عیارسنج (نمونه رایگان)

کسی که نباید می دیدیم

اثر مینا طبیب زاده

عکس ماموگرافی بیمار را داخل پاکت مخصوصش قرار دادم. خودکار را از داخل لیوانی که به عنوان جا خودکاری استفاده می‌کردیم برداشتم و اسم بیمار را رویش نوشتم و تاریخ امروز را ضمیمه اش کردم. سرم را بلند کردم و از پنجره کوچک پذیرش، به سالن نگاهی انداختم و نام بیمار را بلند صدا زدم:

- سارا بهارلو؟

دختر جوان از روی صندلی بلند شد و پیش آمد:

- بله بهارلو منم.

پاکت را دستش دادم. تشکری کرد و حین باز کردن پاکت از مقابلم کنار رفت. خواستم پنجره را ببندم که آقایی صدایم زد:

- خانم دکتر ببخشید؟

از بستن پنجره دست کشیدم و اول جواب او را دادم:

- بله بفرمایید.

- احسان صفری هستم. جواب ام آر آی من آماده نیست؟

- شرمنده، الان وقت ناهار پرسنله نیم ساعت دیگه تشریف بیارید.

رو ترش کرد و خواست حرفی بزند که لبخندی شیطانی به رویش زدم و پنجره را سریع بستم، عادت کرده بودم که بیمار ها کار خود را در اولویت بدانند و حق نیم ساعت استراحت را برای ما قائل نشوند. برای پیدا کردن یک ام آر آی حداقل یک ربع از وقت ناهارم را باید هدر میدادم همینطوری ده دقیه دیر کرده بودم و شک نداشتم که با رسیدنم تارا خوردن مرا هم حلال اعلام میکند. تارا حسابی شکمو بود و ان شکم کوچک خرسی پیش آمده را هم صدقه سر همین شکم پرستی اش داشت.

کلید را برداشتم و از اتاق رادیولوژی بیرون زدم و در را قفل کردم. سمت آسانسور رفتم و کلید زیر زمین را زدم.

عادت داشتم که ناهار را کنار تارا و نارین صرف کنم. با ایستادن آسانسور بیرون آمدم و راه آزمایشگاه را در پیش گرفتم. ساعت دور مچم را چک کردم و تارا را در حال خوردن تصور کردم، حسابی دیر کرده بودم.

دستم سمت دستگیره‌ی در ازمایشگاه رفت که خانم مسنی با دیدنم سریع از جا پرید و صدایم زد:

- خانم ببخشید؟

دستم را پس کشیدم و جواب دادم:

- جانم؟

- پیر شی دخترم نمیدونی جواب آزمایش ها رو ساعت چند میدن؟

لبخندی به رویش زدم. پیرزن معلوم بود سواد ندارد. وگرنه دیوار به دیوارِ این زیر زمین اعلام کرده بود که جواب آزمایش را باید از پذیرش بخواهند. با ملایمت جواب دادم:

- مادر جان. اینجا فقط آزمایش میگیرن جواب آزمایش‌تون رو باید از طبقه‌ی همکف قسمت پذیرش آزمایشگاه بگیرین.

کیفش را بالا کشید و روی دوشش انداخت و برایم دعا کرد:

- پیرشی مادر. از صبح از ده نفر پرسیدم هیچ کدوم نگفتن بهم چی کار کنم. خدا به تو خیر بده.

همان طور غرغر کنان راهش را کشید و رفت. من هم در را باز کردم و داخل آزمایشگاه شدم. خود ازمایشگاه را رد کردم و وارد اتاقک چهار متری که اسمش را آبدارخانه گذاشته بودند شدم. با دیدن تارا که دو لپی مشغول خوردن بود، خنده ام گرفت و سلام دادم:

-سلام به همگی، آرومتر بخور تارا، الان لپات بخیه لازم میشه.

نارین بیچاره هم انگار خیلی گرسنه بود که به محض دیدنم مشغول باز کردن ظرف غذایش شد و غر زد:

- کجایی تو!؟ جا خوشمزگی بیا بشین شروع کن این گامبو یه جور دولپی میخوره منم گشنه شدم.

حین نشستن جواب دادم:

-اومدم بابا. بالا غلغله س چی کار کنم خب! الانم فرار کردم از دستشون.

تارا ظرف غذایم را مقابلم گذاشت و با دهان پر کلماتی را نامفهوم گفت.

با نارین به همدیگر نگاه کردیم و بی اختیار هر دو زیر خنده زدیم. رو به تارا کردم و گفتم:

- خودت فهمیدی چی گفتی؟ خفه نشی! همه ش مال خودته یواش یواش بخور خب.

محتویات دهانش را فرو خورد و با آن چشم‌های تیله ای و گردش چشم غره ای به هر دویمان رفت و گفت:

- میگم مگه وسط زامبیا گیر افتادی که فرار کردی چهارتا مریض دست و پاشکسته ان دیگه مگه پا و دست دارن دنبال سرت بدون؟ چهارتا مریض بدبخت بودن دیگه.

خنده ای کردم و بی حرف ظرف غذا را پیش کشیدم. تکه‌ای کوبیده داخل دهانم گذاشتم. خوش‌طعم بود و معده ام را به دست و پا زدن انداخت و با اشتهای بیشتری قاشق دوم را به دهان گذاشتم.

نارین همان طور که مشغول خوردن بود خنده بلندی کرد و با هیجان گفت:

- گفتی مریض بدبخت یه چیزی یادم افتاد. امروز یه مریض داشتم از این صاف و ساده ها.

تارا در حال خوردن حرف او را به مذاق خودش ترجمه کرد:

- منظورش خنگ و پخمه ست.

من و نارین هر دو به این رک گویی ذاتی تارا خندیدیم و نارین با اشاره ای به تارا تایید کرد:

- همون که این بی ادب ترجمه کرد... بعد بهش ظرف داده بودم واسه ازمایش مدفوع.

تارا قاشقش را در بشقاب انداخت و هر دو هم زمان با اعتراض "اَه" را کشیدیم. نارین به اعتراض‌مان خندید و در حال بال بال زدن برای تعریف ماجرا گفت:

- نه نه تورو خدا بزارین بگم خیلی باحال بود آخه. اره خلاصه امروز ظرف رو آورد من دیدم ای بابا از خرگوش یوبس نمونه میگرفتم بیشتر از این بود که.

مانده بودم بخندم یا کتکش بزنم! چشم غره ای رفتم اما توجهی نکرد و با هیجان ادامه داد:

- بهش میگم پدر جان من با کجای این آزمایش بگیرم آخه؟ این کمه بیا یه ظرف دیگه ببر برو بیشتر بیار چهارتا چیز از تو ازمایشت بشه بیرون آورد. حدس بزنید چی گفت؟

تارا با غرغر جوابش را داد:

- هرچی که گفته باشه حقته تا یاد بگیری سر ناهار حالمون رو با این خاطرات لوست بهم نزنی.

نارین پشت چشمی برای دختر عمویش نازک کرد و اینبار فقط من بینوا را مخاطب کرد:

- برگشت همچین با یه اخمی نگام کرد انگار ازش پی پی طلا خواستم بعدم دراومد گفت باشه من اینو میبرم ولی دیگه خودتی و شانست خانم دکتر ببینم چیکار میتونم برات بکنم.

نگاهی به تارا کردم و هم زمان شلیک خنده امان به هوا رفت. خود نارین هم با حرص خندید و در حالی که سری به نشانه تاسف تکان میداد گفت:

- بله خندیدن هم داره، یجور واسه مدفوعش سرم منت گذاشت انگار بهش گفتم برو شمش طلا برام بیار، شانس منو ببینید دیگه که حقوق چندغازم به چیا بستگی داره

تارا که دهانش پر بود با حرف نارین به خنده و سپس به سرفه افتاد. دست هایم از خنده ی زیاد ضعف کرده بود و به زحمت چند ضربه به پشتش کوبیدم. نارین لیوان آب را جلوی دهانش گرفت و گفت:

-حقته تا تو باشی به من و شانسم نخندی!

این بار خودش هم خندید.

گوشی ام زنگ خورد. حال تارا بهتر شده بود و حالا فقط سرخوشانه می ‌خندید.

-خدا نکشتت نارین داشتم خفه می شدم.

چشم از آنها گرفتم. دست داخل جیبم کردم و گوشی ام را بیرون کشیدم. با دیدن عکس نیهاد روی صفحه لب هایم بی اراده کش آمدند. نگاه کوتاهی به تارا و نارین انداختم و از ترس اینکه آنها هم صدای تپش قلب مرا بشنوند سریع کلید سبز را کشیدم و گوشی را روی گوشم قرار دادم:

-جانم نیهاد؟

نگاه نارین و تارا هم زمان با اشتیاق به سمت من برگشت. توجهی نکردم و تمام حواسم را به پشت خط دادم که صدای بم و آرامش در گوشم پیچید و باعث شد که چشمانم را ببندم:

-سلامت کو بچه؟ گراهم بل بیچاره این همه تلاش کرد مردم اختراعش رو برمیدارن بهم سلام کنن هلو بگن تو کلا همون الو هم حذف کردی مستقیم میگی جانم؟ ای جانت...

حرفش را خورد. انگار دلش نیامد جان من برایش درآید که کلامش را تصحیح کرد:

- سلامت. چه خبرا؟ کجایی؟ چیکار میکردی؟

سعی کردم مثل همیشه خونسرد و معمولی رفتار کنم انگار نه انگار که از شدت عشق به او در حال پس افتادنم:

- سلامتی. هیچی با دخترا داشتیم ناهار میخوردیم و طبق معمول هم نارین روده برمون کرده بود از خنده، تو کجایی؟ چه می کنی؟

-نوش جون. منم سر کار، با مهبد هوس بهشت شیاطین به سرمون زد گفتم زنگ بزنم ببینم شما هم پایه اید یا نه؟

نگاهی به دخترها کردم و زیر لب "بهشت شیاطین" را زمزمه کردم هردو با اشتیاق سر تکان دادند. خودم هم که مگر میشد جایی نیهاد باشد و من نباشم؟ با اشتیاق گفتم:

- یه درصد فکر کن نباشیم. اصلا مگه بهشت شیاطین بدون ما سه تا بهشته واسه شما؟ والا که از جهنمم بدتره.

با صدا خندید و من چشم بستم و آن صورت گندم گون را به هنگام خنده هایش تصور کردم، انقدر واقعی که حتی میتوانستم چین های کنار چشمان قهوه‌ایش به وقت خندیدن را هم بشمارم. ندیده هم اینکه سرش را به عادت به عقب هل داده و از دل و جان قهقهه می زد را پیش چشمم به صورت زنده تصور کردم و کسی در اعماق وجود من دلش خواست سرش را درست روی‌ گودی کنار گردنش بگذارد و با هر خنده او به جای دست و دلش تمام وجودش بلرزد.

خنده اش که تمام شد دست از رویا پردازی کشیدم و به حرفش گوش دادم که گفت:

- بله اصلا اگه شما نباشین نق بزنید و اُرد بدین بهشتِ ما جهنمه، میشه مگه بدون غرغرای شما سه تا زندگی‌کرد؟ من که همچین زندگی ای رو بلد نیستم.

کمی شیطنت در صدایم ریختم و با ناز گفتم:

- نبایدم بلد باشی چه معنی داره؟ در ضمن گفتی غرغر یادم افتاد سریع قبل شرط رو باختی کاک نخریدی، بدون کاک بیای اینبار هُلت میدم وسط سراب گفته باشم.

دوباره خندید، این بار کوتاه تر ولی دلم را به همان میزان هوایی کرد و تنگش شد‌.

-باشه شکمو میخرم. پس ساعت چهار دم در بیمارستن باشین خودمون میاییم دنبالتون.

از ته دل جواب دادم:

-باشه عزیزم

معنای نهفته در عزیزمم را نفهمید و بدون حس خاصی گفت:

- پس بای تا های.

بای را آهسته گفتم و تلفن را قطع کردم و نگاهی به ساعت صفحه موبایلم انداختم تا لحظه دیدار فقط دو ساعت و نیم دیگر باقی مانده بود.

تماس را قطع کردم و گوشی را داخل جیب روپوش سفیدم انداختم. ظرف غذایم را به میانه ی میز هل دادم و پاهای خسته ام را روی صندلی خالی کناری قرار دادم و خودم به پشتی صندلی تکیه زدم رو به تارا و نارین کردم و ناله ای به صدایم دادم بلکه دلشان به حالم بسوزد و با لحن نزاری گفتم:

- وای مردم از پا درد چقدر امروز سرپا بودم به خدا خورد و خمیرم امروز، ظرف غذای منم یکیتون بشوره.

تارا تکانی به اندام توپرش داد و بلند شد و در حال جمع کردن ظروف طعنه زد:

- با اینکه خودتی ولی عیب نداره بسوزه پدر معرفت!

به منتی که برای یک دیس و یک قاشق شستن سرم گذاشت خندیدم و پایم را دراز کردم.

چند لیوان هم از گوشه و کنار آبدارخانه برداشت و مقابل سینک ظرفشویی ایستاد. نارین هم سفره ی کوچک روی میز را جمع کرد و بعد از انداختن آن در سطل آشغال تارا را کنار زد و پشت سینک ایستاد و در حال کف مالی ظروف گفت:

- راستی مینو شنیدی بعضیا دیروز ما رو پیچوندن با آقاشون رفتن ددر دودور؟

تارا ریز خندید و در حالی که برای من چشمک میزد گفت:

- بعضیا هم حرصشون گرفته مورچه گازشون گرفته، الان مقصر منم سلطان قلب شما دو تا یوبس تشریف دارن ددر نمیبرنتون؟

نارین به سمتش برگشت و دلخور و عاقل اندر سفیه به او خیره شد تارا اما بی توجه به او خندید و تمام بدنش روی ویبره رفت. خوب که خندید بالاخره میلش کشید که تعریف کند:

- جای خاصی نمیخواستیم بریم که به زانیار گفتم دلم براش تنگ شده اونم اومد دنبالم بریم بتابیم تهش همین جوری الکی الکی از بیستون سر درآوردیم. جاتون خالی.

نارین با شیطنت چشمکی به من زد و گفت:

- روز قبلش با خودمون بود که دیدش‌ها حالا میگه دلم تنگ شده بود.

تارا که انگار متوجه تیکه پرانی نارین شد خنده اش پرید و غرق در افکارش با لحن ناراحتی جواب داد:

- اون که حساب نیست از ترس اون دوتا لندهور که نمیدونم شما دوتا عاشق چیشون شدین جرات نکردم حتی کنارش بشینم.

باز هم نارین تکه انداخت:

- بله من بودم توت میچیدم دسته دسته میدادم دست آقا، حالا میگه کنارش ننشستم.

تارا بی حوصله از طعنه و کل کل نارین خطاب به من نق

شروع مطالعه رمان