی خودم نداشت و از جان و دل دوستش داشتم، دل می‌‌سوزاندم که این همه سال از دیدار فرزند خود محروم مانده بود و در حق دختری غریبه مادری کرده بود. برخاستم تا به کارم برگردم که صدای خاله را از پشت سر شنیدم:

ـ مهسا جان امروز زودتر از آموزشگاه می‌‌ریم تا خونه رو برای ورود حامد آماده کنیم.

سرم را عقب چرخاندم و پرسیدم:

ـ فرودگاهم می‌‌ریم؟

خاله سرش را به علامت منفی تکان داد و گفت:

ـ خیلی اصرار کردم بریم فرودگاه دنبالش ولی قبول نکرد. آدرس خونه و آموزشگاه و هر چی شماره‌‌ی تماس داشتم بهش دادم.

ـ بهتون نگفت ساعت چند می‌‌رسه؟

ـ نه، تازه باید بره دنبال بلیت. اگه بلیت گیرش بیاد فردا اینجاست. قرار شد بهم خبر بده.

زمانی که پشت میز نشستم تمام فکرم حول حامد پسر مادرِ خوانده‌‌ام می‌‌چرخید. با خودکار آبی که توی دست گرفته بودم خطوطی روی کاغذ ترسیم کردم و در دل با خودم حرف زدم: «یعنی چه شکلیه؟ رفتارش با من چطوره؟ وقتی بفهمه مادرش این همه سال به جای اینکه برای اون مادری کنه برای من مادری می‌‌کرده چه احساسی بهش دست می‌‌ده؟... احتمالاً به من حسودیش می‌‌شه و باهام سرد و سرسنگین رفتار می‌‌کنه!» این افکار را دور ریختم. نمی‌‌خواستم منفی‌‌باف باشم. ترجیح می‌‌دادم او را پسری گرم و منطقی تصور کنم که با دیدن من لبخندی مهربان بر لب می‌‌نشاند و می‌‌گوید: «از آشنایی باهات خوشبختم مهسا. چقدر سورپرایز شدم وقتی فهمیدم یه خواهر خوب تو ایران دارم!» از این فکر لبخندی شیرین گوشه‌‌ی لبم نقش بست و با خودم گفتم: «آره! حامد واقعی اینه!». ساعتی بعد کلاس تعطیل شده بود و اساتید و زبان‌‌آموزان کلاس‌‌ها را یک به یک ترک می‌‌کردند. با نگاهی به عقربه‌‌های ساعت که عدد هفت را نشان می‌‌داد، کامپیوتر را خاموش کردم. کیفم را برداشتم و به طرف اتاق مدیر راه افتادم. از پشت در نیمه‌‌باز خاله رو دیدم که با والدین یکی از زبان‌‌آموزان صحبت می‌‌کرد. خاله با دیدنم اشاره کرد کمی دیگر منتظر بمانم. بی‌‌حوصله به دیوار تکیه دادم و به رو به رو چشم دوختم. دوباره تصویری که از حامد در ذهنم ساخته بودم جلوی چشمانم نقش بست و در دل با او حرف زدم: «الآن من و تو یه جورایی با هم خواهر و برادریم. مگه نه؟ ولی چرا انقدر برای هم غریبه‌‌ایم؟ کاش با هم بزرگ شده بودیم تا حس بهتری نسبت به هم داشتیم!» با دیدن خاله که داشت در اتاق را می‌‌بست به خود آمدم. تکیه‌‌ام را از دیوار برداشتم و به طرفش قدم برداشتم. خاله نیم‌‌نگاهی به من انداخت و گفت:

ـ ببخشید مهسا جان معطل شدی. بریم.

دستش را پشتم گذاشت و در آموزشگاه را کلید کردیم و با هم پله‌‌ها را پایین آمدیم.

توی ماشین خاله سرش را سمتم چرخاند و گفت:

ـ اول می‌‌ریم فروشگاه خرید می‌‌کنیم بعد می‌‌ریم خونه.

با حرکت سر موافقت کردیم. کمی بعد من و خاله سیما توی فروشگاه در حال قدم زدن و برداشتن اجناس مورد نیاز برای خانه بودیم. خریدها را که حساب کردیم دوباره سوار ماشین شدیم و به خانه برگشتیم. بعد از جا به جایی وسایل، خاله تلفنی سفارش دو پرس جوجه کباب داد و پشت میز به انتظار نشستیم. با نگاهی به چهره‌‌ی خاله که مضطرب به نظر می‌‌رسید، پرسیدم:

ـ خاله خوبی؟

خاله لبخند کمرنگی بر لب نشاند و جواب داد:

ـ آره، خوبم.

لبخند شیطنت‌‌آمیزی بر لب نشاندم و گفتم:

ـ ولی چرا احساس می‌‌کنم یه کمی استرس داری؟

خاله سیما یک پا را روی پای دیگر انداخت و جواب داد:

ـ آخرین بار که حامدو دیدم هفت سالش بود. اصلاً نمی‌‌دونم الآن چه شکلی شده. چطور شخصیتی پیدا کرده. چطوری باید باهاش رفتار کنم!

دستم را روی دست او نهادم و با لبخندی دلگرم‌‌کننده گفتم:

ـ من مطمئنم به مادر خدابیامرزش رفته و حسابی می‌‌تونید ارتباط خوبی با هم برقرار کنید.

خاله سیما لبخند تشکرآمیزی بر لب نشاند و دستش را روی دست من نهاد. با مهربانی گفت:

ـ چقدر خوبه تو هستی مهسا!

در همین هنگام صدای زنگ در برخاست و من زودتر برای باز کردن برخاستم. هزینه‌‌ی پیک را جلوی در آپارتمان حساب کردم و در را بستم و داخل آمدم. خاله سیما غذاها را آماده کرد و روی میز گذاشت و شروع به خوردن کردیم. بعد در حالی‌‌که هر دو هیجان دیدار حامد را داشتیم به رختخواب رفتیم و آرام زیر پتو خزیدیم و تا دیر وقت بیدار بودیم...

***

صبح روز بعد با صدای خاله سیما از خواب بیدار شدم.

ـ مهسا جان بیدار شو. باید بریم آموزشگاه. دیر شده.

چشمانم را نیمه‌‌باز کردم و با دیدن ساعت که از ده گذشته بود صاف روی تخت نشستم و موهایم از یک طرف شانه‌‌ام سرازیر شد:

ـ چرا منو زودتر بیدار نکردین؟

خاله سیما که مانتو شلوار اداری‌‌ بر تن کرده بود و داشت جلوی آینه مقنعه‌‌اش را روی سر میزان می‌‌کرد، گفت:

ـ تقصیر من شد. دیروز حسابی خسته‌‌ت‌‌ کردم.

پتو را کاملاً کنار زدم و جواب دادم:

ـ نه! این چه حرفیه؟ الآن آماده می‌‌شم.

توی آشپرخانه یک مشت آب به صورتم پاشیدم و جلوی آینه ایستادم و آرایش ملایمی بر چهره نشاندم. کمی بعد با ماشین خاله روانه‌‌ی آموزشگاه شدیم. جلوی در آموزشگاه تازه یادم افتاد چقدر هول بودم و گوشی‌‌ام را در خانه جا گذاشته‌‌ام! با آشفتگی گفتم:

ـ خاله گوشیمو تو خونه جا گذاشتم!

خاله که آرام‌‌تر از من به نظر می‌‌رسید با خونسردی سوئیچ ماشینش را به طرفم گرفت و گفت:

ـ زود برو گوشیتو بیار.

تشکر کردم و با عجله به آن‌‌سوی خیابان رفتم. ماشین را روشن کردم و به سرعت به خانه برگشتم. گوشی را که روی اپن جا مانده بود، برداشتم و دوباره به آموزشگاه برگشتم. با چهره‌‌ای آرام به طرف میزم قدم برمی‌‌داشتم که صدای بم پسرانه‌‌ای توجهم را جلب کرد و باعث شد همان‌‌جا بایستم! صدا از اتاق مدیریت می‌‌آمد. سرم را عقب چرخاندم و از در نیمه‌‌باز تا حدودی داخل را دیدم. چهره‌‌ی شخصی که توی اتاق بود را نداشتم اما حس مرموزی مطمئنم می‌‌کرد حامد آنجا بود. کمی جلوتر آمدم. نگاهم از شلوار خوش‌‌دوخت مشکی‌‌اش بالا آمد و روی صورت پسرانه‌‌ی خوش‌‌ترکیبش نشست. چهار شانه بود و اندام قرص و محکمی داشت و با اینکه نشسته بود معلوم بود قامت بلندی داشت. در همین افکار بودم که نگاه خاله که پشت میز نشسته بود به من افتاد و با لحنی شاد گفت:

ـ مهسا جان اومدی؟ چقدر زود! بیا تو.

در حالی‌‌که سعی می‌‌کردم هیجانات درونی‌‌ام را مخفی سازم آهسته قدم به درون اتاق نهادم و نگاهم کاملاً به او افتاد. روی صندلی سمت راست پایین‌‌تر از میز مدیر نشسته بود و با حرف خاله نگاهش به آرامی سمت من کشیده شد. خاله سیما با لحنی پرمحبت معرفی کرد:

ـ ایشون حامد جان خواهرزاده‌‌ی عزیز من هستن. ایشونم مهسا جان همون دختر خونده‌‌ی عزیز مادرت که الآن داشتم صحبتش رو می‌‌کردم.

لبخند کمرنگی بر لب نشاندم و گفتم:

ـ سلام. از آشنایی باهاتون خوشبختم!

حامد به نشانه‌‌ی سلام و ابراز خوشبختی متقابل کمی روی صندلی جا به جا شد و من که احساس معذب بودن داشتم، گفتم:

ـ با اجازه‌‌تون‌‌ من برمی‌‌گردم سر کارم.

خاله با حرکت سر اجازه‌‌ی مرخصی داد و نگاه پرمهرش را روانه‌‌ی خواهرزاده‌‌اش کرد. وقتی پشت میز نشستم تا به کارهایم برسم مرتب چهره‌‌ی حامد را به خاطر می‌‌آوردم که شباهت چندانی به مادرش نداشت. برایم فوق‌‌العاده غریبه بود و از اینکه هیچ شناختی از او نداشتم دل‌‌نگران بودم. نمی‌‌دانم چقدر گذشته بود که متوجه شدم حامد از اتاق بیرون آمده بود و با قدم‌‌هایی محکم به طرفم می‌‌آمد. متعجب از اینکه چرا سمت میز من می‌‌آمد سرم را به کارم گرم کردم که او را درست مقابل میز خود دیدم و لحظه‌‌ای بعد صدای آرام و مؤدبانه‌‌اش را شنیدم:

ـ ببخشید من اسمتون رو فراموش کردم!

سرم را از مانیتور به سوی او بالا بردم و به چشمان پرمعنی‌‌اش نگریستم. با صدایی آرام و متین جواب دادم:

ـ مهسا هستم.

با همان لحن مؤدب گفت:

ـ مهسا خانم چند دقیقه می‌‌تونم وقتتون رو بگیرم؟

با تعجبی پنهان به خاله سیما که از دور اشاره می‌‌کرد با او بروم نگریستم و لبخندی تصنعی بر لب نشاندم:

ـ بله، حتماً.

از پشت میز برخاستم و او را به کلاسی خالی هدایت کردم. حالا هر دو رو به روی هم ایستاده بودیم و منتظر شنیدن حرف‌‌هایش مانده بودم. نمی‌‌دانم چرا دچار ترس و دلهره شده بودم و از تنها بودن با او فوق‌‌العاده معذب! با شنیدن صدایش به خود آمدم:

ـ خاله به من گفت مادرم سالایی که ازش دور بودم سرپرستی شما رو که دختر دوست مرحومش بودین به عهده گرفته بوده و با هم زندگی می‌‌کردین.

با سری زیر گرفته و صدایی که اوج ناراحتی‌‌ام را از فقدان مادرش نشان می‌‌داد، گفتم:

ـ بله، همین‌‌طوره. ایشون در حق من واقعاً مادری کردن.

در همان حال که این کلمات را بر زبان می‌‌آوردم به واکنشش ‌‌نگریستم. نگاهش را به سوی دیگری گرفته بود و با لبخند کجی که واقعا ًنمی‌‌دانستم چه مفهومی داشت، به نقطه‌‌ای می‌‌نگریست. در پی مکثی کوتاه لب‌‌هایش تکان خورد و به حرف آمد:

ـ هر چند برای من اصلاً نبودن ولی خوشحالم برای شما همیشه بودن و از محبت سیرابتون کردن!...

سکوت کرده بودم و نمی‌‌دانستم چه جوابی دهم. خب پسر بیچاره تا حدودی حق داشت! تمام سال‌‌هایی که نیاز شدید به مادر داشت من به جای او از محبت مادرش بهره می‌‌بردم! دوباره نگاهش را روانه‌‌ام کرد اما این‌‌بار آرام و عادی! طوری که سردرگم شدم جمله‌‌ی قبلی‌‌اش طعنه به من بود یا حرف دل خودش! با لحنی جدی ادامه داد:

ـ خاله وصیت‌‌نامه رو به من نشون داد. این‌‌طور که پیداست من و شما تو خونه‌‌ا‌‌ی که از مادرم ارث رسیده سهیم هستیم. من به تصمیم مادرم احترام می‌‌ذارم و به دیده‌‌ی منت می‌‌ذارم اما خواستم یه چیزی رو بدونید! من قصد ندارم این خونه رو نگه دارم. ممنون می‌‌شم باهام همکاری کنید تا زودتر خونه رو بفروشیم و هر کدوم سهممون رو برداریم و بریم دنبال زندگیمون.

با لبخندی محو پرسیدم:

ـ حالا چه عجله‌‌ای دارید برای فروش؟

قاطعانه جواب داد:

ـ خب راستش من اینجا هیچ کاری ندارم. تمام زندگیم اون‌‌طرفه و دلیلی برای اینجا موندن ندارم.

بی‌‌اختیار پرسیدم:

ـ پس خاله‌‌ سیما چی؟...

با لبخندی نرم به سوی دیگری نگریست و چانه‌‌ی خوش‌‌فرمش را به نمایش گذاشت. پس از مکثی دوباره سرش را سمتم چرخاند و جواب داد:

ـ به خاله گفتم هر وقت ایران اومدم برای دیدنش میام.

با ناراحتی گفتم:

ـ من تو اون خونه با مادر مرحومتون کلی خاطره داشتم... نمی‌‌تونم به سادگی ازش دل بکنم!

خندید! خنده‌‌ای که نشان می‌‌داد حرفم تا چه حد برایش بی‌‌معنی بوده! بعد با جدیت نگاهم کرد و گفت:

ـ لطفاً این حرفای احساساتی رو بذارید کنار. اون خونه الآن بدون مادرم هیچ ارزشی نه برای من نه برای شما داره!

از این همه بی‌‌عاطفگی‌‌اش ماتم برده بود. مثل خودش با لحنی جدی گفتم:

ـ که این‌‌طور! اگه منتظر جواب من هستید باید بگم قصد فروش ندارم.

لحظه‌‌ای سکوت سنگینی اتاق را پر کرد. طوری که نگران شدم نکند حرف بدی زده‌‌ باشم! همان‌‌طور که عمیق و پرنفوذ نگاهم می‌‌کرد با لحنی مطمئن گفت:

ـ به زودی تصمیمتون عوض می‌‌شه!

در همان لحظه خاله سیما توی اتاق آمد و ذهن هردویمان منحرف شد.

ـ خب! چی شد بچه‌‌ها؟ با هم به توافق رسیدید؟

حامد کاملاً به سوی خاله سیما چرخید و با لبخندی طعنه‌‌آمیز جواب داد:

ـ نمی‌‌دونستم دختر خونده‌‌ی مادرم انقدر به اون خونه علاقه داره که حاضر نیست بفروشیمش!

من هم مانند خودش با لحنی طعنه‌‌آمیز جواب دادم:

ـ منم نمی‌‌دونستم پسرِ مادرخونده‌‌م انقدر پول‌‌دوسته که حاضر نیست حتی یه لحظه بره خونه‌‌ی مادری که سال‌‌ها توش زندگی کرده رو از نزدیک ببینه و هنوز پاش به ایران نرسیده تو فکر فروش و بعدم رفتن اون‌‌ور آبه!

تلفن زنگ خورد و خاله سیما اتاق را ترک کرد. به عکس‌‌العمل حامد نگاه کردم. نیم‌‌چرخی به طرفم زد. خوشحال بودم بالاخره عصبانی‌‌اش کرده بودم. چشمانش را تنگ کرد و با صدایی که تا آخرین حد ممکن پایین آورده بود، گفت:

ـ ببین! واسه من فاز دخترای خوب و مهربونو برندار. باشه؟

من هم مثل خودش صدایم را تا جایی که امکان داشت پایین بردم و گفتم:

ـ توام واسه من فاز پسرای مؤدب و با شخصیتو برندار. خودتو نشون دادی.

با آمدن خاله سیما صحبت‌‌هایمان نیمه‌‌تمام باقی ماند. خاله سیما با مهربانی گفت:

ـ حامد جان! چیزی نمونده بچه‌‌ها تعطیل شن. بقیه‌‌ی صحبتا رو بذارید برای بعد.

حامد کمی دیگر نگاهم کرد و بعد همراه خاله سیما اتاق را ترک کرد. دلم خنک شده بود. نشان داده بودم آدم مادی و خودخواهی است و عواطف توی وجودش مرده!...

فصل 2

روز جمعه بود و من و خاله سیما توی خانه تنها بودیم. در حالی‌‌که ظروف صبحانه را می‌‌شستم و در آبچکان جا می‌‌دادم با دقت به حرف‌‌های خاله سیما گوش می‌‌دادم که روی یک صندلی توی آشپرخانه نشسته بود و با من درد و دل می‌‌کرد. سوژه‌‌ی داغ صحبتمان دوباره حامد بود و به اندازه‌‌ی کافی هم برایمان جذابیت داشت.

ـ وقتی رسیدیم بهشت زهرا یه‌‌دفعه حال حامد عوض شد. اشک توی چشماش جمع شد و با ناراحتی و تأثر شدیدی به قبر مادرش نگاه ‌‌کرد. کنار قبر نشستم و یه فاتحه نثار روح خواهرم کردم. تو دلم گفتم خواهر جون پسری که اون همه انتظار دیدنش رو می‌‌کشیدی بالاخره اومد. حس کردم حامد به تنهایی نیاز داره. بلند شدم و ازش فاصله گرفتم. می‌‌دونستم اندازه‌‌ی چندین سال حرف با مادرش داره. رفتم تو ماشین و منتظرش نشستم. یه ربع بعد دیدم داره میاد. چشماش سرخ بودند. بدون حرف کنارم نشست و من راه افتادم. تا برگردیم کلی باهاش حرف زدم. از مادر خدابیامرزش گفتم و اینکه چقدر دوسش داشت و از نبودش عذاب می‌‌کشید. بهم گفت پدرش خیلی در حق اون و مادرش بدی کرده که این همه سال از دیدن هم محرومشون کرده و هر بار کلی‌‌ بد و بیراه پشت سر مادرش می‌‌گفته تا ذهنیتش رو نسبت بهش خراب کنه. وقتی رسیدیم جلوی در خیلی بهش اصرار کردم بیاد تو اما قبول نکرد و گفت شام خونه‌‌ی عمه‌‌ش دعوته. قرار شد فردا شب بیاد خونه تا بیشتر در مورد تقسیم ارث و میراث با هم حرف بزنیم.

دلم برای حامد به درد آمده بود که انقدر رنج بی‌‌مادری کشیده بود و با ناراحتی گفتم:

ـ کاش زمانی که مادرش زنده بود هم‌‌دیگرو می‌‌دیدن!...

خاله سیما با لحنی اندوه‌‌بار گفت:

ـ خدا از پدرش نگذره که این کارو با این مادر و پسر کرد.

در پی این حرف، از روی صندلی برخاست و به هال رفت تا به گوشی‌‌اش که مرتب زنگ می‌‌خورد، جواب دهد. من هم آخرین استکان شسته‌‌شده را در آبچکان جا دادم و به اتاقم رفتم تا آماده شوم و به دیدن دوستم فرناز بروم.

توی کافی‌‌شاپ با دیدن فرناز جیغ آرامی کشیدم و بغل هم پریدیم. از وقتی فرناز ازدواج کرده بود هم‌‌دیگر را ندیده بودیم و حسابی دلتنگ هم شده بودیم. مقابل هم پشت میز نشستیم و سفارش آبمیوه دادیم. با لحنی هیجان‌‌زده پرسیدم:

ـ معلوم هست کجایی؟ می‌‌دونی چند وقته ازت بی‌‌خبرم؟

فرناز خندید و چشمان قهوه‌‌ای رنگش برق زد:

ـ به جون مهسا خیلی دلتنگت بودم اما امیر گفته بود حق نداری بعد از ازدواج با دوستات رفت و آمد کنی.

جاخورده پرسیدم:

ـ پس حالا چطور شده آقا امیر راضی شده بیای دیدن دوستت؟

ـ الآن تو قهریم. به خاطر همین باهات قرار گذاشتم.

ـ قهرید؟!!

فرناز با صدای بلند خندید:

ـ قهر که چه عرض کنم؟ طلاق گرفتم!

بهت‌‌زده به او که با خونسردی داشت بستنی‌‌اش را هم می‌‌زد نگاه کردم و پرسیدم:

ـ منو گرفتی فرناز؟!!

به صندلی تکیه داد و گفت:

ـ به جون تو راست می‌‌گم. ازش طلاق گرفتم. اینم شیرینی طلاقمه!

سرم را تکان دادم و گفتم:

ـ خدا لعنتت نکنه! گفتم ازدواج واسه یکی مثل تو زوده!

انگشتش را توی هوا تکان داد:

ـ دقیقاًً! بدجوری محدود شده بودم. البته شوهر من آدم نبود وگرنه باهاش زندگی می‌‌کردم.

ـ مشکلتون چی بود؟

با خنده گفت:

ـ هیچی! بیشعور بود.

من هم خندیدم و پرسیدم:

ـ حالا چرا انقدر شادی؟

فرناز کمی بستنی خورد و گفت:

ـ خب از دستش نجات پیدا کردم!

ـ الآن چی کار می‌‌کنه؟

ـ نمی‌‌دونم! دیگه ازش خبر ندارم.

دستم را روی دستش گذاشتم و از ته دل گفتم:

ـ خیلی خوشحالم دوباره با هم ارتباط داریم.

لبخند پرمهری به رویم پاشید و گفت:

ـ بعد از طلاق اولین کاری که کردم با تو قرار گذاشتم.

ـ عشق خودمی!

فرناز سرش را جلو آورد و توی چشمانم زل زد:

ـ از فردا خرابم رو سر خودت و خاله‌‌ت. خودتو آماده کن. می‌‌خوام تلافی این سه سال که از هم دور بودیم رو دربیارم.

ـ من که از خدامه!

دقایقی بعد از فرناز خداحافظی کردم و روانه‌‌ی خانه شدم. هم‌‌زمان با رسیدن من خاله هم با کلی نایلون میوه از راه رسید. زود کمکش رفتم و میوه‌‌ها را شستم و در یخچال جا دادم. بعد به هال آمدم و خاله را دیدم که روی کاناپه نشسته بود و با محبت نگاهم می‌‌کرد:

ـ دختر چقدر تو مهربونی. من اگه تو رو نداشتم چی کار می‌‌کردم؟ هم تو خونه از دستم می‌‌گیری هم آموزشگاه.

کنارش نشستم و با لحنی قدران گفتم:

ـ شما و خواهرتون خیلی حق به گردن من دارید...

دستم را با ملایمت فشرد و گفت:

ـ خدا خواهرمو خیلی دوست داشت که تو رو بهش داد. بعضی اوقات فکر می‌‌کنم کاش منم یه دخترو به فرزندخوندگی قبول می‌‌کردم تا از تنهایی درمی‌‌اومدم ولی بعید می‌‌دونم مثل تو می‌‌شد.

لبخند کمرنگی بر لب نشاندم و گفتم:

ـ خجالتم ندین...

یه یکباره یاد حامد افتادم و گفتم:

ـ راستی خاله! من به حامد گفتم قصد فروش خونه رو ندارم.

خاله جا خورد و پرسید:

ـ چرا بهم نگفته بودی؟ اون چی گفت؟

ـ موافقت نکرد.

خاله با لحنی مطمئن جواب داد:

ـ اون می‌‌خواد خونه رو بفروشه سرمایه کنه بزنه تو کار.

با درماندگی پرسیدم:

ـ یعنی اصلاً هیچ راهی نداره که از فروش خونه منصرف شه؟

خاله روی کاناپه به طرفم چرخید و سعی کرد متقاعدم کند:

ـ نه مهسا. به نظرم باهاش کنار بیا. نمی‌‌خوام حالا که بعد این همه سال خواهرزاده‌‌م رو پیدا کردم با این اختلافات از خودمون برنجونیمش.

توی دلم گفتم: «دلم نمی‌‌خواد اون خونه‌‌ی قشنگ و رؤیایی رو از دست بدم!... » اما برخلاف میلم این جمله را بر زبان آوردم:

ـ باشه. منم حرفی ندارم.

خاله سیما ادامه داد:

ـ اون خونه ورثه‌‌س. بهرحال باید فروخته بشه!

سرم را تکان دادم و هیچ نگفتم. دلم نمی‌‌خواست به خاطر مخالفت من خاله و خواهرزاده از هم دور شوند...

***

روز بعد من و خاله از صبح تا عصر آموزشگاه بودیم و شب در خانه خودمان را آماده‌‌ی ورود حامد می‌‌کردیم. خاله نگاهی دلواپس به من که مقابل آینه ایستاده بودم و شالم را روی سر مرتب می‌‌کردم، انداخت و گفت:

ـ به نظرت دیر نکرده؟

نیم‌‌چرخی به طرفش زدم و پرسیدم:

ـ قرار بود ساعت چند بیاد؟

ـ بهم گفت هشت اینجاست ولی الآن نه و نیمه!

همان‌‌طور که سارافون مشکی‌‌ام را روی اندامم صاف می‌‌کردم سعی کردم نگرانی را از او دور کنم:

ـ حتماً کاری براش پیش اومده.

با شنیدن صدای بلند و ممتد زنگ، خاله سیما به شوق آمد و گفت:

ـ حامده. می‌‌رم درو باز کنم.

کمی بعد من و خاله سیما جلوی در بودیم و حامد به گرمی با ما احوال‌‌پرسی می‌‌کرد. خاله سیما او را پذیرایی برد و من آشپرخانه رفتم و کمی بعد با سینی چای آمدم. مقابل او خم شدم و تعارف زدم چای بردارد که با لبخند یک استکان برداشت و تشکر کرد. سینی را آشپزخانه برگرداندم و دوباره پذیرایی آمدم و روی مبلی جای گرفتم. حامد همان‌‌طور که استکان چای را توی دستش نگه داشته بود نگاهش را چرخاند و گفت:

ـ چقدر اینجا خلوته! غیر از شما دو نفر کسی خونه نیست؟

من و خاله نگاهی معنی‌‌دار رد و بدل کردیم و خاله سیما با لحنی آرام جواب داد:

ـ نه خاله. فقط من و مهسائیم.

حامد به پشتی مبل تکیه داد. کمی چایش را مزه مزه کرد و با خونسردی پرسید:

ـ خاله شوهر و بچه‌‌هاتون کجائن؟ دوست داشتم امشب باهاشون آشنا بشم!

خاله با لحنی جدی و قاطعانه جواب داد:

ـ من ازدواج نکردم حامد جان!

با این جواب محکم خاله سیما بهت و حیرت در چشمان حامد نمایان شد! حق هم داشت. خاله سیما با اینکه چهل و پنج سال از عمرش می‌‌گذشت تا به حال ازدواج نکرده بود و فرزندی هم نداشت. بعضی‌‌ها معتقد بودند او زیادی سخت‌‌گیر بوده که تا این سن موفق به ازدواج نشده. بعضی‌‌ها هم او را زن خودخواهی می‌‌دانستند که کسی را لایق ازدواج با خود ندانسته بود اما خودش عقیده داشت آدم مناسبی در زندگی‌‌اش پیدا نکرده بود. کم کم جاخوردگی از صورت حامد محو شد. هیچ کنجکاوی در مورد این موضوع نکرد و این‌‌بار نگاهش را به هردویمان دوخت:

ـ پس شما دو نفر اینجا تنها زندگی می‌‌کنید؟

خاله سیما به من نگاه کرد و من به جای او توضیح دادم:

ـ من و مادرتون با هم توی اون خونه که به نام جفتمونه زندگی می‌‌کردیم تا اینکه مادرتون از دنیا رفت و خاله برای اینکه من تنها نباشم ازم خواست بیام پیشش.

حامد سری به نشانه‌‌ی متوجه شدن تکان داد. انگار به نظرش زندگی ما کمی عجیب و غریب آمده بود. ساعتی بعد برای صرف شام پشت میز نشسته بودیم. ناهار زرشک‌‌پلو با مرغ بود که خاله سیما تدارک دیده بود. حامد اولین قاشق را که بر دهان گذاشت آثار رضایت در چهره‌‌اش نمایان شد و از دستپخت خاله تعریف کرد. کمی بعد خاله سیما که موقعیت را مناسب می‌‌دید، پرسید:

ـ حامد جان دنبال کارای انحصار وراثت رفتی؟

حامد برای لحظه‌‌ای دست از غذا خوردن کشید و به هردویمان نگریست:

ـ رفتم. یه کمی زمان‌‌بره. به محض اینکه مراحلش تموم بشه خونه رو می‌‌فروشم.

با نگاهی معنی‌‌دار به من گفت:

ـ البته با اجازه‌‌ی مهسا خانم!

خودم را آرام نشان دادم و زیر لب گفتم:

ـ من مشکلی ندارم...

با اینکه عکس‌‌العمل حامد را نداشتم اما مطمئن بودم حسابی از جوابم جا خورده! انتظار نداشت بعد از آن مخالفت سنگین در آموزشگاه انقدر زود از موضع خودم کوتاه آمده باشم! بقیه‌‌ی شام در سکوت صرف شد و پس از آن من که دیگر نمی‌‌توانستم وانمود به بی‌‌خیالی کنم برخاستم. ظرف و ظروف را جمع کردم و آشپزخانه بردم و دیگر به هال برنگشتم. از اینکه می‌‌دیدم آن خانه‌‌ی قشنگ و پرخاطره‌‌ به راحتی از دستم می‌‌رود ناراحت بودم و کسی جز حامد را مقصر این ماجرا نمی‌‌دانستم. پس از دقایقی خاله آشپرخانه آمد و با صدایی آهسته گفت:

ـ چرا اومدی اینجا؟ حامد مهمونه. یه وقت ناراحت می‌‌شه.

صدای زنگ در، خاله را از آشپزخانه به جلوی در کشاند و صدای گفتگویش با همسایه‌‌ی واحد چهار به گوش رسید. با بی‌‌میلی به هال برگشتم و روی همان مبل قبلی نشستم. نگاه حامد بالا آمد و روی صورت من نشست. معلوم بود در غیاب من حسابی حوصله‌‌اس سر رفته بود. لبخند محوی بر لب نشاند و گفت:

ـ چقدر فضای این خونه آروم و دنجه! بدجوری خوابم گرفته. انگار قرص خواب خوردم!

با لحنی آرام اما جدی پرسیدم:

ـ واقعاً قصد فروش خونه رو داری؟

با خونسردی تمام جواب داد:

ـ معلومه!

مکث کوتاهی کردم و پرسیدم:

ـ چرا نمیای اینجا زندگی کنی؟

نگاه غافل‌‌گیرش روی صورتم جا ماند:

ـ برای چی بیام اینجا زندگی کنم؟!

سعی کردم کلماتی قانع‌‌کننده برای مجاب کردنش بر زبان آورم:

ـ یه خاله‌‌ی خوب تو ایران داری. از مادرتم که بهت ارث خوبی رسیده. من اگه جات بودم این موقعیت رو از دست نمی‌‌دادم.

حتی ذره‌‌ای تحت تأثیر حرف‌‌هایم قرار نگرفت. با لبخندی نرم به سوی دیگری نگریست و جواب داد:

ـ ولی حالا که شما جای من نیستی!

با لحنی که به زحمت به آن نرمش بخشیده بودم، جواب دادم:

ـ من فقط می‌‌خواستم بهتون مشورت بدم!

با چهره‌‌ای کاملاً جدی نگاهم کرد و جواب داد:

ـ ممنونم ولی من ازتون مشورت نخواستم!

توی دلم گفتم: «لیاقتت همونه با بابات تو غربت بپوسید.» بعد از سکوتی نسبتاً طولانی صدایش را شنیدم:

ـ مهسا خانم می‌‌شه یه خواهش ازتون کنم؟

نگاهم را به زور سمتش چرخاندم. پرنفوذ توی چشمانم نگریست و گفت:

ـ هیچ وقت به خاطر منافع خودتون کسی رو مجبور به انجام کاری نکنید!

بهت‌‌زده نگاهش کردم. چطور توانست انقدر راحت مرا منفعت‌‌طلب خطاب کند؟... به سقف نگریستم و نفس عمیقی کشیدم تا آرام بگیرم. نگاهم را سمت او چرخاندم و پرسیدم:

ـ منم می‌‌تونم یه خواهش ازتون کنم؟

ـ بله، حتماً. می‌‌شنوم.

با لحنی ناصحانه که پشت آن کنایه‌‌ای آشکار نشسته بود، گفتم:

ـ انقدر با دید مادی‌‌گرانه به زندگی نگاه نکنید. یه روزی میاد که می‌‌فهمید ارزش معنوی چیزی که از دست دادید خیلی بالاتر بوده اما دیگه خیلی دیر شده و پشیمونی سودی نداره.

یک ابرویش را با لبخند بالا برد و سرش را با اطمینان کمی کج کرد:

ـ من هیچ وقت از کاری که کردم پشیمون نمی‌‌شم چون قبلش خوب در موردش فکر می‌‌کنم.

داشتم دنبال جواب مناسب می‌‌گشتم که با آمدن خاله سیما ذهنم منحرف شد. خاله سیما گفت:

ـ همسایه‌‌ی واحد چهار بود. می‌‌گفت قراره یه مدت با خانواده برن مسافرت. ازم خواست حواسم به واحدشون باشه.

از روی مبل برخاستم و آشپزخانه رفتم. کلافه بودم و نمی‌‌دانستم چطور متقاعدش کنم آن خانه‌‌ی زیبا و رؤیایی و پرخاطره فروختنی نیست که صدایش را از توی هال شنیدم:

ـ خاله از پذیراییتون ممنونم. من دیگه زحمتو کم می‌‌کنم.

از آشپزخانه بیرون آمدم و نومیدانه نگاهش کردم. همان لحظه برگشت و نگاهمان در هم گره خورد. با چشمانم از او خواستم بیشتر فکر کند و او هم با چشمانش به من فهماند هیچ راهی ندارد. خاله تا جلوی در کوچه حامد را بدرقه کرد و دوباره بالا آمد.

ـ به نظرت از تصمیمش برمی‌‌گرده؟

سری به علامت عدم اطمینان تکان دادم. هر دو به اتاق‌‌هایمان رفتیم تا بخوابیم اما تا صبح خواب به چشم هیچ‌‌کداممان نیامد و در دل دعا می‌‌کردیم حامد از فروش خانه‌‌ی مادرش منصرف شود.

فصل 3

پشت میز نشسته دست زیر چانه نهاده غرق در خاطراتم با مادر خوانده‌‌ی عزیزم بودم که صدای دخترانه‌ای از رو به رو شنیدم:

ـ خانم طلوعی!

سرم را بالا بردم و چشمم به ملینا زبان‌آموز هفده ساله‌ی آموزشگاه افتاد. ابروانم بالا رفتند و پرسیدم:

ـ ملینا! اینجا چی کار می‌‌کنی؟ کلاست شروع شده!

ملینا میز را دور زد و به طرفم آمد. کنار صندلی‌‌ام ایستاد و محکم بغلم کرد و با لحنی پرمحبت گفت:

ـ آخه تو چرا انقدر خوشگل و نازی؟

سعی کردم دستانش را از گردنم جدا کنم و با ملایمت تذکر دادم:

ـ ملینا! خانم مهرجو خوشش نمیاد منشی با بچه‌ها صمیمی بشه.

ملینا گونه‌‌ام را بوسید و مثل بچه‌‌های حرف‌‌شنو آن‌‌سوی میز برگشت و با لبخند در چشمانم نگریست:

ـ می‌دونی چقدر دوست دارم؟ شب‌‌ها با فکر تو خوابم می‌‌بره. کاش پسر بودم می‌گرفتمت!

خنده‌‌ام گرفته بود. ملینا بی‌هوا پرسید:

ـ زندایی من می‌شی؟

لبخند روی لبم ماسید! ملینا چشمان جدی‌‌اش را به من دوخت و گفت:

ـ شوخی نکردما! به داییم گفتم بعد از تعطیلی آموزشگاه بیاد ببیندت!

سرم را کج نگه داشتم و طوری نگاهش کردم دست از این حرف‌‌ها بردارد اما هیچ فایده‌‌ای نداشت. برای ترساندش نیم‌خیز شدم و با خنده از دستم فرار کرد. زیر لب گفتم: «امان از دست تو دختر!» همان لحظه آقای سپهری یکی از اساتید مجرب آموزشگاه که پسر جوانی بود و در میان زبان‌‌آموزان دختر طرفدارن زیادی داشت وارد آموزشگاه شد و سمت میز من آمد. پس از احوال‌پرسی رسمی که با هم داشتیم محترمانه لیست را تحویلش دادم. سپهری تشکر کرد و با لبخندی معنی‌‌دار از مقابل چشمانم دور شد...

تا عصر در حال رسیدگی به امور آموزشگاه بودم و از خستگی روی پا بند نبودم تا اینکه بالاخره کلاس‌‌ها یک به یک تعطیل شدند و مهیای رفتن شدم. کیفم را از روی میز برداشتم و به طرف اتاق خاله سیما راه افتادم تا با هم آموزشگاه را ترک کنیم که او را مشغول صحبت با حسابدار آموزشگاه دیدم. با اشاره از من خواست زودتر بروم و من هم که حوصله‌‌‌‌ نداشتم منتظر بمانم از خداخواسته قبول کردم. پایم را که از آموزشگاه بیرون گذاشتم چشمم به ملینا افتاد که کنار مرد جوانی ایستاده بود و با لبخندی معنی‌‌دار من را به او نشان می‌‌داد. یاد حرف‌های صبح او افتادم و تازه فهمیدم با من شوخی نمی‌کرده. وای اگر دستم به این دختر می‌‌رسید!... خیلی بد در موقعیت انجام شده قرارم داده بود! صدای شیطنت‌آمیزش را از فاصله‌‌ی دور شنیدم:

ـ خانم طلوعی! نمی‌خوای با داییم آشنا بشی؟

به اجبار چند قدم به طرفشان برداشتم. دایی ملینا با سری زیر گرفته و لبخندی مهربان به پیشوازم آمد. قد متوسط و اندام ورزیده و پرقدرتی داشت. ملینا کنار گوشم گفت:

ـ می‌‌بینی چه دایی خوش‌‌هیکلی دارم؟ مربی بدنسازیه!

با حرکت آرام سر تأیید کردم. دایی ملینا که چشمانی شوخ داشت سرش را کمی کج کرد و با صدایی آرام گفت:

ـ سلام. من سامان هستم‌.

سر خم کردم و مؤدبانه جواب دادم:

ـ سلام. منم مهسا طلوعی هستم.

خنده‌ای محجوب و مردانه کرد و گفت:

ـ راستش خواهرزاده‌م انقدر ازتون تعریف کرد که مشتاق دیدار شدیم!

دست پشت ملینا گذاشتم و گفتم:

ـ ملینا جون همیشه به من لطف داره.

با همان لحن گرم و مؤدب گفت:

ـ فکر کنم ملینا در موردم باهاتون صحبت کرده. اگه اجازه بدین یه قرار بذاریم برای آشنایی.

از او بدم نیامده بود. پسر گرم و باشخصیتی به نظر می‌‌رسید و حد و حدودش را خوب می‌‌شناخت. آرام گفتم:

ـ اجازه بدین فکرام رو کنم به ملینا جون اطلاع می‌‌دم.

چشمانش از خوشحالی برق زد و تشکر کرد. به ماشینش اشاره کرد و گفت:

ـ بفرمایید. می‌رسونیمتون.

ملینا دستم را گرفته بود و اصرار می‌‌کرد سوار ماشین دایی‌‌اش شوم و من سعی داشتم از زیر پیشنهادشان در روم که یک لحظه چشمم به چهره‌‌ی آشنایی افتاد. حامد آن‌‌سوی خیابان در حال قفل ماشینش با چشمانی کنجکاو و معنی‌‌دار به من و سامان می‌‌نگریست. حتماً با خودش فکر کرده بود با هم ارتباط خاصی داریم و من اصلاً دوست نداشتم چنین فکری به ذهنش خطور کند! با خجالت و آشفتگی سرم را زیر گرفتم و طولی نکشید که او را کنار خودم دیدم. ابروان سامان توی هم رفت و با سوء ظن پرسید:

ـ ببخشید مهسا خانم! می‌تونم بپرسم این آقا کی‌ان؟

به حامد نگاه کردم که با لبخندی محو به او می‌نگریست.

ـ این سؤالیه که من باید از شما بپرسم!

از ترس آبروریزی زود حامد را معرفی کردم:

ـ ایشون حامد جان برادرم هستن و ایشونم دایی یکی از زبان آموزان آموزشگاه!

ابروان حامد از کلمه‌‌ی جان بالا رفته بود و من از خجالت مرده بودم که چرا پسوند جان به نام حامد اضافه کرده بودم! ولی دیگر کار از کار گذشته بود و به این شیوه به هم معرفی شده بودند! خیال سامان تا حدودی راحت شد اما هنوز آثار شک و تردید در چهره‌‌‌‌ی حامد نمایان بود. در همان لحظه سر و کله‌ی سپهری جلوی در آموزشگاه پیدا شد و با اشاره از من خواست به طرفش بروم! دیگر نمی‌‌شد اوضاع را جمع کرد. همه با شک به هم نگاه می‌‌کردند! و من متهم ردیف اول ذهنشان بودم! با قدم‌های تند به طرف سپهری رفتم و پرسیدم:

ـ امری داشتید؟

نگاه درهم و معنی‌دار سپهری از حامد و سامان به روی من آمد و جواب داد:

ـ برام کاری پیش اومده. شنبه نمی‌تونم بیام ولی جلسه‌ی بعد جبرانی می‌ذارم.

سرم را آهسته فرود آوردم و جواب دادم:

ـ ممنونم اطلاع دادین.

به طرف ملینا و دایی‌اش برگشتم تا با آن‌ها خداحافظی کنم که ملینا کنار گوشم گفت:

ـ سپهری مال خودمه‌ها!

خنده‌ام را به زور نگه داشتم و با او و دایی‌اش خداحافظی کردم. ملینا توی ماشین که نشست با اشاره‌ به حامد که حواسش به ما نبود، گفت:

ـ داداشتم مثل خودت خوشگله! ولی حیف که من به سپهری علاقه دارم وگرنه می‌‌نداختمش توی تور!

دستم را دراز کردم تا او را بزنم که زود گردن عقب کشید و خندید. سامان با لبخندی مهربان برایم دست تکان داد و لحظه‌‌ای بعد تصویر او و ملینا از نظرم محو شدند. حامد داشت نگاهم می‌‌کرد طوری که حس خجالت بهم دست داد و سرم را پایین گرفتم. صدایش را از بالای سرم شنیدم:

ـ مهسا خانم مطمئنی من داداشتم؟...

سکوت کردم!... واقعاً حرف مسخره‌‌ای زده بودم اما واقعاً در آن لحظه نمی‌‌دانستم چطور باید معرفی‌‌اش می‌‌کردم! به نرمی گردن عقب کشید و همان‌‌طور که دست به سینه به ماشین خاله سیما که همان‌‌جا پارک شده بود، تکیه می‌‌داد، گفت:

ـ من و شما خواهر و برادر نیستیم! پس لطفاً دیگه این‌طوری منو معرفی نکنید!

بهم برخورد و تا خواستم بپرسم چرا دوست ندارد برادرم معرفی‌اش کنم زودتر از من به حرف آمد و گفت:

ـ می‌تونم بپرسم دایی اون دختر باهات چی کار داشت؟...

فهمیدم ذهنش بیشتر درگیر دایی ملینا شده تا سپهری! کنار او به ماشین تکیه دادم. بطری آبم را از کیفم بیرون کشیدم و مقداری خوردم و از لج اینکه نمی‌خواست برادرم باشد، جواب دادم:

ـ فکر نمی‌‌کنم به شما ارتباطی داشته باشه!

غافل‌‌گیر از شنیدن چنین جواب کوبنده‌‌ای چند ثانیه نگاهم کرد بعد سرش را با خنده‌‌ توی هوا چرخاند و پرسید:

ـ می‌‌تونم بپرسم چرا به من ارتباطی نداره؟

با لحنی کنایه‌‌آمیز جواب دادم:

ـ مگه همین چند دقیقه پیش نگفتی برادرم نیستی؟ دلیلی نداره به کسی که نسبتی باهام نداره جواب پس بدم!

همان‌‌طور که با ته‌‌خنده‌‌ای که روی لبش مانده بود، نگاهم می‌‌کرد، گفت:

ـ باشه، نگو! ولی کاملاً مشخص بود باهات چی کار داشت!

با کنجکاوی خاصی که توی صدایم نشسته بود، پرسیدم:

ـ چی کارم داشت؟...

با لحنی راحت و عادی جواب داد:

ـ یا داشت ازت خواستگاری می‌‌کرد یا پیشنهاد دوستی می‌‌داد!

با پوزخند نگاه از او برگرفتم و جوابش را ندادم. با نگاهی به در آموزشگاه دعا کردم خاله زودتر پیدا شود تا دنبال کارمان برویم که همان لحظه خاله سیما جلوی در آموزشگاه پیدا شد و با دیدن حامد غافل‌‌‌‌گیر شد. زود خودش را به ما رساند و پرسید:

ـ حامد جان کی اومدی؟ چرا خبر ندادی؟

حامد لبخند آرامی بر لب نشاند و جواب داد:

ـ یه ربعی می‌‌شه. خبر ندادم تا سورپرایزتون کنم.

خاله لبخند مهربانی بر لب نشاند و گفت:

ـ کار خوبی کردی.

حامد مکث کوتاهی کرد و گفت:

ـ فردا دارم برمی‌‌گردم ترکیه. خواستم قبل از رفتن ببینمتون.

چهره‌‌ی خاله سیما گرفته شد و پرسید:

ـ چرا انقدر زود؟...

حامد لبخند مهربانی بر لب نشاند و با لحنی امیدبخش جواب داد:

ـ کار برام پیش اومده ولی هفته‌ی دیگه دوباره برمی‌گردم.

با دست به ماشین مدل‌‌بالا و زیبایی که زیر نور آفتاب می‌‌درخشید، اشاره کرد و از ما خواست سوار شویم. نزدیک ماشین که رسیدیم، خاله با کنجکاوی پرسید:

ـ ماشین مال کیه؟

حامد با ریموت قفل ماشین را باز کرد و جواب داد:

ـ پسرعمه‌‌م.

زیر لب گفتم:

ـ چه پسرعمه‌‌ی خوبی!

با لبخند اشاره کرد در ماشین بنشینیم و من و خاله سیما هم بعد از آن روز کاری خسته‌‌کننده با کمال میل درون ماشین نشستیم تا ببینیم حامد ما را با خود کجا می‌‌برد!

بیست دقیقه بعد داخل رستوران شیک و تمیزی پشت میز نشسته بودیم و منتظر رسیدن غذا بودیم. خاله سیما بالاخره طاقت نیاورد و با لحنی پرافسوس گفت:

ـ کاش تو همین کشور می‌موندی!...

حامد در حال برداشتن سالاد لبخندی تحویل خاله داد:

ـ حالا که پیداتون کردم تند تند دیدنتون میام.

خاله سیما با نومیدی گفت:

ـ یه ذره راه نیست که تند تند بیای. یه کشور دیگه‌س.

حامد با لحنی دلگرم‌‌کننده گفت:

ـ برای من دوری یا نزدیکی راه فرقی نداره. هر موقع دلتنگ کسی بشم تو یه چشم به هم زدن خودمو بهش می‌‌رسونم!

توی دلم به همسر آینده‌‌اش غبطه خوردم. همان لحظه غذاها رسید و حامد مقابلمان روی میز نهاد و از من و خاله سیما خواست شروع کنیم. من و خاله حسابی شرمنده شده بودیم. غذایی که حامد سفارش داده بود غذای ویژه‌‌ی رستوران بود. هر دو زبان به تشکر گشودیم و او فقط لبخند زد. من کمی معذب بودم و راحت نمی‌‌توانستم غذا بخورم. نگاه حامد به سوی غذای دست‌‌نخورده‌‌ام کشیده شد و ابروانش بالا رفتند:

ـ مهسا خانم چرا چیزی نمی‌خوری؟ نکنه غذایی که سفارش دادم دوست نداری؟

قاشقم را از غذا پر کردم و بر دهان گذاشتم و گفتم:

ـ نه، اتفاقاً خیلی دوست دارم. خوشمزه‌‌س. ممنونم.

خیال حامد راحت شد و پس از اتمام غذا به صندوق رفت تا هزینه را حساب کند. در طول مسیر بازگشت خاله عمیقاً توی خودش رفته بود و من هم حرفی نداشتم. حامد آهنگ شادی گذاشت تا کمی حال و هوایمان عوض شود اما هیچ‌‌کدام از لاک خود بیرون نیامدیم. خاله به حضور خواهرزاده‌‌اش عادت کرده بود و از رفتنش ناراحت بود و حامد هم با اینکه دمغ به نظر می‌‌رسید چیزی نشان نمی‌‌داد. من اما بیشتر دل‌‌نگران فروش خانه بودم. جلوی در خانه، خاله به حامد تعارف زد داخل بیاید اما حامد عذرخواهی کرد و گفت عمه‌‌اش برای شام دعوتش کرده. بعد از اینکه حامد رفت به چهره‌‌ی گرفته‌‌ی خاله نگاهی انداختم و با لحنی دلگرم‌‌کننده گفتم:

ـ دلش پیشتون مونده. دوباره برمی‌‌گرده.

خاله سیما لبخند زورکی بر لب نشاند و گفت:

ـ امیدوارم!

فصل 4

روی تخت دمر دراز کشیده بودم و با سامان چت می‌‌کردم. خیلی عجول بود و اصرار داشت همان روز هم‌‌دیگر را ببینیم. پیام فرستادم: «تو این هفته سرم شلوغه.» واقعاً هم سرم شلوغ بود. کارهای آموزشگاه زیاد بود و وقت برای خودم نداشتم. سامان که فکر کرده بود برایش کلاس می‌‌گذارم پیام فرستاد: «مهسا خانم انقدر ناز نکن. ما نازتو خریداریم ولی این‌‌دفعه رو کوتاه بیا.» در همان لحظه زنگ در به صدا درآمد و کمی بعد صدای بلند خاله سیما به گوشم رسید: «مهسا جان! بیا ببین کی اومده.» به سامان پیام فرستادم: «ببخشید من کار دارم. بعداً قرارمون رو هماهنگ می‌‌کنم.» روی تخت کج شدم، پایم را آرام زمین گذاشتم و بی‌‌معطلی از اتاق بیرون آمدم. با دیدن دایی حسام جلوی در صورتم پر از خنده و شادی شد:

ـ سلام دایی!

نگاه دایی که به من افتاد دستانش را باز کرد. با قدم‌‌های پرسرعت به طرف او رفتم و خودم را در آغوش گرم و مهربانش جا کردم.

ـ دایی خیلی دلم برات تنگ شده بود!

دایی حسام مرا از خود جدا کرد و بازوانم را توی دستان قوی و محکمش گرفت و با محبت توی چشمانم زل زد:

ـ یه وقت حالی از ما نپرسیا. تا من برای دیدنت نیام انگار نه انگار یه دایی داری!

دایی حسام حق داشت. یک ماهی می‌‌شد با او تماس نگرفته به خانه‌‌اش هم نرفته بودم. با لحنی پوزش‌‌خواهانه گفتم:

ـ هر چی بگی حق داری دایی ولی سرم تو آموزشگاه خیلی شلوغه. اگه باور نمی‌‌کنی از خاله سیما بپرس.

نگاه دایی حسام سمت خاله سیما کشیده شد و شرم در نگاه خاله نشست.

ـ در واقع من باید عذرخواهی کنم که انقدر از خواهرزاده‌‌تون تو آموزشگاه کار می‌‌کشم.

اخم ملایمی کردم و گفتم:

ـ این‌‌طور نیست. فقط بعضی وقتا سرم شلوغ می‌‌شه.

خاله سیما، دایی را به پذیرایی هدایت کرد و از من هم خواست با او بروم و خودش پذیرایی را به عهده گرفت. دایی وقتی چشم خاله را دور دید روی مبل چرخی به طرفم زد و با اخمی ریز پرسید:

ـ مهسا، سیما خانم چی می‌‌گه؟ مگه منشی دیگه‌‌ای غیر از تو اونجا نیست که انقدر سرت شلوغه؟

خنده‌‌ی آرامی کردم و جواب دادم:

ـ دایی نگران نباش. خاله سیما منو دوست داره. قبلاً دو تا منشی بودیم ولی یه مدته اون منشی رفته و من دست‌‌تنها شدم. الآنم خاله داره تلاش می‌‌کنه یه منشی دیگه استخدام کنه.

ـ رفتارش باهات چطوره؟

ـ رفتارش باهام خیلی خوب و مهربونه. درست مثل خودت!

چشمان دایی شوخ شدند و پرسید:

ـ از من باهات مهربون‌‌تره؟

ـ هیچ‌‌کس از دایی حسام با من مهربون‌‌تر نیست!

دایی لبخند زد و گفت:

ـ این زبونو نداشتی چی کار می‌‌کردی؟

دوباره خندیدم. دایی نفس عمیقی کشید و گفت:

ـ بعد از اینکه سیمین خانم فوت کرد دلم می‌‌خواست بیای با من و زهره زندگی کنی اما قبول نکردی و گفتی به این دو تا خواهر عادت کردی. شبی نیست نگرانت نباشم مهسا. آخه چرا هر بار غریبه‌‌ها رو به داییات ترجیح می‌‌دی؟

به آرامی توی چشمان پرمهر و نگران دایی چشم دوختم و جواب دادم:

ـ دایی می‌‌دونم نگران منی ولی باور کن من اینجا هیچ مشکلی ندارم. سیما خانم خیلی دوسم داره و رابطه‌‌ی خوبی با هم داریم.

با آمدن خاله سیما صحبت‌‌هایمان قطع شد و نگاهمان به سوی او کشیده شد که با سینی چای پیش می‌‌آمد. دایی حسام محترمانه گفت:

ـ زحمت نکشید. بفرمایید بشینید.

خاله سیما یک استکان چای از سینی برداشت و مقابل دایی حسام گذاشت و کنار من نشست. یک چادر معمولی سرش بود و صورتش مثل همیشه آرام و جدی بود. دایی حسام تسبیح سبز زمردش را لای انگشتانش پیچاند و با لحنی قدرشناسانه گفت:

ـ سیما خانم بعد از اینکه خواهر من فوت کرد و خواهرتون مهسا رو برد پیش خودش من خیلی شرمنده شدم. خواهرتون دوست صمیمی خواهر من بود و اصلاً ازش انتظار نمی‌‌رفت زیر بار همچین مسئولیتی بره. مهسا اون موقع دوازده سال بیشتر نداشت و تو سن حساسی بود. به مادرشم خیلی وابسته بود و اوضاع روحی خوبی نداشت اما خواهر خدابیامرزتون یه رواشناس تمام‌‌عیار بود. خیلی زود مهسا رو به زندگی برگردوند.

خاله سیما لبخند محوی بر لب نشاند و گفت:

ـ خواهرم عاشق مهسا بود. مهسا رو دختر واقعی خودش می‌‌دونست.

دایی حسام لبخند کمرنگی بر لب نشاند و گفت:

ـ خواهرتون واقعاً در حق مهسای ما مادری کرد. روحش قرین رحمت خدا ولی راستش الآن دیگه من لزومی نمی‌‌بینم خواهرزاده‌‌م اینجا بمونه.

خاله سیما با نگرانی اول به من بعد به دایی حسام چشم دوخت:

ـ چرا آقا حسام؟ خدای نکرده چیزی از من دیدین؟

دایی حسام لبخند آرام‌‌بخشی تحویل او داد و جواب داد:

ـ من جز خوبی از شما دو تا خواهر ندیدم. حقیقتش من نمی‌‌خوام دختر خواهرم خدای نکرده مزاحم زندگی کسی باشه.

خاله سیما جواب داد:

ـ آقا حسام خودتون می‌‌دونید من یه زن تنهام. به حضور مهسا نیاز دارم. مهسا برای من با خواهرزاده‌‌ی واقعی فرقی نداره!

مضطرب به دایی نگاه کردم و زیر لب گفتم:

ـ دایی انقدر سخت نگیر. بذار همین‌‌جا بمونم.

دایی در پی سکوتی طولانی گفت:

ـ اگه هر دوتون مشکلی ندارید منم حرفی ندارم.

من و خاله سیما نفس راحتی کشیدیم و لبخند زدیم و از دایی تشکر کردیم. دایی استکان چایش را سر کشید و برخاست. سرم را بالا بردم و با نارضایتی پرسیدم:

ـ دایی! چرا بلند شدی؟

دایی جواب داد:

ـ باید برم. زهره الآن زنگ زد گفت مادرش ‌‌اینا اومدن خونه‌‌مون و سراغ منو می‌‌گیرن.

زهره زنِ دایی حسام بود که همیشه رفتار گرم و مهربانی با من داشت اما من حس می‌‌کردم این رفتار خوشایند فقط تا زمانی استمرار داشت که من در خانه‌‌ی خاله سیما می‌‌ماندم و مزاحم زندگی او و همسرش نبودم. من و خاله سیما برای بدرقه‌‌ی دایی تا جلوی در کوچه رفتیم. دایی رو به خاله سیما گفت:

ـ سیما خانم فردا سالگرد ازدواج من و زهره‌‌ست. شما و مهسا هر دو دعوتید. حتماً تشریف بیارید. خیلی خوشحال می‌‌شیم.

خاله سیما سرش را زیر گرفت و محترمانه گفت:

ـ ممنونم از دعوتتون. مبارک باشه. حتماً خدمت می‌‌رسیم.

دایی پشت فرمان نشست و برای من دست تکان داد. من هم با لبخندی گرم برایش دست تکان دادم و چند قدم پشت سر ماشین برداشتم تا اینکه ماشین در خم کوچه ناپدید شد. به خانه که برگشتیم خاله سیما روی مبل ولو شد و گفت:

ـ یه لحظه قلبم وایساد وقتی داییت گفت دیگه صلاح نمی‌‌دونه پیش من بمونی.

با لبخند کنارش نشستم و گفتم:

ـ فکر کنم دایی بیشتر می‌‌خواست عکس‌‌العملتون رو ببینه!

خاله سیما جا خورد:

ـ یعنی داشت امتحانم می‌‌کرد؟

ـ به نظر من داشت امتحانتون می‌‌کرد. می‌‌خواست ببینه واقعاً دوست دارید من پیشتون بمونم یا نه!

خاله سیما صاف روی مبل نشست و با چهره‌‌ای متفکرانه گفت:

ـ آره، راست می‌‌گی. چون وقتی واکنش منو دید زود موافقت کرد.

هر دو خندیدیم. کم کم خنده‌‌هایمان فروکش کرد و خاله سیما با نگرانی پرسید:

ـ حالا فردا چی بپوشیم؟

دستش را آرام فشردم و گفتم:

ـ من بهتون می‌‌گم.

***

روز بعد من و خاله آماده شدیم و با آژانس خانه‌‌ی دایی حسام که آپارتمانی نوساز واقع در مرکز شهر بود، رفتیم. ماشین خاله خراب شده بود و مجبور شده بودیم آژانس بگیریم و هیچ‌‌کدام راضی نبودیم. توی ماشین گوشی خاله سیما بی‌‌وقفه زنگ می‌‌خورد. خاله که در حال وارسی کیفش بود گوشی‌‌ را به من داد تا جواب دهم. شماره ناشناس بود. جواب دادم:

ـ بله؟

صدای آشنای حامد توی گوشی پیچید:

ـ مهسا خانم شمایید؟...

ـ سلام آقا حامد! حالتون خوبه؟

ـ ممنونم. خاله کجاست؟

ـ همین‌‌جاست. کنار من. تو ماشینیم.

ـ خیلی هم عالی! دارید دوتایی می‌‌رید پیک‌‌نیک؟

خنده‌‌ام گرفته بود. جواب دادم:

ـ یه جورایی بله!

ـ پس جای من حسابی خالیه!

ـ انشاالله دفعه‌‌ی بعد تشریف آوردین با هم می‌‌ریم.

ـ این پیشنهادتون باعث شد زودتر برگردم ایران.

خاله که متوجه شده بود حامد پشت خط است با ذوق پرسید:

ـ حامده؟

با سر تأیید کردم. خاله دستش را به طرف گوشی دراز کرد و گفت:

ـ بده من باهاش حرف بزنم.

گوشی را دست او دادم و صدای احوال پرسی گرمش را با خواهرزاده‌‌اش شنیدم.

ـ حامد جان! سلام. خوبی خاله؟ بابا خوبه؟ ممنونم. منم خوبم. کی برمی‌‌گردی؟ انشاالله که زودتر کار بابات درست شه برگردی دوباره ببینیمت. باشه، تو هم به بابا سلام برسون. خداحافظ.

پس از قطع تماس خاله در حال گذاشتن گوشی‌‌اش توی کیف گفت:

ـ خدا کنه زودتر برگرده. دلم براش خیلی تنگ شده.

از ماشین پیاده شدیم. کرایه راننده را حساب کردیم و مقابل در مجتمع ایستادیم. زنگ را من فشردم و زود در را برایمان باز کردند. با آسانسور بالا رفتیم و طبقه‌‌ی ششم پیاده شدیم. خانه‌‌ی دایی واحد دوازده بود. در خانه باز بود و عده‌‌ای میهمان داخل می‌‌رفتند. موزیک شادی خانه را پر کرده بود که حس سرزندگی و نشاط به روح میهمانان تزریق می‌‌کرد. زهره زنِ دایی حسام با دیدنمان زودتر از همه به استقبالمان آمد و به گرمی با ما احوال‌‌پرسی کرد و خوشامد گفت. محمد امین پسر ده ساله دایی حسام گفت:

ـ مهسا چرا انقدر دیر اومدی؟ بابام و دایی مسعود خودشونو کشتن انقدر بهت زنگ زدن!

گوشی‌‌ام را درآوردم و نگاهی به آن انداختم. حق با او بود. دایی‌‌های عزیزم چند بار با گوشی‌‌ام تماس گرفته بودند و معلوم بود میهمانی بدون من برایشان لطف و صفایی نداشته. از این فکر خنده‌‌ام گرفت. در همان لحظه نگاهم به دایی مسعود مهربان و چاقم افتاد که با آن همه آرامش روی مبل نشسته بود و به من چشمک می‌‌زد. به طرفش رفتم و با لحنی شاد گفتم:

ـ سلام دایی!

از مبل برخاست و با آرامش و متانت همیشگی جواب داد:

ـ به به خواهر زاده‌‌ی عزیزم!

دو دستی سر مرا گرفت و بوسید و رو به خاله سیما گفت:

ـ خیلی خوش اومدید سیما خانم! چقدر خوشحالمون کردین!

متوجه شدم خاله سیما دستاچه شده و دایی مسعود عرق روی پیشانی اش را پاک می‌‌کند. به نظر می‌‌رسید نظر خاصی روی هم داشتند!... با نگاهی ریزبینانه متوجه شدم دایی مسعود گزینه‌‌ی مناسبی برای خاله سیما بود. او هم مانند خاله سیما تا به حال موفق به ازدواج نشده بود و تقریباً هم‌‌سن بودند. با صدای دایی مسعود به خود آمدم:

ـ حسام بالاخره مهسا اومد!

دایی حسام با قدم‌‌های تند به طرفم آمد. گوشی‌‌اش را به طرفم نشانه گرفت و گفت:

ـ می‌‌دونی چند دفعه بهت زنگ زدم؟ الآن وقت اومدنه؟ قاطی مهمونای غریبه میای؟

ـ ببخشید دایی! جلوی آینه با خودم درگیر بودم.

ـ امان از دست شما خانوما که همیشه دیر رسیدنتون به همین ربط داره!

من و خاله سیما خندیدیم و به طرف مبلی رفتیم و کنار هم نشستیم. با صدای شیرین دایی مسعود به خود آمدیم:

ـ سیما خانم بد جایی نشستید. اینجا گرمتون می‌‌شه. بفرمایید برید زیر باد کولر بشینید یه کمی خنک شید.

خنده‌‌ام را توی دلم نگه داشتم. دایی مسعود به طرز آشکاری داشت به خاله سیما علاقه نشان می‌‌داد. خاله سیما با صورتی برافروخته جواب داد:

ـ ممنونم. همین‌‌جا خوبه.

دایی مسعود با آن وزن سنگین برخاست و برای خاله سیما شربت پرتقال آورد. چهره‌‌ای مظلومانه به خود گرفتم و پرسیدم:

ـ دایی پس من چی؟

دایی مسعود دستپاچه جواب داد:

ـ برای تو نیاوردم مهسا جان؟ می‌‌بینی چقدر حواس داییت پرته؟ الآن می‌‌رم میارم.

دایی مسعود که دوباره رفت با شیطنتی دخترانه از خاله سیما پرسیدم:

ـ خاله نظرت در موردم داییم چیه؟

خاله سیما با لحنی جدی جواب داد:

ـ مرد با شخصیت و محترمیه.

توی دلم گفتم: «پس ازش بدت نمیاد! خودم سر و سامونتون می‌‌دم.» با این فکر لبخندی روی لبم نقش بست. مراسم سالگرد خیلی خوب برگزار شد. پس از کیک بریدن و کلی شوخی و خنده من و خاله روانه‌‌ی خانه شدیم اما دایی مسعود انقدر پرس و جو کرد تا بالاخره فهمید ما بدون ماشین آمدیم و گفت:

ـ سیما خانم بفرمایید. من خودم می‌‌رسونمتون.

خاله سیما هم که حریف اصرار دایی مسعود نمی‌‌شد کوتاه آمد. دایی دستش را پشت من نهاد و سه تایی با هم با آسانسور پایین رفتیم. دایی حسام جلوی در داشت میهمانان را بدرقه می‌‌کرد که با دیدن ما سه نفر که سوار ماشین دایی مسعود می‌‌شدیم با لبخند سمتمان آمد:

ـ چرا انقدر زود دارین می‌‌رین؟

خاله سیما جواب داد:

ـ آقا حسام ممنون از پذیراییتون. خیلی خوش گذشت. دیگه وقت رفتنمون بود.

من هم با لبخندی ملیح گفتم:

ـ دایی امیدوارم با زندایی سال‌‌های سال با خوشی و آرامش زندگی کنید.

دایی از هردویمان تشکر کرد و بعد خطاب به دایی مسعود که پشت فرمان نشسته بود، گفت:

ـ مسعود مواظب باش. خیابونا خیلی شلوغه. بارونم داره می‌‌یاد.

دایی مسعود به او اطمینان داد حواسش جمع است و من و خاله سیما از دایی خداحافظی کردیم. نیم ساعت بعد دایی مسعود ما را به خانه رسانده بود و من و خاله داشتیم از ماشین پیاده می‌‌شدیم. خاله سیما مقابل شیشه‌‌ی سمت دایی خم شد و گفت:

ـ آقا مسعود بفرمایید بالا در خدمت باشیم.

دایی مسعود لبخند مهربانی بر لب نشاند و جواب داد:

ـ ممنونم سیما خانم. دیر وقته. برید خونه استراحت کنید.

رو به من گفت:

ـ دایی جون همین حالا ازت قول می‌‌گیرم دفعه‌‌ی بعد با سیما خانم خونه‌‌ی من بیاید.

خاله سیما لبخند خجولانه‌‌ای بر لب نشاند و جواب داد:

ـ چشم حتماً خدمت می‌‌رسیم.

و زود به طرف در رفت و کلید انداخت. آرام توی گوش دایی مسعود گفتم:

ـ خیلی تابلوئه ازش خوشت میاد!

دایی لبش را آرام گزید و با صدای نوک‌‌زبانی‌‌اش گفت:

ـ فهمیده؟

با سر تأیید کردم.

ـ حالا چی کار کنم؟

ـ به جای اینکه دعوتش کنی خونه‌‌ت ازش خواستگاری کن.

دایی مکثی کرد و گفت:

ـ مهسا جان یه صحبتی باهاش کن ببین نظرش در مورد من چیه.

ـ من از خدامه باهاش حرف بزنم. کی بهتر از خاله سیما که زنداییم بشه؟

ـ آروم‌‌تر. یه‌‌وقت می‌‌شنوه بد می‌‌شه. فعلاً بهش چیزی نگو تا خبرت کنم.

ـ چرا فعلاً نه؟

با صدای خاله سیما حرف‌‌هایمان نیمه‌‌تمام ماند.

ـ مهسا جان نمیای تو؟

زود از دایی خداحافظی کردم و با یک چشمک معنی‌‌دار به او اطمینان دادم خاله سیما را برای ازدواج با او راضی می‌‌کنم و دایی با لبخندش از من تشکر کرد.

فصل 5

از ساعتی قبل جلوی آینه ایستاده بودم و سر تا پایم را برانداز می‌‌کردم. آن روز با دایی ملینا قرار داشتم. آنقدر حساسیت نشان داده بودم که بالاخره صدای خاله سیما درآمد:

ـ مهسا خوشگلی! بیا کنار بذار اون آینه نفس بکشه.

مردد برگشتم و پرسیدم:

ـ واقعاً خوبم؟

ـ دایی ملینا انقدر برات مهمه که این‌‌طوری داری براش تیپ می‌‌زنی؟

لبخند خجولانه‌‌ای بر لب نشاندم و گفتم:

ـ نه بابا! اونقدرم مهم نیست.

کیفم را برداشتم و از در بیرون آمدم. محل قرارمان کافی‌‌شاپی در میدان ولیعصر بود. سامان به خاطر اینکه ماشینش را به دوستش قرض داده بود تنها می‌‌آمد و من هم مجبور بودم تنها سر قرار با او بروم. زمانی که به کافی‌‌شاپ رسیدم یک ربع از زمان قرارمان گذشته بود. سامان زودتر رسیده پشت میزی نشسته با گوشی‌‌اش سرگرم بود. از در که داخل آمدم، نگاهش سمتم کشیده شد. گوشی را کنار گذاشت و با لبخند به احترامم برخاست. با سری زیر گرفته و قدم‌‌هایی آرام نزدیکش شدم. چند قدم پیشوازم آمد. مقابل هم که رسیدیم سلام آرامی دادم و او با چشمانی پرمهر نگاهم کرد و سرش را کمی کج کرد:

ـ سلام مهسا خانم. ممنونم تشریف آوردین.

ابروانم را بالا بردم و با صدایی آهسته گفتم:

ـ واقعاً معذرت می‌‌خوام! خیلی معطل شدین؟

اخم کمرنگی بر پیشانی نشاند و جواب داد:

ـ خیلی که چه عرض کنم! من از یک ساعت قبل اینجائم!

بهت‌‌زده پرسیدم:

ـ جدی می‌‌گید؟!

چشمانش خندیدند و جواب داد:

ـ نه! شوخی کردم. تازه رسیدم. بفرمایید بشینید.

هر دو پشت همان میز مقابل هم نشستیم و سفارش آبمیوه‌‌های مورد علاقه‌‌امان را دادیم. سامان تا زمان رسیدن آبمیوه‌‌ها دست زیر چانه‌‌ نهاده بود و با لبخند نگاهم می‌‌کرد. داشتم از خجالت می‌‌مردم. نگاه شر‌‌مگینم را سمت دیگری روانه کردم و برای اینکه آن جو عاشقانه‌‌ای که سامان ساخته بود به هم بزنم، پرسیدم:

ـ ملینا جون خوبه؟

دستش را از زیر چانه برداشت و با همان نگاه علاقمند که خیلی معذبم می‌‌کرد، جواب داد:

ـ خوبه. خیلی بهتون سلام رسوند. دوست داشت با ما بیاد ولی من نذاشتم.

دلم به ملینا سوخت اما او بدجنسانه خندید و گفت:

ـ خودتون می‌‌دونید اینجا جای ملینا نبود.

جواب ندادم. صدای گرمش را شنیدم:

ـ خب مهسا خانم شروع کنید.

سعی کردم خونسرد باشم و آرام و شمرده شرایطم را برای او توضیح دادم. سامان با دقت به تمام حرف‌‌هایم گوش داد و در پایان گفت:

ـ من هیچ مخالفتی با حرفاتون ندارم. فقط موضوعی هست که لازمه بدونید.

ـ خواهش می‌‌کنم بفرمایید.

ـ من قبلاً یک بار ازدواج کردم و طلاق گرفتم!

خشکم زده بود!

ـ چرا زودتر نگفتید؟

ـ مهمه؟

ـ معلومه که مهمه!

ـ باور کن من مقصر نبودم!

ـ اصلاً برام مهم نیست. ای کاش زودتر می‌‌گفتید تا وقت هم‌‌دیگرو نگیریم.

سامان با ناراحتی گفت:

ـ می‌‌تونم آدرس همسر سابقم رو بدم تا باهاش صحبت کنید.

به طرف جلو خم شدم و چشمان جدی‌‌ام را به او دوختم:

ـ ببینید آقا سامان! شما مرد خوب و با شخصیت و محترمی هستید. من هم اصلاً در جایگاهی نیستم شما یا همسر سابقتون رو قضاوت کنم. من فقط دوست دارم با کسی ازدواج کنم که شرایطش مثل خودم باشه!

سامان با اینکه خیلی ناراحت شده و به هم ریخته بود از آنجایی که مردی منطقی بود با من بحث نکرد. فقط لبخند تلخی بر لب نشاند و گفت:

ـ بله، متوجه‌‌ام.

در همان لحظه آبمیوه‌‌ها رسید و در سکوت با نی شروع به خوردن کردیم. بعد هم برخاستیم و از هم خداحافظی کردیم. سامان جلوی در کافی‌‌شاپ نومیدانه پرسید:

ـ مهسا خانم یعنی هیچ راهی نداره؟

یک لحظه دلم به حالش سوخت اما واقعا ًعلاقه‌‌ی خاصی هم نسبت به او حس نمی‌‌کردم تا جواب امیدوارکننده‌‌ای تحویلش دهم. آرام و شرم‌‌زده گفتم:

ـ امیدوارم خوشبخت بشید آقا سامان!

زمانی که به خانه رسیدم دو کفش مردانه‌‌ی مشکی‌‌ جلوی در دیدم. تعجب توی نگاهم نشست. مطمئن بودم خاله سیما مرد غریبه‌‌ به خانه راه نمی‌‌داد. یعنی چه کسی توی خانه بود؟... با کمی نگرانی زنگ را فشردم و به انتظار ایستادم. کمی بعد در به رویم باز شد و نگاهم با نگاه گرم حامد تلاقی کرد. اصلاً انتظار دیدنش را نداشتم و از همه بدتر انقدر از دیدنش خوشحال شده بودم که بی‌‌اختیار لبخند بر لبم نقش بست و با صدایی لرزان از شادی گفتم:

ـ سلام! کی‌‌اومدی؟

او هم با لحنی که کم‌‌تر از من شاد نبود، جواب داد:

ـ سلام! خیلی نیست.

ـ چرا انقدر بی‌‌خبر؟!

با لبخند از جلوی در کنار رفت و گفت:

ـ می‌‌خواستم سورپرازیتون کنم!

در حالی‌‌که سعی می‌‌کردم هیجانات درونم را مهار کنم داخل آمدم و با همان مانتو و روسری روی مبلی نشستم. سرم را بالا بردم و پرسیدم:

ـ انقدر زود کارات ردیف شد؟

مقابلم نشست و با خونسردی جواب داد:

ـ آره ردیف شد. مثل اینکه هنوز منو نشناختید. کار رو دست حامد نمی‌‌مونه!

در همان لحظه خاله سیما به هال آمد و گفت:

ـ حالا حالاها اینجائیا. به بابات زنگ بزن بگو یه مدت پسرشو ازش قرض گرفتیم.

حامد که خنده‌‌اش گرفته بود، جواب داد:

ـ نیازی نیست منو از بابام قرض بگیرید. اون از خداشه از دست من راحت شه.

من از فرصت استفاده کردم و گفتم:

ـ خب اگه بابات مشکلی با اینجا موندنت نداره بیا همین‌‌جا زندگی کن. اون خونه‌‌ی بی‌‌آزارم بذار سر جاش بمونه.

حامد خندان سرش را رو به سقف بالا برد:

ـ خدایا! باز شروع شد...

به خاله سیما نگاه کردم که اشاره می‌‌کرد حامد را از برگشتنش پشیمان نکنم. خودم را بی‌‌اعتنا نشان دادم و یک لیوان شربت که خاله روی میز گذاشته بود برداشتم و سر کشیدم که با جمله‌‌ی حامد غافل‌‌گیر شدم.

ـ راستی! از ترکیه براتون هدیه آوردم.

مات و مبهوت به او نگاه کردم که خم شده بود و از توی نایلون مقابل پاهایش چیزی درمی‌‌آورد. بالاخره نگاه من و خاله سیما به هدیه‌‌هایمان افتاد و با خنده پرسیدیم:

ـ شلوار جینه؟

با سر تأیید کرد و با لبخندی مهربان سمتمان گرفت:

ـ این دو تا شلوار خوشگل هدیه‌‌ی من به خاله و خواهر عزیزم!

از کلمه‌‌ی خواهر دو حس متفاوت درونم راه یافت. از یک طرف خوشحال شدم یک برادر پیدا کرده‌‌ بودم که هوایم را داشت و از طرف دیگر ناراحت بودم نکند واقعاً حس برادرانه به من پیدا کرده بود!... گیج و سردرگم مانده بودم که با صدای خاله سیما به خود آمدم:

ـ حامد جان چرا به خودت زحمت دادی؟ دیدنت بزرگترین هدیه‌‌ واسه ماست!

حامد به نشانه تشکر سر خم کرد و با چشمانی که از شوق می‌‌درخشید، پرسید:

ـ خوشتون اومد یا نه؟

شلوار جین روشن را که سمتم گرفته بود از دستش گرفتم و با دقت نگاه کردم. جنس خوبی داشت و رنگش هم باب میلم بود. واقعاً خوش‌‌سلیقه بود. اما سایز کمر من را از کجا می‌‌دانست؟... حتی سایز خاله سیما هم درست حدس زده بود. خیلی دوست داشتم شلوار را پایم کنم اما امکانش نبود. شلوار تیره را که بیشتر مناسب خاله بود برای او خریده بود و روشن را که دخترانه‌‌تر بود برای من انتخاب کرده بود. من و خاله که حسابی از انتخاب او راضی بودیم تشکر کردیم. خاله با لبخند پرسید:

ـ حالا چرا شلوار برامون آوردی؟

ـ دوستم شلوار جین می‌‌فروشه. رفته بودم مغازه‌‌ش ازش خداحافظی کنم. بهم پیشنهاد داد براتون شلوار بیارم. منم قبول کردم. انصافاً پیشنهاد خوبی‌‌ام داد. مگه نه؟

من و خاله تأیید کردیم و دوباره تشکر کردیم. بعد هم بلند شدیم و آشپرخانه رفتیم تا شام را آماده کنیم. در همان لحظه گوشی حامد زنگ خورد و با پشت خطی‌‌اش که پدرش بود صحبت کرد:

ـ الو، سلام بابا. خوبی؟ آره، رسیدم. نیم ساعتی می‌‌شه. الآن خونه‌‌ی خاله سیمائم. آره، دم دسته. یه لحظه گوشی!

حامد با صدای بلند گفت:

ـ خاله سیما اگه زحمتی برات نیست بیا با بابام حرف بزن.

خاله سیما توی آشپزخانه به من نگاه کرد. خشکش زده بود! توی چهره‌‌اش این سؤال بود. شوهر خواهر سابقش بعد از این همه سال با او چه کار داشت؟... من به سؤال ذهنی‌‌اش پاسخ دادم:

ـ احتمالاً می‌‌خواد بهتون تسلیت بگه.

قلب خاله به آرامش نشست. دستانش را با دامنش خشک کرد و توی هال رفت و گوشی را از دست حامد گرفت:

ـ الو! سلام کاظم خان! احوال شما؟ یادی از ما کردین! چه حرفیه؟ چه زحمتی؟ حامد بچه‌‌ی خواهر منه! انقدر از دیدنش خوشحال شدم که حد نداره. خدا رفتگان شما رو هم بیامرزه. نه، یه‌‌دفعه‌‌ای شد. تصادف کرد. ممنونم. وقت رفتنش بود. شما هم غم نبینید. بله، یه دختر خونده ازش مونده که با من زندگی می‌‌کنه.

متعجب شده بودم. پدر حامد داشت در مورد من کنجکاوی می‌‌کرد... اما چرا؟! بعد از اینکه خاله سیما گوشی را قطع کرد به آشپزخانه برگشت. عمیقاً توی فکر رفته بود و کمی هم نگران به نظر می‌‌رسید. برای اینکه او را از عالم خود بیرون بکشانم صدایش زدم:

ـ خاله؟...

نگاه خاله بی‌‌اختیار سمتم کشیده شد. آهسته پرسیدم:

ـ چی شد؟

ـ کاظم خان بود. می‌‌گفت وظیفه داره بیاد ایران منو ببینه!

ماتم برده بود. خاله ادامه داد:

ـ اون موقع که خواهرم زنده بود انقدر مهربون نبود که حالا! البته کلاً پدر حامد آدم منفعت‌‌طلبیه. به نظرم به خاطر خونه می‌‌خواد بیاد. منو بهونه کرده.

ـ در مورد منم می‌‌دونست!

ـ به نظرم براش عجیب و غیر قابل باوره ارث پسرش با تو که خواهر واقعی پسرش نیستی تقسیم شده!

ـ یعنی می‌‌خواد سهم منو ازم بگیره؟

خاله با سکوتش تأیید کرد. نگران شده بودم که خاله سیما گفت:

ـ تو برو پیش حامد. من شامو آماده می‌‌کنم صداتون می‌‌زنم.

نیم ساعت بعد شام آماده شده بود. پشت میز نشسته مشغول خوردن بودیم که خاله سیما با چهره‌‌ی آرام و جدی خطاب به حامد گفت:

ـ بابات می‌‌گفت می‌‌خواد بیاد ایران منو ببینه.

حامد قاشق را توی دستش نگه داشت و گفت:

ـ قرار بود با من بیاد ولی زنش مریض شد. مجبور شد پیشش بمونه.

من و خاله نگاهی معنی‌‌دار رد و بدل کردیم و من با کنجکاوی پرسیدم:

ـ خانومش اهل اونجاست؟

با سر تأیید کرد و قاشق غذا را بر دهان گذاشت. این بار با لحنی عادی پرسیدم:

ـ کدوم شهر زندگی می‌‌کنید؟

ـ استبانبول.

ابروانم را با تحسین بالا بردم و گفتم:

ـ جای قشنگیه! خیلی تعریفش رو شنیدم.

با بی‌‌تفاوتی سری تکان داد و پرسید:

ـ اونجا رو دوست داری؟

با لبخندی پررنگ جواب دادم:

ـ خیلی زیاد! شنیدم جاهای دیدنی زیادی داره.

حامد هیچ نگفت. معلوم بود جاذبه‌‌های گردشگری استانبول برایش تکراری شده. قاشق توی دستم بی‌‌حرکت ماند و با لحنی آرزومند گفتم:

ـ خیلی دوست دارم برج دختر رو ببینم!...

خاله سیما مشتاقانه گفت:

ـ منم خیلی دوست دارم یه سفر ترکیه برم.

حامد لبخند مهربانی به رویمان پاشید و گفت:

ـ واجب شد دفعه‌‌ی بعد با خودم ببرمتون یه دل سیر ببینیدش.

هر دو تشکر کردیم و من با خودم فکر کردم یعنی امکانش بود من و خاله سیما با حامد ترکیه برویم؟ توی دلم به خودم نهیب زدم: «حالا اون یه تعارف زد! تو چرا جدی گرفتی؟» با صدای حامد به خود آمدم که خطاب به من و خاله سیما می‌‌گفت:

ـ بابت پذیرایی ممنونم. من دیگه باید برم.

خاله دمغ شد و گفت:

ـ چرا هر بار از اینجا می‌‌ری خونه‌‌ی عمه‌‌ت؟ یه بارم خونه‌‌ی خاله‌‌ت بمون.

حامد که می‌‌دانستم دلش نمی‌‌خواست مرا معذب کند نگاه آرامش را به خاله دوخت و جواب داد:

ـ پسر عمه‌‌م خونه مجردی داره. اونجا راحت‌‌ترم.

خاله تازه انگار یادش آمد من و حامد هیچ نسبتی با هم نداشتیم و دیگر اصرار نکرد. آخر شب، خاله سیما در مورد قرارم با سامان پرسید و من ماجرا را گفتم. خاله با دقت به حرف‌‌هایم گوش داد و در پایان گفت:

ـ کار درستی کردی ردش کردی. بهتره با کسی ازدواج کنی که قبلاً ازدواج نکرده. این‌‌طوری دردسرش خیلی کم‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌تره.

با سر تأیید کردم و با خستگی به اتاق رفتم. سرم که به متکا رسید تصویر حامد جلوی چشمانم نقش بست... پسر جالبی بود و حس خوبی بهش داشتم. بعضی وقت‌‌ها لجم را درمی‌‌آورد ولی در کل پسر خوب و دلنشینی بود!...

فصل 6

شش ماه گذشته بود و حامد مرتب برای انجام امور انحصار وراثت به ایران می‌‌آمد و دوباره می‌‌رفت تا اینکه بالاخره مراحل اداری به پایان رسید و حامد به آرزویش که فروش خانه بود، نزدیک شد.

توی آموزشگاه داشتم با ملینا سر و کله می‌‌زدم و به او توضیح می‌‌دادم دایی‌‌اش مورد مناسبی برای من نیست اما او بی‌‌توجه به دلایل من بی‌‌وقفه گریه می‌‌کرد و می‌‌گفت:

ـ مهسا جون تو رو خدا زنداییم شو. نمی‌‌تونم ببینم با کس دیگه‌‌ای ازدواج می‌‌کنی.

با درماندگی جواب دادم:

ـ دائیت مرد خیلی خوبیه. هزار تا مورد بهتر از من براش هست.

پاهایش را بر زمین کوبید و گفت:

ـ اگه داییم مرد خوبیه چرا خودت باهاش ازدواج نمی‌‌کنی؟

برای هزارمین بار گفتم:

ـ عزیزم تو به من نگفته بودی دائیت قبلاً زن داشته!

ـ زنش بد بود!

از یک طرف ناراحت بودم و از طرف دیگر خنده‌‌ام گرفته بود و واقعاًٌ نمی‌‌دانستم چه کار کنم! بعد از شش ماه ملینا هنوز اصرار داشت با دایی‌‌اش ازدواج کنم و نمی‌‌توانستم به او بفهمانم مورد مناسبی برای هم نیستیم. در همان لحظه خاله سیما به دادم رسید. وقتی او می‌‌آمد ملینا زود به کلاسش می‌‌رفت. همان‌‌طور هم شد. ملینا با سری زیر گرفته و سلامی مؤدبانه زود از کنار خاله سیما رد شد و روانه‌‌ی کلاسش شد. خاله سیما نزدیکم شد و گفت:

ـ خودتو آماده کن.

ابروانم متعجبانه بالا رفتند:

ـ برای چی؟

خاله جواب داد:

ـ حامد برای خونه مشتری پیدا کرده. داره میاد دنبالت برین محضر سندو به نام خریدار بزنید.

وا رفتم. پس حامد بالاخره کار خودش را کرد! باید هر چه زودتر فکری به حال زندگی‌‌ام می‌‌کردم. شاید بهتر بود با پولی که از فروش خانه بدست می‌‌آوردم خانه‌‌ای برای خودم می‌‌خریدم تا سربار زندگی کسی نباشم اما نه! من هنوز هم راضی به فروش آن خانه‌‌ی قشنگ و دلبرانه نبودم اما چه کاری از دستم برمی‌‌آمد وقتی تنها بخشی از خانه به نام من بود نه همه‌‌ی آن؟! با صدای آقای سپهری به خود آمدم:

ـ خانم طلوعی!

نگاهم بی‌‌اختیار سمت او کشیده شد. برگه‌‌ای سمتم گرفت و با خوش‌‌رویی گفت:

ـ اگه امکانش هست این سؤالات رو به تعداد بچه‌‌ها برام کپی بگیرید.

ـ چشم. همین الآن!

برخاستم و برگه‌‌ سؤالات را از دستش گرفتم و در عرض چند دقیقه به تعداد زبان‌‌آموزان کپی گرفتم و دستش دادم. در تمام این مدت سنگینی نگاهش را روی خودم حس می‌‌کردم تا اینکه صدای کنجکاو و تا حدی نگرانش را شنیدم:

ـ خانم طلوعی چیزی شده؟

سرم را به علامت منفی تکان دادم.

ـ خیلی تو خودتونید. اگه مشکلی دارید به من بگید. شاید بتونم کمکتون کنم.

یک لحظه از ذهنم گذشت در مورد فروش خانه با او صحبت کنم اما با این فکر که هیچ کاری از دستش برنمی‌‌آمد لب فرو بستم و نومیدانه گفتم:

ـ ممنونم. چیز مهمی نیست.

سپهری که همچنان دوست داشت سر از علت نارحتی‌‌ام درآورد وقتی مرا مایل به ادامه‌‌ی گفتگو ندید سری تکان داد و با برگه‌‌ها به کلاسش برگشت. در همان لحظه خاله سیما با گوشی توی دستش پیدا شد.

ـ مهسا زود برو پایین. حامد منتظرته.

ابروانم بالا پریدند:

ـ انقدر زود رسید؟!!

خاله سیما عجولانه گفت:

ـ تو برو پایین تا من یکی رو پیدا کنم آموزشگاه رو بسپارم دستش و باهاتون بیام.

با حرکت سر موافقت کردم. وسایلم را جمع کردم و توی کیفم ریختم و با بی‌‌میلی پله‌‌ها را پایین آمدم. بیرون آموزشگاه حامد با کلافگی به ماشین تکیه داده منتظر ما بود. آرام و سرسنگین به طرفش قدم برداشتم و به او که رسیدم سلامی زورکی دادم. سرش را سمتم چرخاند و تکیه‌‌اش را از ماشین برداشت. با لبخندی گرم جواب سلامم را داد اما وقتی چهره‌‌ام را گرفته دید لبخند از لبش محو شد و پرسید:

ـ چرا انقدر پکری؟

جواب ندادم. مکث تردیدآمیزی کرد و پرسید:

ـ به خاطر فروش خونه ناراحتی؟

چند ثانیه سکوت کردم و بعد با لحنی رنجیده گفتم:

ـ مگه مهمه؟

نفسش را کلافه بیرون فرستاد و گفت:

ـ مهسا خانم چرا متوجه نیستی؟ من تو این کشور هیچ کاری ندارم. دلیلی نداره این خونه رو نگه دارم!

سمتش چرخیدم و بی‌‌هوا گفتم:

ـ اجاره‌‌ش می‌‌دیم!

خندید و به سوی دیگری نگریست. انگار حرفم به نظرش خیلی سطحی و احمقانه آمده بود! نگاهش را دوباره سمتم چرخاند و با لحنی کاملاً جدی جواب داد:

ـ چرا باید این کارو کنم؟ من به پولش نیاز دارم.

بدون برنامه‌‌ریزی قبلی گفتم:

ـ اگه من سهمتو بخرم چی؟

چند ثانیه با جاخوردگی نگاهم کرد بعد به تدریج پوزخندی بر لبش نقش بست و پرسید:

ـ چطوری می‌‌خوای سهم منو بخری؟

با لحنی نامطمئن جواب دادم:

ـ فرصت بده. پولش رو جور می‌‌کنم.

ـ یه منشی ساده از کجا می‌‌خواد این همه پول بیاره؟

ـ از پدر مرحومم یه مقداری پول برام مونده. خاله سیما هم کمکم می‌‌کنه.

با اخمی کمرنگ گفت:

ـ مهسا خانم تمومش کن! من عجله دارم. پدرم منتظرمه. باید زودتر برگردم ترکیه بهش کمک کنم.

مستأصل نگاه از او برگرفتم. به هیچ‌‌وجه از حرفش کوتاه نمی‌‌آمد. او را دیدم که ماشین را دور زد. سمتم آمد و همان‌‌طور که در را برایم می‌‌گشود با زبانی نرمش‌‌دار گفت:

ـ بفرمایید سوار شید.

انگار داشت رامم می‌‌کرد و این باعث می‌‌شد حس کنم می‌‌خواست تنها دلخوشی‌‌ام را بی‌‌رحمانه از من بگیرد! بی‌‌آن‌‌که نگاهش کنم با چهره‌‌ای سرد روی صندلی عقب نشستم. او هم نگاه از من برگرفت و پشت فرمان نشست و در سکوتی آزاردهنده منتظر خاله سیما نشستیم که بالاخره از آموزشگاه بیرون ‌‌آمد. حامد برایش بوق زد و خاله برایش دست تکان داد و با شتاب به این‌‌طرف خیابان آمد. توی ماشین خاله سیما به حامد سفارش می‌‌کرد حواسش جمع باشد و اجازه ندهد سرش کلاه بگذارند و حامد به او اطمینان می‌‌داد کاملاً هوشیار است. من اما کاملاً توی خودم رفته بودم و انگار توی ماشین وجود نداشتم!

تا رسیدن به محضر دل توی دلم نبود و آرزو می‌‌کردم معجزه‌‌ای رخ دهد تا خانه فروخته نشود اما ظاهراً همه چیز خیلی خوب و عالی پیش می‌‌رفت. حامد ماشین را جای مناسبی پارک کرد و هر سه پیاده شدیم. همان‌‌طور که من و خاله سیما پشت سر حامد قدم برمی‌‌داشتیم توی ذهنم آن خانه‌‌ی زیبا را تصور می‌‌کردم که تا مدتی بعد به یک ساختمان بلند تبدیل می‌‌شد و افسوس می‌‌خوردم. سند توی دست حامد بدجوری توی چشمم می‌‌زد!... دلم می‌‌خواست از دستش بقاپم و فرار کنم اما امکانش وجود نداشت. توی محضر کنار خاله سیما نشستم و به کفش‌‌های عسلی‌‌ام چشم دوختم. سعی کردم با فکر کردن به اینکه کی این کفش‌‌ها را خریده بودم غم فروش خانه را به فراموشی بسپارم اما به هر موضوعی فکر می‌‌کردم دوباره ختم می‌‌شد به فروش خانه و اندوهی غریبانه بر دلم می‌‌نشست. بیچاره مادرخوانده‌‌ام چقدر برای ساخت آن خانه زحمت کشیده بود! طرحش را خودش ریخته بود. آن وقت پسر بی‌‌قیدش پایش به ایران نرسیده داشت زحماتش را بر باد می‌‌داد. نگاهم توی محضر چرخ خورد. حامد را دیدم که گوشی‌‌اش زنگ خورد و از آنجایی که محضر آنتن نمی‌‌داد مجبور شد بیرون برود و سند روی میز ماند!... محضردار هم که حواسش به سند نبود و داشت با کسی صحبت می‌‌کرد فکرهای وسوسه‌‌انگیزی بر سرم انداخته بود. می‌‌دانستم اگر الآن کاری نکنم خانه از کف هردویمان رفته! باید برای خودم زمان می‌‌خریدم تا پول نیم دیگر خانه را جور می‌‌کردم و تحویل حامد می‌‌دادم. مضطرب برخاستم و آرام آرام به میز نزدیک شدم. شانس با من یار بود. خاله سیما هم حواسش به من نبود و داشت تلفنی با کسی که آموزشگاه را به او سپرده بود صحبت می‌‌کرد. با قلبی که لحظه‌‌ای از تپیدن نمی‌‌ایستاد دست لرزانم را پیش بردم و به سند روی میز چنگ زدم و در چشم بر هم زدنی از محضر ناپدید شدم!... می‌‌دانستم بعد از ندیدن سند روی میز چه قشقرقی در محضر بر پا می‌‌شد اما برایم مهم نبود و ذره‌‌ای از کاری که کرده بودم پشیمان نبودم. حامد حق نداشت خانه‌‌ای که به نام هردویمان بود بدون رضایت من بفروشد!... زود یک تاکسی گرفتم و درونش نشستم و شتاب‌‌زده به راننده گفتم:

ـ آقا راه بیفت!

ـ ای به چشم!

با دستان لرزانم سند را توی کیف چپاندم و به رو به رو چشم دوختم. راننده پرسید:

ـ کجا می‌‌خواید برین خانوم؟

چشمانم را بستم و سعی کردم تمرکز داشته باشم. کمی فکر کردم و بعد آدرس محل کار دایی حسام را دادم.

نیم ساعت بعد از تاکسی پیاده شده روانه‌‌ی محل کار دایی حسام شده بودم که ساختمانی اداری واقع در میدان فلسطین بود. جلوی در با او تماس گرفتم. گوشی توی دستانم از شدت اضطراب داشت خرد می‌‌شد. نگران عکس‌‌العمل حامد بودم و نمی‌‌دانستم چطور می‌‌خواست در خانه‌‌ی خاله سیما با من برخورد کند. همان لحظه صدای دایی را شنیدم:

ـ الو مهسا!

ـ سلام دایی!

ـ سلام. حالت خوبه؟

ـ ممنونم....

ـ چرا صدات این‌‌طوریه؟

ـ خوبم. یه کمی دوئیدم. واسه همین صدام گرفته!

ـ مطمئن باشم خوبی؟

چند ثانیه سکوت کردم و گفتم:

ـ دایی می‌‌تونی چند لحظه بیای پایین؟ کارت دارم.

ـ اومدی محل کار من؟!!

ـ بله.

نگرانی توی صدایش نشست:

ـ چیزی شده مهسا؟ با سیما خانم حرفت شده؟

با آشفتگی گفتم:

ـ دایی تو رو خدا بیا بیرون. به کمکت احتیاج دارم.

ـ باشه. الآن میام.

تماس قطع شد و کمی بعد دایی حسام جلوی در ساختمان آمده بود و با چشم دنبال من می‌‌گشت که به یکباره جلوی چشمانش آمدم. چند ثانیه با جاخوردگی نگاهم کرد و بعد با لحنی نگران پرسید:

ـ مهسا خوبی؟ چی شده؟ اینجا چی کار می‌‌کنی؟

سرم را زیر گرفتم و بریده بریده جواب دادم:

ـ دایی یادته بهت گفتم مادر خونده‌‌م سه دونگ از خونه‌‌ش رو وقتی زنده بود به نام من زد؟

ـ آره، یادمه.

ـ سه دونگ دیگه‌‌ش به نام پسرش بود. حالا پسرش از ترکیه اومده می‌‌خواد خونه رو بفروشه!

دایی حسام لب‌‌هایش را به نشانه بی‌‌معنی بودن حرف من بر هم فشرد و گفت:

ـ خب بفروشه! توام سهمتو بردار یه خونه واسه خودت بخر.

ناراحت از اینکه درکم نمی‌‌کرد، گفتم:

ـ نمی‌‌خوام اون خونه فروخته بشه! سیمین خانم کلی براش زحمت کشید تا به شکل دلخواهمون دربیاد. هر دومون بهش دلبستگی داشتیم.

دستش را پشت من نهاد و مرا با خودش کمی آن‌‌طرف‌‌تر برد:

ـ دایی جون مال دنیا ارزش غصه خوردن نداره. این نصیحتو همیشه از من داشته باش. در ثانی این خونه فقط مال تو نیست که تنهایی در موردش تصمیم بگیری.

با درماندگی گفتم:

ـ اما آخه من واقعاً نمی‌‌تونم از اون خونه بگذرم!

دایی با صدایی آرام و لحنی شمرده پرسید:

ـ الآن سند دست کیه؟

لبم را گزیدم و به سوی دیگری نگریستم. پس از سکوتی نسبتاً طولانی به حرف آمدم:

ـ تا یه ساعت پیش تو محضر بودیم. می‌‌خواستیم سندو به نام خریدار بزنیم که من طاقت نیاوردم. وقتی دیدم حواس کسی نیست سندو برداشتم و اومدم اینجا.

دایی بهت‌‌زده نگاهم می‌‌کرد! باورش نمی‌‌شد سند خانه‌‌ی سیمین خانم را از پسرش دزدیده باشم! از خجالت سرم را زیر گرفتم و زیر لب گفتم:

ـ دایی تو رو خدا این‌‌طوری نگام نکن. از همه چی بدتره.

صدای ناباور دایی حسام انعکاس‌‌وار توی سرم ‌‌پیچید:

ـ مهسا! تو واقعاً سند خونه‌‌ی سیمین خانم رو ناغافل از محضر برداشتی و اومدی اینجا؟!!

زود سرم را بالا بردم تا از خودم دفاع کنم اما دایی حسام با نگاهی نومیدانه به من گفت:

ـ خیلی اشتباه کردی مهسا! خیلی کار بدی کردی! اصلاً ازت انتظار نداشتم!

با صدای بلند و لحنی پرغصه گفتم:

ـ چرا کار بدی کردم؟ مگه نباید دو طرف راضی باشن تا خونه فروخته بشه؟ خب من راضی نبودم!

مات و مبهوت از استدلال‌‌های غلط من توی چشمانم نگریست و با صدای بلند و لحنی شمرده گفت:

ـ مهسا چرا متوجه نیستی؟ اون خونه اصلاً سهم تو نیست. تمامش سهم پسر سیمین خانمه! حالا مادرش این لطف رو در حق تو کرده زمان حیاتش بخشی از خونه‌‌ش رو به نام تو زده. ولی اگه منصف باشیم کل خونه متعلق به پسر خودشه!

احساس کردم حق با دایی حسام بود و پایم را از گلیم فراتر نهاده بودم اما دیگر کار از کار گذشته بود و اوضاع بیخ پیدا کرده بود. لب‌‌هایم را روی هم فشردم و با استرس پرسیدم:

ـ حالا باید چی کار کنم؟

دایی نفسی تازه کرد و گفت:

ـ یه ساعت دیگه کارم تموم می‌‌شه با هم برمی‌‌گردیم خونه‌‌ی سیما خانم سندو به پسرش می‌‌دی تا هر کاری خواست باهاش کنه.

کلافه و عصبی جواب دادم:

ـ اگه می‌‌خواستم سندو به اون بدم چرا ازش گرفتم؟

دایی سکوت کرد و با نگاهش به من فهماند دست از لجبازی بردارم. من هم به ناچار تسلیم شدم. دایی، مرا داخل ساختمان برد و روی نیمکتی نشاند و خواست هیچ‌‌جا نروم تا برگردد و من هم مثل بچه‌‌های حرف‌‌شنو قبول کردم. یک ساعتی توی ساختمان روی نیمکت منتظر دایی نشسته بودم و داشتم از شدت فکر و خیال دیوانه می‌‌شدم. اضطراب رو به رو شدن با حامد را داشتم و می‌‌دانستم با کاری که امروز کرده بودم دیگر نباید انتظار رفتار گرم سابق را از او داشته باشم. در همین افکار درهم به سر می‌‌بردم که گوشی‌‌ام زنگ خورد. خاله سیما پشت خط بود که به محض شنیدن صدایم با لحنی ملامت‌‌آمیز گفت:

ـ مهسا این چه کاری بود کردی؟ چرا سندو از محضر برداشتی رفتی؟آبروی من و حامد رفت!

مکثی کردم و با صدایی آهسته جواب دادم:

ـ خاله من اومدم پیش دایی حسامم. تا یه ساعت دیگه میایم خونه صحبت می‌‌کنیم.

خاله بهت‌‌زده گفت:

ـ اون بنده خدا رو چرا از کار و زندگی انداختی؟

با درماندگی جواب دادم:

ـ چاره‌‌ی دیگه‌‌ای نداشتم. باید می‌‌اومدم اینجا باهاش مشورت می‌‌کردم.

خاله با لحنی که آرام‌‌تر به نظر می‌‌رسید، گفت:

ـ خیلی خب! منتظریم. سندم میاری؟

ـ بله.

تماس قطع شد و نگاهم به دایی حسام کشیده شد که با شتاب از پله‌‌ها سرازیر می‌‌شد. معلوم بود او هم خیلی نگران وضعیت نامتعادل من در خانه‌‌ی خاله سیما بود. از روی نیمکت برخاستم و به طرف او رفتم و صحبت‌‌کنان از ساختمان خارج شدیم. درون ماشین دایی حسام زبان به نصیحتم گشوده بود و با صحبت‌‌های منطقی سعی داشت به من بفهماند کسی که در اصل از آن خانه سهم دارد حامد است نه من! با رسیدن به خانه‌‌ی خاله سیما قلبم از شدت اضطراب داشت از سینه بیرون می‌‌افتاد و دستانم یخ کرده بودند!... دایی زنگ را فشرد و هر دو منتظر باز شدن در ماندیم تا اینکه خود حامد در را به رویمان باز کرد و با دیدن من ابروانش درهم رفت اما با شنیدن صدای دایی ذهنش منحرف شد و نگاهش به مرد موقری با کت و شلوار مشکی افتاد که کنارم ایستاده بود و معلوم بود همراه من است. دایی دستش را جلو برد و خودش را معرفی کرد:

ـ من حسام هستم. دایی مهسا. اگه اجازه بدین بیام تو یه صحبتی با هم داشته باشیم.

حامد دست پیش برد و دست او را فشرد بعد از جلوی در کنار رفت و گفت:

ـ بله، حتماً. بفرمایید.

و با نگاهی به من که در پناه دایی قرار گرفته بودم و توی خانه می‌‌آمدم، خشمش را فرو خورد و پشت سرمان آمد و همگی روی مبل‌‌ها نشستیم. کمی بعد خاله سیما هم پیدا شد و به جمعمان پیوست. نگرانی را توی چشمان او می‌‌دیدم. معلوم بود حامد پشت سر من خیلی بد و بیراه گفته بود. حامد سرش را زیر گرفته بود و منتظر شنیدن بود که دایی حسام با نگاهی به من که همچون دختری بی‌‌گناه و معصوم کنارش نشسته بودم شروع به صحبت کرد:

ـ من واقعاً معذرت می‌‌خوام آقا حامد. مهسا کار اشتباهی کرده. من باهاش صحبت کردم و مجابش کردم این به نفع هردوتونه خونه رو بفروشید. فردا خودم میارمش محضر همه چی رو تموم می‌‌کنیم.

نگاه حامد بالا آمد و روی صورت پشیمان من نشست. انگار تصورش را هم نمی‌‌کرد همه چیز انقدر زود به همان شکل که او می‌‌خواست پیش برود و این را مدیون دایی حسام می‌‌دانست. سرش را زیر گرفت و مؤدبانه جواب داد:

ـ ممنونم. بزرگواری کردید.

دایی حسام سند را روی میز به طرف حامد سر داد و گفت:

ـ اینم سند خونه‌‌ی مادر مرحومتون.

حامد باز هم تشکر کرد. خاله سیما پا روی پا انداخت و با لحنی کنایه‌‌آمیز گفت:

ـ البته مهسا جان حق داره با فروش خونه مخالفت کنه. اما خب زندگی همینه. هر کی برنامه‌‌‌‌ای برای آینده‌‌ی خودش داره.

حامد با چشمانش از خاله سیما خواست طرفداری من را نکند تا پررو نشوم و خاله به سوی دیگری نگریست. دایی حسام که مسئله را حل‌‌شده می‌‌دید برخاست تا برود که خاله سیما و حامد اجازه ندادند و او را برای شام نگه داشتند. سر میز شام کاملاً بی‌‌اشتها بودم. دایی حسام هم ذهنش مشغول بود و با غذایش بازی می‌‌کرد. حامد اما معلوم بود فقط توی ذهنش برنامه می‌‌چید زودتر خانه را فروخته پرواز کند و خاله سیما مرتب اصرار می‌‌کرد غذایمان را بخوریم. پس از صرف شام، دایی از خاله سیما تشکر کرد و مهیای رفتن شد و همه برای بدرقه‌‌اش تا کوچه رفتیم. دایی نگاه آرام‌‌بخشی به من انداخت. دست روی شانه‌‌ام نهاد و کنار گوشم گفت:

ـ بذار خونه رو بفروشه سهمشو برداره بره ترکیه پیش باباش. این‌‌طوری برای توام بهتره.

لبخند تصنعی بر لب نشاندم و با نگاهم به او اطمینان دادم دیگر با فروش خانه مشکلی ندارم. پیشانی‌‌ام را بوسید و توی ماشین نشست. بی‌‌اختیار چرخیدم و حامد را دیدم که نگاهش روی من و دایی خیره مانده بود! حتماً با خودش فکر می‌‌کرد با وجود دایی به این مهربانی من چرا با مادر او زندگی می‌‌کردم؟!... تا ماشین دایی از کوچه خارج شود همان‌‌جا ایستاده غرق در افکارم بودم. کمی طول کشید تا به خانه‌‌ی خاله سیما برگردم که ای کاش برنمی‌‌گشتم! چون وقتی برگشتم جملات آزاردهنده‌‌ای شنیدم که اندوه عمیقی بر دلم نشاند!... حامد داشت روی واقعی‌‌ خودش را نشان می‌‌داد. با صدایی بلند و لحنی عصبانی به خاله سیما می‌‌گفت:

ـ چرا مادرم سهم منو با یه دختر غریبه یکی کرده؟ من تنها فرزندش بودم! اون حتی خواهر واقعیمم نیست!

صدای مضطرب خاله سیما را می‌‌شنیدم:

ـ آروم‌‌تر! الآن مهسا میاد بالا می‌‌شنوه!

حامد با صدای بلندتر گفت:

ـ برام مهم نیست بشنوه! تو روی خودشم می‌‌گم. اون دختر هیچ نسبتی با من نداره و هیچ جای زندگی من و مادرم نبوده!

بیش از این نتوانستم سکوت کنم و این توهین‌‌ها را تاب بیاورم. قلبم داشت از غصه منفجر می‌‌شد. بغض راه گلویم را بسته بود و حس می‌‌کرم چقدر با ماندن خانه‌‌ی خاله سیما خودم را تحقیر کرده بودم. از در نیمه‌‌باز داخل آمدم و با چهره‌‌ای آزرده و قلبی شکسته گفتم:

ـ بله آقا حامد حق با شماست! این خونه از اولم مال شما بود و من نباید به سهمتون چشم داشتم. من فقط یه دختر بی‌‌پناه و بی‌‌کس بودم که مادرتون بهم جا و پناه داد و اجازه نداد درد بی‌‌پدری و بی‌‌مادری رو حس کنم. ببخشید که انقدر دیر به خودم اومدم. ببخشید که احساس کردم مادرتون مادر منم بوده!

بعد هم غریبانه با بغض سنگینی که گلویم را می‌‌فشرد به اتاقم رفتم و وسایلم را جمع کردم و توی ساک ریختم و با قلبی پردرد بیرون آمدم. حامد سکوت کرده بود و نگاهم نمی‌‌کرد. خاله با شتاب سمتم آمد و سعی کرد از رفتن منصرفم سازد اما من تصمیم خودم را گرفته بودم. به خانه‌‌ی دایی مسعود می‌‌رفتم تا بقیه‌‌ی عمرم را با او زندگی کنم. کاری که باید از اول می‌‌کردم! تازه فهمیده بودم در میان آن‌‌ها هیچ جایی ندارم!

از خانه که بیرون آمدم صدای خاله سیما را می‌‌شنیدم که با خشم رو به حامد می‌‌گفت:

ـ همینو می خواستی؟ که این موقع شب از خونه فراریش بدی؟

دیگر صدایشان را نشنیدم چون به سر کوچه رسیده بودم. نیم ساعت بعد پشت در خانه‌‌ی دایی مسعود ایستاده بودم و زنگ را می‌‌فشردم. کمی بعد در باز شد و من با اندوهی که سعی داشتم پشت ظاهری آرام پنهان سازم، پله‌‌ها را بالا رفتم اما همین که چشمم به دایی مسعود افتاد زدم زیر گریه و حتی یک کلمه نتوانستم حرف بزنم. دایی که نگران شده بود جلوتر آمد و مضطرب پرسید:

ـ مهسا! چی شده؟ چرا داری گریه می‌‌کنی؟

با چشمانی که از اشک می‌‌سوختند از کنارش رد شدم و روی مبل افتادم و همه چیز را برایش تعریف کردم. دایی کنارم نشست و با لحنی پرنفرت گفت:

ـ پسره‌‌‌‌ی عوضی! مگه اینکه دستم بهش نرسه!

برخاست و چند قدم راه رفت و با دایی حسام تماس گرفت. صدایش را می‌‌شنیدم:

ـ حسام بلند شو بیا خونه‌‌ی من. مهسا اومده اینجا. حالشم اصلاً خوب نیست. آره، بابا! جدی می‌‌گم. مگه الآن وقت شوخیه؟ زود خودتو برسون. باید یه جلسه بذاریم تصمیم جدی در مورد این پسره بگیریم.

دقایقی بعد دایی حسام همراه همسر و پسرش به خانه‌‌ی دایی مسعود آمده بودند. دایی با دیدن من که به سختی روی پا ایستاده بودم و چشمان سرخ‌‌ از اشکم با ناراحتی پرسید:

ـ مهسا اینجا چی کار می‌‌کنی؟ مگه ماجرا حل نشد؟

سرم را به علامت منفی تکان دادم و با صدایی بغض‌‌آلود و لرزان گفتم:

ـ حامد از اینکه سهمش با من نصف شده بوده ناراضی بوده و بروز نمی‌‌داده. بعد از اینکه از خونه‌‌ی خاله سیما رفتی به زبون اومد و گفت دلش نمی‌‌خواسته با من توی خونه‌‌ی مادرش شریک باشه!

دایی مسعود گفت:

ـ گریه نکن دایی جون. فردا سهمش رو پرت می‌‌کنیم تو صورتش و میاریمت پیش خودمون.

دایی حسام چنگی به موهایش زد و روی مبلی نشست. در همان حال آرام و زمزمه‌‌وار گفت:

ـ از اولم باید پیش خودمون می‌‌موندی!...

در همان لحظه چشمم به زندایی زهره افتاد که انگار از این حرف شوهرش پس افتاده بود! طوری به من نگاه می‌‌کرد که انگار قرار بود زندگی‌‌اش را از هم بپاشم! خوب بود که من برای زندگی خانه‌‌ی دایی مسعود را انتخاب کرده بودم در غیر این صورت معلوم نبود چه سرنوشتی در انتظارم بود! تا نیمه‌‌های شب بیدار بودم و به حامد فکر می‌‌کردم که چقدر توی دلش از من متنفر بوده و بروز نمی‌‌داده. حتماً خیلی ناراحت بود که در تمام این سال‌‌ها محبت مادرش هم نصیب من شده بود!... دایی مسعود اتاق خودش را به من و زندایی زهره داده بود و با دایی حسام هنوز توی هال نشسته بودند و در مورد من حرف می‌‌زدند. دایی حسام همان موقع که خانه‌‌ی دایی مسعود آمده بود با خاله سیما تماس گرفته اطلاع داده بود فردا با من به محضر می‌‌آید تا کار را تمام ‌‌کنیم. نفهمیدم کی خوابم برد که با صدای مهربان دایی مسعود چشم گشودم:

ـ مهسا جان! اذان صبحه. نمازت قضا نشه دایی جون.

چشمانم را که از شدت گریه پف کرده بود به زحمت باز کردم و روی تخت نشستم. زندایی زهره کنارم نبود. دایی مسعود آستین‌‌هایش را بالا زده بود و با جانماز داشت به هال می‌‌رفت. از دایی حسام هم خبری نبود. از تخت به زیر آمدم و آشپزخانه رفتم و وضو گرفتم و به نماز ایستادم. بعد از نماز عاجزانه اشک ریختم و از خدا خواستم نگذارد باعث ویرانی زندگی کسی شوم و عزت و آبرویم را حفظ کند. با دیدن زندایی که توی اتاق دیگری در حال جر و بحث با دایی حسام بود بند دلم پاره شد. نکند داشتند در مورد من مشاجره می‌‌کردند؟... بی‌‌اختیار پاهایم سمت در کشیده شد و به وضوح صدای تند زندایی را شنیدم:

ـ خود مهسا دیشب بهم گفت مسعود تنهاست. می‌‌خواد اینجا پیشش بمونه. چه اصراری داری ببریمش خونه‌‌ی خودمون؟

صدای دایی حسام کلافه و عصبی بود:

ـ زهره هر کی ندونه تو می‌‌دونی من تو این سالا چقدر عذاب کشیدم مهسا رو دادم دست یه زن غریبه نگهش داره. خواهر بیچاره‌‌م قبل از مرگش دخترشو به من سپرده بود ولی من بی‌‌غیرت چی کار کردم؟

ـ مهسا خودش می‌‌خواست با سیمین خانم زندگی کنه!

ـ مهسا نمی‌‌خواست مزاحم زندگی من و تو باشه! به فکر ما بود!

ـ حسام یا مهسا رو انتخاب کن یا منو!

زود خودم را از در کنار کشیدم. باورم نمی‌‌شد مهربانی‌‌های زندایی تا این حد تصنعی بوده!... حالا غم دیگری بر غم‌‌هایم اضافه شده بود!... بیچاره خاله سیما که از همه مرا بیشتر دوست داشت و حتی یک لحظه حس مزاحم بودن به من نداده بود. با ناراحتی به اتاق برگشتم و نفهمیدم کی خوابم برد تا این‌‌که این بار با صدای دایی حسام چشم گشودم:

ـ مهسا جان بیدار شو. باید بریم محضر.

چشمانم را باز کردم و با دیدن دایی که آماده‌‌ی رفتن بود تازه یاد محضر افتادم. زود آماده شدم و از اتاق بیرون آمدم. بیچاره دایی مسعود برایمان صبحانه آماده کرده بود اما هیچ‌‌کدام میل نداشتیم و فقط به فکر تمام کردن ماجرا بودیم. زندایی زهره هم با همه‌‌امان سرسنگین بود و خودش را سرگرم صبحانه دادن به پسرش نشان می‌‌داد. توی محضر با دیدن حامد و خاله سیما که زودتر رسیده روی صندلی‌‌ها نشسته بودند حرف‌‌های حامد مثل پتک بر سرم کوبیده شد و ناخواسته رنجش توی نگاهم نشست. خاله سیما که هنوز شرمنده‌‌ی حرف‌‌های خواهرزاده‌‌اش به نظر می‌‌رسید و انگار دلتنگم هم شده بود زود از روی صندلی برخاست و به طرفم آمد و با این حرکت نگاه حامد را سمتم کشاند. دایی حسام برخلاف دفعه‌‌ی قبل اصلاً با حامد گرم نگرفت و من با چهره‌‌ای مصمم به طرف او رفتم. مقابلش ایستادم و رو به محضر دار گفتم:

ـ قبل از اینکه خونه رو به نام خریدار بزنید من کار دیگه‌‌ای داشتم.

نگاه‌‌ها سمت من چرخید و به دهانم دوخته شد. حتی دایی حسام هم غافل‌‌گیر شده بود و نمی‌‌دانست از این حرف چه منظوری داشتم! نفس کوتاهی کشیدم و با اشاره‌‌ی مستقیم به حامد با لحنی جدی و محکم گفتم:

ـ می‌‌خواستم اول سهم خودم رو به نام این آقا بزنم. چون این خونه در اصل متعلق به ایشونه!

دایی حسام با افتخار و غرور نگاهم کرد. انگار حرف دل خودش را زده بودم. حامد اما با دلخوری نگاهم کرد و گفت:

ـ خواهش می‌‌کنم تمومش کن!

این بار دایی حسام جلوتر آمد و رو به حامد و خاله سیما که ماتش برده بود، گفت:

ـ خواهرزاده‌‌ی من هیچ چشم‌‌داشتی به ارث شما نداره. ما شش دونگ خونه رو کامل در اختیارتون می‌‌ذاریم تا هر کاری دوست دارید باهاش کنید.

خاله سیما مداخله کرد:

ـ آقا حسام شما چرا؟ این خونه حق خواهرزاده‌‌تونه!

ـ بله اما ظاهراً این ماجرا مشکل‌‌ساز شده!

حامد برخاست و رو به من و دایی حسام با لحنی کاملاً جدی و محکم گفت:

ـ مادرم زمانی که زنده بوده نصف این خونه رو به نام خواهرزاده‌‌ی شما کرده. این موضوع توی وصیت‌‌نامه‌‌ش هم قید شده. منم کسی نیستم که حتی اگه ناراضی باشم به وصیتش عمل نکنم!

دایی حسام لحظه‌‌ای سکوت کرد. من را به طرفی کشید و با هم مشورت کردیم.

ـ دایی چی کار کنم؟

ـ به نظرم دیگه بهش پیله نکن. خونه رو بفروشید.

در همین اوضاع گوشی حامد زنگ خورد و ذهن همه منحرف شد. حامد با کلافگی از محضر بیرون رفت تا با پشت خطی‌‌اش‌‌ صحبت کند. زمانی که برگشت چهره‌‌اش توی هم رفته بود. خاله سیما پرسید:

ـ حامد کی بود؟

جواب حامد همه را شوکه کرد:

ـ بابام بود. پروازش الآن تو فرودگاه نشست.

دایی حسام زیر لب گفت:

ـ مثل این‌‌که قسمت نیست این خونه فروخته بشه!

همگی به خانه‌‌ی خاله سیما برگشتیم و خودمان را منتظر ورود کاظم خان یا همان پدر حامد کردیم که پس از سال‌‌ها به خانه‌‌ی خواهرزن سابقش می‌‌آمد. خاله سیما توی آشپزخانه مشغول تدارک ناهار بود. حامد و دایی حسام هم داشتند با هم بحث می‌‌کردند و من این وسط مانده بودم چه کنم. از کاظم خان ترسی ناشناخته درونم رخنه کرده بود. حس می‌‌کردم او هم مثل پسرش دل خوشی از من نداشت. با شنیدن صدای زنگ ذهن همه منحرف شد. حامد در را باز کرد و لحظه‌‌ای بعد سر و صدا توی خانه پیچید. از آشپزخانه بیرون آمدم تا پدر حامد را از نزدیک ببینم. کسی که زمانی همسر مادر خوانده‌‌ام بود و هر وقت از او درباره‌‌اش می‌‌پرسیدم تمایل نداشت به سؤالاتم جواب دهد. حامد و دایی حسام که کنار رفتند چشمم به مردی با قامت متوسط با کت و شلوار مشکی و کلاه شاپو بر سر افتاد. از همان کلاه‌‌هایی که مردان قدیمی بر سر می‌‌گذاشتند و مرا یاد زمان قبل از انقلاب می‌‌انداخت. چهره‌‌ای اخمو داشت اما وقتی می‌‌خندید کاملاً عوض می‌‌شد و مردی بشاش و خندان می‌‌شد. ترسم تا حدود زیادی فرو ریخت. جلوتر آمد و با دیدن خاله سیما ناگهان حلقه‌‌ای از اشک چشمانش را پوشاند. دستمال بزرگی از جیب کتش درآورد و با زاری پرسید:

ـ سیمین رفت؟...

خاله سیما هم به گریه افتاد و سرش را به نشانه مثبت فرود آورد.

ـ بله کاظم خان. خواهرم پر کشید...

کاظم خان نگاهی به جمع انداخت و با صدایی نسبتاً بلند و گرفته گفت:

ـ سیمین زن نازنینی بود! چقدر من این زنو دوست داشتم. حیف که جوونی کردم قدرشو ندونستم از دستش دادم!

حامد با ابروانی درهم به دیوار تکیه داده بود و با اندوه به پدرش می‌‌نگریست و انگار توی دلش به او می‌‌گفت: «کاش زودتر از اینا به خودت می‌‌اومدی!...» دایی حسام به کاظم خان دست داد و او با اینکه دایی را نمی‌‌شناخت به گرمی با او دست داد و با من که به نظرش دختر مرموزی آمده بودم احوال‌‌پرسی کرد. کمی بعد همگی پشت میز ناهار نشسته بودیم که کاظم خان بالاخره طاقت نیاورد و با نگاهی به من از پسرش پرسید:

ـ حامد، بابا، این دختر خانم کی هستن؟

حامد زود معرفی کرد:

ـ ایشون مهسا خانم دخترخونده‌‌ی مادرم هستن که قبلاً در موردشون باهات حرف زدم. ایشونم آقا حسام داییشون هستن.

کاظم خان سرش را به نشانه ابراز خوشبختی تکان داد و با لحنی پرغصه گفت:

ـ سیمین خدابیامرز همیشه بهم می‌‌گفت دوست داره دختر داشته باشه. پس خدا حاجت دلشو بهش داد.

خاله سیما با حظ به من نگریست و گفت:

ـ خدا چه دختر ماهی هم بهش داد!

گونه‌‌هایم از خجالت سرخ شدند و گفتم:

ـ خاله سیما به من لطف دارن...

کاظم خان با نگاهی جدی و عمیق به من گفت:

ـ پس الآن با پسر من یه جورایی خواهر برادری! درسته مهسا خانم؟

نگاهم بی‌‌اختیار سمت حامد کشیده شد تا عکس‌‌العملش را در برابر حرف پدرش ببینم اما او خودش را سرگرم غذا خوردن نشان می‌‌داد و معلوم نبود از این حرف پدرش چه حسی به او دست داده بود. با بی‌‌تفاوتی خاصی که توی صدایم نشسته بود، جواب دادم:

ـ بله، فکر می‌‌کنم.

کاظم خان با لحنی شوخ گفت:

ـ پس برای هم خواهر و برادر خوبی باشید و با هم کنار بیاید. باشه؟

یک لحظه من و دایی حسام یخ کردیم! کاظم خان انگار منظور خاصی از این کلام داشت که نمی‌‌شد به سادگی از آن گذشت!... دایی حسام دست از غذا خوردن کشید و با لحنی جدی گفت:

ـ کاظم خان خواهرزاده‌‌ی من بیشتر از چیزی که بخواید با پسرتون کنار اومده. پیش پای شما داشت کل سهمش رو تقدیم پسرتون می‌‌کرد.

کاظم خان لبخند نیش‌‌داری تحویلمان داد و گفت:

ـ دست خواهرزادتون درد نکنه آقا حسام! خوب جایگاه خودش رو تشخیص داده!

قاشق غذا را روی ظرف انداختم و برخاستم و میز را ترک کردم. مردک عوضی! از پسرش هم بدتر بود. حق با خاله سیما بود. او یک آدم دندان‌‌گرد طمع‌‌کار بود که معلوم نبود با چه نقشه‌‌هایی از ترکیه آمده بود! نمی‌‌دانم چقدر گذشته بود که چند ضربه به در خورد و متعاقب آن صدای آرام دایی حسام را شنیدم:

ـ مهسا! می‌‌تونم بیام تو؟

در را باز کردم و دایی داخل آمد. همان‌‌طور که با دقت نگاهم می‌‌کرد با لحنی ناصحانه گفت:

ـ کار درستی نکردی اومدی اینجا.

دستی به دور صورتم کشیدم و با آشفتگی جواب دادم:

ـ دایی! ندیدی چه متلکی تو جمع بارم کرد؟ با زبون بی‌‌زبونی داشت می‌‌گفت از زن مرحومش هیچ حقی ندارم و با پسرش درنیفتم.

ـ تو نباید زود واکنش نشون بدی نقطه ضعف دستشون بدی. مردم خیلی حرفا می‌‌زنن. تو باید به جای اینکه جوابی در حد خودشون بهشون بدی فرار کنی؟

حق با دایی حسام بود. اشتباه کرده بودم. باید می‌‌ماندم و کاظم خان را با یک جواب مناسب سر جای خود می‌‌نشاندم. دایی جلوتر آمد. دستش را پشتم نهاد و گفت:

ـ بیا بریم بیرون. قرار نیست بذارمت اینجا هر چی دلشون خواست بارت کنن.

هر دو از اتاق بیرون آمدیم. حامد روی مبلی نشسته پا روی پا انداخته بود و ظاهراً با گوشی‌‌اش سرگرم بود اما کاملاً ما را زیر نظر داشت و کاظم خان با پوزخندی معنی‌‌دار به ما می‌‌نگریست. خاله سیما اما از خجالت نمی‌‌توانست در چشمان من و دایی حسام بنگرد. کمی بعد توی آشپزخانه داشتم ظرف‌‌ها را کف می‌‌زدم که حامد پیدا شد. کنارم ایستاد و بی‌‌صدا به کابینت تکیه داد. صدایش آرام و لحنش دلجویانه بود:

ـ از دستم دلخوری؟

بی‌‌آن‌‌که نگاهش کنم، جواب دادم:

ـ نه.

شرم‌‌زده گفت:

ـ راستشو بگو. می‌‌دونم اون شب خیلی از دستم ناراحت شدی.

سرم را چرخاندم و نگاهمان با هم تلاقی کرد. یک لحظه چیزی مثل جریان برق از قلبم گذشت!... زود سرم را سمت سینک برگرداندم و دیگر نگاهش نکردم.

ـ بهتره در موردش حرف نزنیم.

سرش را نزدیکم آورد و با صدایی آهسته گفت:

ـ باور کن منظور بدی نداشتم! برای من با خواهر فرقی نداری. مادرم انقدر دوست داشته که نصف خونه‌‌ش رو به نامت زده. منم درست همون حسی که مادرم بهت داشته، دارم.

با این حرف حامد به یکباره تمام رنجشم از او فرو نشست و حس کردم دلم با او صاف شد. به نظر می‌‌رسید حامد نسبت به پدرش باوجدان‌‌تر بود. ظرف شسته‌‌شده‌‌ای را در آبچکان جا دادم و گفتم:

ـ ممنونم اما موضوع اینه در اصل کل اون خونه متعلق به توئه و منم اشتباه کردم پافشاری کردم خونه رو نفروشیم!

حامد پلک‌‌هایش را بر هم فشرد و با لحنی جدی و مصمم جواب داد:

ـ اون خونه متعلق به جفتمونه! یا با هم نگهش می‌‌داریم با با هم می‌‌فروشیمش!

نگاهم را سمتش چرخاندم و بی‌‌اختیار چند ثانیه در سکوتی دلپذیر به هم چشم دوختیم. انگار از هم خوشمان آمده بود! با صدای کاظم خان که حامد را صدا می‌‌زد لحظه‌‌ی خوبمان به هم ریخت. نگاه از او برگرفتم و حامد با عذرخواهی از مقابل چشمانم دور شد. هنوز توی حس و حال مبهم و عجیب خودم باقی مانده بودم که خاله سیما آشپزخانه آمد و گفت:

ـ مهسا، دائیت داره می‌‌ره. من و حامد ازش خواستیم بذاره پیش خودمون بمونی. اما اون گفت هر چی مهسا بخواد همونه.

از آشپزخانه بیرون آمدم و دایی را به طرفی کشاندم و به او اطمینان دادم حامد از دلم درآورده و تمایل دارم همان‌‌جا بمانم. دایی گفت:

ـ اگه این‌‌طور می‌‌خوای من حرفی ندارم. فقط راحتیت برام مهمه.

تشکر کردم و او را بدرقه کردیم. بعد از رفتن دایی من ماندم با خاله سیما، حامد و کاظم خان...

کاظم خان روی مبلی نشست و با لحنی قاطعانه گفت:

ـ من حامدو از فروش خونه منصرف کردم.

نگاه غافلگیر من و خاله سیما سمت هم چرخید!... انگار باورمان نمی‌‌شد به همین راحتی به خواسته‌‌ی قلبی‌‌امان رسیده باشیم!... کاظم خان رو به خاله سیما گفت:

ـ سیما خانم، جمعه‌‌ی این هفته سالگرد سیمینِ خدابیامرزه؟ درسته؟ چطوره مراسم سالگرد رو تو خونه‌‌ی خودش برگزار کنیم؟

پیشنهاد خوبی بود. من و خاله سیما از خداخواسته قبول کردیم. نگاهم سمت حامد کشیده شد که او هم از این تصیمم راضی به نظر می‌‌رسید...

فصل 7

طبق خواسته‌‌ی کاظم خان روز جمعه در خانه‌‌ی مادر خوانده‌‌ی مرحومم مراسم سالگرد برگزار می‌‌شد. تا آن روز چیزی باقی نمانده بود و از چند روز قبل من و خاله سیما استرس داشتیم و در تکاپو بودیم. توی آموزشگاه پشت میز نشسته بودم که گوشی‌‌ام زنگ خورد. گوشی را برداشتم و کنار گوش بردم. صدای شاد فرناز توی گوشی پیچید:

ـ سلام مهسا!

غافل‌‌گیر از شنیدن صدایش گفتم:

ـ سلام فرناز! خوبی؟

ـ قربونت. تو چطوری؟ خبری ازت نیست! دلم خوش بود حالا که طلاق گرفتم تند تند هم‌‌دیگرو می‌‌بینیم!

ابروانم درهم رفت و جواب دادم:

ـ سرم خیلی شلوغه. چند ماهه یه تنه دارم آموزشگاه رو می‌‌چرخونم.

ـ چرا یه منشی دیگه نمیارید؟

ـ خاله سیما خیلی سختگیره. هر کسی رو استخدام نمی‌‌کنه.

ـ منو قبول می‌‌کنه؟

جا خورده جواب دادم:

ـ معلومه که قبولت می‌‌کنه! اما داری باهام شوخی می‌‌کنی؟ مگه نه؟

جواب فرناز شوکه‌‌ام کرد:

ـ جلوی در آموزشگاهم. از خاله‌‌ی گرامیتون وقت برای مصاحبه گرفتم.

ناباورانه گفتم:

ـ دروغ می‌‌گی!!

ـ به جون مهسا راست می‌‌گم. می‌‌خواستم غافگیرت کنم!

ـ دیونه! همه‌‌ی کارات همین‌‌طوریه.

تماس را پایان بردم و نگاهم سمت در آموزشگاه کشیده شد. همان لحظه فرناز با شیطنت داخل شد. از پشت میز بیرون آمدم و به طرفش رفتم و ذوق‌‌زده هم‌‌دیگر را بغل کردیم. با آمدن خاله سیما هر دو دست از خنده برداشتیم و فرناز با چشمکی بامزه به اتاق او رفت. پشت میزم برگشتم و به در بسته‌‌ی اتاق مدیریت خیره ماندم. یعنی خاله سیما فرناز را که هیچ سابقه‌‌ای در این زمینه نداشت قبول می‌‌کرد؟ مطمئناً به خاطر من هم که شده قبول می‌‌کرد. کمی بعد در اتاق باز شد و خاله و فرناز با هم از اتاق بیرون آمدند و نزدیک من شدند. خاله دست پشت فرناز نهاد و خطاب به من گفت:

ـ مهسا جان از این به بعد دیگه تنها نیستی. فرناز جون همکارته.

فرناز جلوتر آمد و انگار که من منشی غریبه‌‌ای بودم دستش را سمتم دراز کرد و من پشت چشمی نازک کردم و به او دست دادم و ریز خندیدیم. خاله سیما لبخند کمرنگی بر لب نشاند و گفت:

ـ موفق باشید دخترا.

بعد از اینکه خاله سیما رفت دست هم را گرفتیم و کلی ذوق همکار شدنمان را کردیم. فرناز گفت:

ـ از این بهتر نمی‌‌شه! از این به بعد هر روز هم‌‌دیگرو می‌‌بینیم. با هم میایم با هم می‌‌ریم. هیچ‌‌کسم حق نداره بگه بالای چشممون ابروئه!

با خنده گفتم:

ـ دوباره خل‌‌بازیای من و تو شروع شد!

با آمدن آقای سپهری ساکت شدیم و به او سلام کردیم. با لبخندی محو نگاهمان کرد و با اشاره به فرناز گفت:

ـ منشی جدید هستن؟

با سر تأیید کردم و معرفی کردم:

ـ خانم شفاعتی دوست قدیمی من و منشی جدید آموزشگاه هستن.

از آشنایی با فرناز ابراز خوشبختی کرد و لیست را از من گرفت و روانه‌‌ی کلاسش شد. فرناز گفت:

ـ چه پسر با شخصیتی بود!

با سر تأیید کردم و روی صندلی ‌‌نشستم. فرناز هم کنارم نشست و آرام پرسید:

ـ مجرده؟

خنده‌‌ام گرفته بود. سرم را سمتش چرخاندم و گفتم:

ـ فرناز! فقط دنبال حواشی‌‌ای!

فرناز سرش را تکانی داد و گفت:

ـ خدا کنه بتونم حواسمو به کار بدم!

با حوصله شروع به شرح وظایف او کردم و فرناز هم خیلی زود متوجه شد و آن روز کارم خیلی سبک‌‌تر شد. قرار شد من منشی صبح باشم و فرناز منشی ظهر. بعضی وقت‌‌ها هم از صبح تا عصر هر دو توی آموزشگاه باشیم. ساعت هفت آموزشگاه تعطیل شد و من و فرناز بیرون آمدیم. فرناز پرسید:

ـ سپهری فردائم کلاس داره؟

با بی‌‌تفاوتی جواب دادم:

ـ نه فردا نمیاد.

فرناز دمغ شد. توی چشمانش خیره شدم و گفتم:

ـ بیخودی بهش دل نبند! اون هزار تا کشته مرده تو شاگرداش داره. کافیه بفهمن یکی دیگه دوسش داره اون‌‌وقته که می‌‌ریزن سرش و زنده‌‌ش نمی‌‌ذارن.

در همان لحظه سپهری از پله‌‌های آموزشگاه پایین آمد و من و فرناز خودمان را کنار کشیدیم که راحت بیرون رود. با لبخندی جذاب از هردویمان خداحافظی کرد و در حالی‌‌که باد موهای خوش‌‌حالتش را تکان می‌‌داد از مقابل چشمانمان دور شد... فرناز کنار گوشم گفت:

ـ بیچاره شاگرداش! چه دلی ازشون می‌‌بره.

با آمدن خاله سیما صحبت در مورد سپهری را کنسل کردیم. خاله سیما سوئیچ به دست نزدیکمان شد و گفت:

ـ مهسا جان اگه زحمتی نیست خودت رانندگی کن. سرم خیلی درد می‌‌کنه.

اطاعت کردم. سوئیچ را گرفتم و همگی سمت ماشین راه افتادیم. اول فرناز را به خانه‌‌اش رساندیم و بعد روانه‌‌ی خانه‌‌ی خودمان شدیم. در طول راه خاله سرش را به صندلی تکیه داده چشمانش را بسته بود. از او حالش را پرسیدم. بدون اینکه چشمانش را باز کند با حرکت دست به من فهماند حالش خوب است. مردد پرسیدم:

ـ فردا مراسم رو برگزار کنیم؟

خاله سرش را روی صندلی به طرفم چرخاند و با لحنی قاطعانه گفت:

ـ آسمون به زمین بیاد فردا باید سالگرد خواهرم برگزار بشه. به دائیات خبر دادی بیان؟

با حرکت سر جواب مثبت دادم. به خانه که رفتیم چشمم به قاب عکس سیمین خانم عزیزم افتاد. قاب عکس را بغل کردم و اشک به آرامی از گوشه‌‌ی چشمانم روان شد. چقدر زود یک سال گذشته بود! چقدر دلتنگش بودم!... دلتنگ آغوش گرم و محبت‌‌های بی‌‌ریایش!... خاله به اتاقش رفته بود تا استراحت کند اما من تا صبح خواب به چشمانم نیامد و به یاد مادرخوانده‌‌ی مهربانم اشک ‌‌ریختم. صبح با صدای خاله سیما از خواب بیدار شدم:

ـ مهسا بیدار شو. باید بریم فروشگاه خرید کنیم بعدم بریم خونه‌‌ی خواهرم رو مرتب کنیم.

روی تخت نشستم و به ساعت نگاه کردم. هشت صبح بود. آرام گفتم:

ـ باشه خاله. الآن آماده می‌‌شم.

برخاستم و آبی به صورت زدم و به اتاق برگشتم تا آماده شوم که ناگهان نگاهم توی کشوی لباس‌‌هایم به شلوار جین اهدایی حامد افتاد. بی‌‌اختیار از توی شلوارهایم بیرون کشیدم تا پایم کنم. دلم می‌‌خواست عکس‌‌العمل حامد را زمانی که شلوار خودش را توی پاهایم می‌‌دید، ببینم. از اتاق که بیرون آمدم خاله با نگاهی تحسین‌‌آمیز گفت:

ـ چه خوش‌‌تیپ شدی مهسا! این شلوار چقدر خوب تو تنت نشسته!

با لبخند تشکر کردم و همراه خاله خانه را ترک کردیم و فروشگاه رفتیم و اقلام موردنیازمان را خریداری کردیم بعد هم روانه‌‌ی خانه‌‌ی مادر حامد شدیم و تا عصر مشغول مرتب کردن بودیم. ناهار را حامد از بیرون سفارش داده بود و نگرانی از این بابت نداشتیم. قرار بود ابتدا به بهشت زهرا رفته فاتحه‌‌ای نثار روح مادر خوانده‌‌ی مرحومم کرده بعد به خانه‌‌ی او برگشته ناهار بخوریم. نزدیک‌‌های ظهر بود و منتظر ورود میهمانان بودیم که خاله متوجه شد نمک نداریم. با صدای بلند زنگ، رنگ از صورت خاله پرید:

ـ مهسا چی کار کنیم؟

به او آرامش دادم:

ـ من الآن می‌‌رم می‌‌خرم. چیزی نشده که انقدر نگران شدید.

ـ کی پشت دره؟

به آیفون تصویری نگاه کردیم و هر دو آرام گرفتیم. حامد پشت در بود که حسابی به خودش رسیده خوش‌‌تیپ کرده بود. شاسی در باز کن را فشردم و لحظه‌‌ای بعد حامد توی خانه بود. با دیدن شلوار جین اهدایی خودش توی پای من خنده توی صورتش نشست. با دیدن این عکس‌‌العمل آنقدر خجالت کشیدم که دلم می‌‌خواست زمین دهان باز کند و مرا ببلعد! کاملاً از پوشیدن آن شلوار پشیمان شده بودم! با صدای بلند و پرانرژی او به خود آمدم:

ـ خاله و خواهرزاده حسابی سنگ تموم گذاشتن!

خاله مضطرب بازوی حامد را فشرد و او را به سویی برد:

ـ حامد باورت می‌‌شه تو خونه‌‌ی به این بزرگی نمک پیدا نمی‌‌شه؟

حامد چند ثانیه نگاهمان کرد و بعد زد زیر خنده. من و خاله سیما با حرص به او نگاه می‌‌کردیم. در آن موقعیت استرس‌‌زا فقط خنده‌‌های حامد را کم داشتیم. خاله با نگرانی پرسید:

ـ می‌‌ری نمک بخری یا نه؟

حامد دست از خنده کشید و برعکس ما با بی‌‌خیالی تمام گفت:

ـ معلومه که می‌‌خرم. فکر کردم چی شده!

خاله سیما با دستپاچگی گفت:

ـ بذار منم باهات بیام.

زمانی که حامد و خاله سیما خانه را ترک کردند نگاهم سر خورد و تا شلوار جینم پایین آمد. چند لحظه مکث کردم بعد پاهایم را محکم بر زمین کوبیدم و سرم را رو به سقف بالا بردم. با چهره‌‌ای درهم نالیدم:

ـ خدایا آبروم رفت! این همه شلوار دارم. چرا این شلوارو پوشیدم؟

بی‌‌حوصله توی آشپرخانه رفتم تا نگاهی به وسایل پذیرایی بیندازم تا چیزی کم و کسر نداشته باشیم که متوجه شدم در حیاط به آرامی باز شد و کسی داخل آمد. متعجبانه و کمی نگران پرده را کنار زدم و حیاط را از نظر گذراندم. مطمئن بودم حامد و خاله سیما در را بسته و رفته بودند و انقدر زود برنمی‌‌گشتند! میهمانان هم قبل از ورود زنگ می‌‌زدند. پس چه کسی داخل آمده بود؟ با دیدن مرد سیاه‌‌پوش توی حیاط کم مانده بود قالب تهی کنم! آن وقت روز چه وقت دزد آمدن بود؟ اما نه! آن مرد به قصد دزدی نیامده بود چون کلید داشت و خیلی هم داخل نیامده بود. با ترس و رنگ و رویی پریده شماره‌‌ی خاله سیما را می‌‌گرفتم که ناگهان در خانه بسته شد و طولی نکشید بوی سوختگی شدیدی توی بینی‌‌ام پیچید و کمی بعد خانه را دیدم که در آتش شعله‌‌ور شده بود! وحشت‌‌زده به طرف در دویدم تا فرار کنم اما آتش به طرفم هجوم آورد و مجبور شدم عقب بروم! نفسم تنگ شده بود و به سرفه افتاده بودم. راه عبور کاملاً به رویم بسته شده بود. من در میان این شعله‌‌های بی‌‌رحم زندگی‌‌ام را از دست می‌‌دادم و به زودی به پدر و مادرم ملحق می‌‌شدم. اشک چشمانم را می‌‌سوزاند و فریادهای تضرع‌‌آمیز خودم را می‌‌شنیدم:

ـ کمک! کمکم کنید! یکی به دادم برسه!

اما دریغ از نجات‌‌‌‌دهنده‌‌ای! من با پاهای خودم به قتلگاهم آمده بودم! همان‌‌طور که میان شعله‌‌ها گیر افتاده بودم و با بیم و امید از خدا یاری می‌‌طلبیدم توانایی ایستادن روی پاهایم را از دست دادم و بی‌‌رمق گوشه‌‌ای افتادم. آتش از هر سو به من نزدیک‌‌تر می‌‌شد و خالصانه‌‌تر پروردگارم را که فقط او می‌‌توانست مرا از آن مهلکه نجات دهد صدا می‌‌زدم. دست به گلویم بردم. نمی‌‌توانستم نفس بکشم. صورتم را دود گرفته بود و پاهایم بی‌‌جان شده بودند!... در همان لحظه صدای آشنایی از پشت در به گوشم رسید که فریاد می‌‌زد:

ـ مهسا! مهسا! خونه‌‌ای؟!!

حتی رمقی برای جواب دادن به حامد در تنم نمانده بود! نگاه غریبانه‌‌ام به سوی در نیمه‌‌سوخته کشیده شد و آرام و ضعیف نالیدم:

ـ من اینجائم...

در همان لحظه در با لگد محکمی باز شد و کمی بعد حامد توی خانه بود و پریشان و مضطرب دنبال من می‌‌گشت که نگاهش به من گوشه‌‌ی هال افتاد. بی‌‌وقفه سرفه می‌‌کردم و هیچ نیرو و توانی در تنم باقی نمانده بود. با شتاب نزدیکم شد. کنارم نشست و پرسید:

ـ مهسا خوبی؟

بی‌‌رمق پلک زدم که خوبم اما خوب نبودم! چشمانم همه جا را دودگرفته و غبارآلود و تار می‌‌دید و احساس خفگی می‌‌کردم. صدایش را به زور از بالای سرم شنیدم:

ـ نترس. الآن از اینجا می‌‌برمت بیرون.

او را دیدم که از کنارم برخاست. به طرفم خم شد و با یک حرکت از زمین بلندم کرد. حس می‌‌کردم جان در تنم نمانده. قبلم کند می‌‌زد و صورتم گلگون شده بود. شالم داشت از سرم می‌‌افتاد اما توانایی جمع و جور کردنش را نداشتم و روی شانه‌‌ی حامد پهن شده بود. دستانم بی‌‌حرکت پایین افتاده بود و در دستان حامد به این سو و آن سو کشیده می‌‌شدم. حامد به سختی از میان شعله‌‌های آتش راه عبوری پیدا کرد و مرا بیرون برد. به محض اینکه هوای تازه به صورتم خورد حالم بهتر شد اما هنوز نفسم سر جایش نیامده بود. صدای ماشین آتش‌‌نشانی خبر از آتش‌‌سوزی فجیعی می‌‌داد که از آن جان سالم به در برده بودم. کمی بعد صدای آمبولانس هم به ماشین آتش‌‌نشانی اضافه شد و جمعیت بیشتری دور خانه‌‌ی سیمین خانم حلقه زدند. بیچاره میهمانان که هنوز پایشان به مراسم نرسیده با چه صحنه‌‌ای رو به رو شده بودند! حس کردم دو نفر شانه‌‌ها و پاهایم را بلند کردند و مرا داخل آمبولانس گذاشتند و بعد ماسک اکسیژن روی صورتم آمد و راه تنفسم باز شد. حالا صداها واضح‌‌تر به گوشم می‌‌رسید. صدای دایی حسام از همه بلندتر بود که بیشتر به فریاد شباهت داشت:

ـ مهسا!!! چی شده؟!! چه بلایی سر خواهرزاده‌‌م اومده؟!!

و متعاقب آن صدای مرد غریبه‌‌ای که احتمال دادم مأمور آتش‌‌نشانی باشد:

ـ آقا لطفاً آروم باشید. عقب‌‌تر بایستید تا ما حریق رو خاموش کنیم.

صدای عصبانی کاظم خان که به حامد می‌‌گفت:

ـ چرا خودتو انداختی تو آتیش پسر؟ اگه چیزیت می‌‌شد من چی کار می‌‌کردم؟

صدای بی‌‌رمق حامد را از بیرون آمبولانس ‌‌می‌‌شنیدم:

ـ مهسا! مهسا چشماتو باز کن. آقا تو رو خدا یه کاری کنید. وقتی من رسیدم حالش خیلی بد بود.

در همان لحظه هوشیاری‌‌‌‌ام را از دست دادم و دیگر چیزی نفهمیدم...

***

وقتی توی بیمارستان چشمانم را باز کردم صدای صلوات در اتاق پیچید. نگاهم را به سوی خاله سیما و دایی‌‌هایم که کنار تختم ایستاده بودند، چرخاندم و همه از به هوش آمدنم ابراز خوشحالی کردند. چهره‌‌ی همه نشان می‌‌داد چقدر در ترس و نگرانی از زنده ماندن من بودند اما سعی داشتند چیزی بروز ندهند. دایی حسام دستی بر شال نیمه‌‌سوخته‌‌ام کشید و گفت:

ـ حالت چطوره دایی جون؟

لبخند‌‌ کم‌‌جانی گوشه‌‌ی لبم نقش بست و با صدایی ضعیف گفتم:

ـ باورم نمی‌‌شه دوباره دارم می‌‌بینمتون!...

چشمان خاله سیما را حلقه‌‌ای از اشک پوشاند و به سوی دیگری نگریست. دایی مسعود گفت:

ـ بهش فکر نکن دایی جون. خدا خیلی دوست داشت که نجاتت داد البته به لطف پسر پر دل و جرئت سیمین خانم که تا فهمید توی آتیش گیر افتادی یه لحظه هم به خودش فکر نکرد و خودشو انداخت تو آتیش تا تو رو نجات بده!

تازه یادم آمد کسی که نجاتم داده بود حامد بود. چقدر در حقم مردانگی و معرفت به خرج داده بود. اگر خدا او را نرسانده بود اکنون من زنده و در کنار عزیزانم نبودم. آرام و شرم‌‌زده پرسیدم:

ـ الآن کجاست؟ حالش خوبه؟

همان لحظه در باز شد و حامد با دستی پانسمان‌‌شده داخل آمد. چشمانم با نگرانی به او دوخته شدند. با قدم‌‌هایی آرام نزدیکم شد و با لبخندی محو حالم را پرسید. با چشمانی که اشک در آن به رقص درآمده بود نگاهش کردم و آرام و خجولانه گفتم:

ـ من خوبم. خودت چطوری؟ دستت چی شده؟

حامد لبخند مهربانی بر لب نشاند و با نگاهی به دستش جواب داد:

ـ چیز مهمی نیست.

ولی من مطمئن بودم زمانی که مرا نجات می‌‌داده این بلا سرش آمده بود. از خجالت نمی‌‌توانستم توی چشمانش نگاه کنم. با ورود کاظم خان به اتاق همه به احترامش کنار رفتند. کاظم خان نزدیکم آمد و حالم را پرسید. توی نگاهش یک دنیا شرمندگی بود که معنایش را نمی‌‌فهمیدم. انگار او مقصر آتش‌‌سوزی بوده حالا به چه شکلی خدا می‌‌دانست! دوباره نگاهم به طرف حامد پر کشید!... دلم می‌‌خواست با او تنها باشم تا صمیمانه از او تشکر کنم. همان‌‌طور هم شد. ساعتی بعد که همه رفتند و تنها ماندیم با یک دنیا قدرانی گفتم:

ـ نمی‌‌دونم چطوری ازت تشکر کنم. اگه نجاتم نداده بودی مرگ خیلی بدی رو تجربه کرده بودم.

لبخند آرامی بر لب نشاند و جواب داد:

ـ خدا نمی‌‌خواست به این زودی بری. در مورد اون بی‌‌وجدانی هم که خونه‌‌ی مادرم رو آتیش زد بهت قول می‌‌دم پیداش می‌‌کنم و می‌‌سپرمش دست قانون!

بهت‌‌زده نگاهش می‌‌کردم. پس پشت این ماجرا کسی بود! اما او چه دشمنی با من داشت که این‌‌طور می‌‌خواست مرا در شعله‌‌های آتش بسوزاند؟... اصلاً با من مشکل داشت یا کس دیگری؟... این‌‌ها سؤالاتی بودند که جوابی برایشان پیدا نمی‌‌کردم. کاظم خان حامد را صدا زد و او با آشفتگی اتاق را ترک کرد. نمی‌‌دانم چرا حس می‌‌کردم این ماجرا به پدر حامد ربط داشت!...

فصل 8

جمعه‌‌ی بعد مراسم سالگرد را دوباره برگزار کردیم اما این‌‌بار میهمانان را برای ناهار به رستوران دعوت کرده بودیم. توی بهشت زهرا با مانتو و شال مشکی مقابل مزار مادرخوانده‌‌ام نشسته بودم و آرام و بی‌‌صدا اشک می‌‌ریختم: «منو ببخش نتونستم اون خونه‌‌ی قشنگ رو که انقدر براش زحمت کشیده بودی حفظ کنم. اون خونه تو آتیش سوخت و هیچی ازش نموند. خونه‌‌ای که توش کلی خاطره داشتیم. خونه‌‌ای که برای من مادری می‌‌کردی و منم سعی می‌‌کردم جای خالی پسرتو برات پر کنم. دلم نمی‌‌خواست این‌‌طوری بشه اما خودت می‌‌دونی تقصیری نداشتم. بالاخره می‌‌فهمم پشت ماجرای آتیش‌‌سوزی کی بوده و چه قصدی داشته!»

خاله سیما انگار حس و حالم را درک می‌‌کرد که کنارم نشست و دستش را دور شانه‌‌هایم حلقه کرد. با دست دیگر عینکش را کمی بالاتر برد و با دستمال کاغذی اشکش را آرام و شیک پاک کرد. نگاهم بی‌‌اختیار به سوی حامد کشیده شد که مقابلم ایستاده بود و غبار اندوه صورتش را پوشانده بود. کاظم خان اما با آشفتگی مرتب از مزار فاصله می‌‌گرفت و با گوشی‌‌اش صحبت می‌‌کرد و دوباره برمی‌‌گشت. با صدای آرام حامد ذهنم منحرف شد:

ـ خاله سیما، وقت رفتنه. مهمونا خسته‌‌ و کلافه شدن. از رستوران هم زنگ زدن گفتن غذا آماده‌‌ست.

من و خاله سیما بلند شدیم و همان لحظه دایی مسعود خودش را به ما رساند و از ما خواست در ماشین او بنشینیم تا ما را به رستوران برساند. خبری از دایی حسام نبود. قبلاً از خاله سیما عذرخواهی کرده خبر داده بود مادر همسرش بدحال است و برای ملاقات او به بیمارستان می‌‌روند.

درون رستوران شلوغ بود و هر کسی به فکر غذای خودش بود. کاظم خان را دیدم که جلوی در رستوران داشت با حامد بحث می‌‌کرد و حامد هم با کلافگی چیزهایی به او می‌‌گفت که قابل شنیدن نبود. کمی بعد حامد با ابروانی درهم از او جدا شد و به طرف میز من و خاله سیما آمد. خاله سیما هم که مانند من متوجه کدورت بین پدر و پسر شده بود، وقتی حامد مقابلمان نشست، آرام پرسید:

ـ حامد جان چیزی شده؟

حامد سر تکان داد و هیچ نگفت. خاله سیما با نگاهی به کاظم خان که در شلوغی و همهمه‌‌ی رستوران به سوی میزی رفت و نشست، گفت:

ـ بابات انگار از چیزی ناراحته!

حامد نگاهش را مستقیم به خاله سیما دوخت و گفت:

ـ اصرار داره همین فردا برگردیم ترکیه!

با قلبی فرو ریخته به حامد نگاه کردم و بی‌‌اختیار پرسیدم:

ـ چرا انقدر زود؟...

نگاه حامد سمتم کشیده شد. گونه‌‌هایم از خجالت رنگ گرفتند. حامد با کلافگی دستی لای موهایش برد و گفت:

ـ نمی‌‌دونم!... قرار بود یه ماهی اینجا بمونیم اما بعد از اون روز که خونه تو آتیش سوخت دیگه پاش تو ایران بند نیست.

من و خاله سیما نگاه متعجبی رد و بدل کرده چیزی نگفتیم. غذایمان را که آوردند در سکوت مشغول خوردن شدیم. بی‌‌نهایت از رفتن حامد ناراحت بودم اما نمی‌‌دانستم به چه بهانه‌‌ای نگه‌‌اش دارم. خاله در میان ناهار با دیدن چهره‌‌ی دمغ حامد گفت:

ـ می‌‌خوای من با بابات صحبت کنم؟

حامد دستش را به نشانه منفی بالا نگه داشت و گفت:

ـ فایده‌‌ای نداره. حرفش یکیه!

نیم ساعت بعد مراسم ترحیم پایان یافت و میهمانان با یک خدابیامرز و عرض تسلیت مجدد رستوران را ترک کردند. من و خاله سیما ماندیم با حامد و کاظم خان و دایی مسعود. کاظم خان به طرف خاله سیما آمد و با سری زیر گرفته و لحنی اندوهگین گفت:

ـ سیما خانم خدا خواهرت رو بیامرزه. زن خوبی بود. من ازش بدی ندیده بودم. خدا کنه منو بخشیده باشه!

خاله سیما با لحنی مطمئن گفت:

ـ خواهرم قلب بزرگی داشت کاظم خان. این حرفو نزنید. اون همه رو بخشید و از دنیا رفت.

کاظم خان تشکر کرد و بعد با نگاهی مصمم به حامد گفت:

ـ من و حامد فردا برمی‌‌گردیم ترکیه!

خاله سیما ابروانش را درهم برد و گفت:

ـ کاظم خان! پس تکلیف خونه‌‌ی خواهرم چی می‌‌شه؟

کاظم خان با بی‌‌تفاوتی جواب داد:

ـ اون که تکلیفش مشخصه. باید بازسازی بشه.

خاله سیما با لحنی گله‌‌مند پرسید:

ـ کی باید بازسازیش کنه؟

کاظم خان با نگاه به من جواب را به خاله سیما داد. خاله سیما حیرت‌‌زده پرسید:

ـ مهسا بازسازیش کنه؟!!

کاظم خان با خونسردی جواب داد:

ـ به کمک دائیای گرامیشون.

ماتم برده بود. هر طوری بود می‌‌خواست پسرش را از ما جدا کند و با خود ببرد. حق با خاله سیما بود. کاظم خان واقعاً منفعت‌‌طلب بود. حالا که خانه سوخته بود هیچ انگیز‌‌ه‌‌ای برای ماندن در ایران نداشت و با پسرش به ترکیه برمی‌‌گشت. خاله سیما گفت:

ـ قرار بود دنبال ماجرای آتیش‌‌سوزی برید ببینید کی پشت جریان بوده!

دایی مسعود که می‌‌دید کاظم خان قصد همکاری ندارد وارد گفتگو شد و گفت:

ـ سیما خانم من و حسام پیگیر اون ماجرا هستیم.

کاظم خان از خداخواسته گفت:

ـ خدا خیرتون بده.

وقتی کاظم خان رفت، خاله سیما کنار گوش من گفت:

ـ وقتی با خواهرم زندگی می‌‌کرد هم همین‌‌طور بی‌‌مسئولیت بود. یه‌‌دفعه همه چیزو ول می‌‌کرد و می‌‌رفت دنبال خوشیش. همین‌‌طوریم حامدو برداشت و برد ترکیه و خواهرمو یه عمر چشم انتظار دیدن پسرش گذاشت!

با نگرانی سرم را چرخاندم. خبری از حامد نبود. یعنی با پدرش رفته بود؟... وقتی توی ماشین دایی مسعود نشستیم حامد را دیدیم که به طرفمان می‌‌آمد. دایی مسعود شیشه را پایین داد و با لحنی شوخ گفت:

ـ آقا حامد از حالا دلتنگ خاله شدی؟

حامد نگاهی به خاله سیما که از رفتن او ناراحت بود اما بروز نمی‌‌داد، انداخت و گفت:

ـ خاله بهتره منم برم.

بغض بدی به گلویم چنگ انداخت. می‌‌دانستم اگر با پدرش می‌‌رفت دیگر برنمی‌‌گشت. چقدر ساده بودم که فکر می‌‌کردم دوستم دارد و به راحتی از من و خاله سیما دل نمی‌‌کند! حالا می‌‌فهمیدم چقدر در اشتباه بودم! نجات دادنم از آتش‌‌سوزی ربطی به علاقه‌‌اش نداشت و از سر انسان‌‌دوستی‌‌‌‌ بود! لبخند تلخی بر لب نشاندم و نگاهم را به سوی دیگری دوختم که صدای آرام و دلنشینش را شنیدم:

ـ مهسا خانم!...

نگاهم را به سویش چرخاندم. با بی‌‌قراری نگاهم می‌‌کرد. انگار با چشمانش از من می‌‌پرسید: «بمونم؟...» اما من که هنوز از علاقه‌‌اش به خودم مطمئن نبودم با نگاه سرد و بی‌‌تفاوتم نشان ‌‌دادم برایم مهم نیست بماند یا برود! با نومیدی نگاه از من برگرفت و خطاب به همه گفت:

ـ خدا نگه دارتون باشه!

خاله سیما بی‌‌طاقت گفت:

ـ برای بدرقه‌‌ت فرودگاه میام.

حامد لبخندی به نشانه تشکر بر لب نشاند و زمانی که دایی مسعود ماشین را به حرکت درمی‌‌آورد، اندوه عمیقی بر دلم نشست. از آینه‌‌ی عقب او را ‌‌دیدم که چند قدم پشت سرمان آمد و دستش را برایمان تکان داد. با دیدن نگاه آزرده‌‌ و معنی‌‌دار من لحظه‌‌ای ایستاد و توی فکر فرو رفت...

***

روز بعد خاله سیما آماده شد تا برای بدرقه‌‌ی حامد فرودگاه رود اما با دیدن من که گوشه‌‌ی اتاق کز کرده توی خودم رفته بودم، تعجب در نگاهش نشست:

ـ نمی‌‌خوای فرودگاه بیای؟

نگاه بی‌‌تفاوتی که پشت آن غم بزرگی پنهان بود به او انداختم و با سر پاسخ منفی دادم. خاله که معنی رفتارم را درک نمی‌‌کرد نگاه از من برگرفت و از اتاق بیرون آمد اما لحظه‌‌ی آخر برگشت و گفت:

ـ مهسا نمی‌‌خوام زورت کنم اگه با من می‌‌اومدی حامد خیلی خوشحال می‌‌شد.

برای اینکه روی خاله را زمین نیندازم اما در واقع بیشتر به خاطر دل خودم، گفتم:

ـ باشه، الآن آماده می‌‌شم.

لبخند بر لب خاله نقش بست و همان‌‌جا منتظرم ایستاد. با عجله حاضر شدم و همراه خاله خانه را ترک کردیم. دل توی دلم نبود. می‌‌ترسیدم دیر برسیم و حامد رفته باشد هر چند خاله به من اطمینان داده بود به موقع می‌‌رسیم.

توی فرودگاه کاظم خان و حامد با دیدن من و خاله سیما که از دور به طرفشان می‌‌آمدیم خوشحال شدند و چند قدم به استقبالمان آمدند. چشمان حامد با دیدن شلوار جین او که به پا داشتم شادمانه برق زد و گفت:

ـ ممنونم مهسا خانم که تشریف آوردین. انتظار نداشتم برای بدرقه‌‌مون بیاید.

لبخند آرامی بر لب نشاندم و گفتم:

ـ خیلی زود داری می‌‌ری. من هنوز لطفت رو جبران نکردم.

با اخمی گنگ نگاهم کرد و من با همان لبخند جواب دادم:

ـ چه زود کارای خوبت از یادت می‌‌ره. آتیش‌‌سوزی رو یادت نیست؟ جونم رو مدیونتم!

اخم از صورتش کنار رفت و با لبخند گفت:

ـ اولاً من هیچ کاری نکردم ثانیاً فرصت برای جبران زیاده!

لب‌‌هایم به یک طرف کج شد و نومیدانه گفتم:

ـ چطوری فرصت زیاده؟ دیگه داری می‌‌ری!

با لحنی دلگرم‌‌کننده جواب داد:

ـ برای همیشه که نمی‌‌رم! تازه پیداتون کردم!

قلبم آرام گرفت و کمی هم شرم توی نگاهم نشست. یک لحظه حس کردم توی فرودگاه کسی جز ما دو نفر نیست و نیروی مرموزی مانند آهنربا ما را سمت هم می‌‌کشاند!... با صدای خاله سیما به خود آمدیم:

ـ حامد جان، مواظب خودت باش. امیدوارم هر جا هستی سلامت و شاد زندگی کنی و ما رو از یاد نبری.

حامد چند ثانیه به خاله نگریست. بعد جلوتر آمد و او را با مهربانی در آغوش گرفت و فضا احساسی شد. کاظم خان تنها کسی بود که تحت تأثیر قرار نگرفت و با لحنی عادی گفت:

ـ سیما خانم آدرس رو براتون می‌‌فرستم. به محض اینکه سرتون خلوت شد یه سفر بیاین استانبول.

خاله از او تشکر کرد و شالش را که عقب رفته بود، جلوتر کشید. نگاهم روی دستان حامد نشست که چمدان را از روی زمین بلند کرد و پشت به ما همراه پدرش با پله‌‌برقی بالا رفتند. قلب من و خاله سیما بی‌‌تاب شد... انگار از بازگشت او مطمئن نبودیم! شاید بهتر بود از همان اول دل به ماندن او خوش نمی‌‌کردیم!... همان‌‌طور که با پله‌‌برقی بالا و بالاتر می‌‌رفت و تصویرش از نظرمان دور و دورتر می‌‌شد، لحظه‌‌ای سرش را چرخاند و صمیمانه برای هر دویمان دست تکان داد و کمی بعد تصویرش کاملاً ناپدید شد!

بیست دقیقه بود حامد رفته بود و من به جای خالی‌‌اش زل زده بودم و باورم نمی‌‌شد تنها کسی که در زندگی‌‌ام نسبت به او علاقه پیدا کرده بودم انقدر زود ترکم کرده بود! دروغ چرا؟ داشتم اشک می‌‌ریختم!... حس می‌‌کردم اگر مانده بود می‌‌توانستیم ارتباط عاطفی عمیقی با هم برقرار کنیم و حیفم می‌‌آمد انقدر زود این حس خاموش شده بود!... خاله سیما هم بدتر از من روی یک صندلی توی فرودگاه افتاده بود و غبار اندوه صورتش را پوشانده بود. غرق در حس و حال عاشقانه و غم‌‌آلود خودم بودم که ناگهان نگاه مات و مبهوتم به نقطه‌‌ای خیره ماند!... حامد چمدان به دست به طرفمان می‌‌دوید. نکند داشتم خواب می‌‌دیدم؟... حامد اکنون باید در آسمان بود! او را دیدم که مقابلم رسید، روی زانو خم شد و سرش را به طرفم بالا برد. نفس‌‌زنان گفت:

ـ نتونستم برم... دلم اینجا بود!

تا خواستم جواب بدهم فریاد شادمانه‌‌ی خاله سیما را شنیدم:

ـ نرفتی حامد؟!!

حامد صاف ایستاد. چند قدم به طرف خاله سیما برداشت و دوباره در آغوش هم فرو رفتند بعد نگاه گرمش را به من دوخت و پرسید:

ـ منم عضو خانواده‌‌تون قبول می‌‌کنید؟

با چشمان غرق در شادی‌‌ام به او جواب مثبت دادم. انقدر خوشحال بودم که هیچ واژه‌‌ای پیدا نمی‌‌کردم. همگی به خانه‌‌ی خاله سیما برگشتیم و حامد از بیرون سفارش پیتزا داد. پشت میز نشستیم و انگار نه انگار حامد قرار بوده اکنون با پدرش ترکیه باشد، شروع به خوردن غذا کردیم و خاله سیما در همان حال پرسید:

ـ بابات از اینکه بدون تو رفت ناراحت نشد؟

حامد در حالی‌‌که به تکه‌‌ای پیتزا سس می‌‌مالید با خونسردی جواب داد:

ـ دلیلی نداره ناراحت بشه! این همه سال منو از مادرم و اقوام مادریم دور کرد ولی حالا دیگه من بزرگ شدم و خودم تصمیم می‌‌گیرم کجا زندگی کنم.

خاله سیما با لحنی تحسین‌‌آمیز گفت:

ـ آفرین! به تو می‌‌گن مرد واقعی!

حامد خنده‌‌اش گرفت و تشکر کرد. زمانی که خاله سیما به اتاق رفت تا استراحت کند من و حامد تنها شدیم. تلویزیون را روشن کردم تا کمی فضا عادی شود. حامد که روی مبلی دورتر از من نشسته بود و توجهی به فیلمی که در حال پخش بود نداشت، صدا زد:

ـ مهسا خانم!

نگاهم سمتش کشیده شد. سرش را جلو آورد و با لحنی شیطنت‌‌آمیز پرسید:

ـ می تونم بپرسم اون اشکا که تو فرودگاه ریخته می‌‌شدند به خاطر چی بود؟

لعنتی! چطور فهمیده بود در فرودگاه گریه کرده بودم؟ من کاملاً دور از چشم او گریه کرده بودم اما به نظر می‌‌رسید از حالت چشمانم پی به موضوع برده بود. با خونسردی جواب دادم:

ـ دلیل خاصی نداشت!

از رو نرفت. به مبل لم داد و با لحنی مطمئن گفت:

ـ من که می‌‌گم به خاطر رفتن من بود!

ابروانم را بالا بردم و توی چشمانش زل زدم:

ـ چرا باید به خاطر رفتنت گریه می‌‌کردم؟ مگه چه نقش مهمی تو زندگیم داشتی که از رفتنت ناراحت می‌‌شدم؟

با پررویی تمام توی چشمانم نگریست و جواب داد:

ـ نمی‌‌دونم! اینو شما باید جواب بدی!

سعی کردم آرامش خودم را حفظ کنم و جواب دادم:

ـ بیخودی دور برندار. من فقط ناراحت بودم از اینکه بابات داشت به زور می‌‌بردت جایی که دوست نداشتی.

کنترل را توی هوا از دستم قاپید و پرسید:

ـ از کجا می‌‌دونی اونجا رو دوست نداشتم؟

در حالی‌‌که تلاش داشتم کنترل را از چنگش درآورم، جواب دادم:

ـ تابلو بود دوست نداشتی وگرنه چرا اینجا موندی؟

تسلیم شد. کنترل را دودستی تقدیمم کرد و گفت:

ـ کاملاً منطقیه!

خنده‌‌ام را فرو خوردم و کانال‌‌ را عوض کردم. در همان لحظه در اتاق باز شد و خاله سیما بیرون آمد. لبخند مهربانی بر لب نشاند و پرسید:

ـ چقدر خوشحالم دوباره دور هم جمع شدیم.

حامد با لبخند به کنار خود روی مبل ضربه زد و گفت:

ـ خاله بیا اینجا.

خاله سیما آمد و کنار حامد نشست. لب‌‌هایش را به آرامی بر هم فشرد و پرسید:

ـ چقدر قراره ایران بمونی؟

حامد نگاه معنی‌‌داری به من انداخت و گفت:

ـ بستگی داره!

خاله سیما با گیجی پرسید:

ـ بستگی به چی داره؟...

حامد نگاهی به ساعت مچی‌‌اش که نشان می‌‌داد وقت رفتن است، انداخت. از روی مبل برخاست و گفت:

ـ باید اول از چیزی مطمئن شم. وقتی مطمئن شدم دقیقاًٌ بهتون می‌‌گم چقدر قراره ایران بمونم!

فصل 9

تازه به آموزشگاه رسیده بودم که فرناز هم رسید. دست دادیم و داخل رفتیم و کنار هم نشستیم. همان‌‌طور که کامپیوتر را روشن می‌‌‌‌کردم به حامد فکر می‌‌کردم. منظورش از این حرف که باید اول از چیزی مطمئن می‌‌شد چه بود؟... خیلی ذهنم دنبال پیدا کردن جواب این سؤال بود اما حیف که هیچ جوابی به ذهنم نمی‌‌رسید. فرناز ضربه‌‌ای به بازویم زد و پرسید:

ـ چرا انقدر تو فکری؟

نفس عمیقی کشیدم و پرسیدم:

ـ تا حالا در مورد حامد باهات حرف زدم؟

ابروانش را بالا برد و خود را مشتاق شنیدن نشان داد:

ـ نه! حامد کیه؟

ـ پسر مادر خونده‌‌م.

ـ پسر سیمین خانم خدابیامرز؟ مگه اون با باباش غیب نشده بودن؟

ـ چرا ولی خاله سیما پیداش کرد.

ـ جدی می‌‌گی؟ حالا این حامد خان این همه سال کجا بوده؟

ـ ترکیه.

بهت و حیرت در چشمان فرناز نشست:

ـ اونجا چی کار می‌‌کرده؟!!

ابروانم توی هم رفت و بی‌‌حوصله جواب دادم:

ـ من چه می‌‌دونم فرناز!

فرناز مکثی کرد و بعد دستش را دور گردنم حلقه کرد:

ـ چی شده عشقم؟ چرا کلافه‌‌ای؟

سیر تا پیاز آمدن حامد به ایران و اتفاقاتی که در این مدت افتاده بود را برایش تعریف کردم. فرناز در تمام مدت با شگفتی به حرف‌‌هایم گوش ‌‌می‌‌داد و باورش نمی‌‌شد این همه اتفاق مهم را از او پنهان کرده بودم. در آخر یک فص کتکم زد و گفت:

ـ بار آخرت باشه انقدر دیر به من می‌‌گی.

با ناله بازویم را مالیدم و گفتم:

ـ آخه چی بهت می‌‌گفتم؟ کلی گرفتار بودی. اصلا ًوقت نداشتی به حرفام گوش بدی.

ـ بهونه نیار. خودت می‌‌دونی هر چقدرم کار داشتم تو برام مهم‌‌تر بودی.

سرم را آرام به بازویش تکیه دادم و زمزمه‌‌وار گفتم:

ـ فرناز فکر کنم عاشقش شدم...

فرناز بازویش را زیر سرم تکان داد و پرسید:

ـ چند سالشه؟

ـ بیست و هفت.

ـ تو چند سالته؟

ـ دیونه! بیست و دو.

فرناز ابرویی بالا انداخت و گفت:

ـ می‌‌خواستم مشخصات دقیقتون رو داشته باشم.

سرم را از بازویش بلند کردم و پرسیدم:

ـ می‌‌خوای شماره شناسنامه‌‌مونم بهت بدم؟

ـ لطف می‌‌کنی.

با خنده به پهلویش زدم. دست زیر چانه‌‌اش نهاد و با نگاه به نقطه‌‌ای دور گفت:

ـ پسر جالبیه! اولش که حسابی برات قهرمان‌‌بازی درآورده از آتیش نجاتت داده حالا هم که می‌‌گی تو فرودگاه باباشو قال گذاشته با شما ایران مونده.

با کنجکاوی پرسیدم:

ـ به نظرت چه حسی بهم داره؟

فرناز نگاهش را سمت من چرخاند و با لحنی مطمئن جواب داد:

ـ به نظر من دوست داره...

با لبخند گفتم:

ـ دروغ نگو!

با جدیت توی چشمانم نگریست:

ـ دروغم چیه؟ وقتی یه پسر اون‌‌طوری جونشو به خاطر یه دختر به خطر می‌‌ندازه یعنی چی؟ دومین حرکتشم که اثبات می‌‌کنه دوست داره اینه که داشته برای همیشه پرواز می‌‌کرده ترکیه اما دقیقه‌‌ی نود پشیمون شده و برگشته. به نظر من هیچ دلیلی غیر از علاقه به دختر خونده‌‌ی مادرش نداشته!

با نومیدی گفتم:

ـ شاید به خاطر خاله‌‌ش برگشته!

فزنار آرام توی سرم زد:

ـ دیونه! هیچ‌‌کس به خاطر خاله‌‌ش محل زندگیش رو تغییر نمی‌‌ده. فقط به خاطر کسی که دوسش داره این کارو می‌‌کنه.

در همان لحظه صدای آهنگ گوشی خاله سیما را شنیدیم و بعد صدای بسته شدن در اتاق. فرناز گفت:

ـ مثل اینکه تماس مهمی داشت. بدجوری درو بست.

با سر تأیید کردم. مرتب اسم کاظم خان توی حرف‌‌ها می‌‌آمد و کمی نگران شده بودم. کاظم خان از ترکیه به چه علت با خاله سیما تماس گرفته بود؟... حتماً ناراحت ماندن پسرش در ایران بود! این موضوع را به فرناز گفتم و فرناز گفت:

ـ بیچاره کاظم خان حق داره. پسرشو بدجوری تو ایران نگه داشتید.

لحظه‌‌ای بعد صدای ناله‌‌ی ضعیفی از اتاق خاله سیما شنیدیم. من و فرناز با عجله از روی صندلی‌‌هایمان بلند شدیم و به دو خود را به اتاق خاله سیما رساندیم. در را با شدت باز کردیم و توی اتاق آمدیم. خاله سیما بد حال روی صندلی افتاده بود و رنگ به صورت نداشت. با قدم‌‌های تند به طرفش رفتم و شانه‌‌اش را تکان دادم.

ـ خاله خوبی؟ خاله سیما چی شده؟

خاله به گوشی‌‌اش اشاره کرد و بی رمق جواب داد:

ـ کاظم خان زنگ زد هر چی تو دهنش اومد به من گفت. گفت شماها پسرمو ازم گرفتید. این همه سال کنار من آروم داشت زندگیشو می‌‌کرد اما تا شماها پیدا شدین ازم بریده. گفت اگه تا هفته‌‌ی دیگه برنگرده یه کاری می‌‌کنه همه‌‌مون پشیمون ‌‌‌‌شیم!

در همان لحظه آقای سپهری که با من کار داشت و مرا توی سالن ندیده بود با شنیدن سر و صداها به اتاق مدیریت آمد و با صورت رنگ‌‌باخته‌‌ی خاله سیما مواجه شد. با نگرانی پرسید:

ـ خانم مهرجو! حالتون خوبه؟

خاله سیما به زور با سر تأیید کرد. سپهری رو به من گفت:

ـ خانم طلوعی لطفاً یه لیوان آب قند بهشون بدین. فشارشون افتاده.

زود به آبدارخانه رفتم و با لیوانی آب قند برگشتم. توی آن اوضاع آشفته سامان هم پیدایش شده بود تا اجازه‌‌ی ملینا را گرفته او را با خود از آموزشگاه ببرد که گفتم:

ـ ببخشید آقا سامان. الآن اوضاع آموزشگاه یه کمی به هم ریخته. اگه می‌‌شه منتظر بمونید تا من به کارم برسم بعد ملینا رو صدا می‌‌زنم.

سامان هم که متوجه غیر عادی بودن اوضاع شده بود آرام پرسید:

ـ چیزی شده؟

توضیح دادم:

ـ خانم مهرجو حالشون به هم خورده.

ـ می‌‌خواین من ببرمشون درمانگاه؟

ـ ممنون. نیازی نیست.

به اتاق خاله سیما برگشتم و از فرناز خواستم اجازه‌‌ی ملینا را از معلمش بگیرد. سپهری همان‌‌جا بود که اجازه‌‌ی او را داد و دقایقی بعد ملینا در حالی‌‌که با کنجکاوی به اتاق خاله سیما سرک می‌‌کشید همراه سامان آموزشگاه را ترک کردند. کمی بعد خاله سیما را با ماشین خودش به خانه رساندم و دوباره آموزشگاه برگشتم. تا عصر سر من و فرناز حسابی شلوغ بود تا اینکه بالاخره آموزشگاه تعطیل شد و در را قفل کردیم و بیرون آمدیم. طبق معمول فرناز را به خانه‌‌ رساندم و خواستم دوباره راه بیفتم که متوجه شدم لاستیک ماشین پنچر شده. پیاده شدم و با آشفتگی به زیر ماشین نگاه کردم. چه بدشانسی! از همه بدتر بلد نبودم لاستیک ماشین را تعویض کنم! حال باید چه می‌‌کردم؟... نمی‌‌توانستم ماشین خاله سیما را همان‌‌جا رها کرده بروم! با کلافگی داشتم فکر می‌‌کردم چه کار کنم که ماشینی زیر پایم نگه داشت و صدای آشنایی شنیدم:

ـ مهسا خانم! چرا اینجا وایسادین؟

سرم را چرخاندم و غافل‌‌گیر به حامد نگاه کردم. توقع دیدن هر کسی را در آن محل داشتم جز حامد! همان‌‌طور که دستش روی فرمان بود به سؤال ذهنی‌‌ام جواب داد:

ـ خاله سیما گفت بیام آموزشگاه دنبالت که دیدم با دوستت سوار ماشین شدین اومدین این‌‌طرف.

متعجبانه پرسیدم:

ـ چرا خاله ازت خواست بیای دنبالم؟

ـ مثل اینکه ماشینش مشکل داره. می‌‌ترسید توی راه بمونی.

ابروانم بالا رفتند و گفتم:

ـ آره، واقعاً مشکل داره!

به ماشین اشاره کردم و با درماندگی گفتم:

ـ لاستیک ماشین پنچر شده.

نگاهش از صورت من به سوی لاستیک پنجر شده کشیده شد. در ماشین را بر هم زد و پیاده شد. آستین‌‌های لباس چهارخانه‌‌ای خوش‌‌رنگش را بالا زد و به طرف ماشین خاله سیما آمد. از زیر ماشین لاستیک زاپاس را برداشت و نشست و مشغول تعویض شد. کنارش ایستادم و نگاهی به اطراف انداختم. محله‌‌ای که فرناز و خانواده‌‌اش در آن زندگی می‌‌کردند محله‌‌ی نامناسبی بود و آدم‌‌های جالبی نداشت. کاش زودتر از آنجا می‌‌رفتیم! برای اینکه اضطرابم را کم کنم شروع به حرف زدن با حامد کردم. با اشاره به ماشین آشنایی که با آن آمده بود، پرسیدم:

ـ ماشین پسرعمه‌‌ته؟

همان‌‌طور که درگیر عوض کردن لاستیک بود با حرکت سر تأیید کرد. پرسیدم:

ـ خودش کجاست؟

ـ خونه‌‌ش.

خنده‌‌ام گرفت. چه پسر عمه‌‌ی خوبی داشت. دائم اسمش را می‌‌شنیدیم اما هنوز موفق به دیدارش نشده بودیم! هوا کم کم داشت تاریک‌‌ می‌‌شد و ما هنوز توی آن محله ترسناک و خلوت مانده بودیم. بالاخره کار جا انداختن لاستیک تمام شد و حامد برخاست و اشاره کرد برویم که ناگهان نگاهمان به چهار مرد ناشناس افتاد. قلبم پایین ریخت و بی‌‌اختیار قدمی عقب برداشتم. حامد هم مثل من غافل‌‌گیر شده بود اما به روی خود نمی‌‌آورد. مردها جلوتر ‌‌آمدند. حامد با احساس خطر جلوی من دوید و ایستاد. یکی از آن مردهای ناشناس با صدای کلفت رو به حامد گفت:

ـ حامد پسر کاظم خان تویی؟

تا حامد تأیید کرد هر چهار نفر به طرفش حمله بردند. حامد پاهای بلند و پرقدرتی داشت و با لگدهای محکم و جانانه‌‌ای که نثارشان می‌‌کرد به راحتی از خودش دفاع می‌‌کرد و آن‌‌ها را عقب می‌‌راند اما کمی بعد سر دسته‌‌اشان که مردی با قد متوسط و سبیل از بنا گوش در رفته بود ناگهان به طرف من هجوم آورد و به زور مرا در میان بازوانش نگه داشت و رو به حامد فریاد زد:

ـ اگه بخوای به قهرمان‌‌بازیات ادامه بدی این دخترو با خودمون می‌‌بریم!

حامد که هنوز با آن‌‌ها درگیر بود و به خوبی از پسشان برمی‌‌آمد یک لحظه نگاهش به من افتاد و حواسش پرت شد! در همان لحظه مردی به زانویش کوبید و روی زمین افتاد. سرش را به طرف من بالا برد که رنگ توی صورتم نمانده بود و داشتم از ترس پس می‌‌افتادم. رو به مرد با لحنی پر از خشم و نفرت گفت:

ـ آشغال عوضی! اگه انگشتت بهش بخوره می‌‌کشمت!

فقط همین جمله کافی بود تا آن سه نفر که دور و اطرافش پخش بودند به طرفش حمله برده او را زیر مشت و لگد بگیرند و دیگر رهایش نکنند. آنقدر از حامد کینه توی دل داشتند که بی‌‌رحمانه فقط می‌‌زدند! هیچ کاری از دستم ساخته نبود. بالا و پایین می‌‌پریدم و جیغ می‌‌زدم و گریه می‌‌کردم و حامد را صدا می‌‌زدم. با هر ضربه‌‌ی سنگینی که بر پیکرش وارد می‌‌کردند انگار جان مرا می‌‌گرفتند و اندازه‌‌ی خود او درد می‌‌کشیدم. آنقدر گریه کرده خدا را صدا زده بودم که رمقی در تنم نمانده بود. صدا توی گلویم خفه شد چون دست قوی مرد جلوی دهانم آمد تا با فریادهایم کسی را خبردار نکنم. بی‌‌وجدان‌‌ها با اینکه می‌‌دیدند نیمه‌‌بیهوش بود باز هم دست از سرش برنمی‌‌داشتند و با لگد به پهلو و کمر و شانه‌‌اش می‌‌کوبیدند. دلم می‌‌خواست بمیرم و هرگز یادم نیاید حامد به خاطر اینکه به من دست‌‌درازی نشود چطور ناجوانمردانه در حد مرگ از آن‌‌ها کتک می‌‌خورد! حامد داشت جلوی چشمانم جان می‌‌داد و من فقط داشتم نظاره می‌‌کردم. وقتی پلک‌‌هایش روی هم افتاد و هوشیاری‌‌اش را از دست داد، همان مرد که در میان دستان پرقدرتش اسیر بودم مرا روی زمین هل داد و با قدم‌‌هایی رقصان به طرف حامد آمد. مقابلش زانو زد و با گوشی‌‌ از او چند عکس از زوایای مختلف گرفت و به مخاطبی در فضای مجازی فرستاد. صدای نفرت‌‌انگیزش را شنیدم که داشت ویس می‌‌فرستاد:

ـ کاظم خان! حال و روز پسرتو ببین. اگه طلبتو ندی دفعه‌‌ی دیگه جنازه‌‌شو برات می‌‌فرستم استانبول.

بعد لگد محکمی نثار حامد کرد و غرید:

ـ بابای فراریت با دیدن عکس لت و پارت حسابی سوپرپرایز شد!

و با زیر دستان منفورتر از خودش زدند زیر خنده و با نگاهی وقیح و کثیف به من از کنارم رد شدند و رفتند. چند ثانیه مات و مبهوت روی زمین سرد افتاده بودم و باورم نمی‌‌شد چنین اتفاق تلخی برای من و حامد رخ داده. بالاخره به خود آمدم و شتاب‌‌زده خودم را به حامد رساندم. با گریه سرش را از زمین بلند کردم و صدایش زدم:

ـ حامد! حامد! تو رو خدا چشماتو باز کن.

اما حامد هیچ واکنشی نداشت. از کنار پیشانی‌‌اش خون سرازیر بود و قلبش کند می‌‌زد! دوباره صدایش زدم. این بار بلندتر اما باز هم بی‌‌جواب ماندم. کم کم صدایم به فریاد بلند شد تا اینکه در میان ترس و دلهره‌‌ام چشمانش نیمه‌‌‌‌باز شدند. نور امیدی به قلبم تابید و اشک‌‌ریزان پرسیدم:

ـ حالت خوبه؟

سعی کرد بلند شود و با صدایی کم‌‌جان گفت:

ـ گریه نکن مهسا... من خوبم...

با لحنی پر از گریه و دلسوزی گفتم:

ـ چطوری خوبی؟ یه جای سالم تو بدنت نذاشتن بمونه. خدا لعنتشون کنه.

آنقدر درد داشت که نمی‌‌توانست از جایش بلند شود. دستم را زیر بازویش بردم و او دستش را دور گردنم حلقه کرد. کمک کردم از روی زمین بلند شود اما جراحتش زیاد بود و زورم نمی‌‌رسید تا ماشین بکشانمش. باید از کسی کمک می‌‌گرفتم. کنار دیوار نشاندمش و با دستی لرزان شماره‌‌ی دایی حسام را گرفتم. به محض اینکه تماس برقرار شد با صدایی مضطرب و لرزان گفتم:

ـ الو دایی!

دایی جواب داد:

ـ سلام مهسا. خوبی؟ همین الآن ذکر خیرت بود!

با لحنی پر از دلهره و تشویش گفتم:

ـ دایی من و حامد گیر افتادیم. زود بیا به دادمون برس.

لحن دایی به نگرانی نشست:

ـ چی داری می‌‌گی مهسا؟ چی شده؟

ـ بعداً می‌‌گم. تو رو خدا زود خودتو برسون.

ـ کجایید الآن؟

ـ الآن لوکیشن می‌‌فرستم.

با دستی لرزان لوکیشن را فرستاده منتظر دایی ماندم. چند دستمال کاغذی روی سر حامد نگه داشتم تا جلوی خونریزی را بگیرم و به او دلگرمی دادم:

ـ الآن دائیم می‌‌رسه. تو رو خدا تحمل کن. حالت خوب می‌‌شه.

با دیدن نگاه مهربان حامد غافل‌‌گیر شدم و کمی بعد صدایش را شنیدم:

ـ چقدر خوبه یکی رو داشته باشی انقدر به فکرت باشه!...

همان‌‌طور که نگاهش می‌‌کردم با شنیدن این حرف چهره‌‌ام حالتی شرمگین یافت. بیست دقیقه بعد ماشین دایی حسام رسید. زود از ماشین پیاده شد و با قدم‌‌های تند به طرفم آمد:

ـ مهسا اینجا چی کار می‌‌کنی؟

با نگرانی او را به طرف حامد بردم و گفتم:

ـ دایی حالش خیلی بده. باید زود برسونیمش بیمارستان.

دایی نگاه از من برگرفت و کنار حامد نشست. نگاهی به سر و صورت خون‌‌آلودش انداخت و با چهره‌‌ای رقت‌‌انگیز پرسید:

ـ حالت خوبه؟ کی این بلا رو سرت آورده؟

حامد فقط سر تکان داد. دایی حسام دست او را دور گردن خود حلقه کرد و آرام بلندش کرد و به طرف ماشین خود برد. من هم با ماشین خاله سیما دنبالشان آمدم اما ماشین پسر عمه‌‌ی حامد همان‌‌جا مانده بود و حامد نگران بود دزد ببرد که دایی حسام قول داد به محض اینکه او را بیمارستان رساند همان‌‌جا برمی‌‌گردد و ماشین را به پسر عمه‌‌اش پس می‌‌دهد. همان‌‌طور هم شد. با رسیدن به بیمارستان دایی با سوئیچی که حامد به او داده بود به همان محل برگشت تا دغدغه‌‌ی ذهنی حامد را برطرف سازد. با خستگی روی نیمکت پشت اتاق نشسته یک دستم را روی سرم گذاشته بودم و منتظر بودم کار پانسمان حامد تمام شود که آهنگ گوشی‌‌ام از زیر کیف برخاست. گوشی را برداشتم و نگاهم به نام خاله سیما افتاد. حتماً خیلی نگران شده بود. به محض اینکه صدایم را شنید، مضطرب پرسید:

ـ کجا موندی مهسا؟ چرا نیومدی خونه؟

سعی کردم به او آرامش منتقل کنم:

ـ نگران نباش خاله. تا یه ساعت دیگه خونه‌‌ام.

با دلواپسی گفت:

ـ حامدم نیومده. قرار بود بیاد دنبال تو.

در پی مکثی کوتاه گفتم:

ـ حامد با منه.

خاله تعجبش را در دل مخفی ساخت و گفت:

ـ باشه. منتظرتونم. زود بیاین.

با صدای پزشک به خود آمدم:

ـ شما با بیمار نسبتی دارید؟

از روی نیمکت برخاستم و نگاهم از در نیمه‌‌باز به حامد افتاد که تمام توجه‌‌اش به جواب من بود. سرم را زیر گرفتم و آرام جواب دادم:

ـ بله، خواهرشم...

ـ حال برادرتون خیلی وخیم بود ولی خدا رو شکر به موقع بیمارستان رسوندین و شرمنده‌‌تون نشدیم.

تشکر کردم و پرسیدم:

ـ کی مرخص می‌‌شه؟

ـ می‌‌تونید ببریدش.

دوباره تشکر کردم و داخل رفتم. به طرف تخت او رفتم و زمزمه‌‌وار گفتم:

ـ باورم نمی‌‌شه زنده‌‌ موندی!...

حامد لبخند محوی بر لب نشاند و گفت:

ـ خدا رو شکر تو بودی...

کنار تخت ایستادم و گفتم:

ـ حالا با هم بی‌‌حساب شدیم!

با چشمانی پرسؤال نگاهم کرد و با لبخندی کمرنگ جواب دادم:

ـ یادت رفت چطوری از آتیش نجاتم دادی؟ قرار بود لطفت رو جبران کنم!

چشمان حامد مهربان شدند و چند ثانیه در سکوتی پرمعنی نگاهم کرد. بیش از این نتوانستم خودم را کنترل کنم. اشکم به روی گونه‌‌ام غلطید و با لحنی گله‌‌مند گفتم:

ـ چرا به خاطر من جونتو به خطر انداختی؟ اونا هیچ غلطی نمی‌‌تونستن کنن!

نگاهش را به سوی دیگری دوخت و زیر لب گفت:

ـ اونا آدمای خطرناکی بودن. حاضر بودم زیر دستشون بمیرم تا اینکه آزاری بهت برسونن!

اشکم را از صورت کنار زدم و پرسیدم:

ـ می‌‌شناختیشون؟

با سر پاسخ منفی داد. در همان لحظه دایی حسام داخل آمد و نگاه حامد به سوی او کشیده شد. با صدایی که سعی داشتم نلرزد، پرسیدم:

ـ ماشینو تحویل دادین؟

لبخندی بر لب دایی نقش بست و همان‌‌طور که جلوتر می‌‌آمد، گفت:

ـ آره، پسر خوبی بود. گفت نیازی نبود. ماشین مال خود حامده.

حامد تشکر کرد و گفت:

ـ خیلی لطف کردین. بهش که نگفتین چی شده بود؟

ـ نه! خیالت راحت. دکترتو الآن دیدم. گفت حالت رو به راهه. آماده‌‌ای بریم؟

حامد تلاش کرد از تخت پایین بیاید. دایی به کمکش رفت و من با غصه نگاهش کردم. با هر قدمی که برمی‌‌داشت صدای ناله‌‌اش بلند می‌‌شد. توی دلم دوباره باعث و بانی‌‌اش را لعنت کردم و از خدا خواستم زودتر همه‌‌اشان را به مجازات عملشان برساند. نیم ساعت بعد به خانه‌‌ی خاله سیما رسیده بودیم و او بهت‌‌زده به سر و بدن باندپیچی شده‌‌ی خواهرزاده‌‌اش می‌‌نگریست. دایی حسام کمک کرد حامد روی مبل بنشیند و به خاله سیما توضیح داد چه اتفاقی افتاده. خاله کنار حامد نشست و با دلسوزی پرسید:

ـ حامد جان خوبی؟ این از خدا بی‌‌خبرا کی بودن که به این روز انداختنت؟ چه دشمنی باهات داشتن؟

دایی حسام که روی مبلی مقابل حامد و خاله سیما نشسته بود از حامد که داشت به کمک خاله سیما پاهایش را روی کاناپه دراز می‌‌کرد، پرسید:

ـ واقعاً هیچ‌‌کدوم رو نمی‌‌شناختی؟

حامد کمی به ذهنش فشار آورد و جواب داد:

ـ یکیشونو الآن یادم اومد. شاپور بود. وقتی ایران بودیم بابام ازش پول نزول کرد. می‌‌خواست ساختمون‌‌سازی کنه و پول کم آورده بود. اصل پولشو برگردوند اما بقیه رو چون نداشت بهش نداد و رفتیم ترکیه‌‌. آتیش‌‌سوزی هم به احتمال زیاد کار همینا بود.

دایی حسام اخمی متفکرانه کرد و گفت:

ـ اونا خونه رو آتیش زدن چون فکر می‌‌کردن مال باباته! درسته؟ در واقع با بابات دشمنی داشتن نه مهسا!

حامد با شرمندگی تأیید کرد و گفت:

ـ البته منم همین الآن فهمیدم.

دایی حسام گفت:

ـ فردا با هم می‌‌ریم کلانتری و مشخصاتشون رو می‌‌دیم.

حامد با سکوتش تأیید کرد و بعد دایی حسام گفت:

ـ به نظر من بهتره یه مدت اینجا نباشی و برگردی پیش بابات ترکیه. جونت در خطره.

اما با شنیدن جواب حامد همه شوکه شدیم:

ـ نه! اتفاقاً می‌‌خوام همین‌‌جا بمونم پیداشون کنم و دمار از روزگارشون درآرم!

خاله سیما مضطرب گفت:

ـ حامد جان اوضاعتو نمی‌‌بینی؟ اینا جنایتکارن! هر کاری از دستشون برمیاد.

حامد مصمم برخاست و با پایی که می‌‌لنگید به تراس رفت تا با پدرش که بی‌‌وقفه به گوشی‌‌اش زنگ می‌‌زد، صحبت کند. او قصد نداشت ایران را به همین راحتی ترک کند آن هم فقط از ترس یک عده اراذل و اوباش! صدایش را همه می‌‌شنیدیم:

ـ الو... سلام بابا. آره، خوبم. نگران نباش. آره، شناختم. شاپور و آدماش بودن. پولشو می‌خواست. ترکیه بیام؟ شوخی می‌کنی؟ من تا پیداشون نکنم و جوابشونو ندم هیچ‌‌جا نمیام. هر کاری دوست داری کن. خداحافظ!

به هال برگشت و رو به دایی حسام که آماده‌‌ی رفتن بود، گفت:

ـ بی‌‌زحمت منو تا خونه‌‌ی پسر عمه‌‌م می‌‌رسونید؟

خاله سیما به طرف حامد آمد و با لحنی جدی و قاطعانه گفت:

ـ نمی‌‌ذارم با این حالت هیچ‌‌جا بری! می‌‌مونی همین‌‌جا تا خوب نشدی هم حق نداری از این خونه بری!

دایی حسام ابرویی بالا انداخت. دست روی شانه‌‌ی حامد گذاشت و آرام کنار گوش او گفت:

ـ به نظر منم حق با خاله‌‌ته. به حرفش گوش کن.

برای بدرقه‌‌ی دایی همراهش پایین رفتم. توی کوچه دایی لحظه‌‌ای ایستاد. چشمانش را تنگ کرد و پرسید:

ـ مهسا خانم می‌‌تونم بپرسم این موقع شب با پسر سیمین خانم تو اون محل خطرناک چی کار می‌‌کردین؟

اصلاً خودم را نباختم. نفسی تازه کردم و با لحنی کاملاً عادی جواب دادم:

ـ بعد از اینکه از آموزشگاه تعطیل شدیم فرنازو خونه‌‌ش رسوندم. موقع برگشت لاستیک ماشین پنجر شد. حامدم که اومده بود دنبال من از ماشینش پیاده شد و لاستیک پنچر شده رو عوض کرد که یه‌‌دفعه سر و کله‌‌ی اون نزول‌‌خورا پیدا شد!

دایی حسام یک ابرویش را بالا برد و با حالتی مشکوک پرسید:

ـ حامد چرا دنبال تو اومده بود؟

سرم را پایین بردم و جواب دادم:

ـ خاله سیما ازش خواسته بود. چون می‌‌دونست اوضاع ماشینش خوب نبوده.

دایی انگار قانع شد. چند لحظه سکوت کرد و بعد با لحنی ناصحانه گفت:

ـ این پسرو قانع کنید هر چه زودتر برگرده ترکیه. اینجا در امان نیست.

سرم را تکان دادم و هیچ نگفتم. وقتی دایی رفت، طبقه‌‌ی بالا برگشتم. خاله سیما رفته بود تا شام بیاورد و من با خستگی توی اتاق لباس‌‌هایم را عوض می‌‌کردم که بی‌‌اختیار اتفاقات تلخ و ناخوشایند آن شب در ذهنم مرور شد. سعی کردم ذهنم را از این افکار آزاردهنده خالی کنم. یک ربع بعد پشت میز شام نشسته بودیم و سکوت فضا را پر کرده بود. حامد چند قاشق بیشتر نخورد و با تشکری آرام از پشت میز برخاست. در همان لحظه زنگ در به صدا درآمد و خاله برخاست تا در را باز کند. آقای بهروزی همسایه واحد بغل پشت در بود که می‌‌نالید یک نفر شب‌‌ها در ساختمان را قفل نمی‌‌کند و زن و بچه‌‌هایش می‌‌ترسند دزد به خانه‌‌اشان آید. به هال رفتم و حامد را دیدم که روی کاناپه دراز کشیده ساعدش را روی پیشانی‌‌اش نهاده بود. روی مبلی مقابل او نشستم و نگاه پرمهرم را روانه‌‌اش کردم. در دل خدا را شکر کردم از دست آن نزول‌‌خورهای بی‌‌رحم جان سالم به در برد در غیر این صورت عشقم به فنا رفته بود!... با حس اینکه کسی آمده چشمانش را گشود و نگاهش با نگاه گرم من تلاقی کرد. با خجالت سرم را زیر گرفتم و به خود نهیب زدم: «مواظب رفتارت باش. نباید احساستو لو بدی.» پاهایش را جمع کرد و با چهره‌‌ای درهم از درد روی مبل نشست. سرم را بالا بردم و دلسوزانه گفتم:

ـ چرا بلند شدی؟ بشین. راحت باش.

دستش را بالا نگه داشت و جواب داد:

ـ راحتم. مشکلی نیست.

مکث کوتاهی کردم و با دل‌‌نگرانی پرسیدم:

ـ واقعاً بعد از اون ماجرا می‌‌خوای ایران بمونی؟ بهتر نیست به حرف پدرت گوش بدی برگردی ترکیه؟

طوری نگاهم کرد که انگار به او توهین کرده بودم! به طرف دیگری چشم دوخت و با لحنی دلخورانه گفت:

ـ خیلی ممنون! کاملاً نشون دادی چقدر منو ترسو و بزدل می‌‌دونی!

سرم را تکان دادم و گفتم:

ـ بحث ترسو یا شجاع بودن نیست. بابات این آدما رو بهتر می‌‌شناسه. اگه اصرار داره برگردی به خاطر خودته.

حامد با پوزخند نگاه از من برگرفت و حرف دلش را بر زبان آورد:

ـ اون خودش باعث این وضعیت شده! یادم نمی‌‌ره هفت سال بیشتر نداشتم منو از مادرم جدا کرد و تو ترکیه در به در کرد. انقدر تو ایران بدهی بالا آورده بود که از سایه‌‌ی خودشم می‌‌ترسید. فکر می‌‌کرد تو یه کشور دیگه هم دنبالشن. کاش حداقل منو همین‌‌جا پیش مادرم نگه می‌‌داشت.

با چهره‌‌ای ترحم‌‌آمیز پرسیدم:

ـ چرا بعدها خودت برنگشتی؟

حامد سری به تأسف تکان داد و گفت:

ـ مریض شده بود و بهم نیاز داشت. منم که تنها پسرش بودم و نمی‌‌تونستم تو غربت ولش کنم. به اونجا هم عادت کرده بودم. کلی دوست و رفیق داشتم. کار و بارم گرفته بود.

با آمدن خاله سیما نگاه هردویمان سمتش کشیده شد و سکوت کردیم. با خودم فکر کردم پسر بیچاره چه زندگی ناامن و بی‌‌ثباتی را در کشوری غریب پشت سر گذاشته بود... آن‌‌وقت من در کنار مادر او در آن خانه‌‌ی بزرگ و زیبا به جای او لذت می‌‌بردم!...

***

روز بعد تعطیل بود و تا ظهر خواب بودم. زمانی که از خواب بیدار شدم حس خیلی خوبی داشتم. پرده‌‌ را کنار زدم و آفتاب نیمی از اتاق را روشن کرد. بعد در حالی‌‌که یادم رفته بود روز قبل حامد در خانه‌‌ی ما مانده کاملاً ریلکس از اتاق بیرون آمدم. خاله سیما خرید رفته بود و دیگر بدتر! من و حامد در خانه تنها بودیم و خبر نداشتم! داشتم توی هال برای خودم می‌‌چرخیدم و موهای چتر‌‌ی‌‌ام را جلوی آینه مدل می‌‌دادم که ناگهان تصویر حامد را جلوی در اتاق توی آینه دیدم که از دیدن من در آن وضعیت خشکش زده بود! از شدت وحشت جیغ بلندی کشیدم و به طرف اتاقم دویدم. حامد بیچاره هاج و واج مانده درد از یادش رفته بود. در را طوری کوبیدم که خانه لرزید و از پشت آن با صدایی فریادگونه پرسیدم:

ـ نباید یه ندا بدی تو خونه‌‌ای؟!

او هم پشت در آمد و با صدای بلند گفت:

ـ واقعاً نمی‌‌دونستی من تو خونه‌‌ام یا دلیل دیگه‌‌ای داشت؟

از جمله‌‌ی آخرش آتش گرفتم. فکر کرده بود از قصد با آن سر و شکل جلوی چشمانم ظاهر شده بودم! خواستم در را باز کنم و جواب دندان‌‌شکنی تحویلش دهم که یادم افتاد هنوز توی همان وضعیتم. زود شال سرم انداختم و لباس مناسب تنم کردم و در را باز کردم. با سری زیر گرفته و صورتی گلگون از خجالت از اتاق بیرون آمدم. مقابلش ایستادم و گفتم:

ـ معلومه که نمی‌‌دونستم خونه‌‌ای! من و خاله همیشه تو خونه تنهائیم. از کجا یادم بود دیشب اینجا موندی؟

صدای بی‌‌خیالش را از بالای سرم شنیدم:

ـ خوبه که حالا خودتون دیروز کلی اصرار کردین شب اینجا بمونم و مواظبم باشید بعد یادتون رفته و اروپایی از اتاق درمیاین بیرون!

تندی سرم را بالا بردم و با او چشم تو چشم شدم. دوباره آن صحنه‌‌ی خجالت‌‌آور مقابل چشمانم نقش بست و از شرم سرم را پایین گرفتم. با لحنی تند و خجولانه جواب دادم:

ـ من اصرار نکردم. خاله‌‌ی گرامیتون اصرار کرد!

خندان سرش را در هوا چرخاند و جواب داد:

ـ آهان! بله! فقط خاله سیما دوست داشت من اینجا بمونم!

با صدای باز شدن در ذهنمان منحرف شد و نگاهمان سمت خاله سیما کشیده شد. با لحنی پرسؤال پرسیدم:

ـ خاله کجا رفته بودی؟

خاله در حال بستن در سرش را سمتم چرخاند و جواب داد:

ـ خونه‌‌ی آقای محمودی بودم. همسایه‌‌ها جلسه گذاشته بودن.

با صدای حامد گفتگوی من و خاله سیما ناتمام ماند.

ـ من باید برم.

خاله سیما ناباورانه پرسید:

ـ کجا با این حالت می‌خوای بری؟!!

ـ پسر عمه‌م جلوی در منتظرمه.

خاله سیما راضی به رفتن او نبود اما انگار حس کرد این‌‌طور راحت‌‌تر است. با لحنی دلسوزانه گفت:

ـ مواظب خودت باش. نذار زخمات عفونت کنه.

حامد لبخند آرام‌بخشی تحویل او داد و گفت:

ـ مواظبم. خیالتون راحت.

خاله هم لبخند مهرآمیزی به رویش پاشید و نگاه حامد به من افتاد. یک لحظه حس کردم داشت مرا آن‌‌طور که جلوی آینه دیده بود تجسم می‌‌کرد و گونه‌‌هایم از خجالت سرخ شدند!... نگاه شرمگینم را سمت آشپزخانه برگرداندم و لحظه‌‌ای بعد صدای خداحافظی آرام و پرمعنی‌‌اش را شنیدم.

فصل 10

پشت لپ تاپ نشسته بودم و یک سری عکس که از خودم و فرناز توی آموزشگاه گرفته بودم درون پوشه‌‌ای سیو می‌‌کردم که صدای زنگ بلند شد. غیر از من کسی خانه نبود. به زور از روی صندلی برخاستم و جلوی در رفتم. از چشمی نگاهی به راهرو انداختم و تصویر یک زن و مرد غریبه را پشت در دیدم. ابروانم درهم رفت و با خودم فکر کردم چه کسانی هستند؟ اولین حدسی که به ذهنم رسید این بود خواستگارند! اما خیلی زود این حدسم رد شد چون مطمئن بودم جلسه‌‌ی اول هیچ مردی را با خود نمی‌‌بردند. در این افکار بودم که صدای زنگ دوباره بلند شد. در را باز کردم. زنی میانسال و چادری که چهره‌‌ای‌‌ زیبا و دلنشین داشت مردد نگاهم کرد و پرسید:

ـ سلام دخترم! اینجا منزل سیما خانمه؟

ـ بله، همین جاست.

ـ شما دختر سیمین خانم خدابیامرزید؟

شگفت‌‌زده جواب دادم:

ـ بله! اما... شما منو از کجا می‌‌شناسید؟

مرد که قد بلند و چهار شانه بود و چهره‌‌ای مردانه و باابهت داشت با اشاره به زن و صدایی بم جواب داد:

ـ ایشون همسر من و عمه‌‌ی آقا حامد هستن.

چند ثانیه بهت‌‌زده نگاهشان کردم و بعد زود از جلوی در کنار رفتم:

ـ خواهش می‌‌کنم بفرمایید تو.

زن لبخندی زد و عینک طبی گردش را روی صورتش جا به جا کرد و پرسید:

ـ ممنونم عزیزم. سیما خانم نیستن؟

سرم را تکان دادم و گفتم:

ـ نیستن اما تا نیم ساعت دیگه می‌‌رسن. شما بفرمایید تو. من زنگ می‌‌زنم بیان.

عمه‌‌ی حامد نگاهی مستأصل به همسرش انداخت و در پی مکثی داخل آمدند. به طرف پذیرایی هدایتشان کردم و با عذرخواهی آشپزخانه رفتم تا اسباب پذیرایی را مهیا کنم. صدای پچ پچ زن و شوهر را از توی پذیرایی می‌‌شنیدم و گیج و منگ بودم از اینکه به چه قصدی آمده بودند!... آن‌‌ها در مراسم سالگرد مادرخوانده‌‌ام هم حضور نداشتند اما حالا!... یاد خاله سیما افتادم. باید او را در جریان قرار می‌‌دادم وگرنه با دیدنشان حسابی شوکه می‌‌شد. از آشپزخانه بیرون آمدم و سمت میز تلفن رفتم. گوشی را برداشتم و شماره خاله سیما را گرفتم و اطلاع دادم عمه و شوهر عمه‌‌ی حامد برای دیدنش آمده‌‌اند. خاله جا خورد و جواب داد زود خودش را می‌‌رساند. با صدای بلند و ظریف عمه‌‌ی حامد به خودم آمدم:

ـ دخترم بیا بشین. ما هیچی نمی‌‌خوایم. اومدیم پنج دقیقه با سیما خانم حرف بزنیم و بریم.

شالم را روی سر مرتب کردم و پذیرایی آمدم و با لحنی مؤدبانه گفتم:

ـ الآن با خاله سیما تماس گرفتم. تو راه بود. تا ده دقیقه دیگه می‌‌رسه.

شوهر عمه‌‌ی حامد گفت:

ـ شرمنده بی‌‌خبر اومدیم. به زحمت انداختیمتون.

لبخند آرامی بر لب نشاندم و جواب دادم:

ـ خواهش می‌‌کنم. زحمتی نیست.

عمه‌‌ی حامد گفت:

ـ بیا بشین دخترم. اسمت چیه؟

مقابل آن‌‌دو نشستم و با لبخندی کمرنگ جواب دادم:

ـ مهسا.

یک ابروی رنگ‌‌شده‌‌اش را بالا برد و با لحنی تحسین‌‌آمیز گفت:

ـ به به چه اسم زیبایی!

مکثی کرد و با لحنی معنی‌‌دار گفت:

ـ حامد ازتون خیلی تعریف کرده!

آرام و شرمگین گفتم:

ـ لطف دارن...

در همان لحظه زنگ در به صدا درآمد. از روی مبل برخاستم و به طرف در رفتم. نگاهی از چشمی به بیرون انداختم. خاله سیما پشت در بود که با آشفتگی منتظر باز شدن در بود. در را بی‌‌معطلی باز کردم و خاله زود داخل آمد:

ـ مهسا شوخی که باهام نکردی؟

ـ نه بابا. چه شوخی‌‌ای؟ خودمم خشکم زد وقتی فهمیدم عمه و شوهر عمه‌‌ی حامدن!

ـ نگفتن برای چی اومدن؟

ـ نه. چیزی نگفتن.

خاله سعی کرد آرام باشد و به پذیرایی آمد. من هم پشت در ایستادم و واکنش‌‌ها را زیر نظر گرفتم. علی آقا با دیدن خاله سیما از مبل برخاست و گفت:

ـ به به سیما خانم!

فاطمه خانم هم به پای خاله سیما بلند شد و با لحنی شگفت‌‌زده گفت:

ـ وای سیما جان خودتی؟! چقدر عوض شدی!

خاله سیما با لحنی شاد و ناباورانه گفت:

ـ سلام علی آقا! سلام فاطمه جان! خوش اومدید. باورم نمی‌‌شه بعد این همه سال می‌‌بینمتون! چقدر عوض شدین!

فاطمه خانم پرسید:

ـ تغییر مثبت کردیم یا منفی؟

علی آقا با لحنی شوخ گفت:

ـ منظورش اینه جوون‌‌تر شدیم یا پیرتر؟

خاله سیما به مبل زد و گفت:

ـ ماشاالله جفتتون تکون نخوردین.

همگی خندیدند و روی مبل‌‌ها نشستند. بالاخره بعد از کلی خوش و بش علی آقا به کنجکاوی من و خاله سیما پایان داد و گفت:

ـ سیما خانم غرض از مزاحمت این برادر زن عزیز ما چند وقتیه روزگار واسه ما نذاشته!

لبخند بر لب خاله سیما خشکید و پرسید:

ـ خدا نکنه! چی شده؟

فاطمه خانم با نگاهی جدی به خاله سیما به جای شوهرش جواب داد:

ـ والا چی بگم سیما جان! کاظم می‌‌گه شما و دخترخونده‌‌ی خواهر خدابیامرزتون نمی‌‌ذارید حامد برگرده ترکیه به کار و زندگیش برسه.

خشکم زده بود. ماندن حامد چه ربطی به من و خاله سیما داشت؟... او خودش انتخاب کرده بود ایران بماند!... خاله سیما که در مظان اتهام واقع شده بود، جواب داد:

ـ به روح خواهرم قسم من بی‌‌تقصیرم. دروغ چرا؟ ته دلم دوست داشتم خواهرزاده‌‌م اینجا بمونه و چند وقت یه بار ببینمش اما خدا شاهده هیچ دخالتی تو موندن یا رفتنش نداشتم.

فاطمه خانم با کلافگی گفت:

ـ سیما جان کاظم روی این پسر خیلی حساسه. حقم داره. بالاخره پدره! یه پسر بیشترم که نداره. بعد از جریان نزول خورائم که ریختن سرش و بچه رو به اون حال و روز انداختن حساس‌‌تر شده.

خاله سیما متفکرانه به فرش زیر پایش نگریست و جواب داد:

ـ چه کاری از دست من ساخته‌‌س؟

علی آقا کمی چایش را مزه مزه کرد و گفت:

ـ راضیش کنید برگرده. اون رو حرف شما حرف نمی‌‌زنه.

خاله سیما با درماندگی جواب داد:

ـ باور کنید حامد اصلاً به حرف من نیست.

فاطمه خانم با صدایی که تا آخرین حد ممکن پایین آورده بود و به زور می‌‌شنیدم، پرسید:

ـ نکنه دلش پیش این دختر گیر کرده؟

خون به صورتم دوید و قلبم با شدت شروع به تپیدن کرد. یعنی چنین احتمال زیبایی وجود داشت؟... جواب جدی و قاطعانه‌‌ی خاله سیما شوکه‌‌ام کرد:

ـ نه فاطمه جان! حامد و مهسا به چشم خواهر و برادر هم دیگرو می‌‌بینن. اصلاً همچین چیزی بینشون نیست.

واقعاً که خاله سیما چقدر ساده بود! اصلاً متوجه نگاه‌‌های گرم و علاقمند من و حامد به هم نشده بود! شاید هم ما خیلی عادی جلوی چشمانش با هم رفتار کرده بودیم. علی آقا خندید و رو به همسرش گفت:

ـ این مهسا خانم گزینه‌‌ی مناسبی نیست برای حامد؟

شالم را از شدت هیجان توی مشتم فشردم و با دقت گوش دادم. فاطمه خانم با نومیدی گفت:

ـ این دختر مثل یه تیکه ماه می‌‌مونه اما کاظم گفته می‌‌خواد از ترکیه برای پسرش زن بگیره تا برای همیشه پیش خودش نگهش داره.

وا رفتم... بقیه‌‌ی حرف‌‌هایشان را نشنیدم چون به اتاقم رفته در را بسته بودم و توی دلم غصه می‌‌خوردم حرف‌‌های فاطمه خانم به زودی عملی شود!... زانوهایم را بغل گرفتم و خودم را نصیحت کردم: «از دل بستن به این پسر برات فایده درنمیاد... دو روز دیگه پدرش میاد ایران دستشو می‌‌گیره می‌‌برتش ترکیه همون‌‌جا موندگارش می‌‌کنه... اون‌‌وقت تو می‌‌مونی با یه قلب شکسته‌‌ی تنها!...»

نیم ساعت بعد صدای خداحافظی فاطمه خانم و علی آقا را شنیدم و به زور برای خداحافظی خودم را جلوی در رساندم. فاطمه خانم قبل از رفتن نگاهی خریدارانه به من انداخت و گفت:

ـ ما هم یه پسر خوب داریم.

رو به خاله سیما ادامه داد:

ـ حتماً با این دختر خانم گل منزل ما تشریف بیارید.

من و خاله سیما تشکر کردیم و بعد از رفتن آن‌‌ها روی مبل‌‌ها ولو شدیم. سرم را به سوی خاله چرخاندم و گفتم:

ـ اصلاً فکر نمی‌‌کردم اومده باشن شما رو واسطه کنن حامدو راضی کنید برگرده ترکیه!

خاله با اطمینان جواب داد:

ـ اومدنشون بی‌‌فایده بود!

متعجب پرسیدم:

ـ چرا بی‌‌فایده بود؟

خاله با خونسردی جواب داد:

ـ من یه بار از حامد خواستم به خاطر حفظ جونشم شده برگرده ترکیه پیش باباش. اونم قبول نکرد. وقتی قبول نمی‌‌کنه چرا تحت فشار بذارمش؟ نمی‌‌خوام یه کاری کنم از خونه‌‌م فراری بشه!

مضطرب پرسیدم:

ـ اگه دوباره سر و کله‌‌ی نزول‌‌خورا پیدا بشه چی؟

خاله سیما لبخند آرام‌‌بخشی تحویلم داد و گفت:

ـ اونا دیگه پیداشون نمی‌‌شه. پلیس دنبالشونه.

خاله انقدر قرص و محکم حرف زد که قلب من هم آرام گرفت و ته دلم روزنه‌‌ی امیدی باز شد که شاید حامد سهم من باشد!...

فصل 11

دو هفته از رفتن فاطمه خانم و علی آقا گذشته بود و کم و بیش از حامد خبر داشتیم و می‌‌دانستیم حالش بهتر شده. غیر از آن شب که حامد در خانه‌‌ی خاله سیما ماند باقی شب‌‌ها خانه‌‌ی پسرعمه‌‌اش بود و خاله سیما مرتب با او تماس تلفنی داشت و سفارش می‌‌کرد نکات بهداشتی را رعایت کند تا زخم‌‌هایش زودتر بهبود یابند.

آن روز بعد از ظهر حامد بی‌‌خبر خانه‌‌ی خاله سیما آمد و حسابی غافل‌‌گیرمان کرد. هر دو جا خورده بودیم و با ناباوری نگاهش می‌‌کردیم. رد زخم‌‌هایش کمرنگ شده راه رفتنش عادی شده بود. خاله سیما با لحنی شاد گفت:

ـ حامد جان خدا رو شکر. باورم نمی‌‌شه انقدر زود حالت خوب شده.

حامد ابرو درهم کشید و جواب داد:

ـ از نظر شما زود خوب شدم. دو هفته بود روی تخت خوابیده بودم و هر روز پانسمان عوض می‌‌کردم. بیچاره پسرعمه‌‌م بیست و چهاری بالای سرم بود و بهم رسیدگی می‌‌کرد. اگه اون نبود حالا حالاها خوب نمی‌‌شدم.

خاله سیما که حس خوبی به پسرعمه‌‌ی حامد پیدا کرده بود، گفت:

ـ دستش درد نکنه! واجب شد دعوتش کنم خونه درست حسابی ازش تشکر کنم.

حامد لبخند زد و نگاهش سمت من آمد:

ـ احوال مهسا خانم؟

با لبخند گفتم:

ـ خوشحالم سلامت می‌‌بینمت. فقط امیدوارم تو این مدت ناله نفرین به جونم نکرده باشی.

متعجب ابروانش را بالا برد:

ـ نفرینت کنم؟ برای چی؟

با شرمندگی گفتم:

ـ خب به خاطر من به این حال و روز افتادی!

با لحنی جدی جواب داد:

ـ به خاطر تو نبود. به خاطر بابام بود.

آرام خندیدم و گفتم:

ـ مرسی نمی‌‌ذاری عذاب وجدان داشته باشم!

نگاهش سمت من آمد. به یکباره خندید و گفت:

ـ خواهش می‌‌کنم. آخه واقعیت همین بود.

هر دو پذیرایی رفتیم و روی دو مبل نشستیم. کمی بعد خاله سیما با سینی چای به ما ملحق شد و رو به حامد گفت:

ـ حالا که نمی‌‌خوای برگردی ترکیه بهتره دنبال کار و خونه باشی.

حامد لبخند آرام‌‌بخشی تحویل خاله داد و گفت:

ـ قراره با پسر عمه‌‌م یه کاری راه بندازیم. تا زمانی که کارمون بگیره خونه‌‌ی اون می‌‌مونم.

خاله سیما مقابل حامد نشست. پا روی پا انداخت و با خونسردی گفت:

ـ چرا نمیای پیش من کار کنی؟

تعجب در نگاه حامد نشست:

ـ پیش شما؟

خاله با چهره‌‌ای عادی جواب داد:

ـ آره، پیش من! یادمه اولین روز که اومدی آموزشگاه گفتی مدرک زبان داری.

حامد با خنده به سقف نگریست و گفت:

ـ آره ولی دوست ندارم باهاش کار کنم.

خاله سرش را فرود آورد و گفت:

ـ ولی حالا این مدرک داره به کارت میاد. درس دادن به دخترا کار سختی نیست. حامد با بی‌‌میلی پرسید:

ـ کار دیگه‌‌ای سراغ ندارید؟

خاله سیما سردرگم پرسید:

ـ آخه مگه این کار چه ایرادی داره؟

ابروان حامد توی هم رفت و جواب داد:

ـ هیچ ایرادی نداره. فقط دلم نمی‌‌خواد دو ساعت تو یه فضای دربسته وایسم و دو و داز و دیدو به دخترا یاد بدم.

بی‌‌اختیار سرم را زیر گرفتم و زدم زیر خنده. نگاه جاخورده‌‌ی حامد سمتم کشیده شد و با لبخندی محو پرسید:

ـ حرف خنده‌‌داری زدم؟

با سر پاسخ منفی دادم. حامد همان‌‌طور نشسته کاملاً به طرفم چرخید و پرسید:

ـ نظر شما چیه مهسا خانم؟

دستم را جلوی دهانم بردم تا جلوی خنده‌‌ام را بگیرم و جواب دادم:

ـ من نظری ندارم.

حامد دست‌‌بردار نبود:

ـ نمی‌‌شه که نظری نداشته باشید. می‌‌خوام بدونم!

واقعیت این بود دلم نمی‌‌خواست حامد به دخترها درس بدهد چون می‌‌دانستم چقدر از نظرشان جذاب و دوست‌‌داشتنی است و طرفداران زیادی پیدا می‌‌کند. سکوتی که معنی منفی می‌‌داد، پیشه کردم که توجه‌‌اش را جلب کرد و گفت:

ـ خاله قبوله! فردا میام آموزشگاه. می‌‌خوام اولین روز کاریم رو شروع کنم.

بهت‌‌زده نگاهش کردم. مطمئن بودم با من بازی‌‌اش گرفته بود! برخاست و همان‌‌طور که از گوشه‌‌ی چشم واکنش مرا زیر نظر داشت، گفت:

ـ برای تجربه بد نیست!

برخاستم و از کنارش رد شدم. زیر لب گفتم:

ـ دو روزه پشیمون شدی!

***

روز بعد حامد با کت و شلواری شیک به آموزشگاه آمد و نگاه دخترها روی صورت زیبا و جذاب او خیره ماند!... حامد نه به عنوان یک معلم زبان بلکه انگار به عنوان یک مدل در آموزشگاه حضور پیدا کرده بود! خاله سیما با افتخار او را به فرناز و اساتید دیگر معرفی ‌‌کرد و من با قلبی که دیوانه‌‌وار در سینه می‌‌تپید و دستانی که لیست حضور غیاب نزدیک بود از آن بیفتد، وسط سالن ایستاده بودم و به او می‌‌نگریستم و زمان و مکان را از یاد برده بودم!... فرناز سقلمه‌‌ای به بازویم زد و گفت:

ـ حامد اینه؟ بیخود نیست دلتو برده!

به خود آمدم و آرام گفتم:

ـ دعا کن کسی از چنگم درنیارتش!

ـ اولین کسی که ممکنه از چنگت دربیارتش همینیه که کنارت وایساده!

متعجب به کنارم نگاه کردم و جز خود فرناز کسی را ندیدم که داشت خیلی لوس و بی‌‌مزه می‌‌خندید. دلم می‌‌خواست خفه‌‌اش کنم. دستش را گرفتم و پشت میزمان برگشتیم. هنوز ضربان قلبم ریتم طبیعی پیدا نکرده بود که حامد را دیدم با عذرخواهی از اساتید جدا شد و سمت میز ما آمد. لبخند دلنشینی بر لب نشاند و پرسید:

ـ خانم طلوعی کدوم کلاس مال منه؟

لیستش رو که از قبل آماده کرده بودم دستش دادم و به طرف کلاس مورد نظر راهنمایی‌‌اش کردم. لیست را بغل زد و با تشکری گرم روانه‌‌ی کلاس شد. خنده‌‌ام گرفته بود. شخصیت حامد با این شغل هم‌‌خوانی نداشت. وقتی حامد وارد کلاس شد و در بسته شد دمغ شدم. فرناز هم بیشتر اعصابم را خرد می‌‌‌‌کرد:

ـ تا دقایقی دیگه دخترا عشقتو از چنگت درمیارن. خودتو آماده کن.

ـ گم شو فرناز. عشق حامد منم!

یک ساعت و نیم بعد کلاس‌‌ها تعطیل شدند. مرتب نگاهم به در اتاق حامد بود که بالاخره باز شد و حامد با خنده و پشت سرش یک عده دختر بیرون آمدند. با حرص توی دلم گفتم: «چرا داری می‌‌خندی؟ خیلی بهت خوش گذشته؟» با دیدن سپهری قلبم آرام گرفت. سپهری با یک دنیا مهر و محبت داشت به طرف من می‌‌آمد. لبخند کمرنگی بر لب نشاندم و پرسیدم:

ـ آقای سپهری امری داشتید؟

ـ بله. می‌‌خواستم اگه ممکنه لیسنینگای درس جدید رو توی فلشم بریزید.

در مقابل چشمان حامد چشم بلندبالایی گفتم و فلش را از دستش گرفتم و به کامپیوتر متصل کردم. بی‌‌اختیار چشمم به حامد افتاد که با اخم به ما نگاه می‌‌کرد. طولی نکشید از میان دخترها راه باز کرد و سمت میز ما آمد و پس از سرفه‌‌ای معنادار گفت:

ـ ببخشید خانم طلوعی من باهاتون کار داشتم.

با سری زیر گرفته گفتم:

ـ اجازه بدین کار آقای سپهری رو انجام بدم بعد به کار شما می‌‌رسم.

اما حامد مصرانه گفت:

ـ کارم واجبه.

سپهری نگاه آرامی به من انداخت و گفت:

ـ اشکالی نداره. اول کار ایشونو انجام بدین. من منتظر می‌‌مونم.

حامد تشکر کرد و من عذرخواهی. دستم را از روی موس کنار کشیدم و رو به حامد گفتم:

ـ بفرمایید آقای کامروا! امرتون!

حامد که کاملاً معلوم بود هیچ کاری با من نداشته دنبال بهانه می‌‌گشت تحویل من دهد اما هیچ چیز پیدا نمی‌‌کرد و من و سپهری منتظر نگاهش می‌‌کردیم. بالاخره یک بهانه‌‌ی مسخره پیدا کرد و گفت:

ـ آهان! یادم اومد. ماژیکمون تموم شده. ماژیک می‌‌خواستم!

سپهری داشت از حرص منفحر می‌‌شد و من به زور خنده‌‌ام را نگه داشته بودم و جدی رفتار می‌‌کردم:

ـ این بود کار واجبتون؟

حامد که اصلاً از رو نمی‌‌رفت ابروانش را بالا برد و پرسید:

ـ واجب نیست؟

با لبخندی تصنعی ماژیک را تحویلش دادم و گفتم:

ـ بفرمایید آقای کامروا‌‌.

حامد ماژیک را گرفت و به کلاس بعدی رفت. سپهری آمد و من فلش را زود پر کردم و دستش دادم.

ـ ببخشید معطل شدید!

سپهری اخم نرمی بر پیشانی نشاند و پرسید:

ـ ببخشید خانم طلوعی! خواهرزاده‌‌ی خانم مهرجو تا کی اینجا می‌‌مونن؟

ابروانم با ظرافت توی هم رفت:

ـ منظورتون چیه؟ ایشون دیگه از اساتید اینجا هستن!

دستی بر پشت گردنش کشید و گفت:

ـ آه! آخه من فکر می‌‌کردم موقتی اینجا هستن.

فهمیدم سپهری حس خوبی به حامد نداشت. به او حق می‌‌دادم اما کاری از دستم ساخته نبود. سپهری نگاه از من برگرفت و روانه‌‌ی کلاس بعد‌‌ی‌‌اش شد.

بعد از اینکه وقت کلاس‌‌ها به پایان رسید خاله سیما به سالن آمد تا با هم به خانه برگردیم. فرناز زودتر رفته بود. در همان لحظه حامد از آبدارخانه بیرون آمد. خودش را روی مبل چرم گوشه‌‌ی سالن ولو کرد و گفت:

ـ یه استکان چایی تو این آموزشگاه پیدا نمی‌‌شه؟ گلوم خشک شد انقدر درس دادم.

خاله سیما با دلسوزی گفت:

ـ چاییمون امروز تموم شد. بعد از تعطیلی آموزشگاه از فروشگاه می‌‌خرم.

حامد چند ثانیه سرش را به مبل تکیه داد و پلک روی هم گذاشت تا خستگی‌‌اش برطرف شود بعد چشمانش را باز کرد و به من و خاله سیما نگاه کرد که داشتیم وسایلمان را جمع می‌‌کردیم. از روی مبل برخاست و گفت:

ـ اول بریم فروشگاه چایی بخریم بعدش بریم رستوران غذا بخوریم. موافقید؟

در حال برداشتن کیفم از روی صندلی پرسیدم:

ـ شام همکاریمونه؟

سرش را کمی کج کرد و جواب داد:

ـ یه جورایی بله!

خاله سیما گفت:

ـ مرسی حامد جان ولی انقدر پولاتو خرج نکن. ما راضی نیسیتم. الآن تو شرایطی هستی که باید بیشتر به فکر جمع کردن باشی نه خرج کردن.

همگی از سالن خارج شدیم. در را بستیم و از پله‌‌ها پایین آمدیم. حامد همان‌‌طور که پشت سر ما از پله‌‌ها پایین می‌‌آمد، گفت:

ـ جای نگرانی نیست. من حواسم به دخل و خرجم هست.

ساعتی بعد درون یک رستوران زیبا و پرنور نشسته بودیم و داشتیم بهترین غذای رستوران را میل می‌‌کردیم که گوشی حامد زنگ خورد. پسرعمه‌‌اش بود که از او می‌‌خواست زودتر ماشین را تحویل دهد چون قرار بود جایی برود. بعد از خوردن شام همگی روانه‌‌ی خانه شدیم. جلوی در از توی ماشین نگاهمان به دایی مسعود افتاد که با کلافگی منتظرمان ایستاده بود. ته دلم خالی شد! حتماً با خاله سیما صحبت داشت. چرا از خودم نخواسته بود با او صحبت کنم؟... اگر جواب خاله سیما منفی بود خیلی بد می‌‌شد. حامد با نگاهی مشکوک دایی مسعود را زیر نظر گرفته بود. خاله سیما که انگار به او هم این حس دست داده بود دایی مسعود با او کار دارد نه با من از حامد خداحافظی کرد. از ماشین پیاده شد و محترمانه به طرف او رفت و هر دو تا دقایقی به صحبت ایستادند. حامد همان‌‌طور که با ابروانی درهم نگاهشان می‌‌کرد از من پرسید:

ـ دائیت اینجا چی کار می‌‌کنه؟

وانمود به ندانستن کردم. دایی مسعود با اشاره‌‌ی خاله سیما متوجه حامد شد و با چهره‌‌ای گشاده و قدم‌‌هایی آرام به طرف ماشین آمد. حامد با خجالت زود پیاده شد و به طرف او آمد و دست داد. دایی مسعود با لبخندی مهربان گفت:

ـ به به! حامد خان گل!

ـ سلام آقا مسعود. احوال شما؟

دایی تشکر کرد و رو به من گفت:

ـ مهسا جان چطوری؟ طرفای ما نمیای!

به او دست دادم و کنار ایستادم.

ـ شرمنده دایی. در اولین فرصت هم دیدن شما هم دایی حسام میام.

کمی بعد گوشی حامد زنگ خورد و با دیدن نام تماس‌‌گیرنده گفت:

ـ با اجازه‌‌تون من برم. پسرعمه‌‌م داره زنگ می‌‌زنه.

من و خاله سیما بابت شام از او تشکر کردیم و حامد توی ماشین نشست و دست تکان داد و از مقابل چشمانمان دور شد اما انگار هنوز این علامت سؤال در ذهنش مانده بود دایی مسعود و خاله سیما چه ارتباطی با هم داشتند؟!...

فصل 12

جلوی آینه ایستاده بودم و به پیراهن زیبا و خوش‌‌مدلی که تنم کرده بودم، می‌‌نگریستم. خاله سیما روی مبلی نشسته بود و با لبخندی مهربان تماشایم می‌‌کرد که آرام برگشتم و شرمگین پرسیدم:

ـ چطور شدم؟

خاله سیما با همان لبخند مهربان جواب داد:

ـ یه تیکه ماه شدی!

قرار بود یک ربع بعد فرناز دنبالم بیاید تا با هم جشن تولد دوستش برویم. البته من خیلی مایل نبودم در جشن تولد دوست فرناز شرکت کنم چون تا به حال یک بار بیشتر او را ندیده بودم و سر و تیپش هم نه به من می‌خورد نه فرناز اما دختر خوش‌رو و مهربانی بود و با همان یک بار دیدن در خانه‌‌ی فرناز مرا هم دعوت کرده بود. دقیقاً یک ربع بعد زنگ خانه به صدا درآمد. از آیفون تصویری چهره‌‌ی فرناز را دیدم که از من بیشتر به خودش رسیده بود و تازه قیافه هم گرفته بود! خاله سیما برخاست و سوئیچ ماشینش را سمتم گرفت:

ـ مهسا جان با ماشین من برید. راه دوره.

راست می‌گفت. خانه‌ی مهتاب دوست فرناز واقع در شهریار بود ولی انقدر ماشین خاله سیما را قرض گرفته بودم که خجالت می‌کشیدم باز هم با ماشین او برویم. با لحنی مهربان و قدرشناسانه جواب دادم:

ـ نه خاله. ممنون. با آژانس می‌ریم.

هر قدر خاله اصرار کرد من قبول نکردم و با پوشیدن مانتو و شالی که ست کرده بودم و آخرین نگاه به آینه از خاله خداحافظی کردم و پایین رفتم. فرناز توی آژانس منتظرم نشسته بود. با دیدن من چشمانش خندید و برایم دست تکان داد. با شادی که توی دلم ریخته بودم و سعی داشتم مقابل راننده بروز ندهم در پراید را باز کردم و کنار فرناز نشستم. دوتایی دست هم را فشردیم و کلی ذوق کردیم که بعد از مدت‌ها با هم جشن تولد می‌رویم.‌.. هوا داشت تاریک می‌شد که به محلی پرت و خلوت رسیدیم. با نگرانی به فرناز نگاه کردم و پرسیدم:

ـ اینجاست؟...

فرناز آب دهانش را قورت داد و با نگاهی به آدرس گفت:

ـ آره، همین‌جاست!

هر دو پیاده شدیم. کرایه را من حساب کردم و به طرف خانه‌ی ویلایی مهتاب حرکت کردیم. هر چقدر نزدیک‌تر می‌شدیم صدای موزیک بالاتر می‌رفت و ترسمان کم‌تر می‌شد. بالاخره از در باز سفید رنگ داخل رفتیم و وارد حیاط نسبتاً بزرگی شدیم که استخر پرآبی وسطش خودنمایی می‌کرد. از کنار استخر رد شدیم و وارد سالن شدیم و خدای من چه می‌دیدیم؟... عده‌ای دختر و پسر داخل سالن توی هم می‌لولیدند و می‌رقصیدند و قهقهه می‌زدند! در واقع ما به یک پارتی مزخرف دعوت شده بودیم و خودمان خبر نداشتیم! نگاه پریشانم به سوی فرناز کشیده شد:

ـ فرناز اینجا کجاست منو آوردی؟

فرناز با چشمانی گشاده از ترس جواب داد:

ـ به جون مهسا من نمی‌دونستم دختر و پسر قاطی‌ان وگرنه نه خودم می‌اومدم نه تو رو می‌آوردم!

در همان لحظه موجی از پسر و دختر بینمان فاصله انداخت و ناگهان سالن تاریک شد و رقص نور روشن شد و صدای من و فرناز که هم دیگر را صدا می‌زدیم در میان موزیکی که سقف را می‌‌لرزاند و نورهایی که به اطراف پراکنده می‌شد و جیغ‌های دیوانه‌وار دخترها و پسرها گم شد و از هم جدا افتادیم. لحظه‌ای برگشتم تا راه خروج را پیدا کنم که با دیدن بطری‌های مشروب که روی میز بلندی چیده شده بودند سرم گیج رفت و روی مبلی افتادم. همان لحظه پسر مستی کنارم افتاد و در آغوشم کشید تا مرا ببوسد‌!... وحشت‌زده با دست او را پس زدم و برخاستم تا فرار کنم که پایم پیچ خورد و وسط جماعت مست روی زمین افتادم. پایم درد گرفته و چشمانم پر از اشک شده بود. توی دلم خدا را صدا می‌‌زدم. تا به حال انقدر بی‌‌پناه و درمانده نشده بودم! به هر طرف نگاه می‌‌کردم یک مشت آدم چشم ناپاک می‌‌دیدم که انگار همه‌‌اشان قصد دست‌‌‌‌درازی و بی‌‌حرمتی به من داشتند! نگران فرناز بودم اما پیدایش نمی‌‌کردم. باید هر چه زودتر از آن پارتی لعنتی فرار می‌‌کردیم وگرنه معلوم نبود چه سرنوشت شومی در انتظارمان بود!... با پایی که به شدت درد می‌‌کرد، برخاستم و به سختی راه عبوری پیدا کردم. بلافاصله از سالن خارج شدم و توی حیاط آمدم اما نمی‌دانستم از کدام طرف بروم. هوا تاریک‌ شده بود و دلهره به جانم افتاده بود. سعی کردم آرام بگیرم تا بتوانم فکر کنم. هر چند هنوز آشفته و مضطرب بودم اما مغزم به کار افتاد. باید با کسی تماس می‌‌گرفتم و از او کمک می‌خواستم! اما چه کسی؟... دایی حسام که اگر مرا اینجا در میان چنین افرادی می‌دید زنده نمی‌گذاشت! دایی مسعود هم که شب‌ها زود به رختخواب می‌رفت و گوشی‌‌اش را خاموش می‌‌کرد. خاله سیما هم که یک زن بود و حضور خودش در اینجا خطرآفرین بود. لحظه‌ای جرقه‌ای در ذهنم روشن شد. حامد نسبت به دایی‌هایم فکر بازتری داشت و در موردم قضاوت اشتباه نمی‌کرد. اگر هم فکر نامناسبی در موردم می‌‌کرد در فرصتی مناسب به او توضیح می‌‌دادم مقصر نبوده‌ام. با دستی لرزان گوشی‌‌ام را از کیف درآوردم و سرم را در اطراف چرخاندم. با دیدن فرناز که او هم از توی سالن خلاص شده بود و به طرفم می‌‌دوید انگار دنیا را به من دادند! با عجله خودم را به او رساندم و دستانش را که سمتم دراز شده بود دودستی گرفتم و مضطرب پرسیدم:

ـ فرناز کجا بودی؟

با لحنی پرنفرت گفت:

ـ گیر یه لات عوضی افتاده بودم. بدو از اینجا بریم.

دستش را نگه داشتم و با لحنی جدی گفتم:

ـ صبر کن فرناز. ما تنهایی نمی‌‌تونیم از اینجا خلاص شیم. باید از کسی کمک بگیریم.

فرناز با درماندگی پرسید:

ـ از کی کمک بگیریم؟

مکث معنی‌‌داری کردم و گفتم:

ـ حامد!

فرناز لحظه‌‌ای فکر کرد و انگار پیشنهاد من برایش قابل قبول آمد که زود گفت:

ـ آفرین! خوبه! بهش زنگ بزن بگو بیاد دنبالمون.

شماره‌‌ی حامد را گرفتم. گوشی بوق آزاد می‌‌خورد اما حامد جواب نمی‌‌داد. کلافه و عصبی گوشی را توی جیبم گذاشتم و به فرناز گفتم:

ـ جواب نمی‌‌ده.

ـ ای بابا. حالا چی کار کنیم؟

ـ نمی‌‌دونم. بهتره یه یکی دیگه زنگ بزنیم.

در همان لحظه گوشی‌‌ام زنگ خورد. چشمان فرناز برق زد و گفت:

ـ جواب بده. حامده!

زود گوشی را کنار گوش بردم و گفتم:

ـ الو حامد...

متعجب از شنیدن نام کوچکش از زبانم گفت:

ـ سلام مهسا خانم! شما بودین با من تماس گرفتین؟

با آشفتگی جواب دادم:

ـ بله، من بودم! به کمکت احتیاج دارم!

صدایش به نگرانی نشست:

ـ چی شده؟!! برای خاله سیما اتفاقی افتاده؟!!

پریشان دستی به دور صورتم کشیدم و گفتم:

ـ نه! خاله سیما خوبه. من و دوستم یه جا گیر افتادیم. نمی‌‌تونیم تنهایی ازش خلاص شیم.

صدای دلواپس حامد را شنیدم:

ـ کجایید؟!!

ـ آدرس می‌‌دم. فقط تو رو خدا زودتر خودتو برسون.

عجولانه گفت:

ـ باشه. آدرسو بفرست سریع خودمو می‌‌رسونم.

با دستی لرزان آدرس را پیامک کردم و گوشی را توی کیفم انداختم. فرناز دستم را فشرد و گفت:

ـ کار خوبی کردی با حامد تماس گرفتی. در حال حاضر جز اون نمی‌‌تونستیم به کسی اعتماد کنیم.

با سر تأیید کردم. دست هم را سفت چسپیده بودیم و داشتیم جلو می‌‌آمدیم که ناگهان سر و کله‌‌ی همان پسر که توی سالن رقص مرا به زور بغل کرده بود، پیدا شد! با قدم‌‌های تند سمتم آمد و دستم را از دست فرناز جدا کرد و با سماجت مرا سمت سالن رقص ‌‌کشاند. من و فرناز جیغ می‌‌زدیم و او را می‌‌زدیم تا دستم را رها کند اما او با قدرت تمام مرا سمت سالن می‌‌کشاند تا نیت شومش را عملی سازد. قلبم تند می‌‌زد و استرس توی وجودم بیداد می‌‌کرد. چه شب نفرت‌‌انگیزی بود! فرناز ایستاد و از پشت لگد محکمی به پایش کوبید که تعادلش را از دست داد و دستم از دستش جدا شد. زود از او فاصله گرفتم و دیدم لب استخر دراز به دراز افتاد. فرناز دستم را گرفت و همان‌‌طور که با تأسف نگاهش می‌‌کرد، گفت:

ـ پسره‌‌ی دیونه! معلوم نیست چقدر زده که این‌‌طوری بیهوش افتاد!

نمی‌دانم چقدر گذشته بود که با صدای حامد و پسر دیگری که به نظرم کسی جز پسر عمه‌اش نبود نور امیدی به قلبم تابید و سرم را بالا بردم. با دیدن حامد اشک توی چشمانم نشست و حس امنیت کردم. حامد با قدم‌‌هایی پرسرعت نزدیکمان شد. روی پاهایش نشست و با ابروانی بالا رفته نگاهمان کرد و پرسید:

ـ چی شده؟ حالتون خوبه؟ اینجا چی کار می‌کنید؟

پسر عمه‌اش نگاهی به پسری که مثل جسد لب استخر پهن شده بود، انداخت و با خنده پرسید:

ـ این چرا اینجا افتاده؟

فرناز با حرص جواب داد:

ـ اون مهم نیست.

با لحنی ملتمسانه رو به حامد گفت:

ـ آقا حامد تو رو خدا زودتر ما رو از اینجا ببرید.

نگاه آشفته‌‌ام با نگاه سنگین حامد تلاقی کرد. نگاهش طوری بود که گونه‌‌هایم از خجالت رنگ گرفتند!... شاید به خاطر آرایشم بود. من و فرناز چون فکر می‌‌کردیم جشن تولد زنانه است و با آژانس می‌‌رویم حسابی به ظاهرمان رسیده بودیم! چه می‌‌دانستیم به خانه‌‌ی فساد دعوت شده بودیم!... کم کم حالت نگاه حامد عوض شد. چشمانش نگران شدند و پرسؤال بابت حضور من و فرناز در چنین محیط ناسالمی! از خجالت مرده بودم اما فعلاً قادر به رفع و رجوع کارم نبودم. حامد از ما خواست بلند شویم و دنبالشان برویم. دست تو دست فرناز برخاستیم و جلوتر از حامد و حسین که مراقبمان بودند با احتیاط از ویلا خارج شدیم. وقتی توی ماشین پسر عمه‌ی حامد نشستم احساس آرامش کردم و راه نفسم باز شد. حامد که کنار حسین نشسته بود سرش را به طرف من و فرناز که عقب نشسته بودیم چرخاند و پرسید:

ـ الآن اوکی‌‌اید؟ مشکلی ندارید؟

من و فرناز با سر تأیید کردیم و تشکر کردیم. حس دو دختر بدنام را داشتیم و از شرمندگی نمی‌‌توانستیم سرمان را بالا بگیریم. یک ساعت بعد فرناز را به خانه‌‌اش رسانده بودیم و من تنها با حامد و پسرعمه‌‌اش توی ماشین نشسته بودم و دعا دعا می‌‌کردم زودتر به خانه‌‌ی خاله سیما برسیم تا از جو سنگین و پرسؤالی که توی ماشین ایجاد شده بود، نجات یابم. بالاخره به خانه‌‌ی خاله سیما رسیدیم. از ماشین پیاده شدم و خطاب به حامد که نیم‌‌رخ درهمی داشت، گفتم:

ـ ممنونم آقا حامد. شرمنده زحمتتون دادم.

و خطاب به پسرعمه‌‌ی او گفتم:

ـ از شما هم خیلی ممنونم. واقعاً برادری کردید در حق من و دوستم.

حسین با سری زیر گرفته و لحنی مؤدب جواب داد:

ـ خواهش می‌‌کنم. انجام وظیفه بوده.

حامد اما نگاه معنی‌‌دارش را به من دوخت و گفت:

ـ از این به بعد بیشتر دقت کن کجاها می‌‌ری!

لبخند زورکی بر لب نشاندم و زیر لب خداحافظی کردم. پشت در ایستادم و زنگ را فشردم. زیر سنگینی نگاه حامد داشتم خرد می‌‌شدم. در که باز شد، بالاخره رضایت دادند رهایم کنند و بروند. خاله سیما با دیدنم مضطرب پرسید:

ـ کجا بودی مهسا؟ چرا گوشیتو جواب نمی‌‌دادی؟ از نگرانی مردم!

کل ماجرا را برای خاله سیما تعریف کردم. خاله سیما ناباورانه گفت:

ـ خدا بهتون خیلی رحم کرده. اصلاً ازت انتظار نداشتم این‌‌طوری ندیده و نشناخته جشن تولد کسی بری.

سرم را تکان دادم و گفتم:

ـ خودمم باورم نمی‌‌شه. خیلی سادگی کردم.

برخاستم و به اتاقم رفتم تا استراحت کنم اما فکر حامد و اینکه چه فکری در موردم کرده بود آزارم می‌‌داد. نگاه درهم آخرش از یادم نمی‌‌رفت. درست بود در کشوری آزاد بزرگ شده بود اما غیرت و مردانگی‌‌اش که نمرده بود!... دوباره آن حس قشنگ در وجودم بیدار شد و تلخی آن پارتی کذایی در وجودم رنگ باخت...

فصل 13

از صبح که آموزشگاه آمده بودم تا به آن لحظه فکر آن پارتی لعنتی از ذهنم پاک نشده بود و از همه بدتر نگران طرز فکر حامد در مورد خودم بودم در حدی که تصمیم گرفتم با او تماس بگیرم و توضیح دهم من و فرناز نمی‌‌دانستیم به چنین میهمانی مختلطی دعوت شده بودیم! شماره‌‌ی او را لمس کردم و گوشی را سفت توی دستم نگه داشتم. پس از چند بوق صدای آشنایش را شنیدم. پشیمان شدم و زود خواستم قطع کنم اما اسم و شماره‌‌ام روی صفحه گوشی‌‌ او افتاده بود و قطع تماس صورت خوشی نداشت. لبم را آرام گزیدم و گفتم:

ـ سلام!

صدای حامد با مکث توی گوشی پیچید:

ـ سلام مهسا خانم. حالت خوبه؟

ـ ممنونم. شرمنده دیشب خیلی دردسر افتادی.

انگار توی آشپزخانه بود و داشت با کبریت گاز را روشن می‌‌کرد. با خونسردی گفت:

ـ نه! مسئله‌‌ای نبود.

نفس کوتاهی کشیدم و گفتم:

ـ راستش یه موضوعی از دیشب ذهنمو به هم ریخته.

ـ چه موضوعی؟ می‌‌شنوم.

سرم را زیر گرفتم و گوشی را محکم توی دستم فشردم تا از حجم استرسم کم کنم و بالاخره به حرف آمدم:

ـ من و فرناز دیشب به یه جشن تولد زنونه دعوت شده بودیم. اصلاً خبر نداشتیم میهمونی مختلط برگزار می‌‌شه.

پس از سکوتی نسبتاً طولانی که استرس بدی به جانم ریخت صدای جدی او را از آن‌‌سوی خط شنیدم:

ـ چرا اینو به من می‌‌گی؟

خجالت را کنار گذاشتم و بی‌‌رودروایسی گفتم:

ـ نمی‌‌خواستم خدای نکرده فکر اشتباه در موردم کنی.

حامد لحظه‌‌ای مکث کرد و بعد با کلماتی منطقی به حرف آمد:

ـ مهسا خانم من می‌‌شناسمت. می‌‌دونم دختر مقیدی هستی و برای روابطت با دیگران حد و مرز قائلی. اینم می‌‌دونم اگه می‌‌خواستی قاطی اون جماعت بشی هیچ‌‌وقت به من زنگ نمی‌‌زدی و ازم کمک نمی‌‌خواستی!

با این طرز فکر صحیح که در موردم داشت تمام نگرانی‌‌ام نابود شد و در نظرم پسر مقبولی آمد. خواستم تشکر کنم که گوشی‌‌ام بوق خورد. یک نفر پشت خط آمده بود. لجم گرفت. انگار چقدر با حامد تلفنی حرف می‌‌زدم که یک مزاحم پیدا شده بود! به ناچار از او خداحافظی کردم و نگاهم به سوی نام تماس گیرنده کشیده شد. زندایی زهره پشت خط بود که حسابی جا خوردم. او هیچ‌‌ ‌‌وقت با من تماس نمی‌‌گرفت مگر اینکه بخواهد مرا به خانه‌‌اش دعوت کند که آن هم در بیش از نود درصد موارد خود دایی حسام به جای او دعوتم می‌‌کرد. نمی‌‌دانم چرا حس خوبی به این تماس نداشتم و دلم شور می‌‌زد. گوشی را نزدیک گوش بردم و جواب دادم:

ـ بله؟

صدایش برخلاف همیشه مهربان که نبود، تلخ هم بود:

ـ سلام مهسا. خوبی؟

ـ ممنونم!...

مکث طولانی کرد و بعد بی‌‌مقدمه با لحنی تند گفت:

ـ مهسا خجالت نمی‌‌کشی آبروی دائیت رو می‌‌بری؟

شوکه شده خیره به نقطه‌‌ای پرسیدم:

ـ با من بودی زندایی؟!!

ـ بله عزیزم! پس با کی بودم؟

مضطرب گفتم:

ـ متوجه نمی‌‌شم! من کی آبروی دائیم رو بردم که خودم خبر ندارم؟

صدای بلند و لحن عصبانی‌‌اش توی گوشی پیچید:

ـ معلومه که خبر نداری! معلومه که خودتو به اون راه می‌‌زنی ولی خدا رو شکر من مدرک دارم! پسرخواهرم تو رو توی اون پارتی دیده! دائیت از وقتی شنیده سردرد گرفته و یک کلام با کسی حرف نمی‌‌زنه.

وحشت‌‌زده از روی صندلی برخاستم و گفتم:

ـ زندایی من نمی‌‌دونستم اونجا پارتیه!

زندایی انگار با یک دروغگوی حرفه‌‌ای طرف است، با پوزخند گفت:

ـ تو گفتی و منم باور کردم! پسر خواهرم دیده با یه پسره روی مبل لاس می‌‌زدی. حتی دیده پسره تا حیاط دنبالت اومده!

قبلم تند می‌‌زد و کلمات به زور بر زبانم جاری می‌‌شد:

ـ این‌‌طوری نبوده! پسر خواهرت با من مشکل داره! هر چی بهت گفته دروغ بوده!

با لحنی سوزنده جواب داد:

ـ پسر خواهر من درسته یه کمی شیطنت داره اما دروغگو نیست!

چند ثانیه مکث کردم و سعی کردم آرام باشم اما مگر می‌‌شد؟... دستانم یخ کرده بودند و پاهایم توان تحمل وزنم را نداشت... این خاله و خواهرزاده چه حرف‌‌ها که پشت سرم درست نکرده بودند! صدای تند و تلخ زندایی را شنیدم:

ـ خیلی سعی کردی خودتو دختر پاک و نجیبی نشون بدی اما بالاخره بندو آب دادی و همه شناختیمت! دیگه حق نداری پاتو خونه‌‌ی من بذاری! فهمیدی؟

طوری حرف می‌‌زد انگار با من دشمنی دیرینه داشت. انگار سال‌‌ها منتظر موقعیت مناسبی بود تا زهرش را بریزد و حالا این موقعیت را یافته بود! با چشمانی که هر لحظه از اشک پرتر می‌‌شد و صدایی خشک و گرفته و خش‌‌دار گفتم:

ـ تو یه زن پست دروغگویی! می‌‌خوای منو از چشم داییم بندازی چون نمی‌‌تونی رابطه‌‌ی خوب ما رو ببینی ولی خدا جای حق نشسته. به همه ثابت می‌‌کنه من بی‌‌گناهم و از کارت پشیمون می‌‌شی.

زندایی که انگار با دختری بدنام طرف بود، گفت:

ـ دیگه این‌‌طرفا پیدات نشه. نه حسام دلش می‌‌خواد تو رو ببینه نه من!

قلبم از این تهمت‌‌های ناروا می‌‌سوخت و با هیچ جوابی آرام نمی‌‌شد. با شنیدن صدای بوق آزاد بغض سنگینم به یکباره شکست و هق هق گریه‌‌های دردمندانه‌‌ام توی سالن خالی پیچید. فرناز که به یکی از کلاس‌‌ها رفته بود تا حضور غیاب کند سراسیمه خودش را به من رساند. دستش را روی دستم گذاشت و پرسید:

ـ مهسا چی شده؟ چرا داری گریه می‌‌کنی؟

بریده بریده برایش تعریف کردم همسر دایی حسام چه اتهماتی به من بسته و دایی حسام هم چشم‌‌بسته قبول کرده. فرناز با لحنی پرنفرت گفت:

ـ چه زن پلیدی داشته! وقتی اولین بار خونه‌‌ی سیما خانم دیدمش فکر می‌‌کردم چقدر ناز و خوش‌‌روئه. نمی‌‌دونستم همچین آدم مزخرفیه.

دست فرناز را فشردم و نالیدم:

ـ فرناز چی کار کنم؟ چه خاکی به سرم بریزم؟

با صدای آهنگ گوشی‌‌ام نگاهم به سوی نام تماس‌‌گیرنده کشیده شد و ته دلم خالی شد! دایی حسام پشت خط بود. لبم را گزیدم و با استرس گفتم:

ـ فرناز تو جواب بده. من حالم خوب نیست.

فرناز با آشفتگی جواب داد:

ـ اون الآن عصبانیه. می‌‌خواد با خودت حرف بزنه!

با دستی لرزان گوشی را کنار گوش بردم. صدای بلند و عصبی دایی گوشی را پر کرد:

ـ الو مهسا...

ـ سلام دایی...

ـ سریع برو خونه‌‌ی سیما خانم. دارم میام اونجا. باهات حرف دارم.

با پریشانی به فرناز نگاه کردم و آرام جواب دادم:

ـ دایی قضیه اون‌‌طور نیست که بهت گفتن!

فریاد رعدآسایش تنم را لرزاند:

ـ با من بحث نکن! گفتم برو خونه‌‌ی سیما خانم تا من بیام.

با ترس گفتم:

ـ باشه.

تماس را قطع کردم و آماده‌‌ی رفتن شدم. فرناز مرتب بهم دلگرمی می‌‌داد که دایی حسام حرفم را باور می‌‌کند اما من هیچ امیدی نداشتم. می‌‌دانستم زهره و خواهر و پسرخواهرش آنقدر مرا کوبیده بودند که هیچ شانسی برای تبرئه‌‌ی خودم در نظر دایی حسام نداشتم. نفهمیدم چطور خودم را به خانه رساندم. خاله سیما توی خانه داشت با دختر عمه‌‌اش تلفنی صحبت می‌‌کرد که با دیدن من آن وقت روز در خانه تعجب کرد.

ـ مهسا! چی شده؟ چرا برگشتی خونه؟

با ذهنی آشفته به اتاقم رفتم و در همان حال زمزمه‌‌وار جواب دادم:

ـ قراره داییم بیاد دیدنم...

بیچاره خاله سیما خبر نداشت دو دقیقه بعد در خانه‌‌اش بلوا به پا می‌‌شد! نیم ساعت بعد دایی حسام توی خانه بود و داشت سرم فریاد می‌کشید:

ـ باورم نمی‌شه! باورم نمی‌شه مهسا مهمونی مختلط رفتی!

اصلاً نمی‌‌دانستم باید چطور به او توضیح دهم عمدی در کار نبوده. دست و پایم را گم کرده بودم و انگار واقعاً مقصر بودم! صدای پریشان و درمانده‌‌ی خودم را می‌‌شنیدم:

ـ دایی بهت دروغ گفتن... بذار بهت توضیح بدم...

معلوم نبود چه به او گفته بودند که حتی نمی‌خواست صدایم را بشنود! جلوتر آمد. فیلم حضور من در پارتی را نشانم داد و با ناامیدی و تأسف توی چشمانم نگریست:

ـ دختر خواهر من نصف شبی تو یه عده بی‌بند و بار چی کار می‌کرده؟

فریاد زد:

ـ هان؟ پسر خواهر زهره یه پسر بی‌قید و بنده و طبیعیه اونجا باشه ولی تو اونجا وسط مشروب و یه عده پسر چشم ناپاک چی کار می‌‌کردی؟ وقتی خواهر زهره بهم گفت پسرش کی رو اونجا دیده از خجالت نمی‌تونستم سرمو بالا بگیرم! خاک بر سر من که بالای سر خواهرزاده‌م نبودم. سپردمت به یه زن غریبه که اصلاً نمی‌‌شناختمش و تهش این شدی که دارم می‌‌بینم!

بغض به گلویم چنگ زد و هق هق گریه‌‌ام به هوا برخاست:

ـ دایی تو رو خدا یه لحظه گوش کن. من اونجا رفتم، قبول دارم! ولی نمی‌دونستم مختلطه و انقدر ناجوره! دوستم بهم نگفته بود. یعنی خود دوستمم نمی‌دونست. دوتامونم اونجا فهمیدیم.

دایی با پوزخندی تلخ نگاه از من برگرفت و به طرف در قدم برداشت. انگار فقط آمده بود مرا محکوم کند و برود!... جلوی در لحظه‌‌ای ایستاد. سرش را به طرفم چرخاند و با جمله‌‌ای که گفت انگار پتک محکمی بر سرم فرود آورد:

ـ یه مورد مناسب پیدا شد ازدواج می‌کنی می‌ری سر زندگیت!

داشتم نابود می‌شدم. سطح فکرش در موردم تا این حد تنزل پیدا کرده بود! اولین بار بود انقدر تحقیر می‌‌شدم. حالم از زن و خواهرزن و پسرخواهر زنش به هم می‌خورد. جلوی راهش ایستادم و برای آخرین بار تلاش کردم تا از خودم دفاع کنم. اشک‌هایم بی‌‌وقفه می‌‌باریدند اما برایش اهمیتی نداشت. بدجوری مرا از چشمش انداخته بودند. دستش را سفت چسپیدم تا بیرون نرود و گفتم:

ـ دایی یه‌‌طرفه داری قاضی می‌‌ری. پس اعتمادت به من کجا رفته؟ به حرف فامیل زنت بیشتر از خواهرزاده‌ت اعتماد داری؟

یک لحظه با تردید نگاهم کرد انگار با نگاهش می‌‌گفت به تو بیشتر اعتماد دارم اما با باز کردن در و بیرون رفتن از اتاق نشان داد به حرف زهره و اقوامش بیشتر اعتماد دارد.

بعد از رفتن او خودم را روی تخت پرت کردم و تا دو شب به حال خودم و زندگی ترحم‌‌آمیزم و نداشتن پشت و پناه اشک ریختم. از دایی حسام متنفر شده بودم. دیگر دوستش نداشتم و دلم نمی‌خواست ببینمش! هر چقدر خاله سیما در می‌‌زد تا با من صحبت کند در را باز نمی‌‌کردم. خاله سیما هم با آن‌‌ها بود. همه با هم بودند و علیه من!

***

صبح روز بعد با قلبی پردرد روانه‌‌ی آموزشگاه شدم. چشمانم از شدت گریه سرخ و متورم شده و صدایم گرفته بود. فرناز با دیدنم سمتم آمد و با دلسوزی پرسید:

ـ چرا اومدی آموزشگاه؟ می‌‌موندی خونه استراحت می‌‌کردی.

با لبخندی تلخ پشت کامپیوتر نشستم و گفتم:

ـ تو خونه می‌‌موندم بدتر بود. از فکر و خیال دیونه می‌‌شدم.

فرناز کنارم نشست و نگاه نگرانش را به من دوخت:

ـ دائیت چی بهت گفت؟

ـ چی بگه؟ چشم‌‌بسته حرفای زن و خواهرزن و اون پسر خل و چلشون رو قبول کرده بود و منو متهم می‌‌کرد.

وقتی یاد حرف آخرش افتادم که آنقدر توهین‌‌آمیز گفته بود بهتر است زودتر ازدواج کنم قلبم شکست و دوباره شروع به گریه کردم. دست خودم نبود. دایی تا به حال از گل نازک‌‌تر به من نگفته بود و تحمل این تهمت ناروا و سنگین از توانم خارج بود. در همان لحظه حامد وارد آموزشگاه شد و با دیدن من که داشتم مثل ابر بهار اشک می‌‌ریختم، نگران سمتم آمد و پرسید:

ـ چی شده؟ حالت خوب نیست؟

سرم را بلند کردم. اشک‌‌هایم را کنار زدم و بی‌‌آن‌‌که نگاهش کنم، گفتم:

ـ نه، خوبم.

دقیق‌‌تر نگاهم کرد و پرسید:

ـ مطمئنی خوبی؟ کسی ناراحتت کرده؟

با سری زیر گرفته و صدایی لرزان جواب دادم:

ـ هیچ‌‌کس. گفتم که خوبم!

جدی و قاطعانه گفت:

ـ سریع وسایلتو جمع کن می‌‌برمت خونه!

فرناز سقلمه‌‌ای به بازویم زد که چقدر دوست داره و من که خودم هم حوصله‌‌ی آموزشگاه را نداشتم اما می‌‌دانستم رفتنمان شدنی نبود با صدایی آرام گفتم:

ـ الآن کلاس داری.

در همان لحظه خاله سیما پیدا شد. با دیدن من که هنوز آثار غم در چهره‌‌ام نمایان بود با دلواپسی گفت:

ـ از دیروز هیچی نخوردی و یک‌‌سره داری اشک می‌‌ریزی. نمی‌‌خوای به من بگی چی شده؟ از نگرانی مردم! دایی حسامت دیروز باهات چی کار داشت؟ چرا داشت سرت داد می‌‌زد؟

چهره‌‌ی حامد توی هم رفت. حتماً داشت فکر می‌‌کرد دایی که آنقدر رفتار مهربانی با من داشت چطور توانسته بر سرم فریاد بکشد و او هم کنجکاو شده بود ماجرا چه بوده! شاگردان حامد صدایش زدند و مجبور شد نگاه از من برگرفته سر کلاس رود اما قبل از رفتن تأکید کرد:

ـ بعد از کلاس با هم برمی‌‌گردیم خونه!

خاله سیما و فرناز هم اصرار کردند با حامد برگردم و موافقت کردم. در فاصله‌‌ای که حامد به کلاس رفته بود تصمیم گرفتم با گوشی دایی مسعود تماس گرفته به او اطلاع دهم ماجرا چه بوده تا به گوش دایی حسام برساند اما با فکر اینکه او هم در جبهه‌‌ی آن‌‌ها می‌‌رود ترسیدم و منصرف شدم. کلاس حامد که به پایان رسید بی‌‌توجه به شاگردانش که از او سؤال داشتند مستقیم سمت من آمد و پرسید:

ـ آماده‌‌ای؟

کیفم را برداشتم تا با او بروم که فرناز آرام توی گوشم گفت:

ـ خدا شانس بده! بعد می‌‌گه به خاطر خاله‌‌ش ایران مونده!

سرم را تکان دادم و همراه حامد از آموزشگاه بیرون آمدیم. ابتدا مرا به یک آبمیوه‌‌فروشی برد و سفارش دو معجون داد که خیلی زود هم برایمان آوردند. با دیدن من که فقط هم می‌‌زدم، پرسید:

ـ چرا نمی‌‌خوری؟ به خاطر تو گرفتم.

با خنده‌‌ای پردرد گفتم:

ـ خوبه که حداقل یه نفر تو این عالم به فکر من هست!

با ناراحتی معجونش را کنار گذاشت و با دلسوزی توی چشمانم نگریست:

ـ چی شده مهسا؟ یه غمی تو چشمات می‌‌بینم!

فقط همین جمله‌‌ی هم‌‌دردانه‌‌اش کافی بود تا دوباره اشک‌‌هایم ببارند:

ـ پشتمو خالی کردن.

ـ کی پشتتو خالی کرده؟

ـ دائیم با دو تا حرف دروغ که پشت سرم شنیده بهم بی‌‌اعتماد شده.

همان‌‌طور که پا روی پا انداخته بود و نمی‌‌توانست کلامم را باور کند، گفت:

ـ از دایی حسامت بعیده!

سرم را زیر گرفتم و با لبخندی تلخ جواب دادم:

ـ زنش دل خوشی ازم نداره. هر کاری می‌‌کنه تا رابطه‌‌ی خوب من و داییم رو خراب کنه.

پایش را از روی پای دیگر برداشت. سرش را جلوتر آورد و همان‌‌طور که با چشم به معجون اشاره می‌‌کرد، گفت:

ـ فقط به فکر لذت بردن از این معجون باش. به هیچ چیز دیگه‌‌ای فکر نکن. باشه؟

لب‌‌هایم را بر هم فشردم و گفتم:

ـ باشه. ببخش ناراحتت کردم.

لبخند مهربانی بر لب نشاند و معجونمان را خوردیم. وقتی از کافه بیرون می‌‌آمدیم حس می‌‌کردم خیلی حالم بهتر شده و آن را مدیون لطف خدا و بعد حضور گرم و آرام‌‌بخش حامد می‌‌دانستم. لحظه‌‌ای حسرت عمیقی بر دلم نشست... کاش حامد مال من بود! همیشه کنارم بود و دغدغه‌‌ی از دست دادنش را نداشتم... خیلی دوست داشتم بدانم در قلبش جایی دارم یا نه اما حیف که از هیچ طریقی نمی‌‌توانستم پی به این موضوع ببرم. حامد دست در جیب به طرفم برگشت و با دیدن نگاه پرافسوس من جا خورد اما خیلی زود نگاهش عادی شد و پرسید:

ـ الآن بهتری؟

سرم را زیر گرفتم و جواب دادم:

ـ اگه صد تا قرص آرام‌‌بخشم می‌‌خوردم انقدر آروم نمی‌‌شدم که...

می‌‌خواستم بگویم که کنار تو بودن آرومم کرد اما خجالت کشیدم و بقیه‌‌ی جمله‌‌ام را خوردم. حامد که منظورم را دریافته بود لبخند دلنشینی بر لب نشاند و گفت:

ـ جمله‌‌ت رو تموم کن دیگه. اعتراف کن با من بودن از صد تا قرص آرام‌‌بخشم بیشتر آرومت کرد.

خجالتم ریخت و با خنده گفتم:

ـ آره، همینی که تو گفتی!

سرش را رو به آسمان صاف آبی بالا برد و از ته دل خندید. بعد نگاهش را سمت من چرخاند و گفت:

ـ به من می‌‌گن حامد آرام‌‌بخش!

خنده‌‌ام را فرو خوردم و گفتم:

ـ بیا بریم آقای آرام‌‌بخش. داره دیرمون می‌‌شه.

سوار ماشین شدیم و نیم ساعت بعد جلوی در خانه‌‌ی خاله سیما بودیم. می‌‌خواستم پیاده شوم اما هیچ‌‌کدام از هم دل نمی‌‌کندیم! حامد با لحنی گرم و امیدبخش گفت:

ـ دیگه به خاطر هیچ و پوچ خودتو ناراحت نکن.

سرم را زیر گرفتم و با لبخند جواب دادم:

ـ هیچ و پوچ که نبود اما باشه. سعی خودم رو می‌‌کنم!

لبخند رضایتمندی بر لبش نقش بست و من به آرامی در ماشین را باز کردم و پیاده شدم. کمی بعد او رفته بود و من به جای خالی‌‌اش زل زده بودم و توی دلم می‌‌گفتم: «چقدر جالبه! هنوز یه سال نیست منو می‌‌شناسی و انقدر قبولم داری اون‌‌وقت دائیم... نمی‌‌دونم شاید توام اگه جای اون بودی و انقدر مغزتو به کار می‌‌گرفتن اعتمادتو بهم از دست می‌‌دادی!...»

فصل 14

یک ماه گذشته بود و زندگی روال عادی را طی می‌‌کرد. کاظم خان کمتر با حامد تماس می‌‌گرفت و از طلبکارها خبری نبود. دایی حسام انگار نه انگار خواهرزاده‌‌ای داشت، دیگر سراغی از من نمی‌‌گرفت اما دایی مسعود با من در تماس بود و معلوم بود از ماجرای پارتی بی‌‌خبر بود.

آن روز کلاس‌‌ها کمی دیرتر تعطیل می‌‌شد. فرناز نیامده بود و دوباره دست‌‌تنها مانده بودم. ملینا را دیدم با بی‌‌حوصلگی سمتم آمد. خودش را روی صندلی کنار من انداخت و ملتمسانه گفت:

ـ مهسا جون می‌‌شه منو بفرستی کلاس داداشت؟

همان‌‌طور که یک بنر با برنامه‌‌ی ورد برای آموزشگاه آماده می‌‌کردم با خونسردی پرسیدم:

ـ چی شده می‌‌خوای بری اونجا؟

لبخند پررنگی بر لب نشاند و گفت:

ـ آخه خیلی تعریفشو از بچه‌‌ها شنیدم. می‌‌گن خوش اخلاق و مهربونه و کلاساش خشک نیست.

نگاه جدی‌‌ام را به او دوختم و جواب دادم:

ـ اولاً تدریس آقای سپهری حرف نداره ثانیاً تو که می‌‌گفتی محاله سپهری رو با استاد دیگه‌‌ای عوض کنی.

ملینا دست به سینه با اخم جواب داد:

ـ سپهری هفته‌‌ی پیش باهام بد حرف زد. دیگه دوسش ندارم.

با خنده گفتم:

ـ بهونه‌‌تم جور شد!

ملینا که انگار موضوعی ذهنش را درگیر کرده بود به طرفم خم شد و پرسید:

ـ مهسا جون یه سؤال ازت دارم. مگه آقای کامروا برادرت نیست؟ پس چرا فامیلی‌‌هاتون یکی نیست؟

ابروانم را با ملایمت درهم بردم و نگاهم را سمت او چرخاندم:

ـ ملینا جون! اون روز به خاطر اینکه دائیت حساس نشه آقای کامروا رو برادرم معرفی کردم. آقای کامروا برادر من نیست. خواهرزاده‌‌ی خانم مهرجوئه ولی لطفاً به کسی نگو.

یک ابرویش را بالا برد و با جدیت سر تکان داد:

ـ چه جالب! ولی اصلاً بروز نمی‌‌دادن خاله و خواهرزاده‌‌ان. خیلی هم شبیه نیستن. البته الآن که خوب فکر می‌‌کنم یه کمی شبیه‌‌ان. چونه و بینیشون و حالت نگاهشون مثل همه.

چهره‌‌ی خاله سیما و حامد در نظرم نقش بست. حق با ملینا بود. تا حدودی به هم شباهت داشتند اما من متوجه نشده بودم. ملینا واقعاً دختر تیزبینی بود. با صدای شیطنت‌‌آمیز او به خودم آمدم:

ـ هم‌‌دیگرو دوست دارید؟

رنگ از صورتم پرید و با لبخندی محو به او نگریستم. خودش را به گریه زد و برخاست و پشت صندلی‌‌ام ایستاد و محکم بغلم کرد:

ـ مهسا جون تو رو خدا دوسش نداشته باش. تو زندایی خودمی!

وای خدا! باز شروع شد...کاش می‌‌توانستم از دست ملینا فرار کنم! سرم را تکان دادم و گفتم:

ـ ملینا بیا کنار. الآن خانم مهرجو می‌‌بینتمون غرش رو سر من می‌‌زنه.

با آمدن خاله سیما، ملینا زود حلقه‌‌ی دستانش را از گردنم جدا کرد و سمت کلاسش دوید. خاله سیما نزدیکم شد و با اخمی ظریف پرسید:

ـ این دختره مگه کلاس نداره؟ چرا هر دفعه من میام اینجا تنگ تو نشسته؟

آرام پلک بر هم نهادم و جواب دادم:

ـ دختر خوبیه. اذیتم نمی‌‌کنه.

ـ نذار زیاد بهت نزدیک بشه. اینجا آموزشگاهه!

سرم را پایین بردم و گفتم:

ـ چشم. حواسم هست.

ـ فرناز کجاست؟

ـ از شهرستان مهمون براشون اومده. مونده کمک مادرش.

خاله سیما نگاهی به پرونده‌‌ها که روی میز ریخته بودند و کسی نبود جمعشان کند، انداخت و گفت:

ـ با اینکه یه منشی دیگه استخدام کردیم بازم دست‌‌تنهایی. این‌‌طوری نمی‌‌شه. باید با فرناز جدی صحبت کنم.

خواستم از فرناز دفاع کنم که با کلافگی پرسید:

ـ حامد نیومده؟

سرم را تکان دادم و گفتم:

ـ نه. دو دیقه دیگه‌‌ام‌‌ کلاسش شروع می‌‌شه.

خاله دستی به چانه‌‌اش کشید و گفت:

ـ اصلاً کلاساشو جدی نمی‌‌گیره. باید با اونم صحبت کنم.

همان‌‌طور که نگاهم به مانیتور بود و انگشتانم روی کیبورد می‌‌رقصیدند، گفتم:

ـ حامد دنبال کار دیگه‌‌ایه. به خاطر همین تدریس تو آموزشگاه رو جدی نمی‌‌گیره.

خاله سر فرود آورد و با لحنی جدی گفت:

ـ می‌‌دونم. بهم گفته ولی این‌‌طوری که نمی‌‌شه. باید تا زمانی که اینجاست با نظم باشه. شماره‌‌شو بگیر ببین کجا مونده. انقدرم والدین بچه‌‌های کلاسش حساسن که کافیه یه اشتباه از آموزشگاه ببینن ول‌‌کن ماجرا نمی‌‌شن.

خواستم شماره‌‌ی حامد را بگیرم که خاله سیما گفت:

ـ من می‌‌رم اداره. حواست به بچه‌‌ها باشه.

با سر به او اطمینان دادم و خاله با تشکر آموزشگاه را ترک کرد. بعد از رفتن خاله سیما صدای دعوای شدیدی از درون یکی از کلاس‌‌ها به گوشم رسید. با عجله برنامه ورد را بستم و از پشت میز بیرون آمدم و خودم را به کلاس مورد نظر رساندم. کلاس متعلق به حامد خان بود که هنوز تشریف نیاورده بود و شاگردانش به جان هم افتاده بودند. دو تا دختر هجده ساله وسط کلاس داشتند بر سر هم جیغ و داد می‌‌کردند و و از زیر روسری موهای هم را می‌‌کشیدند. بچه‌‌های دیگر هم جرئت نزدیکی به آن‌‌ها نداشتند. کل زبان‌‌آموزان کلاس دوازده نفر بیشتر نبودند. با عصبانیت جلو رفتم و بر سرشان فریاد کشیدم:

ـ بس کنید! هم‌‌دیگرو ول کنید!

دخترها با دیدن من ساکت شدند و دست از گیس و گیس‌‌کشی برداشتند. تازه چهره‌‌هایشان را دیدم. یکی از آن‌‌ها نیوشا دختر بلند قد و مغروری بود که تازه به آموزشگاه آمده بود و موهای وز بوری داشت و دیگری آیدا زبان‌‌آموز قدیمی‌‌تر آموزشگاه که یکی یک‌‌دانه بود و مادرش هر هفته آموزشگاه می‌‌آمد تا از سطح انگلیسی حرف‌‌زدن دخترش باخبر شود. هر دو حسابی به تیپ و ظاهر خود رسیده بودند و فکر می‌‌کردند خوشگل‌‌تر از آن‌‌دو در آموزشگاه وجود ندارد!... با لحنی سرزنش‌‌آمیز گفتم:

ـ خجالت نمی‌‌کشید؟ شما امسال کنکور دارید. قراره برید دانشگاه! اون‌‌وقت این‌‌طوری افتادین به جون هم؟ زود برید سر جاهاتون بشینید تا استاد کامروا نیومده!

مبینا یکی از زبان‌‌آموزان که صورت گرد و با مزه‌‌ای داشت با بی‌‌خیالی گفت:

ـ خانم اینا جفتشون عاشق تیچرمونن! به خاطر همین داشتن با هم دعوا می‌‌کردن!

لحظه‌‌ای سکوت سنگینی فضا را پر کرد و بعد نیوشا به طرف مبینا هجوم برد:

ـ لال می‌‌شی یا نه دختره‌‌ی فوضول؟!!

مبینا با عصبانیت برخاست تا جواب او را دهد که ناگهان فریاد مردانه‌‌ای سقف را لرزاند:

ـ همه‌‌ بشینن سر جاشون!

آنقدر این فریاد کوبنده بود که لحظه‌‌ای من هم ترسیدم و می‌‌خواستم بنشینم که یادم افتاد من که شاگرد حامد نیستم! برگشتم و نگاهش کردم. جلوی در با یک لیست توی دست ایستاده بود. با چشم به من اشاره کرد نگران نباشم و بیرون بروم چون اوضاع را تحت کنترل دارد. با خیالی آسوده از کلاس بیرون می‌‌آمدم که صدای پرجذبه‌‌اش را شنیدم:

ـ اگه یه بار دیگه ببینم صداتون از کلاس بیرون رفته همه‌‌تون رو فیل می‌‌کنم! «fail»

دخترها از ترس زود روی صندلی‌‌هایشان نشستند و تا آخرین لحظه که وقت کلاس به پایان برسد تنها کلاسی که هیچ صدایی از آن به گوش نمی‌‌رسید، کلاس حامد بود که نشان می‌‌داد علی‌‌رغم رفتار خوب با شاگردانش به موقع اقتدارش را هم نشان می‌‌داد.

روی صندلی افتاده بودم و چشمانم را بسته بودم که دختری از توی یکی از کلاس‌‌ها بیرون آمد و گفت:

ـ ببخشید خانم طلوعی! آقای سپهری هنوز نیومده.

تازه یادم آمد سپهری را ندیده بودم. نمی‌‌دانم چرا آن روز اساتید انقدر تأخیر داشتند! برخاستم و پشت سر دختر به کلاس رفتم. کلاس سپهری نسبت به کلاس حامد همیشه آرام‌‌تر بود. شیدا دختر قد کوتاهی که چشمان زیبا و درخشانی داشت توی آینه صورتش را نگاه می‌‌کرد و آرایش می‌‌کرد. می‌‌دانستم روی سپهری نظر داشت. چانه‌‌اش را بالا بردم و توی چشمان شرمگین و قشنگش نگریستم:

ـ شیدا خانم اینجا جای آرایش کردن نیست!

شیدا آینه را به کیفش برگرداند. رشته‌‌اش ریاضی بود و زبان انگلیسی‌‌اش هم حرف نداشت. ملینا کنار گوشم تند تند آمار او را می‌‌داد:

ـ عاشق سپهریه. هر جلسه در حد خودکشی براش تیپ می‌‌زنه.‌ تلاششم بی‌‌ثمر نیستا. سپهری حسابی تحویلش می‌‌گیره. کم مونده جلوی چشمای همه‌‌مون بغلش کنه.

در همان لحظه سپهری خوش تیپ‌‌تر از همیشه به کلاس آمد و شاگردانش با ذوق برخاستند. با خودم فکر کردم هیچ‌‌کس توی این آموزشگاه دنبال درس خواندن نیست. شاید بهتر بود جنسیت معلمشان را تغییر می‌‌‌‌دادیم تا ذهنشان فقط معطوف به درس می‌‌شد اما مطمئن بودم در این صورت نصف زبان‌‌آموزان را از دست می‌‌دادیم. سپهری رو به من گفت:

ـ عذرخواهی می‌‌کنم. تو ترافیک مونده بودم.

لبخند قشنگی بر لب نشاندم و با احترام دستم را دراز کردم:

ـ کلاس تحویل شما...

و در میان تشکر سپهری بیرون آمدم. نیم ساعت بعد ملینا را دیدم که با چهره‌‌ای نالان با دوستش زهرا از کلاس بیرون می‌‌آمدند. سپهری هم پشت سرشان از کلاس بیرون آمد و خطاب به من گفت:

ـ خانم طلوعی! ملینا حالش خوب نیست. اگه ممکنه زنگ بزنید بیان دنبالش.

با نگرانی به ملینا نگاه کردم و پرسیدم:

ـ یه‌‌دفعه‌‌ای چی شد؟ خوب بودی که!

زهرا گفت:

ـ دلش درد می‌‌کنه.

ملینا را نمازخانه بردم و گوشه‌‌ای نشاندم و یک مسکن به او دادم. ملینا در حالی‌‌که دلش را آرام می‌‌مالید، گفت:

ـ خانم طلوعی! زنگ می‌‌زنی دائیم بیاد دنبالم؟

ابروانم بالا رفتند و سؤالی که همیشه ذهنم را درگیر می‌‌کرد بر زبان آوردم:

ـ چرا همیشه به داییت می‌‌گی بیاد دنبالت؟ کار و زندگی داره!

ملینا چند ثانیه سکوت کرد بعد با لحنی اندوه‌‌بار گفت:

ـ مجبورم به دائیم بگم. مامان و بابای من خیلی سال پیش از هم جدا شدن و رفتن پی زندگی خودشون. من خیلی وقته با مادربزرگ و دائیم زندگی می‌‌کنم.

قلبم به درد آمد. سرش را بوسیدم و روی شانه‌‌ام نهادم. تنها کسی که شرایط ملینا را درک می‌‌کرد من بودم که سال‌‌ها از نعمت پدر و مادر بی‌‌بهره بودم...

ـ ببخشید ملینا جون. نمی‌‌دونستم!

لبخند تلخی بر لب نشاند و سرش را بر شانه‌‌ی من فشرد. پس از مکثی کوتاه با لحنی هم‌‌دردانه گفتم:

ـ منم خیلی سال پیش پدر و مادرمو از دست دادم. زندگی همینه. گاهی وقتا اون‌‌طور که می‌‌خوای پیش نمی‌‌ره...

این‌‌دفعه نوبت ملینا بود که جا بخورد! ناباورانه سرش را از شانه‌‌ی من بلند کرد و با نگاهی به چشمان غمگینم پرسید:

ـ مهسا جون! چرا بهم نگفته بودی پدر و مادرت فوت شدن؟

لبخند کمرنگی بر لب نشاندم و گفتم:

ـ دلم نمی‌‌خواد کسی این موضوعو بدونه.

ملینا سرش را بالا پایین برد و گفت:

ـ مثل من! خیلی بدم میاد یه عده فوضولی می‌‌کنن چرا مامان و بابات جدا شدن!

زهرا داشت نماز می‌‌خواند. تشهد و سلام را که داد سرش را به سوی ما چرخاند و با لحنی مؤدبانه گفت:

ـ خدا پدر و مادرتونو بیامرزه خانم طلوعی.

تشکر کردم و گفتم:

ـ قبول باشه زهرا جان. من و ملینا هم دعا می‌‌کردی.

زهرا با لبخند جواب داد:

ـ من همیشه بعد از نماز دعاتون می‌‌کنم خانم طلوعی.

دوباره تشکر کردم و ملینا گفت:

ـ چطوری نماز می‌‌خوندی که حرفای ما رو شنیدی؟

زهرا در حال جمع کردن جانماز گفت:

ـ خب چی کار کنم؟ نمازخونه کوچیکه. منم صداتونو شنیدم.

از بیرون سر و صدا می‌‌آمد. زود از جا برخاستم و کفش‌‌هایم را جلوی در پا کردم و به سالن برگشتم. یک مادر و دختر برای ثبت نام آمده بودند. کار ثبت نام که تمام شد سامان را دیدم که وارد آموزشگاه شد. به احترام او برخاستم و به گرمی با او احوال‌‌پرسی کردم. با نگرانی پرسید:

ـ ملینا چطوره؟

ـ خوبه. نگران نباشید. بهش مسکن دادم.

ـ لطف کردید.

دنبال ملینا رفتم و او را از نمازخانه آوردم. سامان با دیدن ملینا که آرام آرام پیش می‌‌آمد ابروانش را توی هم برد و به طرفش آمد. جلوی او خم شد و گفت:

ـ دایی جون بیا رو کولم سوار شو.

ملینا خندید و به بازوی سفت او کوبید:

ـ اِ دایی! یعنی چی؟

با لبخند گفتم:

ـ آقا سامان زودتر ببریدش خونه تا استراحت کنه.

ملینا داشت با زهرا خداحافظی می‌‌کرد که سامان را بی‌‌صدا گوشه‌‌ای بردم و با لحنی پرتمنا گفتم:

ـ آقا سامان یه خواهش ازتون داشتم!

ـ شما امر بفرمایید!

ـ بیشتر به ملینا توجه کنید.

سامان چشمان خندان و مهربانش را به من دوخت و گفت:

ـ محبتای من به ملینا از حد گذشته. خانم قبلیم انقدر اسم ملینا رو جلوش آوردم ازم جدا شد.

مات و مبهوت به سامان نگریستم! به نظر نمی‌‌رسید شوخی کرده باشد! کمی بعد همان‌‌طور که به بدرقه‌‌اشان ایستاده بودم توی دلم افسوس می‌‌خوردم که رابطه‌‌ی قشنگ میان من و دائی‌‌ام خراب شد. سامان به خاطر ملینا از همسرش جدا شده بود آن‌‌وقت دایی من به خاطر حرف زن و خواهرزنش مرا از زندگی‌‌اش حذف کرده بود. به سالن که برگشتم حامد با یک استکان چای خوش‌‌رنگ به انتظارم ایستاده بود. با دیدن من استکان را سمتم گرفت و با لبخند گفت:

ـ بفرمایید خانم طلوعی!

با لبخندی شرمگین نزدیک‌‌تر آمدم و گفتم:

ـ اینو من باید برات می‌‌آوردم.

ـ بگو دستت درد نکنه و تا داغه نوش جان کن.

تشکر کردم و روی صندلی نشستم. با نگاهی به میز که خالی بود، پرسیدم:

ـ چایی خودت کو؟

کنارم نشست و گفت:

ـ قبل از اینکه بیای دو تا پررنگ زدم.

بی‌‌اختیار گفتم:

ـ برای منم پررنگ ریختی!

محکم به پیشانی‌‌اش کوبید و گفت:

ـ آخ! گفته بودی چایی پررنگ دوست نداری. بده کمرنگ بیارم.

دستم را به علامت منفی بالا نگه داشتم و گفتم:

ـ بشین. خسته‌‌ای. خودم میارم.

قاطعانه گفت:

ـ خسته‌‌تر از از تو نیستم. بلند نشو. الآن میارم.

از روی صندلی برخاست و روانه‌‌ی آبدارخانه شد و نگاه گرم و پرمحبت من بدرقه‌‌اش کرد. در همان لحظه خاله سیما که از اداره برگشته بود صدایم زد. از پشت میز بیرون آمدم و به طرف او رفتم. با چهره‌‌ای گرفته گفت:

ـ مهسا جان من امروز با دائیت قرار داشتم و بهش گفتم نمی‌‌تونم باهاش ازدواج کنم.

انگار غم عالم را توی دلم ریخته باشند، پرسیدم:

ـ آخه برای چی؟!!

خاله سیما بی‌‌آن‌‌که نگاهم کند، جواب داد:

ـ دلیلشو قبلاً بهت گفتم.

دلم برای دایی مسعودم می‌‌سوخت. پرسیدم:

ـ اون چی گفت؟

ـ خیلی منطقی برخورد کرد ولی به نظرم ناراحت شد...

خواستم حرف دیگری بزنم که دیدم خاله با چهره‌‌ای جدی به اتاقش رفت و در را بست. می‌‌دانستم خودش هم عذاب وجدان داشت پیشنهاد دایی را رد کرده. وقتی پشت میز برگشتم حامد آنجا بود و چای کمرنگی برایم روی میز گذاشته بود. هندزفری توی گوشش بود و آهنگ گوش می‌‌کرد. وقتی دید ناراحتم هندزفری را از گوش کند و با جاخوردگی پرسید:

ـ خوبی؟

نگاه آزرده‌‌ام را سمتش چرخاندم و پرسیدم:

ـ چرا خاله‌‌ت انقدر دایی منو اذیت می‌‌کنه؟

ابروانش را به نشانه متوجه نشدن منظورم توی هم برد. انقدر از دست خاله سیما رنجیده بودم که همه چیز را برای حامد تعریف کردم. حامد بعد از شنیدن ماجرا کمی سکوت کرد و بعد با چهره‌‌ای متفکرانه گفت:

ـ دایی مسعودت مرد خوبیه. چرا خاله قبولش نکرده؟

شانه‌‌هایم را بالا انداختم و دلیل غیر منطقی خاله سیما را بر زبان آوردم:

ـ فکر می‌‌کنه ازش گذشته و دیر شده.

حامد لب‌‌هایش را بر هم فشرد و گفت:

ـ در اولین فرصت با خاله صحبت می‌‌کنم و نظرشو عوض می‌‌کنم.

با امیدواری به حامد نگاه کردم و گفتم:

ـ ببینم چی کار می‌‌کنی!

فصل 15

از ساعتی قبل به خانه‌‌ی دایی مسعود آمده بودم تا در مورد موضوع مهمی با من صحبت کند. من که تصور می‌‌کردم موضوع مربوط به او و خاله سیماست با لحنی دلسوزانه گفتم:

ـ دایی می‌‌دونم خاله سیما پیشنهاد ازدواجتو قبول نکرده. اصلاً خودتو ناراحت نکن. خودم برات یه خانم خوب پیدا می‌‌کنم.

دایی سینی چای را مقابلم گذاشت و با لبخند گفت:

ـ نه دایی جون. به خاطر اون موضوع نخواستم بیای اینجا.

متعجب پرسیدم:

ـ پس به خاطر چی؟

دایی روی مبلی مقابل من نشست و با دقت توی چشمانم نگریست:

ـ دیروز خونه‌‌ی حسام بودم...

قلبم فرو ریخت. نکند به دایی مسعود هم گفته بودند من آن شب در پارتی بودم؟ اما نگاه گرم دایی مطمئنم کرد چیزی در مورد آن شب نمی‌‌دانست. دایی با لحنی رنجیده ادامه داد:

ـ از حسام پرسیدم از مهسا خبر داری یا نه. جوابی داد که تا الآن منو افسرده کرده. گفت مهسا الآن یک ماهه با من قهره!

حیران مانده بودم! پس در تمام این مدت دایی منتظر بوده تا من با او تماس بگیرم! یک لحظه دلم برایش تنگ شد اما وقتی یاد تهمتی که به من بسته بود، افتادم خیلی زود این حس به خاموشی نشست. با غمی که در دلم سنگینی می‌‌کرد زبان به درد و دل گشودم:

ـ من باهاش قهر نیستم. دایی حسام واقعاً دل منو شکست. منم به خاطر همین دیگه نمی‌‌تونم بهش زنگ بزنم یا برم خونه‌‌ش. خودشم انگار دیگه‌‌ خواهرزاده‌‌ای به اسم مهسا نداره.

دایی با ملایمت گفت:

ـ اشتباه می‌‌کنی مهسا جان. من نمی‌‌دونم بینتون چی شده چون هر چقدر ازش پرسیدم جواب نداد اما هر اتفاقی هم افتاده باشه تو هم‌‌خون مایی. از رگ و ریشه‌‌ی مایی و برامون عزیزی. درست نیست رابطه‌‌تون این‌‌طور سرد باشه.

سکوت کرده بودم و داشتم به حرف‌‌هایی دایی مسعود فکر می‌‌کردم که با لحنی صلح‌‌جویانه گفت:

ـ امروز هم تو هم حسام وخانواده‌‌شو دعوت کردم تا با هم آشتی کنید!

مات و مبهوت به دایی مسعود می‌‌نگریستم. باور نمی‌‌کردم دایی مسعود بدون اطلاع من دایی حسام و همسرش را به خانه‌‌اش دعوت کرده باشد! هم آماده نبودم هم هنوز مسئله در ذهنم حل نشده بود تا دلم با آن‌‌ها صاف شود. با آشفتگی کیفم را برداشتم و برخاستم و به طرف در رفتم. در همان حال گفتم:

ـ دایی خیلی اشتباه کردی. باید زودتر بهم می‌‌گفتی.

دایی مضطرب برخاست و با صدای بلند گفت:

ـ مهسا کجا داری می‌‌ری؟

برگشتم و با لحنی جدی و محکم جواب دادم:

ـ جای من اینجا نیست!

در همان لحظه زنگ در به صدا درآمد و پاهایم سست شد! کسانی که پشت در بودند دایی حسام و همسر و پسرش بودند!... انقدر از دست دایی مسعود عصبانی بودم که حد نداشت!... سعی کردم ظاهری خونسرد به خود بگیرم اما مگر می‌‌شد؟... رنگ از صورتم پریده بود و قلبم تند می‌‌زد! مرتب توهین‌‌های دایی و زهره توی ذهنم می‌‌چرخید و دلم نمی‌‌خواست چشمم به هیچ‌‌کدامشان بیفتد! در را باز کردم و به اولین کسی که نگاهم افتاد دایی حسام بود. یک لحظه با دیدنش تمام ناراحتی‌‌ام به یکباره فروکش کرد و عواطفم نسبت به او بیدار شد اما وقتی یاد اشک‌‌هایی افتادم که جلوی چشمانش ریخته بودم و او با سنگدلی تمام نادیده گرفته بود اخم بر صورتم نشست و با یک سلام خشک و رسمی از کنارش رد شدم. همان‌‌طور که پله‌‌ها را پایین می‌‌آمدم صدای قدم‌‌های تندی را پشت سرم شنیدم و متعاقب آن صدای بلند و آشفته‌‌ی دایی حسام را شنیدم که می‌‌گفت:

ـ مهسا وایسا!

از پله‌‌ی آخر پایین آمدم و همان‌‌جا ایستادم. دایی چند پله‌‌ی باقی‌‌مانده را به سرعت طی کرد و خودش را به من رساند. مقابلم ایستاد و با لحنی سرزنش‌‌آمیز گفت:

ـ خجالت نمی‌‌کشی داییتو می‌‌بینی سرتو می‌‌ندازی پایین از جلوش رد می‌‌شی می‌‌ری؟

سرم را زیر گرفتم و برای صدمین بار گفتم:

ـ من نمی‌‌دونستم اونجا پارتیه وگرنه نمی‌‌رفتم! تا وقتی این فکر اشتباه تو سرتونه انتظار رفتار بهتری از من نداشته باشید!

دایی حسام اخمی رنجیده بر پیشانی نشاند و گفت:

ـ من هر فکری هم در مورت کنم این‌‌طوری باید رفتار کنی؟ من برات پدری نکردم مهسا؟

با چشمان پر از اشک نگاهش کردم و با لبخندی تلخ جواب دادم:

ـ اگه پدرم زنده بود بهم اعتماد داشت!...

لحظه‌‌ای سکوت کرد و انگار شرمنده شد! در همان لحظه صدای زندایی زهره از پاگرد طبقه‌‌ی اول که واحد دایی مسعود بود، پایین آمد:

ـ حسام بیا تو انقدر منت اون دختر خواهر بی‌‌ادبتو نکش!

دایی سرش را به سوی زهره چرخاند و با اخمی تند گفت:

ـ برو تو! کاری به ما نداشته باش.

دایی مسعود رو به زهره با آزردگی گفت:

ـ این چه طرز حرف زدنه؟ مهسا خواهرزاده‌‌ی ماست. یعنی چی دختر بی‌‌ادب؟

زندایی زهره چشمانش را از هم دراند و به طرف دایی مسعود برگشت:

ـ آقا مسعود! مثل اینکه شما هنوز خبر ندارید خواهرزاده‌‌ی عزیزتون کجا بوده و چی کار می‌‌کرده!

خدایا! این زن چرا دست از سرم برنمی‌‌داشت؟... حتماً برنامه‌‌ی بعدی‌‌اش هم استوری کردن فیلم آن شب در فضای اینستاگرام بود! انقدر عصبی شده بودم که پله‌‌ها را دوباره بالا رفتم. رو به روی زندایی ایستادم و رو به دایی مسعود با صدایی بلند و پر از رنج گفتم:

ـ آره دایی! زندایی راست می‌‌گه. بذار بگم تا توام خبردار شی. من رفته بودم پارتی! اونجا با یه عده پسر می‌‌رقصیدم و می‌‌خندیدم و لاو می‌‌ترکوندم!...

هنوز می‌‌خواستم ادامه دهم که دستی مردانه جلوی دهانم را گرفت و صدای جدی و عصبانی دایی حسام را شنیدم:

ـ ساکت شو مهسا! دایی مسعودت تو این ساختمون آبرو داره!

به زندایی زهره نگاه کردم که با دلی خنک شده و چشمانی خندان تماشایم می‌‌کرد. هدفش خراب کردن ذهنیت دایی‌‌هایم نسبت به من بود که من او را به خواسته‌‌اش رسانده بودم! می‌‌دانستم سال‌‌هایی که دایی حسام با من مهربان بود و مرتب برایم پول خرج می‌‌‌‌کرد چقدر توی دلش عذاب می‌‌کشید و از مهر و محبت‌های شوهرش به من حسادت توی وجودش شعله‌‌ور می‌‌شد!... تنها و بی‌‌کس نگاه از آن‌‌ها برگرفتم و از ساختمان بیرون آمدم. من در این دنیا هیچ‌‌کس را جز خدا نداشتم! همین برایم کافی بود!... اشک‌‌هایم می‌‌باریدند و قلبم غرق در اندوه بود. دایی مسعود مرتب صدایم می‌‌زد اما دلم نمی‌‌خواست نزد آن‌‌ها برگردم. آن‌‌ها فامیل من نبودند... دشمنم بودند.... حتی ذره‌‌ای اعتماد از دختر خواهرشان در وجودشان نبود... به خانه که رسیدم یک جفت کفش مردانه‌‌ی آشنا جلوی در دیدم. یادم آمد حامد می‌‌خواست در مورد دایی مسعود با خاله سیما صحبت کند. حتماً برای همین آنجا آمده بود. زنگ را فشردم و به انتظار ایستادم. احساس تلخ حقارت بیچاره‌‌ام کرده بود. مرتب چهره‌‌ی پیروزمند زندایی زهره در خاطرم نقش می‌‌بست و حس دختری بی‌‌پناه را پیدا می‌‌کردم که کسی نمی‌‌خواست بی‌‌گناهی‌‌اش را باور کند. به زحمت خودم را نگه داشته بودم تا اشک نریزم... لحظه‌‌ای بعد در باز شد و نگاهم با نگاه گرم حامد تلاقی کرد. با دیدن چشمان به اشک نشسته‌‌‌‌ی من نگاهش رنگ نگرانی گرفت و پرسید:

ـ حالت خوبه؟

با تکان آرام سر از کنارش رد شدم و بی‌‌صدا به اتاقم رفتم. خاله سیما پشت در آمد. با دلواپسی در زد و پرسید:

ـ مهسا خوبی؟

اما من هیچ جوابی نداشتم. سرم را درون متکا فرو برده بودم و با دلی شکسته اشک می‌‌ریختم. دایی‌‌هایم که آنقدر دوستم داشتند و در نظرشان احترامی ویژه داشتم حال مرا مایه‌‌ی آبروریزی خودشان می‌‌دانستند!... این حکم مرگ برایم داشت. صدای پریشان حامد را از پشت در می‌‌شنیدم که از خاله می‌‌پرسید:

ـ کجا رفته بود؟

خاله سیما جواب داد:

ـ خونه‌‌ی دایی مسعودش دعوت بود. نمی‌‌دونم چرا انقدر زود برگشت!

حامد با لحنی جدی گفت:

ـ الآن زنگ می‌‌زنم به آقا حسام ببینم چی شده!

با این که حالم خوب نبود زود از اتاق بیرون آمدم و گفتم:

ـ نه! خواهش می‌‌کنم زنگ نزن. اونا در مورد من دچار سوءتفاهم شدن. فقط همین!

ـ چه سوءتفاهمی؟

به زحمت کلمات را بر زبانم جاری کردم:

ـ اونا فکر می‌‌کنن من عمداً با دوستم به اون پارتی رفته بودم. یعنی زنداییم این‌‌طوری نشون داده.

حامد در حال گرفتن شماره‌‌ی دایی حسام با لحنی عصبی گفت:

ـ الآن این سوءتفاهم رو برطرف می‌‌کنم. اون شب خودم اونجا بودم دیدم چطوری با دوستت گرفتار شده بودین!...

توی دلم تحسینش کردم. او از دایی‌‌هایم خیلی بیشتر مرا قبول داشت و بهم اعتماد داشت. خاله سیما دستش را دور شانه‌‌هایم حلقه کرد و گفت:

ـ می‌‌خوای من با دایی حسامت حرف بزنم؟

لبخند غمگینی تحویلش دادم:

ـ فایده‌‌ای نداره. زهره و پسر خواهرش حسابی شستشوی مغزیش دادن.

حامد دست از گرفتن شماره‌‌ی دایی حسام برداشت و به من نگاه کرد:

ـ آماده شو بریم شهر یه چرخی بزنیم حالت سر جاش بیاد.

به خاله سیما نگاه کردم و او با نگاهش از من خواست با حامد بروم. اصلاً حوصله‌‌ی بیرون رفتن نداشتم اما حامد و خاله سیما دست‌‌بردار نبودند. در نهایت تسلیم شدم و با حامد بیرون آمدم. در طول مسیر از حامد پرسیدم:

ـ کجا می‌‌ریم؟

حامد جدی جواب داد:

ـ وقتی رسیدیم متوجه می‌‌شی.

حتی ذره‌‌ای کنجکاو نشدم بدانم کجا می‌‌رویم. نگاهم را از او گرفتم و از شیشه به خیابان‌‌های شلوغ چشم دوختم. ذهنم درگیر دایی حسام و دایی مسعود بود. بعد از رفتن من چه اتفاقی افتاده بود؟ حتماً حال همه گرفته شده شام از گلوی هیچ‌‌‌‌کس پایین نرفته بود. کمی بعد ماشین را جلوی شهر بازی دیدم. مات و مبهوت به حامد نگاه کردم:

ـ منو شهر بازی آوردی؟!!

ماشین را خاموش کرد. سوئیچ را برداشت و با خونسردی گفت:

ـ چه اشکالی داره؟ مگه فقط بچه‌‌ها شهر بازی می‌‌رن؟

ـ حامد واقعاً دیونه‌‌ای!

این را گفتم و در ماشین را بر هم زدم و پیاده شدم. هر دو شانه به شانه‌‌ی هم وارد محوطه‌‌ی باز و شلوغ شهر بازی شدیم. حامد بلیت گرفت و کنارم آمد. با نگاهی به وسیله‌‌ی بازی هیجان‌‌انگیزی گفت:

ـ اول اونو سوار می‌‌شیم. چطوره؟

ـ بی‌‌خیال من شو. امشب اصلاً حوصله‌‌ ندارم.

ابروانش را به نرمی درهم برد و پرسید:

ـ پس برای چی با خودم آوردمت؟

خنده‌‌ام گرفته بود. سرم را به طرفش چرخاندم و گفتم:

ـ حامد خان! بیخود منو با خودت آوردی. حالم خوب نیست. یه موقع حال توام می‌‌گیرم تفریحت خراب می‌‌شه.

نگاهی به دور و بر انداخت و گفت:

ـ آوردمت اینجا که حالت خوب شه ولی حیف که قدر نمی‌‌دونی.

نفسم را کلافه بیرون فرستادم و گفتم:

ـ قدر می‌‌دونم اما جای مناسبی منو نیاوردی!

ابروانش را بالا برد و گفت:

ـ اینو خودم تشخیص می‌‌دم. اینجا رو نگاه کن.

تا نگاه کردم یک عکس سلفی دوتایی گرفت. صورت خودش خندان بود و من بی‌‌حس و حال. تا آمدم اعتراض کنم از من فاصله گرفت و گفت:

ـ عکس بعدی! لطفاً لبخند بزنید و عکس زیبامون رو خراب نکنید.

دوباره موج منفی فرستادم:

ـ من نمی‌‌خوام عکس بندازم!

لب‌‌هایش را جمع و سرش را کج کرد طوری که دلم برایش سوخت و بی‌‌اختیار لبخند بر لب نشاندم. با چشمانی که از شادی برق می‌‌زد، گفت:

ـ همینو ازت می‌‌خواستم! حالا نوبت توئه ازم عکس بگیری.

گوشی را دستم داد و دورتر از من ایستاد و ژست‌‌های جذاب پسرانه‌‌ای گرفت که دل هر دختری را می‌‌برد. کم کم خانه‌‌ی دایی مسعود و اتقاقات آزاردهنده‌‌اش داشت از یادم می‌‌رفت و حس نشاطم برمی‌‌گشت. گوشی را از دستم گرفت و با نگاهی به عقب گفت:

ـ نوبتمون شد. بدو بریم.

آستین مانتویم را کشید و دوتایی با خنده رفتیم و سوار وسیله‌‌ی ‌‌بازی هیجان‌‌انگیزی شدیم. کنار هم نشستم و کمربندمان را بسیتم و لحظه‌‌ای بعد بالا و بالاتر رفتیم. حامد کنار گوشم فریاد زد:

ـ تا می‌‌تونی قاطی بقیه داد بزن و خودتو آروم کن. هیچ‌‌کی نمی‌‌فهمه به خاطر چیه!

حق با او بود. توی دلم انقدر غصه تلنبار شده بود که فقط می‌‌خواستم فریادشان بزنم. حامد سرش را نزدیک گوشم برد و دوباره با فریاد گفت:

ـ من هر وقت ناراحت می‌‌شم میام شهر بازی کلی داد می‌‌زنم خودمو خالی می‌‌کنم. خیلی جواب می‌‌ده!

خنده‌‌ام گرفته بود. پس این کار حامد کاملاً برنامه‌‌ریزی‌‌شده و برای سبک کردن دل پردرد من بود. بدم نمی‌‌آمد روش او را امتحان کنم. همراه او آنقدر داد زدم تا اینکه حس کردم هیچ غم و غصه‌‌ای توی دلم نمانده. بی‌‌مادری و بی‌‌پدری را فریاد زدم. بی‌‌اعتمادی دایی‌‌هایم و نفرت‌‌ از زندایی زهره! حامد هم پا به پای من فریاد می‌‌زد. خوب می‌‌دانستم علت فریادهای او چیست. ناراحتی سال‌‌هایی که پدرش او را از مادرش جدا کرده مادرش غریبانه بدون دیدار او راهی سرای باقی شده بود... خشم از پدرش به خاطر آوارگی در غربت و آن همه گرفتاری! زمانی که وسیله‌‌ی بازی پایین آمد و متوقف شد من و حامد از حال رفته بودیم. شالم را جلوتر کشیدم و نگاهمان به هم گره خورد. همان‌‌طور که کمربند را باز می‌‌کرد، پرسید:

ـ چطور بود؟

سرم را پایین بردم و قدران گفتم:

ـ عالی بود! ممنونم. حالم خیلی بهتر شد.

لبخند رضایت بر لبش نقش بست و دوتایی پایین آمدیم. حامد برایم بستنی خرید و روی دو صندلی توی آلاچیقی زیبا کنار هم به خوردن نشستیم. در حال لیس زدن بستنی بی‌‌اختیار این سؤال در ذهنم نقش بست و پرسیدم:

ـ دلت برای بابات تنگ نشده؟

بستنی را توی دستش نگه داشت و پس از چند ثانیه فکر کردن جواب داد:

ـ نه! دل من هیچ ‌‌وقت برای بابام تنگ نمی‌‌شه!

محکم پلک زدم و گفتم:

ـ دیونه! جدی پرسیدم.

کمی از بستنی‌‌اش را لیس زد و با خنده جواب داد:

ـ آخه این چه سؤالیه؟ هر کسی پدر و مادرشو دوست داره.

بستنی‌‌ام را توی دست نگه داشتم و با حالتی پرسؤال نگاهش کردم:

ـ چرا نمی‌‌ری دیدنش؟ خیلی وقته اینجایی!

با خونسردی جواب داد:

ـ قصد دارم برم.

ـ کی؟

یک ابرویش را بالا برد و گفت:

ـ مثل اینکه خیلی دوست داری از پیشتون برم!

نگاه کلافه‌‌ام را به نقطه‌‌ای دوختم و گفتم:

ـ بفرما! یه سؤال پرسیدیم برامون حرف درست شد!

لبخند کجی بر لب نشاند و جواب داد:

ـ می‌‌خوام برم ولی زمان دقیقش رو نمی‌‌دونم!

بستنی‌‌ هردویمان هم‌‌زمان تمام شد و خنده‌‌امان گرفت. حامد سرش را چرخاند و با لحنی گرم و پرانرژی پرسید:

ـ بریم سوار اون کشتی بشیم؟

نگاهی به ساعت انداختم و گفتم:

ـ دیر شده. خاله الآن زنگ زد پرسید کجا موندید. گفتم شهر بازی‌‌ایم مات موند!

با خنده برخاستیم. به سختی از شهر بازی دل کندیم و روانه‌‌ی خانه شدیم. وسط راه انقدر توی ترافیک ماندیم که گرسنه شدیم و به یک فست‌‌فودی رفتیم. حامد سفارش دو ساندویچ مخصوص داد و پشت میز منتظر نشستیم. همان‌‌طور که هر دو با گوشی‌‌هایمان سرگرم بودیم، پرسیدم:

ـ با خاله صحبت کردی؟

حامد سر از گوشی بلند کرد و طوری نگاهم کرد که نشان می‌‌داد منظورم را متوجه نشده. ابروانم را بالا بردم و گفتم:

ـ در مورد دایی مسعودم دیگه!

همان لحظه یادش آمد. سری به علامت مثبت تکان داد و گفت:

ـ آره، صحبت کردم.

برق امید در چشمانم درخشید و پرسیدم:

ـ خب چی شد؟ تونستی متقاعدش کنی؟

حامد گوشی‌‌ را کنار گذاشت و جواب داد:

ـ نه نتونستم! به نظرم شخص اول مملکتم باهاش صحبت کنه از حرفش کوتاه نمیاد چه برسه به من!

این را راست می‌‌گفت. خوب خاله سیما را شناخته بود. برای اینکه اذیتش کنم به صندلی تکیه دادم و گفتم:

ـ بگو عرضه نداشتم خاله‌‌مو راضی کنم!

ابروانش بالا رفتند و همان‌‌طور که با لبخندی محو نگاهم می‌‌کرد، جواب داد:

ـ چه ربطی به عرضه داره؟ خب قصد ازدواج نداره! من که نمی‌‌تونم زورش کنم!

پوزخندی زدم و به آرامی توی چشمانش نگریستم:

ـ چطور پسرخواهری هستی که بعد این همه سال پیدات شده ولی حرفت برای خاله‌‌ت اعتبار نداره؟

حامد چند ثانیه مات و مبهوت به من نگریست و بعد با ابروانی درهم گفت:

ـ چرا آدمو تحقیر می‌‌کنی؟

دلم برایش سوخت و با خنده سر تکان دادم. همان لحظه پیش‌‌خدمت سر رسید و ذهنمان منحرف شد. هر دو ساندویچمان را از روی میز برداشتیم و من بعد از گاز کوچکی که به ساندویچم زدم، گفتم:

ـ داشتم شوخی می‌‌کردم. خب بعضیا دوست ندارن ازدواج کنن. هر کسی مسئول زندگی خودشه.

جواب نداد. نمی‌‌دانستم هنوز دلخور بود یا تمایلی به ادامه‌‌ی بحث نداشت. خیلی دلم می‌‌خواست سردربیارم قصد ازدواج دارد یا نه اما نمی‌‌دانستم چطور از زیر زبانش بیرون بکشم. بالاخره خجالت را کنار گذاشتم و پرسیدم:

ـ نظرت در مورد ازدواج چیه؟

گاز بزرگی به ساندویچش زد و جواب داد:

ـ خیلی خوبه اما به وقتش!

ساندویچم را توی دست نگه داشتم و پرسیدم:

ـ وقتش کیه؟

شانه‌‌هایش را با بی‌‌تفاوتی بالا انداخت و جواب داد:

ـ وقتی که آدم حس کنه به یه نفر نیاز داره تا زندگیشو باهاش تقسیم کنه!

ـ اَه! حالم بد شد. چقدر منطقی حرف زدی.

خنده‌‌اش را فرو خورد و پرسید:

ـ می‌‌خواستی چطوری حرف بزنم؟

ـ من به عشق و علاقه خیلی اهمیت می‌‌دم.

ـ واقعاً؟! به نظر دختر واقع‌‌نگری میای!

متعجب پرسیدم:

ـ به نظرت من دختر واقع‌‌نگری‌‌ام؟!

ـ تا حالا کسی بهت نگفته بود؟

نمی‌‌دانم چرا از طرز فکرش در مورد خودم خوشم نیامد. با صدایی آرام و زمزمه‌‌وار گفتم:

ـ نه...

سرش را جلو آورد و آرام و مرموز پرسید:

ـ توام مثل خاله سیما قصد ازدواج نداری؟...

یخ کرده بودم! اما زود به خودم مسلط شدم و با لحنی جدی و محکم جواب دادم:

ـ بله! منم قصد ازدواج ندارم.

کمی سس قرمز روی ساندویچش مالید و با لبخندی پرمعنی گفت:

ـ بله! قصد ازدواج نداری! خوبه خودم با جفت چشمام دیدم چطوری با دایی اون دختر بیرون آموزشگاه شماره رد و بدل می‌‌کردین تا با هم قرار بذارین!

لجم گرفته بود و نمی‌‌دانستم چطور آن روز را از ذهنش پاک کنم. یک ابرویم را بالا بردم و با آشفتگی جواب دادم:

ـ مجبور شدم! خیلی بهم اصرار کرد.

با خنده گفت:

ـ می دونم! ساندویچتو بخور!

بیشتر لجم گرفت اما جواب مناسب پیدا نمی‌‌کردم. کمی سس به ساندویچم مالیدم و آرام پرسیدم:

ـ خودت چی؟ قصد ازدواج نداری؟

نوشابه‌‌اش را یکسره سر کشید و به آرامی در چشمانم نگریست. لبخند مطمئنی بر لب نشاند و جواب داد:

ـ من حالا حالاها دم به تله نمی‌‌دم!

بهت‌‌زده نگاهش کردم. ازدواج از نظرش تله بود؟... به چه کسی هم دل داده بودم! گاز محکمی به ساندویچم زدم و با لحنی رک و صریح گفتم:

ـ نظرت اصلاً برام جالب نبود!

خندید و به طرف دیگری نگریست. بقیه‌‌ی ساندویچمان را در سکوت خوردیم و برخاستیم. یک ربع بعد توی ماشین نشسته بودیم و در مسیر بازگشت بودیم. سرم را به پشتی صندلی تکیه داده بودم و با صدای زیبا و لطیف خواننده غرق در عشق نامعلوم خود شده بودم که به خانه‌‌ی خاله سیما رسیدیم. پیاده شدم و رو به حامد گفتم:

ـ شب عالی بود... ممنونم!

لبخند دلنشینی بر لب نشاند و گفت:

ـ داییات دوست دارن. بهشون فرصت بده بفهمن اشتباه کردن.

با لبخند از ماشین فاصله گرفتم و گفتم:

ـ چشم آقا حامد! ببینیم حدستون چقدر درست از آب درمیاد!

مقابل در ایستادم و دستم را روی زنگ فشردم. حس کردم حامد هنوز نرفته و آنجاست. برگشتم و نگاهم در نگاه بی‌‌قرارش رها شد!... دلم فرو ریخت. حالا دیگر مطمئن بودم به من حس داشت اما نمی‌‌خواست بروز دهد!... حالا به چه دلیل؟! خودش می‌‌دانست و خدایش!... با نگاه طولانی من به خودش آمد. زود ماشین را روشن کرد و برایم دست تکان داد و از نظرم ناپدید شد. وقتی رفت احساس کردم چقدر دوستش دارم و به او انس پیدا کردم... کاش همیشه پیشمان می‌‌ماند... کاش مال من بود! کاش!...

با خستگی توی خانه آمدم و در را بستم که خاله سیما جلوی چشمانم آمد:

ـ اومدی مهسا؟ چقدر دیر کردید!

ـ توی ترافیک مونده بودیم.

ـ دایی مسعودت بعد از اینکه رفتید زنگ زد خونه.

مانتویم را که درآورده بودم از دستم آویزان کردم و پرسیدم:

ـ واقعاً؟ چی می‌‌‌‌گفت؟

ـ اصرار داشت باهات حرف بزنه. خیلی نگرانت بود.

با دلواپسی پرسیدم:

ـ نگفتید که با حامد بیرون رفتم؟

خاله سیما سری تکان داد و گفت:

ـ نه دختر! مگه دیونه‌‌ام؟ به اندازه‌‌ی کافی در موردت دچار سوءتفاهم شدن!

با نومیدی پرسیدم:

ـ به نظرتون رابطه‌‌م با داییام درست می‌‌شه؟

خاله سیما دستم را فشرد و گفت:

ـ داییات آدمای خوبی‌‌ان. من مطمئنم به زودی متوجه بی‌‌گناهیت می‌‌شن و ازت عذرخواهی می‌‌کنن.

هر دو روی مبل نشستیم. سرم را روی شانه‌‌ی مهربانش گذاشتم و چشمانم را بستم. چه خوب که خاله سیما را داشتم... او و خواهرش پناهگاه‌‌های امن زندگی من بودند!...

فصل 16

از صبح که آموزشگاه آمده بودم کار سرم ریخته بود. تلفن یک‌‌بند زنگ می‌‌زد و من جواب می‌‌دادم. چند نفر منتظر مانده بودند ثبت نامشان کنم و فرناز به یکی از کلاس‌‌ها رفته بود تا جای یکی از اساتید از شاگردانش امتحان بگیرد. خاله سیما هم نبود و اداره رفته بود. با دیدن خانم سعیدی که به کلاسش می‌‌رفت یادم افتاد قرار بود تا ساعتی دیگر کلاس او را که دانش‌‌آموزان ابتدایی بودند باغ وحش ببریم. زود صندلی را عقب کشیدم و با قدم‌‌های تند پشت سرش رفتم و صدایش زدم اما صدایم را نشنید و در را بست و توی کلاس رفت. پشت در ایستادم و شروع به در زدن کردم. همان لحظه در باز شد و چشم سعیدی به من افتاد. با لبخند گفتم:

ـ اومدم به بچه‌‌ها بگم آماده باشن بریم باغ وحش.

سعیدی محترمانه از جلوی در کنار رفت و من داخل آمدم و سلام قشنگ و مهربانی به بچه‌‌ها دادم. همه با خنده و شوق جواب سلامم را دادند. با صدای بلند گفتم:

ـ یادتون هست امروز می‌‌ریم باغ وحش؟

همه با صدای بلند بله گفتند و خانم سعیدی خندان گفت:

ـ مگه می‌‌شه یادشون بره؟

از سعیدی پرسیدم:

ـ رضایتنامه‌‌ها رو جمع کردی؟

سری به علامت مثبت تکان داد و رضایت‌‌نامه‌‌ها را دستم داد. به آرامی تشکر کردم و از کلاس بیرون آمدم. خاله سیما توی سالن منتظرم بود که با دیدنم گفت:

ـ مهسا حواست خیلی به بچه‌‌ها باشه. خدای نکرده گم نشن.

در حال جمع کردن وسایلم به او اطمینان دادم:

ـ خیالت راحت باشه خاله سیما. من چند بار قبلاً بچه‌‌ها رو بیرون بردم. حسابی حواسم بهشون هست. تازه حامد و خانم سعیدی هم هستن.

خاله سیما تشکر کرد و روانه‌‌ی اتاق خودش شد. در همان لحظه سر و کله‌‌ی ملینا پیدا شد. اخم کرده معلوم بود از چیزی دلخور بود. پرسیدم:

ـ ملینا چیزی شده؟

خودش را روی صندلی بغلی من پرت کرد و دست به سینه به رو به رو نگریست:

ـ کلاس منو عوض کن!

کلافه پرسیدم:

ـ باز چی شده؟

ـ من نمی‌‌خوام تو کلاس استاد اسدی بشینم!

بی‌‌حوصله پرسیدم:

ـ مگه دوست نداشتی کلاستو عوض کنی؟ خب عوض کردی دیگه. حالا مشکل کجاست؟

ملینا با ناراحتی گفت:

ـ من می‌‌خواستم برم کلاس کامروا نه اسدی!

چانه‌‌اش را بالا گرفتم و توی چشمان ناراحتش نگاه کردم:

ـ مگه آقای اسدی چشه؟

به طرف دیگری نگاه کرد و گفت:

ـ خیلی لوس و بی‌‌مزه‌‌س. همه‌‌ش جکای بی‌‌مزه تعریف می‌‌کنه و خودش می‌‌خنده.

خنده‌‌ام را نگه داشتم و تذکر دادم:

ـ ملینا! درست نیست در مورد معلمت این‌‌طوری حرف بزنی.

ـ راست می‌‌گم دیگه!

با دیدن حامد که وارد آموزشگاه می‌‌شد یاد لحظات خوبمان در شهر بازی افتادم و بی‌‌اختیار لبخند بر لبم نقش بست. چه شب خوبی با هم داشتیم! ملینا را دیدم که از روی صندلی برخاست و با قدم‌‌های تند به طرف او رفت:

ـ آقای کامروا!

حامد سرش را چرخاند و با لبخند به ملینا نگریست. ملینا گفت:

ـ می شه به خانم طلوعی بگید اجازه بده من بیام کلاس شما؟

حامد کمی جدی شد و گفت:

ـ تا اونجایی که می‌‌دونم ظرفیت کلاس من پره. مگه نه خانم طلوعی؟

آرام پلک زدم و جواب دادم:

ـ اشکالی نداره استاد. اگه شما اجازه بدین این زبان‌‌آموز از فردا بیاد کلاس شما ممنون می‌‌شم.

حامد سری تکان داد و گفت:

ـ اجازه‌‌ی ما دست شماست.

ملینا جیغ خفه‌‌ای کشید و با انگشتانش برایم قلب درست کرد و لحظه‌‌ای بعد از مقابل چشمانمان دور شد. حامد چند قدم جلوتر آمد، پشت میز ایستاد و با دقت به صورتم نگریست:

ـ خوبی؟

با سر تأیید کردم.

ـ رنگت پریده!

دستی به سرم کشیدم و گفتم:

ـ یه کمی سردرد دارم.

ـ برات مسکن بیارم؟

دستم را به علامت منفی بالا نگه داشتم:

ـ نه! نیازی نیست.

ابروانش را با ناراحتی درهم برد و با صدایی که به زحمت پایین نگه داشته بود، گفت:

ـ بس که کار سرت ریخته! پس اون یکی منشی کجاست؟ چرا همیشه همه‌‌ی کارا با توئه؟

از توجهش غرق لذت شدم. سردرد از یادم رفت و با لحنی جدی که به مهربانی آمیخته بود، گفتم:

ـ خودتو ناراحت نکن. من عادت دارم.

کف دستانش را روی میز گذاشت و دلسوزانه در چشمانم نگریست:

ـ یعنی چی عادت دارم؟ من باید با خاله سیما صحبت کنم. باغ وحش رو کنسل می‌‌کنیم.

شتاب‌‌زده گفتم:

ـ نه! خواهش می‌‌کنم کنسل نکن.

در همان لحظه نگاهم به سعیدی افتاد که از کلاسش بیرون آمد و از کنار حامد رد شد و آموزشگاه را ترک کرد. زود از پشت میز بیرون آمدم و دنبالش رفتم اما تا پایین برسم، رفته بود! با نگرانی به آموزشگاه برگشتم. خاله سیما آمد و پرسید:

ـ بچه‌‌ها آماده‌‌ان؟

چشمانم را بستم و دوباره باز کردم.

ـ بچه‌‌ها آماده‌‌ان ولی خانم سعیدی یه‌‌دفعه‌‌ای گذاشت رفت.

خاله سیما مضطرب گفت:

ـ یعنی چی رفت؟ یه زنگ بهش بزن بگو زودتر بیاد.

در همان لحظه فرناز پیدا شد و گفت:

ـ سعیدی چرا نموند؟ مگه قرار نبود با شما بیاد؟

حامد که متوجه خبرهایی شده بود کنار ما آمد و پرسید:

ـ چی شده؟ چرا اینجا شلوغ شده؟

با کلافگی جواب دادم:

ـ معلم بچه‌‌ها بی‌‌خبر گذاشت رفت.

حامد برخلاف خاله سیما که با استرس شماره‌‌ی سعیدی را می‌‌گرفت، گفت:

ـ نیازی به معلم نیست. خودمون اسم حیوونا رو یادشون می‌‌دیم.

فرناز گفت:

ـ به نظر منم سعیدی رو بی‌‌خیال شید زودتر برین. داره دیر می‌‌شه.

در همان لحظه سعیدی از راه رسید و خیال همه‌‌امان راحت شد. عذرخواهی کرد که آموزشگاه را ترک کرده و توضیح داد کمی بدحال بوده اما اکنون خوب است و یکراست سمت کلاسش رفت تا شاگردان کوچولویش را بیرون بیاورد. در فاصله‌‌ای که سعیدی به کلاس رفته بود سپهری وارد آموزشگاه شد و مسقیم سمت میز من آمد:

ـ خانم طلوعی وقت دارید با هم صحبت کنیم؟

سرم را بالا بردم و به سپهری نگاه کردم که لبخند معنی‌‌داری گوشه‌‌ی لبش نقش بسته بود. سعی کردم خونسرد باشم و مؤدبانه جواب دادم:

ـ بله، حتماً اما در چه مورد؟

ـ کار شخصی باهاتون داشتم!

فرناز ابرویی برایم بالا انداخت و من لب به دندان گزیدم که آبروریزی راه نیندازد. همان لحظه حامد که ما دو نفر را زیر نظر گرفته بود به تماس تلفنی‌‌اش پایان داد و با قدم‌‌های بلند سمت ما آمد. ضربه‌‌ی آرامی از پشت به شانه‌‌ی سپهری زد و گفت:

ـ ایشون سرشون خیلی شلوغه. هر کاری دارید به من بگید.

سپهری ابروانش را بالا برد و سرش را به آرامی سمت حامد چرخاند:

ـ به شما ارتباطی نداره. موضوع مربوط به خانم طلوعیه!

رگ گردن حامد برجسته شد و من زود گفتم:

ـ ببخشید آقای سپهری. ما الآن داریم بچه‌‌ها رو می‌‌بریم باغ وحش. اگه اجازه بدین دفعه‌‌ی بعد که اومدم آموزشگاه با هم صحبت می‌‌کنیم.

سپهری به علامت مثبت سرش را فرود آورد و با نگاهی کینه‌‌توزانه به حامد از کنارش رد شد و روانه‌‌ی کلاسش شد. بعد از رفتن سپهری حامد با اخم به کلاس سپهری اشاره کرد و پرسید:

ـ این چند ساله اینجا کار می‌‌کنه؟

خودم را در حال فکر کردن نشان دادم و گفتم:

ـ فکر کنم چهار سالی می‌‌شه!

حامد با لحنی جدی و عصبی گفت:

ـ دیگه وقتشه بندازیمش بیرون.

خنده‌‌ام را فرو خوردم تا حامد عصبانی‌‌تر نشود و فرناز که تمام حواسش پیش ما بود ضربه‌‌ای به بازویم زد و توی گوشم گفت:

ـ سپهری بدجوری رو اعصابش رفته!

آرام خندیدم و گفتم:

ـ بذار ببینیم کدومشون برنده می‌‌شه!

در همان هنگام سر و صدای بچه‌‌ها توی سالن پیچید و پشت سرشان خانم سعیدی از کلاس بیرون آمد. از پشت میز برخاستم و به طرفشان رفتم. بچه‌‌ها دور من حلقه زدند و گفتند:

ـ خانم طلوعی ما رو ببر باغ وحش! ما رو ببر باغ وحش!

حامد که خنده‌‌اش گرفته بود، گفت:

ـ اینا چقدر بامزه‌‌ان!

با مهربانی دستی بر سرشان کشیدم و گفتم:

ـ بریم بچه‌‌ها! قول بدین از معلمتون جدا نشین. باشه؟

همه قول دادند و با ذوق از پله‌‌ها پایین رفتند. حامد از قبل یک ون گرفته بود. خاله سیما و فرناز تا جلوی در بدرقه‌‌امان کردند و خاله سیما گفت:

ـ خیلی مراقب باشید. خدا پشت و پناهتون.

بچه‌‌ها را با دقت سوار ماشین کردیم و بعد خودمان نشستیم و راننده ماشین را به حرکت درآورد. نیم ساعت بعد در محوطه‌‌ی باغ وحش بودیم و بچه‌‌ها با خنده و شادی از پشت قفسه‌‌ها به حیوانات نگاه می‌‌کردند و خانم سعیدی نام انگلیسی حیوانات را یادشان می‌‌داد. یک لحظه دیدم حال سعیدی به هم خورد و داشت روی زمین می‌‌افتاد که سریع بازویش را گرفتم و او را بالا آوردم:

ـ سعیدی جان! حالت خوبه؟

انگار فشارش افتاده بود. حامد هم آن وسط پیدا نبود! از صبح با پدرش تلفنی صحبت می‌‌کرد و من نمی‌‌دانستم چه مشکلی با هم داشتند که حل نمی‌‌شد! باید برای سعیدی آبمیوه می‌‌خریدم. چند دقیقه بچه‌‌ها را به سعیدی سپردم که قادر به مواظبت از آن‌‌ها نبود و رفتم تا آبمیوه بخرم اما وقتی برگشتم پاهایم سست شد!... سه تا از بچه‌‌ها غیبشان زده گم شده بودند! آبمیوه را دست سعیدی دادم و نام حامد را توی گوشی لمس کردم به امید اینکه شاید او بچه‌‌ها را با خود برده باشد اما خط اشغال بود. محمد جواد و غزل و نیما بچه‌‌هایی بودند که گم شده بودند. با ترس به طرف مسئول باغ وحش دویدم و پرسیدم:

ـ آقا سه تا از بچه‌‌های آموزشگاهمون گم شدن. شما اونا رو ندیدین؟

مسئول باغ وحش که مرد میانسالی با چهره‌‌ای آرام و خونسرد بود، گفت:

ـ نگران نباش دخترم. پیدا می‌‌شن. من الآن می‌‌رم اعلام می‌‌کنم.

با استرس از او جدا شدم و بچه‌‌ها را کنار هم ردیف کردم و گفتم:

ـ همین جا بشینید. تا من نگفتم از جاتون تکون نخورید.

خوشبختانه به جز آن سه نفر بقیه حرف‌‌شنو بودند و روی صندلی‌‌هایشان نشستند و مشغول خوردن خوراکی‌‌هایشان شدند. سعیدی تازه به خود آمد و هراسان پرسید:

ـ بچه‌‌ها گم شدن؟

می‌‌دانستم در شرایط خوبی نبود. لبخند تصنعی بر لب نشاندم و گفتم:

ـ نه بابا. گم نشدن. همین دور و ورن. الآن پیداشون می‌‌کنم.

سعیدی گفت:

ـ تو برو دنبالشون بگرد. من حواسم به اینا هست.

مجبور شدم بچه‌‌ها را دست سعیدی بسپرم که حال خوبی نداشت و باغ وحش را چند بار بالا پایین کردم. در همان لحظه حامد از جلویم درآمد. می‌‌خواستم بر سرش فریاد بکشم: «کجا غیبت زد؟» ولی انقدر دویده بودم نفسم گرفته بود و صدایم در نمی‌‌آمد. حامد متعجب پرسید:

ـ چی شده؟ چرا داری نفس نفس می‌‌زنی؟

سرم را تکان دادم و با صدایی که به زور از گلویم بیرون می‌‌آمد، گفتم:

ـ بدبخت شدیم! سه تا از بچه‌‌ها گم شدن!

حامد بهت‌‌زده پرسید:

ـ چی داری می‌‌گی؟ چطوری گم شدن؟ مگه مراقبشون نبودین؟

دستم را روی سینه‌‌ام گذاشتم تا نفسم سر جایش بیاید و با صدایی گرفته گفتم:

ـ یه ربع پیش حال سعیدی به هم خورد رفتم براش آبمیوه بگیرم. وقتی برگشتم هیچ‌‌کدوم نبودن.

حامد مضطرب پرسید:

ـ به مسئول باغ وحش خبر دادی؟

ـ آره گفتم. ولی بازم پیدا نشدن. معلوم نیست کجا رفتن. دارم از استرس می‌‌میرم.

حامد دستانش را به نشانه آرام بودن من در هوا نگه داشت و گفت:

ـ خیلی خب! آروم باش. تو از اون‌‌طرف برو منم از این‌‌طرف. دنبالشون می‌‌گردیم پیداشون می‌‌کنیم. سه تا بچه‌‌ی کوچیکن دیگه. کجا می‌‌تونن رفته باشن؟

هوا داشت تاریک می‌‌شد و من و حامد همچنان دنبال آن سه بچه در باغ وحش سرگردان بودیم. از شدت افکار منفی داشتم نابود می‌‌شدم. فکر اینکه دزد آن‌‌ها را برده باشد مرا تا مرز جنون می‌‌برد و برمی‌‌گرداند! بیست دقیقه بعد با حامد تماس گرفتم و مضطرب پرسیدم:

ـ چی شد؟ پیداشون کردی؟

ـ نه هنوز. تو چی؟

ـ منم پیداشون نکردم.

روی زانوهایم افتادم و اشکم به روی گونه‌‌ام غلطید. اگر بچه‌‌ها پیدا نمی‌‌شدند کل آموزشگاه نابود می‌‌شد و حیثیتمان بر باد می‌‌رفت. همان لحظه حامد از جلویم درآمد و گوشی‌‌اش‌‌ را قطع کرد. با دیدن اوضاع به هم ریخته‌‌ام زود مقابلم روی پاهایش نشست و پرسید:

ـ مهسا خوبی؟

با سر تأیید کردم و اشک‌‌ریزان گفتم:

ـ حامد تو رو خدا پیداشون کن. جواب مادراشونو چی بدم؟

سری با دقت به اطراف چرخاند و با لحنی اطمینان‌‌بخش جواب داد:

ـ آروم باش. پیداشون می‌‌کنیم. احتمالاً یه جا قایم شدن.

نالیدم:

ـ این همه مدت؟!! خدایا چه بچه‌‌هایی‌‌ان! مگه اینکه پیداشون نکنم!

حامد که می‌‌دید نای راه رفتن ندارم با دلسوزی گفت:

ـ همین‌‌جا بمون. تا پیداشون نکنم برنمی‌‌گردم.

سرم را روی زانوهایم گذاشتم و دوباره اشک ریختم و از خدا خواستم زودتر پیدا شوند... یک ساعت بود بچه‌‌ها گم شده بودند و من و حامد مثل بی‌‌عرضه‌‌ها توی باغ وحش دور خودمان می‌‌چرخیدیم. حامد از من جدا شد و دوباره به گشتن ادامه داد. برخاستم و خودم را به نیمکتی رساندم. نمی‌‌دانم چقدر گذشته بود که گوشی‌‌ام زنگ خورد. حامد پشت خط بود. گوشی را با نومیدی جواب دادم و صدای حامد را شنیدم:

ـ مهسا پیداشون کردم!

چشمانم از خوشحالی برق زد. به شدت از نیمکت برخاستم و پرسیدم:

ـ کجا بودن؟

آدرس داد و زود خودم را رساندم. جایی رفته بودند که عقل هیچ‌‌کس نمی‌‌رسید و مانده بودم حامد بیچاره چطور پیدایشان کرده بود! اوضاع خوبی نداشتند. محمد جواد روی زمین افتاده بود و داشت گریه می‌‌کرد. کف دست و زانویش زخمی شده بود. انگار از جایی پرت شده بود. غزل هم گریه می‌‌کرد و می‌‌گفت: «من مامانمو می‌‌خوام!» نیما پاهایش را روی زمین می‌‌کشید و می‌‌گفت:

ـ من می‌‌خوام برم خونه‌‌مون! اینجا رو دوست ندارم.

از بچه‌‌ها خواستم بلند شوند و دنبال من و حامد بیایند اما گفتند تا مادر و پدرشان به باغ وحش نیایند همان‌‌جا می‌‌مانند. حامد که از دستشان کلافه شده بود با اخم و لحنی تهدیدآمیز گفت:

ـ دنبال ما میاین! حرف اضافه هم نمی‌‌زنید وگرنه من می‌‌دونم و شما!

محمد جواد و نیما و غزل که تا آن لحظه ساکت بودند زدند زیر گریه و گفتند:

ـ خانم طلوعی به این آقائه بگو بره! ازش می‌‌ترسیم!

بغلشان کردم و با وعده و وعید خواستم با ما بیایند اما باز هم قبول نکردند. حامد که حوصله‌‌ی سر و کله زدن با آن‌‌ها نداشت به ناگاه خم شد و محمد جواد و غزل را که دست و پا می‌‌زدند بغل او نیایند محکم بغل گرفت و من دست نیما را سفت گرفتم و با شتاب به خانم سعیدی و بقیه‌‌ی بچه‌‌ها ملحق شدیم. سعیدی حالش بهتر شده بود و مرتب از من و حامد عذرخواهی می‌‌کرد که باعث دردسر شده و من و حامد به او اطمینان می‌‌دادیم از او ناراحت نیستیم. توی آموزشگاه خاله سیما با دیدن چهره‌‌های درهم من و حامد و سعیدی و بچه‌‌ها که با خستگی داخل می‌‌آمدیم، فهمید اتفاق بدی رخ داده. مادران به انتظار فرزندانشان ایستاده بودند. نیما به طرف مادرش دوید و گریان گفت:

ـ مامان ما تو باغ وحش گم شده بودیم.

مادر نیما بهت‌‌زده به خاله سیما نگریست:

ـ پسرم چی می‌‌گه خانم مهرجو؟!!

من به جای خاله سیما با لحنی پوزش‌‌خواهانه جواب دادم:

ـ شرمنده. پسرتون از گروه جدا شد و ...

که فریاد مادر نیما همچون صاعقه بر سرم فرود آمد:

ـ پس شما اونجا چی کاره بودی؟!!

رو به خاله سیما با خشم گفت:

ـ این منشی حواس‌‌پرت رو از آموزشگاه اخراج کنید وگرنه دیگه بچه‌‌مو اینجا نمیارم.

حامد با اخم به او نگریست و گفت:

ـ خانم محترم! ایشون حواسشون به بچه‌‌ی شما بود. بچه‌‌ی شما بازیگوشی کرده رفته یه جا مخفی شده.

مادر نیما سرش را به سوی حامد چرخاند و با لحنی تند گفت:

ـ بله؟ بله؟ حالا دیگه بچه‌‌ی من مقصر شد؟

خاله سیما مداخله کرد:

ـ خانوما اجازه بدین من اول با گروهی که بچه‌‌ها رو بردن باغ وحش صحبت کنم بعد اعتراض کنید.

هنوز جمله‌‌اش تمام نشده بود که صدای جیغ و داد مادر محمد جواد به هوا برخاست:

ـ چرا پسرم این‌‌ شکلی شده؟!!

و مادر غزل هم با دیدن صورت بی‌‌روح دخترش که توی بغلش افتاده بود، گفت:

ـ بی‌‌کفایتی خودتون رو نشون دادین. اگه می‌‌دونستم انقدر بی‌‌مسئولیتید هیچ‌‌وقت بچه‌‌مو اینجا نمی‌‌آوردم.

حامد جلوتر آمد و خواست لب به دفاع از آموزشگاه باز کند که آستین پیراهنش را کشیدم و نگاهش سمت من کشیده شد. آرام و زیر لب گفتم:

ـ ولشون کن. مهم نیست چی می‌‌گن. مهم اینه بچه‌‌هاشون پیدا شدن و تحویلشون دادیم.

حامد سکوت کرد و به بقیه‌‌ی اعتراض‌‌ها گوش نداد. آموزشگاه را ترک کرد. من هم وقتی دیدم همه به اتاق خاله سیما رفتند به طرف فرناز رفتم. خودم را روی صندلی پرت کردم و گفتم:

ـ یکی از بدترین روزای عمرم بود!

فرناز سری تکان داد و با ترس گفت:

ـ خدا رو شکر من نبرده بودمشون!...

خندیدم و آرام توی سرش زدم. در آن شرایط به فکر خودش بود...

فصل 17

از ساعتی قبل من و حامد رو به روی خاله سیما نشسته بودیم و او ما را توبیخ می‌‌کرد:

ـ باورم نمی‌‌شه این‌‌طوری با آبروی مؤسسه بازی کردین! دو تا آدم بزرگ سه تا بچه‌‌ی کوچیک رو نتونستین کنترل کنید. از فردا دیگه تو چشم همکارا نمی‌‌تونم نگاه کنم.

من و حامد سکوت کرده بودیم و حرفی برای گفتن نداشتیم. خاله سیما نگاه آشفته‌‌اش را به من دوخت و گفت:

ـ مهسا چطوری تونستی از بچه‌‌ها غافل شی؟

با کلافگی جواب دادم:

ـ خاله سیما بهتون توضیح دادم! خانم سعیدی حالش بد شد رفتم براش آبمیوه بخرم. چه می‌‌دونستم این سه تا بچه‌‌ از گروه جدا می‌‌شن!

خاله سیما نفس تندی کشید و به سقف چشم دوخت. نگاهش را دوباره سمت من برگرداند و پرسید:

ـ تو کل باغ وحش کسی غیر از تو نبود برای سعیدی آبمیوه بخره؟

تا خواستم جواب دهم نگاهش را معطوف به حامد کرد و پرسید:

ـ تو کجا بودی حامد؟ با مهسا فرستادمت اونجا که دلم قرص باشه!

حامد با شرمندگی جواب داد:

ـ درگیر صحبت با بابام بودم. اصلاً فکر نمی‌‌کردم بچه‌‌ها گم شن.

خاله سیما نگاه از ما کند و برخاست تا به اتاقش رود که ناگهان سرش گیج رفت و نگاه نگران من و حامد سمتش کشیده شد. حامد زود از روی مبل برخاست و با یک گام بلند خود را به او رساند و از زیر بازویش گرفت تا بتواند سر پا بایستد. با نگرانی پرسید:

ـ خاله خوبی؟ ببرمت درمانگاه؟

خاله به سختی گفت:

ـ نه، لازم نیست.

حامد با احتیاط او را به اتاق برد و چند دقیقه بعد در را بست و بیرون آمد. با لحنی اندوه‌‌بار گفتم:

ـ تقصیری نداره. فقط من شاهد بودم چقدر برای این آموزشگاه زحمت کشید. کلی رقیب تو منطقه داشت اما به همه ثابت ‌‌کرد آموزشگاهش بهترینه!

حامد به دیوار تکیه زده نگاهش به در بسته‌‌ی اتاق خاله بود. زمزمه‌‌وار گفت:

ـ خیلی خودخوری می‌‌کنه. نگرانشم.

سعی کردم نگرانی را از او دور سازم:

ـ یه کم که بگذره آروم می‌‌شه...

برخاستم و آشپزخانه رفتم تا شام درست کنم اما هیچی در یخچال نداشتیم. باید خرید می‌‌کردم. به اتاقم رفتم و آماده شدم. چند دقیقه بعد در اتاق را آرام بستم و بیرون آمدم. نگاه حامد سمتم کشیده شد. متعجبانه پرسید:

ـ جایی می‌‌ری؟

سری تکان دادم و گفتم:

ـ دارم می‌‌رم خرید کنم. هیچی تو خونه نداریم.

ـ منم باهات میام.

از خداخواسته قبول کردم همراهی‌‌ام کند. توی فروشگاه چرخی برداشتیم و شروع به برداشتن خوراکی و مواد غذایی و هر چیزی کردیم. همان‌‌طور که در فروشگاه گشت می‌‌زدیم، موقعیت را مناسب دیدم و گفتم:

ـ راستی! ممنونم بچه‌‌ها رو پیدا کردی.

دو بسته ماکارونی برداشت و توی چرخ انداخت. بی‌‌آن‌‌که نگاهم کند، جواب داد:

ـ تشکر لازم نیست. اشتباه از خودم بود.

یک سس مایونز برداشتم و توی چرخ انداختم و با لبخندی ملیح جواب دادم:

ـ با اینکه تو گم شدن بچه‌‌ها نقش داشتی اما تو پیدا شدنشون نقش بزرگ‌‌تری داشتی!

ایستاد و با لبخندی پرمعنی نگاهم کرد. من هم ایستادم و نگاه گرم و پرمهرم را از او دریغ نکردم. به یکباره خندید و به سوی دیگری نگریست:

ـ ممنونم یه کم شرمندگیم رو کم کردی!

یک ابرویم را بالا بردم و چرخ را دوباره به حرکت درآوردم:

ـ خواهش می‌‌کنم. بهرحال از این کار خوبت باید قدرانی می‌‌شد!

ده دقیقه بعد هر دو پای صندوق بودیم. حامد کارتش را درآورد تا حساب کند که صدای اعتراضم بلند شد:

ـ محاله بذارم حساب کنی!

زود انگشتش را روی بینی گذاشت و به اطراف نگریست:

ـ آروم بابا! چرا داد می‌‌زنی؟

صدایم را پایین آوردم و با لحنی شمرده و مؤدبانه گفتم:

ـ آقا حامد! لطفاً کارتتون رو توی جیبتون بذارید. خرید خونه‌‌ی خودمونه.

چشمانش را تنگ کرد و کنار گوشم گفت:

ـ حرف بیخود نزن. خرید خونه‌‌ی خالمه. منم که همیشه اونجا رو سرتون خرابم.

کارتم را از کیف درآوردم و با ابروانی بالا رفته گفتم:

ـ باور کن خاله‌‌تم راضی به این دست و دلبازیا نیست!

حامد کارتم را با کارتش عقب زد و جلوتر از من ایستاد. با خنده‌‌ای فروخورده از پشت سر گفتم:

ـ الآن کارتت خالی می‌‌شه اشکت درمیاد. کلی خرید کردیم.

کارتش را دست صندوق‌‌دار داد و محترمانه گفت:

ـ بفرمایید خانوم!

زن کارت را گرفت و هزینه را حساب کرد و از فروشگاه بیرون آمدیم. غرزنان گفتم:

ـ اگه می‌‌دونستم قراره هزینه رو حساب کنی این همه مواد غذایی برنمی‌‌داشتم!

ایستاد و کلافه خندید:

ـ چرا این‌‌طوری هستی؟ هر کس دیگه‌‌ای بود از خداش بود یکی دیگه خریداشو حساب کنه.

ـ به اندازه‌‌ی کافی پول برامون خرج کردی. انقدرام پررو نیستیم بابا!

خریدها را تا جلوی درآورد و با نگاهی به ساعت گفت:

ـ من باید برم...

اجازه ندادم و گفتم:

ـ تو فروشگاه دیدم دو تا بسته ماکارونی برداشتی. معلوم بود دوست داری. بیا بریم بالا. می‌‌خوام برات درست ‌کنم.

یک ابرویش را بالا برد و از گوشه‌‌ی چشم نگاهم کرد:

ـ حالا نمی‌‌شد دم رفتن با غذای مورد علاقه‌‌م وسوسه‌‌م نکنی؟

با خنده گفتم:

ـ بجنب وگرنه تا صبح از فکر این غذای خوشمزه که از دست دادی دیونه می‌‌شی.

لبخند زد و پشت سرم با خریدها بالا آمد. خاله سیما خواب بود. پس از تعویض لباس آشپزخانه رفتم و دست به کار شدم. پیازداغ کردم و آب جوش را آماده کردم و ماکارونی‌‌ها را تقسیم کردم. حامد که معلوم بود حوصله‌‌اش توی هال سر رفته بود آشپزخانه آمد و با لبخند گفت:

ـ عاشق بوی غذائم!

اخم ریزی کردم و گفتم:

ـ جداً؟ ولی ماکارونی که بوی خاصی نداره!

خندید و گفت:

ـ حالا نمی‌‌شد ضایع نکنی؟

خنده‌‌ام را فرو خوردم و گفتم:

ـ اوکی! یه بویی بهش می‌‌دم تا ضایع نشی!

از خنده کم مانده بود کف زمین ولو شود و من هم ایستاده بودم و با لبخندی محو تماشایش می‌‌کردم. خنده‌‌هایش که ته کشید ابروانش درهم رفت. با قدم‌‌هایی تند سمت گاز آمد و گفت:

ـ دلم بدجوری داره ضعف می‌‌ره. کی آماده می‌‌شه؟

لب‌‌هایم را بر هم فشردم و جواب دادم:

ـ سعی می‌‌کنم یه ساعت و نیمه درستش کنم. خوبه؟

سرش را فرود آورد و گفت:

ـ آره، خوبه!

به طرف اپن رفت. یک بسته پفک از توی خریدها برداشت و داشت باز می‌‌کرد که بی‌‌هوا پرسیدم:

ـ با پسرعمه‌‌ت چی می‌‌خورید؟

به یکباره سرش را چرخاند و پرسید:

ـ جان؟!

دوباره خنده‌‌ام گرفت و با آرامش توضیح دادم:

ـ مگه با پسر عمه‌‌ت مجردی زندگی نمی‌‌کنید؟ برام سؤاله ناهار شام چی می‌‌خورید.

با چشمانی گشاده نگاهم کرد و جواب داد:

ـ والا ما هم آدمیم! از همین غذاهایی که شما می‌‌خورید، می‌‌خوریم.

از شدت خنده لبم را گزیدم و گفتم:

ـ این چه جوابی بود؟ خب زنی تو خونه‌‌تون نیست. به خاطر این پرسیدم.

جواب نداد و با لبخند به لوستر نگاه کرد. چند قاشق رب به مواد اضافه کردم و گفتم:

ـ زود باش بگو. خیلی کنجکاوم.

حامد سرش را به علامت متوجه شدن تکان داد و گفت:

ـ اوکی!

ابروانش را به نرمی درهم برد و جواب داد:

ـ آشپزی حسین بد نیست! هر چی اون درست کنه می‌‌خوریم صدامونم درنمیاد.

انگشتم را پرقدرت در هوا تکان دادم و گفتم:

ـ کار خوبی می‌‌کنید! معلومه پسرای خوبی هستید و بد غذا نیستید.

ـ اتفاقاً جفتمونم بدغذاییم ولی چاره‌‌ی دیگه‌‌ای نداریم.

دوباره خنده‌‌ام گرفت اما بروز ندادم. زود ماکارونی را آماده کردم و به روی میز آوردم. سالاد شیرازی هم بغلش گذاشتم. خاله سیما را صدا زدم و کمی بعد به ما پیوست. با دیدن میز شام لبخند تحسین‌‌آمیزی بر لب نشاند و گفت:

ـ به به مهسا خانوم چی کار کرده!

حامد هم لب به تعریف گشود. با خجالت گفتم:

ـ شرمنده‌‌م نکنید. اول بخورید ببینید دوست دارید بعد تعریف کنید.

در همان لحظه زنگ در به صدا درآمد. حسین پسر عمه‌‌ی حامد پشت در بود که خاله سیما با دیدنش یاد موضوعی افتاد و گفت:

ـ چقدر خوب شد حسین اومد. حامد بهش بگو بیاد بالا باهامون شام بخوره.

حامد گوشی را برداشت و گفت:

ـ حسین بیا بالا. خاله‌‌م می‌‌خواد ببیندت.

کمی بعد خانه شلوغ شده بود. حسین جلوی در به احوال‌‌پرسی با من و خاله سیما ایستاده بود و خوشحال بود به جمع ما راه یافته. خاله سیما با مهربانی به او نگریست و گفت:

ـ آخرین باری که دیدمت هفت سالت بود. چقدر بزرگ شدی!

حسین خجالت کشید و با خنده دستی بر پشت سرش کشید:

ـ ای بابا! عمرمون رفت.

حامد با خنده پشتش زد و او را سر میز آورد. من کنار خاله سیما نشسته بودم و دوست داشتم شامم به مزاجشان خوش آید. لبخند کمرنگی بر لب نشاندم و متواضعانه گفتم:

ـ حسین آقا ببخشید. غذامون خیلی ساده‌‌ست.

حسین ابروانش را بالا برد و گفت:

ـ خیلی‌‌ام عالی! من عاشق غذاهای ساده‌‌ام!

حامد با لبخند سری تکان داد و خاله سیما در حال قرار دادن نمکدان روی میز گفت:

ـ شاممون دستپخت مهسا جانه.

حسین با سری زیر گرفته جواب داد:

ـ به به! زنده باشن.

کمی بعد خانه در سکوت فرو رفته بود و همه مشغول غذا خوردن بودیم که خاله سیما سکوت را شکست و گفت:

ـ حسین آقا من خیلی وقته می‌‌خوام ازت تشکر کنم. حامد برام تعریف کرده اون مدت که مریض بود مثل پروانه دورش می‌‌گشتی.

حسین با اخم به نقطه‌‌ای نامعلوم نگریست:

ـ نمی‌‌دونم چرا یاد زنایی افتادم که وقتی شوهرشون مریض می‌‌شه مثل پروانه دورش می‌‌گردن!

من و خاله سیما با صدای بلند خندیدیم و حامد با اخمی کمرنگ گفت:

ـ زیادم عین پروانه دورم نمی‌‌گشت. هر روز دوستاش می‌‌اومدن خونه‌‌ش و من با اون وضعم ازشون پذیرایی می‌‌کردم.

حسین هوشیارانه به من و خاله سیما نگاه کرد و پرسید:

ـ حرفاشو که باور نکردید؟

من و خاله سیما به نشانه منفی سر تکان دادیم و لبخند رضایت بر لب حسین نقش بست. خاله سیما با لحنی قدران گفت:

ـ ممنونم حسین جان مواظب پسر خواهرم بودی. خدا ازت راضی باشه.

حسین لبخند زد و با فروتنی گفت:

ـ یه دونه پسردایی بیشتر که نداریم. جونمونم به خاطرش می‌‌دیم.

خاله سیما با لبخندی محو به آن‌‌دو نگریست و گفت:

ـ خدا حفظتون کنه. دوست دارم همیشه مثل دو تا برادر ببینمتون.

حامد و حسین نگاهی به هم انداختند و به او اطمینان دادند همان‌‌طور می‌‌مانند. پس از اینکه همه شام خوردیم و روی مبل‌‌ها ولو شدیم، خاله سیما با اخمی ظریف پرسید:

ـ شما دو تا پسر کی می‌‌خواین زن بگیرین؟ موهای سفید دارم رو سرتون می‌‌بینم.

حسین سرش را کمی کج کرد و با خنده‌‌ای کوتاه‌‌ گفت:

ـ سیما خانم نگین تو رو خدا! ما بیست و هفت سال بیشتر نداریم. اولِ جوونیمونه.

حامد به مبل تکیه داد. پا روی پا انداخت و با لحنی راحت گفت:

ـ حسین خودش کسی رو دوست داره...

حسین ضربه‌‌ای به بازوی حامد زد و با نگاهی به دور و بر گفت:

ـ سایلنت بابا! کی هست که خودم خبر ندارم؟

من و خاله سیما نگاهی خندان رد و بدل کردیم و خاله سیما با لحنی معنی‌‌دار پرسید:

ـ کی هست حسین آقا؟

حسین با دستپاچگی خندید و گفت:

ـ کسی نیست سیما خانم! یعنی اصلاً جدی نیست.

خاله سیما زیرکانه پرسید:

ـ حامد چی؟ کسی تو زندگیش هست یا نه؟

حامد با لبخند به خاله سیما ‌‌نگریست:

ـ خاله جلوی چشمای خودم داری آمارمو درمیاری؟

از یک طرف خنده‌‌ام گرفته بود، از طرف دیگر به شدت کنجکاو شنیدن جواب حسین بودم. چقدر از خاله سیما ممنون بودم که حرف دل مرا بر زبان آورده بود اما خیلی مضطرب بودم... حسین دستی به چانه‌‌اش کشید و با چهره‌‌ای متفکرانه گفت:

ـ والا چی بگم! بهتر نیست از خودش بپرسید؟

خاله سیما گفت:

ـ من چند دفعه ازش پرسیدم. هیچی بهم نمی‌‌گه ولی مطمئنم از پسر عمه‌‌اش چیزی رو پنهان نمی‌‌کنه.

نگاه حسین از صورت خاله سیما به روی حامد آمد که با نگاهش از او می‌‌خواست هیچ نگوید. شانه‌‌هایش را بالا انداخت و جواب داد:

ـ خیلی دوست دارم بگم اما اجازه ندارم.

یک لحظه‌‌‌‌ نگاه من و حامد به هم گره خورد!... با نگاه پرتمنایم از او پرسیدم: «منم یا دختر دیگه‌‌ای؟...» انگار فکرم را خواند که زود چایش را سر کشید و با کلافگی برخاست.

ـ مهسا خانم دستتون درد نکنه. شام خوشمزه‌‌ای بود.

حسین هم بلافاصله برخاست و رو به من گفت:

ـ دستپختتون حرف نداره مهسا خانم. با آرزوی غذاهای بیشتر.

با خنده تشکر کردم و همراه خاله سیما بدرقه‌‌اشان کردیم. بعد از رفتنشان خاله سیما نگاهی به من انداخت و پرسید:

ـ به نظرت حامد کسی رو دوست داره؟

مردد جواب دادم:

ـ نمی‌‌دونم!...

و یاد حرف او افتادم که در فست‌‌فودی به من گفته بود زود تن به ازدواج نمی‌‌دهد...

فصل 18

صبح زود تنها روانه‌‌ی آموزشگاه شدم. در را با کلید باز کردم و داخل رفتم. همه چیز مرتب و منظم بود. تا یک ساعت دیگر زبان‌‌آموزان و اساتید می‌‌آمدند و آموزشگاه از سکوت درمی‌‌آمد. پشت مانیتور نشستم تا به کارهایم برسم که ناگهان حس کردم کسی داخل آمد. نگاهم از کفش‌‌های مردانه‌‌ای که جلوی در ایستاده بود بالا آمد و خدایا! چه می‌‌دیدم؟... شاپور طلبکار کاظم خان همان مرد که حامد را زیر کتک فرستاد و خودش هم دهانم را گرفته بود توی آموزشگاه بود و من هم تک و تنها با چشمانی گشاده از ترس نگاهش می‌‌کردم و نمی‌‌دانستم چه از جانم می‌‌خواست! زمانی که افرادش هم پایشان را توی آموزشگاه گذاشتند دیگر خودم را تمام‌‌شده دیدم!... شاپور قدم‌‌زنان به طرفم آمد و با لحنی تنفربرانگیز گفت:

ـ خانم منشی! می‌‌تونم بپرسم کی پول ما رو می‌‌دین؟

با ترس از صندلی برخاستم و در را نشانشان دادم:

ـ برید بیرون! من به شما هیچ بدهی ندارم.

پقی زد زیر خنده و رو به زیردستانش گفت:

ـ می‌‌گه من به شما بدهی ندارم! مگه شما نامزد آقا حامد نیستی؟

سعی کردم خودم را نبازم و گفتم:

ـ نه خیر! نامزدش نیستم!

سرش را کمی کج کرد و با چشمان ناپاکش اندامم را برانداز کرد:

ـ اِ ببخشید تو رو خدا! ما تا الآن فکر می‌‌کردیم نامزدشی.

مکثی کرد و با لبخندی وقیحانه گفت:

ـ پس حتماً دوست‌‌دخترشی! مگه نه؟

با لحنی پرنفرت جواب دادم:

ـ دوست دخترشم نیستم! گم شید از اینجا بیرون!

با چشم اشاره کرد و در عرض چند ثانیه کل آموزشگاه را به هم ریختند. به کلاس‌‌ها رفتند و صندلی‌‌ها را شکستند. میز من را برگرداندند و کامپیوتر را زمین انداختند. پرونده‌‌های زبان‌‌آموزان را پاره کردند و پول‌‌ها را بردند. با پاهایی سست وسط آموزشگاه ایستاده بودم و صدا به زور از گلویم بیرون می‌‌آمد:

ـ نکنید! تو رو خدا این کارو نکنید! بدهی شما به من و این آموزشگاه هیچ ربطی نداره!

انگار من یک روح بودم و اصلاً نمی‌‌دیدند! بعد از اینکه کارشان تمام شد، شاپور گفت:

ـ به آقا معلمتون بگو اگه بدهی باباشو نده دفعه‌‌ی دیگه خونه‌‌ی خاله خانومش رو به آتیش می‌‌کشیم!

دیگر شک نداشتم آتش‌‌سوزی کار آن‌‌ها بود! کاش همان لحظه حرف‌‌هایشان را ضبط می‌‌کردم و تحویل پلیس می‌‌دادم اما حیف که آن‌‌ها اولین کاری که کرده بودند دوربین مداربسته را از کار انداخته بودند! نمی‌‌دانم چقدر گذشته بود که صدای قدم‌‌هایی آشنا شنیدم. خاله سیما و حامد و فرناز به آموزشگاه آمده بودند و با دیدن اوضاع آشفته و غیرعادی آموزشگاه نگران شده بودند و مرتب مرا صدا می‌‌زدند. توان جواب دادن نداشتم. شرمنده‌‌ی خاله سیما بودم. آموزشگاه نابود شده بود! حامد یکی یکی درها را باز می‌‌کرد و با صدای بلند و لحنی مضطرب مرا صدا می‌‌زد. بالاخره توی یکی از کلاس‌‌های خالی پیدایم کرد. پشت یک صندلی شکسته نشسته بودم و نگاه مات و خالی‌‌ام به نقطه‌‌ای خیره مانده بود! حتی ذره‌‌ای اشک نمی‌‌ریختم... حامد با قدم‌‌های تند به طرفم آمد و مقابلم زانو زد.

ـ مهسا حالت خوبه؟ چی شده؟ چرا آموزشگاه این شکلی شده؟

حتی نمی‌‌توانستم سرم را بالا برده جواب دهم! بغض بدی به گلویم چنگ انداخته بود. اشک توی چشمانم جمع شده بود و فرو نمی‌‌ریخت تا آرام شوم! کاش حداقل در آن لحظات سخت که آن چهار مرد توی آموزشگاه می‌‌چرخیدند و به همه چیز آسیب می‌‌زدند، کسی کنارم بود تا بار این بی‌‌عدالتی را تنها به دوش نمی‌‌کشیدم! خاله سیما و فرناز با صدای حامد به همان کلاس آمدند و خاله سیما با دیدن حال غیرطبیعی من دوید و برایم یک لیوان آب آورد. انگشترش را درون آب رها کرد و به فرناز داد تا به من بدهد. فرناز آب طلا را به زور نزدیک دهانم برد و ناگهان اشک به روی گونه‌‌هایم سرازیر شد. سرم را روی زانوهای ناتوانم گذاشتم و هق هق کنان گفتم:

ـ یه‌‌دفعه‌‌ای ریختن تو آموزشگاه همه چی رو خراب کردن و هر چی پول داشتیم برداشتن بردن و تهدیدم کردن! من هیچ کاری نتونستم کنم!

خاله سیما کنارم نشست. دستم را فشرد و آرام گفت:

ـ فدای سرت! خدا رو شکر به خودت آسیبی نرسوندن!

حامد با حرکتی تند و عصبی از مقابلم برخاست. می‌‌دانستم چه در ذهن آشفته‌‌اش می‌‌گذشت! پیدا کردن شاپور و یک انتقام جانانه از آن‌‌ها! خاله سیما هم که درست فکر مرا کرده بود به موقع برخاست و مچ دست او را قفل کرد. عمیق و طولانی در چشمانش نگریست و با لحنی جدی و محکم گفت:

ـ به روح خواهرم قسم حامد! اگه بری دیگه خاله‌‌ نداری!

حامد با اینکه خیلی آتشش تند بود و هیچ چیز نمی‌‌توانست مانع رفتنش شود با این حرف خاله مجبور شد بایستد. خاله دست او را رها کرد و حامد نفس تندی کشید و به سقف نگریست. می‌‌دانستم چه حس بدی داشت! آموزشگاه خاله‌‌ سیما که آن همه برایش زحمت کشیده بود تنها به خاطر اشتباهات گذشته‌‌ی پدر او به فنا رفته بود! تمام وجودش شرم و ندامت بود. فرناز کنارم نشست و سرم را در آغوش گرفت. خاله سیما که از همه خونسردتر به نظر می‌‌رسید رو به فرناز گفت:

ـ برو در آموزشگاه رو ببند. به زبان‌‌آموزا و اساتید هم پیامک بده امروز آموزشگاه تعطیله.

رو به حامد با لحنی جدی و بدون هیچ مهر و عاطفه‌‌ای گفت:

ـ همین فردا برمی‌‌گردی ترکیه پیش بابات!

حامد به سوی دیگری نگریست. در شرایطی قرار داشت که حق اعتراض نداشت. می‌‌دانستم خاله سیما چقدر دوستش داشت و حاضر نبود یک لحظه دوری‌‌اش را تحمل کند اما ظاهراً چاره‌‌ی دیگری برایمان نمانده بود. ماندن حامد در ایران مساوی بود با به خطر افتادن جان خودش و بقیه!

تا عصر توی آموزشگاه بودیم و جان می‌‌کندیم آموزشگاه را به شکل سابق برگردانیم. با مستخدم تماس گرفته بودیم تا به کمکمان آید اما مگر کارها تمام می‌‌شد؟... حامد بیچاره کل سالن را سه بار طی کشیده بود و من و فرناز از پا افتاده بودیم تا پرونده‌‌های پاره را جمع کرده به هم بچسپانیم. خاله سیما توی اتاقش نشسته بود و داشت با لیوانی آب مسکن می‌‌خورد و نمی‌‌دانست آموزشگاه را نگه دارد یا منحل کند. آقای سپهری هم تماس گرفته از من پرسیده بود چرا آموزشگاه تعطیل است و من بهانه‌‌ای سر هم کرده تحویلش داده بودم. بالاخره سر شب همگی با خستگی با ماشین خاله سیما به خانه برگشتیم. حامد رفت تا غذا بخرد و من و خاله توی هال روی مبل‌‌ها ولو شدیم. با اینکه وقت شام بود اشتهایی به غذا نداشتیم و توی فکر آموزشگاه نابود شده‌‌امان بودیم. خاله نگاهی به من انداخت و پرسید:

ـ چقدر پول تو صندوق داشتیم؟

به ذهنم فشار آوردم و مبلغ دزدیده شده را گفتم. کم نبود اما خدا رو شکر بیشتر شهریه‌‌ها توی حساب آموزشگاه ریخته شده بود. خاله سیما با یک دست سرش را گرفت و با آشفتگی گفت:

ـ آموزشگاه رو جمع می‌‌کنیم.

ناباورانه پرسیدم:

ـ جمع می‌‌کنیم؟!!

با لحنی آرام و جدی جواب داد:

ـ خسته شدم. پونزده ساله دارم تنهایی آموزشگاه رو می‌‌گردونم. شهریه‌‌ی باقی‌‌مونده‌‌ی زبان‌‌آموزا رو برمی‌‌گردونیم ازشون می‌‌خوایم برن آموزشگاه دیگه‌‌ای ثبت نام کنن.

سعی کردم متقاعدش کنم آموزشگاه را نگه دارد اما با کلافگی جواب داد:

ـ شدنی نیست. هر چی تو آموزشگاه بوده داغون کردن. باید از اول شروع کنیم. من دیگه توانشو ندارم. چیزی به بازنشستگیم نمونده. توام حقوق بازنشستگی پدر خدابیامرزتو داری. می‌‌تونی باهاش زندگیتو بگذرونی. اگر هم می‌‌خوای شاغل باشی کار دیگه‌‌ای برات پیدا می‌‌کنم.

حرفی برای گفتن نداشتم. خاله سیما زنی عاقل بود و تصمیماتش را قبول داشتم. لحظه‌‌ای بعد با صدای او به خود آمدم:

ـ فقط خواهش می‌‌کنم در مورد این موضوع به حامد چیزی نگو. نمی‌‌خوام فکر کنه به خاطر اون و پدرش آموزشگاه رو از دست دادیم.

با حرکت سر به او اطمینان دادم اما می‌‌دانستم این موضوع چیزی نبود که بتوان از حامد پنهان کرد. در همان لحظه زنگ در به صدا درآمد و لحظه‌‌ای بعد حامد به جمعمان پیوست. من و خاله با نگاهی به غذاهای خریداری شده از او تشکر کردیم و با اینکه بی‌‌اشتها بودیم سر میز شام آمدیم. پس از صرف غذا و شستن ظرف‌‌ها این‌‌بار در هال دور هم جمع شدیم. حامد انگار با ما حرف داشت. من و خاله توجهمان را به او دادیم و او شروع به صحبت کرد:

ـ من واقعاً شرمنده‌‌ام اما قصد ندارم از ایران برم. برعکس می‌‌خوام برای همیشه اینجا بمونم و خودم و بابامو از این گرفتاری نجات بدم!

خاله سیما نزدیک بود از این تصمیم حامد پس بیفتد:

ـ چی داری می‌‌گی حامد؟ مگه به همین راحتیه؟ چطوری می‌‌خوای پولشون رو بدی؟

حامد پا روی پا انداخت و با خونسردی جواب داد:

ـ من نمی‌‌خوام پولشون رو بدم. ما اصل پول رو بهشون برگردوندیم. می‌‌خوام اونا رو تحویل پلیس بدم.

خاله سیما نفس تندی کشید و گفت:

ـ حامد خودتم می‌‌دونی ما هیچ مدرکی ازشون نداریم!

حامد سرش را با اطمینان فرود آورد و جواب داد:

ـ پیدا می‌‌کنم!

لحن خاله تند و عصبی شد:

ـ با کی لج کردی؟ هان؟ تا مدرک پیدا کنی یکی این وسط جونشو از دست داده!

حامد رو به خاله سیما با لحنی آرام و شمرده گفت:

ـ چرا متوجه نیستی خاله؟ من با کسی لج نکردم. فقط نمی‌‌خوام مثل بابام یه عمر فراری بشم و با ترس زندگی کنم. همین‌‌جا می‌‌مونم خودمو از این مخمصه‌‌ای که توش افتادیم نجات می‌‌دم.

توی دلم تحسینش کردم اما خاله ‌‌نگران سلامتی‌‌اش بود و از حرفش کوتاه نمی‌‌آمد.

ـ باید برگردی حامد! فهمیدی؟ دیگه با من بحث نکن!

حامد همچنان داشت اصرار می‌‌کرد که ناگهان خاله سیما برای اولین بار به گریه افتاد و با لحنی اندوه‌‌بار گفت:

ـ اگه بخوای اینجا بمونی دیگه خاله‌‌ای به اسم سیما نداری!

حامد چند ثانیه با جاخوردگی به او نگاه کرد. نمی‌‌خواست خاله را برنجاند اما نمی‌‌توانست تن به خواسته‌‌‌‌اش دهد! نگاه از خاله برگرفت و صدایش توی گوشمان انعکاس یافت:

ـ به یه شرط از ایران می‌‌رم!

نگاه امیدوار خاله به طرف حامد کشیده شد و من بدون پلک زدن به او نگاه کردم! حامد در پی مکثی کوتاه با شرم پسرانه‌‌ای که توی صدایش نشسته بود، گفت:

ـ مهسا خانمم با من بیاد!...

نگاه بهت‌‌زده‌‌ی من و خاله سیما تا چند ثانیه روی صورت او ثابت ماند! انگار از جمله‌‌ای که شنیده بودیم اطمینان نداشتیم! خاله سیما بی‌‌درنگ پرسید:

ـ یعنی چی مهسائم با تو بیاد؟!!

حامد رو به خاله سیما با لحنی جدی، قرص و محکم گفت:

ـ یعنی که دارم در حضور شما ازش خواستگاری می‌‌کنم!

قلبم به یکباره فرو ریخت! بالاخره چیزی که دلم می‌‌خواست بشنوم شنیده بودم. نگاه مبهوتم با نگاه گرم و مطمئنش تلاقی کرد. با نگاهش به من می‌‌فهماند: «قبول کن تا برای همیشه کنارت بمونم!» گونه‌‌هایم از خجالت رنگ گرفتند. برخاستم و سمت اتاقم دویدم و در را بستم. صدای سرزنش‌‌آمیز خاله سیما را از بیرون اتاقم ‌‌شنیدم:

ـ این چه وضع خواستگاریه؟!!

حامد جواب داد:

ـ مگه نمی‌‌خواین همین فردا از ایران برم؟ خب وقت برای مقدمه‌‌چینی نداشتم!

خاله سیما متحیرانه گفت:

ـ شاید مهسا نخواد با تو ترکیه بیاد! این چه شرط مسخره‌‌ایه گذاشتی؟

از جواب آرام حامد حرصم گرفت:

ـ می‌‌دونم دلش با منه!...

دقایقی بعد با شنیدن صدای بسته شدن در متوجه شدم حامد رفته. هنوز قلبم از هیجان می‌‌تپید و باورم نمی‌‌شد حامد ازم خواستگاری کرده بود و می‌‌خواست همسرش باشم!... با صدای خاله سیما به خود آمدم:

ـ مهسا جان درو باز می‌‌کنی؟

با شرمی دخترانه در را باز کردم و خاله سیما داخل آمد. کنارم روی تخت نشست. سرم را پایین گرفته بودم و نگاهم را از او می‌‌دزدیدم. خوشحال و هیجان‌‌زده بودم و می‌‌ترسیدم خاله سیما پی به شادی درونم ببرد!... خاله سیما جدی و خسته نگاهم کرد و پرسید:

ـ دوسش داری؟

سکوت کردم. لبخند محوی بر لب نشاند و گفت:

ـ می‌‌دونستم به هم علاقه دارید...

در پی مکثی کوتاه گفت:

ـ می‌‌دونی که اگه پیشنهاد ازدواجش رو قبول کنی باید باهاش بری ترکیه!

با سر تأیید کردم. با نگرانی پرسید:

ـ مشکلی با راه دور نداری؟

سرم را بالا بردم و به آرامی نگاهش کردم:

ـ اجازه بدین در مورد این موضوع فکر کنم.

شانه‌‌ام را فشرد و برخاست. در همان حال گفت:

ـ هر چقدر لازمه فکر کن. آینده‌‌ت به تصمیم الآنت بستگی داره.

بعد از رفتن خاله روی تخت دراز کشیدم و رو به سقف برای خودم خیال‌‌پردازی کردم. هنوز باورم نمی‌‌شد حامد از من خواستگاری کرده بود و دلش می‌‌خواست با من زندگی تشکیل دهد! حامدی که از ازدواج فراری بود!

شروع مطالعه رمان