هو الحق
رژ لب سرخ و آتشینم را با غنچه کردن لبهایم بیشتر از قبل به رخ کشیدم و با عشوه همیشگی، گردن به چپ چرخاندم. صدای مشتاقش لرز برداشت و خواهان گفت:
_نازتم میخرم عروسکم، تو فقط لب تر کن.
پوزخندی که می رفت تا روی لبهایم وسعت بگیرد،کنترل کردم. جنس این قربان صدقه ها را خوب میشناختم، مدت اعتبارشان فقط تا قبل از گذشتن خرشان از پل بود و بعد از آن... من هیچ وقت به بعدش نمیرسیدم.
با قدم هایی آهسته تا مقابل اتومبیل حرکت کردم و با چشم حسابگرم سر و وضع و ماشینش را قیمت نهادم، نه آنقدرها نمی ارزید. تمام وجود او اما چشم شده بود و من و حرکاتم را می پایید. از عمد آخرین قدم را کمی محکمتر روی زمین کوبیدم تا صدای تق و تق پاشنه های کفشم را به جان دست و دلش بیاندازم و از پنجره باز ماشین به داخل خم شدم. لب و لوچه ام را جمع کردم و محقرانه نگاهش کردم و نگاهم روی لحنم هم تاثیر گذاشت:
_به سن قانونی رسیدی نینی؟
دندانهای یک دست سفیدش زیر نور چراغ برق می زد.
-رسیدم که گواهینامه گرفتم.
به گواهینامه داشتنش حتی شک داشتم. معلوم بود حتی سوییچ اتومبیل را هم از جیب بابا جانش بلند کرده است. به ریسکش نمی ارزید که بخوهم بدانم عرضه جیب بری از "باباجون" را هم داشته یا نه؟
کف دستم را به قصد فاصله به بدنه ماشین چسباندم.ماشین های عقب صف کشیده بوق می زدند.
زبان روی دندان آسیابم کشیدم و حین برگشتن سر جای قبلی، آدامس را با قدرت بیشتری ترکاندم.
جوانک بی درد!همچنان سمج ایستاده بود و فکش می جنبید.
روسری قرمزم را کمی عقب تر فرستادم تا جعد موهای تیره ام بیشتر در چشم بیاید. و چند قدم عقب رفتم تا نوبت به اتومبیل پشت سری اش برسد.
پسرک کم سن و سال بالاخره دست برداشت و رفت اما اتومبیل سیاه رنگی درست مقابل پاهایم ترمز کرد و یک جفت دندان سفید مابین ریش های سیاه و سفید اما پرپشت راننده ماشین نمایان شد.
-در خدمت باشیم بانو.
چشمهای حریص و دله اش از نوک پا تا فرق سرم را کنکاش میکرد. کمی براندازش کردم و یکی از همان لبخند های دلبرم را روی لب نشاندم. خرامان خرامان جلو رفتم. و تمام طنازیم را در صدایم ریختم:
-بهت نمیاد اینکاره باشی حاجی
مردک خرفت خنده ای چندش کرد:
-چیزای دیگه هم بهم نمیاد عزیزم
یک تای ابرویم از این همه اعتماد به نفسش بالا پرید و لابه لای پوزخند سرخورده ای پرسیدم:
_ اِ؟ چی مثلا؟
نمایشی اطرافش را نگاهی کرد و با همان چشمهای دریده گفت:
_ دوسداری اینجا نشونت بدم؟
نه خوب بود اعتماد به نفسش قابل ستایش بود، همینطور مدل اتومبیلش. به لبم حالت غنچه مانندی دادم و صدایم را از حد معمول نازک تر کردم:
- اینجا که نه ولی از الان هم بگم من هتل متل نمیام آ، حوصله دردسر دوربین مداربسته و این حرفاشو ندارم. یه جایی باید باشه که بتونم با خیال راحت بعدش دوش بگیرم.
آهسته خندید و با چشمهای دریده اش هرچه گفته بودم را چنان تصور کرد که حاضر بودم قسم بخورم فیلمش روی پرده سینمایی مردمکش قابل دیدن بود. صدایش از نگاهش چندش تر بود وقتی گفت:
_ چشم میبرمت خونه خودم. حمامش واسه هرچند نفر تو بخوای جا داره عشقم.
لبخند رضایت روی لبم نشست. خود خودش بود، همانی که میخواستم.
سر تا پایش را نگاهی کردم. مردی سن و سال دار و جا افتاده بود با موهایی جو گندمی و از گفته هایش برمیآمد که شدیدا با تجربه است!!
همین که درون اتاقک ماشین نشستم ماشین از جا کنده شد.
کمی به طرفش متمایل شدم و از عمد طره ای از موهایم را لابه لای انگشت پیچاندم و با ناز گفتم:
_ گفتی مکان از خودته دیگه؟
نیم نگاهی به طرفم انداخت و بی تاب خندید:
_ تو اراده کن عشقم میزنم به نامت.
لبهای سرخم را غنچه کردم که پوزخندم رخنمایی نکند. اقاجان من بعد از بیست و پنج سال زندگی مشترک هنوز آن آلونک کثیف را به نام مادرم نزده بود ان وقت این مرد برای چند ساعت چه بلوف ها که نمیزد. نگاهش روی غنچه لبهایم لحظه ای ماند و بعد از قورت دادن آب دهانش بحث را عوض کرد:
-اسمت چیه؟
-فرقیم میکنه مگه؟
دست راستش از فرمان جدا شد و نرسیده به ران پایم ماند. نگاهی به مچ دستم که دستش را پس زده بود کرد و به روی خودش نیاورد و بحث قبلی را ادامه داد:
_ نباید بدونم عروسکی که افتخار همراهیشو دارم اسمش چیه؟
نازدار خندیدم:
_ تو چه اسمی دوست داری؟
چشمهای مخمور شده اش را به طرفم انداخت و احساس کردم که ماشین سرعت گرفت:
_ دلربا که بدجوری بهت میاد.
بلند بلند خندیدم. از فرصت استفاده کرد و...
دست حریصش زیادی هرز نمیگشت؟
خنده ام را خوردم و طنازانه دستش را فاصله دادم و مثلا با دلخوری گفتم:
_ چقدر عجولی تو مرد. بذار برسیم. مگه ماشین جای این کاراست؟
-بدجوری بی تابتم دختر. خودت که خبر نداری چه هلویی هستی.
در دل پوزخند غلیظی زدم اگر خبر نداشتم پس اینجا چه غلطی میکردم!
- یکم تحمل کنی مشتاق تر هم میشی واسه گاز زدن این هلو. تا خونه ات صبر کن. گفت
ی میری خونه ات دیگه؟
- خونه ی من و شما نداره واسه شما باشه تو فقط قول بده امشب...
با توقف ماشین حرفش نیمه ماند نگاهی به اطرافم انداختم. درست حدس زده بودم. خانه ای ویلایی با نمای سنگی مقابل چشمانم نشست.ادامس را ترکاندم و همزمان سوتی زدم:
_او لالا. چه خونه بزرگی. تنها زندگی میکنی اینجا؟
خنده چندشی کرد و گفت:
- اگه حسودی نمیکنی باید بگم با زن و بچه ام.
به چه باید حسودی میکردم؟ به نداشتن شوهر یا پدری هیز و دله؟
پیاده شدم و پشت سرش به کلیدی که به در انداخت خیره شدم که بعد از انجام وظیفه در جیبش رفت. جلوتر از من وارد شد و پوزخندم را ندید. پشت سرش وارد شدم. از محوطه سنگ فرش حیاط که عبور کردیم و به داخل رفتیم خودم را روی اولین راحتی پرتاب کردم و به عمد کمی شال را از سرم فاصله دادم.
انگشتهای پاهایم در آن کفش قرمز رنگ پاشنه ده سانتی هنگام عبور از محوطه بدجوری اذیت شده بود.
در و دیوار خانه را با دقت نگاه کردم. قاب عکسهای زنی به همراه سه فرزندش به من دهن کجی میکرد. در دل فحشی نبود که به نافش نبندم! زن طفل معصومش چه کم داشت که او فکر قر زدن دختر از کنار خیابان بود؟!
حاضر و آماده با لبخندی که طعم گس مانندش را به خوردم میداد، به طرفم آمد. چند بار با ناز پلک زدم و پر از حس گفتم:
-هی...آقا خوش تیپه...من از صبح سر کارما. مراعات حال منم بکن.
روبرویم ایستاد و انگشت اشاره اش را نوازش وار روی گردنم کشید. به زحمت جلوی خودم را گرفتم که دستش را پس نزنم و چشمم روی لحن شهوت آلودش بسته شد:
-ای جانم خسته شدی؟
گردنم را کج کردم که با اینکار چتری ها توی صورتم ریخت. و نامحسوس از دستش جدا شد.
-اگه به یه فنجون قهوه دعوتم کنی هم خستگی از تنم میره و هم...
نگاهش به لبهای سرخم کشیده شد و مکث میان جمله ام به دانستن تحریکش کرد:
_هم؟!
لبخند زدم و حرفی که انتطارش را داشت به گوشش رساندم:
_هم با انرژی بیشتری به کارمون میرسیم و منم بخاطر خستگی برات کم نمیزارم.
نفسش را توی صورتم فوت کرد و بشکن زنان از جا بلند شد:
_همینجا منتظر باش تا بیام عروسک.
وارد آشپزخانه که شد با چشم تعقیبش کردم خیالم از دید نداشتنش که راحت شد بلند شدم و چشمم دور تا دور خانه را خریدارانه گشت با شنیدن قدمهایش روی مبل نشستم.
فنجان های قهوه را روی عسلی گذاشت و آغوشش را باز کرد. چندشم شد اما به روی خودم نیاوردم.کمی خودم را کنار کشیدم و گفتم:
_اول اجازه بده دوپینگ کنم بتونم از پس توی آتیش پاره بربیام.
از حرفم خوشش آمد و فکر کرد ازش تعریف میکنم اما باز ترش رویی کرد:
_ از انتظار زیاد خوشم نمیاد دیگه داری زیادی ناز میکنیا.
به جهنم که خوشش نمیآمد! مردک هیز دریده!شانه بالا انداختم و عطر خوش قهوه مستم کرد.
-نگفتی عروسک...اسمت چیه؟
فنجان را به لبم نزدیک کردم و
قبل از اینکه بنوشم داغی فنجان لبم را سوزاند.چهره ام از سوزش توی هم رفت و اغراق کردم:
_ وای وای...سوختم...این چرا انقدر داغه
تند تند با دست داخل دهانم را باد میزدم و در حالی که مردک را به باور تلقین میکردم با اخم گفتم:
_ دهنم سوخت...
خیر انگار اصلا برایش اهمیت نداشت. انگار باید از همان حربه همیشگی استفاده میکردم. کمی به طرفش خم شدم و ناز در صدایم ریختم:
_ عشقم میشه بری با چند قطره شیر سرد خنکش کنی؟خیلی داغه...کمه کم باید یک ساعت واسه خنکی این صبر کنم دیرمون میشه ها.
عشوه ام جواب داد و رفت.
استرس بر ذره ذره وجودم غالب بود.در حالیکه قلبم به تندی می کوبید با احتیاط و در حالی که نگاهم با سمت آشپزخانه بود از داخل کیفم شیشه قهوه ای رنگ را بیرون کشیدم. تند و دست پاچه در حالیکه تمام حواسم به رسیدنش بود؛چهارپنج قطره از مایع بی رنگ شیشه را به قهوه مردک افزودم و یک بند انگشتم را برای بهم زدن مایع، درون فنجان فرو بردم. آنقدر هم که اغراق کرده بودم داغ نبود. شیشه را به سرعت توی کیف چپاندم و منتطر آمدنش شدم.
فنجان حاوی شیر قهوه را بی حرف به طرفم دراز کرد و با چشمهایی مخمور اما ریز شده نجوا کرد:
_ ببینم دیگه چه بهونه ای داری هلو
لبخند مکش مرگ مایی به رویش پاشیدم. فنجان خودش را برداشتم و به دستش دادم و با ادای خنده داری فنجان ها را مثل دو پیک به هم کوبیدم و به مسخره گفتم:
_ به سلامتی
ذره ذره شیر قهوه ام را می نوشیدم و تمام حواسم به اویی بود که یک ضرب تمام قهوه اش را سر کشید. و مشتاق منتظر من بود که خیال نداشتم به این زودی قهوه ام را تمام کنم ابرویی بالا انداختم و در حالی که خیره چشمهایش بودم پرسیدم:
- درباره قهوه قجری چیزی شنیدی؟
کمی روی مبل لم داد و ابروهای کم پشتش را بالا داد. لبم را به هم فشردم و بدون اینکه چشم از چشمانش بگیرم گفتم:
_ زمان قاجار یه نوع قهوه بود که بهش میگفتن قوه قجری. دو فنجون کنار هم یکی آلوده به سم كشنده سیانور و یکی دیگه سالم، قهوه قجری را بيشتر توی مراسم خواستگاريا استفاده مي كردند. رسم و آيين مراسم ازدواج خاندان قجر بر اين بود كه كسی ک
ه از خانواده قجر دختر انتخاب ميکنه در مراسم خواستگاری دختری از اين خاندان يا بايد بميره و يا زنده بمونه و خواستگار اگر با انتخاب قهوه، درست انتخاب مي كرد، زنده مي ماند و داماد خاندان ميشد. البته بعدا در عالم سياست و جنگ قدرت خاندان قاجار برای حذف رقيب يا مخالف هم از اين قهوه استفاده كردن.
نگاهی به پلکش که مدام روی هم می افتاد انداختم و فنجانم را کنار پاتختی گذاشتم. تنهاش را به پهلویم کشید و در حالیکه نم نمک پلکش می پرید سرش را روی شانه ام گذاشت و مخمور گفت:
-تو خیلی...
بقیه جمله اش را از یاد برد. آنقدر به هوش نبود که یادش بیایید که حتی در حال حرف زدن بوده.
به چشمهایش که ذره ذره روی هم می افتاد خیره شدم و در حال جویدن گوشه لبم با خود گفتم "تحمل...تحمل...فقط باید کمی تحمل کنم" نود درصد راه را آمده بودم...چیزی نمانده بود.
-چرا سرم انقدر گیج میره
بلند خندیدم و پنجه هایم را درون موهایش مشت کردم:
_چیزی نیست عزیزم فقط یکم طعم قهوه قجری من رو چشیدی فقط میخواستم ببینم لیاقت انتخاب شدن رو داری یا نه که انگار... الان راحت میشی! شل کن.
مرد با گیجی شقیقه اش را فشرد و در حالی که سعی میکرد روی پایش بایستد گفت:
_نمیبینم. حالم... حالم بده... چیکارم...
فنجان از دستش رها شد و با برخورد به پارکت های کف زمین به چند تکه تبدیل شد!
چشمانش دیگر باز نمیشد...بالای سرش ایستادم تا از بیهوشی اش اطمینان حاصل کنم. سپس با تمام سرعتم ساک پارچه ای را از کیفم دراوردم و به اتاق رفتم...با تمام سرعتی که از خودم سراغ داشتم کمدش را باز و کاور لباسهایش را زیر و رو کردم.
کشوی بعدی را که باز کردم دسته چکش مقابل نگاهم قرار گرفت.در حال ورق زدن تکه کاغذی از میانش افتاد.خم شدم برش دارم...اقبالم از این بهتر نمیتوانست باشد! برگه ای چک سفید آن هم با امضا..لبخند به چه پهنی روی لبم نشست.سریع توی جیبم فرو کردم
درست مانند گرگی طماع که بوی خون به مشامش خورده باشد، سراسر لذت عمیق نفس کشیدم. قهقهه مستانه ام را به هوا فرستادم.
هرچه پول بود را توی ساک ریختم...
وارد اتاق بعدی شدم.درحالیکه قلبم از فرط هیجان به سینه می کوبید هرچه اشیای قدیمی و قیمتی بود را داخل ساک پارچه ای سرازیر میکردم.میان راه چشمم به چند تکه طلای پشت قاب پا تختی افتاد...محال بود از انها غافل شوم.
شکار امشبم به اندازه کافی کامل و بی نقص بود.
تندی مانتوی مشکی جلو بازم را تن زدم و مقابل اینه قدی ایستادم. رژ را باری دیگر روی لبم کشیدم و موهای آشفته فرق باز شده را زیر روسری مرتب کردم.
آخرین نگاهم با قهوه های ته فنجان شکسته کف زمین تلاقی کرد.
خوک کثیف چنان هوش از سرش رفته بود که تا فردا صبح هم به هوش نمی امد.نیشخند زدم.این بار به کهادان نزده بودم!
چندشناک چینی به دماغم دادم.حین خارج شدن از خانه ویلایی،کفش های پاشنه ده سانتی را به دست گرفتم و سوییچ ماشینش را از روی کانتر چنگ زدم.تمام سرعت را در پاهایم ریختم و به خودم تشر رفتم:
-بدو جانان....بدو تا کسی نرسیده دختر!
***
قرمزی چراغ راهنما سبب توقفم شد.جایی که ایستاده بودم ما بین دو ماشین مدل بالای دیگری بود که سرنشینانش هرکدام علیرغم پرستیژخاصی که داشتند باز هم زبانشان از کار نایستاد ومتلک گویی هایشان را به خورد گوش های بی نوایم می دادند. کلافه از این وضعیت شیشه های دودی اتومبیل را با یک دکمه بالا کشیدم تا برای لحظاتی هم که شده از شر یاوه گویی هایشان آزاد باشم. حرکت لب هایشان و به موازات آن اشاره برای پایین کشیدن شیشه ها مرا به این باور می رساند؛ تمام مردان از یک جنس هستند و بس!...
کلافه دست در جیب کوله ام کردم و خیره به عدد هشتاد شمارشگر چراغ دستمال مرطوب را بیرون کشیدم نگاهم را از چراغ گرفتم و به آینه دادم و با یک حرکت از آن رژ آتشین قرمزی کمرنگی ماند. دوباره و دوباره کشیدم تا وقتی که رنگ صورتی ملایم لب های خودم نمایان شد مژه مصنوعی را یک ضرب از پشت پلک هایم کشیدم و جای چسبش را با دستمال مرطوب تمیز کردم که خط چشمم نیز با آن پاک شد. حالا کمی قابل تحمل تر بودم. کمی غیرقابل نخ دادن تر، کمی خودم تر. البته فقط کمی، من خیلی وقت بود که دیگر خودم نبودم.
روی فرمان با انگشتهایم ضرب گرفتم. انواع و اقسام دکمه ها ی روی فرمان را که حتی نمیدانستم کدام به چه کاری می آید را از نظر گذراندم و بازهم...چیزی از حال ناخوشم کم نکرد.
بازهم عذاب وجدان پس از پایان کیس دیگر گریبان گیرم شده بود شده و افکار بی پایانم را هدف گرفته بود. گویی آدمی کشته باشم تا ساعتها و حتی گاهی روزها خودم را سرزنش میکردم و در آخر وقتی دستم به جایی بند نبود، دم دست ترین راه حل را در پیش میگرفتم. توجیه! تقصیر خود این مردم بود اگر آنها حق پدرم را نمیخوردند و مثل یک دستمال کاغذی استفاده شده او را دور نمی انداختند اکنون من ارث پدرم را از آنها طلب نمیکردم. اصلا من که سرم به کار خودم بود من که حتی کمی آن طرف تر از جزوه و کتاب هایم را نمیدیدم.
توده بغض لعنتی ای که جا خوش کرده در گلویم در حال زاد و ولد بود را با بزاق های پیایی به سینه فرستادم تا پرده اشک بینایی ام را تار نکند. آبریزش های بینی ام به راه افتاد. فین فین کنان داشبور را باز کردم تا شاید جعبه دستمال کاغذی ای درونش پیدا کنم اما همه چیز در آن دخمه کوچک پیدا مید الا دستمال.کمی محکم داشبورد را به هم کوبیدم و در آخر،آستین مانتویم را زیر بینی کشیدم.
هنوز چند ثانیه ای تا پایان چراغ قرمز مانده بود،نگاهم بین ضبط و چراغ در گردش بود.
کنجکاوی از سلیقه موسیقیایی مردک دریده، امانم را بریده بود،خم شدم و یکی از دکمه ها را زدم تا با این کار هم از حجم سکوت مرگبار داخل اتاقک کم کنم هم افکارم را به دنیای موسیقی پرتاب کرده باشم.
نیم بیشتری از آهنگ ها بی کلام بود و ملایم...اکثرا هم نوای روح انگیز پیانوی کلایدرمن و شوپن و باخ! که هیچ جوره با سلیقه من جور در نمی امد و عجیب تر آنکه به عقیده من با آن مرد شهوت پرست شکم گنده هم جور نبود.
چراغ سبز شد و پایم را روی پدال گاز فشردم.
اتوبان اول را رد میکردم که متوجه حضور همان ماشینی شدم که راننده اش در ترافیک اشاره به پایین کشیدن شیشه داشت.چه دل خجسته ای داشت که این موقع شب دنبالم راه فتاده بود!هرچند همچین دیر هم نشده بود! به هر حال دشت امشبم کمی سحرخیزتر بود.
-تو چی میگی دیگه وسط این بلبشو!
نگاهش روی صورتم چرخ خورد و گفت:
- اِ! پس اون جیگره کو تو کی هستی کلفتشونی؟
پوزخندی زدم و اهمیت ندادم. مرد بود دیگر ظاهر بین و شکم پرست.
ظاهر صد و هشتاد درجه متفاوتم را که دید خودش راهش را میکشید و میرفت.
وارد اتوبان بعدی شدم، دیگر چیزی به رسیدن محل موردنظرم نمانده بود. از آینه عقب را نگاه کردم و متوجه شدم که همان مزاحم چراغ زن، دور برگردان را دور زده و بی خیال تعقیب و گریز از محل زندگی ام، راه آمده را برگشته. پوزخند صداداری زدم:
- توهم یکی مثل بقیه!فقط ظاهر براتون مهمه!
نور روشن چراغ گاراژ، از انتهای خیابان سو سو می زد. خسته از یک روز تکراری مقابل درب گاراژ توقف کردم .سکوت خیابان را جز صدای خفیف جیرجیرکها چیزی نمیشکست. گردنم را به پشتی صندلی تکیه دادم و پس از اندکی مکث از هوای خفه اتاقک داخل ماشین پیاده شدم.
کف دستم را به کرکره آهنی و خاک گرفته گاراژ چسباندم و محکم ضربه زدم.دوبار این عمل را تکرار کردم تا بالاخره صدای لخ لخ دمپایی نزدیک و نزدیک تر شد و در نهایت...کرکره آهنی بالا رفت.
-سلام.
با دیدنم نیشش تا بناگوش باز شد و دستش را تکیه گاه چهارچوب کرکره کرد:
-بــه! خانوم خانوما، جانی خانوم، از این طرفا؟
نگاه پر مکثش را دیدم که از صورتم به پشت سرم کشیده شد و با دهانی باز خیره خیره اتومبیل را می نگریست.
با ارنج دست به بازوی نحیفش ضربه زدم تا کناری برود، همینطور هم شد، از من فاصله گرفت و به سوی اتومبیل پا تند کرد.صدای حیرت زده اش به گوشم رسید:
-انگار دشت امشبت از دیشب پر
و پیمون تر بوده. حتما صبح میرفتی بیرون ننه ات پشت سرت دعای رزق و روزی خونده.
خنده ام گرفت. برای این منبع درآمد من حتما هم که مستجاب الدعوه بودم. روی صندلی زهوار در رفته ای که گوشه گاراژ جاخوش کرده و با تشک دوخته شده ننه اش زینت گرفته بود، خودم را رها کردم.پاهای دردناکم را با چهره ای جمع شده مالش دادم و کلافه از استرسی که امشب متحمل شده بودم زمزمه کردم:
-اون ساک کنار صندلی رو بیار تو
پس از اینکه از سالم بودن ماشین اطمینان حاصل کرد، مطیعانه ساک به دست روبرویم ایستاد و لبخند گشادی صورتش را پر کرد:
-بنازم دست و پنجه ی طلاتو دختر. والا کاش ننه ام منو هم جای اکبر، اکرم میزایید.
به زحمت جلوی خنده ام را گرفتم این یک وجب قد کجا و اکبر بودن کجا؟او فوق فوقش نصف الاصغر بود.
اجازه لذت بردن از تمسخر نامش را به من نداد و ساک پارچه ای را روی زمین سر و ته کرد. در چشم به هم زدنی تمام عتیقه و پول و طلاها پرواز کنان بیرون ریخت. دسته ای از پول هارا برداشت و مشغول شمردنشان شد.
-چقدر طول میکشه؟
انگشت شست و سبابه اش را که به قصد ورق زدن پولها با آب دهان خیس کرده بود، با شنیدن حرفم درهوا نگهداشت، انگار که چیزی نشنیده باشد گفت:
-برای؟؟
اخمی از خستگی روی پیشانی ام نشست، دسته پول هارا از دستش کشیدم و تشر رفتم:
- باز تو دو قرون دیدی هوش از سرت رفت؟
سند ماشین را از بین وسایل پهن شده ی کف زمین برداشتم و به سینه اش کوبیدم با ذوق ورق را از دستم کشید و جوری سر و تهش را خواند که انگار سواد دارد و بعد سوتی کشید.
- روز به روز داری پیشرفت میکنیا. آش رو با جاش بلند کردی؟
سعی کردم خوشحالیام را پنهان کنم و با شعف نپرسم:
- یعنی راحت تر میشه آبش کرد؟
سری تکان داد و با اطمینان گفت:
- مثل آب خوردن
از صندلی برخاستم و پرسیدم:
_ پس جمعه بیام حسابمو صاف میکنی؟ باید شنبه بابامو ببرم بیمارستان.
با موافقت سری تکان داد و اینبار طلاها را برداشت و لابه لای دندان هایش گذاشت و گاز زد. خنده ام گرفت فقط یک چیزی از تلویزیون دیده بود. قدمی عقب رفتم.
نگاهش به پایین و سپس پاهایم کشیده شد.از ته دل خندید:
- کفشات کو سیندرلا؟ جا نذاشته باشی پیش شاهزاده ردتو بزنه.
حوصله سوال و جوابش را نداشتم بی هدف شانه ای بالا انداختم که باز خودش جواب خودش را داد:
-لاقل یه دست کتونی واسه اینجور مواقع بذار تو اون کیفت.
-چقد ور میزنی اصغری
رو ترش کرد:
- اصغری و زهر مار صدبار گفتم منو به اسم آقام صدا نکن
پر صدا خندیدم و باز مثل همیشه دستش انداختم:
- هم ننه ات خوش سلیقه بوده خدابیامرز هم ننه بزرگت. نه به اون قد غود بابات که اسمشو گذاشتن اصغر نه به تو با یک وجب و دو انگشت قد که گذاشتن اکبر. احیانا زمان تولد چشماشون رفته بود مرخصی؟
از دست دمپایی که سمتم پرت کرد جا خالی دادم و در حالیکه خم شدم تا از زیر جعبه ی رنگهای کنار گاراژ یک دست دمپایی بردارم گفتم: کتک احمال گری ثبت احوال شما در و پسر هم من باید بخورم؟
-حالم از وقتایی که حس میکنی تو دبه خیارشور خوابیدی به هم میخوره جانان. کجا میری حالا که داری تیپم میزنی؟
و با سر به دمپایی های دستم اشراه کرد. دمپایی را با سرو صدا روی زمین انداختم و پا زدم و جواب دادم:
- برم یه کوفتی بگیرم بریزم تو این خندق بلا.
-سوییچ رو بده من برم اونو بیارم تو. تابلو میشه بیرون.
بی حرف ریموت را به طرفش پرت کردم که در هوا قاپیدش.در چشم به هم زدنی ماشین را داخل اورد و گوشه ای پارکش کرد.
روسری را روی سرم کشیدم گوشه هایش را پشت گوشم هدایت کردم.صدای اکبر در فضای خالی گاراژ پیچید:
-بپر برسونمت. شبه خوب نیست دختر تنها تو خیابون بره
پر سر و صدا خندیدم اما نمیدانم چرا قلبم تیر کشید. مادرانه دلداری اش دادم. "عیب نداره دلکم غصه نخور دلش صاف است قصدش کنایه به شغل شریف این دختر تنهای مانده در خیابان نبود" بغضم را خوردم و پشت به او فقط برای اینکه حرفی زده باشم پرسیدم:
_با اون غارغارک؟
چنان اخمی کرد که یک لحظه احساس کردم به ناموسش بی حرمتی کرده ام. انگشت اشاره اش را جلو اورد و تهدیدوار گفت:
- همون غاغارک می ارزه به صدتا اهن قراضه ای که امشب اوردی حداقل با نون حلال خریدمش.
این یک قلم را راست میگفت تنها وسیله ای که با سهم مال خریاش از من نخریده بود همین ابوتیاره بود. اما مگر میشد من نیشم را نزنم؟
-لابد من بودم که تا نیم ساعت پیش با دیدن همون اهن قراضه هوش از سرم پریده بود
ترک موتور،یا همان یاور چندین و چند ساله اش نشست و حرف خودم را به خودم تحویل داد:
- داری زیادی ور میزنی جانان اگه میخوای بیای زودباش.
پشت سرش جا گرفتم و دستهایم را بند طنابی کردم که به اهن قسمت عقبی اش متصل بود.
چنان گازی داد که موتور همانند بشقاب پرنده ای از زمین کنده شد و پرواز کرد.
باد نسبتا خنک شبهای بهاری به صورتم سیلی میزد.قبل از اینکه جلوی در خانه برسد سر کوچه دستور ایستادن دادم.
-کجا میری؟
-یکم خرید دارم...تو برو
صدایم زد که روی پاشنه پا چرخیدم و نگاهم را به او دادم
-جانان؟
از زیرسوییشرتش پلاستیکی را به طرفم گرفت. کنجکاوانه به پلاستیک خیره شدم. حقیقتا ذهنم انقدر یاری نمیکرد که بفهمم محتویاتش چیست.
-اینا چیه؟
اکبر دستی به زیر بینی اش کشید و کوچه ی تاریک را از نظر گذراند
-دوا های بابات.
پنجه هایم به اهستگی دور پلاستیک قفل شد.بغض دور گلویم چنبره زد و تشکر بی صدا از میان لبهایم جهید.
-وجب به وجب ناصرخسرو رو زیرپام گذاشتم این بار،نبود که نبود...لاکردارا تحریممون کردن، همون چارتا دونه ای هم که گیر میومد به بدختی میرسه دست ملت. الان دیگه همش چینی شده امروز میگفتن قاطی بعضی امپولا آب میکنن اصلا. حواست خیلی به آقات باشه آمبولی نگیره سر همین داروهای قاچاقی
جوابی برای حرفهایش نداشتم. مگر چاره ی دیگری هم بود؟ غیر قاچاق این داروها را کسی نشانم میداد نامرد بودم اگر ده برابر قیمت نخرم. من که وجدان فروشی کرده بودم حداقل کمی گران تر میفروختم پولش جور میشد. نفسم را با آه بیرون دادم همین که داروها پس از چندین روز تاخیر به دستم رسیده بود بازهم جای شکر داشت.اما او همچنان ادامه داد:
- میگم بدونی،قیمتاشم رفته بود بالا...دوبرابر که نه چهار برابر قبل شده...اینم با زور جور شد. بعد فکر نکنی دبه درآوردم سهمت رو کمتر دادما.
انقدر احمق نبودم که معنی نهفته پس جمله هایش را ندانم. بدون هیچ فکری،اخمهایم را توی هم کشیدم و با شتاب پلاستیک را تخت سینه اش کوباندم:
- ارزونی خودت!
سپس در جهت مخالفش قدمای بلندی که بی شباهت به دو نبود را روی زمین می کوباندم.اشک به چشمم خنجر زد.اکبر، جانان جانان گویان صدایم می زد اما این بار بدون این که توجهی به خودش و داروهای در دستش که حالا تمام زندگی پدرم بود داشته باشم حرکت می کردم. گفته بود نایاب شده و گران...به درک!شده بود شب و روز را جان میکندم اما خودم میخردمش ولی حاضر نبودم از اویی که بویی از شعور نبرده بود چیزی قبول کنم.نهایت این بود که کمی هم مابین فروشنده های ناصرخسرو عشوه میریختم و مژه به هم میکوبیدم صدای گوشخراش گاز موتور در گوشهایم پیچید و در کسری از ثانیه چرخهایش مقابل پاهایم ترمز زد.
-با توام...کری مگه؟
-شرت رو کم کن اکبر. خوش ندارم الان چشمم به ریختت بیفته.
از موتور پیاده شد و استین مانتویم را با شتاب کشید و مثلا خواست منت کشی کند:
_ هوی چه مرگته یهو رم کردی؟
پلاستیک را با حرکتی درست مانند خودم به سینه ام کوباند و انگشت اشاره اش تهدیدامیز بالا امد:
- بار اخرت بود با جون بابای تو مگه من شوخی دارم؟
بی اراده صدا از حنجره ام خارج شد و تنش بالا رفت:
- چیزی که پشتش منت باشه رو صد سال سیاه نمیخوام. مفتی که نمیخری از درصدم میزنی.
چهره اش که نه اما لحنش رنگ حیرت گرفت:
- من منت گذاشتم؟
درحالی که به شدت سعی میکردم تا از ریزش اشکهایم در مقابل این هم بازی زبان نفهم کودکی جلوگیری کنم گفتم:
- نذاشتی؟عمه من بود جلو روم وایستاده شر و ور تحویل من میده؟
سرش را به چپ و راست چرخاند وبا صدایی کنترل شده گفت:
- کم شعر بگو جانان! بگیر برو کم رو اعصابم سورتمه بازی کن. نمیخوام به خاطر توی احمق جون اون پیرمرد به خطر بیفته.
پای پدرم که وسط می امد کم می اوردم. لال میشدم و از هر بچه ای بی دفاع تر! اکبر سکوتم را که دید دستم را بالا کشید و بی توجه به چشمهای لبالب پر شده ام، پلاستیک را کف دستم قرارداد.
-برو که خوش ندارم نصفه شب تو کوچه خیابون ببینمت. بلانسب دوست بچگیمه روت غیرت دارم خیر سرم
حیف حوصله خندیدن نداشتم وگرنه به این جوک سال حتما میخندیدم.
مشتم قفل پلاستیک مشکی رنگ شد و پس از مکثی ادامه داد:
- هرچی رو که تحویل دادی تا جمعه، پولش میکنم. نگران نباش.
سر پایین افتاده ام را تکان دادم.ادامه داد:
- پول داری؟
کوتاه جواب دادم: دارم.
پا در رکاب گذاشت و هندل زد: برو دیگه. ننه ات نگرانت میشه. گودت ناین.
گفت و پا بر رکاب فشرد و رفت و پوزخند مرا ندید. طفلک نه زبان مادری بلد بود نه زبان فرنگی، فقط ادعا داشت.
صدای قهقههی رامبد جوان در برنامه خندوانه که از پنجزه باز آقای رضایی به گوش میرسید تنها صدایی بود که در این وقت از شب شنیده میشد. آه کشیدم مردم ما هم به چه دلخوش بودند! آخر این دنیا بیست ثانیه خندیدن داشت؟ کار خوب را احسان علیخانی میکرد، دوای درد این زندگی فقط گریستن بود. بیخیال درد بی دردی تمام مجری های صدا و سیما راهم را به سمت سوپر مارکتی که بیشتر شبیه به بقالی های قدیم بود تا سوپر مارکت کج کردم تا برای شام چیزی تهیه کنم.در ذهنم مابین املت و بندری دنبال گزینه مناسب بودم که صدای خاله بقالی حواسم را از این انتخاب مهم زندگیم پرت کرد:
-جانانم! خودتی خاله جان؟
او را از کودکی میشناختم از همان وقتی که جوان بود و به جبر روزگار مجبور شد به سیر کردن شکم کودکانش به تنهایی، از همان وقتی که با یک وجب قد به او لقب خاله بقالی را دادم و این لقب برای همیشه روی او ماند، به مهربانیِ همیشگیاش لبخند زدم و جوابش را دادم:
- خودمم خاله بقالی.
خودش هم این لقب را دوست داشت میگفت او را که به این نام صدا میزنم یاد موهای خرگوشی ام می افتد که مادر برایم میبافت و مرا برای خرید دو بستنی دو قلو پایین میفرستاد، یکی برای من و جیران دیگری برای جواد و جمشید و آسان ترین کار عادلانه نصف کردن همان بستنی های دوقلو بود.
به هوس گذشته سرکی در یخچال بستنی ها کشیدم، دیگر بستنی دوقلو نبود همانطور که دیگر هیچ چیز عادلانه تقسیم نمیشد.
صدای خاله بقال حواسم را از ناعادلانه های زندگیم پرت کرد:
-چطوری خاله جان؟ چرا انقدر کم به منه پیرزن سر میزنی؟
چه جوابی داشتم بدهم؟ عادلانه ترین جواب این بود که مگر بچه های خودت بعد از آن همه زحمتی