تمام تنش از بی حالت بودن بدنش خشک شده بود. سردرد داشت و بخاطر بیهوشیاش هنوز هم گیج و منگ بود و چشمانش سخت باز میشدند. دستانش را آن قدری با طناب محکم بسته بودند که زخم شده بود و سوزش میکرد. پاهایش هم وضعیت بهتری نداشت و طناب دیگری هم دور تنش پیچیده و بسته شده بود به صندلی سنگین و آهنی داخل آن مکانی که نمیدانست کجاست.
آن قدری محکم بسته بودنش که یک میلی متر هم نمیتوانست تکان بخورد و فقط سرش را کمی میتوانست بچرخاند.
هوای داخل هم آنقدر خفه بود و گرم که احساس خفگی و حالت تهوع میکرد.
نمیدانست اینجا کجاست. شبیه به انبار بود ولی تا جایی که میشد سرش را بچرخاند و ببیند، کاملا خالی و بدون هیچ وسیلهای بود.
از وقتی به هوش آمده و خودش را در این مکان ناآشنا دیده بود، آن قدر جیغ و داد کرده بود که دهانش خشک شده و صدایش هم گرفته بود اما بااینوجود باز هم کوتاه نیامد و بلند صدا زد: کی اینجاست؟ منو واسه چی آوردین اینجا؟ شماها کی هستین؟
با حرص تکانی به خودش داد ولی به جای ذرهای حرکت تنش و یا شل شدن طناب، تمام بدنش از فشار طناب درد گرفت.
اشک در چشمانش جمع شد و بلندتر و پرحرص تر از قبل فریاد زد: میگم کی اونجاست؟
در آهنی با صدای بلند و بدی باز شد و مردی که صورتش را پوشانده بود، داخل آمد.
صدای خشن و کلفتش به گوش رسید.
- چی میگی؟ چرا اینقدر داد و بیداد میکنی؟
- شماها کی هستین؟ منو واسه چی گرفتین؟ چی میخواین از من؟
بدون اینکه جواب سوالات پیاپی او را بدهد، جلو آمد. آنقدر نگاهش خشن و پر از تهدید بود که ترس برش داشت اما جسورانه خیرهاش شد. مرد دست در جیبش برد و چاقویی درآورد.
برق چاقو به چشمش نشست و در دلش رعشه انداخت.
با وحشت به چاقو و بعد به مرد و چشمان سیاه و خشنش انداخت و دهان باز کرد حرفی بزند ولی مرد اجازه نداد.
- اگه دوست نداری با این چاقو صورت خوشگلت خط خطی شه، پس ببُر صداتو. فعلا لازمت داریم، نذار زودتر یه جنازه بمونه رو دستمون.
قلبش داشت از سینه بیرون میزد. نفس هایش از وحشت تند شد.
میخواستند او را بکشند؟! اما چرا؟ چه کار کرده بود که خودش هم خبر نداشت؟
بعد هم از روی میزی که پشت به ستون قرار داشت و نمیتوانست آن جا را ببیند، چسب پهن کاغذی را برداشت. صدای کشیده شدن چسب به گوشش رسید و مرد جلوتر آمد. وحشت زده و با قلبی که از ترس محکم میکوبید، به قامت بلند مرد خیره شد. ناخوداگاه سرش را کمی عقب کشید. مرد به واکنش او پوزخندی زد و باز هم مهلت حرف زدن به او نداد و چسب را محکم روی دهانش زد.
بعد قدمی عقب رفت، نگاهی به سر تا پایش انداخت و روی صورت ترسان و چشمان از حدقه بیرون زدهی دختر متوقف شد.
پوزخندی زد و با تمسخر گفت: حالا هر چی دلت میخواد داد بزن.
دختر سعی کرد چیزی بگوید ولی جز اصواتی نامفهوم چیزی به گوش نخورد. داشت از استیصال و درماندگی گریهاش میگرفت.
مرد رو از گرفت و با قدم هایی بلند بیرون رفت و صدای بسته شدن قفل در سکوت خوف آور آنجا، گوش هایش را پر کرد.
مرد که رفت، بالاخره بغضش شکست و اشک هایش روان شد.
این بی خبری داشت دیوانهاش میکرد. اصلا برای چه باید او را اینجا زندانی میکردند؟ او که کاری نکرده بود. یعنی به روزبه خبر داده بودند که زنش این طور گرفتار شده؟ او که سر پروژهاش بود و قرار بود آخر همین هفته برگردد، مطمئن بود وقتی ماجرا را میفهمید زودتر هم برمیگشت و نجاتش میداد.
دلش خانه ی خودشان را میخواست؛ زندگی آرام و معمولیاش با روزبه را.
درست که در آن سه سالی که باهم زندگی میکردند، عاشق و شیفتهی هم نبودند ولی به هر حال همدیگر را دوست داشتند و از زندگیشان راضی بودند.
یک وقت ها خسته میشد از آن روزمرگی های و زندگی معمولیشان اما حالا حسرت آن روزهای تکراریاش را هم میخورد.
اینکه گهگاهی سری به شرکت روزبه بزند، هر روز برود باشگاه، با بچه ها سروکله بزند، هر روز تمریناتش را انجام دهد و برنامه ریزی کند برای مسابقاتش. و از همین حالا برای مسابقات المپیک سه سال بعد هیجان و انگیزه داشته باشد؛ روزبه هم که هر روز شرکت میرفت و گاهی برای انجام پروژه هایش به شهرهای دیگر سفر میکرد.
آهی کشید. دلش خاله لعیای مهربانش را میخواست که بخاطر شباهتش به مادرش، برایش مثل مادرش عزیز بود؛ و گهگاهی میآمد به او سر میزد و کلی باهم از هر دری حرف میزدند.
هق هق گریهاش در گلو خفه شد، آن قدری محکم دهانش را بسته بودند که داشت نفس کم میآورد و از گرما داشت خفه میشد.
چرا او را به اینجا آورده بودند؟ اطلاعی از زمان نداشت و نمیدانست دقیقا چند روز است که اینجاست ولی یادش میآمد دو مرد وارد خانهشان شده و بعد درگیر شده بودند و او هم تا جایی که توانسته بود مقاومت کرده و سد مقاومتش با دستمالی که جلوی صورتش گرفته بودند، شکسته بود.
بعد هم هیچ چیز یادش نمیآمد تا وقتی که در این انبار چشمانش را باز کرده بود. هیچ کس هم سراغش نیامده بود و حتی نمیدانست بخاطر چه اینجاست.
داشت از ترس پس میافتاد؛ اینکه نمیفهمید برای چه دزدیدنش و قرار است با او چه کنند هم بدتر به اضطرابش دامن میزد.
از استرس حالت تهوع گرفته بود و دهانی که بسته شده هم باعث نفس تنگی بیشترش شده بود.
یعنی روزبه میدانست؟ میآمد کمکش؟
خاله لعیایش چه؟ آنها معمولا هر روز باهم در تماس بودند، حالا بعد از این دو یا شاید هم سه روز بی خبری نگرانش شده بود؟
مغزش داشت منفجر میشد. اگر بلایی سرش می آوردند چه؟
درمانده و مستأصل با خودش گفت: خدایا، کمکم کن.
* * *
با خستگی از ایستادن چند ساعته و عمل سنگین، حساس و سختش، گان و کلاه مخصوص اتاق عمل را از تنش درآورد. دست هایش را شست و نگاه از آینه و چهرهی خستهاش گرفت.
- خسته نباشید آقای دکتر.
در جواب پرستار، سری تکان داد و تشکری کرد و در همان حال با دست کشیدن میان موهایش، موهای به هم ریختهاش را مرتب کرد.
خوشبختانه همه چیز خوب پیش رفته و عمل با موفقیت به انجام رسیده بود و همین هم قدری از خستگیاش را درمیکرد. باقی خستگیاش هم با دیدن لِنای زیبا و دوست داشتنیاش در میرفت. حتی فکر کردن به دخترک هم روی لب هایش لبخند مینشاند و حالش را خوب میکرد. چند ساعت که نمیدیدش، دلش برایش پر میزد.
از اتاق عمل بیرون آمد و موفق بودن عمل را به همراهان نگران بیمار اعلام کرد و بعد هم سمت اتاقش راه افتاد.
روپوش سفید رنگش را درآورد و به چوب لباسی آویزان کرد. کتش را تن زد و پس از برداشتن سوئیچش از اتاق بیرون آمد.
سوار ماشینش شد و از بیمارستان بیرون زد. ضبط را روشن کرد و طبق معمول آهنگی سنتی و آرام پخش کرد.
میدانست به خانه که برگردد، مادرش از شب دیر برگشتن مهبد به او گله میکند و میخواهد که نصیحتش کند و با او حرف بزند که خودش زودتر دست به کار شد. صدای آهنگ را کم کرد و شمارهی برادرش را گرفت.
طولی نکشید که جواب داد: سلام.
- سلام. کجایی؟
- سرکارم دیگه. چی شده؟
- دیشب چرا دیر اومدی خونه؟ کجا بودی؟
صدای نفس کلافهی برادرش به گوشش خورد و گفت: باز رفتی تو فاز داداش بزرگتر بودن؟
- جواب منو بده.
- هیچی. تو شرکت کارمون طول کشید. بعدشم یه دورهمی گرفته بود یکی از بچهها.
اخمی کرد و لحنش تند شد: دورهمی؟ مگه نگفتم دیگه پاتو تو اونجور مهمونیا نمیذاری؟
برعکس خودش که تنهایی و جمع های خلوت را ترجیح میداد به شلوغی و مهمانی، او زیاد به مهمانی های دوستانش میرفت.
- اون جور مهمونیا کدومه دیگه؟ با چندتا از بچهها بیرون بودیم، چندتاشون هم با نامزد و دوست دخترشون اومده بودند. منم که شانس ندارم و سینگل به گور میمونم.
خندهاش گرفت و گفت: خیلی خب، غر نزن. امشب زودتر بیا خونه مامان شاکی میشه باز.
تماس قطع شد و صدای آهنگ را بالاتر برد. دقایقی بعد جلوی خانهشان بود. ریموت در را زد و وارد خانه شد.
ماشینش را در حیاط پارک کرد و پیاده شد و با قدمهای همیشه محکمش داخل رفت. مثل اکثر مواقع، پریوش داخل آشپزخانه بود و در حال انجام دادن کارهای خانه.
با شنیدن صدای در، از آشپزخانه بیرون آمد و با همان لبخند مهربان همیشهاش گفت: سلام. خسته نباشید.
- سلام. ممنون.
و مانند همیشه اولین نفر سراغ لنای عزیزتر از جانش را گرفت.
- لنا خوابه؟
- آره. البته یکی دو ساعتی هست خوابوندمش، الاناست که بیدار شه. راستی لعیا خانوم گفتند وقتی اومدین برید پیششون، تو اتاقشون هستند.
سری تکان داد و راهِ سه چهار پلهای که به اتاق ها منتهی میشد را پیش گرفت.
جلوی اتاق مادرش ایستاد و تقهای به در زد و بفرمایید گفتن مادرش را که شنید، داخل رفت و اولین چیزی که توجهش را جلب کرد، چهرهی نگران و درهم رفتهی مادرش بود.
- سلام.
- سلام پسرم. خسته نباشی.
تشکری کرد و کنارش روی تخت نشست.
- چی شده مامان؟
لعیا دوباره گوشیاش را دست گرفت و همان طور که شمارهای میگرفت، جواب داد: نگران سپیدارم. دو روزی میشه که ازش خبر ندارم. از دیروزم گوشیشم خاموشه.
بی خیال شانهای بالا انداخت.
- نگران واسه چی؟ حتما باز درگیر تمرین و مسابقه و این چیزاست دیگه.
سری به طرفین تکان داد.
- آخه اون تلفنهای منو همیشه جواب میداد. اگرم نمیتونست جواب بده، خودش وقتی سرش خلوت میشد بهم زنگ میزد حتما.
کمی به فکر فرو رفت و بعد گفت: شاید برای مسابقهای چیزی جایی رفته که گوشیش آنتن نمیده یا شایدم شارژش تموم شده و نتونسته گوشیش رو شارژ کنه یا... چه میدونم، از این جور چیزا. به شوهرش زنگ زدی؟
مخالفت کرد.
- نه. روزبه چند روزه برای پروژهی کاریش رفته سفر. قراره دو سه روز دیگه برگرده. نمیخوام زنگ بزنم و اونم نگران کنم.
شانهای بالا انداخت. از بس که این دختر سربههوا بود!
- خب پس صبر کنید شاید خودش زنگ زد.
نگران تر از قبل گفت: اگه نزد چی؟ دلم بدجوری شور میزنه مهراب. حس بدی دارم.
برای آن که مادرش را آرام کند و خیالش را راحت، گفت: خیلی خب، تا شب صبر میکنیم. اگه خبری نشد ازش، شب باهم میریم دم خونهاش. خوبه؟
با اینکه اضطرابش کم نشده بود ولی کمی آرام تر شد و سری تکان داد و قبول کرد.
صدای گریهی لنا که به گوششان رسید، مهراب از جا بلند شد و به اتاق لنا رفت.
خم شد و دخترش را از روی تخت کوچک صورتی رنگش بلند کرد و در آغوش گرفت.
- سلام دختر بابا.
دختر تکانی در آغوشش خورد و سرش را روی شانهاش گذاشت.
رو به پریوش که او هم با شنیدن صدای دخترک آنجا آمده بود گفت: من پیششم، شما برو شیرش رو درست کن.
چشمی گفت و رفت. مهراب لبخندی به چهرهی دخترش زد و لپ تپلش را بوسید.
- قربونت برم من.
اشک های روی صورت دخترک را آرام پاک کرد و با عشق پدرانهاش خیره به چهرهی زیبای دخترش شد.
موهای فر خرمایی رنگش، چشمان طوسی رنگی که شبیه چشمان خودش بود و پوستی گندمی. این چهره برای او زیباترین و دوست داشتنیترین چهرهی جهان میآمد.
دستی روی موهای نرم همچون ابریشم او کشید و با همان لبخند زیرلب قربان صدقهاش رفت.
پریوش با شیشهی شیر خشکی که درست کرده آمد. شیشهی شیر را از دستش گرفت و گفت: خودم میدم بهش.
بعد هم بچه به بغل به اتاق خودش رفت. با خستگی روی تختش دراز کشید و لنا را هم کنار خود خواباند.
شیشه شیر را داخل دهانش گذاشت. دست های کوچک لنا بالا آمد و خودش شیشه را دو دستی داخل دهانش برد. با لبخند به شیر خوردن او نگاه میکرد و دلش برایش ضعف میرفت.
خسته بود و خوابش میآمد. امروز هم چند ساعتی در اتاق عمل گذرانده بود و فرصت ناهار خوردن را هم پیدا نکرده بود و گرسنهاش هم بود ولی حس و حال اینکه بلند شود را