دستانم را به دورش حلقه کردم و خودم را بیشتر به او چسباندم، او تمام آرامش محضی بود که همیشه دنبالش بودم، پدرم...برادرم...خواهرم همه کسم، همه چیزم بود.
لحظه ای بلند شد و بوسه ای عمیق بر پیشانیم نشاند...
من با تو چه کار کنم که این قدر دوست داشتنی هستی، شکر خانم...
_ کی پولت جور میشه؟ اون وامی که قرار بود بگیری تا عروسیمون رو راه بندازی چی شد؟ انگاری اصلا عجله ای نداری که من رو ببری سر خونه و زندگیم، نه؟!
نفسش را عمیق بیرون داد و دوباره بوسه ای روی صورتم کاشت...
نگران وام نباش، دور یا زود جورش می کنم، دلم نمی خواد دست خالی تو رو وارد زندگیم بکنم...
_ ولی من اصلاً منتظر گرفتن جشن آنچنانی نیستم، یک مراسم ساده هم که برام بگیری، با یک لباس سفید ساده هم که باشه برام کافیه...من فقط و فقط دوست دارم کنار تو و با تو باشم، کاش همون موقع که عقد کردیم رفته بودیم سر خونه و زندگیمون، اینطوری راضی تر بودم.
دیگه نشدخانم...عجله نکن. از همه ی این حرفها که بگذریم، باید جواب کنکورت بیاد، این همه درس خوندی و زحمت کشیدی، بذار ببینم کجا قبول میشی، دعا می کنم همین جا شیراز قبول بشی، وَر دل خودم... ولی اگر جای دیگه هم قبول شدی مهم نیست می فرسمت بری...خودم هم آخر هفته ها میام پیشت و بهت سر می زنم.
با عصبانیت بلند شدم و سر جایم نشستم...
_ هی پسر...به من خوب نگاه کن...
آخ چی شد؟! چرا این قدر عصبانی دختر جون...
_ برای من برنامه ریزی نکن آقا رضا... من اگر جای دیگه قبول شدم نمی رم. من میگم می خوام کنار تو باشم، زیر یک سقف...فقط با تو.
درس و مشق و این حرفها رو ولش کن، وقتی شوهر کردم و زندگیم رو با تو شروع کردم در مورد درس و دانشگاه هم یک فکری می کنم، فهمیدی یا دوباره برات توضیح بدم؟!
اوه اوه خانم عصبانی ما رو ببین، دارم کم کم ازت می ترسم...
دستم را کشید و سرم را روی سینه اش گذاشت.
این رو بدون...من از همه بیشتر برای رسیدن و کنار تو بودن عجله دارم خوشگلم، دوست دارم هر روز که میام خونه تو رو جلوم ببینم، تو خانم خونه ام باشی، همه کَسم باشی، من فقط کنار تو آرومم...
اما نمی خوام یکی مثل من بشی که ده کلاسم بزور درس خوندم و حتی دیپلمم هم نگرفتم...
دوست دارم تو درس بخونی و برای خودت کسی بشی...تو بری دانشگاه باعث افتخار برای من هم هست...گوش کن به حرفم، باشه؟
دو ماه دیگه نتیجه دانشگاه میاد...
_ اگر امسال قبول نشدم چی؟
خوب میشینی مثل بچه ی آدم یکسال دیگه هم درس می خونی تا قبول بشی...
_ رضا...من نمی تونم، من دوست ندارم درس بخونم، مدام اسم درس رو تو گوش من زمزمه نکن.
تو هم اگر درس نخوندی فرصتش رو نداشتی گیر کار کردن و نون درآوردن بودی، اصلاً هم درس خوندن یا نخوندن تو برام ذره ای اهمیت نداره.
دستم را دور گردنش انداختم و سخت بغلش کردم...
_ دوست دارم رضا جونم...
گونه هایم خیس شد....کمی از او فاصله گرفتم.
_ وای رضا دماغت دوباره داره خون میاد...
بلند شدم دستمالی را روی بینی اش گذاشتم...
ولش کن، الان خونش بند میاد...
_ با حرفام ناراحتت کردم، نه؟! ببخشید، تو وقتی از چیزی ناراحت میشی اینطوری میشی.
غلط کردم به خدا.
صورتم از اشک چشمانم خیس شد...
دیوونه نشو دختر، ربطی به تو نداره...
_ همش تقصیر منه، با حرفام اذیتت کردم.
دوباره دستم را دور گردنش انداختم و شروع به گریه کردم، واقعاً بچه بودم...
نگاه کن من رو...ببین من الان خوبم، مشکلی ندارم، خیالت راحت باشه...
به چشمان مهربانش نگاهی انداختم و لبخندی روی لبهایم نشست.
_ الان خوبی؟ سر درد نداری؟ مطمئن باشم؟ بهم دروغ نگی رضا...که به خدا...
وِدا...مادر جون یک لحظه میای؟
چند ضربه به در اتاق زده شد و بعد مادرم در چهارچوب در ظاهر شد...
میای یک لحظه کمکم کنی؟ سعید می خواد بره سرویس، از صبح تا الان چند بار رفته...فکر کنم مشکلی پیدا کرده خودش رو کثیف کرده، کارش عجله ای شده...
درست نمی تونه راه بره...
باشه زن عمو الان خودم میام...بشین وِدا تو نمی خواد بیای...
دستش را محکم گرفتم...
_ بذار مامان الان خودم میام، رضا دوباره خون دماغ شده...فردا باید ببرمت دکتر ببینم چرا تو این قدر خون دماغ میشی؟
من خوبم مشکلی ندارم...
بعد هم با عجله از اتاق خارج شد و به طرف سعید حرکت کرد...
_ چرا اینطوری شدی؟
ن..می دو...نم، توت خور...دم...
هوس توت کرده بود یکم دیروز بهش توت دادم خورد، شاید سردیش شده...حالا یه خورده چایی نبات بهش دادم بخوره.
_ اشکال نداره داداش جون...پیش میاد...
- وِدا...پشتش خیلی قرمز شده، اگر پماد داری بده براش بزنم...
- نه رضا جون...فقط بیارش بیرون، بذارش رو تختش خودم براش پماد می زنم.
اشاره ای به من کرد...
برو پمادش رو بیار تا براش بزنم، چقدر تعارف می کنید....
رنگش حسابی پریده بود، زرد زرد شده بود...
_ مامان بیا ببریمش دکتر، حالش بدتر نشه!!
زن عمو همینطور وضعیت مزاجیش خوب نیست، با وِدا می بریمش درمانگاه، ماشین بابام رو همراهم آوردم.
- نمی دونم مادر...چی بگم؟ کاش بهش توت نداده بودم بخوره...
- خ...وب می...شم ووو...دا، دک...تر نم...یرم.
_ نترس داداش جون، فقط یک معاینه ساده هست، نکنه از آمپول می ترسی؟
ت...رس؟! نه...با...با...ت...رس چی؟ آخرش یه...آم...پو...ل هست دی...گه...
روز تعطیل بود و درمانگاه خیلی شلوغ نبود...
رضا، سعید را روی دست بلند کرد و روی صندلی های درمانگاه نشاند...
دفترچه بیمه اش رو بده تا برم یک نوبت پزشک عمومی براش بزنم.
_ اوهوم...ممنون.
...خوبی سعید؟ دلت درد می کنه؟
بی حال تر شده بود...
فکر...ک...نم، شکمم دو...بار...ه دار...ه کار می...ک...
_ اشکال نداره داداش...ناراحت نباش الان رضا میاد بهش می گم ببرت سرویس بهداشتی.
نگاهش ناراحت و شرم زده بود...
سعید پانزده سال بیشتر نداشت ولی خیلی خیلی بیشتر از سنش متوجه ی دور و برش بود....خیلی باهوش تر و روشن تر از آن چیزی بود که همه ی اطرافیانش باورش داشتند.
دکتر تو اتاق سه منتظر هست...
_ باید اول ببریمش سرویس بهداشتی...چون...
تو بشین خودم می برمش.
_ براش شلوار آوردم...باید عوضش کنیم.
دکتر نگاهی به سعید و بعد به رضا انداخت...
_ از صبح شکمش روون شده، از صبح تا الان چند بار...
اشاره ای به وضعیت دست و پاهایش کرد...
_ مشکلات موقع تولد هست، خیلی زود دنیا اومده.
سرش را به علامت تأیید تکان داد...
دارو می نویسم و یک سرم که همین جا براشون تزریق کنند. خیلی مایع از دست داده برای شرایط بدنیش خطرناکه...
_ چشم دکتر ممنونم...
سعید بغل رضا بود و داشت از در اتاق خارج می شد...
_ دکتر یک سوال می تونم بپرسم؟
بپرس دختر جون...
_ شوهرم...گاهی خون دماغ میشه، مخصوصاً وقتی عصبی میشه، می تونه به خاطر چی باشه؟ تو این ماه دو بار هست این شکلی شده.
علتها که زیاد هست...برو این بچه را بذار تو اتاق تزریقات برگرد که وضعیتت رو بررسی کنم...
رضا نگاه عصبی به صورتم انداخت...
من مشکلی ندارم وِدا...بیا بریم.
_ بر می گردی دکتر معاینت کنه، همینی که گفتم.
و با شتاب از اتاق بیرون زدم...
- فشارتون بالاست...همیشه فشار خونت حدود چند بوده؟
- هیچ وقت چک نکردم، نمی دونم.
یه سری آزمایش براتون می نویسم و قرص فشار، آزمایشات که آماده شد بیار ببینمشون، من هر روز صبح درمانگاه هستم.
_ دکتر...سردرد و سرگیجه هم داره. گاهی سر دردهاش جوری هست که باید چند تا داروی مُسکن بخوره تا خوب بشه...
دوباره نگاه عصبانی و پر حرف رضا...
باید حتما یک سی تی اسکن هم از سرش انجام بشه، باید علت این سردرهاش مشخص بشه، سینوزیت و یا هر علت دیگه ای ممکن هست باعث سردردهاش باشه.
برات تو دفترچه می نویسم انجامش بده پسر جون پشت گوش ننداز...
با شتاب از روی صندلی بلند شد...
انشاالله دکتر.
وِدا پاشو بریم پیش سعید، تنهاست...گناه داره.
_ تو برو من الان میام.
نگاهی پرسشگرانه به من انداخت...
سریع بیا...
از در که خارج شد، مظلومانه روبه روی میز دکتر ایستادم...
_ دکتر...یعنی مشکلی داره؟ چرا عکس از سرش بگیریم؟!
نگران نباش، من که تشخیصی رو بیمارتون نگذاشتم، یکسری آزمایش و چکاپ معمولی هست ولی ازش بخواه که حتماً انجام بده...
_ چشم دکتر، حتماً پیگیر انجامش هستم.
مگه چی شده که این قدر ناراحتی، ها؟!
من هیچ مشکلی ندارم، فشارم بالاست خوب قرص می خورم، مامانم هم فشارش بالاست، ارثی هست.
_ دیوونه مامانت شصت سالش هست نه بیست و شش سالش...به من میگی لجباز...تو خودت از همه کله خرابتر هستی و خرتر.
فردا باید بریم آزمایشگاه و سی تی اسکن از سرت.
ودا خانم...من نمی تونم الان مرخصی بگیرم، دارن یکی یکی کارگرها رو از کارخونه بیرون می کنند، فقط منتظر هستند کسی کم کاری کنه و مرخصی بگیره تا از کارخونه اخراجش کنند و عذرشو بخوان...
_ اگر خدایی نکرده مشکلی داشته باشی...وای رضا...کار چه اهمیتی داره، خواهش می کنم.
باشه خانمم...تو اولین فرصت می رم و انجامش می دم، تو فقط نگران نباش و اینجوری اخم نکن، خوشگل من، دختر که قیافش چموش باشه شوهر گیرش نمیاد.
_ پسر عمو من دیگه وبال گردنتم چه بخوای چه نخوای...دوستت دارم رضا جونم، خیلی زیاد...
من بیشتر جوجوی خودم.
- زن عمو این کارت رو برای شما گرفتم، به نام وداست، گفت بدمش به شما، پیشت بمونه هر ماه خرجی رو می ریزم براتون داخلش.
- ممنون پسرم که این قدر به فکرمون هستی، اگر تو نبودی نمی دونستیم با این خرج و مخارج زیاد باید چه کار کنیم، حقوق اون خدا بیامرز که کفاف زندگیمون رو نمی ده.
دستم را دور گردنش انداختم، و صورتش را بوسیدم...از اینکه حتی جلوی مامان احساساتم را به رضا نشان دهم اِبایی نداشتم....
_ ممنون رضا جونم، آخه تو چقدر مهربونی؟!!
کنار گوشم آهسته گفت:
زشته وِدا...زن عمو داره نگاهمون می کنه.
_ بکنه...مال خودمی، دوستت دارم، مامانم هم خودش می دونه...در ضمن اسمت تو شناسنامم هست، بذار هر کی، هر چی می خواد بگه...
تو فقط زودتری من رو ببر سر خونه و زندگیم.
من جشن عروسی نمی خوام، فقط می خوام کنار شوهرم باشم، همین و بس.
آماده باش دارم با رؤیا میام دنبالت...ده دقیقه دیگه اونجا هستم.
_ کجا می خوایم بریم؟
هر جا تو بگی و بخوای.
صدای بلند رؤیا بود که پشت موبایل شنیده می شد.
نه خیر هم خان داداش، هر جا من گفتم می ریم، چرا هر چی زنت گفت... اصلاً گوشی رو بده به من ببینم...
_ سلام حسود خانم، می بینم دوباره قاطی کردی؟!
سلام بر دختر آویزون...خوب داداشم رو دور زدیا، اصلاً دیگه خواهر جونش رو نمی بینه. چه کارش کردی که این قدر مطیعت شده؟
_ نگاه دیگه نشد، آدم که مسائل خصوصیش رو به خواهر شوهرش نمی گه، وقتی خودت هم شوهر کردی از همین کارایی که من می کنم انجام می دی اونوقت شوهر جونت پابندت میشه، شک نکن...
اَه اَه این حرفارو نزن داره حالم بهم می خوره، از این جنگولک بازیا...
_ حالا دو روز دیگه می بینیمت، رؤیا خانم.
گوشی رو بده به من ببینم، چقدر شما دو تا حرفهای چرت و پرت می زنید.
وِدا...سعید هم آماده کن تا اونم با خودمون ببریم، یه خورده دلش باز بشه، همش نشسته تو خونه و سرش تو این کتاب و اون کتاب هست.
بهش بگو این قدر مطالعه نکن پروفسور میشیا...
_ باشه بهش می گم، اگر خواست باهامون بیاد.
گاهی دلم به درد می آمد از حال و روز سعید، برعکس بچه هایی که با این مشکل پا به دنیا می گذارند، سعید بچه ی باهوشی بود، این قدر ذهن باز و خوبی داشت که بر خلاف مشکلات حرکتی که داشت، آموزش و پرورش قبول کرد که در مدرسه ی عادی ثبت نامش کنیم.
به تاریخ و کتابهای تاریخی علاقه ی زیادی داشت و تاریخ اکثر کشورها را کامل بلد بود و تفسیر می کرد.
_ داداش نمیای با ما بیای بریم بیرون یه دوری بزنیم؟ حالا که مدرسه ها تعطیله یکمی این درس و مشق رو ول کن و برای خودت خوش باش...
نه خواهر جو...ون، شما را...حت باشی...د، من می مونم پیش ما...مان. راحت ترم.
_ خوب ما ناراحتیم، بدون تو بهمون خوش نمی گذره.
حالا ی...ه بار دیگه، دارم یه چی...زی می نویسم قاطی می...شه.
_ قربون داداش با استعدادم برم که اهل قلم هست، باشه جونم هر طور راحتی، چیزی نمی خوای برات از بیرون بخرم بیارم؟
نه...خو...ش بگذره.
بوسه ای روی صورتش نشاندم و سریع از خانه بیرون زدم...
_ سلام عشقم، خوبی؟
بیا وِدا جون...بیا تو جلو پیش شوهر جونت بشین.
_ بشین...من صندلی پشت هم که بشینم از وسط دو تا صندلی خودم رو رد می کنم میام جلو که پیش دوتاتون باشم.
روی صندلی پشت که جا گرفتم، دستم را دور گردن رضا انداختم و بوسه ای عمیق روی صورت و گردنش نشاندم...
خوبی قربونت برم؟
_ آقامون که خوب باشه، منم خوبه خوبم.
رفتی آزمایش دادی؟ عکس از سرت گرفتی؟
میرم وِدا خانم، چند روز دیگه چند ساعت از محل کارم مرخصی می گیرم میرم انجام می دم.
_ برو جون وِدا، تا خیالم راحت بشه.
هر کس می بینت میگه خیلی لاغر شدی، اصلاً حواست به خودت نیست.
کجا لاغر شدم،من خوبه خوبم، به خاطر کار زیاد هست، هر روز از صبح تا عصر سر کار هستم، اونجا هم غذا میلم نمی کشه بخورم، لاغر شدنم به خاطر اینه، نگران نباش جوجوی خودم.
حالا اخمات رو باز کن، تا یه جای خوبی ببرمتون.
آره بابا نگران این هرکول نباش، خوابش کم شده برای همین لاغر شده، هیچ کوفتیش نیست...
_ رضا می خوای ببریمون پارک؟ آخ جونم...
خیلی وقت می شه پارک نرفتم، مرسی رضا جونم.
دستم را دور بازویش حلقه کرده بودم و از یک سمت پارک به طرف دیگر حرکت می کردم.
سرخوش بودم از بودن کنارش و داشتنش...
_ رضا بیا سوار این بشیم، خیلی خطری هست ولی کیف می ده.
می ترسی بچه جون، بیا بریم سوار یک بازی دیگه بشیم. سر وتهمون می کنه حالت بد میشه.
_ نمی ترسم...بیا بریم تو رو خدا.
رضا بین من و رؤیا نشسته بود و من دستش را میان دستانم محکم گرفته بودم، و با حرکت و بالا و پایین شدن دستگاه از شوق و شادی فریاد می کشیدم...رضا سرش را به پشتی صندلی تکیه داده بود و چشمانش را روی هم گذاشته بود و فقط دستانم را محکم فشار می داد.
با تمام شدن بازی نگاهم به رضایی بود که قصد باز کردن چشمانش را نداشت.
_ رضا خوبی؟ فکر کنم حسابی ترسیدی، نه؟
نه بابا چه ترسی، فقط سرم حسابی گیج هست.
_ یا خدا...می تونی راه بری؟
آره قربونت برم نگران نباش.
همانطور که چشمهایش را روی هم گذاشته بود بلند شد، دستش را گرفتم و همراه رؤیا آهسته از پله ها پایین رفتیم.
- وای نگاه کن داداش بی جنبه ی ما...چت شد رضا؟
- هیچی...یکم سرم گیج می ره، یکم بشینم درست میشم.
_ اینجور موقع ها باید جیغ بزنی، اینطوری هیجانش بیشتر هست و کمتر حالت بد میشه.
همیشه می خوای کلاس خودت رو حفظ کنی.
سخنرانیت تموم شد؟
_ ها والا...
تلو تلو خوران خودش را روی سبزه های وسط پارک انداخت و به پشت خوابید.
_ رضا خوبی؟
یکم دراز بکشم بهتر میشم، خیلی چرخمون داد برای همین سرگیجه گرفتم، نگران نباش.
_ بلند شو یکم از این آب بخور تا بهتر بشی.
سرش را بلند کرد چند قلوپ آب داخل دهانش فرستاد و دوبار سرش را روی زمین گذاشت.
چند دقیقه بعد با شتاب بلند شد و به کنار درختی رفت و هر آنچه خورده بود را بالا آورد.
_ آخ...چرا اینطوری شدی، بیا بریم دکتر.
نه...خوبم، به خاطر این بازی عجیب غریبی بود که سوار شدیم.
_ بیا بریم یکم آب به صورتت بزن، سرویس بهداشتی همین نزدیکی هاست.
روی زمین نشستم و خاکهای اطراف درخت را روی محتویات معده اش ریختم...
نکن وِدا این کارها رو، ولش کن...
_ نه آخه خیلی ناجور بود، میرم دستم رو می شورم. تو بهتری؟
آره بچه، بیا بریم.
رنگ صورتش بدجور پریده بود و بی حال بود اما به روی خودش نمی آورد.
_ رنگت بدجور پریده...
مهم نیست بهتر میشم، بیاید یه آبی به صورتم بزنم بریم اونطرف خیابون براتون ساندویچ بخرم.
_ با این حالت؟!
خوبم...این همه اومدیم بیرون نمیشه که گشنه و تشنه برتون گردونم.
_ ولش کن رضا...حالا یه روز دیگه که حال تو هم خوب باشه...
بیا بریم جوجو من حالم خوبه.
دستم را به سمت خودش کشید و دور کمر رؤیا دستی انداخت و به طرف مغازه ی ساندویچ فروشی حرکت کردیم...
دستانش سرد بود، حالش خوب نبود اما سعی می کرد بخندد تا شبمان خراب نشود.
از زیر میز دستم را میان دستانش گرفته بود و نوازش می کرد...و نگاه مهربانش مات چشمانم بود...
لب زدم...
«خوبی؟»
چشمانش را به علامت تأیید باز و بسته کرد.
- بفرمایید آقا سفارش شما...
- ممنون داداش...
ساندویچ رؤیا را به دستش داد و مثل همیشه مال من را برداشت و کاغذ دورش را درست کرد و به دستم داد...
بخور نوش جونت...
_ ممنونم...تو هم بخور.
این رو برای سعید خریدم، ترجیح دادم یکم معده ام رو استراحت بدم، بهتره. رفتم خونه یکم نون و پنیر می خورم.
غذایم را روی میز گذاشتم...
_ من که اینطوری چیزی از گلوم پایین نمی ره، آقا رضا...
خوشگلم چون حالم به هم خورده چند ساعتی غذا نخورم بهتره، فردا سرکار هستم یه باره مشکل ساز میشه...
بعد هم تکه ای کوچک از ساندویچم را جدا کرد و داخل دهانش گذاشت...
اینم خوردم که تو دلت نمونه...
دوباره لقمه ام را مرتب کرد و به دستم داد.
بخور جونم...سرد میشه از دهن میوفته.
با لب و لوچه ی آویزان شروع به خوردن کردم، خیلی گرسنه بودم اما وقتی رضا چیزی نمی خورد، به دلم نمی چسبید.
- رؤیا خانم رو بندازیم دم در خونه، بریم عشق و صفا چطوره؟
- ای داداش نامردِ من...
- خوب می خوام یکم با زنم تنها باشم، اشکال داره رؤیا خانم؟! حالا هم مثل یک دختر خوب بپر پایین...
- برید خوش باشید...
_ چرا اینطوری نگام می کنی؟!
می خوام این قدر همینطوری نگات کنم تا سیراب بشم، که تو این قدر مهربونی...
دستش را گرفتم و به لبانم نزدیک کردم و عمیق بوسیدم...
_ همیشه خوب و سرحال باش، اگر یک زمانی یه جایی یه قطره خون از دماغت بیاد، اون روز... روز مرگ منه، شک نکن.
خدا نکنه نفسم، من بد هم که باشم، اصلاً تو این دنیا هم که نباشم تو باید خوب باشی و خوب زندگی کنی، اگر کسی یک جایی یه روزی بخواد اشک تو رو در بیاره زنده اش نمی ذارم شک نکن...تو همه ی زندگی و بود و نبود من هستی. من به عشق تو روزم رو شب می کنم.
می خوای بیشتر تو خیابونا دور بزنیم تا حالت بهتر بشه؟!
_ نه قربونت برم، من رو بذار خونه...برو که بتونی استراحت کنی، فردا صبح زود باید بری سرکار.
باشه خوشگل من، پس یکم برام بخند که دل بکَنم و برم...
خنده ی دندان نمایی به صورتش زدم...
_ خوبه اینطوری؟
ضربه ای روی بینی ام زد...
برو بچه، این قدر دیوونم نکن.
_ مامان...رضا بهم گفته وامش جور شده، تا یکی دو هفته ی دیگه به دستمون می رسه، بهش گفتم یک جشن کوچیکی بگیریم بریم سر خونه و زندگیمون، قرار هست یک مدتی با عمو و زن عمو زندگی کنیم تا بتونیم یک خونه ای اجاره کنیم.
نمی خوای بذاری جواب کنکورت بیاد؟
_ اون مهم نیست یا قبول میشم یا نمی شم، می شینم بعدش دوباره درس می خونم.
تو دختر زرنگی هستی حیف هست که آینده خودت رو خراب کنی مادر...بری دانشگاه به درد خودت می خوره، می تونی یک شغل خوبی داشته باشی.
_ هنوز بیش از یکماه دیگه مونده جواب دانشگاهم بیاد، من که نمی گم نمی خوام برم دانشگاه، اما با رضا و کنار اون راحت ترم، فکرم بازتره...قبول کن مامان...خواهش می کنم.
من که حرفی ندارم، عمو و زن عمو که تو رو روی سرشون می ذارن و بیشتر از من دوستت دارند، اونجا و تو اون خونه هم که باشی خیالم از بابتت راحته راحته، هر چی خدا بخواد.
از صبح که از خواب بیدار شدم کسل و به هم ریخته بودم، آرام و قرار نداشتم...تمام طول اتاقم را هزار بار پایین و بالا کرده بودم.
چی شده و...دا؟! مشکلی داری؟
_ نه داداش...یکم کسل هستم، حوصله ندارم. باید عصر به رضا زنگ بزنم بریم یه سری کارامون رو برای عروسی ردیف کنیم، گفته وامش رو به زودی بهش می دن. ضامنهاش هم جور شده.
خدا را ش...کر. خوشحالم بر...ات خواهر جون.
دستم را دور گردنش انداختم و سخت بغلش کردم...
نمی دانم چه مرگم شده بود اما خوب نبودم.
صدای زنگ تلفن که بلند شد، مامان زودتر از من گوشی را برداشت.
کمی سکوت و صدای مامان بود که غوغایی در دلم به پا کرد...
کجا بردنش؟ کدوم بیمارستان؟
الان با وِدا حرکت می کنیم.
_ بیمارستان؟! چی شده مامان؟ کی حالش بد شده؟
نگاه مضطرب مامان حالم را بدتر می کرد.
ر...ضا...بردنش بیمارستان.
سیلی محکمی به سر و صورتم زدم.
_ مگه چش شده مامان؟ کی بود زنگ زد؟!
رؤیا بود، تو محل کارش...
پاشو بریم ببینم چه خاکی بر سرمون شده، پاشو مادر...ما که چیزی نمی دونیم اینجوری نشستی تو سر و صورت خودت می زنی.
نفهمیدم چگونه از خانه بیرون زدم، فقط ناله های من بود که التماس راننده می کردم که زودتر ما را به بیمارستان برساند.
از کنار در بیمارستان تا خود اتفاقات با مادرم دویدم. بیمارستان نمازی شلوغ و پر رفت و آمد بود، از بین جمعیت خودم را به نزدیک در ورودی اتفاقات کشاندنم.
_ سلام آقا... همراه رضا رستا هستم...
چه کارش هستی؟
_ هم...سرشون هستم، خواهش می کنم بذارید برم داخل...گفتن آوردنش اینجا.
نگاهی به سر و وضع آشفته ام انداخت و چشمان گریانم...
بیا برو داخل...
ماتم زده به اطرافم نگاه می کردم، سرم را داخل یکی از اتاقها کردم...
_ خانم پرستار شوهرم رو آوردن اینجا نمی دونم کجا باید دنبالش بگردم...
چه مشکلی داشتند؟
_ نمی دونم، محل کارش حالش بد شده، نمی فهمم چه مشکلی داشته.
دختر خوب، اینجا چند تا بخش اورژانس وجود داره داخلی و جراحی... پیداش نمی کنی، به نگهبانی کنار در بگو تا توی سیستم کامپیوتر برات پیداش کنند.
سرم را که برگرداندم و از اتاق بیرون زدم...رؤیا را دیدم که کنار تختی ایستاده بود.
«رضا...»
_ رؤیا...
چشمانش از شدت گریه قرمز شده بود.
_ رضا جونم...رضا...
کجا می برینش؟ این چیه تو دهنش هست...
خانم یکم برو اونور...
نفسش خوب نیست، درست نفس نمی کشه باید با این بهش هوا بدی، یاد بگیر که رفتی تو اتاق سی تی اسکن با این بهش هوا بدی...
دختر جون حالت خوبه؟ به حرفم گوش می دی؟ اگر نمی تونی به پدر یا برادرش زنگ بزن بیان.
رؤیا با صدای بغض آلود گفت:
وِدا...داداشم رو بی هوش آوردند بیمارستان، دوستاش آوردنش.
آقایی رو به هر دوی ما کرد...
- سر برانکارد رو بگیرید تا ببریم از سرش سی تی اسکن کنیم، مرد نداشتید؟
- چرا الان پدر و داداشم میان.
رد خون روی صورتش بود، دوباره خون دماغ شده بود. دستمالی از داخل کیفم در آوردم و بینی اش را تمیز کردم. دستانم از شدت ترس و غصه می لرزید، فقط مات صورت زیبایش بودم.
آقای جوانی با روپوش سفید همراهمان بود و با یک وسیله ای شبیه توپ که با دو دستش پر و خالی می کرد و به او نفس می داد.
_ آقا...شما دکتر هستید؟
نه...پرستارشون هستم، چه کارشون هستید؟
در حالیکه از شدت گریه نفسم بالا نمی آمد گفتم:
_ رضا...شوهرم هست، آقا چرا اینطوری شده، تو رو خدا خوب میشه؟!
وقتی آوردنش بیمارستان...در واقع هیچ علائم هوشیاری نداشتند، تنفسش هم خیلی خوب نبود مجبور شدند لوله تنفسی براش بذارند، هیچ وقت بیماری خاصی نداشته؟
« بیماری؟! یادم به سر دردها و خونریزی های بینی اش افتاد»
خاک بر سرم... رضا چش شده؟
_ سلام آقا رسول...
- آقا تو رو خدا این بچه چشه؟ یا ابوالفضل العباس خودت کمکش کنه، رضا...داداش چشماتو باز کن، قربونت برم تو که چیزیت نبود.
- فعلا تشخیصی روش نذاشتند تا سی تی اسکنش انجام بشه، دکترا پیگیر وضعیتش هستند...باشید تا دکترا باهاتون صحبت کنند.
- هستیم داداش جایی نمی ریم.
یا فاطمه...
دستانش یخ یخ بود، انگار خونی در بدنش نبود.
به کمک هم روی تخت جابجایش کردیم...رمقی نداشتم...جان از بدنم رفته بود، تمام زندگیم، نفسم چشمانش را به رویم بسته بود و نفسی نمی کشید.
چشمانمان به دهان دکترهایی بود که با اصطلاحات عجیب و غریب مشغول صحبت با هم بودند و ما کلمه ای از آنها را درک نمی کردیم.
برادر یا پدر بیمار کجا هستند؟
_ چی شده دکتر؟ مشکلی پیش اومده؟ من همسرش هستم...
نگاهی به سرتا پایم انداخت...سنی نداشتم تنها هجده سالم بود با قیافه ای بچه گانه و اندامی لاغر و نحیف...
باید سریع ببریمش اتاق عمل اما قبلش باید با پدرش صحبت کنیم.
_ تو حیاط هستند الان می رم صداشون می کنم.
فقط سریع باش...الان جواب می خوام.
ورقه های دفترچه بیمه اش را بالا و پایین کردم...
_ اینا دکتر...این رو براش نوشته بودند. دکتر درمانگاه نوشته بود.
این که انجام نشده خانم، اگر انجام شده بود برگه ی اول دفترچشو جدا می کردند...
دیگه از این حرفها گذشته، برگه ها رو امضا کنید تا منتقلش کنیم به اتاق عمل.
پدرش با اضطراب برگه ها را بالا آورد...
- دکتر اینجا نوشته امکان...فو...ت
- نگاه پدر جان...پسرتون در وضعیت بحرانی قرار داره، همین الان هم معلوم نیست به عمل جواب بده و برگرده، ببخشید که این قدر بی پرده با شما صحبت می کنم...
اما...متأسفانه بیمارتون شرایط مساعدی نداره، ولی ما وظیفه داریم همه ی کارها و خدمات رو براشون انجام بدیم، لطفاً بیش از این وقت رو تلف نکنید، باید هرچه سریعتر منتقلش کنیم اتاق عمل...
گریه های بی امانم دست خودم نبود، از درون متلاشی بودم...سرم را روی قفسه ی سینه اش گذاشته بودم و از ته دل زجّه می زدم...
_ بی معرفت، نالوتی...تو گفتی همه چیز خوبه، تو گفتی مشکلی ندارم...چرا این کارو با خودت و ما کردی...
تمام صورتش را غرق بوسه کردم.
_ رضا تو باید برگردی پیش من، پیش وِدا...من بدون تو یک لحظه هم دووم نمیارم...
رسول شانه هایم را گرفت و از رضا جدایم کرد.
باید به خدا توکل کنیم، انشاالله همه چیز رو به راه میشه. رضا عمل می کنه و برمی گرده. داداشم آدم قویی هست.
لحظه ی آخر خم شدم و دستش را عمیق بوسیدم، دستان حمایتگر و مهربانش را، که سایه اش همیشه بر سر ما بود...
آخ رضا...من باید چه کار کنم؟!
پشت در اتاق عمل به انتظار بازگشت رضا نشسته بودم و زمزمه های تنهاییم را با خدا تکرار می کردم.
«چرا باید اینجوری بشه؟ ازت غفلت کردم باید خودم می بردم تا عکس سرت رو می گرفتی، چرا این کارو کردی؟!»
این قدر گریه نکن، خدا بزرگه...نذر امام حسینش کردم که آقا بهمون برش گردونه.
_ نمی تونم آقا رسول، رضا همه ی جون منه، طاقت ندارم اینطوری ببینمش، هرچی صداش کردم جوابی نمی داد، دکترها میگن رگ سرش پوکیده و خونریزی کرده، یعنی خوب میشه؟
میگن رفته تو کُما...میگن بیهوشِ بیهوش هست.
او هم جوابی نداشت که به من دهد، سرش را تکانی داد و از روی صندلی بلند شد و رفت...
من و رؤیا و رسول پشت در اتاق عمل نشسته بودیم و چشمانمان مات در اتاق عمل بود تا خبری از او به دست آوریم.
همراه رستا...
هر سه با هم به طرف در اتاق عمل هجوم بردیم.
_ چی شده آقا؟ حالش خوبه؟
هنوز عملش تموم نشده، این آزمایش رو ببرید قسمت گازهای خونی تا براتون انجامش بدن.
من که جانی در تنم نبود، رسول زودتر از همه خودش را جمع و جور کرد.
بدید من می برم...
_ آقا تو رو خدا یه خبری از بیمارمون برامون بیارید.
والا من کاره ای نیستم، بیماربر اونجا هستم، خیلی از این چیزا سر در نمیارم، ولی هنوز عملش تموم نشده، خیر هست انشاالله...نگران نباشید.
در اتاق عمل بسته شد، هیچ چیز مشخص نبود، هیچ کس خبری از آن سوی درهای بسته به ما نمی داد...فقط انتظار تنها درمان این درد بود...
روی برگه ی آزمایشها اعدادی نوشته بود که مفهومش را نمی فهمیدیم، در مورد اکسیژن خونش بود و چیزهای دیگر.
بعد از سه ساعت زجر آور بالاخره خبری از او رسید...
صدایمان کردند...روی تخت باریکی دراز به دراز خوابیده بود با سری باندپیچی شده و صورتی ورم کرده و لوله ای که از سرش بیرون آمده بود و حجمی از خون که درونش جریان داشت...
دستانش و بدنش همچنان یخ زده بود...سرد سرد...
_ رضا...قربونت برم، چشمت رو باز کن...
چند ضربه به قفسه ی سینه اش زدم و دوباره صدایش کردم...
دختر خوب بیمارتون بیهوش هست، خیلی وقت نیست عملش تموم شده، حالا حالا ها بیداری تو کارش نیست...باید صبر داشته باشید.
رسول گفت:
- میشه دکترش رو ببینیم؟
- دکترش سر عمل دیگه ای رفته، بیمارتون رو می برن آی سی یو مغز و اعصاب، همونجا که باشید ممکنه هست چند ساعت دیگه بتونید خودش یا دستیاراشون رو ببینید، همونجا وضعیتشون رو بپرسید.
همراه تخت به طرف بخش حرکت کردیم، فاصله ای نبود...
اجازه ی ورود به هیچ کدام از ماها را برای ورود به بخش ندادند...
_ خانم خواهش می کنم چند لحظه اجازه بدید برم بالای سرش...
فعلاً امکانش نیست، بذارید تا کاراشون انجام بشه، یکساعت دیگه یکنفرتون بیاید ببینینش.
_ باشه چشم...خدا خیرتون بده...
دوباره انتظار و صبر...انگار این لحظات پشت هم کشیده می شد....
_ خانم پرستار حالش چطوره؟
نگاهی به صورتم انداخت...
چه کارشون هستید؟
_ شوهرم هست، کی به هوش میاد؟ هر چی صداش می کنم جوابم رو نمی ده.
عمل سختی رو پشت سر گذاشته، خونریزی شدیدی تو مغزش وجود داشته...چرا این قدر دیر آوردینش بیمارستان...
_ ما نمی دونستیم...می گفتند یه توده ای تو سرش داشته که به رگهای سرش فشار آورده... یه باره این بلا سرش اومد، محل کارش حالش بد شده و آوردنش بیمارستان.
خانم...تو رو خدا حالش خوب میشه؟ رضا تموم دلخوشی و زندگیم هست.
ونگاههای پرستار که انگار جوابی برای سؤالم نداشت.
دستش را میان دستانم گرفتم و بوسیدم...
_ قربونت برم، خواهش می کنم به خاطر وِدا تحمل کن، می دونی که من بدون تو نمی تونم زندگی کنم.
باید به خدا توکل کنید...شرایط سختی رو پشت سر می گذرونه، تا بیدار و هوشیار نشه هیچ چیز مشخص نمیشه، باید صبر داشته باشید.
نگاهی به پرستاری که بالای سرش ایستاده بود و کارهایش را انجام می داد انداختم...
_ من پشت در هستم، اگر هر وقت به هوش آمد بیام ببینمش؟!
نگاه پرستار حالت عجیبی داشت، انگار نباید این حرف را به زبان می آوردم...
به غیر از شما...کسی هست پشت در که باهاشون دکتر صحبت کنه؟
_ برادرش و خواهرش هستند...
به برادرشون بگید تشریف داشته باشند دکتر کارشون داره...
_ اتفاقی افتاده؟ عملشون مشکلی داشته؟
وِدا...
چشمان رسول از شدت گریه به خون نشسته بود...
بیا بریم...
_ کجا بریم؟! منتظرم رضا به هوش بیاد ببینمش بعداً بریم.
نگاهی به پرستارش کرد...
تو بیا بیرون، باهات کارت دارم، مامانم کنار در ایستاده، می خواد بیاد داداش رضا رو ببینه.
_ باشه الان میام بیرون...اما زن عمو قلبش ناراحته، تحمل دیدن رضا رو تو این شرایط نداره...
آب بینی اش را بالا کشید.
باید با این واقعیت رو به رو بشه، نمی تونیم چیزی رو ازش مخفی کنیم.
از پشت شیشه نگاهی دوباره به او انداختم و با چشمانی اشکبار از بخش بیرون زدم.
رؤیا کنار دیوار روی زمین نشسته بود و مات یک نقطه بود...
_ رؤیا خوبی؟ بلند شو بریم رو صندلی بشین.
دکتر میگه ممکن هست داداشم به هوش نیاد، خونریزی مغزیش زیاد بوده، رگش پوکیده...
و صدای گریه ی بلند رؤیا بود که سالن را پر می کرد، در شوک حرفهایش بودم...
_ ک..ی گفت این حرفها رو، کی همچین حرفهای مزخرفی زده؟! جواب من رو بده ببینم.
چند دقیقه پیش دکترش اینجا بود، اون گفت.
و دوباره گریه های بلندش...
_ دروغه، این حرفها الکی هست، رضا خوب میشه من می دونم.
وِدا...رؤیا حقیقت رو میگه، رضا شرایطش خوب نیست، توموری که تو سرش بوده مغزش را نابود کرده...
_ تو داری چی می گی رسول...این چرت و پرتها چیه که داری به من میگی!!
دکترها بی خود کردند که این حرفها را می زنند، غلط کردن، مگه خدا هستند...رضای من خوب میشه، من مطمئنم...
برگشتم که به طرف آی سی یو برگردم که رسول دستم را کشید...
من خودم از تو داغون ترم، اما...جلوی بعضی اتفاقات رو نمیشه گرفت، مثل یک تصادف ناگهانی...که نمیشه متوقفش کرد...داداشم نابود شد...
همانجا روی زمین نشستم...
«یعنی چی این حرفها، من...نمی فهمم...رضای من...»
دنیا دور سرم می چرخید، انگاری نفسم بالا نمی آمد...در خلصه ی بدی فرو رفته بودم...زمان برایم متوقف شده بود و من بودم و سیاهی مطلق و حرفهایی که باور نداشتم...
رسول گفت خودش میاد دنبالت، تنها نرو...
_ نمی تونم منتظر اون بمونم، آروم و قرار ندارم...رضا منتظرمه...
پس بذار چادر کنم سرم، خودم همراهت بیام.
_ نمی خواد مامان...اجازه نمی دن کسی زیاد بره داخل بخش، شما اگر خواستی بری ظهر بیا، من همونجا هستم...شاید...شاید چشماشو باز کرد.
صدای آهسته گریه ی مادرم به گوشم می رسید...
_ گفتم هیچ کس حق نداره به خاطر حال و روز رضا گریه کنه، اون خوب میشه و برمی گرده، صداش که می زنم ضربان قلبش بالا می ره، یعنی صدامو می شنوه، شک ندارم، این قدر باهاش حرف می زنم که بالاخره چشماشو باز کنه.
باشه مادر...دلم گرفته که گریه می کنم، خدا خودش می دونه که این پسر سایه ی سرمون بوده، به یاد قلب مهربونش که میوفتم کنترل اشکهام دست خودم نیست، مادر.
رضا تو دامن خودم بزرگ شده مثل پسرم می مونه، به اندازه ی تو و سعید دوستش داشتم و دارم، این اشکها گریه ی یک مادر برای بچشه، قلبم از این همه غم به درد میاد.
تو هم که جلوی چشمم ذره ذره داری آب میشی.
تحمل ماندن در خانه برایم سخت بود، تکه ای از وجودم روی تخت بیمارستان افتاده بود که نمی دانستم چه سرانجامی دارد...
نگاههای پر ترحم پرستارها و پزشکها را هر بار و هر بار بر قلب و وجودم می دیدم... از واقعیتی فرار می کردم که عین حقیقت بود.
زندگی رضا...شروعی نداشت، پایانی بود که من باورش نداشتم...نفسم بود که روح و جسمش آرام آرام از قلبم کَنده می شد و فاصله می گرفت. همین قدر دردناک و وهمناک...
هشت شب و روز سیاهی که از سرمان گذشته بود و خیال خوب شدن نداشت.
بالای سرش دکترهای زیادی ایستاده بودند...
لحظه ای قلبم ایستاد.
اما با دیدن امتداد ضربان قلبش بر روی مانیتور آرام گرفتم...
_ سلام خانم پرستار، آقا رستا خوبه؟ چرا این همه دکتر بالای سرش ایستاده؟
سلام عزیزم...فرقی نکرده، مثل قبل هست.
به برادرش زنگ زدیم که بیاد بیمارستان، دکتر باهاشون کار داره...
_ چه کارشون داره؟ به من بگن...بهشون بگید من اینجا هستم، اگر کاری هست خودم انجامش می دم.
باید برادر و یا پدرش باشه که با اونها صحبت کنیم، بذار دورش که خلوت شد برو بیمارت رو ببین.
_ چشم ممنون.
دستانش گرمتر شده بود خیلی گرم...انگار تب کرده بود.
لوله های زیادی به او آویزان بود...ورم سرش بیشتر شده بود و دور چشمانش بدجور سیاه و کبود شده بود.
_ رضا جونم من باز اومدم، نمی خوای چشمات رو باز کنی؟! باور کن این زندگی بدون تو اصلاً صفایی نداره، تو من رو هیچ وقت این قدر تنها نمی ذاشتی و بری، حتی وقتی سرباز بودی میومدی وِدا کوچولو رو می دیدی و می رفتی.
من رو تو خُماری نبودن و ندیدنت نذار عشقم، خودت خوب می دونی من مثل تو این قدر صبور نیستم، خواهش می کنم چشماتو باز کن، چقدر التماست کنم، ها؟!
سلام خانم جوان...خوب هستید؟
سرم را بالا آوردم، مردی میانسال در کنار در شیشه ای اتاقش ایستاده بود و نگاهم می کرد...
_ سلام آقا...ممنونم، شما پزشکش هستید؟ حالش چطوره؟
بچه ها گفتند خانمش هستید، درسته؟!
چند سالتون هست؟
_ هیجده سال...
خیلی کم سن و سال هستید، خیلی متأسفم دخترم که در این سن کم، دچار چنین حادثه ای در زندگیتون شدید.
_ نگفتید آقا...شما پزشکشون هستید؟
سرش را به علامت تأیید تکان داد...
جراحشون هستم، خیلی عمل سنگینی بود، تلاش زیادی کردم برای احیای مغزش ولی متأسفانه، توموری که در سرش رشد کرده بود چندین رگ اصلی مغزش را احاطه کرده بود، در واقع ما نتونستیم عمل را به صورت کامل روی سرش انجام دهیم و فقط جلوی خونریزی رگهایی که پاره شده بود را گرفتیم، این نوع تومور و توده رشد سریعی در مغز داره و فقط اگر زود تشخیص داده بشه ممکن هست با دارو و شیمی درمانی کوچیک بشه و کنترل بشه...
که متأسفانه شوهر شما...جزو کسانی بوده که جز یکسری علامت محدود مثل سردرد و خونریزی از بینی علامت واضح دیگه ای نداشته به اضافه ی سهل انگاری که نسبت به علائم بیماریش داشته...بعضی اتفاقات نباید بیوفته ولی وقتی پیش اومد دیگه نمیشه کاریش کرد...
دهانم از شدت اضطراب مانند چوب خشک شده بود، یارای صحبت کردن نداشتم، او می خواست چه چیزی را در مغزم فرو کند...
چند قدم بلند به سویش برداشتم.
_ این حرفها چه مفهومی داره دکتر، یعنی چی؟ چی...میشه؟ الان باید چه کار براش بکنید.
نگاهم میخ چشمانش بود که از بالای عینکش متفکرانه به صورتم نگاه می کرد.
- در واقع دخترم...
- وِدا...تو چرا منتظر اومدن نشدی؟ من دقیقاً باید با تو چه کار کنم؟!
_ در واقع چی؟ شوهرم کی به هوش میاد؟
صدای رسول می لرزید...
به سمتم حرکت کرد و آستین مانتویم را کشید...
بیا بریم وِدا...خودم برات توضیح می دم.
_ نه...یک لحظه صبر بده، می خوام با دکتر صحبت کنم.
رسول نگاهی به صورت دکتر انداخت...
پریشان و آشفته بود، از حرکات دست و صورتش می فهمیدم...
- تشریف بیارید تو اتاق تا با شما صحبت کنم.
- دکتر...نیازی نیست، من خودم براشون توضیح می دم...
_ آقا رسول...تو چی رو می خوای برام توضیح بدی؟ من می خوام خودم...با دک...ترش حرف بزنم، من دیگه بچه نیستم، باید بفهمم داره چه بلایی سر...
دستم را روی صورتم گذاشتم و بغض این چند روزه را رها کردم.
_ دکتر خواهش می کنم راستش رو بهم بگید، من باید همه چیز رو بدونم، رضای من خوب میشه؟
بیا آبجی...بیا بریم...بیشتر از این دلم رو خون نکن، خواهش می کنم.
صورت رسول خیس اشک بود، نمی دانم این روزها چه آفتی به قلبش زده بودند که هر لحظه و هرجا شکسته تر از قبل می دیدمش...
پشت سر دکتر به داخل اتاقش قدم برداشتیم.
بشین دخترم...
چند نفس عمیق کشید...
این شرایط برای هر کسی سخت و غیر قابل تحمل و باور هست...صبر در مقابل مشکلات شاید شعاری بیشتر نباشه، اما با قسمت و تقدیر نمیشه جنگید...
جوونی که روی اون تخت افتاده، فعالیت مغزیش رو از دست داده، مرکز کنترل فعالیتهاش از بین رفته، در واقع شوهر شما در کمای عمیق هست و متأسفانه...مرگ مغزیش رو چندین پزشک تأیید کردند.
مقدار خونریزی مغزیش آن قدر زیاد و ناگهانی بوده که کار تمام مغزش رو مختل کرده و باعث فشار زیاد به مغز و منجر به نابود شدن قسمتهای حیاتی مغزش شده.
انگار مغزش در یک تصادف، به طرز وحشتناکی دچار پارگی و آسیب شده باشه.
از نظر پزشکی همسر شما به حتم مرگ مغزی و کاندید برای بخشیدن اعضاش به دیگر بیماران نیازمند هست...
با شتاب از روی صندلی بلند شدم...
_ این حرفها دروغه، اون قلبش مثل یک ساعت داره کار می کنه...کلیه هاش...
شما حق ندارید این حرفها رو بزنید، من بهتون اجازه نمی دم...دست به شوهرم بزنید، اون زنده است...
تقریباً حرفهایم را با فریاد در صورتش می کوبیدم و آن مرد آرام بود و به حرفهایم گوش می داد...
درک کردن حرفهای شما کار سختی نیست، باور دارم که قبول این شرایط به هیچ عنوان کار ساده ای نیست، دخترم.
اما نمیشه از حقیقت این موضوع فرار کرد، من کاملاً متوجه هستم در چه شرایط سختی قرار دارید.
سکوت تلخی که در اتاق حاکم بود، حالم را خرابتر می کرد.
از پشت میزش بلند شد و درست رو به رویم قرار گرفت.
از دست دادن عزیزان غم بزرگی هست که بر دل می مونه، ماهها و سالها و شاید تا آخر عمرمون نمی تونیم جایگزینی براشون پیدا کنیم، جمع کردن این کلمات و گفتنش برای من سخته...
دوست نداشتم به صورتش نگاه کنم...او چه می دانست در قلب و روح من چه می گذرد.
من با برادرش در این مورد صحبت کردم، تصمیم گیری نهایی به عهده ی شماست، و مطمئنم خیلی سخت خواهد بود، اما به این فکر کنید که چند تا جوون با این تصمیم خیر خواهانه شما به زندگی بر می گردند، فرصت زیادی نداریم چون فعالیت مغز که از بین بره به زودی تمام اورگان های بدنش هم از کار میوفته و برای این موضوع کاری از دست ما بر نمیاد.
متأسفم دخترم، که شما رو در این شرایط سخت قرار دادم.
صدای بسته شدن در حاکی از رفتنش بود...
به سمت رسول قدم بر داشتم...پیراهنش را در مشتم گرفتم...با خشمی که تمام وجودم را فرا گرفته بود، فریاد زدم...
_ تو رضایت دادی که رضا رو تکه تکه کنند... اون هنوز زنده است، قلبش داره می زنه، من این اجازه رو نمی دم...
دستانم را بین دستانش گرفت و با بغضی که در گلویش نشسته بود لب زد...
بعد از عمل...همون موقع دکترش آب پاکی رو روی دستم ریخت، گفت امیدی نیست، منتظر برگشتش نباشید، به تو نگفتیم چون...
رضا دیگه خوب بشو نیست وِدا، داداشم رو برای همیشه از دست دادیم. باید با این مصیبت بسازیم.
پاهایم سُست شد و همانجا روی زمین نشستم.
_ تو رو خدا رسول به این کار رضایت نده من بدون رضا می میرم...
روی زمین رو به رویم نشست...
من خودم از تو داغون تر هستم، رضا نیمه ی جونمه، رفیقمه...یک شب هم بدون اون شبم روز نشده...اما...
اون دیگه مرده، حتی نفس هم نمی کشه، دکترا میگن اگر به اهدای اعضاش رضایت ندیم، دو سه روز دیگه تموم می کنه.
بابا رضایت داده، اومده برگه هاشو هم امضاء کرده و رفته، بابا رفت رضایت داد ولی من شکسته شدنش رو دیدم وِدا، نفسش بالا نمی اومد...الان دو روز هست رفته تو اتاق دراز کشیده بیرون هم نمیاد، به زور تو حلقش آب می ریزیم. امروز قرار بود به تو و مامان هم بگیم...
دارم می پوکم وِدا...من بدون رضا چیکار کنم.
از روی زمین بلند شدم و دوباره به اتاقش برگشتم، دوباره دور و برش چند تا دکتر ایستاده بودند، سیمهای زیادی را به سرش وصل کرده بودند...
خانم رستا فعلا نمیشه برید تو اتاق...
_ دارن چه کارش می کنند؟ این سیمها چیه به سرش وصله؟ راست میگن...شو...هرم مرگ مغزی هست؟
سرش را به علامت تأسف تکان داد...
جاری شدن اشکهایم دست خودم نبود.
« آخ رضای مهربونم من بدون تو چه کار کنم، خیلی نامردی که می خوای من رو تنها بذاری بری، یادت باشه هیچ وقت نمی بخشمت، من بدون تو می میرم»
انگاری دورش خیلی شلوغه، بیا بریم فعلا بیرون بایستیم.
سرش را به دیوار پشت سرش تکیه داده بود و ایستاده بود، موهای صورتش زیادی بلند و نامنظم شده بود، کاملاً آشفته بود.
_ رسول...خیلیا تو کما رفتند ولی بعد از یک مدتی به هوش اومدن، باید به رضا هم فرصت بدن، شاید وضعیتش بهتر شد، شما خیلی زود ازش بُریدید، ولی من نمی تونم...اصلا هم نمی تونم.
نگاه خیسش را به صورتم انداخت...
چی بگم؟! میگن نوار مغزش صاف هست، علائمی از حیات نداره.
_ نمیشه ببریمش یه بیمارستان خصوصی؟ یه جای دیگه...
اگر می دونستم یک درصد هم امکان برگشتش هست تموم دار و ندارم رو می دادم برای این کار، اما همه ی دکترا میگن بی فایده هست، با خودت و ما چه کار کردی رضا؟!
انگار این لحظات کابوسی بود که بر روی سرم خراب شده بود، اشک چشمانم خشک شده بود و توان رویارویی با این غم سنگین را نداشتم.
چشمانم باز بود و خوابی مهمان آن نبود...
وِدا بلند شو بریم بیمارستان، فردا رضا رو می خوان ببرن برای....
_ خیلی نامردید، همتون.
نباید می سپردینش دوباره زیر تیغ، دردش می گیره، تکه تکه اش می کنند...رضای من اذیت میشه، من تحمل این همه درد کشیدنش رو ندارم.
اون مرده وِدا... داداشم دیگه زنده نیست که درد بکشه، تو رو خدا تو با حرفات بیشتر از این داغونم نکن، خدایا...
صدای گریه ی بلند و مردانه اش تمام خانه را پر کرد و صدای شیون و گریه ی مادرم و سعید همزمان بلند شد.
همانجا نشستم و از ته دلم جیغ زدم و گریه کردم و اسم رضا را صدا می کردم.
چیز زیادی از مراسم خاکسپاری یادم نمی آید، فقط می دانم روی بدنِ یخ کرده و بی جانش افتاده بودم و به سختی جدایم کردند، فقط صورتش نمایان بود و اجازه ندادند تن پر از زخمش، زیر چاقوی جراحی را ببینم و لمس کنم.
تابوت رضا را روی دستهایشان گرفته بودند و می بردند و انگار جان مرا همراهشان می بردند، تمام دلخوشی و دار و ندارم را با خودشان می بردند و من بودم و تاریکی محض...
وِدا...وِدا...آروم باش، من همه جا با تو هستم و کنار تو...
صدای رضا بود که کنار گوشم زمزمه می کرد، آرام...آرام...
و صورتم خیس آب شد، و با صدای مادرم چشمانم را باز کردم.
فضای اتاق نا آشنا بود...
_ من کجا هستم؟ اینجا کجاست؟
سرت رو بذار روی بالشت، بخواب دخترم.
داخل درمانگاه هستیم. سر...خا...
سُرُمت که تموم بشه میریم خونه.
«درمانگاه؟!»
سرم گیج می رفت، جلوی چشمهایم سیاه و تار بود، حال خودم را درک نمی کردم. من چرا اینجا هستم؟!
_ رضا!!مامان رضا چی شد؟ بردنش؟
سراسیمه از روی تخت پایین پریدم، اصلا نمی دانستم می خواهم چه کاری را انجام دهم.
صبر کن دخترم، دستت...پر خون شد.
ای خدا....رضا رو به خاک سپردند، آروم بگیر دختر بی زبونم.
_ خاکش کردن؟ بدون من؟ رضای من رو؟
در اتاق باز شد و رسول سراسیمه وارد اتاق شد.
_ چرا این کارو کردید؟ چرا بدون من خاکش کردید؟ من هنوز ازش خداحافظی نکرده بودم. من بدون رضا می میرم، تقصیر شما بود وگرنه اون هنوز قلبش داشت می زد، شما دادینش دست دکترا تکه تکه اش کردند...
آقا بلندش کنید بذاریدش روی تخت تا آرامبخش بهش بزنم حالش بهتر بشه...
_ نمی خوام...ولم کنید...باید برم پیش رضا...
او تنهاست...می ترسه، از تنهایی متنفره...باید برم....ولم کنید.
و تیزی سوزنی که در دستم فرو رفت و سکوت و باز هم سکوت....
چشمانم را به زور باز کردم، انگار وزنه ای سنگین روی آن گذاشته بودند، صحنه ها دوباره آرام آرام در جلوی دیدگانم جان گرفت...
بلند شدم و نشستم، مادرم کنارم خوابیده بود و دستم را میان دستانش گرفته بود، لباس سیاهش را که روی تنش دیدم، داغ دلم تازه شد.
دستم را از میان دستانش کشیدم...
بیدار شدی مادر؟
روسری مشکیم را روی سرم انداختم و کیفم را برداشتم و لنگ لنگان خودم را به در رساندم...
وِدا مادر...الان ساعت یازده شب هست کجا می خوای بری با این حال خرابت؟!
من خودم داغونم برای جوونی که از دستم رفته، تو بیش تر از این نابودم نکن دختر...
صدای گریه ی مادرم سکوت خانه را برهم زد و سعید هم گوشه ای کِز کرده بود و اشک می ریخت.
_ من چطوری رضا رو امشب ولش کنم مامان... زیر خرواری از خاک...تنها...
دارید بهم زور می گید، من بدون رضا این زندگی رو نمی خوام...
دوباره صدای گریه ام بلند شد، سرم را روی زمین گذاشته بودم و از ته دلم اشک می ریختم.
به التماسهای مادرم گوش نمی کردم، انگار کَر و کور شده بودم. جلویم دیوار بلند و سیاهی بود، بدون هیچ امید و نفسی...بی کس و تنها شده بودم....رضا جای تمامی نداشته های زندگیم بود، پدرم بود...برادرم بود، پشتم بود...همه چیز و همه کَسم بود که رفت و رفت...
صدای باز شدن در خانه آمد...رسول بود که با شانه هایی افتاده از غم برادرش وارد خانه شد...
کنارم روی زمین نشست...دستانش را به دورم حلقه کرد، سرم را به سینه اش تکیه دادم و از ته دلم گریستم...
_ رسول...تو رو خدا من رو ببر پیش رضا، قول میدم آروم باشم. بریم بالای سرش چراغی... فانوسی بذاریم، امشب رضای من تو غربته، تو تاریکیه...خواهش می کنم، امشب رو تنها نباشه.
باشه می ریم، فقط تو آروم باش.
چند جعبه شمع سر راه خریدم و برای کسی می بردم که دیگر هیچ وقت نداشتمش، سرم را به شیشه ی ماشین تکیه داده بودم، ماشینی که همیشه و همه جا راننده اش رضا بود، توان نگاه کردن به سمت چپم را نداشتم، من با این غم کُشنده چه کار باید می کردم.
از در پشتی دارالرحمه وارد شدیم، به جز چراغ خانه های آن اطراف تاریکی محضی در آن قسمت حکمفرما بود، همیشه از آنجا می ترسیدم اما الان دل شیر پیدا کرده بودم و آنقدر بی تاب و ناراحت بودم که هیچ چیز برایم اهمیتی نداشت، به سختی از ماشین پایین آمدم، رسول زیر بغلم را گرفت...
می تونی راه بری؟ باید مسافت زیادی رو راه بریم.
با تکان سر جوابش را دادم.
_ می تونم...
رسول نور موبایلش را روشن کرده بود و زیر بازویم را گرفته بود، و به سختی در لابلای قبرها قدم بر می داشتم...اگر رهایم می کرد بی شک همانجا نقش بر زمین می شدم...
گاهی چشمانم روی هم می افتاد، انگار متوجه گذر زمان و مکان نبودم.
نمی دانم چقدر راه رفتم و چه زمانی گذشت، که رسول از حرکت ایستاد و دستانش از دور بازوانم سُست شد و همانجا نشست...
داداش...ببین...وِدا رو آوردم که امشب رو تنها نباشی.
و بعد هم با صدای بلند شروع به گریه کرد...
پاهایم یارای ایستادن نداشت، در آن تاریکی به تَله خاکی که آرامگاه رضایم بود چشم دوخته بودم و کنار قبرش زانو زدم و خودم را بر روی خاکش انداختم...
و فریادم به آسمان بلند شد...
نمی دانم چقدر در آن حالت بودم وزجّه می زدم انگار باید قبرش را می دیدم تا باورم می شد که دیگر او را نخواهم داشت.
وقتی دستان رسول بازوانم را گرفت و بلندم کرد، شاید قدری آرامتر بودم.
رسول کمی از خاکش را برداشت و روی سرم ریخت...
اینجوری آرومتر میشی، خاک مرده سرد هست.
_ من دیگه آروم نمیشم رسول، روح من هم با رضا خاک کردن، از وقتی خودم رو شناختم کنارم بود، همیشه و همه جا...من کنار رضا بزرگ شدم و خودم رو شناختم، من بدون اون حتی اعتماد به نفس راه رفتن و زندگی کردن ندارم...
اون زنده هست، قلبش تو سینه ی یک نفر دیگه داره می تپه، خوب و آروم...دیروز رفتم دیدمش، به صدای قلب داداشم گوش دادم، خوشحالم که قلب مهربونش رو از دست ندادیم...تمام اعضای بدنش رو پیوند زدند... کلیه هاش، کبدش...حتی بعد از رفتنش هم لطفش به دیگران قطع نشده، تو صبح حالت خوب نبود و جمعیت رو ندیدی...پشت تابوتش غوغایی بود...به سختی به خاک سپردیمش.
_ رضای من پاک و معصوم بود، هیچ وقت آزارش به یک مورچه هم نرسید...
دوباره سرم را روی خاکش گذاشتم...
_ بخواب قربونت برم من تا خود صبح همین جا پیشت می مونم، تنهات نمی ذارم...
شمعها رو بده تا روشنشون کنم، بذار دور و برش پر نور باشه...منم ببر تا اون آدم رو ببینم، می خوام سرمو بذارم رو قفسه ی سینه اش و صدای قلب رضامو بشنوم...
می برمت...یه روز می برمت...
روزها پشت سر هم می گذشت، اما دردها وغصه هایم تمامی نداشت، هر روز که می گذشت کم کم به این باور تلخ می رسیدم که رضا را از دست داده ام و دیگر او را نخواهم دید و هر لحظه و ساعت بیشتر و بیشتر در پیله ی تنهایی خودم فرو می رفتم.
خواهش می کنم یک لقمه تو دهنت بذار، داری خودت رو نابود می کنی...
_ نمی تونم مامان، اصرار نکن،چیزی از گلوم پایین نمی ره، راحتم بذار.
با این کارهایی که تو می کنی، روح اون بچه هم به آرامش نمی رسه، همینطور در تقلاست.
مانتوی مشکیم را به سرعت پوشیدم...
دوباره می خوای بری دالرحمه؟! نکن این کارها رو وِدا...رنگ صورتت رو تو آیینه دیدی؟ شدی یک تکه استخوون، هنوز نصف روز نیست از سر مزارش برگشتی، کجا می خوای بری؟
_ وقتی می دونی چرا باز هم ازم سؤال می پرسی، اونجا...کنار قبرش که بشینم آرومترم، حالم بهتره.
تو الان بهتری؟ هر دفعه که می ری تا بر می گردی، دلم میاد تو حلقم، می ترسم تو راه بیوفتی و یک بلایی سرت بیاد، منم با این حال و روزم نمی تونم پشت سرت راه بیوفتم و بیام.
تو رو خدا به خاطر من هم که شده سعی کن آروم باشی، من تو رو اینجوری که می بینم نابود میشم، می شکنم...من تحمل دیدن این حال تو رو ندارم، شبیه گنجشکی شدی که تو آب افتاده و داره پر پر می زنه، صبور باش دخترم.
همانجا کنار دیوار روی زمین نشستم و زانوهایم را در بغل گرفتم...
_ فکر می کنی نمی خوام؟! نمی تونم مامان، نمیشه...همش صداش تو گوشمه، احساس می کنم هر لحظه و هر جا داره صدام می کنه، هر جای این خونه و شهر قدم بر می دارم فقط اون رو می بینم و احساسش می کنم.
این داغ تا ابد روی دلم سنگینی می کنه، لِهم می کنه...آخ رضا چرا اینجوری شد؟!
صدای زنگ خانه بلند شد...
در که باز شد، قامت رسول در چهار چوب در نمایان شد...
سلام...خوب شد خونه ای، گفتم شاید دوباره رفته باشی دالر..حمه...
از کنار دیوار بلند شدم و روبه رویش قرار گرفتم...
_ کارم داشتی؟ الان داشتم می رفتم.
چند دقیقه صبر کن، یک نفر تو راه هست داره برای دیدنت میاد اینجا.
_ برای دیدن من؟ کی داره میاد؟
نگاهی به صورت مادرم انداخت...
فقط آروم باش تا بهت بگم...
_ چی رو رسول؟!
اون آقایی که سه هفته پیش قلب رضا رو بهش اهدا کردند، همراه خانوادش دارن میان شما رو ببینند...دیشب هم اومدند دیدن پدر و مادرم...خانواده ی محترمی هستند، پسره دست پدر و مادرم رو بوسید و خیلی ازشون تشکر کرد. خدا را شکر قلب رضا رو به یک مرد خوب و با خدا دادند، خیلی پسر خوب و با شخصیتی بود.
_ بهشون بگو نیان اینجا، دلم نمی خواد ببینمشون، دلم طاقت نداره...نمی تونم...
قلب رضا باشه...خودش نباشه؟!!
اما اونا نزدیک اینجا هستند، خودت گفتی می خوای اون پسر رو ببینی...
_ گفتم، اما الان دیگه نمی تونم، نمی خوام...
صدای زنگ موبایل رسول بلند شد.
رسول نگاهی به صورتم انداخت...
خودشون هستند...نمیشه کاریش کرد.
_ نگید من خونه هستم، می رم تو اتاق، تحمل دیدنش رو ندارم.
با چشمانی اشکبار از لای در اتاقم، بیرون را نگاه می کردم، پسری با قد و قامتی بلندتر از رضا در حالیکه دستش را به گوشه ی دیوار تکیه داده بود، با سری افکنده و چهره ای محجوب رو به روی مادرم ایستاده بود و قطرات اشک از چشمانش سرریز بود...
کلمات را شمرده شمرده بر زبان می آورد.
هر لحظه از این زندگی رو مدیون کسی هستم که قلب مهربونش رو به من بخشید و عمر دوباره ای به من داد، چند سالی می شد که گرفتار این مشکل لاینحل بودم و کم کم توان راه رفتن را هم داشتم از دست می دادم، مادر و پدر آن مرحوم...و همچنین همسرشون بزرگی و انسانیت رو در حقم کامل کردند، خدا رحمتشون کنه، نور به قبرشون بباره.
فضای آنجا سنگین و غم آلود بود...
مادرم کنار دیوار نشسته بود و چادرش را روی سرش کشیده بود و لرزش شانه هایش نشان می داد که حسابی داغ دلش تازه شده است، چه کسی رضا را دوست نداشت؟! او برای همه ی ما داغ بزرگی بر دل بود، تا برای همیشه...
رسول صندلی داخل آشپزخانه را کنار آن پسر گذاشت...
بشینید روی این صندلی، تازه عمل کردید، نباید خیلی به خودتون فشار بیارید.
مادرم کمی خودش را جمع و جور کرد و از جایش برخاست...
تو رو خدا خانم...آقا...بفرمایید بشینید، این روزها حال خوبی نداریم، حواسمون دیگه به هیچی نیست، دخترم تاب و توانش رو از دست داده، اول جوونیش این داغ بزرگ روی دلش نشست. اون خدا بیامرز تافته ی جدا بافته ی این خانواده بود، من شوهرم رو چندین سال پیش از دست دادم، اما رضا مرد خونه ی من بود، سالها بود بار این زندگی روی دوشش بود.
و دوباره صدای گریه اش بلند شد...
خدا صبرتون بده عزیزم، خدا گلچین انسانهای خوب و بامرامش هست.
خانم شیک پوشی که همراه آنها آمده بود، کنار مادرم روی زمین نشسته بود و آرام آرام اشک می ریخت...و مرد مسن و کت و شلواری هم که همراهشان آمده بود کنار دیوار تکیه زده بود و با چهره ای غم زده سرش را پایین انداخته بود.
شالم را روی سرم انداختم واز اتاق خارج شدم، دلتنگ شنیدن صدای قلب مهربانش بودم.
صدایم انگار از ته چاه می آمد، بغض کرده و گرفته...
_ سلام...خوش اومدید...
مادرش جلوی پایم ایستاد و پدرش چند قدمی به سمتم قدم برداشت. اما من مات صورت مردی بودم که با مژه های خیس و بورش نگاهش به دستانم بود که به سمت سینه اش نزدیک می شد.
حتی پلک هم نمی زدم، اشک هم نمی ریختم، انگار ثانیه ها از حرکت ایستاده بودند بین دستان من و قلب پر تپش او...
_ می بینی...قلبش هنوز داره می زنه، من ریتم ضربانش را به خوبی می شناسم، من آموخته ی صدای قلب مهربونش هستم.
باید مواظب امانتی رضای من باشی...او تموم زندگیم...دلخوشیم بود و رفت، خدا نخواست خوشی من بیشتر از این طول بکشه، سهم من از زندگی...همین قدر بود...کوتاه...
به سختی از روی صندلی بلند شد و ایستاد...
خیلی متأسفم خانم، قطعاً لحظات سختی رو می گذرونید، زبونم از بیان کلماتی که درد شما رو کم کنه قاصر هست، خدا بهتون صبر بده.
مطمئن باشید از امانتی که درون سینه ام جای داره به خوبی محافظت می کنم، مهر وجود شوهر شما در تموم رگ و خون من جریان داره و احساسش می کنم، روحشون شاد.
صدایم درون خانه بلند بود...
_ می خوان به خاطر قلب رضا بهمون صدقه بدن؟! بی خود کردند...به اونا چه ربطی داره ما خونه داریم یا نداریم، من هیچی از اونا قبول نمی کنم، شما هم نباید قبول کنید.
من که قبول نکردم مادر، اونا گفتن می خوان خونه رو به نام تو یا مادر رضا بخرند، فاطمه خودش به اونا گفته که خونه رو به نام تو بزنند...
پدرش وضع مالیش خوبه، تو تهران یک کارخونه ی بزرگ و به نامی داره، مگه ما چیزی ازش خواستیم خودش اصرار به این کار داره...
در ضمن من تو این مدت چیزی به تو نگفتم، آقا مصطفی خونش رو خواسته...خیلی وقته، میگه قرار هست پسرش بیاد داخلش زندگی کنه، اونم گرفتار هست، پسرش خونه نداره.
قبل از فوت اون خدا بیامرز بهمون گفته بود، رضا دنبال اجاره ی یک خونه ی دیگه برای ما بود که این اتفاق افتاد.
حتماً اومدن تحقیق کردند از در و همسایه، فهمیدن ما تو چه شرایطی هستیم که همچین پیشنهادی رو دادند، ما که چیزی نگفته بودیم.
روسریش را روی صورتش کشید و صدای گریه اش بلند شد...
لطف و کَرَم اون بچه حتی بعد از رفتنش، شامل حالمون هست، خدا می دونه که تموم این سالها رضا کمکمون کرد تا شما به این سن و سال رسیدید، آخ که چقدر جات بینمون خالیه پسر قشنگم، حیف جوونیت که اینجوری برباد رفت.
_ چرا به من چیزی نگفتید؟
رضا خواست، می دونست تو چقدر حساس هستی و ناراحت میشی.
ما چندین ساله که تو این خونه هستیم، آقا مصطفی هم در حقمون برادری رو تموم کرد، الان خودش گرفتار هست، تازه گفته هر موقع تونستید بلند شید، تو این شرایط بهمون سخت نگرفته، ولی من که نمی تونم چشمم رو ببندم و همینطور تو خونه ی مردم بشینم، اونا هم سختی و روزگار و زندگی خودشون رو دارند، قرار بود بعد از چهلم رضا وسایلمون رو جمع کنیم فعلا بریم پیش عموت، حالا خدا را شکر که روزنه ی امیدی به رومون باز شد.
_ اگر دوباره اومدن بهشون بگو خونه به نام خودشون بمونه، اجارشو می دیم، حالا یکم کمتر، که منتشون رو سرمون نباشه.
کدوم منت؟! تو معلوم هست چرا این قدر زبونت تلخ شده؟ اون بنده خدا ها دارن در حقمون بزرگترین لطف رو می کنند، یکم به اطرافت نگاه کن...رضا نیست، رو دستمون سعیدی افتاده که احتیاج به مراقبت خاص داره، یکم که مشکل پیدا کنه باید تموم حقوق ناچیز بابات رو خرج دوا و درمونش کنیم، تو به این چیزها حواست هست؟!
آقای صدری وقتی وضعیت سعید رو دید قول داد به یک مرکز کار درمانی خوب تو شیراز سعید رو معرفی کنه تا از نظر حرکتی باهاش کار کنند تا اوضاعش بهتر بشه...
_ تو چرا وضعیت سعید رو بهشون گفتی و سعید رو بهشون نشون دادی؟
وای وِدا... مگه سعید فیلم سینمایی هست که به اونا نشونشون بدم...
چند روز پیش که آقای صدری و خانمش اومده بودند اینجا تا جریان خونه رو بهمون بگن، سعید در رو براشون باز کرده...خوب این پسر رو دیدند، مگه حالا چی شده؟! خدا می خواسته این وسط یک کمکی هم به این بچه بشه، اینا همش کار خداست...خدا خودش می دونه که ما چقدر تنها و بی کَس هستیم این آدمهای خیّر رو سر راه ما قرار داده تا کمکمون بکنند.
حوصله ی بحث کردن بیشتر با مادرم رو نداشتم، او هم تقصیری نداشت این زندگی همیشه به سختی برایمان گذشته بود، من و سعید همیشه بچه های قانعی بودیم، مثل همسن و سالامون بزرگ نشده بودیم، بعد از فوت بابا شرایطمان سخت تر شده بود و با کمک اقوام روی پا ایستادیم، خانه ای اجاره کردیم و زندگی را گذراندیم و این سالها هم که کمک رضا همیشه شامل حالمان بود و بس. و به بودن کنار هم دلخوش بودیم که این هم به فنا رفت...
_ آقای صدری نیازی نیست خونه ای رو که می خرید به نام من بزنید، همین قدر که اجازه می دید در منزل شما زندگی کنیم ممنونیم.
این خونه در نهایت مال شماست، من خودم دوست دارم این کار رو انجام بدم، هیچ کس هم من رو مجبور به این کار نکرده، اگر شما با من نیاید، مادرتون رو می برم و خونه رو به نام ایشون می زنم.
_ شما لطف بزرگی رو می خواهید در حق ما انجام بدید، پس اجازه بدید من خودم یک خونه با قیمت مناسب پیدا می کنم به شما اطلاع می دم.
اما من یک آپارتمان طرف خیابون ساحلی براتون پیدا کردم فقط شما تشریف بیارید تا مراحل اولیه ی انتقال سند رو به نام شما انجام بدیم.
_ نه..آقای صدری اونجا خونه ها خیلی قیمتش بالاست، من سعی می کنم همین یکی دو روزه یه جای مناسبی پیدا کنم و به شما اطلاع بدم...
ببین دخترم، شما فکر قیمتش رو نکن، فقط انتخاب کن.
پسرم پرهام روبه روم ایستاده و می خواد با شما صحبت کنه...گوشی خدمتتون...
نمی دانم چرا شنیدن صدایش هم من را به یاد رضا می انداخت، گویی خود رضا نزدیکم بود.
_ سلام آقای صدری...
سلام خانم، امیدوارم امروز حال بهتری داشته باشید.
_ ممنونم، خدا را شکر...
از اینکه پیشنهاد ما رو قبول کردید ممنونم، مطمئنم اگر آقا رضا هم الان بود دوست داشت همین کار رو برای شما انجام بده، فکر کنید این کادوی او هست، نه از طرف ما...پس راحت باشید و این قدر خودتون رو معذب نکنید.
زبانم یاری صحبت کردن با او را نداشت...
_ شما دارید لطف بزرگی در حق ما انجام می دید، این کار شما قابل جبران نیست...
این حرف رو نزنید...انگار نیمی از وجود شوهر شما در بدن من هست، من همچین احساسی رو دارم، بذارید به روش آقا رضا پیش بریم...می دونم روح او الان همین رو می خواد، آرامش و آسایش شما رو...
_ ممنونم آقای صدری، به پدرتون بفرمایید به شما اطلاع می دم، ازشون تشکر کنید.
مامان نگاهش به دهان من بود.
_ احساس می کنم، رضا زنده هست و مثل همیشه هوای ما رو داره، این قدر که این خانواده به ما لطف دارند و پیگیر وضعیت و مشکلاتمون هستند.
انگاری رضا از عالم غیب، دست کمکش رو به سمتمون دراز کرده، که این پدر و پسر بی خیالمون نمیشن.
بس که اون خدا بیامرز پاک و دست به خیر بود. بیچاره مادرش که تا ابد داغ پسر رعنا و جوونش کنج دلش خونه کرده، خدا صبرشون بده.
_ مامان...به آقا صفر می گی همین اطراف یک آپارتمان قدیمی ساز که قیمتش مناسب باشه برامون پیدا کنه، گرچه دلم راضی نیست که اونا بخوان برامون خونه بخرن، اما نمی دونم چرا این قدر اصرار می کنند، تو این کارشون موندم!!
اومدن تو محله تحقیق کردن در موردمون، فهمیدن وضعیت و روزگارمون چطوریه، قبول کن بعد از رضا بدون کمک دیگه شرایط مثل قبل نخواهد بود، اون بچه تا زنده بود یک لحظه از ما غافل نبود، به بهونه ی رسیدگی به تو که زنش هستی، تا اونجا که براش مقدور بود کمک حالمون بود، هنوز صدای حرفها و خنده هاش تو گوشم هست، هر جای خونه که سر می کشم رضا رو می بینم، چه گُلِ نازنینی رو از دست دادیم، داغش تا ابد رو دلمون میمونه.
دوباره اشکهای ناغافلی که از چشمانمان سرازیر بود و خیال کوتاه آمدن نداشت. چه دردی بود، درد نبودن و نماندنش...
خانم رستا این خونه واقعاً مناسب شما نیست، اجازه بدید جای مناسب تری رو برای شما معامله کنیم.
_ نه آقای صدری، همین جا عالی هست، تو محله ی خودمون هست، ما چندین سال هست که اینجا زندگی می کنیم همه ما رو می شناسند، برای خودمون هم راحتر هست در این محله بمونیم، نزدیک منزل عموم هست، نمی خوام زیاد ازشون دور بشم، تحمل دوری ازشون رو ندارم.
چی بگم والا...می دونم که دارید تعارف می کنید و مراعات شرایط رو...
_ تا همین جاش هم حسابی شرمنده ی شما هستیم، حلالمون کنید...
حلال زندگی...باشه...هر جور راحت هستید، یک نفر رو می فرستم که بیاد بنگاه، برای انجام کارها، باز هم مشکلی بود خودم هم میام...
_ ممنون آقای صدری، بزرگی و مردونگی رو در حق من و مادر و برادرم کامل کردید، خدا خیرتون بده.
زنده باشید دخترم، شماره موبایلم رو که دارید، قول بدید اگر مشکلی داشتید تماس بگیرید، در حد توانم دریغ نمی کنم.
_ ممنونم...نمی دونم با چه زبونی از شما تشکر کنم، در حقم پدری کردید...
چهل روز پر عذاب از رفتن رضا می گذشت، چهل روز بی قراری و بی تابی من در فراغ عزیز از دست رفته ام، او رفت ولی قلب و روح من را هم با خودش به خاک سپرد، در مراسمش همه بودند...حتی خانواده ی کسانی که تکه ای از اعضای بدنش را به آنها اهدا کرده بودند.
روی قبرش از گل لبریز بود...مراسم با شکوهی برایش تدارک دیده بودند و از علوم پزشکی شیراز هم تعدادی زیادی آمده بودند برای عرض تسلیت...
اما هیچکس نمی دانست در قلب من چه می گذرد، در دل دختری کم سن و سال که در آغاز جوانی، یارش را از دست داده بود و برای همیشه قلبش تنها و یخ زده شده بود.
خواه..ر جون، کد ملی و کد ام..تحان کنکورت رو می دی بزنم تو کام...پیوتر، می گن نتایج رو زدن.
نگاهی بی تفاوت به سعید انداختم...
_ بزنن...نزنن...چه اهمیتی داره؟ چه فایده ای داره؟
حالا بده شمار...تو بزنم...
توی کشوی میزی که وسایل آرایشم داخلش بود نگاه کردم، مدتها بود که دست نخورده بود، وسایلی که گاه و بی گاه رضا برایم خریده بود، یادگاری هایی که باید تا ابد خاک می خورد.
برگه را برداشتم و جلویش گرفتم...
از پنجره ی کوچک اتاق بیرون را نگاه می کردم، آهسته آهسته زمزمه های پاییزی در میان کوچه های پر از هیاهو به گوش می خورد، فصل دلدادگی من و رضا...
و حالا من بودم که باید در حسرت آن روزهای شاد، نقاب غم روی صورتم می کشیدم.
در اتاق با شتاب باز شد...
وِدا...عزیزم بیا برات خبرهای خوب دارم.
هنوز چشمم به خیابان خلوتِ در انتظار پاییز نشسته بود. خنده ای تلخ روی لبم نشست.
_ چی شده؟! رضا زنده شده؟ تنها خبر خوشحالی برای من همین می تونه باشه، فقط...
این حرفها چیه می زنی دختر!!
چقدر تن و بدن اون بنده خدا رو تو گور می لرزونی، ها؟! از موقعی که رفته دو رکعت نماز هم براش نخوندی، یک فاتحه براش نفرستادی همه چیز رو تعطیل کردی رفته پی کارش...
_ دلم می خواد که نخونم، دیگه هم تا آخر عمرم نه نماز می خونم نه روزه می گیرم.
مگه این همه دعا کردم و برای خوب شدنش نماز خوندم جواب گرفتم، مگه هر شب تا خود صبح سر سجاده ضجّه نزدم که خدا اون رو برگردونه؟ برگشت؟ خوب شد؟
نه مامان جون، برنگشت...خدا جواب دل یک یتیم رو نداد و تموم دار و ندارش رو ازش گرفت، گذاشت تنها دلخوشی زندگیش از کَفش بره و تنها بمونه، دیگه نماز و دعا چه فایده ای داره، فکر این هستی خدا من رو بفرسته جهنم؟!
من همین الان هم تو جهنم دارم زندگی می کنم، مگه حال و روزم رو نمی بینی مامان...
تا حالا چند بار خواستم برم روی پشت بوم، خودم رو از بالا بندازم پایین تا راحت بشم، از این درد و غصه ای که تموم شدنی نیست ولی هر بار رضا با قیافه ی مظلوم و مهربونش اومد تو نظرم که غصه دار نگام می کرد، وگرنه من دیگه امیدی به این زندگی و روزگار ندارم.
پدر قشنگ و مهربونم که خیلی زود بارش رو بست و رفت...حالا هم...
اشکها امانم را بریده بود، فقط لحظه ای که به خودم آمدم، بر روی دامان مادرم سرم را گذاشته بودم و او بود که مثل همیشه دستان نوازشگرش حامی این روزهای تلخم بود...
قسمت من و تو هم شبیه هم بود، تازه داشتم مزه زندگی و آرامش رو می فهمیدم که بابات رو از دست دادم، و دوتا بچه ی قد و نیم قد افتاد رو دستم، اما اگر اون روزا می خواستم شُل بزنم، نمی تونستم از پس تو و داداشت بربیام...سعید با اون شرایط نامساعدش.
باید محکم می بودم و خودم رو نمی باختم، سخت بود که مدام بخوام جلوی این و اون دستم دراز باشه، اما چاره ای نبود...حقوق کارگری پدرت کفاف این زندگی رو نمی داد، بین این همه مشکلات نداشتن خونه یک درد بزرگتر بود، اما عموت همیشه پشتمون بود، اما اونم یه کارگر ساده با حقوق اندک و با چند تا بچه بود، مشکلات خودش رو داشت، منم با وجود مشکل سعید نمی تونستم برم و جایی کار کنم، نمی شد این بچه رو رها کرد...
تا اینکه به فکر افتادم و شروع به کار تو خونه کردم، همسایه ها هم بهم کمک می کردند و برام مشتری می فرستادند...
از سبزی پاک کردن و خشک کردن...تا سرخ کردن بادمجون و درست کردن کوفته قلقلی...و هر کاری که فکرش رو بکنی...خیلی پول هنگفتی نصیبم نمی شد ولی راضی بودم، بالاخره کمک خرجی برام بود.
_ یادم میاد همیشه تو خونمون بوی غذا می آمد، گاهی به غذاها ناخنک می زدم، اما تو همیشه دعوام می کردی...
می دونم...آخه مال مردم بود...
اگر منم مثل خیلی از زنهای دیگه درس می خوندم و سواد درستی داشتم، این قدر تو زندگیم لنگ نمی زدم...اما تو نباید مثل من بشی، باید رو پای خودت بایستی...باید درس بخونی و به یه جایی برسی، این کارو که دیگه می تونی بکنی، نمی تونی؟!
_ نمی تونم، فعلا قادر به این کار نیستم مامان جون...
همان طور که دستش را داخل موهایم می کشید، لب زد...
دخترم دانشگاه قبول شده، اونم شیراز...رشته ی حسابداری دانشگاه دولتی.
بازم هنوز خوشحال نشدی؟!
_ شاید اگر رضا زنده بود، حتما خوشحال می شدم، چون او خیلی دوست داشت درس بخونم و ادامه بدم، اما الان این چیزا برام مهم نیست، یعنی هیچ چیز برام مهم نیست. تمرکز درستی رو هیچ کاری ندارم، تو رو خدا مجبورم نکن...ظرفیتم لبریز هست.
تو رو خدا این حرف رو نزن، همه آرزو دارن دانشگاه قبول بشن، اون هم دولتی...
تازه بری توی اون محیط روحیت هم عوض میشه، از این حس و حال هم خارج میشی...
_ فعلاً نمی تونم مامان...تو رو خدا اذیتم نکن، بذار تو حال خودم باشم...
سرم را از روی پایش برداشتم و دوباره به نقطه نامعلومی چشم دوخته بودم.
«من تاب و توان ماندن بدون رضا رو ندارم».
صدای رسول از اتاق نشیمن می آمد، این روزها بیشتر به خانه امان سر می زد، شاید چون می دید هیچ چیزمان سرجایش قرار ندارد، افسرده تر و دل خسته تر از قبل بودم...کِز کرده بودم در اتاق کوچکی که وسایلش همه جمع شده بود و آماده جابجایی به خانه ی دیگری بود...خانه ای که با رفتن رضا برایمان خریداری شده بود...هدیه ی رفتن و نماندنش در این دنیا...
- وِدا بی خود کرده که میگه نمی خوام برم دانشگاه، فردا اول صبح آماده باشه خودم میام می برمش برای ثبت نام...
- میگه نمی رم، چند روز هست که من و سعید به هر زبونی که بلد بودیم باهاش صحبت کردیم، اما قبول نمی کنه...
بذارید خودم میرم باهاش حرف می زنم...
سریع سرم را روی زمین گذاشتم و چادرم را تا بالا روی سرم کشیدم.
چند ضربه به در اتاق خورد...جوابی ندادم.
آهسته در را باز کرد و وارد اتاق شد...
می دونم بیداری، چادر رو از روی صورتت کنار بزن...بلند شو کارت دارم.
حوصله ی صحبت کردن با هیچ کس را نداشتم، هنوز بی حرکت، با چشمانی باز به حرفهایش گوش می کردم...
فردا صبح میام دنبالت بریم برای ثبت نام، شنیدی چی گفتم؟
_ بهتره نیای...چون من هیچ جا نمی رم.
چادر را از روی سرم کنار کشید...
می دونم تو چه شرایط سختی هستی، ما هم شرایطمون بهتر از تو نیست، اما باید تحمل کنیم، مگه چاره ای غیر از این داریم؟!
کسای دیگه ای هم دوروبرمون هستند که باید بخاطرشون قوی باشیم و زندگی کنیم، براش دعا بخون و نماز بخون، بذار او هم به آرامش برسه، هر چی تو خوابم میاد ناراحته و حرف نمی زنه، می دونم روحش به خاطر شرایط تو آرامش نداره.
_ اما تو خواب من اصلاً نمیاد...
به دیوار تکیه دادم و زانوهایم را در بغل گرفتم...
_ کاش برای یکبار هم شده تو خوابم می دیدمش.
چون اینجوری بی قرارش هستی و ناراحتی به خوابت نمیاد...میگن آدمها وقتی می میرند، انگار تازه بیدار شدند، حواسشون بیشتر جمع آدمهای زنده ی اطرافشون میشه...میگن تا چهل روز اطراف عزیزانشون هستند، چون به دنیا و آدمهای اطرافشون وابسته هستند.
داداش من هم که اول جوونی و....
تو رو خدا آروم باش تا اون هم آروم بگیره...
اشکهای روی صورتم را با آستین لباسم پاک کردم...
_ نمیشه رسول...نمی تونم.
قبول این شرایط برام سخته، رضا تنها شوهرم نبود، بهترین دوستم بود، هم صحبتم بود...تکه ای از قلب و وجودم بود که دیگه ندارمش، بدون اون زندگی کردن رو یاد نگرفتم. همیشه اون بهم می گفت چه کار کنم، چه کار نکنم، برام برنامه ریزی می کرد، هر کاری می خواستم انجام بدم به او زنگ می زدم، با او حرف می زدم...من...من...
من با رفتن رضا...قلب و روحم مُرد، تموم بدنم بی حس و لاجون شده، هیچ انگیزه ای برای زندگی کردن ندارم...
قطرات اشک دوباره بر پهنای صورتم نقش بسته بود، هیچ چیز و هیچ کس نمی توانست آرامم کند...
دوباره سرم را روی زمین گذاشتم و به نقطه ای نامعلوم چشم دوختم، صدای در اتاق که آمد فهمیدم که اتاق را ترک کرده است.
صدای حرف زدنشان را از بیرون اتاق می شنیدم...
فردا صبح می رم دانشگاهش، جریان رو توضیح می دم، شاید شد این ترم رو براش مرخصی گرفت، از ترم بعد که حالش بهتر شد، بره سرکلاسها...
مواظبش باشید، اگر مشکلی بود بهم زنگ بزنید.
ممنونم رسول جان، خدا از برادری کمتون نکنه، قطره قطره داره جلوم آب میشه و من نمی تونم کاری براش بکنم...
می بینم...و مثل شما کاری نمی تونم بکنم...
زن عمو...شناسنامه و کارت ملیش رو بده بهم...
خواستم از اتاق بیرون روم و مانع از کارشان شوم، اما رمقی در من باقی نمانده بود...
وسایل خانه امان زیاد نبود، همه را بار یک وانت کردند و به سمت خانه ی جدید نقل مکان کردیم، دلم نمی آمد از خانه ای که عطر رضا در آن جریان داشت دل بِکَنَم...ساعتها بر روی زمین خالی از وسایلش نشسته بودم و خاطرات روزهای خوش گذشته را مرور می کردم...
وِدا جونم تو هم با ما بیا، چرا این قدر مقاومت می کنی؟!
_ پنج شنبه ها باید برم دالرحمه، پیش رضا...جز اونجا جایی نمی رم، خودت که می دونی حوصله ی این دورهمی ها رو ندارم، با روحیه ام سازگار نیست.
یکم از این پیله ی تنهایی که دور خودت پیچیدی بیا بیرون، تا کی می خوای خودت رو تو اون زمان و مکان محدود کنی؟! تو جوونی، سن و سالی نداری. نمی گم فراموشش بکن، نه منظورم این نیست...اما برای برگشت به زندگی عادیت تلاش بکن، دنیا که به آخر نرسیده...هزاران نفر مثل تو و در شرایط تو بودن و هستن، خوب...سعی کردند دوباره از نو شروع کنند، می دونم خیلی سختت هست، اما مگه میشه با خدا جنگید؟!
سلام خانم رستا...شما هم با ما بیا، هوا این روزها خیلی خوبه، قرار هست یک مینی بوس از دانشگاه بگیریم با اون بریم...استاد زند هم قرار هست با خودمون ببریم، خوش می گذره، نه نیارید.
یک صبح تا عصر که بیشتر نمی خواهیم اونجا بمونیم، خاطره خوبی میشه، روحیتون هم عوض میشه، قول می دم برگشتیم خودم با زهرا برسونمت دالرحمه...روزها بلند هست، هوا دیر تاریک میشه، قبول کنید...
سجاد فضلی با زهرا چند ماهی میشد نامزد کرده بودند، پسر پاک و مهربونی بود، بعد از دو سال که از آشناییشون می گذشت، بالاخره زهرا بله رو داد و نامزد کردند، از روزهای آغازینی که به اصرار همه و با یک ترم تأخیر وارد دانشگاه شدم، زهرا کنارم بود و هوامو داشت، دختر خوب و معتقدی بود، با اینکه از لحاظ وضعیت مالی رو به راه بودند اما بسیار خاکی بود و طبع بلندی داشت.
با وجود روحیه ی داغون و افسرده ی آن روزها و گاهاً رفتارهای تهاجمی که پیدا کرده بودم، اما باز هم کنارم ماند و در مقابل من صبور بود...
_ هنوز چند روز مونده اگر خواستم بیام بهتون خبر می دم، شما معطل من نباشید، برید بهتون خوش بگذره...
موبایل کوچکی که رسول برایم خریده بود داخل جیبم شروع به لرزش کرد...
شماره ای ناشناس...
_ بفرمایید...
صدای نازک دختری در گوشی موبایلم پیچید...
سلام وِدا جون، نیوشا هستم...نامزد...
_ آها...سلام عزیزم، خوب هستید؟
با اشاره ای از زهرا و سجاد جدا شدم.
ممنونم، شما خوبید؟ من مرتب احوال شما رو از سجاد می پرسم، خدا به شما صبر بده.
_ ممنونم...دیگه کاریش نمی شه کرد...چاره ای جز صبر و تحمل نیست...
صدای نفسهای آهسته اش از پشت گوشی شنیده می شد...
وقت دارید یکم باهاتون حرف بزنم؟ تو شرایط خیلی سختی قرار گرفتم، نمی تونستم به این راحتی...
صدای گریه ی آهسته اش از پشت تلفن شنیده می شد...
_ نیوشا خانم، چی شده؟ چرا گریه می کنید؟ ر...رسول خوبه؟
خوبه...اما من خوب نیستم.
_ چی شده؟ تو رو خدا حرف بزنید، چه مشکلی پیش اومده؟!
مادر رسول میگه باید نامزدی رو بهم بزنیم، خیلی وقته حرفش این بوده...مدتهاست رسول دیگه سراغ درستی از من نمی گیره و برای دیدنم نمیاد، اول دلیلش رو بهم نمی گفت، منم چون تازه داداشش فوت کرده بود پاپیچش نمی شدم، می گفتم حق داره داغ دیده است، حق ندارم تو این شرایط کاری رو بهش اجبار کنم، اما...
قبل از اون اتفاق وحشتناک قرار بود رسماً عقد کنیم، خوب نشد...من هم توقعی نداشتم تو اون شرایط بخواهیم عقد کنیم...
بدون معطلی گفتم:
_ امروز میرم با عمو و زن عمو صحبت می کنم و همینطور رسول...
وِدا خانم من و رسول خیلی وقت بود همدیگرو می خواستیم، هم محله ای بودیم، خیلی زمان از آشناییمون می گذره...من رسول رو خیلی خیلی دوستش دارم، نمی تونم ازش بگذرم، تو رو خدا برام یه کاری بکن، فقط شما می تونید این مشکل رو حل کنید...
با تعجب گفتم:
_ من؟! چه مشکلی پیش اومده که من می تونم کاری کنم؟!
پشت خطی داشتم...شماره ی رسول بود که مثل اکثر روزها بعد از تموم شدن کلاسها بهم زنگ می زد و احوالم رو می پرسید یا دنبالم می آمد...
شاید با کارهایش می خواست گوشه ای از جای خالی رضا را برایم پر کند...
خودتون با رسول صحبت کنید، علت رو ازش بپرسید...من...منتظرم که شما بهم زنگ بزنید، من روی کمک شما حساب می کنم.
فقط...
در سکوت به حرفهایی که رد و بدل می شد گوش می دادم، این مدت آن قدر گاهی در خودم فرو می رفتم که گاهاً متوجه ی وقایع اطرافم نبودم، من زیادی گوشه گیر و افسرده شده بودم...
_ فقط چی؟!
با لرزش صدایی که کمتر از گریه کردن نبود لب زد...
بهش بگید اگر واقعاً من رو نمی خواد و دیگه دوستم نداره...باشه، میرم و پشت سرم رو نگاه نمی کنم، هیچ وقت هم فکر نمی کنم، رسول تو زندگیم بوده و چقدر دوستم داشته.
با صدای آهسته ای خداحافظی کرد و من همچنان مات صفحه ی گوشیم بودم که خاموش شده بود، دوباره شماره رسول بود که روی گوشیم نمایان بود.
سلام...خوبی؟ کلاست تموم شد؟
_ سلام ممنونم، تموم شد.
من نزدیکم، همونجا تو ایستگاه بشین، دو دقیقه دیگه بهت می رسم.
_ باشه، منتظرت می مونم.
چشمم به خیابان شلوغ و پر رفت و آمدی بود، که بعضی ها تنها و گروهی دختر و پسر که دست در دست هم در میان جمعیت می گذشتند...و گاهی صدای خنده هایشان ناخواسته حس تنهایی را بیشتر به قلبم می کوباند.
« اگر رضا بود...شاید الان باهم مشغول خنده و شوخی بودیم، نه؟!»
صدای بوق ماشین رسول من را از عالم بی خبری بیرون آورد...
دستی برایم بلند کرد، به طرفش حرکت کردم.
_ سلام، خسته نباشی. چرا مغازه رو زودتر تعطیل کردی؟
تعطیل نکردم، شاگردم تو مغازه هست، تو رو برسونم خونه بر می گردم مغازه.
_ لازم نیست به خاطر من این کارو بکنی، من با اتوبوس خطی راحت برمی گردم خونه...
حالا چه اشکال داره گاهی بیام دنبالت، دوست دارم ببینمت، ناراحتی؟!
_ نه...این حرفها چیه، چرا ناراحت!! فقط نمی خوام مزاحم کار و بارت باشم. دیگه دو سال هست این راه رو دارم میرم و میام، عادت کردم، نمی خواد خودتون رو تو زحمت بندازید، اذیت می شید.
الان چند هفته هست، اکثر اوقات میاید دنبالم، خوب...نیازی نیست...
نگاهش جدی بود...
_ نیوشا خانم خوب هستند؟
بی هوا این حرف را زدم، شاید می خواستم عکس العملش را ببینم.
دوباره با ابروهای گره کرده اش نگاهی به من انداخت...
نمی دونم، حتماً خوبه؟
_ نمی دونی؟ مگه چقدر وقت هست ازش خبر نداری؟
یک مدتی میشه...
_ رسول...به من نگاه کن، چرا ازش بی خبری؟ اتفاقی بینتون افتاده؟
همچنان سکوت کرده بود و حرفی نمی زد.
_ پس مشکلی پیش اومده، درسته؟
قرار هست ترم تابستونی هم بگیری یا بی خیالش هستی؟
_ چرا حرف رو عوض می کنی رسول؟! دارم باهات حرف می زنم، سؤال من جواب نداره؟!!
ما دوتا به درد هم نمی خوردیم، همین...چیز عجیبی هست؟
همه ی عالم و آدم ازدواج می کنند، میرن زیر یک سقف بعدش می فهمن تفاهم ندارند از هم جدا میشن، ما که خبری بینمون نبوده، یک محرمیت و نامزدی ساده بوده، اسمش هم که تو شناسنامم نیست، یعنی تموم...
_ همه چیز رو عادی جلوه نده داداش...یعنی شما بعد از پنج شش سال که با هم بودید و رفتید و اومدید و برای هم می مردید، حالا یه باره به درد همدیگه نمی خورید؟ عجیب نیست؟
اون دختر تو رو اندازه ی جونش دوست داره، خودش رو به آب و آتیش زد تا به تو رسید، حالا هیچ به هیچ!!
در حالیکه نفسم را با حرص بیرون می دادم، به طرفش برگشتم...
_ نیوشا به من زنگ زد...
ماشینش را با ترمز وحشتناکی کنار خیابان نگه داشت...
به تو زنگ زده؟ خیلی بی خود کرد که با تو تماس گرفت، به چه حقی این کارو کرد...
موبایلش را از داخل جیبش بیرون آورد و خواست تماس بگیرد...با سرعت گوشی را از دستش گرفتم.
_ معلوم هست چت شده؟ مگه چه اشکالی داره به من زنگ زده؟! از من کمک خواسته، ما دو تا تقریباً هم سن و سال هستیم، زیاد باهاش دمخور نبودم اما می شناسمش، دختر خوب و آرومی هست، قانع و بدون ادا و اطوار های جور واجوری که دخترای دیگه دارند، هیچ وقت ندیدم تو محله پا کج بذاره یا خطایی کنه...درسته اوضاع مالیشون زیاد مساعد نیست، اما محجوبه، پاکه...کم هم خواستگار نداشته، رسول خان...
میشه بگی چی شده که بعد از این همه سال، این دختر دلت رو زده و نمی خوایش؟!
نگاهش عصبی و گُنگ بود، انگار در بیان آنچه می خواهد بگوید تردید داشت...
بهتره این بحث رو تموم کنیم...
به چهره ی خنثی و بدون حس او نگاه می کردم و دنبال جوابی قانع کننده در مغزم می گشتم، حوصله ی بحث کردن بیشتر با او را نداشتم، رسول مدتها بود که حس و حالش عوض شده بود، انگار دیگر او را نمی شناختم...
خداحافظی کوتاهی کردم و از ماشینش پیاده شدم.
فردا چه ساعتی کلاست تموم میشه؟
_ نمی دونم، مشخص نیست...تموم شد خودم برمی گردم خونه شما به کارتون برسید و به نیو...شا...
نمی دونم چی بینتون گذشته که اینطوری بی خیالش شدید!!
اما اون دختر دلش پیش شماست، به نظرم در موردش داری بی انصافی می کنی، اذیتش نکن، تنبیه خوبی براش در نظر نگرفتی پسر عمو.
در ماشین را به هم کوباندم و از او فاصله گرفتم، هنوز معطلم بود و نگاهش را در امتداد قدمهایم احساس می کردم...کنار در خانه که رسیدم به داخل ماشین نگاهی انداختم، سرش را به پشتی صندلی تکیه داده بود و نگاهش مات نقطه ی نامعلومی بود.
در آپارتمان را بستم و همانجا پشت در ایستادم، رسول رفتارش عجیب و غریب شده بود، رضا دو سال رفته بود اما این چند ماه اخیر رسول یه جور خاصی شده بود، محبت کردن هایش هم جور دیگری شده بود، مثل قدیم نبود، خالص نبود...عصبی و نا آرام شده بود، ما همه از بچگی با هم و در کنار هم بودیم، همدیگر را خوب بلد بودیم.
سلام بانو خوب هستید؟
برادر نچسب خانم زارع، همسایه ی طبقه ی اول...حتی از طرز حرف زدنش هم بیزار بودم...
حتی سرم را بالا نیاوردم و به صورتش هم نگاه نکردم، من حوصله ی خودم را هم نداشتم.
فکر کنم جواب سلام واجب باشه، خانم خانما...
با عجله از کنارش رد شدم...
دستم را از پشت کشید.
شوهرو رفت، دیگه دنبال چی چی هستی، ها؟!
می خوای تا آخر عمرت بری سر قبرش.
دستم را با عصبانیت از دستش بیرون کشیدم...اگر دهانم را باز می کردم، به حتم جیغ و فریادهایم دیگر دست خودم نبود، چشمانم را بستم و نفس عمیقی کشیدم...
_ برو ردّ کارت بچه، فکر کنم این چیزا به تو ربطی نداشته باشه.
خیلی خوشگلیا...اما اصلا اخلاق نداری. من هنوز پای حرفم هستم، می تونیم با هم کنار بیایم، برای جفتمون خوب میشه...
_ برو گمشو، پسره ی عوضی...
پله ها را دو تا یکی کردم...دستم می لرزید، توان باز کردن در خانه را هم نداشتم...
« بی صاحاب باز شو دیگه»
مامان پشت در ایستاده بود...
سلام دختر، چیه چرا اینقدر عصبی هستی؟
_ به نظرتون لازم بود در مورد بدبختی های من با همسایه های محترمتون صحبت کنید؟ الان مشکل من حل شده، دردم کمتر شده؟!
اینجا...تو این محله هیچ کس ما رو درست نمی شناخت، چند تا کوچه با خونه ی قبلیمون فاصله داشتیم، اگر شما در مورد رضا با این و اون صحبت نمی کردید، به نظرم مشکلات من خیلی کمتر بود، نبود؟!
دوباره گوشه ی دیوار نشست...مثل همیشه، مثل تمام این روزهای سختی که داشت و گذشت... روسری مشکیش را روی صورت لاغر و تکیده اش کشید و چند لحظه بعد صورت سفیدش خیس آب شد...
تو بگو من چه کار کنم مادر...وقتی چپ و راست تو رو برای این و اون خواستگاری می کنند، بهشون چی بگم؟! مگه این چیزی هست که بشه از کسی مخفی کرد، تموم این محله رضا رو می شناختن، می دونستند زن جوونش بیوه شده، من بهشون نمی گفتم یکی دیگه بهشون می گفت...
اونا که خبطی نمی کنند، تو رو می بینند و سؤال می کنند، همین... من به تو هیچی نمی گفتم که ناراحت نشی ولی از چشم مردم که نمیشه مخفی بشی، می بینن، حرف می زنند...
رسول حق داره که نگرانت باشه...جوونی و خوشگل مادر...این روزگار بد بلایی سر دختر قشنگم آوورد...
مقنعه ام را از روی سرم در آوردم و آویزان کردم...
_ رسول داره نامزدیش رو با نیوشا بهم می زنه، نمی دونم چرا این کارو داره می کنه!!
خیلی دختر خوبی هست، این روزها رسول یه طور دیگه ای شده، تو خودش هست، کلافه هست، نمی دونم چه مشکلی با نیوشا پیدا کرده، دو تاشون همدیگرو خیلی دوست داشتن...
البته نیوشا هم امروز بهم زنگ زد...می گفت زن عموت...
مامان وسط حرفم پرید...
می دونم...از جریانشون خبر دارم...
_ خبر دارید؟ پس خوب شد.
بیا عصری بریم یه سر پیش زن عمو علتش رو جویا بشیم، نیوشا پشت تلفن خیلی گریه می کرد، ازم خواست کمکش کنم...
نیازی به این کار نیست...
_ چرا مامان؟ خوب شاید بشه یه کاری براشون کرد، قبلاً که مشکلی بینشون نبوده...رسول حرف تو رو خوب می خونه و گوش می ده، تو باهاش صحبت کنی نه نمی گه...مطمئنم...
بیا یک لحظه بشین کنارم، کارت دارم...
فقط آروم باش و به حرفام خوب گوش بده، باشه؟!
با تردید به صورت مامان نگاه می کردم، نمی شد فهمید که داخل سرش چه می گذرد...
خودت خوب می دونی خانواده ی عموت چقدر خاطرت رو می خوان و به خاطرت هر کاری حاضر هستند بکنند، هر چی که در توانشون هست.
زن عمو فاطمه ات حتی گفت این خونه رو به نام تو بخرن، برای شرایط زندگی تو هر روز و هر شب گریه می کنه و اشک می ریزه...حاضر نیست تو رو توی سختی ببینه، می فهمی که چی میگم؟!
_ مامان چرا این حرفها رو داری به من می زنی؟!
درسته حال و روز خوبی ندارم، درسته که هنوز نتونستم به خاطر رضا خودم رو جمع و جور کنم و همش تو خودم هستم، ولی می فهمم، معنی محبت دیگران رو نسبت به خودم، احمق که نیستم.
چه کار کنم دیگه نمی تونم برم تو اون خونه، وقتی برم احساس خفگی می کنم، قلبم از نبودن رضا به درد میاد...دل رفتن به اونجا رو ندارم، ولی خدا می دونه هر روز به زن عمو زنگ می زنم، حالش رو می پرسم...آخی بِکِشه خودم رو بهش رسوندم ولی نمی تونم اونجا بمونم، به عمو و زن عمو، بارها این حرف رو تکرار کردم، مگه دوباره ازم گله مند هستند؟
دوباره سکوت و شاید حرفی که نمی دانست چگونه بیان کند...
تو عروسشون بودی، دوست دارند هنوز هم عروسشون بمونی...به دلایلی که برای خودشون قانع کننده هست.
_ این یعنی چی مامان، خوب هستم، گرچه رضا نیست...منظورتون رو از این حرفها نمی فهمم!!
رسول...رسول میگه...وظیفه داره از زن عقدی برادرش حمایت کنه، تا آخر عمرش.
نمی دانستم این قصه دراز چه اتمامی دارد.
_ من دوست ندارم، اونا همچین فکری رو کنند که وظیفه دارند خرج و مخارج من رو باید تقبل کنند. انشاالله درسم که تموم شد میرم دنبال کار، امسال که بگذره، سال دیگه می تونم یه جاهایی مشغول به کار بشم، تمام شرکتها و اداره ها نیاز به حسابدار دارند، حتی تو خونه هم می تونم قسمتی از کارهاشون رو انجام بدم، خدا بزرگه لنگ نمی مونیم...
اما رسول حرف دیگه ای داره، قرار بود خودش باهات صحبت کنه...به من هم گفت، اما من نمی دونستم چه جوابی بهش بدم، این زندگی خودت هست و خودت هم باید تصمیم بگیری.
رضایت تو شرط هست، می دونم هنوز هم داغدار رفتنش هستی.
با تعجب به صورت مادرم نگاه کردم...
_ رسول قرار بوده در مورد چه موضوعی با من صحبت کنه؟! اتفاقی افتاده؟
مادرم تردید داشت از گفتن کلماتی که می خواست به زبان آورد، شاید هم می ترسید، نمی دانم.
کلافه بودم و نگران...
_ مامان چرا حرف نمی زنی؟ گفتنش این قدر برات سخته؟!
موبایلم را از جیبم در آوردم و روی اسم رسول رفتم...
_ خودم از رسول می پرسم، این حرفی رو که این قدر گفتنش برای شما سخته.
من خودم دیوونه و عصبی هستم، شما هم با نگفتن حرفهاتون بیشتر کلافه ام می کنید...هی همه حرفها رو می پیچونید...من از حالا گفته باشم اگر حرفشون این هست که به خاطر خرج و مخارج و وضعیت سعید باید این خونه رو بدیم اجاره و بریم پیش اونا زندگی کنیم، جواب من منفی هست، من تو اون خونه با نبودن رضا نمی تونم نفس بکشم، من رو بیشتر از این اذیت نکنید...
موبایل را از لای انگشتانم بیرون کشید...
زنگ نزن مادر خودم بهت می گم، باید این جریان یه جوری تموم بشه، بیشتر از این نمی تونم...و نمی خوام مخفیش کنم...
_ چی رو مخفی کنید؟!
رسول از من خواسته که باهات صحبت کنم، چطوری بگم...اون می خواد که زن عقدیش بشی...
_ چی؟! معلوم هست چی میگی مامان؟ این حرفها از کجا اومد؟
شماها ازش خواستید نه؟ تو و زن عمو...
شماها روتون شد، همچین پیشنهادی رو به رسول بدید؟ اون خودش زن داره، نیوشا رو دوستش داشته و داره...پس نیوشا حق داشته به من زنگ بزنه و کمک بخواد، نشستید براش آش با یک وجب روغن درست کردید، نه؟!
این حرفها چیه می زنی وِدا...من به هیچ عنوان ازش نخواستم، اون پسر خودش تصمیم گرفته این کارو بکنه...هیچ کس نه مجبورش کرده و نه...
_ ول کن این حرفها رو مامان...شما فکر می کنی من بعد از رضا می تونم کسی رو وارد قلبم کنم، من دیگه نمی تونم تو صورت هیچ مردی نگاه کنم، من دیگه تعادل اعصاب ندارم، من هنوز که هنوزه هفته ای چهار پنج بار میرم سر قبرش و بر می گردم، شب و روزی نیست که برای رفتنش گریه نکنم و زجّه نزنم...از شما بعید هست که این حرفها رو بزنید، خوبه که حال و روز من رو می بینید...
لااقل از شما توقع دیگه ای داشتم مامان... ناامیدم کردید.
فکر می کنی من ازش خواستم بیاد دختر من رو بگیره؟ مگه من احمق هستم که این کارو بکنم، خدای تو هم کریمه...بالاخره دنیا رو یک پاشنه نمی چرخه...
_ شما بهش نگفتید درسته...اما می دونم حرفهای دیگه ای رو بهش رسوندید...فلان مرد زن مرده که چندتا بچه داشته اومده از وِدا خواستگاری کرده، بقال سر کوچه به این دختر چشم و نظر داره...پسر همسایه سر راهش سبز میشه...
نگفتید...اینها رو مرتب به رسول نگفتید؟ خودم از رؤیا شنیدم، که شما این حرفها رو زدید.
خوب بذار مردم هر غلطی دلشون می خواد بکنند، بذار حرف مُفت بزنند، چه اهمیتی داره؟!
نگاه کن به من مامان...تو این مغز من غوغاست، قلبم شکسته و داغون شده، حرف و حدیث این مردمی که پشت این در نشستن و بلغور می کنند ذره ای، حتی پشیزی برام ارزش نداره، من با خیال رضا خوشم، همه جا اون رو کنارم احساس می کنم، لمسش می کنم...
خودم با رسول و زن عمو حرف می زنم، شما دیگه لازم نیست حرفی بزنید...
تو جای من نیستی دختر، نمی فهمی تو دل منِ مادر چی می گذره!!
فردا که من سرم رو بذارم رو زمین و بمیرم، دلم نمی خواد تو و سعید...تک و تنها بمونید و سایه ای رو سرتون نباشه، اگر سعید تو این وضعیت نبود اصلا غمم نبود، می گفتم داداشش سالمه و پشت سرش هست، اما...
دختر کم سن و قشنگم بیوه شوهر جوون مرگش شده.
«الهی خدا من رو بکشه»
دوست ندارم، این مردهایی که اکثرشون سن و سال پدرت رو دارند، دست روت بذارند، چون فقط شوهر داشتی و بیوه شدی، به خودشون این اجازه رو می دن که به راحتی پاپیش بذارند تازه منت هم رو سرت هست که دختر شوهر مُردت رو می خوایم سر و سامون بدیم...ای خدا، من بمیرم این روزها رو نبینم که دخترِ بی زبونم طعمه و سرخورده ی این حرفها میشه...
_ مامان...مامان خوبم، چرا این حرفها برات مهم هست، ها؟
ولش کن این حرفها رو...مگه می تونی جلوی دهن این مردم رو ببندی و گِل بگیری؟! انشاالله سایه ی مادرِ مهربونم روی سرِ من و داداشم باشه، بی خیال حرف مردم، بذار هر چی می خوان بگن.
من از پَسِ خودم برمیام، نگران من نباش، من زیر بار حرف رسول و زن عمو نمی رم، چه برسه به حرف مردم. یکم که استراحت کردم میرم خونه ی عمو، این قصه ی بی سر و ته رو همین امروز تمومش می کنم، شما هم غمبرک نگیر مامان جون، پاشو خودت رو جمع و جور کن، دلم نمی خواد سعید که اومد خونه تو رو با این چشمهای وَرَم کرده ببینه، می شینه غصه می خوره...
هنوز مانتو و شلوارم را به تن داشتم، بر روی زمین دراز کشیدم و نگاهم مات سقف بالای سرم بود، رد اشک از گوشه ی چشمم جاری بود و روی موهای بلند زیر سرم می ریخت...
« دارن پیش خودشون چه فکری می کنند؟! چقدر موضوع را ساده فرض کردند، وِدا...مهرش، عشقش مُرد...همین و بس»
صدای گرفته و خسته اش از پشت آیفون به گوشم رسید...
سلام نازگُلم بیا بالا...
_ سلام...چَشم.
لای در را برای باز گذاشته بود، خانه در سکوت مطلق فرو رفته بود، همین قدر غم انگیز...
از وقتی رضا رفته بود، در و دیوار این خانه بوی غربت و تنهایی می داد، نفسم می گرفت آنجا باشم اما رضا نباشد.
درست پشت در ایستاده بود، مثل همیشه منتظر ورودم بود...
بیا بغلم...تو همیشه عطر و بوی رضام رو برام زنده می کنی...ولی همین اومدن گاه و بیگاهت رو ازم دریغ می کنی...
دستان لرزانش را در میان دستانم گرفتم و عمیق بوسیدم...
_ می دونم، بی معرفتم...خیلی...
اما نمی تونم تو این خونه دووم بیارم، خودتون خوب می دونید، که حالم دگرگون میشه وقتی بیام و اون اینجا نباشه.
به در بسته ی اتاقش چشم دوخته بودم و نفسم بالا نمی آمد...
بیا بشین تا برات عرق نسترن و بیدمشک بیارم.
_ بشینید...خودم میارم.
روبه رویش روی زمین نشستم و به حجم موهای سفیدش که بعد از رفتن رضا صد برابر شده بود چشم دوخته بودم...
_ بفرمایید...بخورید.
مات چشمانم بود...
دوباره گریه کردی نه؟
من هنوز عزادار رفتن رضا هستم، حتی رخت سیاهم رو از تنم بیرون نیاوردم، نه می خوام و نه می تونم
باید رسول بره سر خونه و زندگیش با نیوشا...
من خونه خراب کن نیستم...
فکر کردید من بعد از رضا می تونم کسی رو جایگزین نبودنش کنم، رضای من همه جا با من هست و در کنار من...در تمامی قلب و ذهنم وجودش رو احساس می کنم.
این رو گفتم که تموم این حرفهای گفته و نگفته رو تمومش کنید، برای همیشه...دلگیرم از همتون که تموم قلب من رو نادیده گرفتید، من هنوزم بعد از این دو سال چله نشین غم از دست دادنش هستم...
در اتاق رضا باز شد...رسول درست پشت سرم ایستاده بود، با چهره ای غمگین و شاید عصبی...
بیا بریم بیرون باید با هم حرف بزنیم...
_ سلام...حرفی نیست برای گفتن، فکرت هم اشتباه هست، خودت خوب می دونی من همیشه دوست داشتم و دارم، حتی یک لحظه هم شک نکن...
اما برادرانه...مثل سعید.
من احتیاج به لطف و ترحم کسی ندارم...اگر منظورتون این هست که می خواهید با این کارتون ازم حمایت کنید و تنهام نذارید، این فکر و تصمیمتون اشتباه محض در مورد من هست، با این کارتون دارید بیشتر آزارم می دید...
به طرفم حرکت کرد و بازویم را گرفت و از روی زمین بلندم کرد، آنقدر لاغر شده بودم که مانند پر کاهی از جایم کَنده شدم...
می ریم بیرون حرف می زنیم...
_ حرفی نیست رسول...نه خودت و نه من رو اذیت نکن...
با اشاره زن عمو پشت سرش حرکت کردم، باید حرفهایم را به او می زدم، گرچه این کار از حوصله ام خارج بود...
کنارش روی صندلی ماشین که قرار گرفتم، با سرعت زیاد ماشین را به خیابان اصلی هدایت کرد...
جلوی مامان نمی شد حرف زد، خودت که شرایطش رو می دونی!!
_ لازم به حرف و توجیهی نیست، فکر و تصمیم اشتباه، احتیاج به توضیح نداره...
نفسش را با صدا بیرون فرستاد...
من تو رو دوست دارم، یکم که بگذره به وجودم عادت می کنی.
نگاهی به نیم رخ مردانه اش انداختم، این روزها زیادی جدی و مستبد شده بود...
_ منم دوست دارم، شاید خیلی بیشتر از حسی که تو به من داری، اما خواهرانه...این رو درک کن رسول، تو هم مثل منی، با همین حس...
نگاهی به صورتم انداخت...
از حرفت خیلی مطمئن نباش دختر عمو...
این روزها و شبهایی که گذشت، برای تو سخت بود و برای من...شاید سخت تر.
تو حال خودت هستی و از اطرافت خبر نداری دختر...
تو چشم و نظر همه هستی، هر کس و ناکسی فکر می کنه و به خودش اجازه می ده که بخواد با تو وارد رابطه بشه، حتی بهترین دوستهای رضا...حتی تقی و نقی و هر سگ و سوتکی که سن بابام رو داره...
چرا؟! چون عقد کرده و بیوه ی داداش رضای منی، به چشم یک موجود راحت و دست یافتنی می بیننت و این حق کثیف رو به خودشون می دن که بخوان سایه ی بالا سرت باشند...تازه میگن لطف می کنند...
_ غلط می کنند...هر حرفی دوست دارن بزنند، برای من هیچ اهمیتی نداره، حتی ذره ای...تو هم برات مهم نباشه که اونا چی می گن. من رو ببین رسول...
من حال و حوصله ی خودم رو هم ندارم چه برسه به حرف مردم و نظرشون...
پوزخندی به حرفم زد...
تو می تونی؟ اما من نمی تونم قبول کنم کسی نگاه چپ به ناموسم داشته باشه، تو هنوز بچه ای...نمی فهمی...
_ بچه؟! بچه ای که شوهرش رو از دست داده نه؟ و برادر شوهری که می خواد به غیر منطقی ترین حالت ممکن مشکل این بچه رو حل کنه...
خواهش می کنم بیشتر از این آزارم ندید، بذارید به درد خودم بسوزم...بذارید تو خودم باشم...
کمی روی صندلی چرخیدم و به طرفش برگشتم.
_ کاری نکن رسول، که دیگه تا عمر دارم نتونم تو چشمای مهربون برادر بزرگم نگاه کنم...
ماشین را کنار خیابان نگه داشته بود و چشمانش مات یک نقطه بود، در را باز کردم که از ماشین پیاده شوم...دستم را گرفت...
من خودم این تصمیم رو گرفتم، کسی مجبورم نکرده، باور کن.
وِدا من دوسِت دارم، خیلی بیشتر از اون چیزی که فکرش رو می کنی...
به دستانش که مچ استخوانیم را گرفته بود و فشار می داد نگاه کردم...
_ من هم تو رو همیشه دوست داشتم و خواهم داشت، ولی نه اونجوری که تو تصورت هست، تو همیشه برادر خوبی برام بودی و هستی، اگر این مدت تو رو کنارم نداشتم، نمی دونستم چطوری از پس این لحظات سخت و کُشنده بر بیام، برو سر خونه و زندگیت، نیوشا فراتر از یک حرف دوست داره و منتظرت هست، نذار آه و نفرین یک دختر عاشق و بی گناه تا آخر عمر پشت سرت باشه.
می دونی که من کوتاه نمیام و به این کار تن نمی دم.
هر چقدر هم که بچه باشم ولی قانونهای خودم رو تو زندگیم دارم....
دستم را به سختی از میان دستانش خارج کردم و خواستم از ماشین پیاده شوم...
_ فعلاً خداحافظ...
کجا؟! بشین می رسونمت.
_ می خوام یکم پیاده روی کنم، برام خوبه.
به صورتم نگاه نمی کرد...
برو...بعدش بیشتر با هم حرف می زنیم.
_ حرفی برای گفتن نمونده، بهتر همین الان برگردی پیش نیوشا، بهت احتیاج داره.
و به سرعت از ماشینش فاصله گرفتم...
ساعت شش صبح بود، صدای زنگ موبایلم بلند شد...شماره ی زهرا بود...
« ای خدا این دختر چقدر پیله هست، دست از سرم بر نمی داره»
همین طور که سرم زیر پتو بود جوابش را دادم، مامان هم کنارم غلتی زد...و چشمانش را باز کرد.
سلام تنبل خانم، پاشو لباست رو عوض کن بیا پایین، با سجاد دم در منتظرت هستیم، بدو دیر میشه...
_ دیوونه تو اومدی اینجا؟ من که گفتم حوصله ی اینجور برنامه ها رو ندارم، چرا شوهرت رو تو زحمت انداختی؟
- والا سجاد خودش بیشتر اصرار داره که تو رو همراه خودمون ببریم و گرنه من حوصله اینقدر ناز کشیدن ندارم، حالا هم بپر بیا پایین تا خودم نیومدم بالا...
- کیه وِدا؟
_ زهراست...بهش گفتم حوصله ندارم، اومده دنبالم که ببرم خارج از شیراز...بچه های دانشگاه قرار هست برن یه جایی نزدیک سپیدان...
اما من اصلاً حسش رو ندارم...
ناگهان مامان به سرعت از سر جایش بلند شد...
بی خود که حوصله نداری، سریع بلند شو لباست رو بپوش تا من یه سری وسایل برات آماده کنم ببری.
_ نه مامان ولش کن دارم میرم پایین بهش بگم نمیام.
چرا نمی خوای بری؟ تا کی می خوای اینطوری یک گوشه کِز کنی و تو خونه بمونی؟!
برو بیرون تا یکم حال و هوات عوض بشه...
و بدون اینکه منتظر جواب و تأیید من باشد، وسایلم را داخل کیف کوچکی گذاشت و جلویم گرفت.
ماتت نبره دختر...برو پایین منتظرت هستند، دیگه زشته این همه اومدن دنبالت نری. چند ساعتی که بیشتر نیست برو و برگرد...
_ رضا...آخه رضا منتظرم هست...امروز پنج شنبه هست، نمیشه که نرم...
تو که وسط هفته هم رفتی سر مزارش، امروز نشد، فردا اول صبح با هم می ریم، مهم این هست که به یادش هستی و براش فاتحه می خونی، از هر جای دنیا که باشی فرق نمی کنه، تو رو می بینه و صداتو می شنوه...حالا هم سریع لباست رو بپوش و برو
سلام اخمو...حالا چرا قیافت مثل کتک خورده هاست، می خوایم بریم تفریح به خدا، دعوا و جنگ نمی خوایم بریما، یکم بخند ثواب داره...
_ سلام...به خدا اصلا رو فرم نیستم، میام با حال بَدَم، روز شما رو هم خراب می کنم.
سلام وِدا خانم، شما نگران حال ما نباشید، سعی کنید یه قدری دلتون رو به دل ما بدید و با ما باشید، اگر زود برگشتیم خودم می برمتون دالرحمه خوبه؟
_ ممنونم آقا سجاد...
به زور لبخندی به حرفهایشان زدم، نباید اوقاتشان را تلخ می کردم، به هر حال دلیل محبتشان بود که دنبالم آمده بودند...
واقعاً نام بهشت گمشده برازنده ی مکانی بود که آمده بودیم، زیبا و باصفا...
گذر آب از لابلای درختان و خُنکای بادی که به سر و صورتم می خورد کمی از آن رخوت و بی حوصلگی را از تنم بیرون آورده بود و آرامتر از همیشه بودم.
زیر انداز بزرگی کنار رود در حال جریان پهن شد و کمی بعد سفره پر از خوراکیهای رنگارنگی شد که بچه ها آورده بودند، کمی خجالت کشیدم که با یک کوله پشتی کوچک به آن جمع آمده بودم...
وِدا خانم شروع کن، بسم الله...
سجاد بود که مرا مخاطب خودش قرار می داد، و به لقمه ای که جلوی صورتم گرفته بود نگاه می کردم.
_ شما زحمت نکشید، خودتون بخورید...مامان یک لقمه تو کیفم گذاشته.
بفرمایید، امروز را مهمان ما هستید، تعارف نکنید.
بگیر دیگه وِدا جون...زود باش، من که به اندازه ی یک خرس گرسنه هستم، می تونم الان سجاد رو هم بخورم...
و آن دو محو چشمهای خندان هم بودند...
سجاد لقمه ای برای زهرا و گاهی لقمه ای را به دست من می داد، به یاد رضا که همیشه لقمه های غذا را اول در دهان من می گذاشت، مثل یک بچه کوچک در دستانش بودم که هوایم را بیش از حدش داشت، چقدر به او و محبتهایش وابسته بودم، گاهی مانند یک پدر برایم بود، همان قدر حمایتگر...حیف که دیگر در کنارم نیستی...
بچه ها پر از شور و شوق بودند، صدای خنده های شادشان در محیط باز آنجا با خش و خش برگها و حرکت آب و صدای پرنده ها ادغام شده بود...
دکتر زند هم کنار بچه ها بود، به نظر می آمد تفاوت سنی زیادی با اکثر بچه ها نداشته باشد، اما رفتارش خاص و پخته بود، اکثر درسهای وابسته به رشته ی حسابداری را با او می گذراندیم.
لحظه ای نگاهش روی من ثابت ماند با تکان دادن سر سلامی به او دادم، که او هم سرش را به علامت تأیید تکان داد...
بسیار آرام و با وقار بود و جو کلاسش هم همیشه عالی و صمیمی بود، همه ی بچه های کلاس حس راحتی با او داشتند، ولی در مورد درس و نمره کوتاه نمی آمد و کاملاً جدی بود...همین رفتار موقر او بیشتر بچه ها را ترغیب به درس خواندن می کرد...
تعداد زیادی از بچه ها شلوارهایشان را تا زانو بالا زده بودند و به داخل آب رفته بودند و حسابی از خجالت هم در آمده بودند و صدای قهقهه های بلند آنها دیگران را هم سر ذوق آورده بود.
وِدا...چیه ماتت برده؟ تو هم بیا پایین تا آبی به سر و صورتت بخوره...
بعد از زهرا، چند تا از بچه های دیگر هم صدایم کردند که با آنها همراه شوم، به ناچار یواش یواش خودم را به پایین صخره ها و کنار آب رساندم و همانجا روی تکه سنگی نشستم و به آب بازی آنها نگاه می کردم...
زهرا به من نزدیک شد...
آبش خیلی خنک هست، حالت رو سرجاش میاره، بیا داخل آب...
_ لباس اضافه همراهم نیاوردم، اگر خیس بشن چیزی ندارم بپوشم...
بی خیال بابا...هوا گرم هست
چند لحظه بعد درست وسط آب بودم و تمام لباسهایم خیس آب بود و حال بهتری داشتم، فکرم به گذشته ها بر می گشت...به یاد تمام آن لحظاتی که با رضا به کوه و کمر می زدیم و صدای قهقهه هایمان تا خود آسمان می رفت، چه روزهای خوبی بود.
شاید قدر ندانستیم تمام آن خاطرات را...هیچ وقت نمی توانستم ذهنم را از آن روزها پاک کنم.
نفهمیدم چه وقت و چه زمان از آن جمع فاصله گرفتم و دوباره به پیله ی تنهاییم فرو رفتم...نور خورشید درست بر فرق سرم می تابید و گرمترم می کرد و لباسهای خیس آبم را خالی از آب...
چرا تنها نشستی؟! پیش بچه ها می موندی، از این لحظات استفاده کن...
با شتاب از روی زمین بلند شدم و به طرف صدا برگشتم...
_ سلام استاد زند...ببخشید متوجه ی حضورتون نشدم...
راحت باشید، منم می خوام بشینم یکم آفتاب بگیرم...
نگاهی به سرتا پایم انداخت...
از این طرز نگاهش خجالت زده بودم، احساس کردم مانتوی خیسم حسابی به تَنم چسبیده است، کمی آن را از خودم فاصله دادم...
دستی به موهای سرش کشید...
یکم بالاتر، یک سرویس بهداشتی هست، می تونی بری لباسهاتو عوض کنی، آب داره ازتون چک چک می کنه...
کمی مکث کردم...
_ لباس همراهم نیاوردم، آمدنم یه باره شد.
مهم نیست، آفتاب خوبی هست، تا نیم ساعت دیگه خشک میشه...
همچنان سرش پایین بود و حرفی نمی زد، روی همان تکه سنگ با فاصله کنارش نشسته بودم.
متأسفم به خاطر اتفاقی که برای همسرتون افتاد.
با تعجب به سمتش برگشتم، به غیر از زهرا و سجاد کسی از آن جریان خبر نداشت...
همچنان در سکوت محض بودم.
سجاد بهم گفت...ببخشید قصد فضولی کردن نداشتم.
_ ممنون استاد...چه میشه کرد.
او رفت ولی تموم حال و هوای خوب من هم با خودش برد، من بعد از رضا مثل مرده ای هستم که فقط روی دو تا پاهام راه می رم.
مسلماً قبول اون شرایط براتون خیلی سخت بوده، کم کسی رو از دست ندادید، اما سکون مطلق در آن زمان فقط کم لطفی به خودتون و زندگیتون هست و قبول کنید دیگران هم به وجود شما نیاز دارند، باید کمی به ذهن و قلبتون اجازه رسیدن به آرامش رو بدید.
گاهی دلم حرف زدن با دیگران را می خواست اما نمی دانم چرا نهایت آن همیشه به سکوت می رسید و بس.
حرف زدن در مورد آن روزها فقط حلقه ی فکرهایم را به رضا و خاطراتش بیشتر وصل می کرد و جدا شدن از آن را برایم سخت تر می کرد.
ببخشید انگار با حرفهام بیشتر ناراحتتون کردم!!
_ نه استاد، من عادت دارم روزی هزار بار به اون لحظات برگردم و خاطراتم رو تداعی کنم.
شاید فقط گذشت زمان طولانی باعث بشه کمی...
شما از بهترین دانشجوهای من هستید، دوست دارم مراحل عالی رو طی کنید و موفقیتتون هر روز بیشتر و بیشتر باشه...
_ ممنون استاد، من درس خوندن رو همیشه دوست داشتم، ذهنم رو آرومتر می کنه.
سخته، اما قول بده خودت رو دوباره پیدا کنی، نذار زیر بار این غم بزرگ لِه و نابود بشی، اگر جایی تو زندگیت کمک خواستی، روی کمک من حساب کن، باشه؟
_ ممنون استاد، حرفاتون رو فراموش نمی کنم.
در حالیکه لبخند همیشگیش روی لبش بود از من فاصله گرفت...
ناهارشان جوجه کبابی بود که همه در تهیه ی آن شریک بودند، بر خلاف روزهای گذشته اشتهایم باز شده بود و چند تکه ی بزرگ آن را خوردم و این وسط سجاد بود که مرتب این جمله را بیان می کرد...
« امروز شما مهمان افتخاری ما هستید»
خیلی با برو بچه ها همصحبت نبودم، اما اکثراً بچه های خوب و سر به راهی بودند، و سعی می کردند کم کم خودشان را به من نزدیک کنند، اما من فقط در بینشان گوشی برای شنیدن بودم، همین و بس...
البته سجاد می گفت، کسایی که خیلی هم روحیه امان نبودند با ما نیامدند، با توجه به حضور استاد زند...
مطمئنم در آن جمع صمیمی به همه بچه ها حسابی خوش گذشته بود، با اینکه خیلی در جمعشان نبودم و اکثراً تنها نشسته بودم ولی در کل کمی حالم بهتر بود و احساس سبکی می کردم.
استاد زند گاه و بی گاه با اشاره ی سر حرف بچه ها را تأیید می کرد و بیشتر به حرفهایشان گوش می داد، کمتر صدایش را در جمع می شنیدی...
درسته با اصرار بچه ها به آنجا آمده بود ولی گاهی از این همه نزدیکیش به بچه ها تعجب می کردم. البته بچه های سالهای بالاتر هم با او راحت بودند، در کل خصلتش اینگونه بود، خاکی و صمیمی...
موقع رفتن که شد، از بچه ها خداحافظی کرد و دستی برای همه بلند کردو سوار پژوی سفید رنگش شد و رفت...
ما هم همراه بقیه بچه ها سوار مینی بوسی کهاز طرف دانشگاه کرایه کرده بودیم شدیم و به طرف شیراز حرکت کردیم...بچه ها همچنان کنار هم مشغول بگو و بخند بودند و زهرا هم سرش را روی شانه ی سجاد گذاشته بود و چُرت می زد...
به اصرار زهرا و سجاد قرار شد تا خانه همراهیم کنند...
_ یه چیزی می خواستم بگم زهرا!!
استاد زند در مورد رضا می دونست...
هر دویشان نگاهی به هم انداختند و سجاد از آیینه جلو نگاهی به من انداخت...
من بهشون گفتم...
به پُشتی صندلی تکیه دادم و نگاهم را به بیرون انداختم...
وِدا خانم...ناراحت شدید؟
_ ناراحت؟! نه...چرا باید ناراحت بشم، اگر به بقیه ی بچه های کلاس هم نگفتم چون فرصت صحبت برام پیش نیامده بود...صحبت در مورد رضا...
من همیشه و همه جا تو ذهن و دلم، مشغول صحبت کردن با او هستم، ناخودآگاه...عادت قدیمی که داشتم، دست خودم نیست...
ببخشید...موضوعی پیش آمد که ناچار شدم جریان شما رو براش تعریف کنم...
_ خوب کردید، موردی نداره، بالاخره...دیر یا زود همه می فهمیدند، چه فرقی می کنه دیر یا زود گفتنش...
من هنوز رو قولم هستم، اگر می خواهید می برمتون دالرحمه...
_ نه ممنونم، فردا صبح با مادرم میرم، می خوام حلوا هم براش درست کنم ببرم، رضا حلوای خرمایی خیلی زیاد دوست داشت.
خدا رحمتشون کنه، روحشون شاد...
_ ممنونم...
از کنار میزش که گذشتم، آهسته از پشت میزش برخاست و مرا مخاطب خودش قرار داد...
خانم رستا...امکانش هست چند دقیقه تو کلاس بمونید؟
لبخند همیشگیش روی لبش بود.
با تعجب به صورتش نگاه می کردم...
اگر فرصتتون کم هست و عجله دارید فردا با هم صحبت می کنیم.
_ نه اُستاد کار خاصی ندارم، چَشم می مونم.
برگشتم و روی یکی از صندلیهای جلوی کلاس نشستم، چند تا از بچه ها هنوز سر کلاس بودند و قصد خارج شدن از کلاس را نداشتند، زنگ آخر بود و قاعدتاً تا چند دقیقه ی دیگر کسی آنجا باقی نمی ماند، برگه ای را جلویم گذاشتم و در حالیکه دستم را زیر چانه ام گذاشته بودم شروع به کشیدن خطهای بی سر و تهی کردم که شاید از هجوم فکرهای مزاحم داخل سرم آزاد شوم....
ببخشید مزاحم وقتتون شدم...
با عجله از روی صندلیم بلند شدم و به صندلی های خالی از حضور بچه ها نگاه می کردم...
_ انگار همه رفتن؟!
بله...اونقدر تو فکر بودید که متوجه ی رفتنشون نشدید...
_ بله...درست می گید شما...
گفتید کارم دارید؟ خوب در خدمتم...
راستش کار که نه، اما خواهشی ازتون داشتم...
کیفم را روی صندلی گذاشتم و کمی صافتر ایستادم.
_ این چه حرفیه، هر کاری باشه، بتونم انجام می دم...بفرمایید.
دستی به گوشه ی لبهای خشکش کشید، معلوم بود از صبح یک نفس صحبت کرده و درس داده است.
اگر امروز کار و برنامه ی خاصی ندارید، میشه همدیگرو یه جایی بیرون ملاقات کنیم؟!
انتظار هر صحبتی جز این را از اُستاد داشتم...
حالا غرق در