← رجاء 📿

عیارسنج

عیارسنج (نمونه رایگان)

رجاء 📿

اثر نون میم

«بسم الله الرحمن الرحیم»

«این رمان، روایتی خیال‌پردازانه با الهام از برخی سنت‌ها، باورها و واقعیت‌های اجتماعی ایران است. شخصیت‌ها، مکان‌ها و رخدادهای آن ساخته ذهن نویسنده‌اند و هرگونه شباهت با افراد یا مکان‌های واقعی، اتفاقی است.»

گاهی خیال، تنها راهِ روایتِ حقیقت است.

خلاصه ی رمان:

دختری که برای نجات جان برادرش، حاضر می‌شود سنگین‌ترین بهای ممکن را بپردازد؛ «خون‌بس».

با حکمی که از زبان خان روستا صادر می‌شود، او باید همسر مردی شود که نه او را بخشیده، نه به خدایی که یسنا به او پناه می‌برد، ایمان دارد.

وارث خاندان سروانی، سال‌هاست قلبش را پشت دیوارهای سکوت و خشم پنهان کرده؛ مردی که اتفاق دردناک در گذشته اش، ایمانش را ربوده و حالا مرگ برادرش، آخرین روزنه‌های آرامش را از او گرفته است.

دخترک قدم به سرای سرمه‌سنگ می‌گذارد؛ عمارتی که هر دیوارش بوی کینه می‌دهد و هر نگاهش او را به یاد خونی می‌اندازد که میان دو خاندان ریخته شده است.

اما گاهی، خدا امید را درست از جایی می‌رویاند که هیچ‌کس انتظارش را ندارد.

آیا دختری که برای پایان دادن به یک خون‌خواهی قربانی شده، می‌تواند قلب مردی را که سال‌هاست با خدا قهر کرده، دوباره به «رجاء» برساند؟

**************

مقدمه:

خدا را هیچ وقت نمی‌شود با چشم دید.

اما گاهی، در صبرِ یک زن، در سکوتِ یک مرد و در امیدی که میان ویرانه‌های یک زندگی جوانه می‌زند، می‌توان رد حضورش را پیدا کرد.

این رمان، روایت آدم‌هایی است که هر کدام به شکلی چیزی را از دست داده‌اند؛ ایمان، آرامش، خانواده و یا حتی خودشان را.

و شاید، تمام این راه‌های دور و دردناک، فقط برای رسیدن به یک حقیقت بوده باشد:

اینکه خدا، هیچ‌گاه از بنده‌اش ناامید نمی‌شود؛ حتی اگر بنده، سال‌ها از او روی برگردانده باشد.

این بنده است که گاهی، در کشاکشِ رنج‌ها و پیچ‌وخم‌های زندگی، رجاء به پروردگارش را از یاد می‌برد؛ غافل از آنکه امید، همیشه از همان جایی جوانه می‌زند که همه‌چیز پایان‌یافته به نظر می‌رسد.

*****************

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

«قُلْ یا عِبَادِی الَّذِینَ أَسْرَفُوا عَلَی أَنْفُسِهِمْ لا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللَّهِ» زمر/53.

ای کسانی که به خود ظلم کرده اید! هرگز از رحمت خدا ناامید نشوید.

.

.

انگشت‌هایم را دور کتاب و لبه‌ی چادرم محکم‌تر کردم. نفس‌هایم چون آتشی سوزان به سینه‌ام می‌رفتند و همان مسیر را، بریده‌بریده، بازمی‌گشتند.

صدای قدم‌هایش از پشت سرم نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد.

ـ وایسا، یسنا با توام!

قدم‌هایم را تندتر کردم.

صدای خنده‌ی کریه و خوفناکش پشت سرم پیچید.

ـ دختر چموش، آخرش که گیرت می‌ندازم.

ترس، تمام تنم را به لرزه انداخته بود؛ اما پاهایم همچنان می‌دویدند. مثل آهویی که بوی شیر را از پشت سرش شنیده باشد، فقط می‌دویدم. بی‌آنکه جرئت کنم حتی یک‌بار به پشت سرم نگاه کنم.

ـ برید لطفاً، دست از سرم بردارید خان‌زاده!

ـ هنوز به سرت دست نکشیدم، خوشگلم! وایسا که آش نخورده و دهن سوخته نشم!

می‌خواستم آب دهانم را قورت بدهم، اما دهانم از ترس خشک شده بود و زبانم به تکه‌چوبی بی‌جان می‌مانست.

صدای قدم‌هایش نزدیک‌تر شد.

آن‌قدر نزدیک که گویی نفس‌هایش را پشت سرم احساس می‌کردم. هق کوتاهی از گلویم بیرون پرید.

ـ نترس، دختر خوب اگه خودت وایسی، باهات کاری ندارم.

می‌دانستم به این بشر نمی‌شود اعتماد کرد.

ـ نهایتش یه بوسه‌ست...

صدایش را پایین آورد.

ـ اما اگه مجبورم کنی دنبالت بیام و خودم گیرت بندازم...

خنده‌اش دوباره در کوچه پیچید، کوچه ای که بعد از گذر از خمش، بن بست بودنش به چشمم آمد.

ـ اون‌وقت دیگه هرچی دیدی، از چشم خودت دیدی، یسنا.

حرف‌هایش حالم را بدتر می کردند. چیزی درونم از شنیدنشان جمع می‌شد و از خودم، از بودنم در آن کوچه و از ناتوانی‌ام در فرار، احساس انزجار می‌کردم.

در دل، خدا را صدا زدم، نه یک بار، نه دو بار، بی‌حد و عدد.

می‌دانستم که اگر دست کثیفش به من برسد، دیگر یسنا، یسنای سابق نمی‌ماند.

و انگار تمام بدبیاری‌های دنیا دست به دست هم داده بودند تا آن ساعت، هیچ‌کس در کوچه‌پس‌کوچه‌های سراوان نباشد که به دادم برسد.

صدای قدم‌هایش نزدیک‌تر شد.

آن‌قدر نزدیک که این‌بار، دیگر صدای نفس‌های مشمئزه کننده اش را هم می‌شنیدم.

دست عرق‌کرده‌ام را دور کتاب و چادرم محکم‌تر کردم و همین که عزمم را جزم کردم تا سرعتم را بیشتر کنم بلکه راه فراری پیدا کنم، پارچه‌ی چادر از مشتم لغزید.

قدم بعدی را که برداشتم، پایم روی گوشه‌ی پارچه رفت وتعادلم به‌هم خورد.

کتاب از میان انگشتانم رها شد و با صدای بدی روی زمین افتاد. دست‌هایم را جلو بردم، اما دیر شده بود.

با زانو روی زمین فرود آمدم و درد تیزی از ساق پایم بالا دوید و چادر، از سرم سُر خورد و روی شانه‌هایم افتاد.

برای یک لحظه، همه‌چیز ساکت شد و حتی نفسم هم در سینه حبس شد. تنها صدای تپش‌های دیوانه‌وار قلبم را می‌شنیدم؛ آن‌قدر بلند که گویی در تمام کوچه می‌پیچیدند.

صدای خنده‌اش بلند شد و لب‌هایم از بغض و درد لرزیدند.

دستم بی‌اختیار به سمت چادرم رفت، اما پیش از آنکه بتوانم آن را روی سرم بکشم، سایه‌اش روی زمین افتاد.

بعد، کفش‌های مشکی و براقش مقابلم قرار گرفتند.

کفش‌هایی که آرام‌آرام جلو آمدند و روی چادرم نشستند. نفسم بند آمد و دم و بازدمم در سینه ام گم شد.

چادرم، همان چادری که از ترس کهنه و رنگ‌پریده شدنش، با دست و آرام‌آرام می‌شستم. همان چادری که برایم فقط تکه‌ای پارچه نبود، حریم من بود، حالا کفش‌های کثیف او رویش سنگینی می‌کردند.

گویی ترسم را از یاد برده بودم که دستم را جلو بردم و با تمام توان گوشه‌ی چادر را کشیدم و سر بالا گرفتم و با صدایی که می لرزید اما کلمات را محکم ادا کردم:

ـ پاتون رو از روی چادرم بردارید.

خنده‌ ی تمسخر آمیزی کرد و دندان هایش را به نمایش گذاشت.

ـ چادرت؟

پایش را برنداشت و برعکس، کمی بیشتر فشار داد.

ـ این‌قدر برات مهمه؟

لبم لرزید و اشک در چشمانم جوشید اما بلندتر تکرار کردم:

ـ گفتم پاتون رو بردارید!

خم شد و با استهزا گفت:

ـ اگه برندارم چی؟

سرم را خم کردم و کمی برای رساندن لبه ی چادر به سرم زور بیشتری به خرج دادم اما دریغ!

فشار پایش آنقدر زیاد بود که اگر زور بیشتری به خرج می دادم یقینا پارچه اش پاره می شد.

او می‌خندید و اما من، چون گنجشکی باران‌خورده و زخمی، مقابل پاهایش به زانو افتاده بودم؛ کوچک، بی‌پناه و ذلیل.

در آن لحظاتِ بی‌نفسی و رنج مطلق، دستم را روی قلبم گذاشتم و زیر لب، با درد نالیدم:

ـ یا فاطمه‌ی زهرا (س)

مقابلم چمباتمه زد و قامتش بر تن لرزانم سایه انداخت. صورتش، مقابل صورتم قرار گرفت. چشمانش خمار و مملؤ از لذت شده بودند.

از آزارم لذت می برد و ماه های زیادی را صرف گیر انداختن من کرده بود و بالاخره به خواسته اش دست یافته بود. در آن کوچه ی بن بست خلوت، کسی نبود که به داد من برسد.

با زبان لب هایش را تر کرد و دست هایش را بر زانوانش تکیه داد.

-آخ یسنا، آخ دختر حاجی، حالا که دیگه راه فراری نمونده تو چنگم افتادی! قبلاً گفتم که؛ یه بار جستی ملخک، دوبار جستی ملخک، سومین بار تو مشت…

دستش را جلو کشید و همین که خواست صورتم را لمس کند هق زدم و حرفش را ناتمام گذاشتم.

-شما رو به خدا لطفا برید، لطفا دست از سرم بردارید.

دستم را از زانوی خونی ام جدا کردم و همانطور چسبیده به زمین تلاش کردم خودم را عقب تر بکشم.

-من دختر مناسبی برای شما نیستم، شما خان‌زاده!

خندید، بلند و کش دار، بعد دستش را که به سویم، آورده بود میان راه متوقف کرد و صورتش را به من نزدیک‌تر کرد.

از شدت ترس توان اینکه از او چشم بردارم را نداشتم؛ احساس می کردم اگر نگاهم را بگیرم بی شک بلایی به سرم می آورد و باید تمام توجهم را به حرکاتش بدهم‌، که مبادا به خواسته ی کثیفش برسد.

صدای منزجر کننده اش به گوشم رسید‌.

-معلومه که تو در حدم نیستی.

لبخندش کش آمد.

-فقط برای گرم کردن تختم گزینه ی خوبی به نظر می رسی!

خون در رگ هایم یخ زد.

-فکر کردی چون یه مدته دنبالت افتادم، عاشقت شدم؟ نه . تو فقط یه عروسکی برای بازی های شبونه.

خشم و لذت در کلماتش عجین شده بود و من از گفته هایش حس مرگ داشتم. حس انزجار و ترسم به اوج خودشان رسیده بودند و حالا دندان هایم بی اختیار و از سرمای هوا و ترس، بر هم کوبیده می شدند.

دو دست لرزانم را روی چادرم محکم کردم و با فشار مضاعفی تلاش کردم آن را از زیر پاهایش جدا کنم‌؛ که در یک حرکت سریع، چانه ام را با پنجه اش گرفت و محکم فشرد.

سوختم‌، در آتش لمس کثیفش سوختم. جهنم را به چشم دیدم و نفسم در سینه ام کشته شد. اشک هایم با سرعت بیشتری گونه های نمناک و سردم را پوشاندند. توان اینکه دست هایم را بالا بیاورم و دستش را از چانه ام کنار بزنم، نداشتم.

-جم نخور عروسک و گرنه قید تخت رو می زنم و همینجا…

سرش که نزدیک‌تر شد؛ حدقه ی چشمانم از ترس گشاد تر شدند و بی اختیار قفل دهانم باز شد و فریاد کشیدم. فریادی که از عمق جانم بیرون آمد.

درست در اوج خوف و بی‌پناهی‌ام، صدای عزیزترین آدم زندگی‌ام در کوچه پیچید:

ـولش کن بی ناموس

توان اینکه سرم را به سویش بچرخانم نداشتم، اگر اشک لغزیده بر گونه ام را می دید، بد می شد!

برای اولین بار پس از تمام آن لحظاتی که از سر گذرانده بودم، صدای قدم های کسی که کابوس شب و روزم شده بود، پشت سرم نبود.

صدای قدم های کسی می آمد که تمام عمر، پناه و تکیه گاه محکمم بود.

کفش‌هایش مقابلم و درست کنار خان‌زاده ای که هنوز چمباتمه زده بود، قرار گرفتند. کفش‌هایی که بارها در حیاط خانه دیده بودم. کفش‌هایی که هر بار صدای کوبیده شدن پاشنه شان را می‌شنیدم، می‌دانستم دیگر هیچ‌چیز نمی‌تواند به من آسیبی برساند.

اما این‌بار، از ترسی که به جانم نشسته بود نمی‌توانستم سرم را بالا بیاورم و نگاهم بر خان‌زاده ای خشک شده بود که دستش هنوز مرا در آتش جهنم زمینی می سوزاند و نگاهش را به بالای سرش بخشیده بود. به یونسی که فرشته ی نجاتم شده بود.

ابروهایش درهم پیچیده و فکش منقبض شده بود؛ چشمانش کاسه ی خون شده بودند. در یک ضرب بر دستی که چانه ام را فشرده بود ضربه زد و یقه‌ی خان‌زاده را گرفت و او را بالا کشید.

برادرم پهلوان بود؛ پهلوان خوش غیرت و بلند بالا که مردم سراوان به سرش قسم می خوردند و خیرش به هر خانه ای رسیده بود.

از خشم صدایش، خودم هم به لرزه افتادم.

ـچه گهی خوردی بی‌غیرت؟ دست به ناموس حاج یوسف می زنی؟

خان‌زاده در آن وضعیت که یونس یقه‌اش را با شدت می فشرد خنده ی تمسخر آمیزی کرد و بعد با خشم تلاش کرد یونس را کنار بزند. رخ به رخ هم ایستاده بودند و از چشمانشان خشم می جوشید.

درد ساق پا و زانویم توان ایستادن را از من گرفته بود و فقط با سری بالا گرفته نگاهشان می کردم و اشک هایم بی وقفه از چشمانم جاری می شدند.

میان آن دو مرد، روی زمین مانده و به برادرم چشم دوخته بودم؛ به تنها کسی که می‌توانست مرا از آن مخمصه بیرون بکشد.

خان‌زاده از میان دندان های کلید شده اش غرید:

-گه رو با گرفتن یقه‌ی من خودت خوردی نسناس که هنوز نفهمیدی با کی درافتادی!

صدایش در این مدت سوهان روحم شده بود. لبخند کجی روی لب هایش نقش بسته بود و در چشمانش چیزی جز رنگ شرارت نبود‌.

-اینجا من هر چی رو بخوام روش دست می ذارم، هیچ احد الناسی هم نمی تونه جلوم رو بگیره.

یونس دیگر تاب نیاورد دستش را از یقه اش جدا کرد و مشت محکمی بر دهانش کوبید. با وحشت دست خونی ام را بر دهانم کوبیدم و با درد و هق هق به سختی از روی زمین برخاستم.

تمام لباس هایم خاکی و خونی شده بودند و درد امانم را بریده بود اما تلاش کردم خودم را به یونس برسانم که صدایش مرا میخکوب کرد.

-یسنا نیا نزدیک، برو خونه، برو زود باش!

دیگر خبری از آن لبخندِ از سر لذت روی لب‌های خان‌زاده نبود و تمام لب و دهانش خونی

شروع مطالعه رمان