روزهای سفید

عیارسنج

عیارسنج (نمونه رایگان)

روزهای سفید

اثر نسترن آبخو

بسم الله الرّحمن الرّحیم

به نام خداوند بخشنده و مهربان

رمان

روزهای سفید

نویسنده:

نسترن آبخو

دستانم را به دورش حلقه کردم و خودم را بیشتر به او

چسباندم، او تمام آرامش محضی بود که همیشه دنبالش

بودم، پدرم...برادرم...خواهرم همه کسم، همه چیزم بود.

لحظه ای بلند شد و بوسه ای عمیق بر پیشانیم نشاند...

- من با تو چه کار کنم که این قدر دوست داشتنی

هستی، شکر خانم...

_

عروسیمون رو راه بندازی چی شد؟ انگاری اصلا عجله

ای نداری که من رو ببری سر خونه و زندگیم، نه؟!

نفسش را عمیق بیرون داد و دوباره بوسه ای روی

صورتم کاشت...

- نگران وام نباش، دور یا زود جورش می کنم، دلم

نمی خواد دست خالی تو رو وارد زندگیم بکنم...

_ی نیستم، یک

مراسم ساده هم که برام بگیری، با یک لباس سفید ساده

هم که باشه برام کافیه...من فقط و فقط دوست دارم کنار

تو و با تو باشم، کاش همون موقع که عقد کردیم رفته

بودیم سر خونه و زندگیمون، اینطوری راضی تر بودم.

- دیگه نشدخانم...عجله نکن. از همه ی این حرفها که

بگذریم، باید جواب کنکورت بیاد، این همه درس

خوندی و زحمت کشیدی، بذار ببینم کجا قبول میشی،

دعا می کنم همین جا شیراز قبول بشی، وَر دل

خودم... ولی اگر جای دیگه هم قبول شدی مهم نیست

می فرسمت بری...خودم هم آخر هفته ها میام پیشت

و بهت سر می زنم.

با عصبانیت بلند شدم و سر جایم نشستم...

_

- آخ چی شد؟! چرا این قدر عصبانی دختر جون

_

دیگه قبول شدم نمی رم. من میگم می خوام کنار تو باشم،

زیر یک سقف...فقط با تو.

درس و مشق و این حرفها رو ولش کن، وقتی شوهر

کردم و زندگیم رو با تو شروع کردم در مورد درس و

دانشگاه هم یک فکری می کنم، فهمیدی یا دوباره برات

توضیح بدم؟!

- اوه اوه خانم عصبانی ما رو ببین، دارم کم کم ازت

می ترسم...

دستم را کشید و سرم را روی سینه اش گذاشت.

- این رو بدون...من از همه بیشتر برای رسیدن و کنار

تو بودن عجله دارم خوشگلم، دوست دارم هر روز

که میام خونه تو رو جلوم ببینم، تو خانم خونه ام

باشی، همه کَسم باشی، من فقط کنار تو آرومم...

اما نمی خوام یکی مثل من بشی که ده کلاسم بزور درس

خوندم و حتی دیپلمم هم نگرفتم...

دوست دارم تو درس بخونی و برای خودت کسی

بشی...تو بری دانشگاه باعث افتخار برای من هم

هست...گوش کن به حرفم، باشه؟

دو ماه دیگه نتیجه دانشگاه میاد...

_

- خوب میشینی مثل بچه ی آدم یکسال دیگه هم درس

می خونی تا قبول بشی...

_

مدام اسم درس رو تو گوش من زمزمه نکن

تو هم اگر درس نخوندی فرصتش رو نداشتی گیر کار

کردن و نون درآوردن بودی، اصلاً هم درس خوندن یا

نخوندن تو برام ذره ای اهمیت نداره.

دستم را دور گردنش انداختم و سخت بغلش کردم...

_

گونه هایم خیس شد....کمی از او فاصله گرفتم

_

بلند شدم دستمالی را روی بینی اش گذاشتم

- ولش کن، الان خونش بند میاد...

_

چیزی ناراحت میشی اینطوری میشی.

غلط کردم به خدا.

صورتم از اشک چشمانم خیس شد...

- دیوونه نشو دختر، ربطی به تو نداره...

_

دوباره دستم را دور گردنش انداختم و شروع به گریه

کردم، واقعاً بچه بودم...

- نگاه کن من رو...ببین من الان خوبم، مشکلی ندارم،

خیالت راحت باشه...

به چشمان مهربانش نگاهی انداختم و لبخندی روی لبهایم

نشست.

_

نگی رضا...که به خدا

- وِدا...مادر جون یک لحظه میای؟

چند ضربه به در اتاق زده شد و بعد مادرم در چهارچوب

در ظاهر شد...

- میای یک لحظه کمکم کنی؟ سعید می خواد بره

سرویس، از صبح تا الان چند بار رفته...فکر کنم

مشکلی پیدا کرده خودش رو کثیف کرده، کارش

عجله ای شده...

درست نمی تونه راه بره...

- باشه زن عمو الان خودم میام...بشین وِدا تو نمی

خواد بیای...

دستش را محکم گرفتم...

_ الان خودم میام، رضا دوباره خون دماغ

شده...فردا باید ببرمت دکتر ببینم چرا تو این قدر خون

دماغ میشی؟

- من خوبم مشکلی ندارم...

بعد هم با عجله از اتاق خارج شد و به طرف سعید حرکت

کرد...

_

- ن..می دو...نم، توت خور...دم

- هوس توت کرده بود یکم دیروز بهش توت دادم

خورد، شاید سردیش شده...حالا یه خورده چایی نبات

بهش دادم بخوره.

_

- وِدا...پشتش خیلی قرمز شده، اگر پماد داری بده براش

بزنم...

- نه رضا جون...فقط بیارش بیرون، بذارش رو تختش

خودم براش پماد می زنم.

اشاره ای به من کرد...

- برو پمادش رو بیار تا براش بزنم، چقدر تعارف می

کنید....

رنگش حسابی پریده بود، زرد زرد شده بود

_

- زن عمو همینطور وضعیت مزاجیش خوب نیست، با

وِدا می بریمش درمانگاه، ماشین بابام رو همراهم

آوردم.

- نمی دونم مادر...چی بگم؟ کاش بهش توت نداده بودم

بخوره...

- خ...وب می...شم ووو...دا، دک...تر نم...یرم.

_

از آمپول می ترسی؟

- ت...رس؟! نه...با...با...ت...رس چی؟ آخرش

یه...آم...پو...ل هست دی...گه...

روز تعطیل بود و درمانگاه خیلی شلوغ نبود...

رضا، سعید را روی دست بلند کرد و روی صندلی های

درمانگاه نشاند...

- دفترچه بیمه اش رو بده تا برم یک نوبت پزشک

عمومی براش بزنم.

_

...خوبی سعید؟ دلت درد می کنه؟

بی حال تر شده بود...

- فکر...ک...نم، شکمم دو...بار...ه دار...ه کار

می...ک...

_

بهش می گم ببرت سرویس بهداشتی

نگاهش ناراحت و شرم زده بود...

سعید پانزده سال بیشتر نداشت ولی خیلی خیلی بیشتر از

سنش متوجه ی دور و برش بود....خیلی باهوش تر و

روشن تر از آن چیزی بود که همه ی اطرافیانش باورش

داشتند.

- دکتر تو اتاق سه منتظر هست...

_

- تو بشین خودم می برمش

_

دکتر نگاهی به سعید و بعد به رضا انداخت

_

اشاره ای به وضعیت دست و پاهایش کرد...

_

سرش را به علامت تأیید تکان داد

- دارو می نویسم و یک سرم که همین جا براشون

تزریق کنند. خیلی مایع از دست داده برای شرایط

بدنیش خطرناکه...

_

سعید بغل رضا بود و داشت از در اتاق خارج می شد...

_

- بپرس دختر جون

_

عصبی میشه، می تونه به خاطر چی باشه؟ تو این ماه دو

بار هست این شکلی شده.

- علتها که زیاد هست...برو این بچه را بذار تو اتاق

تزریقات برگرد که وضعیتت رو بررسی کنم...

رضا نگاه عصبی به صورتم انداخت...

- من مشکلی ندارم وِدا...بیا بریم.

_

و با شتاب از اتاق بیرون زدم

- فشارتون بالاست...همیشه فشار خونت حدود چند بوده؟

- هیچ وقت چک نکردم، نمی دونم.

- یه سری آزمایش براتون می نویسم و قرص فشار،

آزمایشات که آماده شد بیار ببینمشون، من هر روز

صبح درمانگاه هستم.

_

جوری هست که باید چند تا داروی مُسکن بخوره تا خوب

بشه...

دوباره نگاه عصبانی و پر حرف رضا...

- باید حتما یک سی تی اسکن هم از سرش انجام بشه،

باید علت این سردرهاش مشخص بشه، سینوزیت و

یا هر علت دیگه ای ممکن هست باعث سردردهاش

باشه.

برات تو دفترچه می نویسم انجامش بده پسر جون پشت

گوش ننداز...

با شتاب از روی صندلی بلند شد...

- انشاالله دکتر.

وِدا پاشو بریم پیش سعید، تنهاست...گناه داره.

_

نگاهی پرسشگرانه به من انداخت

- سریع بیا...

از در که خارج شد، مظلومانه روبه روی میز دکتر

ایستادم...

_

بگیریم؟

- نگران نباش، من که تشخیصی رو بیمارتون

نگذاشتم، یکسری آزمایش و چکاپ معمولی هست

ولی ازش بخواه که حتماً انجام بده...

_

- مگه چی شده که این قدر ناراحتی، ها؟

من هیچ مشکلی ندارم، فشارم بالاست خوب قرص می

خورم، مامانم هم فشارش بالاست، ارثی هست.

_ش هست نه بیست و شش

سالش...به من میگی لجباز...تو خودت از همه کله خرابتر

هستی و خرتر.

فردا باید بریم آزمایشگاه و سی تی اسکن از سرت.

- ودا خانم...من نمی تونم الان مرخصی بگیرم، دارن

یکی یکی کارگرها رو از کارخونه بیرون می کنند،

فقط منتظر هستند کسی کم کاری کنه و مرخصی

بگیره تا از کارخونه اخراجش کنند و عذرشو

بخوان...

_

چه اهمیتی داره، خواهش می کنم

- باشه خانمم...تو اولین فرصت می رم و انجامش می

دم، تو فقط نگران نباش و اینجوری اخم نکن،

خوشگل من، دختر که قیافش چموش باشه شوهر

گیرش نمیاد.

_

نخوای...دوستت دارم رضا جونم، خیلی زیاد

- من بیشتر جوجوی خودم.

- زن عمو این کارت رو برای شما گرفتم، به نام وداست،

گفت بدمش به شما، پیشت بمونه هر ماه خرجی رو می

ریزم براتون داخلش.

- ممنون پسرم که این قدر به فکرمون هستی، اگر تو

نبودی نمی دونستیم با این خرج و مخارج زیاد باید چه

کار کنیم، حقوق اون خدا بیامرز که کفاف زندگیمون رو

نمی ده.

دستم را دور گردنش انداختم، و صورتش را بوسیدم...از

اینکه حتی جلوی مامان احساساتم را به رضا نشان دهم

اِبایی نداشتم....

_

کنار گوشم آهسته گفت

- زشته وِدا...زن عمو داره نگاهمون می کنه

_

دونه...در ضمن اسمت تو شناسنامم هست، بذار هر کی،

هر چی می خواد بگه...

تو فقط زودتری من رو ببر سر خونه و زندگیم.

من جشن عروسی نمی خوام، فقط می خوام کنار شوهرم

باشم، همین و بس.

- آماده باش دارم با رؤیا میام دنبالت...ده دقیقه دیگه

اونجا هستم.

_

- هر جا تو بگی و بخوای

صدای بلند رؤیا بود که پشت موبایل شنیده می شد.

- نه خیر هم خان داداش، هر جا من گفتم می ریم، چرا

هر چی زنت گفت... اصلاً گوشی رو بده به من

ببینم...

_

- سلام بر دختر آویزون...خوب داداشم رو دور زدیا،

اصلاً دیگه خواهر جونش رو نمی بینه. چه کارش

کردی که این قدر مطیعت شده؟

_

خواهر شوهرش نمی گه، وقتی خودت هم شوهر کردی از

همین کارایی که من می کنم انجام می دی اونوقت شوهر

جونت پابندت میشه، شک نکن...

- اَه اَه این حرفارو نزن داره حالم بهم می خوره، از

این جنگولک بازیا...

_

- گوشی رو بده به من ببینم، چقدر شما دو تا حرفهای

چرت و پرت می زنید.

وِدا...سعید هم آماده کن تا اونم با خودمون ببریم، یه

خورده دلش باز بشه، همش نشسته تو خونه و سرش تو

این کتاب و اون کتاب هست.

بهش بگو این قدر مطالعه نکن پروفسور میشیا...

_

گاهی دلم به درد می آمد از حال و روز سعید، برعکس

بچه هایی که با این مشکل پا به دنیا می گذارند، سعید بچه

ی باهوشی بود، این قدر ذهن باز و خوبی داشت که بر

خلاف مشکلات حرکتی که داشت، آموزش و پرورش قبول

کرد که در مدرسه ی عادی ثبت نامش کنیم.

به تاریخ و کتابهای تاریخی علاقه ی زیادی داشت و

تاریخ اکثر کشورها را کامل بلد بود و تفسیر می کرد.

_

حالا که مدرسه ها تعطیله یکمی این درس و مشق رو ول

کن و برای خودت خوش باش...

- نه خواهر جو...ون، شما را...حت باشی...د، من می

مونم پیش ما...مان. راحت ترم.

_

- حالا ی...ه بار دیگه، دارم یه چی...زی می نویسم

قاطی می...شه.

_

جونم هر طور راحتی، چیزی نمی خوای برات از بیرون

بخرم بیارم؟

- نه...خو...ش بگذره.

بوسه ای روی صورتش نشاندم و سریع از خانه بیرون

زدم...

_

- بیا وِدا جون...بیا تو جلو پیش شوهر جونت بشین

_

صندلی خودم رو رد می کنم میام جلو که پیش دوتاتون

باشم.

روی صندلی پشت که جا گرفتم، دستم را دور گردن رضا

انداختم و بوسه ای عمیق روی صورت و گردنش

نشاندم...

- خوبی قربونت برم؟

_

رفتی آزمایش دادی؟ عکس از سرت گرفتی؟

- میرم وِدا خانم، چند روز دیگه چند ساعت از محل

کارم مرخصی می گیرم میرم انجام می دم.

_

هر کس می بینت میگه خیلی لاغر شدی، اصلاً حواست به

خودت نیست.

- کجا لاغر شدم،من خوبه خوبم، به خاطر کار زیاد

هست، هر روز از صبح تا عصر سر کار هستم،

اونجا هم غذا میلم نمی کشه بخورم، لاغر شدنم به

خاطر اینه، نگران نباش جوجوی خودم.

حالا اخمات رو باز کن، تا یه جای خوبی ببرمتون.

- آره بابا نگران این هرکول نباش، خوابش کم شده

برای همین لاغر شده، هیچ کوفتیش نیست...

_ضا می خوای ببریمون پارک؟ آخ جونم

خیلی وقت می شه پارک نرفتم، مرسی رضا جونم.

دستم را دور بازویش حلقه کرده بودم و از یک سمت

پارک به طرف دیگر حرکت می کردم.

سرخوش بودم از بودن کنارش و داشتنش...

_

می ده

- می ترسیبچه جون، بیا بریم سوار

شروع مطالعه رمان