دستانم را به دورش حلقه کردم و خودم را بیشتر به او چسباندم، او تمام آرامش محضی بود که همیشه دنبالش بودم، پدرم...برادرم...خواهرم همه کسم، همه چیزم بود.
لحظه ای بلند شد و بوسه ای عمیق بر پیشانیم نشاند...
من با تو چه کار کنم که این قدر دوست داشتنی هستی، شکر خانم...
_ کی پولت جور میشه؟ اون وامی که قرار بود بگیری تا عروسیمون رو راه بندازی چی شد؟ انگاری اصلا عجله ای نداری که من رو ببری سر خونه و زندگیم، نه؟!
نفسش را عمیق بیرون داد و دوباره بوسه ای روی صورتم کاشت...
نگران وام نباش، دور یا زود جورش می کنم، دلم نمی خواد دست خالی تو رو وارد زندگیم بکنم...
_ ولی من اصلاً منتظر گرفتن جشن آنچنانی نیستم، یک مراسم ساده هم که برام بگیری، با یک لباس سفید ساده هم که باشه برام کافیه...من فقط و فقط دوست دارم کنار تو و با تو باشم، کاش همون موقع که عقد کردیم رفته بودیم سر خونه و زندگیمون، اینطوری راضی تر بودم.
دیگه نشدخانم...عجله نکن. از همه ی این حرفها که بگذریم، باید جواب کنکورت بیاد، این همه درس خوندی و زحمت کشیدی، بذار ببینم کجا قبول میشی، دعا می کنم همین جا شیراز قبول بشی، وَر دل خودم... ولی اگر جای دیگه هم قبول شدی مهم نیست می فرسمت بری...خودم هم آخر هفته ها میام پیشت و بهت سر می زنم.
با عصبانیت بلند شدم و سر جایم نشستم...
_ هی پسر...به من خوب نگاه کن...
آخ چی شد؟! چرا این قدر عصبانی دختر جون...
_ برای من برنامه ریزی نکن آقا رضا... من اگر جای دیگه قبول شدم نمی رم. من میگم می خوام کنار تو باشم، زیر یک سقف...فقط با تو.
درس و مشق و این حرفها رو ولش کن، وقتی شوهر کردم و زندگیم رو با تو شروع کردم در مورد درس و دانشگاه هم یک فکری می کنم، فهمیدی یا دوباره برات توضیح بدم؟!
اوه اوه خانم عصبانی ما رو ببین، دارم کم کم ازت می ترسم...
دستم را کشید و سرم را روی سینه اش گذاشت.
این رو بدون...من از همه بیشتر برای رسیدن و کنار تو بودن عجله دارم خوشگلم، دوست دارم هر روز که میام خونه تو رو جلوم ببینم، تو خانم خونه ام باشی، همه کَسم باشی، من فقط کنار تو آرومم...
اما نمی خوام یکی مثل من بشی که ده کلاسم بزور درس خوندم و حتی دیپلمم هم نگرفتم...
دوست دارم تو درس بخونی و برای خودت کسی بشی...تو بری دانشگاه باعث افتخار برای من هم هست...گوش کن به حرفم، باشه؟
دو ماه دیگه نتیجه دانشگاه میاد...
_ اگر امسال قبول نشدم چی؟
خوب میشینی مثل بچه ی آدم یکسال دیگه هم درس می خونی تا قبول بشی...
_ رضا...من نمی تونم، من دوست ندارم درس بخونم، مدام اسم درس رو تو گوش من زمزمه نکن.
تو هم اگر درس نخوندی فرصتش رو نداشتی گیر کار کردن و نون درآوردن بودی، اصلاً هم درس خوندن یا نخوندن تو برام ذره ای اهمیت نداره.
دستم را دور گردنش انداختم و سخت بغلش کردم...
_ دوست دارم رضا جونم...
گونه هایم خیس شد....کمی از او فاصله گرفتم.
_ وای رضا دماغت دوباره داره خون میاد...
بلند شدم دستمالی را روی بینی اش گذاشتم...
ولش کن، الان خونش بند میاد...
_ با حرفام ناراحتت کردم، نه؟! ببخشید، تو وقتی از چیزی ناراحت میشی اینطوری میشی.
غلط کردم به خدا.
صورتم از اشک چشمانم خیس شد...
دیوونه نشو دختر، ربطی به تو نداره...
_ همش تقصیر منه، با حرفام اذیتت کردم.
دوباره دستم را دور گردنش انداختم و شروع به گریه کردم، واقعاً بچه بودم...
نگاه کن من رو...ببین من الان خوبم، مشکلی ندارم، خیالت راحت باشه...
به چشمان مهربانش نگاهی انداختم و لبخندی روی لبهایم نشست.
_ الان خوبی؟ سر درد نداری؟ مطمئن باشم؟ بهم دروغ نگی رضا...که به خدا...
وِدا...مادر جون یک لحظه میای؟
چند ضربه به در اتاق زده شد و بعد مادرم در چهارچوب در ظاهر شد...
میای یک لحظه کمکم کنی؟ سعید می خواد بره سرویس، از صبح تا الان چند بار رفته...فکر کنم مشکلی پیدا کرده خودش رو کثیف کرده، کارش عجله ای شده...
درست نمی تونه راه بره...
باشه زن عمو الان خودم میام...بشین وِدا تو نمی خواد بیای...
دستش را محکم گرفتم...
_ بذار مامان الان خودم میام، رضا دوباره خون دماغ شده...فردا باید ببرمت دکتر ببینم چرا تو این قدر خون دماغ میشی؟
من خوبم مشکلی ندارم...
بعد هم با عجله از اتاق خارج شد و به طرف سعید حرکت کرد...
_ چرا اینطوری شدی؟
ن..می دو...نم، توت خور...دم...
هوس توت کرده بود یکم دیروز بهش توت دادم خورد، شاید سردیش شده...حالا یه خورده چایی نبات بهش دادم بخوره.
_ اشکال نداره داداش جون...پیش میاد...
- وِدا...پشتش خیلی قرمز شده، اگر پماد داری بده براش بزنم...
- نه رضا جون...فقط بیارش بیرون، بذارش رو تختش خودم براش پماد می زنم.
اشاره ای به من کرد...
برو پمادش رو بیار تا براش بزنم، چقدر تعارف می کنید....
رنگش حسابی پریده بود، زرد زرد شده بود...
_ مامان بیا ببریمش دکتر، حالش بدتر نشه!!
زن عمو همینطور وضعیت مزاجیش خوب نیست، با وِدا می بریمش درمانگاه، ماشین بابام رو همراهم آوردم.
- نمی دونم مادر...چی بگم؟ کاش بهش توت نداده بودم بخوره...
- خ...وب می...شم ووو...دا، دک...تر نم...یرم.
_ نترس داداش جون، فقط یک معاینه ساده هست، نکنه از آمپول می ترسی؟
ت...رس؟! نه...با...با...ت...رس چی؟ آخرش یه...آم...پو...ل هست دی...گه...
روز تعطیل بود و درمانگاه خیلی شلوغ نبود...
رضا، سعید را روی دست بلند کرد و روی صندلی های درمانگاه نشاند...
دفترچه بیمه اش رو بده تا برم یک نوبت پزشک عمومی براش بزنم.
_ اوهوم...ممنون.
...خوبی سعید؟ دلت درد می کنه؟
بی حال تر شده بود...
فکر...ک...نم، شکمم دو...بار...ه دار...ه کار می...ک...
_ اشکال نداره داداش...ناراحت نباش الان رضا میاد بهش می گم ببرت سرویس بهداشتی.
نگاهش ناراحت و شرم زده بود...
سعید پانزده سال بیشتر نداشت ولی خیلی خیلی بیشتر از سنش متوجه ی دور و برش بود....خیلی باهوش تر و روشن تر از آن چیزی بود که همه ی اطرافیانش باورش داشتند.
دکتر تو اتاق سه منتظر هست...
_ باید اول ببریمش سرویس بهداشتی...چون...
تو بشین خودم می برمش.
_ براش شلوار آوردم...باید عوضش کنیم.
دکتر نگاهی به سعید و بعد به رضا انداخت...
_ از صبح شکمش روون شده، از صبح تا الان چند بار...
اشاره ای به وضعیت دست و پاهایش کرد...
_ مشکلات موقع تولد هست، خیلی زود دنیا اومده.
سرش را به علامت تأیید تکان داد...
دارو می نویسم و یک سرم که همین جا براشون تزریق کنند. خیلی مایع از دست داده برای شرایط بدنیش خطرناکه...
_ چشم دکتر ممنونم...
سعید بغل رضا بود و داشت از در اتاق خارج می شد...
_ دکتر یک سوال می تونم بپرسم؟
بپرس دختر جون...
_ شوهرم...گاهی خون دماغ میشه، مخصوصاً وقتی عصبی میشه، می تونه به خاطر چی باشه؟ تو این ماه دو بار هست این شکلی شده.
علتها که زیاد هست...برو این بچه را بذار تو اتاق تزریقات برگرد که وضعیتت رو بررسی کنم...
رضا نگاه عصبی به صورتم انداخت...
من مشکلی ندارم وِدا...بیا بریم.
_ بر می گردی دکتر معاینت کنه، همینی که گفتم.
و با شتاب از اتاق بیرون زدم...
- فشارتون بالاست...همیشه فشار خونت حدود چند بوده؟
- هیچ وقت چک نکردم، نمی دونم.
یه سری آزمایش براتون می نویسم و قرص فشار، آزمایشات که آماده شد بیار ببینمشون، من هر روز صبح درمانگاه هستم.
_ دکتر...سردرد و سرگیجه هم داره. گاهی سر دردهاش جوری هست که باید چند تا داروی مُسکن بخوره تا خوب بشه...
دوباره نگاه عصبانی و پر حرف رضا...
باید حتما یک سی تی اسکن هم از سرش انجام بشه، باید علت این سردرهاش مشخص بشه، سینوزیت و یا هر علت دیگه ای ممکن هست باعث سردردهاش باشه.
برات تو دفترچه می نویسم انجامش بده پسر جون پشت گوش ننداز...
با شتاب از روی صندلی بلند شد...
انشاالله دکتر.
وِدا پاشو بریم پیش سعید، تنهاست...گناه داره.
_ تو برو من الان میام.
نگاهی پرسشگرانه به من انداخت...
سریع بیا...
از در که خارج شد، مظلومانه روبه روی میز دکتر ایستادم...
_ دکتر...یعنی مشکلی داره؟ چرا عکس از سرش بگیریم؟!
نگران نباش، من که تشخیصی رو بیمارتون نگذاشتم، یکسری آزمایش و چکاپ معمولی هست ولی ازش بخواه که حتماً انجام بده...
_ چشم دکتر، حتماً پیگیر انجامش هستم.
مگه چی شده که این قدر ناراحتی، ها؟!
من هیچ مشکلی ندارم، فشارم بالاست خوب قرص می خورم، مامانم هم فشارش بالاست، ارثی هست.
_ دیوونه مامانت شصت سالش هست نه بیست و شش سالش...به من میگی لجباز...تو خودت از همه کله خرابتر هستی و خرتر.
فردا باید بریم آزمایشگاه و سی تی اسکن از سرت.
ودا خانم...من نمی تونم الان مرخصی بگیرم، دارن یکی یکی کارگرها رو از کارخونه بیرون می کنند، فقط منتظر هستند کسی کم کاری کنه و مرخصی بگیره تا از کارخونه اخراجش کنند و عذرشو بخوان...
_ اگر خدایی نکرده مشکلی داشته باشی...وای رضا...کار چه اهمیتی داره، خواهش می کنم.
باشه خانمم...تو اولین فرصت می رم و انجامش می دم، تو فقط نگران نباش و اینجوری اخم نکن، خوشگل من، دختر که قیافش چموش باشه شوهر گیرش نمیاد.
_ پسر عمو من دیگه وبال گردنتم چه بخوای چه نخوای...دوستت دارم رضا جونم، خیلی زیاد...
من بیشتر جوجوی خودم.
- زن عمو این کارت رو برای شما گرفتم، به نام وداست، گفت بدمش به شما، پیشت بمونه هر ماه خرجی رو می ریزم براتون داخلش.
- ممنون پسرم که این قدر به فکرمون هستی، اگر تو نبودی نمی دونستیم با این خرج و مخارج زیاد باید چه کار کنیم، حقوق اون خدا بیامرز که کفاف زندگیمون رو نمی ده.
دستم را دور گردنش انداختم، و صورتش را بوسیدم...از اینکه حتی جلوی مامان احساساتم را به رضا نشان دهم اِبایی نداشتم....
_ ممنون رضا جونم، آخه تو چقدر مهربونی؟!!
کنار گوشم آهسته گفت:
زشته وِدا...زن عمو داره نگاهمون می کنه.
_ بکنه...مال خودمی، دوستت دارم، مامانم هم خودش می دونه...در ضمن اسمت تو شناسنامم هست، بذار هر کی، هر چی می خواد بگه...
تو فقط زودتری من رو ببر سر خونه و زندگیم.
من جشن عروسی نمی خوام، فقط می خوام کنار شوهرم باشم، همین و بس.
آماده باش دارم با رؤیا میام دنبالت...ده دقیقه دیگه اونجا هستم.
_ کجا می خوایم بریم؟
هر جا تو بگی و بخوای.
صدای بلند رؤیا بود که پشت موبایل شنیده می شد.
نه خیر هم خان داداش، هر جا من گفتم می ریم، چرا هر چی زنت گفت... اصلاً گوشی رو بده به من ببینم...
_ سلام حسود خانم، می بینم دوباره قاطی کردی؟!
سلام بر دختر آویزون...خوب داداشم رو دور زدیا، اصلاً دیگه خواهر جونش رو نمی بینه. چه کارش کردی که این قدر مطیعت شده؟
_ نگاه دیگه نشد، آدم که مسائل خصوصیش رو به خواهر شوهرش نمی گه، وقتی خودت هم شوهر کردی از همین کارایی که من می کنم انجام می دی اونوقت شوهر جونت پابندت میشه، شک نکن...
اَه اَه این حرفارو نزن داره حالم بهم می خوره، از این جنگولک بازیا...
_ حالا دو روز دیگه می بینیمت، رؤیا خانم.
گوشی رو بده به من ببینم، چقدر شما دو تا حرفهای چرت و پرت می زنید.
وِدا...سعید هم آماده کن تا اونم با خودمون ببریم، یه خورده دلش باز بشه، همش نشسته تو خونه و سرش تو این کتاب و اون کتاب هست.
بهش بگو این قدر مطالعه نکن پروفسور میشیا...
_ باشه بهش می گم، اگر خواست باهامون بیاد.
گاهی دلم به درد می آمد از حال و روز سعید، برعکس بچه هایی که با این مشکل پا به دنیا می گذارند، سعید بچه ی باهوشی بود، این قدر ذهن باز و خوبی داشت که بر خلاف مشکلات حرکتی که داشت، آموزش و پرورش قبول کرد که در مدرسه ی عادی ثبت نامش کنیم.
به تاریخ و کتابهای تاریخی علاقه ی زیادی داشت و تاریخ اکثر کشورها را کامل بلد بود و تفسیر می کرد.
_ داداش نمیای با ما بیای بریم بیرون یه دوری بزنیم؟ حالا که مدرسه ها تعطیله یکمی این درس و مشق رو ول کن و برای خودت خوش باش...
نه خواهر جو...ون، شما را...حت باشی...د، من می مونم پیش ما...مان. راحت ترم.
_ خوب ما ناراحتیم، بدون تو بهمون خوش نمی گذره.
حالا ی...ه بار دیگه، دارم یه چی...زی می نویسم قاطی می...شه.
_ قربون داداش با استعدادم