تماشا نکن

عیارسنج

عیارسنج (نمونه رایگان)

تماشا نکن

اثر زهرا بیگدلی

بسم الله الرحمن الرحیم

بعد از پنج سال برگشتن به کشوری که با چشم گریان و دل خون از آن فرار کردیم کمی وهم داشت، وهم زنده شدن خاطرات... نه این‌که در این پنج سال یادش آزارمان نداده باشد نه، ولی فرق می‌کرد دیگر، نمی‌کرد؟ برگردی جایی که هوایش هم بوی خاطرات می‌دهند، جای جایش یادآور خیلی اتفاق‌هاست... می‌دانستم وهم دارد.

نفسم را با آه بیرون فرستادم، موهایم را پشت گوشم مهار کردم و ساعت گوشی‌ام را چک کردم، یازده شب بود. بی اراده کمی در صندلی جابجا شدم و سر چرخاندم و به ساختمان بلند و عریض هتل پشت سرم نگاه کردم، میان آن همه پنجره دنبال اتاق مامان و بابا گشتن مسخره بود. صاف نشستم، با آن قرص‌هایی که به خورد مامان داده بودم بی‌شک خواب بود، خوابی که هفت پادشاه در آن نبود و فقط حسرت بود و دل تنگ... خودش بارها گفته بود که قرص‌ها را بی‌خودی به خوردش می‌دهم او در خواب هم هشیار خیلی روزهاست، روزهایی که ظاهرا گذشته بودند و باطنا... آه!

مطمئن بودم تا روزها خواب به چشمم نمی‌آید. زخم‌هایی که کهنه شده بودند باز داشت سرباز می‌کرد و شروع درد‌هایش را حس می‌کردم.

رمز گوشی را زدم و صفحه‌ی اینستاگرام را باز کردم. خیلی وقت بود گوشه‌ی گوشی‌ام بی‌استفاده مانده بود. چقدر پیام تلنبار شده در دایرکت داشتم! کامنت‌ها که دیگر هیچ.

مثل خیلی از روزهای این سال‌ها که از خودم و صدای خسته‌ام لایو می‌گرفتم و پیام‌های مخاطبینم مهر تایید بر زنده بودنم می‌شد سینه‌ای صاف کردم، الان زیادی به القای این حس نیاز داشتم و ضبط لایو را شروع کردم.

واسه سفرایی که دیگه نمی‌ریم

عکسایی که قسمت نمیشه بگیریم

واسه هر یقینی که تاوان شک نیست

واسه خاطره هایی که مشترک نیست

لبم را با زبان تر کردم، گلویم خشک نشده بود بغضم داشت خفه‌ام می‌کرد. دلم نمی‌خواست روی صدایم اثر کند...

آروم باش طیلا...

همین یک جمله آرام‌ترم کرد.

میخوای باز بسوزم

میخوای کوه یخ شم

کمک کن کمک کن خودم‌و ببخشم

واسه باوری که از این زندگی رفت

واسه عشقی که بی خداحافظی رفت

پشیمونی و این غمِ بی سر و تهش

واسه حرفایی که نرسیده موقعش

واسه روزایی که تو قهرت اسیرم

تو رو قد بوسیدنت قرض می‌گیرم

تمومش کن این سال‌هاست از تو دورم

بدهکارم این رفتن‌و به غرورم

می‌خوای باز بسوزم

می‌خوای کوه یخ شم

کمک کن کمک کن خودم‌و ببخشم

کامنت‌ها و ابراز دلتنگی و تحسین مخاطبین اندکم را دیده بودم اما حاصلش فقط همان لبخند کم جان میان یک انبار بغض بود و بس! ولی خب فهمیدم زنده‌ام، هنوز صدا از سینه‌ام در می‌آید، هنوز خفه نشده‌ام.

گر چه من میان تک‌تک کلمات این ترانه، شعله‌ور از آتش حسرت بودم... خاطراتی که قرار نبود ساخته شود، پشیمانی‌ای که سودی نداشت، کسی که دیگر برنمی‌گشت تا به حرف‌هایم گوش دهد و بعد قضاوتم کند! قضاوتش برایم مهم بود، خیلی زیاد ولی... بعد از قاضی شدنش هم هیچ چیز مثل سابق نمی‌شد. آبی که ریخته بود دیگر جمع نمی‌شد... کسی هم که رفته بود دیگر برنمی‌گشت!

به عادت همیشه ضربه‌ای با دستم به قلبم زدم و با لبخندی ضبط لایو را پایان دادم و با پایین آوردن گوشی آه کشیدم.

از روی صندلی بلند شدم. قهوه‌ام را هم دست نخورده و سرد شده همان‌جا روی میز رها کردم و به اتاقم رفتم.

خواب با چشم‌هایم غریبه شده و بی‌قرار بودم. حق داشتم، همگی خسته بودیم از پنج سال به دوش کشیدن خاطرات...

پشت پنجره ایستادم. از طبقه‌ی پنجم هتل محوطه نمای زیبایی داشت. فنجان قهوه‌ام هم روی میز نبود.

سرم را بلند کردم، آسمان صاف و یک‌دست با تعداد کمی ستاره، چقدر آرام بود انگار در عالم بی‌عاری بود. خوش به حالش.

با به صدا در آمدن زنگ گوشی متعجب شدم! ولی به آنی نکشیده اضطراب جای بهت را گرفت و سریع گوشی را دست گرفتم.

-الو؟

از قسمت پذیرش هتل بود. این وقت شب مردی با نام غریب و آشنا با من چه کار داشت! به اصرار مسئول پذیرش را راضی کرده بود تا تماس بگیرد و اصرار داشت که کارش واجب است.

تماس را قطع و از اتاق خارج شدم. در اتاق مامان و بابا بسته بود. کاش مامان آرام باشد و مثل من آشفته‌ی پا گذاشتن به خاک ایران نباشد.

در دیوار آینه‌ای آسانسور از مرتب بودن موها و صورتم مطمئن شدم و سمت پذیرش رفتم، ترکی بلد نبودم و به زبان انگلیسی شب بخیر گفتم.

-شب بخیر خانوم. آقایی که درخواست دیدار با من رو داشتند کجا هستن؟

با لبخند سر تکان داد.

-شب شما هم بخیر...

هنوز حرفش تمام نشده بود که با صدایی مردانه و به زبان فارسی به نام خوانده شدم.

-خانوم طیلا؟

برگشتم و نگاهش کردم. چقدر ریش داشت!

-خودم هستم... و شما؟

لبخند زد.

ریشش جنبه‌ی مذهبی نداشت و انگار تیپ خاصش بود، ابروهایش کاملا اصلاح شده و مرتب بود! با مزه بود و کمی... نه کمی نه، زیادی به چشمم آشنا می‌آمد!

دستش را پیش آورد.

-کیوان هستم. رهام کیوان.

رهام کیوان؟ اسمش هم آشنا بود. دختر خنگی نبودم ولی امشب افکارم خیلی شلوغ بود و تمرکز نداشتم تا برای شناختنش بیشتر تلاش کنم.

برخلاف میل باطنی‌ام سرسری و سرد دستش را فشردم. او هم در حد احترام و ادب دستم را فشرد و رها کرد.

-می‌تونم دقایقی وقتتون رو بگیرم؟

نصف شب تا پایین احضارم کرده بود و حالا اجازه می‌خواست!

از نگاهم انگار متوجه درخواست مسخره‌اش شد که معذب شد.

-می‌دونم کارم زشت بود که اصرار به دیدارتون تو این ساعت از شب داشتم و تا صبح صبر نکردم ولی روم‌و زمین نندازید لطفا! زیاد وقتتون‌و نمی‌گیرم.

از نوع درخواست کردنش خوشم آمد، در عین ادب خودمانی و راحت!

هم‌وطن بود! چه اشکالی داشت کمی کوتاه می‌آمدم، به هر حال من که خواب نبودم. کمی هم کنجکاو شده بودم بدانم کیست و چه کارم دارد!

سری تکان دادم و با اشاره‌اش به محوطه‌ی بیرون از ساختمان کنارش هم‌قدم شدم.

-من‌و نشناختید؟

-خیر. باید بشناسم؟

-اعلاعلیان رو چطور می‌شناسید؟

اعلا ته...

با شتاب سر کج کردم تا صورتش را دوباره ببینم! داشت یادم می‌آمد این مرد کیست.

-اعلای خواننده‌؟!

لبخند به لبش آمد.

-بله. خداروشکر ایشون‌و شناختین!

سعی کردم رفتار بی‌اراده‌ای که از شنیدن نام اعلاعلیان نشان داده بودم را با متانت جبران کنم و صادقانه جواب دادم.

-کیه که نشناسه ایشون‌و!

بالاخره شناختمش!

با دقت کل صورتش را آنالیز کردم. اگر ریش بلندش نبود... خودش بود. انگشت اشاره ام را سمت سینه‌اش گرفتم.

-و شما منیجر کارهای آقای اعلا هستین.

با حالت بانمکی نفس راحتی کشید.

-کم‌کم داشتم به خودکشی فکر می‌کردم!

همه جا کنار اعلاعلیان بود و حق داشت توقع کند که چرا نشناختمش!

-می‌بخشید ذهنم درگیر بود وگرنه ارادت دارم خدمتتون.

با احترام سر خم کرد.

-بزرگوارین بانو. بفرمایید.

روی صندلی‌ای که تعارفم کرد نشستم.

-در خدمتم بفرمایید.

اشاره‌ای به نوشته‌ی درشت روی ساختمان هتل کرد.

-این تابلو من‌و به شما رسوند.

ابروهایم خودکار بالا پریدند و توضیح داد.

- لایوی که یک ساعت پیش گرفتین.

آهان.

-دو ماهی میشه براتون توی پیج اینستاتون پیام می‌ذارم ولی ظاهرا ندیدید. امشب شانسی هم من تو استانبول هستم برای کاری و هم شما و این رو به فال نیک گرفتم و بی فوت وقت خودم‌و رسوندم بهتون.

داشت جالب می‌شد! چه کارم داشت؟

-این فال نیک بابت چیه؟

دوباره لبخند زد.

-بابت عرض ادب و گرفتن امضا ازتون. بانو صداتون کم نظیر نه بی‌نظیره!

در صورتش بیش‌تر دقت کردم! نکند سر کارم گذاشته! خودش بود؛ رهام کیوان مدیر برنامه‌های اعلاعلیان.

-شوخی می‌کنید با من؟

لبخندش غلیظ شد و سر تکان داد.

-ببخشید من یه‌کم شوخم! البته فقط قسمتی که گفتم اومدم امضا بگیرم‌و شوخی کردم.

هاج و واج نگاهش می‌کردم که با سرفه‌ای مصلحتی جدی شد.

-ببخشید من‌و، نصفه شب مزاحم استراحتتون شدم شوخی هم می‌کنم!

حرفی نزدم و ادامه داد.

-برای هم‌کاری پیگیر دیدار باهاتون بودم. برای چند ترک از آهنگ های اعلا نیاز به هم‌خوانی با صدای یه خانوم داریم که اعلا به هیچ صدایی رضایت نداده‌ می‌شناسیدش که چقدر حساسه روی کارش!

خصوصیات اخلاقی‌اش را نمی‌شناختم! فقط آهنگ‌هایش را دنبال می‌کردم.

-هم‌خوانی یه خانوم! مگه مجوز این کار داده شده تو ایران؟

-مشکلی نداره صدای شما توی چند مصرع از ترانه و زیر بند صدای اعلاس.

چه برای خودش برید و دوخت و تنم کرد! من کی قبول کردم که این منیجر برنامه ریزی‌اش را هم کرد.

-خیلی ممنون از اعتماد و لطفتون ولی من ساکن کاناداام! ایران نیستم.

حس کردم حالش گرفته شد!

-جدی می‌فرمایید؟

-بله.

لازم ندیدم بیش‌تر برایش توضیح دهم. حوصله‌ی این کارها را هم نداشتم! من فقط برای دل خودم می‌خواندم، تنها تفریحی که نگذاشتم دل‌مردگی‌هایم او را هم درگیر کند؛ گرچه سال‌ها پیش بزرگ‌ترین آرزویم همین خواندن و ساززدن بود...

دیگر از آن شوق اولیه‌اش خبری نبود.

-یعنی الان راهی ایران نیستید؟ فکر کردم ایران ساکنید و برای تفریح رفته بودید کانادا و الان دارید برمی‌گردید.

روی چه حسابی این حدس‌ها را زده بود؟

-خیر ساکن ایران نیستم و الان بابت فوت اقوام راهی ایرانم و یک ماه بعد دوباره برمی‌گردم کانادا.

-غم آخرتون باشه.

-متشکرم.

از پشت میز بلند شدم. مهمانی دو دوست نبود که! آمده بود پیشنهاد همکاری دهد و با جواب منفی من جلسه باید ختم می‌شد.

-شرمنده و ممنون از پیشنهادتون. به آقای اعلا هم سلام گرم من رو برسونید.

بلند شد و به زور لبخند زد و کارتی سمتم گرفت.

-اعلا هم از صدای شما خوشش اومده. خوشحال میشم بهمون سر بزنید تو مدتی که ایرانید.

سر تکان دادم و بی‌جهت و از روی ادب کارت را گرفتم.

*****

یک ساعت دیگر باید به فرودگاه می‌رفتیم و خوابیدن دیگر بی‌فایده بود.

لبخندی از یادآوری دیدارم با رهام کیوان روی لبم نشست. از پیشنهادش شاید باید بال درمی‌آوردم ولی فقط یک حس خوب بهم دست داده بود آن هم میان این همه حس بد! البته این اولین پیشنهادم نبود و سال‌ها پیش هم از طرف یک گروه موسیقی پیشنهاد همکاری داشتم‌ ولی...

گوشی‌ام زنگ خورد و از فکر بیرون آمدم، عکس و اسم جاوید روی صفحه نمایان شد. سه صبح بود و بیدار... دلم گرفت، بی‌شک از زور دل‌تنگی خوابش نبرده بود. از دست دادن مادر امر پیش‌پا افتاده‌ای نیست. مادر است، بوی زندگی می‌دهد و اگر نباشد... تصورش هم وحشتناک و نفس‌گیر است.

-جاوید؟

-نگو جاوید بگو نابود!

-خدانکنه چرا؟

-از کت و کول افتادم. یه هفته‌س کمرم تشک تخت رو لمس نکرده.

-بمیرم. کارا همه رو دوش تو بود. نشد زودتر راهی شیم. پرواز نبود.

-فدا سرت. لادن خوبه؟

آه کشیدم.

-آره آرومه ظاهرا.

-همینم خوبه همین ک هنوز ظاهرش آرومه معلومه یعنی تونسته. الکی هم هی نگید بریده آدمی ک ببره دیگه تو ظاهرم نمی‌تونه خوب باشه.

-فیلسوف شدی!

-هوم تو فکرشم.

-تو فکر چی؟

-فرار مغزها شم!

خنده‌ام گرفت. دیوانه بود دیگر ساعت سه نیمه‌شب و شب هفت مادرش هم لودگی را کنار نمی‌گذاشت.

-خودت خوبی جاوید؟

-توپ!

پشت این توپی که گفت یک توپ بزرگ‌تر پنهان بود آن هم درست وسط گلویش...

نخندیدم. دلم هوایش را کرد.

-مهمونا رفتن؟

-به زور پرتشون کردیم بیرون گفتم از فردای هفت دیگه از کباب و جوج و مرغ و چنجه خبری نیست فقط املت. دیگه خودشون شعورشون کشید تو اوج چلوبره هاشونو خوردن و خدافظی کردن.

به قول خودش باز جای شکرش باقی بود که در ظاهر فرونریخته بود و محکم بود.

-نبودم کنارت جاوید، غم آخرت باشه، جاش بهشت باشه.

-هست شک نکن بهشت زیر پای مادراس. می‌دونی چند تا شکم زاییده؟ هفت شکم شوخی نیستا ماشالا پدرجون زمانم نمی‌داده به بنده خدا!

به زور جلوی خنده‌ام را گرفتم و ماخذه‌گرانه صدایش زدم.

-جاوید!

بی‌خیال خنده‌ای کوتاه کرد.

-چطور می‌تونی تو این موقعیت بخندی اخه جاوید؟ جای تو بودن سخته. خیلی سخت...

-اتفاقا الان باید بخندم. راحت شد دیگه. پنج سال دق زدن برا دوری و حال و روز مامانت بسش بود. کم عذاب نکشید دو سال توی جا افتادن مگه الکیه! راحت شد. هفت شبه آروم خوابیده.

چشم‌هایم سوختند.

-عزیزم!

معلوم بود نمی‌خواهد از تک و تا بیفتد و تشر زد.

-هوی جوجو اومدی لباس درست حسابی بپوشا اون چی بود تنت کرده بودی! لایوت‌و دیدم.

خندیدم و نگاهم روی یک باریکه‌ پوست شکمم که بین بولیز کوتاه و شلوار فاق‌کوتاهم پیدا بود کشیده شد.

-دیوونه!

-زهرمار! خوب برا خودت اروپایی شدیا! داری میای ایران درست بیا پا رو رگ گردن من نذار.

می‌دانستم دارد چرت و پرت می‌گوید!

-جاوید!

-جاوید و زهرمار. ننه‌ی من

شروع مطالعه رمان