ایگل

عیارسنج

عیارسنج (نمونه رایگان)

ایگل

اثر نون میم

pg. 1

pg. 2

مان ر ل ایگ

:نویسنده نون.میم«نجمه محمودی»

خالصه: مردی که در یک شب، به وسیله ی چند صفحه نوشته و

دروغی حساب

شده، همه ،چیزش را از دست داد؛ هویتش

خانواده

اش، خانه

ای که پناه تمام سال

های کودکی اش بود و زنی

که تمام دنیایش محسوب می.شد و دخت ری که هشت سال با این

باور زندگی کرد که مرد زندگی اش، همسرش، او را رها کرده و

بی

هیچ توضیحی از زندگی.اش رفته است

هشت سال جدایی، سوءتفاهم و زخم، نتوانست عشقی را که میان

قلب.هایشان ریشه دوانده بود، خاموش کند

اکنون، سرنوشت بار

دیگر آن

ها را روبه

روی هم قرا ر داده است؛ این بار در یک مسیر

کاری مشترک، زیر یک سقف و در فاصله

ای به اندازه.ی چند قدم

بی

آنکه بدانند هنوز پیوندی میانشان باقی مانده است و بی آنکه

کسانی که روزی زندگی شان را از هم پاشیدند، از این رویارویی

.دوباره بویی برده باشند

pg. 3

اما حقیقت، هرچقدر هم دی

ر، راهش را پیدا می کند. و وقتی رازها

یکی

یکی آشکار شوند، دیگر هیچ.چیز شبیه گذشته نخواهد بود

pg. 4

مقدمه

غم نهان شده در وجودم؛ مدت ها بود که میل آشکار شدن داشت

و طاقتم را طاق کرده بود. من سال ها بود که با این غم می

جنگیدم و نمی خواستمش، نه او را و نه رد ب ه جا مانده ش را اما

یک جایی کم آوردم، شاید هم خسته شدم، شاید هم دلتنگ…

pg. 5

بسم الله الرحمن الرحیم

ب

ه نام خداوند نون و قلم

خداوند آزادی و عشق و غم

پایش را آهسته بر روی خاک وطنش نهاد و به غم هایش سالمی

دوباره گفت و اجازه داد که، همراه با مولکول های هوا، اکسیژن

ذره ذره به.ذهن و قلبش نفوذ و اشک را مهمان چشمانش کنند

آدم ها با عجله به اویی که بی حرکت سر راهشان ایستاده بود، تنه

می زدند و می گذشتند! عجله داشتند برای دیدن عزیزانی که

.منتظرشان بودند

او اما گوشه ای ایستاده و به دنبال آشنایی سعی در تسلی دادن به

خودش بود. کم کم به خود آمد و به یاد آورد که کسی منتظرش

.نیست چرا که همان آشناها او را از این خاک رانده بودند

pg. 6

آهی کشید و سعی کرد مثل تمام این سال های اخیرخودش را

نبازد، پس دستش را به چشمان پر آبش رساند و اشک هایش را

.پایین نیامده از بین برد

کیفش را بر روی شانه اش جابه جا کر د و قدم هایش را محکم

برداشت. وقتی برای این افکار و این انتظارات نداشت؛ قرار بود

.کارهای مهمی انجام دهد

چهل دقیقه بعد خودش را مقابل دروازه ی عمارتی سفید رنگ پیدا

.کرد که روزگاری برایش، از تمام جهان امن ترین مکان بود

چه روزهایی بود و چه اتفاقاتی که در آن بر

او گذشت؛ افسوس که

.امروز آن خاطرات را جزئی از گذشته می خواند

pg. 7

از میان درزهای وسیع دروازه به راحتی می توانست همه چیز را

.ببیند. سرسبزی اطراف عمارت چقدر زیبا و مرتب تر شده بود

روزگاری به جای این چمن های نیم وجبی درخت های سر به فلک

کشیده ی چند نوع میوه بود و حال فقط تعداد خیلی اندکی از آن

.ها باقی مانده بود

.دریغا که زیباتر شدن عمارت را، در تبر به تنه ی آن ها زدن یافتند

او نبود و نتوانست مانع بشود، حتی روحش هم از این جنایت

.ظالمانه خبر نداشت

نیمی از عمرش در حسرت یادگیری باال رفتن از آن ها گذشت و

وقتی چیزی تا تحقق خواسته اش نمانده بود متوجه شد که

.فوبیای مسخره ی ترس از ارتفاع دارد

بماند که چقدر بر بخت خود لعنت فرستاد و یک غریبه ی آشنا یک

.روز تمام پا به پایش نشست و سعی کرد در غمش شریک شود

pg. 8

آهی کشید و برای جلوگیری از غرق شدن در خاطرات نوک بینی

بی حس شده اش از سر ما را با دو انگشت شست و اشاره اش کمی

.فشار داد و دستی به دروازه کشید

سرمایش از کف دستش به جان و تنش نفوذ کرد و لرزی بر

وجودش نشاند. بی اهمیت به سوزش دستش بر اثر سرما فشار

.محکمی به میله ها داد و دروازه به آرامی با فشار دستش باز شد

قدم هایش را به سمت داخل

برداشت و بعد از بستن دوباره ی

.دروازه به راهش ادامه داد

نه تردید داشت و نه ترس! او را روزگاری با تمام تردیدها و ترس

هایش راهی دیار غربت کرده بودند و هرآنچه که بر او گذشت

برایشان بی اهمیت بود و زجه ها و التماس هایش را بی جواب

.گذاشتند

او به این خانه بازگ شته بود تا که حقش را، حق روزهایی که در

.تنهایی و بیماری گذراند را پس بگیرد

pg. 9

ضعیف بود و شکننده اما حال، نه ضعفی مانده نه دیگر شکستنی

ای برای شکستن! شکستنی ها را سال ها پیش شکستند و او

.خرده هایشان را دور ریخت

:آرام لب هایش را تکانی داد و با خود زمزمه کرد

- ا مروزم قوی تر از دیروزمه، دیروزم رو ازم گرفتید اما امروزمو دیگه

!نمی ذارم

همینکه فاصله ی کوتاه دروازه تا درب ورودی عمارت را با کشیدن

چمدان های سفید رنگش به دنبالش طی کرد؛ کمی برای نفسی

.تازه کردن، مقابل درب ایستاد

دستی به شالش کشید و لب هایش را محکم بر روی هم فشرد. با

این فکر که قرار است چهره ی افراد داخل خانه دیدنی شود ،

خنده را مهمان لبانش کرد. دستش را کمی بر روی زنگ کنار درب

.فشرد

pg. 10

طولی نکشید که درب قهوه ای رنگ به رویش باز شد و نگاه زهرا

.خانم به او افتاد. چشمانش از فرط تعجب و حیرت گشاد شدند

-

زهرا، کیه؟

ب ا شنیدن صدای عزیزجان اش حس کرد به هشت سال پیش

برگشته است و عزیزجان برای آخرین بار، در حال بافتن موهایش با

"صدای دلنواز پر از بغض برایش "یک دختر دارم شاه نداره

.میخواند

زهرا با حیرتی که از نگاهش پاک نمی شد لبانش را به سختی تکان

.داد

- خا...خانم

، می...مِیساء

!خانم اومده

عزیز که فقط دو قدم مانده بود تا به کنار زهرا برسد؛ با شنیدن

صدای ضعیفش به پاهای خسته ش تکان بیشتری داد و درب

.ورودی را کامل گشود

pg. 11

دیدگانش را باور نداشت، عزیز خانه ش آمده بود، درمان دردهایش

آمده بود. چشمانش به مانند چاله ای پر از آب شدند. صدایش

.لرزان و پر از اشتیاق شد

-

حبیبت گلبی، میساء یما رجعتی؟ ( عزیز قلبم، میساء مادر

) برگشتی؟

دیگر خودداری بس بود، حداقل کنار عزیز جان باید از آن قالب

سفت و سختی که برای خود ساخته بود جدا می شد. اشک هایش

را آزاد کرد و همین که خواست قدمی بردارد خودش را در آغوش

عزیز جانش یافت. عطر یکدیگر را بو می کشیدند و هق هق شان از

سر دلتنگی و عشق؛ چشمان زهرا را هم خیس کرده بود و هر از

گاهی با پر روسری اش نم اشک هایش را از روی گونه هایش می

.زدود

pg. 12

از آغوش یکدیگر که دل کندند عزیز او را به داخل هل داد. زهرا

خانم قدمی به جلو برداش ت و میساء آن زن مهربانی که سال ها در

خدمت این خانه و خانواده بود را با مهر به آغوش کشید و رویش را

.بوسید

پس از آن عزیز جان زحمت به داخل آوردن چمدان ها را به زهرا

.سپرد

-

.بیا مادر، بیا که امشب خدا صدای من رو شنیده قربونش بشم

:در جواب عزیز جان، صادقانه گفت

-

.خیلی دلتنگت بودم

همان طور که با هم به سمت نشیمن می رفتند عزیز دست میسا را

:فشرد و آهی کشید

pg. 13

-

چی بگم که خدا رو خوش بیاد مادر؟ سایه ی سرمه هر چی بگم

تف سر باالست آخرش تو یقه ی خودم می افته و رو سیاهم می

.کنه

سری به نشانه ی تایید تکان داد و لبانش را رو ی هم فشرد. حقیقت

محض بود، عزیزجانش که نمی توانست راجع به همسرش بدگویی

!کند

همین که وارد نشیمن شدند با دیدن هیکلش از پشت که بر روی

کاناپه ی تک نفره ای به رنگ آبی لجنی نشسته بود، وسعت غم ها

.و درد هایش دو چندان شدند

علت تمامشان پس از سال ها مقابلش نشسته بود

و با آرامش خیال

.برای خود کتاب می خواند

عزیز با دیدن چهره ی میسا که در هم فرو رفت در دل برای غم و

عذاب دخترک آهی کشید. دلش را هم نداشت که باعث و بانی

!حال این طفلک را نفرین کند

pg. 14

.بسم الله ای در دل گفت و جلو تر رفت

-

.حاج مختار نور چشم من اومده

مختار با شنیدن صدای نور و آن جمله ی حیرت انگیزش سریع

کتابش را بر روی میزعسلی کنارش نهاد و از جایش برخاست و به

.سمتش چرخید

چشمانش آن چه را که می دیدند، نمی توانست باور کند. آن

دخترک چکمه پوش میسا بود؟ چگونه به این جا آمده بود؟ االن

وقت بازگشتنش نبود. سعی کرد بر خودش

مسلط شود و مثل

.همیشه با خونسردی عمل کند

-

بابا جان میسا کی اومدی؟ خبر می دادی مظفر رو می فرستادم

.دنبالت

نیشخند دختر از چشمانش دور نماند و وقتی به حرف آمد واضح

.تر شد

pg. 15

-

سالم حاج مختار، نیازی نبود. هنوز اونقدری که باید از ایران

دور نموندم که مسیر این جا

!از خاطرم بره

.چند قدم به جلو برداشت و سعی کرد مالیم تر رفتار کند

-

.خوش اومدی بابا جان، نور خیلی بی تابت بود

عزیزجانش که نامش نور بود دستش را بر روی گودی کمر میسا

.نشاند و بار دیگر اشک مهمان چشمانش شد

- مادر به فدات، قربون صورت ماهت بشم جات تو این خونه

.خیلی خالی بود

میسا اما، لبخندی مهربان به چشمان خیس عزیز هدیه کرد و

.کمی از او فاصله گرفت

-

اومدم که بمونم دیگه غصه نخور عزیز جون

.و بعد خسته دستی به صورتش کشید

pg. 16

-

من یکم به استراحت نیاز دارم، اتاقم سر جاشه یا اونم دیگه

برای من نیست؟

و نگاه سرد شده اش

.را حواله ی حاج مختار کرد

عزیز که با فاصله گیری میسا غم عالم به دلش نشسته بود، نفسش

.را آه مانند بیرون فرستاد

-

برو دخترم، اتاقت هنوز دست نخورده سرجاشه. تا تو استراحت

.کنی میگم زهرا غذایی که دوست داری رو برا شام درست کنه

دستش را باال آورد و به نشانه ی ن .ه تکان داد

-

من تو هواپیما و فرودگاه کلی خوراکی خوردم کامال سیرم، باشه

.برای ناهار فردا

.و لبخند مهربانی تقدیم عزیز جانش کرد و دور شد

pg. 17

دور شد از نگاه سنگین حاج مختاری که در چشمانش چیزی جز

.بی رحمی نمی دید

به اتاقش که پا گذاشت، اولین چیزی که نگاه دلتنگش ر ا جذب

.کرد گیاه برگ انجیری اش بود. چقدر رشد کرده و زیبا شده بود

نم اشک کم کم در چشمانش نشست. آهسته درب اتاقش را بست

.و پشتش آوار شد

تصاویر پشت سر هم جلوی دیدگانش را می گرفتند. صدای

!خاطرات عجیب دردناک بود

- میسا بیا ببین چی برات آوردم، بدو بیا تا بابا مخ تار نیومده این

.رو به زور از مش رمضون کش رفتم

میسایی را دید که به سرعت وارد اتاق شد و کنار آن هیبت رشید

.مردانه ایستاد

pg. 18

-

وای خدای من چقدر کوچولوئه. االن می خوای این رو تو

گلدون بکاری برام؟

.صدایش را بار دیگر شنید

- آره نکنه میخوای خشکش کنی بذاری الی دفت ر خاطراتت؟ این

.برگ انجیری خشکش جالب نمی شه قیدشو بزن

.و خودش به حرف هایش خندید

با خیس شدن لبش به خود آمد. بار دیگر خاطراتش اشکش را در

.آورده بودند

از پشت درب بلند شد و با چند قدم بلند خودش را به تختش

رساند. می خواست با میل شدیدی که برای لمس برگ های آن

برگ

انجیری داشت مقابله کند. باید به عزیز جان می گفت این

.گلدان را به نشیمن یا هرجایی که صالح می داند منتقل کند

pg. 19

نگاهی به چمدان هایش که زهرا آن ها را کنار کمدش گذاشته بود

.انداخت. خیلی از لحاظ جسمی و روحی خسته بود

روزهای زیادی را برای رسیدن به این مرحله و آمدن

به ایران

گذرانده بود. سپری کردن آن روزهای پر از سختی و مشغله برایش

چندان کار آسونی نبود. اما

شروع مطالعه رمان