🖤 مرا با تمام نداشته هایم بخواه
━━━━ پارت ۱ ━━━━
نفس
ـ خانم نیکفر؟
سرم را بلند کردم.
مردی با روپوش سفید روبهرویم ایستاده بود؛ پروندهای در دستش و نگاهی که زیادی جدی بود.
+ بله؟
چند لحظه مکث کرد.
همین مکث کافی بود تا تمام بدنم یخ کند.
نگاهم ناخودآگاه رفت سمت درِ اتاق اورژانس.
+حال مادرم چطوره؟
پزشک نفس عمیقی کشید.
ـ فعلاً با دارو کنترلش کردیم، اما...
قلبم فرو ریخت.
+ اما چی؟
صدای خودم را نمیشناختم.
پزشک پرونده را بست.
ـ قلبش خیلی ضعیف شده. طبق آزمایشها، عمل باید هرچه زودتر انجام بشه.
لبخند زدم.
نمیدانم چرا.
شاید چون مغزم هنوز نمیخواست بفهمد چه شنیده.
+خب... انجامش میدیم !
پزشک نگاهم کرد.
ـ مسئله فقط انجام دادن عمل نیست، خانم نیکفر.
+ پس چیه؟
ـ هزینه، آمادهسازی، بیمارستان...
کلمهها یکییکی روی سرم خراب میشدند.
هزینه.
بیمارستان.
عمل.
پول.
پولی که نداشتم...
🖤 مرا با تمام نداشتههایم بخواه
━━━━ پارت ۲ ━━━━
نفس
دستم را داخل جیب مانتویم بردم. انگشتهایم به کارت بانکیام خورد؛
همان کارتی که موجودی ناچیزش حتی ارزش یک نگاه دوباره را نداشت.
نگاهم روی درِ بستهی اتاق مامان خشک شده بود.
آرام پرسیدم:
+ دکتر... چقدر وقت داریم؟
پزشک چیزی نگفت.
نگاهم را به صورتش دوختم.
+ دکتر، چقدر؟
نفسش را آرام بیرون داد و گفت:
ـ بهتره عمل رو خیلی عقب نندازیم.
هر روزی که بگذره، شرایطش خطرناکتر میشه!
برای چند لحظه، فقط نگاهش کردم.
انگار همان چند کلمه، دری را در ذهنم باز کرد.
تصویر مامان، یکییکی از خاطراتم رد شد.
صبحهای سردی که قبل از بیدار شدنم بخاری را روشن میکرد و پتو را تا زیر چانهام بالا میکشید.
شبهایی که با تب میسوختم و او تا صبح کنار تختم مینشست.
روزهایی که پول نداشتیم، اما سهم خودش را کنار میگذاشت و میگفت:
(من میل ندارم، تو بخور!)
و من بعدها فهمیدم هر بار دروغ میگفت.
آخرین تصویر، بابا بود...
روزی که رفت و مامان جلوی من لبخند زد؛ انگار نه انگار خودش بیشتر از همه شکسته بود.
گفته بود:
(تا وقتی من هستم، نمیذارم چیزی کم داشته باشی دخترم!)
پلک زدم.
حالا نوبت من بود!
اما من چه داشتم؟
یک کارت بانکی با موجودیی که حتی کفاف چند روز زندگیمان را نمیداد!
چند قسط عقبافتاده.
اجارهخانه.
هزینهی دانشگاه.
و مادری که پشت آن در، منتظر بود کسی نجاتش بدهد.
احساس کردم چیزی دور گلویَم پیچید
اما گریه نکردم؛نه اینجا!
نه جلوی این همه ادم !
نگاهم رفت سمت انتهای راهرو؛
امیر، برادر هشتسالهام، روی صندلی نشسته بود و پاهای کوچکش را با بیقرار تکان میداد.
تا چشمش به من افتاد، از روی صندلی پایین پرید و به سمتم امد.
ـ نفس؟
کنارش زانو زدم.
+ جانم؟
به چشمهای سرخش نگاهم کرد.
ـ مامان خوب میشه؟
برای چند ثانیه نتوانستم جواب بدهم.
دست کوچکش را میان دستانم گرفتم.
+ معلومه که خوب میشه.
ـ قول؟
لبخند زدم.
+ قول.
لبخند کوچکی روی لبش نشست.
اما من میدانستم قولی که دادم، از تمام قول هایی که در زندگی داده بودم
سخت تر است
قولی که خودم هم نمیدانستم چطور قرار است به آن عمل کنم.
نگاهم دوباره به درِ اتاق مامان افتاد.
باید پول را جور میکردم.
هر طور که شده !
🖤 مرا با تمام نداشتههایم بخواه
━━━━ پارت ۳ ━━━━
امیر آستینم را کشید.
ـ نفس؟
+ جانم؟
ـ گرسنمه.
چشمهایم را بستم.
همین یک کلمه کافی بود تا بفهمم دیگر وقت ترسیدن نیست و جازدن نیست.
باید کاری میکردم؛ هر کاری.
حتی اگر مجبور میشدم شب تا صبح کار کنم، دانشگاه را از دست بدهم یا غرورم را کنار بگذارم.
فقط یک چیز برایم مهم بود:
قرار نبود مادرم را به خاطر بیپولی از دست بدهم.
بلند شدم و کیفم را برداشتم.
هنوز چند قدم بیشتر نرفته بودم که صدای پزشک از پشت سرم آمد:
ـ خانم نیکفر؟
ایستادم، اما برنگشتم.
ـ اگر میخواید برای هزینهی عمل اقدامی کنید، بهتره از همین امروز شروع کنید.
چشمهایم را بستم ؛ زیرلب گفتم:
+ از همین امروز شروع میکنم.
سه ساعت بعد، هنوز روی همان صندلی پلاستیکی نشسته بودم و به برگهی سفید داخل دستم خیره شده بودم.
چند اسم دارو رویش نوشته شده بود و پایین برگه، عددی که هر بار میدیدمش، انگار چیزی در سینهام فرو میرفت.
امیر کنارم خوابش برده بود.
سر کوچکش روی شانهام سنگینی میکرد و هر چند دقیقه در خواب تکان میخورد.
دستم را آرام روی موهایش کشیدم.
به صورت معصومش نگاه کردم.
+ فقط باید یه راه پیدا کنم.
صدایم آنقدر آرام بود که خودم هم به سختی شنیدمش.
🖤 مرا با تمام نداشتههایم بخواه
━━━━ پارت ۴ ━━━━
گوشیام را روشن کردم.
موجودی حساب: ۸۴۲ هزار تومان.
چند ثانیه فقط به عدد خیره شدم.
بعد خندهام گرفت؛ آرام و بیصدا.
ـ خب نفس، واقعاً شاهکاری!
هشتصد و چهل و دو هزار تومان.
هزینهی عمل مامان چند ده برابر این عدد بود.
صفحه را خاموش کردم که همان لحظه پیام دیگری آمد:
(شهریهی ترم شما تا پایان هفته باید تسویه شود.)
چشمهایم را بستم.
یکی دیگر هم بود که یادم رفته بود...
شهریه.
لبخندم محو شد.
من حق نداشتم فرو بریزم.
نه وقتی دو نفر به من چشم دوخته بودند.
صبح، وقتی اجازه دادند مامان را برای چند ساعت به بخش منتقل کنند، رفتم داخل.
رنگ صورتش هنوز پریده بود؛
اما تا چشمش به من افتاد، لبخند زد.
ـ چرا نخوابیدی؟
صندلی را کنار تخت کشیدم.
+ خواب برای آدمای پولداره.
خندید.
ـ باز شروع کردی؟
+ جدی میگم. اگه پولدار بودم، الان هشت ساعت خوابیده بودم، نه اینکه با این قیافه شبیه جغد بشینم به شما زل بزنم.
خندهاش پررنگتر شد، اما چند لحظه بعد نگاهش تغییر کرد.
ـ نفس
+ جانم؟
ـ اگه هزینهش زیاده...
سریع حرفش را قطع کردم.
+ نیست!
ـ ولی...
+ مامان!
دستش را گرفتم.
+ تو فقط به خوب شدنت فکر کن.
پولش با من.
🖤 مرا با تمام نداشتههایم بخواه
━━━━ پارت ۵ ━━━━
چشمهایش پر شد.
ـ تو هنوز خودت بچهای.
لبخند زدم.
+ بیستوچهار سالمه.
ـ برای من هنوز همون دختری هستی که وقتی بابات میرفت سر کار، پشت در میایستاد تا برگرده.
لبخندم لرزید.
پدر.
همین یک کلمه کافی بود تا
چیزی در سینهام تکان بخورد.
سالها از رفتنش گذشته بود، اما بعضی نبودنها هیچوقت قدیمی و فراموش نمیشوند.
نگاهم را پایین انداختم.
+ من بزرگ شدم، مامان
فقط فرصت نکردم بچگی کنم.
---
بعدازظهر از بیمارستان بیرون آمدم.
امیر دستم را گرفته بود
و بیحرف کنارم راه میرفت.
جلوی بیمارستان، چند نفر منتظر تاکسی بودند. مردی با راننده بر سر کرایه بحث میکرد و زنی کنار خیابان، قیمت دارو را از گوشیاش میخواند و زیرلب میگفت:
ـ خدایا...
چند لحظه ایستادم.
به آدمها نگاه کردم.
هرکدامشان انگار بار نامرئی خودشان را به دوش میکشیدند.
ما تنها نبودیم.
خیلیها با همین قبضها، همین عددها و همین ترسها زندگی میکردند.
اما دانستن اینکه دیگران هم درد دارند، درد من را کمتر نمیکرد.
🖤 مرا با تمام نداشتههایم بخواه
━━━━ پارت ۶ ━━━━
امیر گفت:
ـ آبجی، تاکسی بگیریم؟
به پول داخل کیفم فکر کردم.
+ نه، پیاده میریم.
ـ تا خونه خیلی دوره.
+ ورزش برای سلامتی خوبه.
با جدیت نگاهم کرد.
ـ تو خودت همیشه میگی
حوصلهی ورزش ندارم.
خندهام گرفت.
+ تو زیادی چیز میفهمی
برای هشت ساله بودن.
ـ چون باهوشم.
+ متواضع هم هستی، ماشالا.
دستش را گرفتم و راه افتادیم.
اما همان شب، وقتی امیر خوابید و مامان هنوز در بیمارستان بود، لپتاپم را باز کردم.
این بار دنبال کار گشتم.
نه هر کاری؛
کاری که بتوانم با دانشگاه هماهنگش کنم.
حقوقش واقعاً به درد زندگیمان بخورد.
آگهیها را یکییکی بالا و پایین کردم.
بیشترشان یا ساعت کاری نامناسب داشتند، یا حقوقشان آنقدر کم بود که حتی هزینهی رفتوآمد را هم به زحمت پوشش میداد.
تا اینکه یک آگهی توجهم را جلب کرد:
استخدام حسابدار کارآموز ـ شرکت حاتمی
حقوق مناسب | ساعات کاری مشخص | امکان ادامهی تحصیل
چند ثانیه به صفحه خیره ماندم.
رزومهام را باز کردم.
+تجربهی کاری؟ تقریباً هیچ.
+معدل خوب داشتم، مهارت تحلیل مالی داشتم و از همه مهمتر...احتیاج داشتم.
رزومه را فرستادم.
چند لحظه بعد، پیام روی صفحه ظاهر شد:
رزومهی شما با موفقیت دریافت شد.
لبخند کمرنگی روی لبم نشست.
شاید این فقط یک درخواست کاری بود.
شاید هم اولین دری بود که زندگی، بعد از مدتها، نیمهباز مقابلم گذاشته بود.
لپتاپ را بستم.
🖤 مرا با تمام نداشتههایم بخواه
━━━━ پارت ۷ ━━━━
زیر لب گفتم:
+ خدایا،
لطفاً این یکی رو دیگه رد نکن.
نمیدانستم فردا صبح، یک تماس تلفنی قرار است مسیر زندگیام را عوض کند؛
---
صبح با صدای زنگ گوشی از خواب پریدم.
دستم را دراز کردم و گوشی را از روی زمین برداشتم.
یک شماره ناشناس.
چند ثانیه به صفحه خیره ماندم.
اولین فکری که به ذهنم امد بیمارستان بود
قلبم فرو ریخت.
سریع جواب دادم.
+ الو؟
صدای زنانه و رسمیای از آن طرف خط آمد:
ـ خانم نیکفر؟
+ بله، خودمم.
ـ از شرکت حاتمی تماس میگیرم. رزومهتون بررسی شده؛ اگر امکانش رو دارید، امروز برای مصاحبه تشریف بیارید.
چند لحظه حرفی نزدم.
فقط به ساعت نگاه کردم.
+ امروز؟
ـ بله، ساعت ده!
نگاهم رفت سمت اتاق امیر
که هنوز خواب بود.
+ حتماً میام!
تماس قطع شد.
گوشی را پایین آوردم و
چند ثانیه همانطور نشستم.
بعد آرام زیر لب گفتم:
ـ خدایا،فقط یه فرصت میخوام.
نه پول زیاد.
نه زندگی لاکچری.
نه ماشین آخرین مدل.
فقط یک فرصت...
برای اینکه بتونم مادرم رو نجات بدم.
🖤 مرا با تمام نداشتههایم بخواه
━━━━ پارت ۸ ━━━━
دو ساعت بعد، جلوی آینه ایستاده بودم.
سه دست لباس بیشتر نداشتم که
به درد مصاحبه بخورد.
یکی زیادی رسمی بود، یکی قدیمی و سومی...همان مانتوی سادهای
که هفتهی قبل پوشیده بودم.
همان را انتخاب کردم .
موهایم را مرتب کردم و کیفم را برداشتم.
امیر از پشت سرم گفت:
ـ خیلی خوشگل شدی.
برگشتم.
+ واقعاً؟
با جدیت سر تکان داد.
ـ آره. فقط اگه کفشاتو عوض کنی،
بهتر میشی.
نگاهم به کفشهایم افتاد
راست میگفت کفش هایم با اینکه تمیز بود ولی کهنه بودنش از صدفرسخی
مشخص بود
+ ببخشید آقای کارشناس مد.
خندید.
ـ من فقط حقیقتو میگم.
+ برو صبحونتو بخور، حقیقت.
قبل از رفتن خم شدم و پیشانیاش را بوسیدم.
+ مواظب خودت باش!
لبخندش کمرنگ شد و جدی گفت
ـ تو هم مواظب خودت باش!
همین یک جمله کافی بود
تا چند ثانیه مکث کنم.
بچهها گاهی چیزهایی میگویند
که آدمهای بزرگ جرئت گفتنش را ندارند
🖤 مرا با تمام نداشتههایم بخواه
━━━━ پارت ۹ ━━━━
ساختمان شرکت حاتمی از چیزی که تصور میکردم بزرگتر بود.
شیشههای بلند، لابی وسیع و مبلهایی که احتمالاً قیمتشان از تمام وسایل خانهی ما بیشتر بود.
و آدمهایی که انگار از یک مجله مد بیرون آمده بودند؛ لباسهای مرتب و برند، کفشهای براق و عطرهای گرانقیمت.
ناخودآگاه به خودم نگاه کردم.
مانتوی ساده،کیف معمولی،کفشهای قدیمی.
نفس عمیقی کشیدم.
+ نفس، برای کار اومدی؛ نه شُو لباس!
به سمت پذیرش رفتم.
ـ سلام،برای مصاحبهی حسابداری اومدم.
دختر پشت میز نگاهی از سر تا پایم انداخت، بعد چشمش روی رزومهام ثابت شد.
ـ اسم؟
+ نفس نیکفر.
چند چیزی را در سیستم بررسی کرد.
ـ طبقهی هشتم، اتاق منابع انسانی.
+ ممنون.
به سمت آسانسور رفتم.
هنوز دستم به دکمه نرسیده بود که صدای خندهی چند نفر از پشت سرم بلند شد.
🖤 مرا با تمام نداشتههایم بخواه
━━━━ پارت ۱۰ ━━━━
هنوز دکمه را نزده بودم که صدای خندهی چند نفر از پشت سرم آمد.
ـ واقعاً شرکت حاتمی اینجور آدمایی رو استخدام میکنن؟
یکی دیگر با خنده گفت:
ـ ظاهراً آره. البته شرکت به این بزرگی جای گداگوریا نیست!
مطمئنم نرفته تو، میندازنش بیرون.
نگاهی کوتاه به لباسهایم انداختم.
فهمیدم منظورشان چیست.
دستم را روی دکمهی آسانسور گذاشتم
و بدون اینکه برگردم، گفتم:
+ نگران نباشید!
خندهها قطع شد.
+ اگه قراره آدمها رو با لباسشون قضاوت کنن، من همین الان میرم!
آسانسور باز شد.
وارد شدم و قبل از بسته شدن در، نیمنگاهی بهشان انداختم
+ ولی اگه با حساب و کتاب استخدام کنن... شاید مجبور بشید هر روز منو ببینید.
در بسته شد.
لبخند کوچکی روی لبم نشست.
این بار نه از روی غرور؛ از اینکه اجازه نداده بودم شرایط زندگیام، سرم را پایین بیندازد.
🖤 مرا با تمام نداشتههایم بخواه
━━━━ پارت ۱۱ ━━━━
درِ آسانسور که باز شد،