عیارسنج (نمونه رایگان)

༺وارثِ سـایــہ༻

اثر نگین 🍁✨️

وارث سایه:

باران آرام روی شیشه‌های اتوبوس می‌لغزید و چراغ‌های خیابان را پشت قطره‌ها محو می‌کرد.

دلارا پیشانی‌اش را به شیشه تکیه داده بود و به خیابان‌های خیس تهران خیره مانده بود. از دیشب فقط دو ساعت خوابیده بود؛ شیفت شب اورژانس، مثل همیشه، بی‌رحمانه تمام توانش را گرفته بود.

چشم‌هایش را بست.

صدای مادرش هنوز در گوشش بود:

_یه روز خودتو با این همه کار، می‌کشی دختر...

لبخند کمرنگی گوشه‌ی لبش نشست.

هیلا همیشه همین بود؛ نگران، غرغرو و در عین حال، مهربان‌تر از چیزی که خودش قبول داشت.

_همه‌ی دنیا مریضن؟ فقط تو باید درمانشون کنی؟

دلارا هر بار به این جمله می‌خندید.

چون می‌دانست آخر هر شیفت، همان زنی که از خستگی‌هایش شاکی بود، غذایش را گرم نگه می‌داشت و منتظر می‌ماند تا دخترش سالم به خانه برگردد.

صدای باز شدن درهای اتوبوس، رشته‌ی افکارش را برید.

اتوبوس ایستاد.

دلارا کیفش را روی شانه انداخت و از پله‌ها پایین رفت.

هوای خنک باران به او حس خوبی می داد و بوی خاک خیس، در کوچه های اطراف پیچیده بود.

چند قدم بیشتر تا خانه نمانده بود.

خانه‌ای کوچک و قدیمی؛ با دیوارهایی که سال‌ها را به دوش می‌کشیدند و گلدان‌هایی که مادرش با وسواس کنار پنجره‌ها چیده بود.

خانه‌ای ساده...اما برای دلارا، تمام معنای امنیت را داشت.

همین که کلید را داخل قفل چرخاند، صدای هیلا از آشپزخانه آمد:

_ اومدی، مامان؟

دلارا لبخند خسته‌ای زد.

+آره. سلام مامان گلم!

_ سلام دخترم . خسته نباشی

+ ممنون گلی خانم.

اول یه دوش می‌گیرم بعد میام

هیلا از آشپزخانه بیرون آمد. پنجاه‌ساله بود، اما چین‌های ریز گوشه‌ی چشم‌هایش، بیشتر از عدد شناسنامه از سال‌هایی که پشت سر گذاشته بود حرف می‌زدند.

نگاهش که به صورت خسته‌ی و چشمان سرخ دلارا افتاد، آه کوتاهی کشید.

_باز نخوابیدی؟

دلارا کفش‌هایش را کنار در گذاشت.

+وقت نشد.

_تا کی می‌خوای همین‌جوری ادامه بدی؟

دلارا شانه‌ای بالا انداخت.

+تا هر وقت که بتونم.

هیلا چند ثانیه نگاهش کرد.

همیشه همین جواب را می‌داد.

همیشه...

انگار دلارا بلد نبود خستگی را جدی بگیرد؛ انگار تا وقتی کسی به کمکش نیاز داشت، خودش می‌توانست به تنهایی تا آخر خط بایستد.

دلارا نگاهش را از مادر گرفت و کنار میز رفت.

قاب عکس کوچکی روی میز بود.

آن را برداشت.

عکس فقط متعلق به خودش و هیلا بود؛

از سال‌های کودکی، با لبخندهایی که حالا بیشتر از آنکه خاطره باشند، شبیه تکه‌ای از گذشته به نظر می‌رسیدند.

پدرش هیچ‌وقت در هیچ‌کدام از آن قاب‌ها نبود.

از کودکی، هر بار درباره‌ی او سؤال کرده بود، تنها یک جواب شنیده بود:

بابات سال‌ها پیش فوت کرد...

همین. نه عکسی از او وجود داشت.

نه خاطره‌ای که هیلا حاضر باشد تعریف کند.

نه حتی سنگ قبری که دلارا بتواند روزی سراغش برود.

سال‌ها گذشته بود و دلارا کم‌کم یاد گرفته بود سؤال نپرسد.

فقط گاهی، وقتی نگاهش روی جای خالی مردی در گذشته می‌ماند، یک سؤال قدیمی دوباره در ذهنش زنده می‌شد:

اگر واقعاً مرده بود... چرا هیچ اثری از او باقی نمانده بود؟

هیلا ظرف غذا را روی میز گذاشت و نگاهش را به دلارا دوخت.

_ دلارا ؟

+جانم؟

_ امروز دلم خیلی شور می‌زنه.

دلارا لبخند کمرنگی زد.

+تو هر روزی که من شیفت دارم، دلت شور می‌زنه.

هیلا سرش را تکان داد.

_نه. امروز فرق داره.

لبخند از صورت دلارا محو شد. نزدیک مادرش رفت و دست‌هایش را گرفت.

+چیزی شده؟

_ نمی‌دونم. از صبح یه حس بد دارم. انگار قراره اتفاقی بیفته.

دلارا دست مادرش را فشرد.

+چیزی نمی‌شه، مامان.

من مراقبم!

_ فقط قول بده حواست به خودت باشه.

+قول می‌دم!

هیلا لبخند زد، اما نگرانی هنوز از چشم‌هایش کنار نرفته بود.

دلارا چند لقمه غذا خورد، بعد برای استراحت به اتاقش رفت.

اما خواب به چشم‌هایش نمی‌آمد.

حرف‌های مادرش مدام در ذهنش تکرار می‌شد.

امروز فرق داره.

نمی‌دانست چرا این جمله این‌قدر در دلش سنگینی می‌کرد.

چند ساعت بعد، وقتی برای رفتن به بیمارستان آماده می‌شد، دوباره همان حس مبهم سراغش آمد.

هیلا تا دم در بدرقه‌اش کرد.

_ دخترم

+جانم؟

_ امشب زود برگرد.

دلارا لبخند زد.

+سعی می‌کنم.

هیلا چیزی نگفت. فقط نگاهش کرد؛ طولانی‌تر از همیشه.

چند ساعت بعد...بیمارستان

موهایش را مرتب کرد، روپوش سفیدش را پوشید و کارت شناسایی‌اش را روی سینه‌اش نصب کرد.

هنوز دقایقی از شروع شیفتش نگذشته بود که صدای بی‌سیم اورژانس در راهرو پیچید.

کد قرمز.... کد قرمز... آماده باشید.

همه با عجله به سمت ورودی دویدند.

دلارا هم قدم‌هایش را تند کرد.

اما نمی‌دانست مردی که تا چند لحظه‌ی دیگر از آن در وارد می‌شود، قرار است اولین ترک را روی دیوار بیست‌وپنج‌ساله‌ی زندگی‌اش بیندازد.

دلارا با قدم‌های تند از راهروی اورژانس عبور کرد. صدای کفش‌هایش روی سرامیک سفید می‌پیچید و میان همهمه‌ی بیمارستان گم می‌شد.

هنوز به ورودی نرسیده بود که صدای ترمز چند خودرو، پشت سر هم، محوطه‌ی اورژانس را لرزاند.

پرستاری که کنارش بود، ناخودآگاه به سمت شیشه برگشت.

ـ آمبولانس نیست.

دلارا نگاهش را به بیرون دوخت.

سه شاسی‌بلند مشکی با سرعت مقابل اورژانس توقف کرده بودند.

درِ ماشین وسط باز شد.

چهار مرد با لباس‌های مشکی پیاده شدند.

نه دستپاچه بودند، نه سردرگم.

حرکاتشان حساب‌شده و نگاه‌هایشان تیز بود؛

انگار برای هر قدمشان از قبل برنامه داشتند.

درِ عقب ماشین باز شد.

یکی از مردها خم شد و لحظه‌ای بعد، مردی زخمی را در آغوش گرفت.

پیراهن سفیدش از پهلو تا کمر به خون آغشته بود. قطره‌های باران روی صورت رنگ‌پریده‌اش می‌لغزیدند و با رگه‌های خون درهم می‌آمیختند.

دلارا بی‌درنگ جلو رفت.

+سریع بیارینش داخل!

مرد خواست بیمار را روی برانکارد بگذارد، اما مرد زخمی ناگهان دستش را بالا آورد و مچ او را گرفت.

مرد همان‌جا ایستاد.

چشم‌های زخمی، نیمه‌باز، روی صورت دلارا ثابت ماند.

برای چند ثانیه، انگار تمام صدای اطراف عقب نشست؛ نه باران شنیده می‌شد، نه رفت‌وآمد پرستارها.

فقط آن نگاه بود.

نگاهی سنگین و ناشناس که دلارا دلیلش را نمی‌دانست.

دلارا اخم کرد و گفت:

+وقت نگاه کردن نیست!

رو به پرستار کناری‌اش کرد و سریع گفت:

+فشارش داره می‌افته. برانکارد رو بیارین، سریع!!

پرستار همان لحظه برگشت و با اشاره، یکی از همکارانش را صدا زد.

ـ برانکارد! زود!

دو پرستار برانکارد را جلو کشیدند.

دلارا دوباره کنار بیمار قرار گرفت و نبضش را گرفت.

+نبضش ضعیفه! مسیر رگ رو آماده کنین.

پرستار سر تکان داد و مشغول آماده کردن تجهیزات شد.

پرستارها فوراً برانکارد را جلو کشیدند.

دلارا نگاه کوتاهی ، به مردهای پشت سرش انداخت.

هیچ‌کدام شبیه همراهان معمولی یک بیمار نبودند.

نگاه‌هاشون مراقب و سکوتی که بیش از حد حساب‌شده بود...

دلارا دو انگشتش را روی گردن مرد گذاشت.

مرتب نبضش را چک میکرد.

نبضش ضعیف بود، اما منظم می‌زد.

همان لحظه، مردی که کنار ماشین ایستاده بود، به سمتشان آمد.

از بقیه بلندتر بود. کت مشکی‌اش از باران خیس شده و دستکش‌های چرمی‌اش برق می‌زد. نگاه سردش حتی برای یک لحظه از مرد زخمی جدا نمی‌شد.

دلارا از همان نگاه فهمید با بقیه فرق دارد.

+شما همراهشین؟

_ بله.

+اسم بیمار؟

مرد چند ثانیه سکوت کرد؛ انگار گفتن همان یک کلمه هم برایش زیادی بود.

_ آراس.

دلارا سریع پرسید:

+نام خانوادگی؟

نگاه مرد روی صورتش نشست.

_فعلاً لازم نیست بدونین.

اخم دلارا درهم رفت.

+اینجا بیمارستانه. بدون مشخصات کامل، پذیرش انجام نمی‌شه.

مرد یک قدم جلو آمد.

نه تهدیدی در صدایش بود، نه خشمی در چهره‌اش؛ فقط لحنی آرام و قاطع که جای بحث باقی نمی‌گذاشت.

_ اول نجاتش بدین ، بعد هر مدرکی که بخواین در اختیارتون می‌ذاریم.

دلارا لحظه‌ای در چشمانش خیره ماند.

بعد نگاهش را از او گرفت و به بیمار برگشت.

+پس کنار برین. زمان نداریم.

مرد کنار رفت.

دلارا و پرستارها برانکارد را به داخل هل دادند.

اما پیش از اینکه خودش وارد اورژانس شود، صدای مرد دوباره متوقفش کرد.

_ دکتر...

دلارا برگشت.

_ هر اتفاقی برای آراس بیفته، خانواده‌اش منتظر نمی‌مونن تا شما گزارش بنویسین...

دلارا نگاه سردی به او انداخت.

+من برای نجات بیمارم به تهدید احتیاج ندارم.

چند لحظه سکوت میانشان ماند.

مرد فقط سر تکان داد.

_ خوبه.

دلارا برگشت و وارد اورژانس شد.

دلارا نگاهش را به سامیار دوخت.

+خیلی خب، از این لحظه به بعد، داخل این بیمارستان قانون با منه.

اگر قراره توی کار درمان دخالت کنین، همین الان بیمارتون رو تحویل بگیرین و ببرین.

چند ثانیه سکوت بینشان افتاد.

سامیار نگاهش کرد؛ انگار انتظار نداشت پزشک جوانی با این قاطعیت مقابلش بایستد و امرونهی کند.

یعد آرام گوشه‌ی لبش کمی بالا رفت.

_باشه، خانم دکتر. هر کاری لازمه انجام بدین.

دلارا بدون توجه به لحنش، رو به پرستار برگشت.

+اتاق عمل رو آماده کنین. فشارش داره پایین میاد.

پرستارها فوراً برانکارد را به داخل اتاق عمل حرکت دادند.

دلارا همراهشان رفت، اما درست پیش از ورود، برای لحظه‌ای به صورت آراس نگاه کرد.

چهره‌اش زیر نور سرد بیمارستان بی‌حرکت بود؛ مردی که حتی در آن وضعیت هم چیزی از ابهتش کم نشده بود.

درِ اتاق عمل بسته شد.

چراغ قرمز بالای در روشن شد.

سامیار چند قدم دورتر ایستاده بود. گوشی‌اش را بیرون آورد و شماره‌ای گرفت.

به محض وصل شدن تماس، صدایش پایین آمد.

_پیداش کنید!

چند ثانیه گوش داد.

_تمام مسیرهای اطراف بیمارستان رو چک کنید. ماشینی که دنبالش کرده، نباید از محدوده خارج شده باشه.

مکث کرد.

_ و هیچ‌کس بدون هماهنگی وارد بیمارستان نمی‌شه.

تماس را قطع

شروع مطالعه رمان