با دست های لرزانم چراغقوه را روشن کردم و نگاهی به اطراف انداختم. تا جایی که خبر داشتیم کسی خانه نبود. آمارش را درآورده بودم؛ میدانستم مسافرت است و تا چند روز دیگر هم برنمیگردد و فقط امیدوار بودم خدمتکارهای خانه را مرخص کرده باشد و کسی در خانه نباشد ولی خب با این وجود باید احتیاط میکردیم. ممکن بود هر اتفاقی بیفتد.
از استرس دست و پاهایم یخ زده و نفس هایم تند شده بود. مدام حس میکردم الان است یک نفر جلویمان سبز شود و گیر بیفتیم یا انگار در آن تاریکی سایهای میدیدم و وقتی برمیگشتم هیچ کس نبود. دیبا هم مثل من دستپاچه بود و استرس داشت و صدای نفس های بلند شده از ترسمان به خوبی شنیده میشد.
توی تمام اتاق های خانه سرک کشیده بودیم تا بتوانیم دفتر کار او را پیدا کنیم. از بس هم که خانهاش بزرگ بود؛ چندین اتاق داشت و در تمام اتاق ها را باز کرده بودیم.
دیبا دست برد و دستگیرهی آخرین اتاق را پایین کشید. لحظهای چشمانم را بستم و دعا دعا میکردم قفل نباشد. در که باز شد، هر دو نفس آسودهای کشیدیم.
جلوتر داخل رفتم و آرام گفتم: بدو دیبا، نباید بیشتر از این لفتش بدیم.
سریع پشت سرم آمد. نور چراغقوه را در اتاق چرخاندم و روی میز بزرگ گوشهی اتاق متوقف شدم.
- اول بریم اون میز رو بگردیم.
دیبا بیشتر بیشتر از من هول کرده بود. تندتند اطراف را نگاه میکرد و صدایش از استرس میلرزید.
هر دو سمت میز رفتیم. روی میز شلوغ بود و چندین کشو داشت و هر کدام از کشوها پر از کاغذ و پرونده بودند. نگاه مستاصلی به آن شلوغی انداختم. تا از میان این همه کاغذ بخواهیم آن برگه را پیدا کنیم، زمان میبرد. البته امیدوار بودم کسی یک دفعه سر نرسد و طبق حدسمان واقعا آن سفتهها در همین خانه باشد.
آن قدر مضطرب بودم که حس میکردم توانی در تنم نمانده. خودم را به صندلی چرخانش رساندم و نشستم. نفسی کشیدم تا بتوانم کمی به خودم مسلط شوم و رو به دیبا تأکید کردم: هر جا رو گشتی، اون وسیله ها رو دقیقا سر جاش بذار. نباید شک کنه کسی اومده تو اتاقش.
سرش را تکان داد و هر دو شروع به گشتن کردیم. روی میزش که چیز خاصی پیدا نکردیم. یک سری کاغذهایی مربوط به کارخانه بود. کشوی اول را باز کردم و نگاه جستجوگرم را میان برگهها چرخاندم و وقتی که پیدایش نکردم، دوباره به همان شکلی که بود کاغذها را مرتب قرار دادم و بعد هم سراغ کشوی دوم رفتم. آنجا هم نبود.
دیبا هم پروندههای روی میز را میگشت و در همان حال گفت: اگه اینجا نباشه چی؟ نکنه گذاشته باشدش تو گاوصندوق؟
ته دلم خالی شد. اما آن چندتا سفته که نه اسناد مالی بودند و نه ارزش زیادی داشت فقط بابتش مرا تهدید میکرد.
جواب دادم: نه بابا. اون قدرم مهم نیست که اونجا بذاره.
- ولی خودت میدونی که چقدر اونا براش مهمه.
راست میگفت. آن تیکه کاغذ برایش مهم بود که سر آن برایم شرط و شروط مسخرهاش میگذاشت. اما با این وجود باز هم بعید میدانستم که آنها را در گاوصندوق گذاشته باشد.
خدا خدا میکردم زودتر پیدایشان کنیم و از اینجا برویم. اصلا حس خوبی نداشتم.
به گشتنم سرعت دادم. آخرین کشوی میز را باز کردم و دستهای از کاغذها را بیرون کشیدم. همان طور که سعی داشتم نظم آنها به هم نریزد، تندتند میانشان را گشتم و بالاخره دیدمش. سریع گوشهای گذاشتمش و با هیجان گفتم: پیداش کردم دیبا.
دیبا هم دست از کارش کشید و سمتم آمد. او هم نفس آسودهای کشید.
- خداروشکر. اگه جای دیگه گذاشته بودش که دستمون به هیچ جا بند نبودم.
سری به تایید تکان دادم و با عجله گفتم:
- بدو اینا رو جمع کنیم. باید سریع تر بزنیم بیرون.
سریع باهم دست به کار شدیم. همه چیز را جمع کردیم. درست مثل اولش. بدون اینکه هیچ کدام از وسایلش یک سانت هم جابهجا شده باشند.
سفتهها را توی کولهام گذاشتم و از بس هول شده و عجله داشتم که حتی زیپ کوله را هم نبستم.
هر دو از اتاق بیرون زدیم. در را بستم. از راهرویی که اتاق انتهایش قرار داشت گذشتیم تا خود را به پلهها برسانیم. آرام و بیصدا در حال پایین آمدن از پله ها بودیم که ناگهان با روشن شدن لوستر بزرگ و پرنور داخل سالن، سر جایمان خشکمان زد.
دیبا هم بدتر از من رنگش پریده و داشت به مقابلش نگاه میکرد. وای خدای من... از این بدتر نمیشد!
ما فکر میکردیم کسی در خانه نیست و کلی دم در نگهبانی داده بودیم که رفت و آمدها به این خانه را چک کنیم و با اطمینان از اینکه هیچ کس نیست و حتی خدمتکارها هم نیستند، پا به اینجا گذاشته بودیم. پس این مرد جوان با این اخم های درهم و نگاهی خیره به ما، اینجا چه میکرد؟ کی بود این مرد؟
دیبا هم زیرلب با صدایی زار گفت: بدبخت شدیم.
قفل کرده بودم. واقعا قفل شده بودم؛ هم خودم و هم مغزم. باید فکری میکردم. فکری که بتوانیم بی دردسر از اینجا خارج شویم اما واقعا بی دردسر؟ چطوری؟ میشد اصلا؟
هر دو از ترس سر جایمان خشک شده بودیم. پسر با همان اخم های درهم جلو آمد. نگاهی به سرتاپایمان انداخت و یک نگاه به دستمان و کیف هایمان و نگاهش روی کولهی من متوقف شد. لابد فکر میکرد چیزی دزدیده و قایم کردهایم.
بدون اینکه نگاه خیرهاش را از کولهام بگیرد، قدمی برداشت. هر قدمی که جلوتر میآمد، قلب من هم تندتر میکوبید و تمام اتفاقات بدی که ممکن بود بیفتد در سرم میچرخید. حس میکردم جز صدای پاهای پسر و قلب من هیچ صدایی وجود ندارد.
دیبا بود که با تته پته حرف زدنش، سکوت را شکست: ما.. آقا... من... ما دزد نیستیم.
او هم بالاخره لب باز کرد و پوزخندی زد.
- دزد نیستید؟ پس لابد برای مهمونی نصفه شب تشریف اوردین اینجا. حداقل خبر میدادین که براتون تدارک ببینم.
نگاه مشکوک و بدی بینمان چرخاند و پرسید: چی برداشتین؟
- هیچی به خدا.
دیبا بود که جواب داد. من سکوت کرده و داشتم تو ذهنم نقشه میچیدم که بلکه مغزم کمی یاری کند باید چه کنیم. ممکن بود به پلیس زنگ بزند یا اگر آن عوضی میفهمید که برای چه کاری به خانهاش آمدهایم... وای... وضع از چیزی که بود بدتر هم میشد.
- بده من اون کیفهاتونو. چی برداشتین؟
دستش را که جلو آورد، ناخودآگاه قدمی عقب رفتم. دیبا هم بدتر از من، حسابی هول کرده و صدایش از ترس میلرزید: به خدا هیچی برنداشتیم.
- پس واسه چی اومدین اینجا؟
- من... خب... آخه...
بدجوری دستپاچه شده بود و نمیدانست چه بگوید.
او که دستش را داخل جیب شلوارش برد و همان طور که گوشیاش را بیرون میآورد گفت: اوکی. شما که هستید، منم به پلیس زنگ میزنم که بیاد دورهم باشیم.
دیبا قدمی سمتش برداشت تا جلویش را بگیرد. توی ذهنم داشتم راههای فرار احتمالی را بررسی میکردم و زبانم هم قفل کرده بود که حرفی بزنم.
هنوز گوشی در دستش بود و چشمش به صفحهی آن بود که یک لحظه نگاهش به من افتاد.
- مثل اینکه تو اولین بارت نباشه. زیادی بی خیالی.
مات نگاهش کردم. من بی خیال بودم؟ من داشتم از ترس پس میافتادم اما برعکس دیبا به جای اینکه ترسم را نشان دهم، سعی داشتم راه حلی پیدا کنم برای بیرون رفتن از این مخمصه.
سکوتم را که دید پوزخندی زد. دیبا به گریه افتاده بود و من پشیمان از اینکه او را همراه خودم کردهام و این طور به دردسر انداخته بودمش. نباید او را قاتی مشکلاتم میکردم. گرچه که خودش اصرار کرده بود همراهم میآید و تنهایم نمیگذارد.
- آقا تو رو خدا زنگ نزن به پلیس. بذارید خودمون با حرف زدن حلش میکنیم.
با تمسخر به دیبا نگاه انداخت و تکرار کرد: حرف زدن!
این بار من جلو رفتم. نگاهی سمتم انداخت و دیبا هم جلو آمد تا جلوی تماس گرفتنش را بگیرد.
- آقا خواهش میکنم.
این بار من سکوتم را شکستم: بذارید ما بریم. ما هیچی برنداشتیم.
- پس حرف زدنم بلدی.
- ما دزد نیستیم.
دستش را جلو کشید سمت کولهام. فهمیده بود که هر چه باشد پیش من است. تا قبل از آن که به خودم بیایم، کوله را محکم از دستم کشید. هول شده خواستم پسش بگیرم که نگذاشت. زیپ کوله باز بود. دست داخلش برد. قلبم تندتر کوبید.
دیبا کمی آن طرفتر بود و باز هم داشت میگفت رهایمان کند و بگذارد برویم. یک لحظه حواسش پرت دیبا و حرف زدن با او شد و نگاه من به گلدانی که همان نزدیکی بود افتاد. لبم را محکم گزیدم. چارهای نبود. مجبور بودم برای رهاییمان از این مخمصه.
از حواس پرتیاش استفاده کردم، گلدان را برداشتم و بلند کردم. چشمان دیبا از وحشت گرد شد و باعث شد نگاه پسر سمت من بچرخد اما تا به خودش بیاید و بتواند واکنشی نشان دهد، گلدان را توی سرش کوبیدم.
انگار همه چیز یکهو روی دور تند افتاد. ضربه ناگهانی بود و باعث شد تعادلش را از دست بدهد. دستش را به گوشهی پیشانیاش گرفت. کوله را از دستش کشیدم و او بخاطر درد و غافلگیریاش، دیگر نتوانست مقاومت کند.
کولهام کمی کج شد و یک سری وسایل روی زمین ریخت. نگاهی سرسری به آن کردم. چند تا لوازم آرایشی بود که آن قدر مهم نبود به خاطرش تعلل کنم و خودمان را بیش از این به خطر بیندازم. ممکن بود باز هم یکدفعه کس دیگری سر برسد.
دیبا دستش را روی دهانش گذاشته و با وحشت خیره به ما بود.
پسر انگار سرگیجه داشت که دستش را روی سرش گرفته بود و نمیتوانست تعادلش را حفظ کند.
دیبا وحشت زده دست روی دهانش گذاشت و گفت: بدو گیتی.
با دو از خانه بیرون زدیم. دیبا خواست در را پشت سرمان ببندد که با یادآوری آن پسر زخمی گفتم: نبند درو.
آن قدر هول و دستپاچه بود که نپرسید چرا و هر دو از آن کوچه بیرون زدیم. دست های یخ زدهام را در جیب سویشرتم بردم و گوشیام را بیرون کشیدم. نمیخواستم اتفاقی برایش بیفتد که با دست های لرزانم شمارهی اورژانس را گرفتم و همین که پاسخ دادند، تندتند گفتم: یه نفر حالش بد شده، به سرش ضربه خورده. سرش داشت خون میاومد.
زن برعکس من با صدایی خونسرد گفت:
- آروم باشید خانوم و درست توضیح بدین که بتونم اقداماتی که میتونید تا قبل از رسیدن همکارانم انجام بدین رو بهتون توضیح بدم. ضربه در چه حدی بوده و ایشون به هوش هستند یا بیهوش؟
نمیتوانستم آرام باشم و به سوالاتش جواب دهم. قلبم داشت توی دهانم میزد.
بی حواس گفتم: نمیدونم، نمیدونم. فقط زودتر بیاید سراغش.
- آدرس رو...
وسط حرفش پریدم و آدرس را گفتم و تماس را قطع کردم.
همین طور داشتیم پیش میرفتیم و حالا به پارکی رسیده بودیم. گوشی را توی جیبم انداختم. از بس استرس کشیده بودم که حالت تهوع گرفته بودم.
- گیتی؟ خوبی؟ بیا یکم اینجا بشینیم، رنگت بدجوری پریده.
تا دهان باز کردم حرفی بزنم، تمام محتویات معدهام بالا آمد و وادارم کرد سمت سرویس پارک بدوام. همیشه پس از استرس شدید و طولانی این طور حالت تهوع میگرفتم و بالا میآوردم.
آن قدر عق زدم که حس میکردم جانم هم دارد بالا میآید. دیبا هم کنارم ایستاده و از حال و روز من حسابی دستپاچه شده بود.
- گیتی؟ چی شدی تو؟ هیچی نمیشه، نگران نباش.
مشتی آب به صورتم پاشیدم. از سرمای آب
تمام تنم به لرز نشست. با همان صورت خیسم و لرزی که به تنم افتاده بود، نگاه از آینه روبهرویم و چهرهی وحشت زدهام گرفتم و سمتش چرخیدم.
- بدبخت شدیم دیبا. این پسره اگه بلایی سرش بیاد، اگه بمیره من چه خاکی تو سرم بریزم؟
توی خانه که بودیم در ظاهر به خودم مسلط بودم و فقط فکر کرده بودم که بتوانیم فرار کنیم ولی حالا عمق فاجعه را فهمیده بودم و کاری از دستم بر نمیآمد.
تکیهام را به دیوار دادم و او گفت: نمیدونم این پسره از کجا پیداش شد. نکنه پسر اونه؟
با بدخلقی گفتم:
- اون خبر مرگش، پسرش کجا بود؟
او هم مثل من تکیهاش را به دیوار داد. فکرمان کار نمیکرد.
- چه میدونم. مخم نمیکشه. بیا بریم خونه، دیروقته.
- بردنش کدوم بیمارستان؟
فهمید که