انگشتر پر از نگین را از پشت شیشه نشان دادم و پرسیدم:
- اون یکی چطوره؟
امید مسیر اشاره انگشتم را نگاه کرد و سری تکان داد و خواست نظری بدهد که مادرش زودتر از خودش لب باز کرد:
- بنظر من که اصلا خوب نیست
چشم بستم که حرفی که تا نوک زبانم اومده بود را به زبان نیاورم و نگویم " کسی نظر شما رو نخواست" اما او بی توجه به حالت چهره من حرفش را ادامه داد:
- پر از سنگه پس فردا بخوای بفروشیش نصف قیمتی که خریدی هم ازت نمیخرن
دستم را مشت کردم تا کنترلم را بدست بگیرم و متعجب از حرفش چشم دراندم و گفتم:
- آخه کی حلقه ازدواجش رو میفروشه که از الان به فکر فروشش هستین مادر جون؟
مادر جون اجباری اخر جمله ام انگار ناسزایی بود که به خودم دادم زنی که از یک صدم ثانیه بعد از خشک شدن مهر عقدم شروع به دخالت و نظردهی در شخصی ترین مسائل زندگی من کرده بود هر لقبی میتوانست داشته باشد بجز مادر.
- تو هنوز جوونی خامی نمیفهمی دو روز دیگه که ببینی بچه ات سر گشنه زمین گذاشته روز سوم حلقه ازدواج که هیچ کلیه ات هم میفروشی.
زیر ل*ب شیطان را لعنت فرستادم و سعی کردم نفرتم از این زن روی لحن به ظاهر مهربانم تاثیری نگذارد.
- چرا باید بچه ام سر گشنه زمین بگذاره؟ خدا رو شکر به آدم نداری شوهر نکردم. باباش انقدری که بتونه شکم و زن بچه اش رو سیر کنه داره.
کنایه ام رو گرفت و ابرو بالا انداخت و و قری به سر و گردنش داد و گفت:
_ بگو پس به خیال ارثیه پسرم بوده که باهاش ازدواج کردی ولی کور خوندی دختر خانم امید کل ارثش رو به حساب من ریخته برای اینکه دختر آهن پرستی مثل تو نتونه ازش سواستفاده کنه الانم جای کل کل بی مورد با زنی که اختیار داره شکم سیری تو و شوهر و بچته بیا برو اون حلقه بدون نگین رو دست کن ببینم اندازت هست یا نه!
گفت و آتشم زد و نماند که آتش وجودم به او سرایت کند. داخل مغازه طلافروشی شد و به سلیقه بد خودش سفارش حلقه داد چشم از او برداشتم و به امیدی که تمام مدت فقط با نگرانی شاهد جرو بحث من و مادرش بود تشر رفتم:
_ نمیخوای هیچی بهش بگی؟
طبق معمول با یک جمله از سر باز کرد:
_ چی بگم عزیزم مادرمه. یه عمر هم پدر بوده برام هم مادر، الان میگی احترام جوونی که پای من ریخته رو نگه ندارم؟
صدای به شیشه زدن مادر امید از داخل مغازه جواب دندان شکنی که آماده کرده بودم را از یادم برد برگشتم و به او که از داخل مغازه رینگ ساده و باریکی رو با ذوق نشانم میداد نگاه کردم و اتش فشان درونم که از صبح فقط قل قل میکرد بالاخره فوران کرد با انگشت مادرش را نشانش دادم و داد زدم:
_ میبینی دیگه؟ این کارا رو میکنه فقط لج منو دربیاره. توم فقط سکوت کن.
دهان باز کرد حرف تکراری همیشگیش اش را تحویلم دهد که همان انگشت روی هوا مانده را محکم به قفسه سینه اش کوبیدم و گفتم:
_ این تو بمیری دیگه از اون تو بمیریا نیست امید. از دخالتاش تو زندگیم جونم به ل*بم رسیده این شش ماه واسه هفت پشتم کافی بوده از این لحظه به بعد باید انتخاب کنی یا من یا مامانت
انگشتم رو توی دست گرفت و با التماس کن:
_ قربون عصبانیتت برم نکن اینجوری به خدا بد برداشت کردی. از مامانم واسه خودت مادر شوهر بد ذات قصه ها ساختی مامان من هیچی تو دلش نیست فقط صلاح زندگیمون رو میخواد تو رو جون من یکم فقط کوتاه بیا باشه؟
_کوتاه بیام؟ کوتاه بیام که چی؟ که مادرت جای من زندگی کنه؟ که مادرت جای من تصمیم بگیره؟ روز خواستگاری بهم گفتی نمیتونم مادرم رو تنها بزارم جز من کسی رو نداره نگاه ظاهر مظلوم نماش کردم و گفتم باشه نمیدونستم مهر عقد خشک نشده از این رو به اون رو میشه. ببین امید یکبار میگم اگه راست میگی که منو دوسداری اگه راست گفته باشی که چهار ساله عاشقمی پس میری یه خانه جدا برام میگیری بعد میای بریم با هم زیر یه سقف بدون دخالت مادرت زندگی کنیم وگرنه که من تحمل ندارم تا آخر عمرم از رنگ دمپایی تا مدل حلقه ازدواجم رو مادرت انتخاب کنه
گفتم و خالی شدم و خواستم راهم را بکشم که بروم و به امید که سد راهم بود تنه ای زدم و رد شدم که آخرین لحظه دستم رو گرفت و گفت:
- کجا میری حالا؟ داشتیم خرید عروسی میکردیم مثلا...
آن وقت مامان میپرسید چرا از بعد از عقد عصبی شده ام! دلیلش معلوم نبود؟ بخاطر اینکه به جز تحمل آن هیولای هفت سر باید بی عرضگی پشرش را هم تحمل میکردم، این همه حرف زده بودم و خط و نشون کشیده بودم آن وقت بدون اینکه حرفم را حتی به یاد آورد تازه میپرسید کجا میری!
برگشتم و قبل از اینکه نگاه خشنم را به رخ امید بکشم مادر عجوزه اش رو دیم که تکیه زده به دیوار طلافروشی ل*بخند فاتحانه تحویل من میداد. ل*بخندش آب روی آتشم شد و دودش به چشم پسرش رفت:
_ نخیر ما خرید نمیکنیم مادر جونت داره خرید میکنه. دنبالش راه بیفت با پول ارثیه ای که دو دستی تقدیمش کردی و حالا با همون پا رو خرخره من گذاشته براش خرید کن بلکه عقده های دلش آروم بگیره دست از سر کچل من برداره.
دستم را از دستش بیرون کشیدم و به سمت خروجی پاساژ پا تند کردم انتظار نداشتم دنبالم بیاید میدانستم که نمی آید، مادرش اجازه آمدن نمیداد ومن شروع نکرده میدانستم بازنده بازی که مادرش از بعد از عقد به راه انداخته بود منم، اما چاره ای جز این نداشتم. این زن از بعد از عقدم چنان پا روی خرخره من گذاشته بود که دیگر مجال نفس کشیدن هم نداشتم. دیگر حتی نمی توانستم این زندگی را تحمل کنم، عمری آزاد و مستقل زندگی نکرده بودم که در آستانه بیست و دو سالگی یک زن بیاید و استقلالم را سل*ب کند و حتی در حد مدل ل*باس عروسم هم آزادی انتخاب نداشته باشم. من زن این نوع زندگی نبودم و نمیشدم. نمیشدم!
برای اولین تاکسی که رد شد دستی تکان دادم و سوار شدم و امیدوارانه به درب ورود و خروج پاساژ آخرین نگاه را انداختم. نه، انگار همسرم بی خیال تر از این حرفها بود که حتی غیرتش قبول نکند در گرمای تابستان آبادان من را میان خیابان تنها رها کند. کسی بی رحمانه در سرم نهیب زد "اگر انتخابش مادرش باشه چکار میکنی؟" دختر ساده لوح خانه کرده در قل*بم جواب داد "نه خودش گفت ک چهار سال عاشق من بوده منو به این راحتی از دست نمیده" راننده مرا از میان جدل عقل و احساسم بیرون کشید:
_ کجا برم خانم؟
نگاه آخر را به در پاساژ انداختنم و از میان آه عمیقم جواب دادم:
_ ذولفقاری
راننده حرکت کرد و من دست به کیف بردم و گوشی ام رو بیرون کشیدم صفحه خالی از تماس و پیام ضربه نهایی را زد. انگار واقعا انتخابش مادرش بود بی حوصله گوشی را ته کیفم انداختم و سرم رو به پشتی صندلی تکیه دادم و چشم بستم و به زندگی که برای خودم ساخته بودم فکر کردم.
یک خواستگار سنتی، یک ازدواج سنتی، بدون هیچ عشقی، شاید اگر امید رو دوست داشتم کور کورانه همه شرایط این زندگی را می پذیرفتم فقط برای اینکه کنار او می بودم اما حالا به چه امید باید آن مادر فولاد زره اش را در زندگی ام تحمل میکردم و دم نمیزدم؟ جواب این سوال به محض رسیدنم به خانه روشن شد.
بوی سرکه و سیر کل خانه را برداشته بود در رو که باز کردم تیزی سرکه به گلویم زد سرفه ای کردم و با صدای بلند سلام کردم صدای خاله پروانه از آشپزخانه جوابم را داد:
- سلام دختر گلم خوش اومدی
کنجکاو از سکوت مادر که جوابم سلامم را نداده بود به سمت در آشپزخانه رفتم و نیم تنه ام را از لولای در وارد کردم خاله پروانه دوست دوران دبستان مادرم، پشت گاز ایستاده بود و با هر بار قاشقی که در قابلمه فرو می کرد بوی سرکه بیشتری بلند میشد سعی کردم ل*بخندی روی چهره عصبیم بنشانم که کسی جز خودم دردم رو نفهمد و با لحن پر شیطنتی گفتم:
- سلام خاله جون راه گم کردی از اینورا؟
خاله بدون چشم برداشتن از قابلمه ریز خندید و گفت:
- کم زبون بریز نیم وجبی من که هر روز اینجام سایه شما سنگین شده
قبل از اینکه مثل همیشه این بحث به ضررم تمام شود موضوع بحث را عوض کردم:
_ مامان کجاست خاله؟
بالاخره نیم نگاهی به من انداخت و جواب داد:
- رفت انباری دبه بیاره واسه ترشیا تو چرا نصفت فقط داخله؟
اینبار نیم تنه ام هم پشت دیوار هل دادم و فقط تا گردن داخل آشپزخانه خم شدم و گفتم:
- میترسم داخل بیام پاک کردن سیر و سبزیش باز بیفته پای من
مامان از پشت سر جوابم را داد:
_ همه جا باید تنبل بودنت رو به رخ بکشی دختر؟
سر برگرداندم و مامان که همراه دبه پلاستیکی سفید رنگ وارد خانه شده بود را نگاه کردم و مودبانه سلام دادم:
_ سلام مامان خانم
بی توجه به من مثل همیشه دستور داد:
_ سلام. برو ل*باستو عوض کن بیا. نگران نباش همه کاراشو کردیم فقط مونده بریزیم تو دبه.
نگاه دقیقی به سرتا پایم کرد و اینبار مشکوک پرسید:
- مگر تو واسه خرید نرفته بودی؟ پس کو خریدات؟
زیر چشمی خاله را که باز حواس و نگاهش را به من داده بود از نظر گذراندم و وقتی دیدم فرصتی برای چشم و ابرو آمدن و دو زاری مادر را صاف کردن نیست دروغ را به حقیقت ترجیح دادم:
- زیاد بود امید با خودش برد خانه گفت شب خودش میاره.
مامان آهانی گفت و برای فخر فروختن به دوست قدیم و ندیمش قُپی در کرد:
- بس که این پسر ولخرج و دست و دل*بازه هرچی میگم انقدر خرج نکن اول زندگی لازمت میشه میگه دنیام هم پای سامیا بریزم باز کمه
پوزخندی به این دروغ شاخدار زدم و برای تعویض ل*باس به اتاق رفتم و جواب خاله را نصف و نیمه شنیدم:
- خوش به حالت سمیه شانس اوردی تو داماد من که یه ذره هم شانس نیاوردم تو عروس...
جلوی آینه ایستادم و مشغول باز کردن دکمه های مانتویم شدم و در همون حال به خودم دقیق شدم از بس این مادر و پسر در طول این دو ماه من رو حرص داده بودن لاغر شده بودم و مانتوی خوش دوختم به تنم زار میزد و زیر چشمم یک هاله محو از کبودی ظاهر شده بود. شال را از سرم کشیدم و موهای سیاه شلاقیم آزادانه روی شونه ام ریخت کلافه مانتو و شالم رو روی تخت انداختم و آخرین نگاه را به گوشیم کردم. هنوز هم خبری نبود و من مفتضحانه سعی میکردم بی تفاوت باشم.
شلوارم رو با شلوارک قرمز جیغی عوض کردم و به سمت آشپزخانه رفتم. سر درد دل خاله پروانه تازه باز شده بود:
- رفتیم تحقیق کردیم تا نگو دختره قبلا یکبار طلاق گرفته
دست مامان که گونه اش را چنگ زد انگار به قل*ب من هم چنگ انداخت:
- وای خاک عالم پسرت عاشق دختر مطلقه شده؟
کلمه ی مطلقه در گوشم زنگ زد و خاله متاثر سری تکان داد و گفت:
- نگو که خودم دارم دیوونه میشم. هرچی میگم پسر من دخترا واسه تو صف کشیدن بعد تو میخوای بری زن مطلقه بگیری؟ میگه مامان کی گفته زن مطلقه ست فقط عقد بودن عروسی که نکردن انگار مثلا تو عقد نمیشه اتفاقی بیفته
خیلی دلم می خواست از خاله بپرسم این صف طویل خواستگارهای پسرش کجا بودند که ما هیچ وقت ندیدیم بنظر من که اصلا همان زن مطلقه هم از سر این پسر زیاد بود چرا که خود این شاخشمشاد هم همچین پاک مطهر نبود اما گفتنش چه فایده ای داشت وقتی تاثیر این چنین حرف ها در افکار پوسیده این جامعه دقیقا برعکس بود و در انتها خودت هم به تابوشکن بودن متهم میشدی. مامان برای همدردی با دوستش دستی به کمرش کشید و