روزگار سیاوش

عیارسنج

عیارسنج (نمونه رایگان)

روزگار سیاوش

اثر نسترن آبخو

آقای سیاوش نیکزاد

صبر کنید...

شما دوباره دیر به مدرسه رسیدید؟!!

شلوارتون هم خاکی هست، حتماً دوباره از روی دیوار پشتی، به داخل مدرسه پریدید...

درست میگم؟

سلام آقای فرخی...معذرت می خوام...کاری برام پیش آمد، دیگه تکرار نمیشه...

_ همیشه ی خدا برای شما کار پیش میاد؟

می خوام ببینم این چه کاری هست که هیچ وقت خدا تمومی نداره...

این از وضع مدرسه اومدنتون...

اون هم از نمره های درخشانتون...

فردا بدون پدر یا مادر حق ورود به مدرسه رو ندارید...

مادرم بیمار هست نمی تونه بیاد...پدرم هم خانه نیست...

_ من نمی دونم...

پدر بزرگ...مادر بزرگ، عمو...

فردا یکی از اعضای خانواده همراهتون باشه...

حرف آخرم هست....

متوجه شدی چی گفتم...

دستهامو مشت کردم، ناخن‌های نه چندان کوتاهم را کف دستم فشار دادم...

با صدایی لرزان از خشم گفتم:

کسی نیست بیاد...

- آقای فرخی مشکلی پیش اومده؟!

_ چیز خاصی نیست...این آقا مثل همیشه دیر رسیدن، از دیوار پشتی می پرن تو حیاط مدرسه فکر می کنن بلانسبت...با خ...طرف هستند...

- آقای نیکزاد بیا دفتر...همین الان....

منتظرت هستم...

چشم آقا اومدم...

- می شنوم...

چی رو آقا؟!

- تأخیرهای ورودت به مدرسه...

خوب...قبل از اینکه به مدرسه بیام...باید خواهر کوچکترم رو به مدرسه ببرم...

- می تونید زودتر از خانه راه بیوفتید...نمی شه؟!

آقا یک مدتی میشه دوچرخه ام خراب شده وگرنه، کم پیش میاد دیر برسم.

- خوب عزیز من منزل شما که تا مدرسه راهی نیست...

فکر نمی کنم این دو قدم راه احتیاج به دو چرخه داشته باشه...

نمیشه آقا...بدون دوچرخه نمیشه...

- چرا نیکزاد...چرا نمیشه؟!

آخه خواهرم تو راه رفتن مشکل داره...

بدون وسیله جابجاییش سخته.

- میشه بپرسم پاش چه مشکلی داره؟

وقتی بچه بود تصادف کرد...

چون عمل خوبی روی پاش انجام نشده، بد جوش خورده، نمی تونه درست راه بره...

اگر شما هم حرفتون این هست فردا کسی رو با خودم بیارم مدرسه...

کسی نیست که همراهم بیاد، من...

- لازم نیست...سریع برو سر کلاس...سعی کن تکرار نشه...

راست می گید آقای فرزان...دمتون گرم، با اجازه...

به خوشحالی از دفتر زدم بیرون...

آقای فرخی را تو راهرو دیدم، اخمی روی صورتش بود...

به جهنم...

رو حرف مدیر که کسی نمی تونه حرف بزنه...

پا تند کردم واز روبه روش رد شدم...

ساعت اول زبان داشتیم، رابطه ی دبیر زبان باهام خوب بود...

از بچگی به انگلیسی علاقه داشتم، برای همین مکالمه ام بد نبود...برای همین هوامو بیشتر از دبیرهای دیگه داشت...

اما در کل...خودش هم آدم سخت گیری نبود.

وقتی در کلاس رو زدم، از پشت عینک یه نگاه سرسری بهم انداخت...

مکثی کرد...

_ برو بشین...صفحه ی سی ودو...

باشه آقا...

- سیا کجایی؟ دیر آمدی...

بعداً

سر کلاس اصلا ذره ای تمرکز نداشتم...فقط دوست داشتم زنگ بخوره، از کلاس بزنم بیرون...

نگاهی به مهران انداختم...تو این عالمها نبود، یکی بدتر و بی حوصله تر از من.

به تنها چیزی که تو زندگیم فکر نمی کردم، درس خواندن بود، این قدر غرق کارهای ریز ودرشت تو زندگیم بودم که درس خواندن دست وپاگیرترین چیز ممکن برای من بود.

تا حالا هم اگر ولش نکرده بودم به خاطر اصرارهای مادرم بود...که با التماس ازم می خواست درس بخونم وبرای خودم کسی بشم.

مادر ساده ی من...چه تصورات شیرینی برای خودش داشت...نون شبمون هم تو هوا بود...

من اگر شب و روزم رو تو اون مغازه تعمیر ماشین نمی گذروندم...که تکلیف زندگیمون مشخص بود...با اون پدر....

بالاخره کلاس تموم شد...

مهران پاشو بیا...

خواب خواب بود...

خاک برسرت، شبها چه کار می کنی که اینجوری گیج وویج هستی؟!!

_ دزدی...قاچاق، هر کاری که پول ساز باشه برام...

آره، تو گفتی منم باور کردم...خوبه که می دونم اهل این حرفها نیستی ودل این کارها هم نداری...

_ ولی کاش داشتم...

یه پسری هست بنام سردار تو کار قاچاق هست...

دیوونه تو واقعاً به این کارها فکر می کنی؟

_ جون سیا، چرا فکر نکنم، دو کله بریم و برگردیم بارمون رو بستیم...

همین مونده تو این شرایط و روزگار سه در چهارمون تو زندان هم بیوفتیم...

نگاهی عصبی به او انداختم...

احمق تو فکر کردی اگر رفتی باهاشون کار کردی، دیگه ولت می کنن...

وقتی وارد دم و دستگاهشون شدی، آدماشون رو شناختی، دیگه میشی جزو خودشون، اگر بری کنار هم ول کنت نیستن، باید تا آخر عمرت مثل یک خلافکار زندگی کنی...

_ آخه با نون کارگری کی به جایی رسیده، که ما بعدیش باشیم...از صبح مثل سگ باید جونمون به لبمون برسه برای چندر غاز...

جدی از این زندگی خسته شدم...

اگر تو می تونی با حمالی کردن بسازی و نفست بالا نیاد، من دیگه نمی تونم...بریدم...دلم می خواد مثل تموم هم سن وسالای خودم، راحت وبدون دغدغه زندگی کنم، تا چشمم رو، به روی این زندگی کوفتی باز کردم، بابام افتاد و مرد...

خرج یک خانواده افتاد گردنم...

کاری نبوده که تو این سالها انجام ندادم، از پادویی این مغازه واون مغازه گرفته... تا باربری و بنایی...

به چی رسیدیم؟! هیچی...

فقط تونستیم پول در بیاریم، که از گشنگی نمیریم....این هم شد زندگی؟!!!

فعلاً امروز حالت خوب نیست، هر چی بهت بگم، فایده نداره...

آروم که شدی باهم حرف می زنیم...

بیا بریم...الان کلاس شروع میشه.

مامان کنار حوض نشسته بود وپاهاشو ماساژ می داد...

سلام...خوبی؟ دوباره سر چی عصبی شدی...

تو هر وقت پاهاتو این طوری ماساژ میدی یعنی دوباره یه اتفاقی افتاده...بهت فشار اومده که پاهات درد گرفته...

_ نه مادر چیزیم نیست، برو با ستاره ناهارتو بخور، حتماً گرسنه هستید، گذاشتمش روی گاز...

سیاوش جان مادر...امسال باید برای دانشگاه امتحان بدی، تعمیرگاه رو ولش کن...بچسب به درسات.

شاید خدا کرد یک رشته ی خوبی قبول شدی، من اینطوری خوشحال ترم مادر...

چشم مادر...شما نگران این چیزها نباشید، درسم رو می خونم...

کار رو که نمیشه تعطیل کرد، اگر تعمیرگاه رو از دست بدم، پیدا کردن کار دیگه مکافات هست...

دیگه اونجا همه من رو می شناسند، تعمیرگاه معروفی هست...

ماشینهای مدل بالا رفت و آمد دارند، انعام هم خوب میدن...

_ اما مادر، تو شبها که بر می گردی مثل جنازه هستی، چطوری می‌رسی درست رو بخونی؟

اگر بری دانشگاه...برای خودت کسی میشی، کار بهتری گیرت میاد...

گوش کن به حرفام، آرزوی من با کار کردن تو برآورده نمیشه.

من دوست دارم درس بخونی...سری تو سرها بلند کنی...من که روزگار خوشی تو این زندگی ندیدم...

امیدم فقط به شماهاست...

آخ ناز گل...دختر قشنگم، اون که حروم عالم شد...

بابای نامردت، دستی دستی بدبختش کرد... شوهرش داد به اون ناصر از خدا بی خبر... انشاالله خدا ازش نگذره...

مامان دوباره گذشته را شخم نزن...

من برای اون ناصر هم به موقعش دارم، غمت نباشه، یه روز یه بلایی سرش میارم که مرغای آسمون روزی هزار بار به حالش گریه کنند...

یک نگاهی به مادرم انداختم...

بابا کجاست؟

_ بالاست، روی پشت بوم...ولش کن سیاوش...

تو رو خدا نری سر به سرش بذاری، اون دیگه خوب بشو نیست، الکی فرصت زندگی خودت رو بخاطر اون حروم نکن...

وقتی باهاش بحث می کنی، فقط خودت رو اذیت می کنی.

آخه این کوفتی، چه کیف وحالی داره که حاضر نیست ولش کنه...

_ از وقتی خودشو شناخته اسیرش بوده، اون موقع جوون بود...حالا که پاش لب گور هست، تو خودت هم خوب می دونی ترک دادنش فایده نداره، دو روز دیگه دوباره گرفتارش هست...

تا حالا صد بار ترک کرده، دوباره برگشته سر جای اولش، من یکی دیگه قیدشو زدم...

بهترین سالهای عمرم...با خماری پدرت رفت وسوخت...

فقط دلم برای تو وستاره می سوزه که این مرد شده باعث سر افکندگیتون...

کاری به کارش ندارم...یعنی حال ندارم، خیلی روز خسته کننده ای داشتم...

میرم بخوابم، یکساعت دیگه بیدارم کن باید برم تعمیرگاه...

_ غذات چی؟!

وقتی بلند شدم می خورم...

_ سیا...بدو بیا پنچری این ماشین رو بگیر... آقا عجله دارند...

باشه اوسا اومدم...

از ساعت چهار که به تعمیرگاه آمده بودم، سر پا بودم... حتی فرصت خوردن یک چایی هم پیدا نکرده بودم...

با انعامی که صاحب ماشین بنز تو جیبم گذاشت، خستگی از تنم در اومد... چقدر به چیزهای کوچک این دنیا دلخوش بودم...

بعضی موقع ها احساس ضعف می کردم واز خودم بدم می آمد که چشمم به دست این واون هست که یک پولی تو جیبم بذارن ومهمونم کنند، اما اوضاع مالی خانوادم خراب تر از این حرفها بود که غصه ی رفتارها وبر خوردهای این واون رو بخورم...

پیش خودم می گفتم، وقتی تو این کار خبره شدم، می تونم یک تعمیر گاه کوچیک تو یه گوشه ای از این شهر باز کنم...

حتما این طوری اوضاع زندگیمون بهتر از این خواهد شد...

فکر گذشته مثل یک فیلم از جلوی چشمام رد می شد...

وقتی بابا این قدر خراب اعتیاد وپیر کوفتی نشده بود...

سر پا بود و روی کامیونش کار می کرد...

با اینکه بچه بودم، یادم هست که همیشه دست پر به خانه بر می گشت... وچقدر آن روزها شاد بودیم...انگار غصه ها توی دلهامون جایی نداشت...

وقتی به درخواست بابا، از کاشان آمدیم تهران...برای آینده ای بهتر...

چه خیالات خامی داشتیم...

حالا از کجا به کجا رسیدیم...

فقط تنها شانسی که آوردیم، خرید همین خانه ی کلنگی تو جنوب تهران بود...که خدا را شکر تا حالا نگهش داشته بودیم...ومثل بقیه ی زندگیمون دود نشد بره تو هوا...

مهران بیا‌ اینجا ببینم، واقعاً داری میری سر قرار...

خل نشی بری تو گروهشون...

زندگیت رو بدتر از اینی که هست نکن.

_ یک قرار کوچیک هست...حالا تو این شهر به این بزرگی، کسی به ما خرده پاها کاری نداره...

وقتی رفتی ویکی از اونا شدی...خرد و غیر خرد نداره، درگیرشون میشی...

اگر بگیرنت، پدرتو در میارند، می اندازنت زندان و هزار بلا سرت میارند...

_ جون سیا...جرم این عرق سگی از تریاک و هروئین بیشتر هست...

بیشتر بهت گیر میدن...

تریاک که ازت بگیرن، یک پولی بذاری گوشه ی جیبشون...نوکرتم هستن و کاری به کارت ندارند.

اما اگر ازت مشروب بگیرند، به این راحتی دست از سرت بر نمی دارند...

تو رو جون سیا این قدر آیه ی یأس تو گوشم نخون، یکم که اوضاع مالیم روبه راه شد، این کارو می بوسم میذارم کنار...

ومیشم همون پسر خوب و سر به راه...قسم می خورم...

بذار لا اقل یه خونه ای برای این بدبختا دست وپا کنم...هر سال مثل آواره ها بارمون رو کولمون هست... از این محله به اون محله برای گیر آوردن یه چهار دیواری باید تو سر خودمون بزنیم.

والا به کی قسم بخورم...از بس بخاطر یه لقمه نون از صبح تا شب دویدم، خسته شدم...

چی بگم بهت...

گفتم بیا همراه من تو تعمیرگاه مشغول شو گوش نکردی...پادویی، این و اون رو کردی...

اگر می آمدی وکار بلد می شدیم، دو سه سال دیگه باهم یک تعمیرگاه می زدیم وکار می کردیم.

حالا دیگه آقا مهران فکر برداشتن سنگهای بزرگ هست، دیگه این حرفهای ما به چشمش نمیاد و زیر بار کارهای سنگین نمی ره.

_ تو رو خدا این حرفها رو ولش کن.

نمی تونم بذارم، خودت رو بدبخت کنی، احمق.

تو مغزت تکون خورده، نمی فهمی داری چه بلایی سر زندگیت میاری...

اصلاً بیا شروع کنیم درس خواندن... امسال کنکور داریم، شاید تونستیم یه رشته ی خوب قبول بشیم...خدا را چه دیدی، خنگ که نیستیم...

_ دلت خوش هست، سیا...

نفست از جای گرم بلند میشه.

درس چی، کشک چی...

اگر بری دانشگاه، کی پول مواد بابات رو جور می کنه، پول خورد وخوراک ننه و آبجیت رو کی متقبل میشه، سر خوش شدی...

ببین مهران پول زیاد خوبه، من هم دلم می خواداما نه به هر قیمتی...

نامرد... تو میخوای مواد مخدر بین جوونایی مثل خودم وخودت پخش کنی؟!!

اونوقت، اوناهم یک عمر مثل پدر من گرفتار بشن؟!!

این کارو نکن، این پولای حروم چیزی نیست که از گلوی آدمی مثل تو ومن پایین بره...

من دارم میرم، دیگه هم کاری به کارت ندارم، اما بهتره که یکم به حرفهای من فکر کنی.

با بهت و تردید نگاهم می کرد، انگار طلسمش کرده بودند، هر چی باهاش حرف می زدم زبونش قفل بود وحرف نمی زد، وبه هیچ صراطی، مستقیم نبود...

سال آخر بودیم، درسها روی هم تلنبار شده بود.

می دونستم با این وضع درس خواندن آینده خوبی در انتظارم نیست...

اما نزدیک اسفند ماه بود و یک ماه تا عید بیشتر نمانده بود...تعمیرگاه شلوغ بود و نفس گیر...

کار زیاد بود، اما پول خوبی هم در انتظارم بود...

ساعت حدود یازده بود که به خانه رسیدم...

صدای دعوا از پنجره ی آشپزخانه می آمد...

معلوم بود دوباره بابام قاطی کرده، کلید رو توی قفل در

شروع مطالعه رمان