به نام خدای ماه
رمان «ماهنشان»
نویسنده: بهاره غفرانی
«هزار مرتبه از ریشه، ریشهکن شدهام
اگر که خم نشدم، چون تو استخوان منی»
(فاطمه اتحاد)
مقدمه: تمامی اسامی و اشخاص در این رمان، ساختهی ذهن هستند و وجود خارجی ندارند!
فصل یک
همیشه فکر میکردم چیزی در زندگیام کم دارم؛ در قلبم، در مغزم، در لحظهبهلحظهی حیاتم. یک حس بود؛ حسی که اگر میداشتم، موفقتر بودم، شادتر بودم، زیباتر بودم. میدانی، اوایل فکر میکردم زیبایی با عملهای جراحی، بوتاکس و هزار کوفت و زهرمار دیگر به دست میآید؛ اما این کارها زیاد روی حس درونی کسی که خودش را زشت میپندارد، تأثیرگذار نیست.
حسی که من نداشتم، در ابتدا بود. وجود داشت! درست وسط قلب و مغزم بود؛ اما ذرهذره از بین رفت. تو چه میدانی من چه روزهایی را گذراندم! روزهای بدون تو، من نبودم... پوچ بودم و خالی؛ تو نجاتم دادی! تو مرا، ماهنشان خواندی و شدی خورشیدی که از نورش، به من هم بخشید.
میگویند نجاتدهنده در آینه است؛ گاهی اما اینطور نیست. آن حسی که من نداشتم، باعث شد که منجی خودم نباشم. آینه؟ از آینه فراری بودم. تو شدی منجی من. ستارهی چشمان تو بود که امید شبهای تارم شد. چشمان زلال تو بود که آینهی روحم شد. تنها در میشی نگاه تو بود که خود را زیبا میدیدم. تو چه میدانی که چه نعمتی هستی! تو چه میدانی که خدا چقدر دوستم داشت که تو را به من بخشید! به تنت که روحت را در آغوش کشیده، غبطه میخورم. خوشا به حالش که تو را آنقدر تنگ در بر دارد!
ـ برفا! خودکار اضافه داری بدی؟ مال من تموم شده.
ابرا جلو آمد و من سریع دفترم را بستم. به خودکار در دستم نگاه کرد و خواست آن را بقاپد.
ـ وای چه خوشگله!
خودکاری که عاشقانه دوستش داشتم، فقط مال خودم بود. آن را پشتم پنهان کردم.
ـ این نه! صبر کن یکی دیگه بدم.
ابرا با آن چشمان معصوم و درشتش، همان چشمانی که مادرم میگفت خیلی زیباست، به من نگاه کرد. به تو نگفتم مادرم چه گفت؟ داشت آشپزی میکرد. همان غذایی را درست میکرد که پدرم دوست داشت. درحالیکه داشت گردوها را برای فسنجان خرد میکرد، نگاهی به چشمانم انداخت و لبخند زد.
ـ قربون چشمهات برم مادر! چقدر خوشگل نگاهم میکنی!
تا خواستم کیف کنم، اضافه کرد:
ـ چشمهای ابرا رو دیدی؟ دیدی مردمکش چقدر بزرگه؟! همهی عنبیهش رو مردمکش گرفته. خیلی قشنگه!
کنجکاو شدم و جلوتر رفتم. تکهای گردو داخل دهانم گذاشتم و گفتم:
ـ واسه من چطوریه؟
لبخندش کمرنگتر شد و نگاهش را به چشمانم دوخت.
ـ چشمای تو هم خیلی خوشگله؛ اما اگه مردمکهات بزرگتر بودن، خیلی قشنگتر میشد!
میدانی این یعنی چه؟ یعنی که چشمان من هرچقدر هم زیبا باشد، به پای چشمان ابرا نمیرسد. میدانستم مادرم دوستم دارد؛ اما... اما به گمانم در نظر او، هیچوقت در زیبایی به پای ابرا و بارانا نمیرسیدم.
ـ کجایی؟ بجنب دیگه! مدرسهم دیر شد.
سر تکان دادم و خم شدم. از کشوی میزتحریرم، خودکاری درآوردم و به او دادم. لببرچیده نگاهش کرد و گفت:
ـ این چیه؟ از اینها دوست ندارم.
و باز نگاه طماعش را به خودکار در دستم دوخت. اخم کردم و گفتم:
ـ این نمیشه. از دانشگاه برگشتنی، یکی بهترش رو برات میخرم. فعلاً برو تا مدرسهت دیر نشده.
پشت چشمی نازک کرد و با شانههای افتاده از اتاقم خارج شد. همیشه وانمود میکردم مهم نیست؛ اما مهم بود. هر نگاهش، هر لبخندش، هر اخمش. آنقدر دوستش داشتم که میخواستم برایش بمیرم؛ اما چه حیف که او مرا زیاد دوست نداشت. کودک که بود، دوستم داشت؛ خیلی زیاد. کودک که بود، حتی خوراکیهایش را هم به من میداد؛ اما هرچه بزرگتر شد، بیشتر از من فاصله گرفت. شاید به نظرش دمده و به قول خودش، سوبر بودم. تو میدانی که چقدر دلم میخواست مثل او باشم؟ او رها بود! هرچه من نبودم، بود. جسور بود و هرکار میخواست، میکرد. من این نبودم. من هیچ بودم و هیچ.
آهی کشیدم و دفترم را دوباره باز کردم. تمام دفتر پر بود. نوشتن چه فایده داشت وقتی که هیچوقت قرار نبود نوشتههایم به دست صاحبشان برسد؟ دفتر را بستم و خم شدم. میزم درست جلوی پنجرهی اتاقم بود. پردهی آبی را کنار زدم و نگاهی به کوچهی خلوتمان انداختم. اتومبیل همسایهمان داشت از پارکینگ ساختمانشان خارج میشد و دو پسربچه روی صندلی عقب نشسته بودند. با دیدنشان لبخند زدم. دوقلو بودند و زیبا. پوست سبزه و نسبتاً تیرهای داشتند، چشمان درشت سیاه و موهای پرکلاغی. حتم داشتم که وقتی بزرگ شوند، خواهان زیادی پیدا میکنند.
صدای مامان که داشت از توی آشپزخانه میآمد، حواسم را پرت کرد.
ـ برفا! کجایی مادر؟ بیا صبحانهت رو بخور و برو دیگه. دیرت میشه.
دیر؟! نگاهم رفت سمت ساعت صفحهآبی اتاقم. وقتی که کودک بودم و منزلمان جای دیگری بود، اتاقم با بارانا مشترک بود. او همیشه رنگ صورتی را ترجیح میداد. من هم بنفش را دوست داشتم؛ اما چندسالی میشد که تمام وسایلم شده بود آبی؛ آبی کاربنی، آبی آسمانی، آبی پاستلی، آبی نیلی. نمیدانم از کی شروع شد! به خودم که آمدم، دیدم تمام وسایلم آبیرنگ است. شاید از همان روزی شروع شد که بارانا، تنها عضو خانواده که عمیقاً دوستم داشت و درکم میکرد، تنهایم گذاشت. مادرم گفت او را نمیبخشد؛ پدر هم همین حرف را زد؛ من اما او را بخشیدم. او عاشق شده بود. رفت که به عشقش برسد. تو شاهد بودی؛ نه؟ میدانم که بودی. نگاه معصوم و دلربایت را دیدم. دیدم که چطور به بارانا نگاه میکردی؛ اما هیچوقت نفهمیدم که در مورد ازدواج بارانا و آقا رضا چه فکری میکردی. هیچوقت معنای نگاهت را نفهمیدم.
ـ برفا! با توام ها! بیا دیگه. دیرت شد.
حق با مادر بود. از کمدم مانتوی کاربنیرنگ، مقنعه و شلوار جین آبیکمرنگم را برداشتم. کلاسورم را هم از روی میز چنگ زدم و داخل کولهام انداختم. میپرسی دفترم چه شد؟ آرزو میکردم که کاش نیست و نابود میشد! کاش آتش میگرفت و میسوخت؛ اما متأسفانه با کلاسورم داخل کولهام سُر خورد.
نفسی عمیق کشیدم و جلوی آینه رفتم. آماده بودم. از ساعت قبل آرایش کرده بودم و به قول تو، ماه خونین را پشت ابرها برده بودم. کرم مخصوصی داشتم که فقط مادرم میتوانست پیدایش کند. دلم میخواست کرم نزم. دلم میخواست ماه خونینم را به همه نشان بدهم و بگویم: «این من هستم لعنتیها! به جهنم که خوشتان نمیآید. بروید به درک!»؛ اما زهی خیال باطل!
صدای مادرم این بار بلندتر به گوش رسید.
ـ برفا جان، مادر! کری؟
خندهام گرفت و درحالیکه داشتم مقنعهام را روی سرم مرتب میکردم، از اتاق خارج شدم.
ـ اومدم... سلام، صبح بهخیر!
مقنعه را با احتیاط عقب کشیدم تا کرم روی صورتم پاک نشود. مادرم را دیدم که دستبهکمر روبهرویم ایستاده است.
ـ علیک سلام! کجایی یه ساعته دارم صدات میزنم؟ بدو دیگه چایت یخ کرد.
دست خودم نبود؛ اما بیاختیار پوزخند زدم. سریع صورتم را از مادرم پنهان کردم تا پوزخندم را نبیند. محال بود برای من صبحانه آماده کند. تا وقتی مدرسهی ابرا صبحی نبود، از صبحانه هم خبری نبود؛ اما خوشبختانه ابرا مدرسهاش را عوض کرد و مجبور شد صبحها از خواب ناز بیدار شود و به مدرسه برود. من هم میتوانستم با چیزی بهجز چای شیرین روزم را شروع کنم.
تکهای نان کندم و لایش پنیر و گردو گذاشتم.
ـ دستت درد نکنه، مامان! زحمت افتادی.
مامان درحالیکه چایش را مینوشید، روی صندلی چوبی آشپزخانه لم داد و گفت:
ـ نه بابا، چه زحمتی؟ مجبورم واسه اون گیسبریدهی پررو درست کنم تا صدای نحسش درنیاد؛ واسه تو چرا نکنم؟ دختر به این ماهی!
شاید من هم باید گیسبریده میبودم؛ نه؟
ـ مامان جان، درس و دانشگاهت چطوره؟ نمرههات چطوریه؟
آهی کشیدم و نگاهم دوباره سمت ساعت رفت. درس و دانشگاه؟ متنفر بودم. بهزحمت واحدها را پاس میکردم و تنها شب امتحان درس میخواندم. اگر هم به دانشگاه میرفتم، بهخاطر درس نبود. میتوانستم واحدهایم را خودخوان بردارم. اصلاً متنفر بودم از بیرونرفتن. از اینکه شاید مردم به ماه خونینم زل بزنند و مسخرهام کنند. متنفر بودم که همهی آدمها از من زیباتر به نظر میرسیدند. از اینکه همه خوشحال بودند، نفرت داشتم. نه اینکه نخواهم شاد باشند، نه؛ اما من چه؟
ـ خودت که میدونی رشتهم رو دوست ندارم. هوم؟
جرعهای از چایم نوشیدم که مادر گفت:
ـ مادر جان، خب خودت انتخاب کردی. اگه دوست نداری، خب عوض کن رشتهت رو.
این بار پوزخندم واضح بود.
ـ عوض کنم؟! حوصله داری ها، مامان! کی حال داره؟
نمیخواستم دوباره بحث این را باز کنم که چقدر از راهنماییهای اشتباه بابا در انتخاب رشته بهره بردم. جنگ اعصاب، روان سالم میخواست که من نداشتم.
ـ خب میخوای چیکار کنی پس؟
شانه بالا انداختم و لقمهی دیگری داخل دهانم گذاشتم.
ـ چیکار؟ هیچی. همین رو ادامه میدم تا تموم بشه.
ـ آخه...
از جایم بلند شدم و نگذاشتم حرفش را ادامه دهد.
ـ من برم دیگه. بیخیال. فعلاً خداحافظ.
ـ کی برمیگردی؟
ـ ساعت هشت شب.
ـ چقدر دیر! کرمت رو برداشتی؟ پاک میشه ها!
لب روی هم فشردم.
ـ برداشتم؛ نگران نباش! خداحافظ.
ـ به سلامت، مادر!
سریع از واحدمان خارج شدم و خودم را داخل آسانسور انداختم. نگاهم به خودم درون آینهی آسانسور افتاد. چشمانم سرخ شده بود؛ اما محال بود که گریه کنم؛ کرمم پاک میشد. دلم میخواست مادر بهجای نگرانبودن بابت پاکشدن کرم، به فکر این باشد که من خودم باشم. کمکم کند تا کرم را از روی صورتم پاک کنم. به من کمک کند تا آن حس لعنتی را از عمق وجودم بازپس گیرم. آن حس لعنتی؛ اعتمادبهنفس!
مانتو را روی تنم مرتب کردم. کمی خم شدم تا برجستگیهای تنم کمتر به چشم بیایند. شاید تنها چیز زیبایی که داشتم، اندامم بود؛ اما نگاهها، متلکها و مردهای مریض جامعه باعث میشدند که از اندامم هم متنفر باشم. وقتی وارد کوچه شدم، از دیدن خلوتی آن خوشحال شدم. دیگر کسی نبود تا نگاهم کند.
با خیال راحت تا سر کوچه رفتم؛ اما وقتی به خیابان اصلی رسیدم، آدمهای زیادی درحال رفتوآمد بودند.
ـ این هم شانس ماست!
سمت ایستگاه اتوبوس راه افتادم. قلبم داشت تند میزد. نمیدانستم چرا همیشه قلبم موقع راهرفتن در خیابان تند میزند؛ مخصوصاً وقتی تنها بودم. تند راه نمیرفتم. دردم چه بود؟ شاید ترس بود! ترس از اینکه یک نفر حتی بهطور تصادفی نگاهش به من بیفتد. ترس از اینکه زشت، بدقواره، بدلباس و مسخره دیده شوم. ترس از اینکه ماه خونین رخ بنمایاند.
از خانهی ما تا ایستگاه اتوبوس راهی نبود. روی نیمکت نشستم و چند دقیقه بعد اتوبوس آمد. خدا را شکر کردم که نیمی از صندلیها خالی بودند. همان جلو نشستم و خودم را به شیشه چسباندم. از داخل کولهام، آینهی کوچکم را درآوردم و نگاهی به ماه خونین انداختم. سر جایش بود؛ درست پشت ابرها. نفسی راحت کشیدم و گوشیام را درآوردم.
دلم میخواست صدای اعلانهای گوشی کلافهام کند. دلم میخواست دوستان زیادی داشته باشم که به من پیامک بدهند و بپرسند: «کجایی برفا؟ بیا دیگه منتظرتیم»؛ اما من که دوستی نداشتم. تنها بودم؛ مثل همیشه.
آن دخترهای داخل دانشگاه، زیادی زیبا بودند. اگر سمتشان میرفتم برای دوستی و دست رد به سینهام میزدند، چه؟ اصلاً چرا آنها که برخلاف من، سرشار از اعتمادبهنفس بودند، برای دوستی پیشقدم نمیشدند؟ لابد دوستنداشتنی و نچسب بودم؛ نه؟ تو که این فکر را نمیکردی؟ نه، تو خوبترین خوبِ منی!
وارد تلگرام شدم و به عکس پروفایل بارانا نگاه کردم. تغییرش داده بود. روی عکس زدم و آن را بزرگ کردم. چقدر زیبا شده بود خواهرم! کنار آقا رضا، زیباتر هم به نظر میرسید. تو هم در عکس بودی؛ درست پشتسر آنها. بیاختیار به تو خیره شدم. تهریشت صورتت را پوشانده بود. لبخند بر لب داشتی و دستانت را دور گردن آقا رضا و بارانا انداخته بودی. نگاه پر از اعتمادبهنفست خیره به دوربین بود و چشمان میشیات برق میزد. میدانی آن لحظه چه کم داشتی؟! نخند؛ اما من کم بودم. کاش آنجا کنارت بودم!
زیرلب گفتم:
ـ چه بزرگ شده! اسمش چی بود؟
اسمت یادم نمیآمد. اسم زیبایت برایم شده بود علامت سؤال؛ هرچند زیاد ذهنم را درگیر نکرد و سریع از آن گذشتم. دلگیر شدی؛ نه؟ اما دوست داری ناز کنم؛ پس این را هم به حساب نازکردن بگذار.
بیخیال گوشی را داخل کولهام انداختم و وقتی به ایستگاه مترو رسیدم، پیاده شدم. دلم برای بارانا تنگ شده بود. دیدن عکستان بیشتر هواییام کرد تا با او تماس بگیرم.