عیارسنج (نمونه رایگان)

تابوت زمان۱: «در آرواره‌ی حنانه»

اثر "Raiya "Rara

«بسم الله الرحمن الرحیم

و به نستعین، انه خیر ناصر و معین»

نام رمان: تابوت زمان: در آرواره‌ی حنانه

ژانر: علمی-تخیلی، جنایی، عاشقانه، معمایی

نام نویسنده: Raiya

***

خلاصه‌ی رمان:

ایرن نیکداد، یه دختر سی ساله‌ی مستقل، شریف و درست‌کار به ظاهر عادیه؛ اما هیچ چیز اطرافش عادی نیست! نه پدری که ازش دوری می‌کنه و خون خودش رو برای ایرن کثیف می‌دونه، نه همکار پررویی به اسم آقای رأیا شایگان که همیشه روی اعصابش راه می‌ره و نه دختر سراسر زخمی‌ای بی‌نهایت شبیه خودش به نام «حنانه» که یه روز پشت در خونه‌ش پیدا می‌شه و به نظر می‌رسه از رأیا شایگان متنفره... با وجود عجیب بودنشون، ایرن حتی فکرش هم نمی‌کنه حقیقت پشت این مسائل در نهایت اون رو مجبور به انتخاب کنه؛ انتخابی بین کشتن و کشته شدن، متنفر شدن و عاشق موندن!

مقدمه:

_

فاجعه زمانی شروع شد که انسانی با عواطف و خواست‌های انسانی، در خلأ بزرگ شد... این انسان، همه‌ را می‌بلعد!

_

فصل صفر:

«گام‌های یک فاجعه»

"حنانه"

تار و پود وجود کوچک شش ساله‌اش را احساس می‌کنم؛ نفس‌های آرام می‌کشد، خیلی قشنگ و خواستنی به پهلو خوابیده است.

دقایقی پیش مادرش پتوی فیروزه‌ای گرمش را روی شانه‌هایش کشید و رفت.

تصورم بالای سرش می‌ایستد. از بیرون نگاهش می‌کنم و... اگر دستی داشتم، به حتم آن‌قدر مشتش می‌کردم که ناخن‌هایم کف دستم را ببرند.

ایرن، وجود کوچک پاک، بالاخره فهمیده‌ام تمام عذابی که می‌کشم، به خاطر نفسی است که او می‌کشد؛ می‌خواهم رها شوم، نبینم، احساس نکنم، نشنوم، نیاز نداشته باشم، می‌خواهم نباشم... نباش ایرن!

به اشاره‌ام بند است؛ باید به قلبش فرمان ایست دهم؟ آن وقت تمام می‌شود؟ دیگر دردها، رنج‌ها، زجرها، گریه‌ها، نفس‌ها در سرم نمی‌چرخند؟

واقعاً ایرن... نه، من و ایرن، باید بمیریم؟

دست فرضی‌ام بالا می‌آید. روی موهای موج‌دار و مجعدش می‌نشیند. به مغزش فرمان درک می‌دهم. می‌دانم نوازش شدن را دوست دارد؛ همان‌گونه که خودم دارم.

حس می‌کند، بیدار می‌شود. چندبار پلک می‌زند و سپس تصویرم را پیش چشم‌های خمارش واضح می‌کنم. یک چشمش را با دست مشت شده‌اش می‌مالد. سر جایش نیم‌خیز می‌شود.

- هوم؟ تویی حنا؟

کودکانه صورتش درهم می‌رود و با دلگیری، زانوهایش را بغل می‌کند. درون لپ‌هایش باد می‌اندازد و آهسته، زمزمه می‌کند:

- فکر کردم شاید بابایی بالاخره اومده که نازم کنه!

قلبش درد گرفته، مچاله شدن و حسرتی که از بی‌محبتی پدرش دارد را لمس می‌کنم. ای کاش می‌توانستم بگویم...

شاید زیادی صادقانه می‌پرسم:

- می‌تونم بکشمت، ایرن؟

چشم‌هایش درشت می‌شوند اما عقب نمی‌کشد. ذره‌ای نمی‌ترسد. فکر می‌کند نمی‌دانم و شبیه بزرگ‌تری دانا و معلمی مهربان، دستش را تکان می‌دهد.

- فکر کنم مرگ درد داره حنا! از این کارها نکن.

ایرن را نکشم؟! با تمام عذابی که می‌کشم، خودم هم دوست ندارم ایرن را بکشم. یک جورهایی، قلبم را می‌فشارد ولی اگر ایرن نمیرد... دوست دارم دست هیچ‌کس به او نرسد!

من از تمام دنیا محرومم، نمی‌توانم تنها ایرن را برای خودم داشته باشم؟ من هم دلم احساس تعلق می‌خواهد، احساس مالکیت... ایرن برای خودش نیست، برای من است.

- ایرن، تو فقط مال منی!

سر کج می‌کند. درون لپ‌هایش باد می‌افتد. گیج و منگ پلک می‌زند. متوجه نمی‌شود اما حتی پیش از حرف زدنش، می‌فهمم که ذهنش سمت درستی می‌رود.

- مال؟! من مال توئم؟ مثل نونو که مال منه؟

سری به نشانه‌ی تأیید تکان می‌دهم. نونو، نام عروسک محبوبش است که به پیروی از نی‌نی، برادر کوچکش که هنوز نامش را صدا نمی‌زند و به نی‌نی او را می‌شناسد، اسمش را نونو گذاشته است.

- دقیقا، تو اون‌جوری مال منی! دنیای کوچولوی من...

هنوز کامل درک نکرده است. بانمک، چهره‌ی متفکرانه‌ای می‌گیرد و انگشت کوچکش را روی لب‌هایش می‌گذارد.

مشتاقانه می‌پرسد:

- من نونو رو دوست دارم، این یعنی حنا هم من رو دوست داره؟

- البته... حنا تو رو خیلی دوست داره.

ایرن با ذوق در آغوشم می‌پرد. کنترلش می‌کنم و به زبان نمی‌آورم به اندازه‌ای دوستش دارم که با وجود پیدا کردن راه نجاتم، برای کشتنش مردد هستم!

ایرن به خنده در آغوشم تکان می‌خورد و با صورت درخشانی می‌گوید:

- ایرن هم حنا رو خیلی خیلی خیلی دوست داره!

پا به پایش می‌خندم. می‌خواهم خوش‌حال باشم، خودم را آزاد کنم، هر چه نباشد، در بدترین حالت هم دست کم ایرن را دارم، برای خودم، مال خودم اما هنوز...

دست خودم نیست؛ حتی در همان حالت، وقتی دارم پشتش را برای آرام کردن هیجان کودکانه‌اش نوازش می‌کنم، با دیدن خونی که ریخته می‌شود، جیغی که کشیده می‌شود، اشکی که می‌ریزد، حقی که پایمال می‌گردد و... میل کشتن ایرن رهایم نمی‌کند!

باید چه جوری خودم را آرام کنم، ایرن؟ چه‌جوری بکشمت، ایرن؟ برای کشتنت، وجودم بی‌تاب است. گناهت چیست، ایرن؟ نه! گناه من چیست؟

ای کاش انقدر دوست‌داشتنی نبودی که... دستم برای کشتنت بلرزد؛ ای کاش بدون دخالت من می‌مردی، ایرن!

***

دوازده‌سال بعد

نام کاملش یارا شایگان است؛ یارا به معنای نیرومندی، هر چند بدن ضعیفی دارد. این نام، بیشتر شبیه آرزوی امیدوارانه‌ی پدر و مادرش برای او است، کودکی که زمان به دنیا آمدنش، بیم مردنش می‌رفت اما اکنون، با وجود بدن ضعیف اما بیست و چهار ساله، عصبی با پایش روی زمین ضرب گرفته است و پشت سر هم یک شماره را می‌گیرد؛ شماره‌ی شخصی ناآشنا اما مهم...

ثانیه‌های آخر، تماس وصل می‌شود. مرد میانسالی، خشک جواب می‌دهد:

- بله؟

دودلی به جان یارا می‌افتد. دلش می‌خواهد خودش را بزند که چرا صدای آن شخص را به یاد نمی‌آورد. دلش مانند سیر و سرکه می‌جوشد، می‌قلد و معده‌اش درد می‌گیرد. صورتش با درماندگی درهم می‌رود. همه‌ی وجودش آژیر نحس می‌کشند.

در نهایت، به سختی لب می‌زند:

- آقای امین‌فرد؟

مکث طولانی شخص پشت خط، پای یارا سنگین می‌افتد. توانی ندارد. به سمت آشپزخانه قدم تند می‌کند تا مسکنی برای معده درد و سوزش چشم‌های سرخ، شبیه کاسه‌ی خونش بیابد.

قلبش انگار یکی در میان می‌زند. تنش بدنش، ضعیف‌ترش هم می‌کند‌. باید زودتر پیش برود؛ خیلی زود..‌. برای نجات دادن ایرن، دختر مورد علاقه‌اش که پس از سال‌ها، دوباره پیدایش کرده، جای درنگی نیست.

با این حال، صدای پشت خطی که در می‌آید، یارا سر جا خشکش می‌زند‌.

- نه من امین‌فردم، نه می‌دونم تو کی هستی، ولی اگه بابت دخترکی که می‌دونی، تماس گرفتی... به نظرم فقط فرار کن، حتی فکرش هم نکن امین‌فرد زنده‌ت می‌ذاره!

فرار کند؟ از که؟ از امین‌فرد؟ تنها کسی که می‌تواند ایرنش را نجات دهد؟ سرخ می‌شود‌. عصبانی می‌شود. دستی در موهایش فرو می‌برد و نسبتا بلند می‌گوید:

- ولی من باید با ایشون حرف بزنم، جون اون دختر، جون ایرن در خطره! و این خطر به همه می‌رسه. واقعا فکر کرده «حنانه» به کسی رحم می‌کنه؟ انسانی که توی خلأ بزرگ شده، خواه ناخواه همه رو می‌بلعه!

بوق قطع تماس که بلند می‌شود، آه از نهاد یارا برمی‌خیزد‌. با درماندگی به دیوار آشپزخانه تکیه می‌دهد. صورت خندان و کوچک ایرن جلوی چشم‌هایش می‌آید. دلش هوای در آغوش کشیدن دخترک را کرده. حتی فرصت نداشته خودش را واقعا به او معرفی کند.

این‌گونه نمی‌شود، زیر سنگ هم که شده، باید امین‌فرد را پیدا کند، تا عالمی به فنا نرفته است. از پیش تصمیم گرفته بود با رأیا حرف بزند، به کمک او نیاز دارد.

مسکن‌های مدنظرش را برمی‌دارد، بالا می‌اندازد و از آشپزخانه خارج می‌شود. هنوز یک قدم بیشتر از آشپزخانه خارج نشده که دستی محکم از پشت، گردنش را می‌گیرد و تا به خودش بیاید، سرش به لبه‌ی راه‌پله‌ی کنار آشپزخانه کوبیده شده است.

با وجود ضعفی که دارد، سعی می‌کند از پشت آن دست را از خودش دور کند اما مدام کوبیده شدن سرش به پله‌ها، مانعش می‌شود. گویی مرد است، کینه توزانه، در حال کوبیدن سر یارا به پله‌ها، می‌گوید:

- لعنت بهت رأیا! می‌فهمی دردش رو؟ از دیدن صورتت بی‌زارم! از دهن و فکی که بی‌جا تکون دادی، از کثافت وجودت که تونستی سر بی‌گناه رو بالای دار بفرستی! داغت رو به دل خونواده‌ت می‌ذارم که تو حسرت داداشم رو به دلمون گذاشتی؛ مرتیکه‌ی بی‌شرف!

مرد بی‌امان ادامه می‌دهد. یارا توان مقابله ندارد. پیشانی‌اش می‌شکند، موهای قهوه‌ای روشنش با خون پیشانی، شسته می‌شود. استخوان ابرویش دو نیم شده و با فرو رفتن در چشم‌هایش، حدقه و تخم چشم یارا را از هم می‌شکافد. بینی‌اش در اثر ضربات متعدد به قدری خرد می‌شود که به شکل تکه گوشت چرخ‌کرده‌ای در صورتش در می‌آید. استخوان فکش چنان می‌شکند که ساختار صورتش برهم می‌ریزد و حتی صدای ناله‌اش، شبیه صدای بی‌رمق حیوانی در حال جان دادن می‌شود.

در همین حال، یارا با تمام دردش، به این فکر می‌کند او که رأیا نیست؛ رأیا، برادر دوقلویش، کارآموز وکالت است. چه کار کرده که این مرد، انقدر از او نفرت دارد؟ یارا به جای رأیا می‌میرد؟ دنیا دور سر یارا می‌چرخد. حتی نوبت به امین‌فرد هم برای کشتنش نرسید‌. وقتی تا روبه‌روی گلدان کنار راه‌پله کشیده می‌شود، می‌فهمد آخرش هست.

هنوز هم، اگر صورت دیگر بی‌چهره‌اش حالتی می‌داشت، شاید لبخند و تلخندی توأمان می‌بود؛ دست کم، به جای برادرش می‌میرد و حداقل رأیا چنین دردی نمی‌کشد، فقط ای کاش زودتر از ایرن، برای رأیا می‌گفت‌. قول داده بود امشب بگوید و گویا، برادر بدقولی می‌شد!

حسرت و بیش از آن نگرانی دارد، حسرت ایرن به دلش می‌ماند و نگرانی آنچه به سرش خواهد آمد. شاید اگر زودتر به برادرش گفته بود، وقتی نبود هم برادرش می‌توانست به ایرن کمک کند، رأیا در این مسائل همه فن حریف بود! با این حال دیر شده است...

قلبش تنگ می‌گذارد، کاش حداقل یک بار، فقط یک بار دیگر ایرن را می‌دید؛ دخترکی که سال‌ها پیش به اسم ماه‌نوش شناخته بود، عاشقش شده بود، گمش کرده بود و تازه به نام ایرن پیدایش کرده بود.

به هر حال، وقتی با ضربه‌ی آخر، صورتش در انبوهی از تکه‌های گلدان فرو می‌رود، تمام می‌شود، با تمام دردش تمام می‌شود و حسرت و نگرانی‌اش را با خودش به گور می‌برد.

غافل از این که مرگش، آغاز فروپاشی واقعی «حنانه» است!

***

دوازده‌سال دیگر بعد

"حنانه"

- می‌خوام بکشمت!

بارهای زیادی در این مورد با ایرن حرف زدم، پرسیدم، خبر دادم، اذیتش کردم اما آخرین باری که به زبانش آوردم، شب تولد شانزده سالگی‌اش بود؛ شبی که می‌خواستم رها شوم، می‌خواستم رهایش کنم اما...

با وجود این که دیگر کودکی نبود که متوجه‌ی معنای دقیق حرفم نشود، واقعاً واکنش خاصی نشان نداد. برای اولین بار در تحلیل فرآیند ذهنی‌اش به مشکل برخوردم. شاید احمقانه اما فقط خندید؛ کوتاه، بی‌صدا، عمیق!

مطمئن نیستم اما گاهی فکر می‌کنم شاید همان یک بار، چرخ رابطه‌یمان برعکس چرخید. نه من او را، که او من را خواند و من... هنوز هم او را نکشته‌ام و به جایش نفس‌های آرامش را می‌شمارم‌‌. نفس‌هایی که امشب، میان خوابش، رند می‌شوند!

اکنون، دوباره روی صورتش خم می‌شوم. تصور دستم را میان موهای کوتاه مجعدش می‌فرستم، با لذت نوازشش می‌کنم و پس از سال‌ها، دوباره کنار گوشش زمزمه می‌کنم:

- می‌خوام بکشمت! چون قشنگ نفس می‌کشی، انقدر قشنگ که قلبم به جای تو از هم می‌پاشه...

نیشخندی می‌زنم. در این دوازده سال از مرگ یارا، کم فکر نکرده‌ام. من به نتیجه رسیده‌ام. اگر توانایی کشتن ایرن را ندارم، باید قشنگی نفس‌هایش را بگیرم. این عذاب را باید تلافی کنم.

سرم را روی پیشانی‌اش می‌گذارم. لبخند می‌زنم.

- ببخشید، ایرن! من فروپاشیده‌م... پس به خاطر خودت، به خاطر نکشتنت... قشنگی نفس‌هات رو ازت می‌گیرم؛ اون موقع هست که قشنگ‌تر می‌شن! اون موقع هست که آروم‌ می‌گیرم... اون موقع هست که خواستنی‌تر می‌شی!

و اجازه می‌دهم حتی در خواب هم، صدایم را درک کند.

- من دیوونه شدم، ایرن!

***

فصل اول:

"ریزش حدود"

«بیا شروع کنیم؛ دیگه نمی‎خوام تنها یک من درونی باشم!»

"ایرن نیکداد"

با احساس دستی که با احتیاط میان موهایم جولان می‌دهد، خواه ناخواه گوشه‌های لب‌هایم به نحو نامحسوسی کشیده می‌شوند. کابوسی که میان خواب و بیداری گریبانم را گرفته بود، رهایم می‌کند؛ بی‌خیالِ حرف‌های عجیبِ درون خواب مبهمی که می‌دیدم، حواسم جمع دست مردانه و حس لطیف نوازش پدرانه‌اش می‌شود.

دلم می‌خواهد آزادانه برگردم و دست‌هایم را شبیه بچه‌ها دور گردن بابا حلقه کنم؛ گرچه شاید برای سنم دور از رسم ادب باشد! دلم می‌خواهد شبیه یک دختربچه، برایش ناز کنم؛ هر چند به خوبی آگاهم سهم من از بابا محدود است، نباید ناشکر باشم!

دست بابا که میان موهایم می‌ایستد، استرس می‌گیرم! قلبم کمی بازی درمی‌آورد! به عادت نفس‌هایم را به ثانیه می‌شمارم و چنان بی‌نقص به صورت منظم تنظیم می‌کنم که بابا نفهمد بیدار شده‌ام. همیشه یک دست کوتاه در موهایم می‌کشد

شروع مطالعه رمان