[ اگر قرار است دوستم داشته باشی، مرا نه برای آنچه میتوانم باشم؛ برای تمام آن چیزی که هستم، بخواه. ]
مرا با تمام نداشتههایم بخواه🥀
مقدمه
قبل از هرچیزی یه نکته ای رو بگم دوستان
تو این رمان هم قراره
گریه کنید ، بخندید، حرص بخورید
هم غصه هست، هم دلتنگی، هم طنز، هم عاشقانه!
قرار نیست فقط رمان بخونیم
قراره زندگی چندین نفر رو زندگی کنیم
پس از الان بگم
رمانمون طولانیه!
چون رمانمون بر اساس واقعیت، اجتماعی، عاشقانه، درام، طنزتلخ هست
نفس، دختری که غرورش تنها چیزیست که هنوز برایش باقی مانده، برای هزینهی درمان مادرش مجبور میشود پیشنهادی را قبول کند که قرار است زندگیاش را زیرورو کند؛ پیشنهادی از طرف مهراب !
مردی ثروتمند، مغرور و سرد که برای فرار از ازدواج اجباری خانوادهاش، به یک همسر موقت نیاز دارد.
قرارشان ساده است؛
پول در برابر یک ازدواج.
نه عشق.
نه احساس.
نه وابستگی.
اما وقتی دو آدم از دو دنیای متفاوت مجبور میشوند کنار هم زندگی کنند، مرز بین یک معامله و یک عشق واقعی کمکم محو میشود...
ژانر: واقعی،عاشقانه،درام ،اجتماعی،طنزتلخ،
پایان خوش*
#پسر_غیرتی
#مثلث_عشقی
#جنون_مهراب
مرا با تمام نداشتههایم بخواه
پارت ۱
نفس
ـ خانم نیکفر؟
سرم را بلند کردم.
مردی با روپوش سفید روبهرویم ایستاده بود. پرونده ای را توی دستش نگه داشته بود و انگار قبل از حرف زدن، دنبال کلمهی مناسبی میگشت.
+ بله؟
نگاهش برای لحظهای روی صورتم ماند.
همان یک لحظه کافی بود که دستم دور بند کیفم جمع شود.
چشمم رفت سمت درِ اورژانس.
+ حال مادرم چطوره؟
پزشک نفس کوتاهی کشید.
ـ فعلاً با دارو کنترلش کردیم! فشارش بهتر شده، ولی...
+ ولی چی؟
این بار نگذاشتم مکث کند.
پرونده را بست.
ـ قلبش خیلی ضعیف شده، خانم نیکفر؛ با توجه به جواب آزمایشها، بهتره عمل رو عقب نندازیم!
چند ثانیه فقط نگاهش کردم.
بعد گفتم:
+ خب... عملش میکنیم.
خودم هم نمیدانستم چرا اینقدر راحت گفتم.
انگار اگر جمله را ساده بگویم، اتفاق هم ساده میشود.
پزشک گفت:
ـ مسئله فقط خود عمل نیست!
ابروهایم جمع شد.
+ پس چیه؟
ـ باید برای عمل آماده بشه؛ آزمایشهای تکمیلی، بستری، دارو... هزینهی بیمارستان هم هست.
کلمه ها یکی یکی روی سرم خراب میشدند.
صدای رفتوآمد آدمها توی راهرو میآمد؛ چرخهای برانکارد، صدای پرستاری که کسی را صدا میزد، باز و بسته شدن درها...
همهچیز سر جای خودش بود.
فقط من نمیدانستم باید با کدام قسمت حرف پزشک کنار بیایم.
+حدوداً چقدر میشه؟
پزشک عدد را گفت؛اول درست نشنیدم.
+ببخشید؟
دوباره تکرارش کرد؛این بار واضح شنیدم.
از شدت مبلغ زیاد، لبهایم کمی از هم باز ماند، اما چیزی نگفتم.
عدد توی سرم چرخ میخورد.
آنقدر بزرگ بود که نمیتوانستم با چیزهایی که توی حسابم داشتم، حتی نصفش را هم جور کنم.
نگاهم رفت سمت کیفم.
+ این هزینه... برای کل عمله؟
ـ هزینهی تقریبیه؛ بسته به شرایط بیمار ممکنه تغییر کنه.
سرم را تکان دادم.
+ آها...
دوباره به برگه نگاه کردم.
چشمم روی نوشتهها بود، اما دیگر چیزی نمیخواندم.
توی ذهنم شروع کردم به حساب کردن.
حقوق این ماه...
اجاره...
قسطی که عقب افتاده بود...
هزینهی دانشگاه...
داروهای مامان...
هرچه حساب میکردم، آخرش به یک جای خالی میرسیدم.
ـ خانم نیکفر؟
با صدای دکتر از فکر بیرون امدم سرم را بالا اوردم.
پزشک هنوز روبهرویم بود.
+بله؟
ـ اگر از نظر هزینه مشکلی دارین، میتونین با مددکاری بیمارستان صحبت کنین.
چند لحظه فقط نگاهش کردم.
بعد سرم را تکان دادم.
+ نه... مشکلی نیست.
خودم از شنیدن این جمله تعجب کردم.
مشکلی نیست؟
مامانم پشت آن در به عمل قلب احتیاج داشت و من حتی پولش را نداشتم.
ولی جلوی پزشک فقط گفتم:
+درستش میکنم.
مرا با تمام نداشتههایم بخواه
پارت ۲
نفس
دستم را داخل جیب مانتویم بردم.
انگشتهایم به کارت بانکی ام خورد.
همان کارتی که موجودی ناچیزش حتی ارزش یک نگاه دوباره را نداشت.
+ دکتر...
پزشک که داشت دور میشد، برگشت.
ـ بله؟
نگاهم رفت سمت درِ اتاق مامان.
+ چقدر وقت داریم؟
چند لحظه ساکت ماند.
ـ بهتره عمل رو خیلی عقب نندازیم. هر روزی که بگذره، شرایطش میتونه سختتر بشه!
+ یعنی... چند روز؟
ـ نمیشه دقیق گفت! ولی هرچی زودتر اقدام کنید، بهتره!
لبم را به هم فشار دادم.
+باشه!
فقط همین از دهنم درآمد.
پزشک رفت.
نفسم را آهسته بیرون دادم.
انگار همان چند کلمه، دری را در ذهنم باز کرد.تصویر مامان، یکییکی از خاطراتم رد شد.
صبحهای سردی که قبل از بیدار شدنم بخاری را روشن میکرد و پتو را تا زیر چانهام بالا میکشید.
شبهایی که با تب میسوختم و او تا صبح کنار تختم مینشست.
روزهایی که پول نداشتیم، اما سهم غذای خودش را کنار میگذاشت و میگفت:
(من میل ندارم، تو بخور!)
و من بعدها فهمیدم هر بار دروغ میگفت.
آخرین تصویر، بابا بود...
روزی که رفت و مامان جلوی من لبخند زد؛ انگار نه انگار خودش بیشتر از همه شکسته بود.
گفته بود:
(تا وقتی من هستم، نمیذارم چیزی کم داشته باشی دخترم!)
احساس کردم چیزی دور گلویَم پیچید
اما گریه نکردم؛نه اینجا!
نه جلوی این همه ادم !
نگاهم رفت سمت انتهای راهرو؛
امیر، برادر هشتسالهام، روی صندلی نشسته بود و پاهای کوچکش را با بیقرار تکان میداد.
تا چشمش به من افتاد، از روی صندلی پایین پرید و به سمتم امد.
ـ نفس؟
سرم را بالا آوردم.
موهایش بههم ریخته بود و آستینش را تا نصفه بالا زده بود.
آمد طرفم.
+جانم؟
نگاهی به صورتم کرد.
ـ مامان خوب میشه؟
جواب آمادهای نداشتم.
دستم را جلو بردم و موهایش را از روی پیشانیاش کنار زدم.
+معلومه که خوب میشه!
ـ مطمئنی؟
لبخند زدم.
+آره، مطمئنم!
ـ قول؟
این بار کمی مکث کردم.
بعد انگشت کوچکش را گرفتم و انگشتم را دورش بستم.
+قول.
امیر لبخند زد.
همین برایش کافی بود.
رفت و دوباره روی صندلی نشست.
من اما دستم را پایین آوردم و چند ثانیه به انگشتهایم نگاه کردم.
پول را باید جور میکردم.
هرطور شده!
حتی اگر مجبور میشدم برای پیدا کردنش از هر دری که تا امروز نزده بودم، وارد شوم.
مرا با تمام نداشتههایم بخواه
پارت ۳
نفس
امیر آستینم را کشید.
ـ نفس؟
برگشتم طرفش.
+جانم؟
لبهایش را روی هم گذاشت و چند ثانیه نگاهم کرد.
ـ گرسنمه!
نگاهم رفت سمت ساعت روی دیوار.
نزدیک شش ساعت بود که چیزی نخورده بود.
+چی میخوای؟
شانه بالا انداخت.
ـ نمیدونم.
کیفم را باز کردم.
دستم رفت سمت جیب کوچک کنارش. چند اسکناس تاخورده و چند سکه تهش بود. بیرونشان آوردم و کف دستم نگه داشتم.
امیر چشمش به پولها افتاد، ولی چیزی نگفت.
همانجا فهمیدم برای خودش هم حسابوکتاب میکند.
+ چی دوست داری؟
ـ هیچی.
+ امیر بگو!
کمی مکث کرد.
ـ اگه میشه یه چیزی بگیریم که گرون نباشه.
چیزی نگفتم.
پولها را دوباره داخل کیف گذاشتم.
سرم را به پشتی صندلی تکیه دادم و به سقف سفید راهرو نگاه کردم.
حالا حتی برای یک غذای ساده هم باید حساب میکردم که از کدام پول بزنم.
دستم را روی صورت کشیدم.
دیگر نمیتوانستم فقط بنشینم و به عدد روی برگه نگاه کنم.
باید یک کاری میکردم.
هر چیزی که به ذهنم میرسید.
حتی اگر مجبور میشدم بیشتر کار کنم، از دانشگاه مرخصی بگیرم یا برای پولی که لازم داشتم از کسی کمک بخواهم.
فقط باید شروع میکردم.
کیفم را برداشتم و از جا بلند شدم.
هنوز دو قدم بیشتر نرفته بودم که صدای پزشک از پشت سرم آمد.
ـ خانم نیکفر؟
ایستادم.
+بله؟
ـ برای هزینهی عمل اگر میخواین اقدامی بکنید، بهتره از همین امروز پیگیریش کنید!
نگاهی به برگهای که هنوز توی دستم بود انداختم.
+حتماً !
امیر از پشت سرم گفت:
ـ نفس...
برگشتم.
+ بله؟
ـ من چیزی نمیخوام،گرسنم نیستم دیگه.
لبخند خیلی کوچکی زدم.
ـ تو فقط بشین.
ـ ولی...
ـ گفتم بشین!
این بار خودش رفت و نشست.
_
سه ساعت بعد، هنوز همان صندلی پلاستیکی زیرم بود.
امیر بعد از خوردن ساندویچ، کنارم خوابش برده بود؛ سرش روی شانهام افتاده و هر چند دقیقه جابهجا میشد.
برگهی داروها هنوز توی دستم بود.
چشمم روی اسم یکی از داروها مانده بود، اما نمیخواندمش.
عدد پایین برگه را چند بار با انگشتم پوشاندم و دوباره کنار زدم.
پولش را نداشتم.
این را دیگر نمیشد با حساب و کتاب عوض کرد.
دستم را روی موهای امیر کشیدم.
چشمهایش بسته بود.
آرام گفتم:
+یه کاریش میکنم...
این بار صدایم آنقدر پایین بود که حتی خودم هم مطمئن نبودم واقعاً گفتهام یا فقط توی دلم گذشته.
مرا با تمام نداشتههایم بخواه
پارت ۴
گوشیام را روشن کردم.
موجودی حساب: ۸۴۲ هزار تومان.
چند ثانیه همانجا ماندم.
+هشتصد و چهل و دو...
عدد را زیر لب تکرار کردم و خندهی کوتاهی از گلویم بیرون آمد.
+خب نفس... دمت گرم.
گوشی را پایین آوردم.
هزینهی عمل مامان چند برابرش بود. آنقدر که اصلاً نمیشد با این عدد بهش فکر کرد.
هنوز صفحه را خاموش نکرده بودم که پیام جدیدی آمد.
[دانشجوی گرامی، شهریهی ترم جاری حداکثر تا پایان هفته تسویه شود.]
چشمهایم را بستم.
+اینم بود...
گوشی را روی پایم گذاشتم و سرم را به دیوار تکیه دادم.
شهریه را هم باید میدادم.
اگر نمیدادم، ترم بعد چه؟
بیخیال...فعلاً فقط مامان!
چند ساعت بعد، اجازه دادند مامان را از اورژانس به بخش منتقل کنند.
وقتی وارد اتاق شدم، هنوز رنگ به صورتش برنگشته بود. با این حال تا من را دید، لبخند زد.
ـ تو چرا این شکلی شدی؟
کیفم را روی صندلی گذاشتم.
+چه شکلی؟
ـ انگار سه شب نخوابیدی.
صندلی را جلو کشیدم.
+خواب برای آدمای پولداره!
خندهی کوتاهی کرد.
ـ باز شروع کردی؟
+خب راست میگم. اگه پولدار بودم، الان هشت ساعت خوابیده بودم، نه اینکه بشینم اینجا مثل جغد بهت زل بزنم.
لبخندش ماند، ولی بعد نگاهش رفت سمت صورتم.
ـ دکتر چی گفت؟
+هیچی!
ـ نفس...
+ جانم؟
ـ دربارهی عمل،هزینهش چقدره؟
جواب ندادم.
چشمهایش را ریز کرد.
ـ نفس؟
+ مامان، تو چرا انقدر سؤال میپرسی؟ بشین استراحت کن!
ـ من باید بدونم!
+لازم نیست بدونی!
ـ یعنی زیاده؟
دلم نمیخواست دروغ بگویم، ولی نمیتوانستم هم عددش را جلویش بگذارم.
پتو را تا روی سینهاش بالا کشیدم.
+تو فقط خوب شو! بقیهش رو من یه کاری میکنم.
آرام و با بغض گفت:
ـ از کجا میاری؟
دستم همانجا روی پتو ماند.
+از هرجا که شد.
چند ثانیه چیزی نگفت.
بعد آهسته دستم را گرفت.
ـ نفس،نری قرض و قوله بالا بیاری!
لبخند زدم.
دستش را بین دستام گرفتم.
+نگران نباش،حواسم هست!
مرا با تمام نداشتههایم بخواه
پارت ۵
چشمهای مامان پر شد.
ـ تو هنوز خودت بچهای!
لبخند زدم.
+ بیستوچهار سالمه!
ـ برای من هنوز همون دختری هستی که وقتی بابات میرفت سر کار، پشت در میایستاد تا برگرده.
لبخندم همانجا روی صورتم ماند.
بابا...
سالها گذشته بود، اما هنوز بعضی وقتها با شنیدن اسمش، انگار چیزی ته دلم جمع میشد.
نگاهم را پایین انداختم.
+ من بزرگ شدم، مامان....فقط فرصت نکردم بچگی کنم.
دستش را کمی فشار دادم و قبل از اینکه دوباره چیزی بگوید، از جا بلند شدم.
+خب، حالا بخواب! دکتر گفته استراحت کنی.
لبخند کمرنگی زد.
ـ تو هم یه کم استراحت کن.
+ من؟ من که چیزیم نیست!
جوابم را نداد. فقط نگاهم کرد.
میدانستم باور نکرده.
بعدازظهر که از بیمارستان بیرون آمدیم، امیر دستم را گرفته بود و آرام کنارم راه میآمد.
دم در بیمارستان شلوغ بود.
یک مرد سر کرایهی تاکسی با راننده بحث میکرد.
(آقا من از اول گفتم همینقدر دارم!)
چند قدم آنطرفتر، زنی گوشیاش را جلوی صورتش گرفته بود و قیمت داروها را یکییکی نگاه میکرد.
( اینم گرون شده...)
بعد گوشی را پایین آورد و زیر لب گفت:
(خدایا...)
بیاختیار ایستادم.
امیر دو قدم جلوتر رفت و وقتی دید دنبالش نمیام، برگشت.
ـ چی شده؟
نگاهش کردم.
+هیچی.
دوباره راه افتادیم.
جلوی در بیمارستان آدم زیاد بود؛ بعضیها با نسخه دستشان، بعضیها با کیسهی دارو، بعضیها هم فقط نشسته بودند و به یک نقطه نگاه میکردند.
قبض، دارو، عمل...
هرکدامشان بار نامرئی مشکلاتشون رو به دوش میکشیدند.
ولی من حتی حوصله نداشتم به این فکر کنم که آدمهای دیگر چه میکشند.
دانستن اینکه دیگران هم درد دارند،درد من را دوا نمیکرد.
برای من، فقط یک چیز مهم بود.
خوب شدن مادرم!
مرا با تمام نداشتههایم بخواه
پارت ۶
امیر گفت:
ـ آبجی، تاکسی بگیریم؟
نگاهم رفت سمت کیفم. چند اسکناس بیشتر توش نمانده بود.
+ نه، پیاده میریم.
ـ تا خونه خیلی دوره.
+ورزش برای سلامتی خوبه!
چند قدمی