بسم الله الرحمن الرحیم
نویسنده: زهرا بیگدلی
پروا:
خسته و ناامید کلید را در قفل در انداختم و باز هم گیر کرد و اعصاب نداشته ام را به هم ریخت. صد بار به دانیال گفته بودم که به جای ول گشتن لااقل یک کار مثبت انجام دهد و یک کلیدساز بیاورد و درد این قفل را درمان کند باز هم پشت گوش می انداخت. با حرص لگدی به در زدم. چشمش کور حالا بیاید و در را باز کند. صدایش از وسط حیاط به گوشم رسید:
ـ پروا شکر خوردم، فردا کلیدساز میارم. در بی گناهه نشکونش.
از لودگی اش خنده ام گرفت ولی از حرص دلم کم نشد.
ـ باز کن تا لگد بعدی تو صورتت نیومده.
صدایش نزدیک شد و فهمیدم دهانش را به شکاف در چسبانده.
ـ باز می کنم ولی جون خان جان قسم بخور عصبانی نیستی!
بیست و سه سال سن داشت و هنوز سر عقل نیامده بود.
ـ باز کن دانیال کم چرت بگو. دارم از خستگی می افتم.
فهمید که روی پا بند نیستم و لودگی را کنار گذاشت و در را باز کرد. نیشش باز بود و پر اخم چشم غره رفتم.
ـ در رو چرا درست نکردی؟
لبخندی شیطنت آمیز زد و فهمیدم خوشحال است و در موازات هم پنج پله ی آجری ورودی را پایین رفتیم.
ـ کار پیدا کردم، امروز آزمایشی وایسادم. کارفرما خوشش اومد گفت استخدامم وگرنه جون پروا یادم بود که قفل در خرابه!
داخل حیاط پا گذاشتیم، برایش خوشحال شدم.
ـ مبارک باشه. از ول معطلی دراومدی بالاخره، حالا چه کاری پیدا کردی؟
ـ تو یه کافی نت، حقوقش زیاد نیست ولی بهتر از هیچیه.
دلم برای چهار سال عمری که در دانشگاه هدر داده بود تا لیسانس آی تی اش را بگیرد سوخت.
ـ خوبه، موفق باشی، تو دنیایی که هیچ کس جای خودش نیست فعلا بچسب به همین کار!
خودش هم می دانست مغز کامپیوتر است و در حقش داشت اجحاف می شد. چیزی نگفت و سکوتش تلخ بود که ادامه دادم: خیلی خسته م فعلا.
راهم را سمت راست حیاط کج کردم و راهش را سمت چپ حیاط در پیش گرفت و همان حین گفتم:
ـ شب بخیر.
ـ شب تو هم.
در چوبی آبی رنگمان را که نه قفلی داشت و نه کلانی، هل داده و داخل رفتم.
خان جان در حال آماده شدن برای خواب بود، سرش سمتم چرخید.
ـ سلام مامان جان دیر کردی؟
پیش رفتم و دست های نحیف و چروکش را بوسیدم و بهانه ی همیشگی را آوردم.
ـ ترافیک بود، داروهات رو خوردی؟
ـ امید آورد برام خوردم.
کمکش کردم در رخت خوابش دراز بکشد.
ـ شام خوردی؟
ـ آره. امید آورد برام خوردم.
دلم گرفت، پسر همسایه شده بود پرستار مادرم و من به دنبال یک لقمه نان وقت نداشتم که کمک حال مادر مریضم باشم.
ـ از فردا نمیرم مطب بیشتر می مونم پیشت.
سرش را از بالش جدا کرد.
ـ چرا مادر؟ چیزی شده؟ اتفاقی افتاده؟
خم شده و پیشانی اش را بوسیدم.
ـ نه چیزی نشده ولی کرایه ها رو بردن بالا، همه ی حقوقم پای کرایه تاکسی و اتوبوس میره چه فایده داره، باید دنبال یه کار نزدیک خونه بگردم.
چشم های آبی اش محزون شد ولی باز هم سعی داشت اعتقاداتش را به خوردم دهد، اعتقاداتی که می دانم چرا با دیدن این همه سختی کمرنگ نمی شد.
ـ بعد از هر سختی آسونی تو راهه مادر، میگذره مادر میگذره.
ـ کدوم آسونی خانجان؟ آسونی برای از ما بهترونه، همونایی که از سر بیکاری و شکم سیری بیست میلیون بیست میلیون میارن میدن دست آقای دکتر که دماغشون رو براشون صاف کنه بعد ما تو زمستون آب دماغمون رو باید با آستینمون پاک کنیم چون دستمال کاغذی با جیبمون آشنا نیست!
می دانستم دوباره تلخ شدهام و خانجان را ناراحت کردم، سریع حرفم را پس گرفتم.
ـ ولش کن خان جان خدا بزرگه، ناشکری کردم باز می دونم.
لبخندش تلخ بود و باز هم حکایتی در چنته داشت که دل خودش را به آن خوش کند و من را نصیحت...
زیر پتو خزیدم و شروع کرد: زمان قدیم یه ثروتمند زادهای سر قبر پدرش نشسته بوده و یه فقیرزاده هم یکم اونورتر سر قبر پدر خودش مشغول درد و دل بوده، ثروتمند زاده یه نگاه به فقیرزادهه میکنه و شروع میکنه به فخر فروشی؛ میگه صندوق گور پدرم سنگیه نوشته های روی سنگش رنگیه! مقبره ش از سنگ مرمر فرش شده و روی سنگ قبرش خشت فیروزه به کار رفته ولی گور پدر تو فقط یه خشت خام و یه مشت خاکه، این کجا و اون کجا! فقیرزاده هم یه نگاه به پسره می کنه و میگه: خدا رو شکر که اینطوره، چون تا بابای تو از زیر سنگ و صندوق مرمر در بیاد بابای من رفته رسیده بهشت!
حالا مادر اون دنیا مهم تر از این دنیاست، دنیا دو روزه، یه روزش هم که گذشته، حرص هیچی رو نزن، کفرم نگو!
با لبخند در حالی که هیچ اعتقادی به حکایتش نداشتم نیم خیز شدم و محکم صورتش را بوسیدم.
ـ من کی کفر گفتم مادرم!؟ حق با شماست، ببخشید خوبه؟
دلش خوش بود به حکایت های عهد دقیانوسش.
چشم بستم. اگر خوابم میبرد...
صدای امید از پشت در آمد.
ـ پروا بیداری؟
پتو را کنار زده و بلند شدم و در را باز کردم.
ـ سلام.
ـ به روی ماهت خوشگلم.
میدانست با داروهایی که به خورد خانجان داده، او الان خواب است که بیپروا ابراز علاقه میکرد.
از اتاق بیرون زدم و در را بستم.
ـ دیر کردی؟
سمت حوض وسط حیاط رفتم تا دست و صورتم را آبی بزنم.
ـ تا به اتوبوس برسم راه افتاد جا موندم الاف شدم.
ـ شام خوردی؟
شیر آب را در حوض باز کردم و قبل از جواب دادن مشتی آب به صورتم پاشیدم و بلند شدم.
ـ میل ندارم.
ابروهای پرپشت و خوش حالتش را در هم کشید.
ـ بیخود! شام خان جان رو دادم، خودم صبر کردم تو بیای باهم بخوریم.
نه می توانستم دوستش نداشته باشم نه میتوانستم! ولی به محبتش لبخند زدم.
ـ گشنهم شد.
جذاب و دل فریب خندید.
ـ ناز کردن هم بلد نیستی!
پشت چشمی دلبرانه برایش نازک کردم.
ـ گیریم که من ناز کنم، پول داری بخریش؟
در صورتم خم شد و چشمهای سبزش را دوست داشتم.
ـ تو ناز کن من کلیه م رو می فروشم برای خریدنش!
با چشمغره خندیدم و سرش را به عقب هل دادم.
ـ این کلیهی بیچارهت رو برای همه چی میخوای بفروشی ها!
خندید.
ـ مزندهی روده دستت نیست؟
پرسشگر نگاهش کردم و می دانستم میخواهد جفنگ بگوید.
ـ شش مترو نیم روده به چه کار میاد! یکی دو مترش رو بفروشم برای خریدن نازت پول دستم باشه!
با خنده به سرش کوبیدم.
ـ خاک بر سرت حالم به هم خورد.
خودش هم خنده اش گرفت و با آن سبز های جذاب میخ خنده هایم شد. سمت اتاقش راه افتادم.
ـ حالا شام چی پختی؟
هم قدمم شد.
ـ کدو بادمجون.
ـ داری واسه خودت کدبانویی میشی ها وقتشه که یه شوهر خوشگل و پولدار برات پیدا کنم!
برای باز کردن در اتاقش مکث کردم که لبش را به گوشم نزدیک کرد.
ـ ببین نمی خواد برام مادری کنی من خودم صد تا شوهرم! فقط تو باورم کن.
گوشم مور مور شد و فاصله گرفتم.
ـ میشه بس کنی امید تو این وضعیت!
به در اتاق ساجده و رامین اشارهای کرد.
ـ من و تو هم یکی مثل اونا. تو زندگی دنبال چی می گردی تو؟
سمت اتاق خودمان راه افتادم که سد راهم شد.
ـ اشتهامو کور کردی امید برو کنار.
سمت اتاقش هلم داد.
ـ خیلی خب قاطی نکن غلط کردم بیا شامت و بخور شکم گشنه بمونی تا صبح فقط می خوای غصه بخوری! غصهی چیزایی که تو دوست داری و من ندارم!
تلخ تیکه انداخت و دلخور نگاهش کردم. نگاهش را ندزدید و اجازه داد تمام وجودم از زهر سبزش پر شود.
در را هل داد و بی اینکه نگاه بگیرد به داخل هدایتم کرد.
نگاه گرفتم و سر صحبت را جهت دیگری کشاندم تا دلخوری اش کم شود.
ـ استعفا دادم امید.
ماهی تابه را از روی پیکنیک برداشت و وسط سفره گذاشت.
ـ برای چی؟
ـ مسیرش دور بود.
ـ خوب کاری کردی.
قاشق را سمتم گرفت و نگاهش باز مهربان شد که باعث لشد بخند بزنم و در دلم به علاقه ام به او و مهربانی هایش اعتراف کردم.
ـ به چی می خندی؟ به پوست کلفتی من؟
خنده ام شدت گرفت.
ـ نه، به این که همچین میگی خوب کردی انگار گاوصندوق مون پره پوله و نیاز به سرکار رفتن من نبوده و از روی تفریح می رفتم!
دوباره تلخ شدم و دست خودم نبود.
دستش را پیش آورد و لقمه اش را در دهانم می چپاند و تشر زد: یه وقتا دلم می خواد زبونت رو با عسل طعم دار کنم!
اعتنایی به حرص زدنش نکردم و لقمه را با آرامش جویدم و چه خوش طعم بود لقمهای که امید برایم پیچید.
تک خنده شادی زد و می دانستم از دریچه چشم هایم تا عمق قلب و مغزم را خوانده!
ـ آهان این اون پرواست که دوسش دارم! تلخ نباش، تلخی برای عسل چشمات وصلهی ناجوره!
تکه نانی برداشتم و این بار برای شیطنت زهر زدم.
ـ زنبوری که عسل چشمای منو ساخته رو خرزهره نشسته بوده!
قاشق محتوی بادمجان را روی نان در دستم برگرداند و زیر لب نق زد که نشنیدم.
ـ بلند تر بگو بشنوم!
محکم و حرصی تشر زد.
ـ کوفت کن. تو حرف نزن اصلا!
خندیدم و برخلاف چشم هایش که جری شده بودند، دلش برای خنده هایم رفت، می دانم.
سیر که شدم سفره را تا زدم.
ـ مرسی چسبید.
ـ نوش جونت گوشت بشه به رونت!
سفرهی تا زده را بر سرش کوبیدم.
ـ پررو نشو!
بی خیال بلند شد.
ـ برا زیر دیگ آش فردا چوب و هیزم نداریم، میخوام برم یکم چوب موب جمع کنم. میای؟
ـ مگه اجاق نیست؟!
ـ پول گاز رو ندادیم گاز رو قطع کردن.
باز دلم کدر شد از جمله ی《علم بهتر است یا ثروت》، معلوم است ثروت!
شاید هزار مثال و دلیل و برهان قبول کنم که پول خوشبختی نمیآورد ولی مسلماً بی پولی بدبختی می آورد!
ـ مگه چه قدر اومده؟
ـ چهارصد هزار.
چشم گرد کردم.
ـ چه خبره!
ـ دو ماه عقب افتاده بعدم شیش خونواریم ها! پاشو حالا حرص نزن فردا فیش رو می برم بانک واریز می کنم که وصل کنن.
ـ مگه جمع شد پول؟
ـ هوم جمع شد.
بلند شدم و سرش نق زدم: بعد میگه من و تو هم یکی مثل ساجده و رامین!
چپ چپی نگاهم کرد.
ـ مار بزنه زبونتو پروا!
بی حوصله و بی اعتنا به ناراحت شدنش از در بیرون زدم او هم دنبالم آمد.
ساجده در حیاط بود و راه می رفت و رامین پشت سرش روان بود.
به شکم برآمده اش لبخند زدم و سلام کردم.
ـ سلام مامان ساجده. باز خانوم خوشگله اذیت کرده!
دست روی شکمش کشید و با لبخندی که انگار روی لب هایش دوخته شده که به وقت درد و غصه هم محو نمی شد گفت: نگو بچه ام اذیت نمی کنه. خودم کم جونم هی نفس کم میارم تو اتاق میام بیرون هوا بخورم.
رامین از امید پرسید: کجا میرید؟
ـ یکم چوب بیاریم برای آش فردا.
ـ می خوای بیام باهات.
مردانه به شانه اش زد.
ـ نه داداش. مواظب خانومت باش شما.
ادامه ی حرف امید را با خنده به رامین گفتم: نفس کم آورد تنفس مصنوعی یادت نره.
سرخ شد و مثل برادر نداشته ام بود. امید خندید و دستم را سمت در خروجی کشید.
بیچاره رامین هر بار که این حرف را می زدم از شرم سر به زیر می شد و می دانستم بد کِرمو هستم!
اولین باری که ساجده به خاطر بارداری اش نفس کم آورد رامین دست پاچه سمتش دوید و خواست تنفس دهان به دهان دهد. آن روز که هیچ ده روز بعدش هم هر گاه ساجده به تنگی نفس می افتاد، بی اراده شلیک خنده مان به هوا می رفت.
ـ مرض داری هر دفعه یاد بیچاره میاری؟
خندیدم و درِ پراید مدل پایینش را برایم باز کرد. به نشانه ی تایید سر تکان دادم و نشستم و زیر خنده زدم.
پشت فرمان نشست و