#پارت_۱
#ستارهی_بامداد
چشمهایش را به سختی باز کرد، به فضای ناآشنای اطرافش نگاهی انداخت، مات کورسوی نوری بود که از درز درِ روبه رویش خارج میشد، کمی به مغزش فشار آورد، به واقع هیچ چیز را به خاطر نمیآورد.
سردرد ضربان داری، مغزش را به در و دیوار جمجمهاش میکوباند و این بیشتر عصبیاش میکرد. پتوی نرم و کلفتی را که رویش انداخته شده بود را میان دستانش مچاله کرد و به سمتی پرتاب کرد. هنوز هم در حالت عادی خودش نبود، اصلا او اینجا چه کار میکرد؟ زیر لبش کلماتی را زمزمه میکرد.
ـ جشن...مریم...راستی مریم کجا بود؟
او در این اتاق تاریک چه کار میکرد؟
ـ لحظهای به خودش آمد، با بدنی نیمه برهنه، در اتاقی که خوابگاهش نبود، مریم نبود...
خواست از سر جایش بلند شود اما وجود کسی را در کنارش احساس کرد در سمت دیگر تخت، با شتاب از تخت پایین آمد، ترس و بغض درون حلقش پیچیده بود، نفسش بالا نمیآمد.
در آن فضای نیمه تاریک دست روی زمین میکشید، شاید لباس هایش...
وای او بود، تنها، بدون پوششی مناسب، کنار یک مرد، با آن لباسی که حتی در خلوتش نمیپوشید...دوباره این سؤال به ذهن گیج و سیاهش هجوم آورد.
ـ من اینجا چیکار میکنم، مریم...دیشب با مریم اومدم، جشن دکتر...
به پشت سرش نگاهی انداخت، به مردی که در تاریکی شب قیافهاش را به وضوح نمیدید. بیخیال او شد، دوباره کورمال کورمال جستجویش را آغاز کرد، کمی آن طرفتر نزدیک دیوار، لباس دکمه داری به دستش خورد. سریع آن را برداشت و پوشید، زنانه و یا مردانه بودنش چه اهمیتی داشت، در آن شرایط...و کمی آن طرفتر شلوار جین گشادی را پیدا کرد، فقط آن را پوشید. از آن حالتی که داشت بیزار بود. پوشش سرش را بیخیال شد و به سمت روزنهی نور رفت، حمام و دستشویی....
صورت خودش را در آیینهی شفاف روبه رویش رَصَد کرد، به آرایش کم، اما پخش شدهی روی صورتش نگاهی انداخت، به سرمهی چشمانش که فرو ریخته و زیر مژههای بلندش پخش شده بود...و سر و صورتی قرمز و گردنی که آثار زخمی عمیق روی آن نمایان بود. پیراهن مردانه را روی شانههایش پایین آورد آثار جراحت روی آن مشهود بود و تنی که درد میکرد، گویی از جنگی سخت برگشته باشد...
#پارت_۲
#ستارهی_بامداد
مشتهای آب را بیوقفه بر روی صورتش میپاشید، باید هوشیار میشد، باید از این رخوت مفرط در میآمد، سرش اندازهی توپ بسکتبال شده بود و سرگیجه و تهوع امانش را بریده بود، باید کیفش را پیدا میکرد چادرش را که به رسم قدیم همیشه همراهش بود را روی سرش میانداخت و از آنجا خارج میشد، قبل از آنکه آن مرد بیدار شود، چگونه از آنجا بیرون میرفت، با آن لباس و بدون حجابی.
سرش را از لای در بیرون فرستاد، و فضای اتاق را نگاه کرد، با ترس و لرز کلید برقی را پایین زد و آن را روشن کرد، چشمانش ذوق ذوق میکرد، انگار سالها بود نوری به چشمش نخورده بود. چراغ که روشن شد، تازه به یادش آمد، آن اتاق، شب گذشته، جشن...لحظهی وارد شدنش به آن اتاق...و کیفش.
به سمت کمد دیواری رفت درش را به سرعت باز کرد. کولهاش هنوز آنجا بود، و چادری که همیشه همراهش بود. چادرش را بیرون آورد و روی سرش انداخت، هنوز هم خیلی چیزهای بیشتر از این برایش مهم بود و چرا این اتفاق برایش افتاده بود؟ انگار از یک صحنهای به بعد همه چیز را از خاطر برده بود. حالا که خود را در میان چادرش محفوظ کرده بود به سمت تخت برگشت، به کسی که در گوشهی تخت به خواب عمیقی رفته بود و تکان نمیخورد، انگار در این عالم ها نبود، اما بویی آشنا، که امنیتش را تضمین میکرد، محال بود که آن بوی خاص را اشتباه برداشت کرده باشد، بیشک خودش بود.
چادرش را بیشتر به دورش پیچید و با بغضی شدید به سمتش هجوم برد.
ـ پاشو، با تو هستم نامرد.
تکانی سرجایش خورد، سرش را چند مرتبه به راست و چپ تکان داد، موهای لَختش روی پیشانیاش ریخت، تمامی سر و صورتش زخمی بود و کنار لبش پاره شده بود.
ـ دستش را جلوی دهانش گرفت و آهی از ته دلش کشید.
ـ ستاره...
ـ ساکتشو نامرد، اسم من رو به زبونت نیار...