نام رمان: عشق پر درد سر
نویسنده: نگین مرزبانی
خلاصه: رامش دختری از قشر متوسط جامعه بعد از فوت پدرش مسئولیت خواهر و مادربزرگش به عهدهی اون میفته و دنبال کار میگرده، چند سال از یه پیرزن نگهداری میکنه و وقتی اون پیرزن میمیره رامش دوباره دنبال کار میگرده و این بار توی کافه مشغول کار میشه اما روز اول کارش...
کیک شکلاتی را روی میز دختر و پسری که با هم گپ می زدند، گذاشتم. زیر لب تشکر کردند و من هم با لبخند جوابشان را دادم. با این که چند ساعتی از استخدام و کار کردنم نمی گذشت اما خسته شده بودم، در این هوای گرم تابستان کار کردن سخت بود.
دستم را روی پیشانیام گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم که صدای یکی از مشتری ها از پشت سرم بلند شد.
- هی خانم، بیا این جا!
به پشت سر نگاهی انداختم. پسر جوانی که می خورد بیست و هفت ساله باشد، با دست کرد.
لبخند کمرنگی جای اخم پیشانیام نشاندم و سمتش پا تند کردم.
یک دختر مو بلوند هم همراهش بود و روی صندلی، روبه رویش نشسته بود و هر از گاهی طرهای از موهای بلندش را پشت گوشش می فرستاد اما باز هم بر روی صورتش می ریختند.
پسر دستش را زیر چانه زده و عصبی قاشق را به فنجان قهوه می کوبید. برای این که متوجه حضورم بشود تک سرفهای کردم.
- بفرمایید! چیزی لازم دارید؟
با شنیدن صدایم دستش از حرکت ایستاد و نگاه پر از خشمش را به صورتم دوخت. قاشق را تقریبا روی میز پرت کرد.
- این چه وضعشه خانم! اگه بلد نیستین سفارش بگیرین چرا میاید گارسونی می کنید؟
از صدای بلندش نگاه بیشتر مشتری ها به ما جلب شد.
سعی کردم آرامشم را حفظ کنم و قبل از اطلاع صاحب کافه مشکل را برطرف کنم.
- هی، با شمام! مگه کری؟
یک قدم باقی مانده را جلو رفتم و دست هایم را به معنای آرام تکان دادم.
- خواهش می کنم آقا، لطفا برای بقیهی مشتری ها مزاحمت ایجاد نکنید.
عصبی دست مشت شدهاش را روی میز کوبید و باعث شد مقدار کمی از قهوه رویش بریزد.
- یعنی چی خانم! اول خودتون به مشتری ها برسید بعد به بقیه بگید آرامششون رو بهم نزنید! مثل این که شما وظیفهتون رو فراموش کردید و خودتون رو نگهبان این جا فرض کردید که وظیفهاش اینه نذاره آرامش مشتریها بهم بخوره اما ایرادی نداره سفارشی که آورده چیزی که مشتری خواسته نباشه، درسته؟
نمی دانستم از چه چیزی حرف می زند، مگر کجای کارم اشتباه بود؟
- عزیزم ولش کن! مگه تو دخترای امروزی رو نمی شناسی؟
نگاهم را سمت دختر سوق دادم که طرهای از موهای بلوندش را پشت گوشش فرستاد و پشت چشمی برایم نازک کرد.
- همهشون دنبال این هستن که جلب توجه کنن، به بهونهی سرکار رفتن از خونه بیرون میان اما توی محل کارشون همهاش دنبال خوشگذرونی و نخ دادن هستن.
نیم نگاهی سمتم انداخت و پوزخندی زد.
- بیچاره پدر و مادرهاشون که دلشون رو به این ها خوش کردن.
دیگر تحمل توهین و تمسخر هایشان را نداشتم، کف دستم را محکم روی میز کوبیدم که دختر از ترس هینی کشید. دستم از شدت ضربه گزگز می کرد اما اعتنای نکردم و دست دیگهام را پشت صندلی دختر گذاشتم سمتش خم شدم. ابروهایم را بالا انداختم و از بین دندانهای به هم فشردهام گفتم: ببین منو! پای خانواده و پدر و مادر رو وسط نکش، من اگه دنبال جلب توجه بودم که مثل تو، توی خیابون ها ول بودم، نه این که بیام این جا دولا بشم و مثل خدمتکارها رفتار کنم. میشه بگید مشکل شما دقیقا چیه؟!
سمت پسر چرخیدم و ادامه دادم:
- مگه سفارشی که خواسته بودین رو نیاوردم؟
آدم زود جوشی نبودم اما تحمل حرفهایشان برایم سخت بود، صبر من هم حدی داشت!
- سفارش رو آوردید اما این چیزی که من خواسته بودم نیست.
دستم را از پشت صندلی برداشتم و اخم کردم.
- اون وقت شما چی سفارش داده بودید؟
با چشم به قهوهی روی میز اشاره کرد و گفت:
- این چیه؟
به فنجان قهوه که نصفش روی میز ریخته شده بود، نگاه کردم. دستم را زیر چانهام گذاشتم و حالت متفکری به خود گرفتم.
- والا من در هر زاویه که نگاه می کنم قهوه می بینم اما نمی دونم جلوی چشم شما خودش رو چی نشون میده!
اخم هایش را بیشتر درهم کشید.
- من گفته بودم قهوه با کف زیاد؛ این اصلا کف نداره، من شیرین سفارش داده بودم اما این از زهر تلختره.
بی توجه به نگاه خیرهاش فنجان قهوه را از روی میز برداشتم.
- باشه من این رو براتون عوض می کنم.
پوزخند روی لبش را نادیده گرفتم و راهم کج کردم قهوه را عوض کنم که صدایش در گوشم پیچید:
- بد نیست به جای ماست مالی کردن یه عذرخواهی هم بکنی.
دیگر داشت زیاده روی می کرد، نیش خندی زدم و سمتش برگشتم.
- من و عذرخواهی...
کنایه آمیز ادامه دادم:
- محاله.
دست به سینه به صندلیاش تکیه زد.
- پس بی زحمت به صاحب این جا بگو بیاد، فقط سریع باش...
یک تای ابرویش را بالا انداخت.
- چون از انتظار منتفرم.
گویی تصمیم گرفته بود آن روی دیگرم را ببیند. عصبی لبم را به دندان گرفتم و سعی کردم خشمم را کنترل کنم اما صدای بلندم دست خودم نبود.
- هر کسی ممکنه اشتباه کنه آقای محترم، دلیل نمیشه با یه اشتباه محکوم رو پای چوبدار فرستاد.
- شما همیشه کافه رو با این روال پیش می برید یا شما تازه واردی؟
خندهی مسخرهای کردم.
- ببخشید اون وقت روال ما چشه؟
لبخند نصفه و نیمهای زد و دستش را در هوا تکان داد.
- سفارش مشتری رو برعکس میارید، به جای این که معذرخواهی کنید بالا سرشون شاعری هم می کنید؟
صدای خندهی طعنه دار دختر در کافه طنین انداز شد.
- وای عشقم، مثل این که قراره امروز رو فقط با دیوونهها سر کنیم، خدا بهمون صبر بده!
با حرص فنجان را روی میز کوبیدم که باعث شد دختر از ترس شانه هایش بالا بپرد. برای کنترل کردن خشمم نفس عمیقی کشیدم.
- چرا نمی خوای اشتباهت رو قبول کنی؟ من قهوه با کف زیاد سفارش داده بودم اما تو...
میان حرفش پریدم.
- قهوه با کف زیاد، آره؟
با حرص فنجان را چنگ زدم و نصف باقی مانده را روی لباسش خالی کردم و همزمان گفتم:
- بیا اینم قهوهتون آقا، با کف زیاد...
صدای آخ بلندش در کافه پیچید، با عجله از جا برخواست و باعث شد صندلی محکم به زمین بخورد.
با غرور و تکبر به کاری که انجام داده بودم نگاه می کردم، شاید نمی دانست که من دیوانهتر از آن هستم که سر به سرم بگذارد و بخواهد شخصیتم را زیر سوال ببرد.
همان طور که یقهی لباسش را تکان می داد با چشم برایم خط و نشان کشید. ابرویی بالا انداختم و پوزخندی نثارش کردم که عصبانیتش را بیشتر کرد.
- این خراب شده صاحب نداره؟ یکی صاحب این جا رو خبر کنه!
از خشم صورتش قرمز شده بود. دختری که همراهش بود تازه از شوک بیرون آمد، جلو رفت و سعی در آرام کردنش داشت. نگاه خیرهی مشتری ها اذیتم می کرد اما با این حال سعی در خونسرد نشان دادن حالم را داشتم.
- این جا چه خبره؟!
با صدای محبی سمتش چرخیدم. تا خواستم از خودم دفاع کنم پسر زودتر از من جواب داد:
- صاحب این جا شمایید؟
محبی که با تعجب به او نگاه می کرد، پاسخ داد:
- بله!
با دست لباسش را نشان داد.
- نمی دونستم که توی کافهی شما قهوه رو روی لباس مشتری خالی می کنن، وگرنه هیچ وقت این جا رو انتخاب نمی کردم.
محبی که با دیدن لباسش اخمهایش درهم رفت.
- حتما اشتباهی شده آقای محترم، این کافه اون قدر معتبر و مشهوره که کارکنان هیچ وقت همچین جسارتی رو نمی کنند.
پسر با عصبانیت پوزخندی زد.
- اما این خانم اون قدر قد و لجباز هستن که اعتبار کافهی شما رو زیر سوال بردن.
محبی با تعجب سمتم برگشت. با کمی ترس آب دهانم را فرو بردم، نمی خواستم کم بیاورم.
- من کاری نکردم، فقط سفارش قهوهشون رو اون طوری که می خواستن تحویل دادم.
- اون طوری که من می خواستم؟ یعنی من گفتم قهوه رو روی لباسم بریز!
محبی ناباور گفت:
- چی؟
نگاهش را از او گرفت و به من دوخت.
- خانم فروتن شما چیکار کردین؟
شاید کارم از نظر آنها اشتباه بوده باشد اما یک درصد هم پشیمان نبودم. من که به گناه نکرده محکوم شده بودم، کم یا زیادش فرقی نمی کرد.
- سزای یه آدم بی تربیت مثل ایشون، که به خاطر یه اشتباه کوچیک این همه الم شنگه راه انداخت، چی می تونه باشه؟
با ظاهری خونسر به پسر نگاه کردم، خشم و عصبانیت در چشم هایش فوران می کرد.
دختر همراهش دست را روی سینهاش قرار داد و سعی در متقاعد کردن و بیرون رفتنشان از آن جا را داشت.
- محمد لطفا تمومش کن، بیا زودتر از این جا بریم.
پسری که فهمیدم اسمش محمد است، با چشم برایم خط و نشان کشید.
محبی سمتم آمد.
- خانم فروتن شما چیکار کردین؟ اشتباهی از دستتون افتاد یا...
- نه خیر آقا، ایشون از قسط این کار رو کردن.
به محمد نیم نگاهی انداخت و در جوابش ناباور گفت:
- یعنی چی؟ همچین چیزی امکان نداره!
از این همه اعتمادش آن هم در این چند ساعت، شرمم شد و در دل به خود لعنت فرستادم.
- می بینین که امکان داره، متاسفانه به خاطر کار ایشون دیگه نه من و نه کسایی که می شناسم پامون رو این جا نمی ذاریم، شاید دفعه ی بعد به جای لباس نوشیدنی رو روی سرمون بریزن.
محبی سعی در متقاعد کردنش را داشت.
- من به خاطر این پرخاشگری و بی نظمی معذرت می خوام، قول میدم دفعهی دیگه تکرار نشه.
- اما کسی که باید معذرت خواهی کنه شما نیستید، اون باید معذرت خواهی کنه.
با دست من را نشان داد. یک تای ابرویم را بالا دادم. محبی خطاب به من گفت:
- زود باش معذرت خواهی کن!
بدون این که نگاه از محمد بردارم جواب دادم:
- کار اشتباهی نکردم که معذرت بخوام.
محمد پوزخندی زد و باعث شد یک طرف لبش بالا برود.
- یعنی چی خانم؟ اول صبحی این همه خرابکاری کردین و الانم که راضی به عذر خواهی نیستید.
- آقای محبی من کارم اشتباه نبود، ایشون...
نگذاشت ادامه بدهم و میان حرفم آمد.
- این جا من قانون تعیین می کنم نه شما! حتی اگه شما هیچ کاری هم نکرده باشین باز هم باید از مشتری عذرخواهی کنید.
- همچین چیزی امکان نداره...
با عصبانیت ادامه دادم:
- من اگه بمیرمم از این معذرت نمی خوام.
- که این طور... پس من هم مجبور میشم شما رو اخراج کنم.
تمام عصبانیتم به یک باره فروکش کرد، هر چند که نباید انتظار کم تر از این را داشته باشم.
- یا معذرت خواهی کنید یا اخراجتون می کنم.
نگاه پر از حرصم را از محبی گرفتم و به محمد دوختم، پوزخند گوشه ی لبش و آن برق نگاهش که نشان می داد برندهی این بازی مسخره شده، زیادی روی مخم بود و نفرتم را بیشتر می کرد.
غرورم نمی گذاشت به خاطر اشتباهی که نکرده بودم معذرت بخواهم، با این حال سعی کردم این را هم به محبی بفهمانم.
- اما من...
با بالا آوردن دستش مجبور به سکوت شدم.
- اشتباه از منه که بدون هیچ شناختی و یا سابقهی کاری شما رو استخدام کردم، فکر می کردم دختر عاقل و سر به زیری هستی، نمی دونستم که قراره مشتری هام رو بپرونی و من رو بیچاره کنی. هنوز چند ساعته مشغول کار نشدی ببین کافه رو به چه وضعی انداختی! این کافه برای خودش و مشتری هاش ارزش قائله اما معلومه این موضوع برای شما کوچیک ترین اهمیتی نداره.
سرم را پایین انداختم، حق با او بود، من همیشه باعث دردسر بودم و همهی این ها نتیجهی کنترل نکردن خشمم است.
- شما هر چی بگید حق دارید، قول میدم دیگه تکرار نکنم.
- دیگهای وجود نداره خانم!
دستش را در جیب فرو برد و کیف پولش را بیرون آورد، چند تراول ده تومانی شمرد و سمتم گرفت.
- این به خاطر کار امروزت... هر چند که کل روز رو کار نکردی اما مهم نیست، تا همین حد هم زیادی بود.
با عصبانیت به پول ها نگاه کردم، این ها من را چه فرض کرده بودند؟
یک گدا که به دنبال صدقه دستش را جلوی همه دراز می کرد؟
همان طور که خیره در چشم هایش بودم، پول را گرفتم و دور سرم چرخاندم و محکم به سینهاش کوبیدم.
- این هم صدقهی من به شما...
پوزخندی زدم و ادامه دادم: این طور معلومه شما بیشتر از من بهش احتیاج دارین.
محبی سردرگم به پول های پخش شده جلوی پایش نگاه می کرد. همه شُکه شده بودند، حتی محمد و دختری که همراهش بود، نگاهشان بین من و پول ها در حال رد و بدل بود.
به پچ پچ و خنده های مشتری ها اهمیت ندادم و با همان پوزخند که گوشهی لبم جا خوش کرده بود، کولهام را برداشتم و با گام های بلند از آن فضای خفقان فاصله گرفتم. نگاهی به مردم رهگذر انداختم، هر کدام در تکاپوی رفتن به جایی بودند، اما من کجا بروم؟
نفس عمیقی کشیدم و هوای آلودهی تهران را به ریه هایم فرستادم. نزدیک های ظهر بود و آفتاب سوزناک تر از قبل می تازید.
نگاه آخرم را به کافهی شیک و مدرن انداختم، با فکر این امروز را هم باید دست خالی برمیگشتم قلبم فشرده شد. چرا بعد از دو هفته دربهدری و دنبال کار گشتن، خدا کمکم نمی کرد و راهی پیش رویم نمی گذاشت. کار ها برای دیگران جور بود و می شد قسمت، به ما که می رسید می شد حکمت!
در دل آهی کشیدم و سعی کردم حرف های پدر را به یاد بیاورم: «اگه یه وقت از دنیا ناامید شدی و فهمیدی دستت از همه جا کوتاهه، سرت رو بالا بگیر و بگو شکرت. خدا خودش راه درست رو پیش روت میذاره، فقط کافیه تو صبوری کنی.»
سرم را بالا بردم، نور آفتاب چشم هایم را می زد، چشم بستم و دستم را بالا گرفتم، زیر لب شکر خدا را به جا آوردم، رویم را برگردانندم که بروم اما
رویم را برگرداندم که بروم اما با صدایش سرجایم خشک شدم.
- بهت گفته بودم با من در نیفت اما گوش ندادی، می بینی! تاوانش رو پس دادی، اون هم به بدترین شکل.
دست هایم را مشت کردم و نفرتم بیشتر شد. برگشتم و نگاهش کردم، دست هایش را در جیب شلوارش فرو برد و از دو پلهی کوچک کافه پایین آمد. پوزخندی زدم.
- آره درست گفتی... من در حد تو نیستم و نخواهم بود. من هیچ وقت اون قدر ظالم نبودم که کسی رو از کار بیکار کنم، هیچ وقت با ضعیف تر از خودم نجنگیدم که بخوام پیروزیام رو به رُخش بکشم! می بینی؟ من و تو خیلی با هم فرق داریم.
- هه! نکنه می خوای با این حرف هات وجدان من رو بیدار کنی؟ دلم به رحم بیاد و از کارم پشیمون بشم.
یک تای ابرویش را بالا انداخت.
- درسته؟
هیچ وقت دنبال دلسوزی نبودم، از ترحم بیزار بودم و او فکر می کرد که من به همدلیاش نیاز دارم. خواستم لب بگشایم که زودتر از من شروع کرد.
- کور خوندی دختر! من خیلی وقته از سنگ شدم، سنگی که هیچ چیز نمی تونه آبش کنه، حتی مظلومیتی که تو صدات هست هم روم تاثیری نداره. پس الکی وقتت رو هدر نده!
از این که مانند نمک روی زخم شده بود لجم گرفت. کار خودش را کرده بود و باعث اخراجم شد، حال به جای من طلبکار هم هست؟
- من هیچ وقت مظلوم نمایی نکردم و نمی کنم، این رو خوب تو گوشت فرو کن آقای نسبتا محترم!
انگشت اشارهام را تهدیدوار در هوا تکان دادم.
- فکر نکن با این کاری که کردی میشینم و زانوی غم بغل می گیرم، من هیچ وقت جلو مشکلاتم کم نیاوردم، تو که عددی نیستی.
پوزخند گوشهی لبش عجیب بر روح و روانم خط می کشید.
- چیه، طعم شکست برات دلچسب نیست؟ خب معلومه همه دوست دارن پیروز باشن اما پیروزی قرار نیست سهم یه آدم بیعرضهای مثل تو بشه.
- من زمانی برای پیروزی می جنگم که طرف مقابلم آدم باشه، نه یه حیوون به تمام معنا. برای چیزی هم می جنگم که ارزش جنگیدن داشته باشه، آخه می دونی که هر چیزی ارزش جنگیدن نداره.
- بی عرضهگیت رو پای الکی جنگیدن نذار! دیگه هم اطراف من آفتابی نشو وگرنه بدترش رو سرت میارم!
از حرص دندان قریچهای کردم. خودش را چه فرض کرده بود؟
مگر من تعقیبش کرده بودم تا همکلامش شوم؟
همان طور که او از من بدش می آمد من هم از او گریزان بودم.
خواستم جواب دندانشکنی بدهم که با رفتش مهر سکوت را روی لبهایم نشاند.
با حرص پایم را زمین کوبیدم و رویم را برگرداندم. بند کولهام را محکمتر گرفتم و دهانم را کج کردم، صدایم را مانند خودش کلفت کردم. «من خیلی وقته از سنگ شدم، سعی نکن من رو آب کنی!»
از شدن عصبانیت حس می کردم صورتم قرمز شده است و از بین دندان های به هم فشردهام غریدم: «آخه کی به دلسوزی تو احتیاج داره مرتیکه... استغفرالله.»
حرکاتم دست خودم نبود و همهاش از روی حرص بود، زیر لب چند فحش آبدار دیگر نثارش کردم که متوجه نگاه خیره دو پسر در حال عبور شدم. خیره نگاهشان کردم که نزدیک شدند و خواستند رد بشوند اما همچنان نگاهم می کردند. «هان» بلندی گفتم که هر دو از جا پریدند و یکی از آن ها سریع گفت:«چِخه.»
با دیدن قیافهی ترسیدهاش خندهام گرفت اما منتظر نماندم و بعد از خرید روزنامه، سمت خانه رفتم.
***
آرسام
-تونستی ببینیش؟
جرعهای از قهوهام را نوشیدم، داغیاش پوست لبم را سوزاند اما به روی خودم نیاوردم و آن را روی میز گذاشتم.
- نه. وقتی رفتم سحر خودش تنها بود.
با حرص «لعنتی» نثارش کرد و از جا بلند شد.
- باز هم فرار کرد، باز هم نتونستیم صورتش رو شناسایی کنیم.
شانهای بالا انداختم.
- دُم به تله نمیده. تقصیر ما نیست، اون خیلی مکاره.
دستی به ته ریشش کشید و نگاه پریشانش را به یک جای نامعلوم دوخت.
- نه این طوری نمیشه، بهتره یه فکر اساسی دیگه کنیم.
- مثلا چه فکری؟
با چشم های ریز شده نگاهم کرد که باعث شد پوزخندی بزنم.
- چی تو مغزت می گذره؟ نکنه انتظار داری من برم تو باندشون؟
بشکنی زد و روی مبل روبه رویم نشست.
- قربون آدم چیز فهم.
دستم را به معنای «نه» در هوا تکان دادم.
- اصلا حتی فکرشم نکن! دوست دخترهام رو چیکار کنم؟ یکی دو تا هم نیستن، تو می خوای ده تا دختر رو تو این شهر بیوه کنی؟
قهوهاش را یک نفس سرکشید.
- نترس! اگه چیزیت بشه خودم هر ده تاشون رو می گیرم که بیوه نشن.
با شیطنت چشمکی نثارش کردم.
- ای کلک! خب از اول بگو چشمت اون ها رو گرفته، دیگه چرا من بیچاره رو می خوای جوون مرگ کنی؟
همان طور که دست هایش را درهم قفل کرده بود، آرنجش را روی رانش گذاشت و با پایش روی زمین ضرب گرفت.
لحنم را جدیتر کردم.
- سیامک تو خودت دو ساله که این پرونده دستته، خیلی خوب این آدم ها رو می شناسی، من اگه تنها برم و اون ها از این ماجرا بویی ببرن، خفتم می کنن.
سرش را بالا گرفت و نگاهم کرد. تیلههای قهوهای رنگش از همیشه روشنتر بود.
- کی گفته تنها میری؟ من هم باهات میام.
یک تای ابرویم را بالا دادم.
- دیگه دارم کم کم ازت می ترسم.
از جای بلند شد و سمت در رفت.
- دنبالم بیا که نقشه ها براشون دارم.
می دانستم که پسر با دل و جرأتی است و من هم دست کمی از او نداشتم.
- برو که بریم.
***
«رامش»
کل روز را از دست سوال و جواب های مادربزرگ فراری بودم. مارال هم تلفنی جویای حالم شد که همه چیز را برایش تعریف کردم، با آن همه نصیحت و سرزنش اما باز هم سنگ صبور خوبی بود.
از این که نتوانسته بودم در این یک هفته کاری پیدا کنم، شرمگین بودم. حتی روی نگاه کردن به رویا «خواهر کوچکم» را هم نداشتم.
در حال خوردن شام بودیم اما آنقدر ذهنم درگیر بود که متوجه نشدم چه مدت به غذایم زل زده بودم و با صدای رویا دست از افکار سردرگمم کشیدم.
- چیه؟ منتظری اذون بگن که افطار کنی؟
چشم های خستهام را سمتش سوق دادم اما با حرف مادربزرگ قلبم هزار تکه شد.
- بخور دخترم منتظر چی هستی؟ الان بابات بیاد ببینه غذا نخوردی عصبانی میشه ها؟!
با بغض پلک هایم را روی هم فشردم.
از کدام پدر حرف می زد؟
پدری که پنج سال است زیر خاک خوابیده؟
دلم می خواست حرف مادربزرگ راست باشد، پدر دوباره به خانه بیاید و به خاطر غذا نخوردن سرزنشم کند، داد بزند و یا حتی دعوا کند، فقط بیاید... دلم حضورش را می خواست، دلم یه دنیا غم داشت و به وجود یک کوه احتیاج داشت تا نشکند، تا فرو نریزد و خورد نشود.
- پسرم چرا امشب این قدر دیر کرده! همیشه این قدر دیر میاد خونه؟
رویا با این حرف مادربزرگ از کوره در رفت.
- مامان بزرگ بابا دیگه نیست... نیست. چرا همهاش از اون حرف می زنی، چرا نمی ذاری فراموشش کنیم؟
با تشر اسمش را صدا زدم که نگاه بارانیاش را به من دوخت و با پشت دست اشک هایش را پاک کرد.
-چیه مگه دروغ میگم! کی می خواد باور کنه که بابا دیگه مرده.
مادربزرگ که گویی تازه متوجه ماجرا شده بود با تعجب گفت:
- مرده... کی مرده؟
می خواستم ماجرا را طوری دیگر برایش بازگو کنم که رویا نمک روی زخم شد.
- پسر تو... بابای ما... مرده می فهمی؟ دیگه نیست که بیاد.
این حجم از اطلاعات برای پیرزنی که آلزایمر داشت و مُدام گذشتهاش را فراموش می کرد، زیاد سخت بود. می دانستم که رویا هم دلش خون است و هضم این اتفاقات برای ذهن ده سالهاش سخت است.
مادربزرگ با صدای گرفتهاش روبه رویا شروع به بازخواستش کرد.
- تو اصلا می دونی چی داری میگی؟ داری از مردن پدرت حرف میزنی، می دونی این یعنی چی؟
پا در میانی کردم.
- چیزه... مادربزرگ رویا... رویا خواب دیده که دور از جون بابا، فوت شده...یعنی همهاش خواب بوده ها... واقعی نیست.
رویا قطره اشکی از گوشهی چشم های به رنگ شبش چکید و لب زد:
- کاش خواب بود، کاش هیچ کدوم واقعی نبود!
از جا بلند شد و به سوی اتاق مشترکمان دوید.
دروغ چرا، من هم بغض کردم. می خواستم قوی باشم و نشکنم اما شکست خواهرم، شکست من هم بود.
مادربزرگ از شدت استرس با انگشت هایش بازی می کردم و نگاهش را به سفره دوخته بود.
- خواب دیده... آره همهاش خواب بوده... خواب ها واقعی نمیشن مگه نه؟
ترس در چشم هایش نمایان بود، خودش جواب خودش را می داد.
- اگه واقعی بشه چی؟ اگه... اگه...
می دانستم که بغض کرده و نمی تواند دیگر حرف بزند. سمتش رفتم و سرش را در آغوشم جای دادم.
- هیچ وقت واقعی نمیشه قربونت برم. خواب ها همیشه خواب می مونن، قرار نیست که همهشون واقعی بشن.
موهای سفید شدهاش را نوازش کردم که آرام خودش را عقب کشید و قطره اشک گوشهی چشمش را پاک کرد.
- آره راست میگی. این حرفت رو هم برو به رویا دخترم بگو، هلاک شده از گریه طفلی.
سرم را به معنای «باشه» تکان دادم و سمت اتاق رفتم. مادربزرگ که اشکش دَم مشکش بود، رویا هم که تَقی به تُقی می خورد سیل گریهاش به راه بود، پس من به کی رفتم که به جز بغض دیگر نمی توانستم اشک بریزم.
تقه ای به در زدم اما جوابی نیامد.
آن را باز کردم و داخل رفتم. رویا پتو را روی سرش کشیده بود اما هنوز هم صدای هق هقاش به گوش می رسید. در را بستم و سمتش رفتم، پتو را کنار کشیدم. صورت گرد و سفیدش خیس از اشک و عرق بود، محکم بغلش کردم و دستی میان موهای مشکی و پرپشتش کشیدم، هنوز هم هق هق می کرد.
- هیس! بسه دیگه پرنسس من، موندم این همه آب از کجا آوردی که این قدر گریه کردی!
تصور لبخند روی لبش، آن قدر ها هم سخت نبود.
ازم جدا شد و نگاهش را به زیر انداخت، هنوز هم لبخند کمرنگی روی لب هایش بود. موهای چسبیده به پیشانیاش را کنار زدم و گونهاش را نوازش کردم.
- عزیز من، پرنسس من، تو که میدونی چه قدر برای من باارزشی! تو مادربزرگ تنها کس من هستین اما رویا...
بعد از کمث کوتاهی لبم را با زبان خیس کردم و ادامه دادم:
- مادربزرگ حالش خوب نیست! خودت میدونی که چند ساله با این آلزایمر لعنتی داره سر می کنه، دست خودش که نیست، سریع همه چیز یادش میره. تو نباید این طوری باهاش حرف بزنی، با این رفتارت حالش رو بدتر می کنی. اگه خدایی نکرده اتفاقی براش بیفته ما از این تنهاتر میشم.
پلک هایم را محکم روی هم گذاشتم، حتی تصورش هم عذاب آور بود.
- معذرت می خوام آبجی.
صدایش گرفته و پر از بغض بود، دوباره سید اشک هایش جاری شد و خودش را در آغوشم جای داد. لبخندی هر چند تلخ، زدم و بوسهای روی موهایش نشاندم.
***
نور خورشید چشمهایم را می زد. لای پلک هایم را باز کردم و نگاهی به ساعت که دیشب کنارم گذاشته بودم، کردم. با دیدن عقربه ها که هفت صبح را نشان می داد، از جای برخواستم و بعد از شستن دست و صورتم، مشغول تعویض لباس هایم شدم. در آینه نگاهی به خودم انداختم، چشم های مشکیام میان مژههای پرپشتم خود نمایایی می کرد. لب هایم برجسته بود و بینی قلمی که داشتم، صورتم را زیبا می کرد اما از نظر خودم قیافهام عادی است و چیز جذابی ندارد.
دستی به مانتوی کوتاه سبز رنگم کشیدم. درست یادم است که پنج سال پیش پدر برای تولدم کادو خریده بود، آن زمان که هفده ساله بودم، با این که مادر نبود اما باز هم وجود پدر یه نعمت بزرگ بود و حال قدرش را بیشتر می دانستم.
نفسم را آه مانند بیرون فرستادم و از خانه خارج شدم.
بین راه نگاهی به آگهی روزنامه، که دورش را خط قرمز کشیده بودم، انداختم. آدرس یکی از مناطق بالای شهر بود و تا این جا فاصلهی زیادی داشت.
دستم را برای اولین تاکسی تکان دادم و بعد از سوار شدن آدرس را گفتم و سرم را به شیشه تکیه دادم. در این پنج سال که پدر فوت کرده بود، مسئولیت خانه و نگهداری از رویا و مادربزرگ به عهدهی من بود. بعد از فوت پدر مدرسه را کنار گذاشتم، خودم را بالغ فرض کردم و برای پول درآوردن به هر دری زدم. حدود یک سال نظافتچی یک شرکت شدم اما وقتی متوجه افکار پلید صاحب شرکت شدم، سریع آن جا را ترک کردم. تصمیم گرفتم که دیگر کار نکنم اما وقتی با سفرهی خالی خانه مواجه شدم، پاهایم ناخودآگاه در شهر دنبال یک تکه نان، به حرکت در آمد. بعد از عوض کردن چند شغل دیگر که هر کدام بنابر دلایلی ترک کردم و یا اخراج شدم، بالاخره پرستاری پیرزنی را قبول کردم که یک طرف اندامش سکته کرده بود و فرزاندانش وقت مراقبت از او را نداشتند. حدود سه سال مراقب او بودم، صبح می رفتم و آخر شب که یکی از بچه هایش برای خوابیدن پیشش می آمد، به خانه برمی گشتم اما از شانس بدم فوت کرد و من الان بعد از دو هفته دنبال کار گشتن، هنوز نتوانسته بودم کاری پیدا کنم.
- رسیدیم خانم!
نمی دانم راه کوتاه شده بود یا من آن قدر درگیر خاطرات بودم که این گونه زود گذشت.
کرایه را پرداخت کردم و پیاده شدم. موهای بیرون زدهام را دوباره زیر شال فرستادم و آیفون تصویری را فشردم، طولی نکشید که صدای دختر جوانی سکوت را شکست.
- بفرمایید؟
- ببخشید برای آگهیتون تو روزنامه اومدم.
- بیا تو!
پشت بند حرفش در با صدای تیکی باز شد و داخل رفتم. حیاط نسبتا بزرگی پیش رویم بود، دور تا دور حیاط درخت و گل کاشته بودند و ویلا در وسط سبزه ها خودنمایی می کرد. برای چند لحظه احساس کردم که در بهشت هستم، الحق که دست کمی هم از بهشت نداشت. همان طور که نگاهم بین درختان و خانه رد و بدل می شد با گام های بلند سمت ویلا رفتم.
***
«آرسام»
- باشه گفتم که حله، دیگه نگران چی هستی؟
صدای پر از تردیدش از پشت گوشی بلند شد.
- یعنی بهت اعتماد کنم که گند نمی زنی؟
همان طور که رویم را برگرداندم و پشت سرم را نگاه کردم، جوابش را دادم:
- نه بابا گند کدومه...
با دیدن دختر جوانی که با لبخند سمت خانه می رفت و هواسش به استخر جلوی پایش نبود، ادامهی حرفم را خوردم و دستم را سمتش دراز کردم.
- مواظب باش!
با صدای بلندم سمتم برگشت اما دیگر دیر شده بود، پای دیگرش روی لبهی استخر قرار گرفت و همراه جیغی که کشید، به دورن آب افتاد. با دیدن آن اتفاق زیر خنده زدم و بدون جواب دادن به پشت خطی، که می خواست بفهمد چه شده، تماس را قطع کردم و با خنده سمت استخر دویدم.
لبهی استخر زانو زدم، با دیدن دختر جوان که شنا کردن بلد نبود و مُدام به زیر آب فرو می رفت، لبخند روی لبم خشک شد. گوشیام را زمین گذاشتم و به درون آب شیرجه زدم. با چشم های بسته زیر آب در حال تقلا بود که سمتش رفتم و دستم را زیر پا و آن دیگری را زیر کمرش قرار دادم و هر دو روی آب آمدیم. هوای آزاد را به ریه هایش فرستاد و نفسی تازه گرفت،انگار وحشت کرده بود، تند تند نفس می کشید و پیراهن خیسم را از پشت چنگ می زد. به صورت سفیدش که رو به کبودی بود، خیره شدم. قطرات آب مژه هایش را خیس کرده بود و آن ها را حجیم تر نشان می داد. ابرو های پرپشت و سیاهش صورتش را زیبا تر نشان می داد و لب های صورتی رنگش، او را شبیه یک فرشته کرده بود. شال به سر نداشت و موهایش را بالا بسته بود، اما با این حال تا کمرش می رسید. در تمام مدت که من در زیبایی او خیره بودم، او نیز دستش را دور گردنم انداخته و در چشم هایم نگاه می کرد.
با صدای