به نام خدا
گوشه ی مبل در خود مچاله شده بودم و نگاهش میکردم,روی کاناپه در خود جمع شده بود ,دست هایش را
مقابل سینه قلاب کرده و پاهایش را در شکم جمع کرده بود, موهایش بهم ریخته و دهانش نیمه باز بود...
غرق خواب بود ,بی خبر از من و حال دلم, بی خبر از آشوبی که درونم به پا بود, بی خبر از دریای غمی که
در آن غرق بودم در عالم رویا بود ...یکساعتی بود که خیره اش بودم ,آنقدر در آن حال مانده بودم که کمرم
خشک شده بود ولی چشم از او برنمیداشتم...سمت چپ صورتم میسوخت و مچ دستم به شدت درد میکرد
,اما درد بزرگتر در قلبم بود ,درد این مرد که اینطور در مقابل چشمانم چون جنینی در خود جمع شده بود
...مردی که روزگاری کعبه ی آمال من بود و من برای داشتنش با زمین وزمان درافتاده بودم ...مردی که
روزی برای یک نگاهش خود را به آب و آتش زده بودم ...مردی که برای داشتنش حتی خودم را زیر پا
گذاشته بودم ...مردی که نامش اول و آخر تمام دعاهایم بود ...مردی که با تمام جانم عاشقش بودم...مردی
که هنوز هم دیوانه وار میخواستمش...
حتی وقتی که از خود بی خود میشد و جای گلبوسه هایش روی تنم کبودی میکاشت ...حتی وقتی نقش
انگشتانش روی گونه ام می افتاد و من در دل تکرارمیکردم
_دست خودش نیست...دست خودش نیست
وقتی ساعتی بعد که آرام میگرفت به دست وپایم میفتاد ...وقتی گریه میکرد و پاهایم را میبوسید ...وقتی
دست هایم را میبوسید و تکرار میکرد
_غلط کردم...غلط کردم
من هنوز عاشق این مرد بودم ...این مرد هنوز صاحب تمام قلب من بود ...این مرد هنوز هم تنها دلخوشی
زندگی من بود...من زیباترین روزهای زندگیم را با او تجربه کرده بودم ...من با او عشق را چشیده بودم ...با او
معشوق بودن را مزه کرده بودم ...با او دیوانگی ها کرده بودم ...با او خوشبختی را لمس کرده بودم ... چقدر
عمر خوشبختی ما کوتاه بود,چقدر زود بهار عاشقانه هایمان خزان شده بود ,چقدر زود غم راه خانه ی
کوچکمان را پیدا کرده بود ...
با تکانی که خورد از فکر و خیال بیرون آمدم ,بیشتر در خود جمع شد ,حتما سردش بود...به زحمت از جا
برخاستم و به سمت اتاق خواب رفتم ,تمام تنم درد میکرد و گزگز پاهایم راه رفتن را سخت کرده بود ...
وارد اتاق خواب شدم ...بی حوصله دست دراز کرده و پتوی روی تخت را چنگ زدم و در حالی که به دنبال
خود میکشیدم از اتاق خارج شدم...نزدیکش شدم صدای نفس های کشدارش را از این فاصله میشنیدم
,کمی به سمتش خم شدم و پتو را رویش کشیدم ,نگاهم به صورتش بود چقدر در خواب چهره اش مظلوم
بود ,خواستم فاصله بگیرم که مچ دستم اسیر پنجه اش شد ,مچ دردناکم بود...لب گزیدم تا صدای ناله ام
بلند نشود ...به سمتش کشیده شدم ,بی مقاومت جلو رفتم و در میان بازوانش جا گرفتم ...با اینکه لاغرتر
شده بود اما همچنان نسبت به من خیلی درشت تر بود و من تقریبا در آغوشش گم شده بودم ...نگاهم به
صورتش بود که لای پلک هایش را کمی از هم باز کرد, شهد عسلی چشمانش به زلالی و شفافی گذشته
نبود... کدر شده بود و مقدار زیادی ناخالصی از جنس غم داشت...از لای پلک های نیمه بازش کمی نگاهم
کرد و بعد آهسته گفت
_حمیدتو بخشیدی؟
حمیدم...حمید من! ...هنوز خود را حمید من میدانست؟...پس چرا من شک داشتم؟...چرا فکر میکردم او
دیگر فقط مال من نیست؟...چرا فکر میکردم آن افیون شوم حمیدم را از من گرفته؟...همانطور به چشمانش
زل زده بودم که پلک هایش روی هم افتاد و صدای نفس هایش خبر از خوابیدن دوباره اش داد
کمی در آن حال ماندم و نگاهش کردم، هنوز هم چهره اش برایم خاص ترین چهره ی دنیا بود ...هنوز هم
صورتش با آن موها و ابروهای خرمایی مثل روز اول برایم تازگی داشت... چقدر دلم میخواست دست پیش
ببرم و مثل گذشته موهای به هم ریخته اش را بیشتر بهم بریزم و بعد با لذت تماشایش کنم ،اما حیف ,ماه
ها بود که دیگر دل و دماغ آن شیطنت ها را نداشتم...حس پیری داشتم ...غم حمید پیرم کرده بود یا شاید
کودک بازیگوش درونم از دیدن اوضاع آشفته ی ما گوشه ای کز کرده بود و دیگر حال و حوصله ی
بازیگوشی نداشت
آرام خودم را از آغوشش بیرون کشیدم و به سمت آشپزخانه رفتم ,شاید آشپزی کمی حواسم را از بدبختی
هایم پرت میکرد ,اما مگر میشد ؟...هر چیزی در آن خانه یاد گذشته را در قلب من زنده میکرد ...وارد
آشپزخانه ی دوست داشتنی ام شدم ...چقدر روزی که برای اولین بار پا به آنجا گذاشته بودم از دیدن فضای
فوق العاده اش هیجان زده شده بودم... چقدر حمید برای طراحی آنجا هزینه کرده بود... هنوز صدای جیغ ها
و خنده های سرخوشم در گوشم بود...وقتی ذوق زده درب کابیت ها را باز و بسته میکردم صدایش را شنیده
بودم که گفته بود
_دادم درست همون مدلی که دوست داشتی برات ساختنش اما قرار نیس شما همه ی وقتتو اینجا بگذرونی
...درست از همه چی واجب تره !
و من در جواب تنها دستانم را دور گردنش حلقه کرده و صورت خندانش را غرق بوسه کرده بودم...چرا عمر
خنده های ما انقدر کوتاه بود ؟
به سمت یخچال رفتمو بسته ی مرغ یخ زده را از فریزر خارج کرده روی کانتر گذاشتم ,در قابلمه به اندازه
ی دونفر برنج ریختم هر چند میدانستم بازهم مقدار زیادی از آن اضافی خواهد ماند ,برنج را شستم و کته را
بار گذاشتم...مشغول آماده کردن پیاز داغ بودم که صدای تلویزیون در خانه پیچید ...بیدار شده بود ...به
سمت کانتر رفتم و از آنجا سرک کشیدم, روی کاناپه نشسته بود دستش را از آرنج تا زده پشت سرش
گذاشته و سرش را به ساعدش تکیه داده بود, صورتش به سمت تلویزیون بود ,ظاهرا اخبار میدید اما
میدانستم فکرش هزارجای دیگر است ...به سمت اجاق گاز برگشتم و مرغ ها را سرخ کردم ,با آماده شدن
غذا,میز غذا را چیده از آشپزخانه خارج شدم و با صدای خفه ای گفتم
_شام حاضره
قبل از آنکه به سمتم برگردد به آشپزخانه برگشتم ...مشغول پر کردن کاسه های ماست بودم , از گوشه ی
چشم دیدم که وارد آشپزخانه شد و با شانه هایی افتاده به سمت میز غذا رفت و نشست,کاسه ها را دست
گرفتم و به سمت میز رفتم ...رو به رویش ننشستم نمیخواستم نگاهش به اثر دستش روی گونه ام بیفتد
صندلی سمت چپش را بیرون کشیدم و نشستم ...در سکوت غذا می خوردیم
نگاهم به بشقاب غذایش بود ...کمتر از همیشه غذا کشیده بود و بیشتر با غذایش بازی می کرد, بالاخره
غذایش را نیم خورده رها کرد...دست دراز کرد و دستم را که روی میز بود در دست گرفت و به عادت
همیشه سمت لبهایش برد دستم را چرخاند,کف دستم را بوسید و آهسته گفت
_دست گلت درد نکنه
آهسته تر جواب دادم
_نوش جان
#پارت_2
#رمان_بی_همگان
دستم را رها نکرد ,نگاهم به سمتش کشیده شد...به کبودی مچ دستم خیره شده بود...نگاهش پر از
شرمندگی بود ...پر از درد...پر از پشیمانی...طاقت دیدن این حالش را نداشتم ,دستم را به آرامی از دستش
بیرون کشیدم و سر به زیر انداختم
نفسش را آه مانند بیرون داد , بلافاصله صدای کشیده شدن صندلی روی سرامیک ها به گوشم رسید
.,.نگاهم پی اش دوید, از آشپزخانه خارج و از دیدم پنهان شد... هنوز همانطور نشسته بودم و فکر میکردم
طبق برنامه ی هرشبش باید از خانه بیرون برود ,حدسم درست بود دقیقه ای نگذشته بود که کاپشن به تن
با سری زیر افتاده به سمت درب خروجی رفت و در مقابل نگاه غمگین من از خانه خارج شد ...حدس
مقصدش هم کار سختی نبود حتما به قول اهلش میرفت تا خودش را بسازد ...چقدر از اینکه هر روز بیشتر
با اصطلاحات این دنیای کثیف آشنا میشدم از خود بیزار بودم ...
کاش هیچوقت با این دنیای پر از دود و بدبختی آشنا نمیشدم...کاش همچنان در خواب غفلت بودم ...کاش
همچنان فکر میکردم حمید شب ها به کارگاه سر میزند ...کاش آن روز نحس پایم میشکست و زودتر از
موعد به خانه برنمیگشتم ...کاش نمیدیدم... نمیفهمیدم ...کاش همه چیز به زیبایی گذشته بود ...مگر زندگی
ما چه کم داشت که حمید با آن لعنتی جای خالیش را پر میکرد؟ ...زندگی ما چه کم داشت جز ...جز یک
بچه!
پس از جمع کردن میز آشپزخانه ظرف ها را داخل سینک رها کردم و به سمت اتاق خواب رفتم, میخواستم
قبل از بازگشت حمید خواب باشم ...البته اگر میشد...اگر این دل آشوبه میگذاشت ...اگر نگرانی بابت بسلامت
برگشتنش فرصت خواب به من میداد...مقابل آینه ایستادم ,رد انگشتانش هنوز روی صورتم بوضوح پیدا بود
احتمالا به این زودی ها هم خیال محو شدن نداشت و من باز چند روزی از رفتن به خانه ی پدرم محروم
بودم
شانه را برداشتم و به موهایم کشیدم ,امشب هم حمید نبود تا موهایم را ببافد ...آهی از سر حسرت کشیدم
چقدر دلم برای آن شب ها تنگ شده بود ...شب هایی که حمید مرا روی تخت مینشاند و در حالیکه که زیر
لب ترانه ی سیاوش را زمزمه میکرد موهایم را میبافت ...آرام آرام شروع به بافتن موهایم کردم و به جای
حمید زمزمه کردم
من فقط عاشق اینم وقتی از همه کلافم
بشینم یه گوشه ی دنج موهای تو رو ببافم...
چقدر عمر عاشقانه های ما کوتاه بود ...
لباس خواب سفیدم را تن زدم , روی تخت دراز کشیدم و به سقف اتاق زل زدم ...حال چطور باید
میخوابیدم؟...سال ها بود سینه ی حمید بالشت سرم و صدای قلبش لالایی ام بود ,من بدون حمید چطور
باید میخوابیدم ؟...کاش زودتر برمیگشت ...با صدای چرخش کلید در قفل در ,دلم آرام گرفت
چشمانم را بستم و خودم را به خواب زدم ...دقیقه ای بعد صدای خش خش لباس هایش را شنیدم و سپس
تکان تخت که چون امواج دریا مرا بالا و پایین کرد...همانطور به پشت خوابیده بودم ...ضربان قلبم کمی
بالارفته بود و نفس هایم نامنظم شده بود ...وقتی اینطور نزدیکم خوابیده بود چطور با وسوسه ی در آغوش
گرفتنش مقابله میکردم ؟...من هنوز دیوانه وار عاشقش بودم...
چند دقیقه ای در آن حال بودیم که دوباره تخت تکان خورد و بعد گرمای نفس های حمید را روی صورتم
حس کردم ...چرا فکر میکردم باور کرده که خوابم ؟...حمید زیر و بم خلقیات مرا از بر بود... حمید مرا حتی
بهتر از خودم میشناخت...
آرام لای پلک هایم را باز کردم ...روی بدنم خیمه زده بود و دستانش دو طرف سرم بود ...نگاهش صورتم را
میکاوید ...همانطور خیره اش بودم که سرش پایین آمد و بوسه ای روی پیشانی ام نشاند ...سپس روی چشم
راستم...بعد چشم چپ...بعد بینی ام ...بعد از آن لب هایم ...چانه ام ...گونه ی راستم و در آخر گونه ی چپم
...چندین بار جای کبودی گونه ام را بوسید و بوسید ... یک قطره اشکش درست روی پلکم چکید ...دست
بالا بردم و نوازش وار روی گونه اش کشیدم ...لب زدم
_حمیدم
با صدای گرفته ای گفت
_بمیره حمیدت...بشکنه دستش صورت برگ گلتو کبود کرده ...
نباید گریه میکردم ...نباید ...اگر من گریه میکردم حمید ویران میشد...حرف های روانشناس مدام در سرم
تکرار میشد...من باید قوی میبودم...واین روزها قوی بودن چقدر سخت بود ...گاه حتی به محال نزدیک
میشد...انگشتان دستم را روی لب هایش گذاشتم و گفتم
_خدا نکنه... این حرفا چیه که میزنی؟
با لحن غمگینی گفت
_مگه نگفته بودم وقتی قاطی ام نزدیکم نیا...چرا حرف گوش نمیدی؟...چرا اومدی جلو؟ ...من نمیفهمم چه
غلطی دارم میکنم ...بعد که میبینم چه بلایی سرت آوردم میخوام بمیرم
پچ پچ وار گفتم
_منم وقتی تورو تو اون حال میبینم میخوام بمیرم...میگی چیکار کنم؟...وایسم تماشا کنم چجوری سرتو به
در و دیوار میکوبی؟
حرصی گفت
_آره...وایسا تماشا کن ...بذار سرمو به درو دیوار بکوبم...سری که فکر اون کوفتی توشه باید بشکنه !
دلخور گفتم
_خدا نکنه
نگاهش در صورتم چرخ خورد و گفت
_حالم از خودم بهم میخوره...از اینکه انقد آشغال شدم ...از اینکه این زندگی نکبتو واست ساختم ...از اینکه
اینطوری دارم عذابت میدم حالم بهم میخوره ...چیکار کنم که نمیتونم ازت بگذرم...؟چیکار کنم که
عاشقتم ؟...چیکار کنم که دیوونه اتم ؟...من مجنونتم لیلی!
نگاهم را به چشمانش دوختم ,باید باور میکرد ,باید قلبا باور میکرد
_منم عاشقتم...مثل همون روزا که هی میومدم دنبالتو تو محلم نمیدادی...مثل همون روزا که آب پاکی رو
ریختی رو دستم و