کلید رو که از مشاور املاک گرفتم دیگه سر از پا نمی شناختم. جوری راه می رفتم که انگار رو ابرها دارم پرواز می کنم و ماهان هم به تمام این بچه بازی های من می خندید.
- اینقدر از خانواده ات خسته شدی که حالا واسه زندگی مجردی اینجور خرذوق شدی؟
- لوس نشو ماهان! میدونی که چقدر همهتون رو دوست دارم اما اینکه حس کنی اینقدر بزرگ شدی که مستقل میشی یه چیز دیگهست.
دوباره اخماش رو تو هم کرد.
- اگه به من بود که الان تو خونه نشسته بودی، چادر گلدارت هم سر کرده بودی و منتظر بودی صدات کنیم، چایی بگردونی واسهی خواستگارت. مثل هر دختر ایرونی اصیل دیگهای. اما چه کنم که مامانخانم اصرار داره دختر یکی یکدونهش دکتر متخصص بشه.
دکتر متخصص رو با ادای مامان گفت. خندیدم و سعی کردم مثل همیشه با خلبازیام از دلش دربیارم. شروع کردم به قلقلک دادنش. اونم درحالی که پشت فرمون ریسه میرفت و تمام تمرکزش به جلو بود، سعی میکرد از دستم نجات پیدا کنه.
- نکن خل دیوونه! تصادف میکنیما!
صاف نشستم و خودم رو لوس کردم.
- خلِ دیوونه خودتی! مثلا دکتر مملکتما!
- تقصیر منه مامان خانم یه دکتر خل دیوونه تحویل جامعه داده که نمیدونه پشت فرمون جای شوخی خرکی نیست؟
خودش قاهقاه به حرفش خندید، اما به من برخورد و جبهه گرفتم. اخمای درهمم رو که دید سعی کرد از دل خواهر کوچولوی یکی یکدونهی لوسش دربیاره.
- خب حالا، قهر نکن! هرچند خل دیوونه ای اما عوضش بهترین و خوشگلترین دکتر دنیایی.
وقتی دید پاچهخواری پاسخگو نیست، دست رو نقطهضعف همیشگیام گذاشت.
- اگه خانم دکتر قول بده باهام آشتی کنه، قول میدم ببرمش واسهی خونهاش جینگیل وینگیل بخرهها.
با یادآوری خونهی جدیدم که وقتی برای تخصص اصفهان قبول شده بودم مامان برام کرایه کرده بود، لبهام به خنده باز شد.
یه خونهی خوشگل مبله که فقط چند تا جینگیل وینگل تزییناتی کم داشت تا بشه مثل خونهی رویاهام.
یه خونهی رویایی که فقط یه خانم دکتر کم داشت تا توش ساکن بشه. یاد اون جملهی معروف افتادم که دست یه خانم دکتر بوده میرفته مطب و برمیگشته و با این فکر خندهام پهنتر شد و به چشم ماهان اومد و خندهی من رو پرچم صلح تصور کرد.
***
کاسهی آب رو که پشت سر ماهان خالی کردم بالاخره من موندم و دنیای مجردیام. داخل خونه برگشتم تا برای شام شب رو آماده کنم. تلویزیون رو روشن کردم و گذاشتم شبکه پیامسی. داشت آهنگ فریمن پخش میکرد. صداش رو زیاد کردم تا از آشپزخونه هم بشنوم و پشت میز نشستم و مشغول پوست گرفتن بادمجونها شدم و زیر لب با خواننده همخوانی میکردم.
تو رو با همه بدیهات، تو رو با خوبیهات
حتی با بیتفاوتیهات دوست داشتمت
نمیدونم چی شد تنهام گذاشتی رفتی
چیزی نمونده برام جز یه دنیا بدبختی
خیلی دوست داری....
یکهو صدای موزیک قطع شد. حتما باز رفته روی در جستجوی سیگنال. از جا بلند شدم تا چک کنم که صدای امید مجری شبکه منوتو پخش شد.
- نخستین ترانه برای شما صد دلار به همراه خواهد داشت. ترانهی دوم دویست و پنجاه دلار و ترانهی سوم پانصد دلار.
باعجله خودم رو به نشیمن رسوندم تا دلیل این تغییر کانال ناخواسته رو بدونم که درکمال تعجب مردی رو دیدم که پشت به من روی کاناپه لم داده بود و با اشتیاق به تلویزیون خیره شده بود.
اولش ترسیدم اما سریع یادم افتاد من الان دیگه تنها زندگی میکنم و خودم باید بتونم گلیمم رو از آب بکشم بیرون. بنابراین آهسته به آشپزخونه برگشتم و چاقویی که باهاش بادمجون پوست میگرفتم رو از روی میز برداشتم و به نشیمن برگشتم. مرد غریبه هنوز پشت به من محو تلویزیون بود و همراه با شرکتکنندهی مسابقه، آهنگ پخششده رو زمزمه میکرد که با جیغ بنفش من از جا پرید.
- شما تو خونهی من چیکار میکنی؟
مرد اول با بهت به من چاقوکش وسط پذیرایی خیره شد، اما کمکم به خودش مسلط شد و حقبهجانب غرید:
- آخرالزمان شده؟ جای اینکه من بپرسم تو خونهی من چیکار میکنی، تو سر من جیغجیغ میکنی؟
برای اینهمه پررویی چشم گرد کردم و حقبهجانب گفتم:
- دزدم دزدهای قدیم! حداقل اینقدر پررو نبودن!
یه نگاه عاقل اندر سفیه به من کرد و گفت:
- یه کم فکر کنی بد نیستا! آخه کدوم دزدی میره خونه مردم که دزدکی شعر یادت نره ببینه؟ فعلا که شما و اون سلاح سردتون بیشتر به دزدا میخورید خانم!
راست میگفتا! آخه کدوم دزدی انقد احمقه که تو بوق و کرنا کنه اومده دزدی و کانال عوض کنه و همراه تلویزیون همخوانی کنه! اما پس اومده تو خونهی من که چیکار کنه؟
- اگه دزد نیستی پس تو خونهی من چیکار داری؟
- این دقیقا سوال منم هست. شما تو خونهی من چیکار داری؟
- اینجا خونهی منه!
- نخیر! خونهی منه!
- نخیر! مال خودمه. همین امروزم اجارهاش کردم و کلیدش رو از بنگاه تحویل گرفتم.
- ولی من که خونهام رو بنگاه نذاشته بودم واسه اجاره.
- فعلا که میبینی من اجارهش کردم. اجارهنامه هم دارم.
- از کی اجاره کردی؟ اسم صاحبخونه و مشاور املاک رو بگو ببینم!
اسم مشاور املاک رو میدونستم اما صاحبخونه رو نه. چون مامان هفته پیش واسه امضای قرارداد اومده بود و من صاحبخونه رو ندیده بودم. بنابراین گفتم:
-نمیدونم. صبر کن برم اجارهنامه رو بیارم تا همه چی ثابت شه بهتون.
با پوزخند و حرکت سرش تایید کرد و منم به سمت ورودی که کیفم رو گذاشته بودم، دویدم. اما با یادآوری اینکه اون غریبهست و غیرقابلاعتماد، چرخ صدوهشتاد درجهای زدم و چاقو رو به نشونهی تهدید سمتش تکون دادم.
- وای به حالت اگه از جات جم بخوری!
پوزخند روی لبش عمیقتر شد و من سریع به سمت کیفم جست زدم. اجارهنامه رو بیرون کشیدم و برگشتم. هنوز همونجا دستبهسینه و حقبهجانب، با همون پوزخند مسخرهاش ایستاده بود. پاکت مشاور املاک رو باز کردم و نام صاحبخونه رو بلند خوندم.
- شیرین معید، فرزند شهابالدین، به شماره شناسنامه...
صدای عصبی مرد مانع خوندنم شد.
- بسه! نمیخواد بخونی، فهمیدم!
با دست موهاش رو کشید و زمزمه کرد:
- میدونم چی به روزت بیارم شیرین. با اجازهی کی خونهی منو اجاره داده این دخترهی بیشعور؟ راست میگن نمیشه این دوره به کسی اعتماد کردا!
طول و عرض اتاق رو قدم زد و باز به سمت من برگشت و پرسید:
- کدوم بنگاه قرارداد بستین؟
- کمالی.
- بپوش بریم!
چشمم قد توپ بسکتبال شد. جان؟ مگه من نوکرشم که اینجور دستور میدن حضرت آقا؟
اخمهام رو تو هم کشیدم و گفتم:
- اولا، باید بگین لطفاً اگر امکانش هست همراه من بیایید، بریم تکلیف رو روشن کنیم. دوما، دلیلی نمیبینم با شما جایی بیام. سوما، حالا که روتون کم شد و فهمیدین شیرین جونتون جای شما خونه رو اجاره داده، لطفا رفع زحمت کنید. وگرنه زنگ میزنم پلیسا!
اما گویا اخم و تخمم فقط واسه همون داداشام خریدار داشت که چنان چشمغرهای بهم رفت که یه سر به اموات خدابیامرزم زدم و برگشتم. سرم داد کشید:
- اولا، دوما، برا من نکنا!منم با پلیس نترسون. من خودم یه پا پلیسم. لباس بپوش بیا بریم این بنگاه کوفتی قراردادت رو فسخ کنم، زنگ بزنم شیرین بیاد پولتو بده، شما به خیر و ما به سلامت!
- دعواهای شخصی شما با شیرینخانم به من ربطی نداره. من با اون خانم قرارداد بستم. با اون....
از ترس فریادش بقیهی حرفم رو خوردم.
- میای یا به زور ببرمت؟
مگه جرات نه گفتنم داشتم. اما بازم پرروبازی درآوردم.
- میام ولی صرفا برای اینکه شرت کم شه. ولی فکر نکنی ترسیدم ازتا!
رفتم سمت رختکن و مانتو و شالم رو برداشتم و قبل از خروج زنگ زدم به ماهان و خواهش کردم راه رفته رو برگرده و بیاد بنگاه کمالی تا مبادا با این دیوونهی زنجیری تنها بمونم و با داد و بیداد بتونه حقم رو پایمال کنه.
از همون دم رختکن صداش زدم:
- لطفا تشریف بیارید. میخوام پشت سرتون در خونهم رو قفل کنم.
از کنارم رد شد و در حال پوشیدن کفشش خیلی مطمئن و حقبهجانب گفت:
- آره، قفل کن که تو بنگاه باید کلیدا رو بهم برگردونی.
از ترس اینکه باز صداش درنیاد، زرشک رو تو دلم گفتم و سوییچ ماشین مامان رو که برای من گذاشته بود، برداشتم و پشت سرم در رو سه قفله کردم. انتظار داشتم با ماشین خودش بیاد اما نگاه سرسری به حیاط کرد و در کمال وقاحت گفت:
- فکر کنم شیرین ماشینم رو هم کرایه داده. باید منم برسونی.
پوفی کردم و با سر اشاره کردم سوار شو و خودم رفتم که در پارکینگ رو باز کنم. آقا حتی به خودش زحمت نداد تعارف بزنه "نه جون شما اگه بزارم باز کنی، ماشین از شماست حداقل من به خودم زحمت بدم در رو باز کنم".
تمام طول مسیر به این فکر میکردم نکنه همهی حرفاش دروغ باشه و جدا دزد باشه و به این بهانه خواسته خونه رو خالی کنه برای همدستاش تا در نبود ما وسایل رو بار بزنن. اما حتی اگر اینطور بود هم کاری از دستم برنمیومد. الانم اگه میخواستم برگردم سریع میفهمید دستش رو خوندم و بیخ تا بیخ سرم رو میبرید و ماشینم هم میبرد. بذار حداقل برم بنگاه اونجا چهار نفر دیگه هم هستن، نمیتونه بلایی سرم بیاره.
به بنگاه املاک که رسیدم در کمال احتیاط عروسک مامان رو بین یه پراید و یه پارس پارک کردم. هنوز کاملا توقف نکرده بودم که آقا سرش رو مثل گاو انداخت پایین و بدون اینکه یه تعارف بزنه "خانمها مقدمن"، زودتر از من وارد مشاور املاک شد. من که وارد شدم نگاه وحشتزده آقای کمالی روی در بود. با خودم گفتم "بفرما آقای وحشیزادگان نیومده با داد و بیدادش این بنده خدا هم ترسونده".
کمالی من رو که دید به احترامم بلند شد و بعد از سلامعلیک گرمش خطاب به من گفت:
- در خدمتم خانم دکتر. امر بفرمایید؟ مشکلی هست؟
به مرد که رو به روی آقای کمالی ایستاده بود و عربده میزد نگاه کردم. باز صداش رو برای کمالی بالا برد:
- مگه کری مردک؟ من که قبل از خانم امرمون رو فرمودم. حتما باید خانم بگه تا توی هیز بشنوی؟
به کمالی نگاه کردم تا عکسالعملش رو در مقابل این همه توهین ببینم. در کمال تعجب بیخیال اینهمه توهین و داد بیداد، انگار اصلا نمیبینتش تا جزو آدمیزاد حسابش بیاره. منتظر سخنان گوهربار من بود. به افتخار این توجه، گلویی صاف کردم و توضیح دادم:
- راستش آقای کمالی امروز این آقا تشریف آوردن دم خونه و میگن صاحبخونهی اصلی ایشون هستن و اقوامشون بدون اجازهی ایشون منزلشون رو اجاره دادن. میگن من باید تخلیه کنم. خدمت شما رسیدم ببینم تکلیف چیه و ماجرا چطور باید پیش بره؟
کمالی چشماش رو گرد کرد و با تعجب گفت:
- شوخیتون گرفته خانم؟ من خدمت مادر هم عرض کردم صاحبخونهی اصلی دو سالی هست فوت شدن و اون خونه به خواهرش که موکل خانم معید باشن به ارث رسیده.
مرد غریبه اخمی کرد و با لحن طلبکارانهای گفت:
- خودم میدونم صاحبخونه دوسال پیش فوت کرده. اما قانونا بعد از مرگ اون خونه به تنها فامیل درجه یکش که خواهر کوچیک من باشه به ارث میرسه. و از اونجایی که حضانت خواهرم با منه، صاحبخونه هم منم و خانم معید بدون خبر دادن و اجازه گرفتن از قیم قانونی رانیا حق نداره خونه رو اجاره بده.
به آقای کمالی نگاه کردم و منتظر شدم جواب مرد رو بده. گویا بهخاطر توهینهای مرد، آقای کمالی قصد داشت نادیدهاش بگیره. از اونجا که مشکل من و اون مرد با هم یکی بود، من سعی کردم خودم مشکل بین این دو تا مرد گنده رو حل کنم و بینشون واسطه باشم. پس حرف اون آقا رو برای آقای کمالی تکرار کردم.
- گویا خانم معید بدون اجازهی قیم قانونی رانیا خانم که حضانتش رو دارن خونه رو اجاره دادن.
کمالی لبخند چندشی زد و انگار برای یه بچه مدرسهای بخواد توضیح بده، گفت:
- خانم دکتر، من نمیدونم این اطلاعات نصفه نیمه رو کی بهتون داده، اما هر کی بوده خبر نداشته حضانت رانیا خانم با برادراش بوده که یکیشون قاتل صاحبخونهست و توی دیوونهخونه تحت مراقبته و یکی دیگه هم الان چند روزی میشه مثل جنازه افتاده رو تخت بیمارستان.
از عربدهای که مرد سر کمالی کشید پردهی گوشم پاره شد.
- هوی مرتیکه، حرف دهنت رو