به نام خدا
در نزن "رفتهام از خویش" کسی منزل نیست...
نوینسده: فاطمه احمدی
* * *
نگار:
نگاهم میان اسباب و اثاثیه هایم چرخید. فکر اینکه بعد از جمع آوری، جابهجایی و کلی رفت و آمد، حالا باید این ها را به تنهایی میچیدم هم به خستگیام دامن میزد.
خمیازهای کشیدم؛ دیشب باز هم نتوانسته بودم بخوابم و از صبح زود هم مشغول اثاثکشی شده بودم
نفس خستهام را بیرون فرستادم و پالتوام را بیشتر به خودم پیچیدم. شوفاژ هم مثل اینکه مشکل داشت و دمای بیرون از خانه چندان فرقی با داخل خانه نداشت.
دستهای یخ زدهام را در جیب پالتوام فرو بردم و مستأصل نگاه دوبارهای به وسایلم انداختم. وسایل سنگین مثل تخت، کمد و مبلها را کارگرها برایم جابهجا کرده و چیده بودند اما هنوز هم کلی کار مانده بود.
کاش تعارف مهشاد جون برای کمک را رد نمیکردم. دلم هم از گرسنگی ضعف میرفت و هنوز وسایلم داخل کارتن ها بود که چیزی برای خوردن آماده کنم و باید میرفتم از بیرون چیزی میگرفتم.
صدای زنگ گوشیام برخاست و با دست های یخ زدهام تماس را متصل کردم.
- سلام مهشاد جون.
صدای همیشه مهربان و پرانرژیاش در گوشم پیچید. و این زن منبع انرژی بود و آرامش.
- سلام گل دختر. جاگیر شدی؟ همه چی خوبه؟
نگاهم را دور تا دور خانه چرخاندم. هال کوچک و آشپزخانهای کوچکتر و یک اتاق خواب کوچک؛ همه چیز کوچک و به قولی نقلی بود اما برای زندگی یک نفر کفایت میکرد.
- بله. کارگرها اثاث رو آوردند بالا و تازه کارشون تموم شده و رفتند.
- به سلامتی. همش دلم پیش تو بود. میخواستم بیام ولی دوست داشتم به تصمیمت احترام بذارم.
خودم خواسته بودم نه او و نه همسرش برای کمک بیایند؛ میخواستم بالاخره بعد از این چند سال خیالشان از بابت من راحت شود و کمتر بهشان زحمت بدهم.
- دستتون درد نکنه، به اندازهی کافی زحمت دادم بهتون. نمیدونم چه جوری باید اون همه لطف شما و عمو سلیم رو جبران کنم.
میتوانستم آن اخم بامزهاش را پشت گوشی هم تصور کنم و لبخندی روی لبم آمد.
- خُبه خُبه! باز رفت تو فاز تشکر و این حرفا. میدونی که عین دختر نداشتهمون میمونی ، ما هم مثل همهی پدر و مادرا کلی آرزو داریم برات و از حال خوبت خوشحال میشیم.
کمی دیگر حرف زدیم و همین که قطع کردم صدای زنگ واحد بلند شد.
متعجب از جا بلند شدم. کسی را نداشتم که به دیدنم بیاید.
شانهای بالا انداختم و ابتدا از چشمی در به بیرون نگاهی کردم... زنی پنجاه و چند ساله، دختری که به نظر سی و یکی دو ساله میآمد و پسر بچهای چهار پنج ساله.
در را باز کردم و تازه نگاهم به سینی غذای دست زن افتاد.
سلام کوتاهی گفتم و جوابم را دادند.
زن لبخند مهربانی زد و خودش را معرفی کرد.
- عطایی هستم. ما همسایه روبه روییتیم دخترم. دیدم که تازه اومدی و حتما وسایلت رو نچیدی و خستهای، این شد که گفتم غذا بیارم برات.
به نظر آدمهای خوبی میآمدند. بی حوصله لبخندی زدم و سینیای که سمتم گرفته بود را از دستش گرفتم.
- دست شما درد نکنه، زحمت کشیدین.
- نوش جونت.
دختر جوان که شکم برآمدهاش نشان تز بارداریاش میداد هم گفت: منم تا دیدم اومدی، گفتم بیام که باهات آشنا شم. آذر هستم.
اشارهای به پسربچه کرد و ادامه داد: این پسر کوچولو هم برسام، پسرم. البته سهتا خواهر دیگه هم دارم، یه داداش هم دارم که باهم دوقلوایم. حالا با بقیه هم آشنا میشی کم کم.
علاقهی چندانی به آشنایی با افراد غریبه نداشتم و تعداد افراد نزدیک به من شاید به زور به تعداد انگشتان دستم میرسید.
حوصله شنیدن پرحرفی های دختر را نداشتم اما زشت بود اگر رفتار بدی میکردم و محبتشان را بد جواب میدادم.
دختر همچنان داشت حرف میزد: حالا اگه کمکی خواستی ما هستیم، اصلا هم تعارف نکن. اگه چی هم لازم داشتی، حتما بهمون بگو. راستی، از صاحبخونه شنیدیم شوفاژ مشکل داره... شب که بابام بیاد، بهش میگم درستش کنه.
قدردان نگاهش کردم و تشکر دوبارهای کردم و برای آن که بیش از این خشک و بداخلاق به نظر نیایم گفتم: ببخشید تعارفتون نمیکنم داخل، اوضاع خونه یه کم ریخته به هم.
هر دو با تعارفات معمول جوابم را دادند و بالاخره رفتند.
پوف کلافهای کشیدم و با نگاه به ظرف غذای دستم، در را پشت سرم بستم. بوی خوش قورمه سبزی به ضعفم دامن میزد. روی زمین نشستم و با آوردن پتویی و انداختن آن روی شانه هایم شروع به خوردن کردم؛ دستپختش حرف نداشت.
غذا را که تمام کردم و ظرف ها را شستم، این بار با انرژی شروع به چیدن وسایل کردم.
تا شب تقریبا وسایل چیده شده بود. صدای زنگ که بلند شد، به سختی از جا بلند شدم. از خستگی نای راه رفتن هم نداشتم.
در را باز کردم. همان دختری بود که ظهر هم آمده بود به همراه مردی که از سن و سالش نشان میداد پدرش باشد.
سلامم را جواب دادند و آذر توضیح داد: عزیزم، بابام از تو موتورخونه شوفاژ رو درست کرد، حالا یه امتحانش کنیم ببینم مشکلی نداره.
از سر راهشان کنار رفتم و به داخل تعارفشان کردم.
- بله... بفرمایید داخل.
مرد که برعکس دخترش کم حرف به نظر میآمد، بی حرف سمت شوفاژ رفت.
آذر با کنجکاوی نگاهی به اطراف انداخت و گفت: به به... چه خوش سلیقه هم هستی. چه قدرم سریع کارا رو راست و ریست کردی.
علاقهای به تعریف شنیدن هم نداشتم؛ بی آن که بخواهم سرد جوابش را دادم و او سکوت کرد اما سکوتش چندان ادامه دار نشد.
و من مانده بودم این همه انرژی را از کجا میآورد؟!
- راستی... یه کم از خودت بگو. اسمت رو هم حتی نمیدونم.
دلم نمیخواست چیزی از خودم بگویم. اگر یک چیزهایی را میگفتم، پشت بندش مجبور میشدم چیزهایی دیگری هم بگویم پس فقط کوتاه گفتم: اسمم نگاره.
معلوم بود انتظار جواب بیشتری را داشت ولی خوشبختانه بیش از آن کنجکاوی نکرد.
- چه اسم قشنگی.
به زدن لبخندی محو و مصنوعی اکتفا کردم.
چند دقیقهای ماندندد و پس از رفتن پدر و دختر، با حس خوب گرما پس از چند ساعت تحمل سرمای خانه، لباس هایم را عوض کردم، پتو را رویم کشیدم و از خستگی انگار که بی هوش شدم.
و از ذهنم گذشت که بدترین فصل های سال، پاییز و زمستان است با این سرمایش.
با صدای استارت ماشینی که پشت سرهم زده میشد و ماشین هم انگار قصد روشن شدن نداشت چشمانم را باز کردم... ساعت، هفت و نیم را نشان میداد.
دوباره چشمانم را بستم اما باز هم صدای استارت زدن آمد و بعد از آن هم صدای بلند مردانهای که گفت: پاشو بیا هل بده جای اینکه زل بزنی به من.
صدای دخترانهای هم آمد: به من چه. با این ماشین قراضهت.
کمی سکوت شد و دوباره صدای پر حرص دختر به گوشم خورد: زود باش دیگه عارف، دیرم شد.
مردِ عارف نام، جواب داد: اینقدر غر نزن بچه. الان درستش میکنم.
نه! با وجود سروصدای ماشین و این دو نفر خواب بی خواب! خوابم هم که از سرم میپرید، دیگر خوابم نمیبرد.
با حرص پتو را کناری انداختم و از پنجره پایین را نگاه کردم. صدا از حیاط میآمد... پسری که کاپوت را بالا داده و مشغول تعمیر ماشین بود و دختری با مانتو شلوار سرمهای رنگ و مقنعهی مشکی که احتمالاً فرم مدرسهاش بود کنارش ایستاده بود.
پنجره ها آن قدر درب و داغان بودند که بین پنجرههابا وجود بسته بودنش، اما سرما از لای آن نفوذ میکرد و همچنین سروصداها داخل میآمد.
پسر بالاخره سرش را از کاپوت بلند کرد. پشت فرمان رفت و استارت زد و با روشن شدن ماشین، پیاده شد و با حالتی پیروزمندانه گفت: میبینی؟ خوشت اومد چه جوری ردیفش کردم؟
در کاپوت را بست و با غرور گفت: مکانیک کی بودم من؟!
دختر که انگار از بی خیالی های پسر حرصش گرفته بود، مشتی به بازویش زد.
- کشتی منو عارف، زود باش دیگه. امتحان دارم امروز. دیر برسم خانوم سعادتی راهم نمیده.
دختر در بزرگ حیاط را باز کرد و پسر ماشین را از خانه بیرون برد، در خانه را که پشت سرشان بستند، نفس کلافهام را بیرون فرستادم.
کسل از بدخوابیام آبی به دست و صورتم زدم و به آشپزخانه رفتم. قهوه جوش را از کابینت سفید رنگی که کمی هم زنگ زده بود بیرون آوردم.
خانه زیادی کلنگی و قدیمی بود اما برای من و با پسانداز کمی که داشتم بهتر از این گیرم نمیآمد تا اجاره کنم که البته آشنایی عمو سلیم با صاحبخانه باعث شده بود به من که دختری تنها بودم خانهاش را اجاره دهد، کمی صاحبخانه هوایم را داشته باشد و در پیش پرداخت و اجاره تخفیف دهد وگرنه هر کسی راضی نمیشد به یک دختر تنها با آن پول کمش خانه اجاره دهد.
قهوهام که آماده شد فنجانم را برداشته و به اتاقم رفتم.
پشت میزم نشستم. کاغذ و مداد را دستم گرفتم و با بی حوصلگی و خستگی شروع به طرح زدن سفارش جدیدم شدم تا شاید با این کار کمی از این حس و حال بیرون بیایم.
* * *
عارف:
صدای زنگ گوشیام فضا را پر کرد. همان طور که با یک دست فرمان را نگه داشته بودم، با دست دیگرم تماس را وصل کردم.
- چیه حامی؟
- تمرین داریم امروزم؟
- آره. چرا نداشته باشیم؟
- برف رو نمیبینی؟ تو این سرما باید بشینیم تمرین کنیم؟
خندهام گرفت. فقط میخواست از زیر کار دربرود. معلوم نبود باز قرار بود چه کار کند.
- چرت نگو حامی. مدرسه ابتدایی هم تعطیل نشده بعد ما چندتا نره غول تمرینمون رو تعطیل کنیم؟!
جلوی مدرسهی آنا توقف کردم و جواب خداحافظیاش را دادم و دوباره حرکت کردم.
- بی خیال شو جون من. اصلا حسش نیست، کلی کار دارم.
مشکوک میزد.
- آها ببخشید... حواسم نبود امروز تو کارخونه تون جلسه داری آقای مدیرعامل! آخه تو که از منم بیکارتری. آخر هفته اجرا داریما، هنوزم هیچ کدومتونم آماده نیستید. بحث نکن با من. مشکوک میزنیا، باز قراره مخ کدوم دختر بدبختی رو بزنی؟!
- مخ کدومه آخه؟ به من میاد این چیزا؟
- چرت نگو. زود بیای.
نفس کلافهای کشید. هر چه به قول خودش بی خیال بودم، بحث نمایش و تئاتر که وسط میآمد انگار از این رو به آن رو میشدم.
- کار که پیش میاد عینهو برج زهرمار میشی. خیلی خب، الان راه میافتم. اصلا من غلط بکنم دفعهی دیگه با کارگردانی مثل تو کار کنم.
خندهام گرفت. همیشه همین را میگفت و در کار بعدی هم خودش اولین نفر اعلام همکاری میکرد و در انجام کار کمک.
باشهای گفتم و تماس را قطع کردم.
وارد سالن تئاتر که شدم بچهها آمده و دور هم جمع شده بودند.
بلند و پرانرژی سلامی کردم. همگی جوابم را دادند و حامی غر زد: به جون خودم تو یه چیزی میزنی، وگرنه این همه انرژی اونم هفت صبح طبیعی نیست!
زهرماری نثارش کردم و بی توجه به غر زدن هایش روی سن رفتم و پرسیدم: حاضرین شروع کنیم؟
هر هفت نفرمان همدانشگاهی بودیم و همین شناخت و دوستیمان هم باعث شده بود در کار هم، با یک دیگر همکاران خوبی باشیم و فضای بینمان جدای از کار صمیمی و دوستانه باشد.
آمادگیشان را که اعلام کردند، نمایشنامه را دستم گرفتم. روی یکی از صندلی ها نشستم و به قول بچهها در ژست کارگردانیام فرو رفتم و اشاره دادم که شروع کنند.
خودم هم با دقت تمام حرکاتشان، نحوهی دیالوگ گفتن و حس گرفتنشان و تمامی چیزهایی که لازم بود را بررسی کردم.
سکانس اول را که اجرا کردند از جا بلند شده و سمتشان رفتم.
- فعلا کافیه.
نگاهم را با جدیت میانشان چرخاندم. مازیار که خودش نویسندهی این نمایش بود و رومینا نقش های اصلی این نمایش تراژدی و عاشقانه را برعهده داشتند.
- بد نبود کارتون اما خیلی مونده تا عالی شدن. رومینا، حست رو قوی تر کن و همین جوری تندتند دیالوگ ها رو نگو. توام همین طور مازیار.
هر دو با دقت به حرف هایم گوش میدادند که اضافه کردم: پنج دقیقه استراحت کنید بعدش از اول همین سکانس رو اجرا میکنید.
تا ظهر مشغول انجام تمرین بودیم که با دیدن خستگیشان بالاخره دست از سرشان برداشتم.
پس از آن که توصیهی همیشگیام را برای تمرین کردن بیشتر را