بنام خدا
مرهون یعنی گرو گذاشته شده...
برای زنانی سرزمینم، باشد که ریشه ظلم را خودمان بَر کنیم.
فصل اول
انقدر در خانه قدم زده بود که متراژش، دستش آمده بود. برای هزارمین بار ساعت را نگاه کرد. نفسش را با حرص بیرون فوت کرد. موبایلش را برداشت و دوباره شمارهی حمید را گرفت، باز هم برنداشت. میدانست قصد و قرضش چیست. در این سه سال هیچ جا نمیرفتند، هیچ کس هم نمیآمد. همیشه آش و کاسه همین بود!
با مهتاب حرف زده بود سرش فریاد زده بود که انقدر تو سری خور نباشد و نگذارد حمید هر بلایی خواست سرش دربیاورد و هر طور خواست رامش کند.
گفته بود به حمید بگو: «من میخوام عروسی پسر عموم برم، بایدم بریم.»
این را که گفته بود لیوانی به سمتش پرت شده بود. چند مشت هم به سر و گردنش خورده بود، دستش را پیچانده شده بود. در آخر هم حمید الفاظ رکیک به او نسبت داده بود و گفته بود «زبان در آوردی، بیشتر از کوپنت داری حرف میزنی.»
مهتاب هم گفته اگر نیامد به خودش برسد. لباس بخرد و آرایشگاه برود، در نهایت اگر حمید نیامد یک تاکسی اینترنتی خبر کند و تنها به مراسم برود.
این کار ها را کرده بود. پیراهن شب بلندی به رنگ سبز پسته برای خودش خرید بود. فروشنده چقدر از رنگ تک و سلیقهی بی همتای او تعریف کرده بود. لباس پوشیده بود تا مبادا کبودیهای تنش معلوم شود. آرایشگاه رفته بود و به حرف مهتاب عمل کرده بود. فقط دوست داشت حمید بیاید و دو نفره به این مراسم عروسی بروند. اما خوش خیال بود. حمید او را به کدام از مهمانیها و مراسمات را که فکر میکرد، به این یکی خواهند رفت.
در این سه سالی که عروسی کرده بودند، به جز خانه پدری خودش و خالهاش که میشد مادر حمید هیچ کجا نمیرفتند. نه خانه دوست، نه فامیل..! نمیدانست خانهی جدید خواهرش مریم چه رنگی است، چون حتی آنجا هم نمیرفتند. آرزوی یک پاگشا شدن بر دلش مانده بود. هر کس که دعوت میکرد، حمید بهانهای میآورد و نمیرفتند. حالا آشنا و فامیل گاهی فقط سراغش از مادرش میگرفتند. مادرش هم با گفتم خوب است شوهر خوبی دارد، جواب همه را میداد. اما دیگر مهم نبود او به مراسم میرفت، نهایتش یک کتک مفصل از حمید میخورد. مثل همیشه! اما دوست داشت یک بار هم شده خلاف حرف حمید عمل کند.
دوباره به ساعت نگاه کرد. یک ربع به هفت بود! مراسم عقد و عروسی از ساعت شش تا دوازده شب بود. همین طوری دیر شده بود. دیگر تعلل نکرد و برنامهای مهتاب فرستاده بود را نصب کرد. هنوز به این موبایل عادت نکرده بود. هنوز یک هفته نبود که دستش گرفته بود، اصلا به موبایلهایش نمیتوانست عادت کند. این هشتمین موبایل در این سه سال بود که حمید بعد از شکستن قبلی میخورد. این آخری را چون در حمام بود و تماسش را بی پاسخ گذاشته بود، به سمت دیوار پرت کرد. صفحهاش خورد و خمیر شده بود. اولی را... حتی یادش نمیآمد چرا خورد و خمیرش کرده بود. فردای هر بار شکستن یکی دیگر برایش میخرید. عادت داشت اصلا..! کتکش هم میزد، نهایت دو روز بعد برایش یک تکه طلا میخرید که از دلش دربیاورد. از زنها فقط این را فهمید بود که اگر گوش و گردنشان پر از طلا و جواهر باشد، پس شوهرشان را دوست دارند. نهایت روانی بودن، همین حمید بود. حتی یکبار هم احساس نکرده بود که حمید از کاریهایش عذاب وجدان بگیرد یا پشیمان شود. تربیت خالهاش بود دیگر.
آدرسها را همانطور که مهتاب با ویس برایش توضیح داده بود، وارد کرد. با مشخص شدن راننده و ماشین و پلاک ماشین، یک نفس راحت کشید. فاصله راننده با او فقط چند معبر بود. وسایلش جمع کرد. یک دستبند زنجیری ساده، از همانهایی که جایزههای کتک خوردنش بود را برای کادو با خود میبرد. هیچ کدام را حتی یکبار هم استفاده نکرده بود. حمید حتی نمیدانست از طلا خوشش نمیآید فقط به خاطر مادر و خالهاش است که گاهی سرویس عروسیاش را استفاده میکند.
در باز کرد و بیرون رفت. برای آخرین بار یک نگاه اجمالی به خانه انداخت و با مکث کوتاهی در را بست.
****
راننده ماشین را جلوی تالار نگه داشت. برای پیاده شدن تعلل داشت. مثل اینکه نمیدانست برود یا نرود. بین دو راهی گیر کرده بود.
- خانوم پیاده نمیشی؟
با صدای مرد جوان راننده، تکانی خورد. اول کرایه را حساب کرد و با دلشوره و اضطراب پیاده شد. پاهایش یاری به رفتن نمیکردند. انگار فقط شیر بودنش مختص خانه بود، آن هم در نبود حمید. صفحه موبایلش را روشن کرد و با دیدن ساعت مطمئن بود که همین الانها است که به خانه برسد، ولی او را نبیند. از هیجان و ترس احساس میکرد قلبش چنان میکوبد که میخواهد، سینهاش را بشکافد و بیرون بزند.
- پگاه...
با شنیدن اسمش یک آن ترسید. برای لحظهای فکر کرد حمید صدایش زده ولی این صدای حمید نبود. دو سه سالی بود بیشتر اسمش را از دهان او میشنید. زیر لب زمزمه کرد:
- لعنت بهت حتی از اسم خودمم میترسم!
به مردی که به طرفش می آمد نگاه کرد. عمویش بود. پدر داماد! پیش دستی کرد و گفت:
- سلام عمو جان.
عمویش متعجب نگاهی به او کرد و جوابش را داد:
- سلام دخترم... فکر کردم دارم اشتباه میبینم!
لبخند شرمسار و سرش را پایین انداخت. که عمویش ادامه داد:
- فکر کردم مثل عروسی ماهان هم مثل عروسی مهرناز نمیای... پس شوهرت کو؟
باز هم از خجالت آب شد. باز هم به حمیدی که باعث و بانی همه اینها بود، لعنت فرستاد داد.
با لحنی آرام که در آن سر و صدا به زور شنیده میشد، گفت:
- آخر هفتهست... سرش شلوغ بود، گفت من بیام بعد خودش میاد.
از این که میآمد مطمئن بود. ولی اینکه چه رفتاری میکند را نه!
- خب جلوی در وایسادی بیا بریم تو. این ورودی رو به رو مردونهست. یکم تو محوطه بری جلو ورودی خانوما اونجاست.
سری تکان داد و داخل محوطه تالار شد. حیاط بسیار بزرگ و سر سبزی داشت. چراغهای رنگی دور تا دور دیوار روشن بود. انگار مراسم قرار بود در حیاط هم باشد، میزهای زیادی چیده شده بود. ورودی که عمویش گفته بود را پیدا کرد و از پلهها بالا رفتم. با دیدن تک و توک خانمهایی که وسط میرقصیدن، جلو تر رفت. وارد سالن شد و چشم چرخاند تا مادرش را پیدا کند. اول مریم خواهرش را دید. داشت به نازنین دخترش آب میداد. پا تند کرد و خودش را به او رساند. سلام داد. مریم و مادرش با تعجب نگاهش کردند. انگار باورشان نمیشد پگاه آنجا باشد.
مادرش با تعجب پرسید:
- تو اینجا چیکار میکنی پگاه؟ واقعا اومدی؟
- مگه خودتون کارت دعوت ندادید بهم؟
مادرش با ظن و تردید نگاه کرد و پرسید:
- چرا ولی فکر نمیکردم بیاید مثل همیشه!
دلش گرفت. مادرش هیچ وقت پشتش نبود. از مخالفان سرسخت طلاق و متارکه بود. دو سه باری که برای قهر رفته بود و خودش او را برگردانده بود. همیشه پشت حمید را میکرد و میگفت: "تو زبون سرخت، سرتو به باد میده. زبون به دهن بگیری چرا باید کتک بخوری؟ یا فکر میکنی من از بابات کتک نخوردم، من از سنگ بود ساختم؟ توام بساز. حرف طلاق نزن."
بحثش همان لباس سفید و کفن سفید بود. حتم داشت حتی کسی از قهرهای در نهایت یک ساعتهاش خبر دار نمیشد. حتی پدرش.
مریم نازنین را به مادرش سپرد و دست پگاه را گرفت، او را به سمت اتاق پرو برد. نزدیکش شد و آرام پرسید:
- حمید خان هم تشریف آورده؟
لحنش تمسخرآمیز بود. جوابی به خواهر بزرگترش نداد. از وقتی فهمید حمید اجازه رفتن به خانه او را نمیدهد. حتی دوست ندارد مریم و شوهر به خانهی آنها بیاد، خان ته اسمش اضافه میکرد. فقط یک هفته در میان خواهرش را در خانه پدری میدید. جمعه شبها یک هفته به خانه مادر پگاه میرفتند، هفته بعد خانه مادر حمید بودند. تعطیلات عیدش هم دیگر بدتر. نیمه اولش را فقط در خانه بودند. در نیمه دوم فقط یک بار عید دیدنی خانه خانوادهها بود. سیزده بدر هم با فقط خانواده حمید به آن هم در حیاط خانهشان بدر میشد، عید پگاه خانوم مبارک میشد.
مریم سکوت او را دید، زیر لب نچی کرد و دست برد تا مانتو را در بیاورد.
- بزار کمکت کنم.
دکمه های مانتویش را باز کرد. کمک کرد تا مانتو را از تنش خارج کند. یکی از آستین پیراهن به خاطر مدل گشادی که داشت کمی کشیده شد و تا روی آرنج پگاه سر خورد. نگاه مریم کبودیهایی روی شانهاش و بازویش افتاد. سریع آستین لباس پگاه را درست کرد، تا خانومهایی که داخل اتاق پرو هستند چیزی نبینند.
زمزمه وار گفت:
- الهی دستش قلم شه. هر بار میبینمت یه طرفت سیاه کبود شده! این بار چیشده بود؟ چاییش سرد بود یا غذاش شور؟
لب هایش را کش داد که لبخندی بزند، ولی مسخره ترین حالت ممکن را به خود گرفت. حمید هر زمان عصابش خط خطی بود، وقتی به خانه بر میگشت، دنبال یک بهانه بود که روی سرش آوار شود. یک بار سردی چای میشد بهانه، یک بار بی مزگی و شوری غذا!