كجا برم كه نباشي
مقدمه
همه میگن این قلبه که عاشق میشه این قلبه که دوست داره و همه گناه ها رو می ندازن گردن قلب هیچکس تا حالا به این فکر نکرده که قلب بینوا تنها کاری که کرده تپیدنه تنها گناه قلب همین تپیدنه
همه میگن تا دیدمش قلبم تندتر تپید
هیچکس نمیگه مغزم از دیدنش هیجان زده شد و به قلب فرمان تندتر تپیدن رو داد
هیچکس نمیگه مغزم فرمان داد که ای چشم فقط اون رو ببین نه هیچکس و هیچ چیز دیگه رو
هیچکس نمیگه مغزم گفت خدای من اون چقدر زیباست و چه دوست داشتنی همه میگن با چشم دیدمش و با قلبم عاشقش شدم
همه میگن تا دیدمش قلبم تندتر تپید...
هیچکس نمی دونه این مغز که عاشق میشه و از اون به بعد تنها کاری که میکنه دوست داشتنه تنها فرمانی که میده دوست داشتنه
دوستش داشته باش... عاشقش شو... دیوونه اش شو... فقط به امید رسیدن به اون باش...
و روزی که دیگه اون نبود دیگه اون مال تو نبود اجازه بودن نداری
کلیدی که از حراست خوابگاه تحویل گرفته بودم رو روی در اتاق انداختم و بازش کردم یه سوئیت پنجاه متری که با یه راهرو دو متری به سالن وصل میشد سمت چپ راهرو سرویس بهداشتی بود و سمت راست یه آشپزخونه اپن شش متری
سالنی که توی صورت حساب دانشکده مبله معرفی شده بود فقط یه موکت داشت یه شوفاژ و یه پرده رنگ و رو رفته که روی پنجره سالن رو می پوشوند
پنجره، سمت چپ سالن بود و سمت راست پنجره هم یه در که به یه اتاق خواب دوازده متری مربوط میشد
داخل اتاق سه تا تخت بود پس خوابگاه رو باید با دو نفر دیگه شریک میشدم ته اتاق یه کمد دیواری سر تا سر بود که سه قسمت شده بود تو اتاق خواب هم یه پنجره کوچیک بود که به تراس کوچولویی پشتش متصل بود و روی اون پنجره هم با پرده پوشونده بودن...همین ؟ این همه پول فقط برای کرایه همچین اتاقی ؟
باز جای شکرش باقیه که توی آشپزخونه یه یخچال فکسنی و یه گاز تک شعله برامون گذاشته بودند.
در اولین فرصت باید یه لیست تهیه می کردم از تمام چیزایی که باید می خریدم برای این سوئیت مبله دانشگاهی!!! چمدونام رو که با خودم آورده بودم روی تختی که زیر پنجره بود گذاشتم اما هنوز بازش نکرده بودم که صدای باز شدن در سوئیت رو شنیدم حتما اولین هم اتاقیم تشریف فرما شده بود از اتاق بیرون رفتم تا زودتر ارزیابیش کنم پشتش به من بود همون طور که با موبایلش صحبت می کرد سعی داشت چمدون سنگینش رو که هنوز بیرون بود و به درز در گیر کرده بود به داخل بکشه
- آره مامان جان به خدا سالم رسیدم...نه بابا کی جرات می کنه به من چیزی بگه من خودم یه تنه یه باشگاه کنگفو مردونه رو حریفم...نخیر مگر میشه با این همه چیز میزی که شما باهام راهی کردی قبل از خوابگاه جایی رفت اما خب بعدش حتما آدرس چندتا دیسکو توپ رو میگیرم میرم...خیلی خب بابا امروز رو جایی نمیرم از فردا شروع می کنم شما به حنجره ات فشار مضاعف نیار
هنوز با چمدونش درگیر بود یه دستی نمی تونست جابه جاش کنه رفتم تا کمکش کنم منو که دید تعجب کرد انگار انتظار نداشت کسی از خودش زودتر برسه حرفی نزدم تا مزاحم صحبتش نشم و فقط با سر سلام کردم بدون هیچ حرفی پایه چمدون رو آزاد کردم و اون رو به داخل هل دادم همونطور که از نگاهش تعجب می ریخت لبخندی زد و با سر تشکر کرد بازم چیزی نگفتم فقط به تکون دادن سر اکتفا کردم سراغ چمدونای دیگه رفتم وقتی هر سه تا چمدون رو گذاشتم داخل در رو بستم و به دیوار تکیه دادم و به اون خیره شدم
- مامان جان با یه خداحافظی خوشحالمون کن
ادای گریه کردن در آورد و ادامه داد :
- به حرمت این سبیل پرپشتم هم كه شده هیچ پسری جرات نمی كنه جلو بیاد رخصت بگیره كه من فرصت بدم...آخه مادر من با دو متر و نیم ابرو كدوم پارتی منو راه میدن ؟
خندید و به من چشمکی حواله کرد منم به روش خندیدم بلند طوری که مادرش از پشت خط بشنوه گفتم :
- انقدر با اون اپی لیدی ور نرو خراب میشه ها... اه... دختر انقدر وول نخور بزار كارم رو كنم ابروهات خراب میشه اون وقت امشب تو مهمونی هیچ پسری بهت نگاه هم نمی كنه
صدام رو نازك كرده بودم و مثل دخترهای پرفیس و افاده حرف میزدم انگار از شوخی من خوشش اومد بود گوشیش رو روی اسپیکر گذاشت تا من هم بشنوم مادرش پرسید :
- اوا خاک بر سرم وفا راستشو بگو باز کدوم قبرستونی می خوای بری ؟
- چیزی نیست مامان یه محفل ادبیه....شب شعر و این حرفا....یه عالمه دختر پسر تو یه اتاق تنگ و تاریك زیر نور شمع و فضا مملو از احساس و عشق و علاقه و در ادامه
خنده موذیانه تحویل داد از پشت خط هم می تونستم چهره عصبی مادرش رو تصور كنم
- با اولین پرواز خودم رو می رسونم تا اون دمت رو بچینم كه به ادامه اش نرسی... دختره بی شرم و حیا من مادرتم از روی من خجالت نمی كشی ؟
- خجالت نداره مامان اگه داشت كه آدم و حوا با افتخار هشت میلیاردش رو روی زمین ول نمی كردن
- هفت میلیارد و نهصد و نود و نه میلیون و نود و نه هزار نفر دیگه رو كاری ندارم من میام تو یكی رو از رو زمین جمع می كنم می ندازم تو زیر زمین تا آدمت كنم
یكباره لحن موذیانه اش برگشت و در عوض صدای آدمهای معصوم و بیگناه رو تقلید كرد :
- شوخی كردم مامانی محفل ادبی از كجا پیدا كنم به این زودی ؟ باور كن الان لباس خواب خرگوشیم رو پوشیدم دمپایی ابریام هم پاكم كردم با یه دستم دست خرسم رو گرفتم با دست دیگه ام مسواكم رو چسبیدم بعد مسواک هم میرم نوار لالاییم رو میزارم تخت می خوابم
ما از این سوی خط و مادرش از آن سو خندیدیم مادرش گفت :
- می دونم عزیزم من دخترم رو نشناسم كه مادر نیستم...برو گلم برو مسواكت رو بزن بعدش هم جیش لالا
- مامان جان...درستش جیش... بوس.... لالاِها
لحن مادرش تهدید آمیز شد :
- اون قسمت بوسش تورو هوایی می كنه یه وقت دیدی سر از اون اتاق تاریكه درآوردی اصلا تو اینطوری آدم نمیشی بزار من برم دفتر هواپیمایی بلیط بگیرم
حالت تضرع گرفت و گفت :
- نه غلط كردم...ترو خدا منو اینجور مجازات نكن اصلا دستم رو از دست خرس عروسكیم جدا نمی كنم
صدای خنده مادرش از آن سوی خط اتاق خالی خوابگاه رو پر كرد :
- خیلی خب بابا از حال نرییه وقت ... شوخی كردم....اگه كاری نداری من خدافظی كنم
ادای بچه های بهانه جو رو درآورد و گفت :
- نه مامان قطع نکن تا تو قطع کنی من دلتنگت میشم برمیدارم میام خونه ها
- نه عزیزم تو باید تحمل كنی باید دختر محكمی باشی تو الان نماینده خانواده ما هستی تو شهر غریب باید سربلندمون كنی چشم بهم بزنی این چند سال تمام شده و تو سربلند برمی گردی خونه الانم برو مسواكت رو ....
مادرش كمی مكث كرد و بعد با لحن مشكوكی پرسید :
- وفا الان ده صبحه تو لباس خرگوشی پوشیدی و مسواك دستت گرفتی ؟
وفا بجای جواب با دستپاچگی گفت :
- ای وای مامان غذام سوخت كاری نداری ؟....خدافظ
بدون اینکه منتظر خداحافظی مادرش بمونه تماس رو قطع کرد وفا هم مثل من چون جایی برای نشستن پیدا نکرده بود تکیه اش رو به دیوار پشت سرش داده بود تماس رو که قطع کرد جلو اومد و دستم رو فشرد :
- سلام خیلی حال دادی مرسی برای چمدونا هم واقعا ممنون
- خواهش می کنم
خنده ای كرد و گفت :
- راستی به نظرت دُم ابروهام رو زیاد باریك نكردی ؟
خندیدم و جوابی ندادم اون هم بدون اینکه انتظار جواب داشته باشه خندید و خودش رو معرفی کرد :
- من وفا هستم...وفا زاهدی
اسمش رو می دونستم چند دقیقه پیش مادرش پای تلفن صداش كرده بود من هم خودم رو معرفی كردم :
- منم نیایش م...یغمایی
- خوشحالم از آشناییت
با هم به اتاق خواب رفتیم ازش خوشم اومده بود مهربون و زیبا اما چهره اش بیشتر از زیبایی،جذاب و بانمک بود چشمای سیاه و شیطونش روی پوست گندمیش برق میزد موقع حرف زدن لب کوچکش رو جمع تر می کرد و وقتی باشوق و ذوق حرف میزد ابروهای کشیده اش که با چشمهاش موازی و هم سطح بود کج میشد و تا اینجا میشد گفت دختر شاد و سرزنده ای هست از اون شیطون ها که براش فرق نمی کرد کجاست و با کیه در هر موقعیتی روحیه اش رو حفظ می کنه برعکس من که فقط در مواقع خاص استعداد شوخ طبعی پیدا می کردم
روی تخت وسطی نشست و نگاهی به دور و برش انداخت و گفت :
- انگار خیلی هم زودتر از من نرسیدی هنوز دست به کار نشدی ؟
- نه حدودا پنج دقیقه قبل از تو رسیدم
- اوهوم خیلی خوب پس با هم شروع می کنیم
نگاهی به دور و برش کرد و گفت :
- حالا تو می دونی باید چکار کنیم ؟
با تعجب نگاهش کردم حتما داشت باهام شوخی می کرد مگه میشه دختری به سن او ندونه باید برای شروع کار چکار کنه انگار معنی نگاهم رو فهمید کمی شرمسار گفت :
- دیدی مامانم رو که ؟ چون تک دخترم همیشه فکر می کرد هنوز برای آموزش خونه داری زوده برای همین من دست و پاچلفتی بار اومدم الان هم اگر خودم برای اومدن به خوابگاه اصرار نمی کردم بازم می خواست همراهم بیاد تا کارای شخصی م رو اون انجام بده
بعد چشمکی زد و گفت :
- یه جورایی زیر سلطه اونم اما خب این جوریا هم نگام نکن تو فقط بگو چکار کنم دو سوته تو کل پروژه گند میزنم
با هم خندیدیم با لحن طنز آمیز گفت :
- نکنه تو هم مثل من سوسولی نمی دونی....
وسط حرفش گفتم :
- قبل هرکاری باید بریم یه سری تمیز کننده بخریم بوی نا اینجا رو برداشته معلوم نیست چند وقته کسی اینجا نبوده
به همراه هم رفتیم پایین آدرس نزدیک تری سوپر مارکت رو از نگهبان خوابگاه گرفتیم و به سوپر رفتیم و یه سری مواد شستشو گرفتیم و مقداری خرت و پرت برای نهار اون روز به خوابگاه که برگشتیم هم اتاقی دیگه مون هم اومده بود این رو از کفش هایی که جلوی در کنده شده بود فهمیدیم آهسته و بی صدا در رو باز کردیم اما کسی در سالن نبود از داخل اتاق خواب صدایی می آمد بدون صدا و پاورچین پاورچین داخل رفتیم و در رو باز کردیم چنان غرق بود که متوجه ورود ما نشد رو به آینه قدی داخل کمد ایستاده بود پس صورتش دیده میشد چشمهای زاغی و کشیده اش حتی از اون فاصله هم جلب توجه می کرد لبهاش کوچک اما قلوه ای بود با چونه گردش همخونی داشت و موهای بورش روی پیشانی اش افتاده بود و با هر حرکتش موج می گرفت موهای روی کمرش رو هم به حرکت در میاورد با یه جمع بندی کلی میشد گفت شبیه دختربچه های کوچولو و خواستنیه جلوی آینه قدی اتاق ایستاده بود و به تقلید از صدای آلن دلون حرف میزد
- به جون مادرم من بی گناهم من مادر تورو نکشتم
بعد صدای جاهلان تکزاس رو تقلید کرد :
- هی جو این گوساله رو ببر تو طویله
و بعد ادای رقص هندی رو خیلی بامزه و خنده دار درآورد جوری که دیگه نتونستیم جلوی خودمون رو بگیریم و هر دو زیر خنده زدیم با صدای خنده ما به عقب برگشت و مبهوت ما رو تماشا کرد انگار کمی خجالت زده شد سرش رو با شرمساری زیر انداخت اما بعد انگار که پشیمان شده باشد سرش رو بلند کرد و با هیجان گفت :
- خنده نداره که تا حالا تمرین بازیگری ندیدین
با این حرفش شدت خنده مون بیشر شد بیچاره دیگه نمی دونست چکار کنه با درماندگی مارو نگاه می کرد وفا که از فرط خنده نقش زمین