به نام خدا
نام رمان: ازدواج سیاه سفید
نویسنده: مرضیه نعمتی
فصل 1
شيک و چمدان به دست در حال عبور از ميان مسافران با چشم به دنبال عزيزانش ميگشت. دستش را بالا آورد و نگاهي به ساعت مچي گران قيمتش انداخت. عقربهها هشت صبح را نشان مي داد. صداي فریاد زنانهای نگاهش را متوجه روبهرویش کرد. مادرش دواندوان به سمتش ميدوید و با چشماني اشکبار صدايش ميزد. لبخندي بر لب نشاند و با گامهایی بلند به سويش رفت و در آغوشش گرفت:
ـ خوبی مامان؟
صدای مادرش را گریان شنید:
ـ عزيز دلم! کيوان جان. بالاخره اومدي؟ دلم برات يه ذره شده بود!
سر او را بوسید و گفت:
ـ گریه برای چیه؟ اومدم دیگه!
مادرش از آغوشش بیرون آمد و با چشمان اشکبارش نگاهش کرد:
ـ دیگه برنگرد کیوان! طاقت دوریت رو ندارم!
دلسوزانه به چشمان آرایش شده او نگاه کرد. هنوز هم مانند گذشتهها در قید و بند عملهای زیبایی و آراستگی ظاهری بود و برای دیده شدن کم نمیگذاشت اما نسبت به سالهای گذشته پیرتر و شکستهتر به نظر میرسید.
ـ باباجون یه نگاهم این ورو بنداز!
نگاهش از صورت مادرش به سمت صدا چرخید و با دیدن صورت مهربان پدرش لبخند بر لبش نقش نشست. مثل همیشه ساده و محترم و آرام بود بر خلاف مادرش. به طرفش رفت و در آغوشش گرفت و گفت:
ـ سلام بابا!
پدرش خندان به پشت او زد و گفت:
ـ چطوري پسر؟
ـ قربونت برم!
ـ چقدر خوش تیپ شدی!
مادرش اشک چشمش را با پشت دست پاک کرد و لبخندزنان گفت:
ـ به مامانش رفته!
پدرش لبخندزنان سر تکان داد و او هم خندید:
ـ به هر دوتون رفتم!
از درب خروجی فرودگاه بیرون آمدند و صحبتکنان به سوی ماشین پدر رفتند. پدرش در را باز کرد و پشت فرمان نشست و او هم به احترام مادرش عقب نشست. مادرش در عقب را باز کرد و کنار او جای گرفت و گفت:
ـ میخوام پیش تو باشم!
به روی مادرش لبخند زد و به پدرش نگاه کرد. به شوخی گفت:
ـ بابا ناراحت نشه؟!
پدرش از آینه نگاه خندانی به او انداخت و گفت:
ـ من چی کارهام که ناراحت شم؟
ـ اختیار دارین. شما اینجا همه کارهای!
و به مادرش نگاه کرد. مادرش دست او را فشرد و گفت:
ـ تو خونه همش پیش باباتم. الان نوبت توئه!
خندید و گفت:
ـ باید تلافی همه روزایی که پیشم نبودی در بیاری.
مادرش مهربانانه گفت:
ـ همهش رو جبران میکنم.
لبخندی بر لب نشاند و گفت:
ـ هنوزم کار میکنی؟
ـ معلومه پسر. مگه من میتونم بدونم آرایشگاهم زندگی کنم؟
پدرش با تاسف از آینه به او نگاه کرد:
ـ عوض اینکه بدون من نتونه زندگی کنه بدون آرایشگاهش نمیتونه.
با صدای بلند خندید. به نظر میرسید میانه پدر و مادرش کمی درست شده. تا جایی که به یاد داشت قبل از رفتنش به خارج از کشور همیشه شاهد دعواها و درگیریهایشان بود. پدر راه افتاد و مادر دست او را در دستانش گرفت و لبخند زد:
ـ همين روزا يه دختر خوب و خانوم و خوشگلم که بهت بياد برات پيدا مي کنم و مي ريم خواستگاريش و همينجا موندگار مي شي.
ابروانش ناخودآگاه درهم رفت. نيامده بود که بماند اما دلش نيامد خوشحالياشان را خراب کند. رو به مادرش گفت:
ـ الان داريم کجا ميريم؟
پدرش به جاي مادرش جواب داد:
ـ خونه آقاجون. ميدوني که يه مدته اونجا زندگي ميکنيم.
متعجب اخم کرد و گفت:
ـ براي چي؟!
اين بار مادرش به جاي پدرش جواب داد:
ـ پدربزرگت چهار ماه پيش مريض شد و بیمارستان بستری شد. بعد از اینکه مرخص شد وآورديمش خونهش اصرار کرد که من و بابات بريم تو آپارتمانشون و پيششون زندگي کنيم.
دلش براي پدربزرگش سوخت. بيشتر از اينکه به پدر و مادرش علاقه داشته باشد به پدر بزرگ و مادر بزرگش علاقه داشت چون در کودکي آنها زحمت بزرگ کردنش را بر عهده داشتند. خوب به ياد داشت که آن زمانها مادرش به دنبال حرفه آرایشگری بود و پدرش هم درگير ساخت و ساز ساختمان. صبحها که پدر و مادرش سر کار ميرفتند او را هم با خود به خانه پدربزرگش ميبردند. پدربزرگ به گل و گياه علاقه داشت و او را با خود به پارکي حوالي خانهاش ميبرد و در موردشان صحبت ميکرد. او اما خيلي به باغباني و مسائل مربوط به آن علاقه نداشت. پسري درونگرا و آرام بود با افکاري پيچيده و عميق و فلسفي که فقط خودش از آنها سر در ميآورد. با صداي مادرش از افکارش بيرون آمد.
ـ کيوان جان رسيديم. پياده شو!
نگاهي به ساختمان نماي مرمر سفید و قديمي خانه پدربزرگش انداخت و لبخندي آشنا بر لبش نقش بست. از ماشين پياده شد و سرش را بالا برد و دقيقتر به ساختمان نگاه کرد. همان خانه بود با همان رنگ و بو. حتي بازسازي هم نشده بود. پشت سرش پدر و مادرش از پلهها بالا آمدند و چشمشان به در نيمه بازخانه افتاد. پدرش خندان گفت:
ـ صاب خونه مهمون نميخواي؟
ناگهان صورت چروکيده پدربزرگش نمايان شد و دلش برايش پر کشيد. پدربزرگ عصا زنان جلوي در آمد و به گرمي گفت:
ـ چرا نميخوايم؟ از صبح منتظر مهمونمونيم.
و با ديدن او ناگهان چشمانش پر ازاشک شد و گفت:
ـکيوان! بابا جون... برگشتي؟
لحن پدربزرگ به قدري مهربان و رئوف بود که چشمان همه پر از اشک شد. به سمت پيرمرد رفت و خم شد و تنگ در آغوشش گرفت و گفت:
ـ قربونتون برم آقا جون.
اين بار صداي آشناي پيرزني باعث شد از آغوش پدربزرگ بيرون بيايد و به سوي او نگاه کند. مادر بزرگش مثل هميشه چاق و پر آرامش و چادر به سر در حال نظارهاش بود و به سينه ميزد و قربان صدقهاش میرفت و گريه ميکرد. چشمانش پر از اشک شد و به سوي او رفت و در آغوشش گرفت و صورت مهربانش را غرق بوسه کرد.
ـ چقدر دلم براتون تنگ شده بود!
ـ خدارو شکر که برگشتی مادر! الهی شکر که سلامت برگشتی!
از آغوش مهربان مادربزرگش بیرون آمد و نگاهش در دو چشم سیاه شفاف و زیبا ثابت ماند. چقدر چهره آشنا بود! که بود این دختر؟! نکند که مهدیس بود؟! دختر عمه و همبازی دوران شیرین کودکیاش؟! تبسمی بر لبهای دختر نشست و گفت:
ـ سلام پسر دايي!
در حالی که بهت در صورت و صدایش هویدا بود، پرسید:
ـ مهدیسی؟!
مهدیس با سر تایید کرد و همه خندیدند. پدرش گفت:
ـ خیلی بزرگ شده و نشناختیش.
خندید. دستی به پشت موهایش کشید و در فکر دوران کودکیاشان فرو رفت. روزهایی که مهدیس با موهای کوتاه فانتزی و دامن کوتاه رنگیاش همراه مادر و پدر و خواهر بزرگترش مهگل به خانه آنها ميآمدند و هر دويشان تا ساعتها در کنار هم بازي ميکردند طوري که گذر زمان را احساس نميکردند. مهديس خوش سر زبان و مهربان و صميمي بود و او را از تنهايي و انزوايي که پدر و مادرش برايش ساخته بودند بيرون ميکشيد. با او حرف ميزد... برايش قصه ميخواند و از او هم ميخواست برايش از فکرهاي عجيب و جالبش بگويد. این ارتباط ادامه داشت تا اینکه مدتي بعد يک قطع رابطه اساسي بين خانواده او و خانواده مهديس در گرفت. پدر مهديس بد دهان و تندخو بود و عمه فرزانه از دستش در امان نبود. چندین بار پدرش با پدر مهدیس درگیر شده و از فرزانه خواسته بود از شوهرش شکایت کند اما هر بار فرزانه به خاطر دخترانش کوتاه آمده و از پدر و برادرش خواسته بود در زندگیاش دخالت نکنند. در آخر ارتباط فاميلي قطع شده و او از مهدیس بی خبر مانده بود. مدتی بعد هم به اصرار مادرش براي ادامه تحصيل به آمريکا رفت و کاملا از بستگان بیخبر ماند تا حالا که برگشته بود و متوجه برقراری ارتباط فامیلی شده بود. با صدای مهدیس به خودش آمد:
ـ خوش اومدين!
دستش بي اختيار به سمت او رفت. مهديس شرمزده چشمان سياهش را از چشمان قهوهاي و متحير او برداشت و سرش را پايين برد. لحظهای خجالت زده شد. چرا فراموش کرده بود که اينجا ايران است؟! دستش را انداخت و گفت:
ـ ممنونم دختر عمه. عمه کجاست؟!
مهديس سرش را بالا آورد و گفت:
ـ شرمنده. يه کمي کسالت داشت. تو خونهست.
نگران شد و پرسید:
ـ کسالت برای چي؟!
ضربهاي به بازويش خورد و صداي مادرش را به آرامی شنيد:
ـ طوريش نيست. بعداً ميريم ديدن عمهت.
****
همه در پذيرايي جمع بودند و پدربزرگ به حرفش گرفته بود. تمام توجهش به مهديس بود که در حال پذيرايي لبخندي زیبا بر لب داشت. با خود فکر کرد: «چرا با ديدنش اون علاقه بچگي چند برابر شد؟!»
مهديس سيني چاي را مقابلش گرفت و سعي کرد عادي رفتار کند. يک فنجان برداشت و در حال نظارهاش با لبخندی محجوب گفت:
ـ ممنون.
مهديس هم نگاهش کرد و تبسم کرد:
ـ خواهش ميکنم. قند هم رو ميزه. البته شکلاتهام خوشمزهست.
مودبانه تشکر کرد. همراه مهدیس زنگ خورد. از کنارش گذشت و به يکي از اتاقها رفت و در را بست. با صدای پدربزرگ به خودش آمد:
ـ باباجون حتما خسته راهی و دلت میخواد استراحت کنی!
لبخند زد و گفت:
ـ انقدر از دیدنتون خوشحالم که خواب به چشمام نمیاد.
مادرش گفت:
ـ بعد ناهار میریم خونه.
و رو به مادربزرگ گفت:
ـ مهدیس کجاست؟ نمیبینمش.
ـ تو اتاقه مادر... داره با همکارش تلفنی حرف میزنه.
کنجکاو پرسید:
ـ شاغله؟
مادربزرگ جواب داد:
ـ معلمه مادر. تو یه آموزشگاه زبان کار میکنه.
و برخاست و گفت:
ـ برم یه سر به غذا بزنم. سیمین توام بیا کمک.
مادرش برخاست و همراه مادربزرگ شد. در همین هنگام مهدیس هم از اتاق بیرون آمد و برای کمک به مادربزرگش آشپزخانه رفت. با دقت در حال نظارهاش بود. دختری پر لطافت و متین. مثل همانوقتها! سفره که پهن شد، مادربزرگش از او و پدرش و پدربزرگ خواست که بر سر سفره رنگین بنشینند. برخاست و به سوی سفره رفت و گوشهای نشست. خیلی وقت بود که در چنین جمعی و کنار چنین سفره صمیمانهای جای نگرفته بود. مادربزرگ رو به مهدیس گفت:
ـ غذای مامانت و مهگل رو گذاشتم کنار مادر.
مهدیس لبخندزنان تشکر کرد و گفت:
ـ دستتون درد نکنه.
تازه به یاد مهگل افتاد و پرسید:
ـ مهگل نیست؟
مهدیس به او نگاه کرد و گفت:
ـ مهگل بیرونه. خونه نیست.
سرش را به علامت متوجه شدن فرود آورد. حتما مهگل بعد از سالها خیلی تغییر کرده بود. چیز زیادی از او در یادش نمانده بود. فقط میدانست آن زمانها دختر حساس و رک گویی بود و چند باری هم، بازی او و مهدیس را به هم زده و از ته دل خندیده و با بدجنسی گفته بود:
ـ حقتونه! تا شما باشید انقدر با هم صمیمی باشید.
به برنج خوشپخت و خورشت قرمهسبزی خوشبو و سوپ داغ که از آن بخار بر میخواست، نگاه کرد و لحظهای به یاد غذاهای حاضری دوران تحصیلی و شغلیاش افتاد که واقعا معدهاش را آزار میداد. پس از مدتها قصد خوردن دستپخت مادربزرگ مهربانش را داشت. پدربزرگ در ظرفش سوپ ریخت و گفت:
ـ بخور باباجون. نوش جونت!
تشکر کرد و کمی از سوپ را خورد. واقعا خوشمزه بود! انگار پایش داشت با خوردن این غذای خوشمزه و گرمای خانه پدربزرگش به ایران بسته میشد. توجهش به مهدیس جمع شد. با شرم در حال برداشتن کمی سوپ بود. لحظهای نگاهشان به هم افتاد و بعد سریع نگاهشان را دزدیدند.
ـ کیوان جان! بابا جون! چرا کم کشیدی؟
به چهره پدربزرگش نگاه کرد که مراقب غذا خوردن او بود. لبخندزنان گفت:
ـ کم برنداشتم. خیلیام زیاده!
مادربزگش یک کفیگر برنج در ظرفش ریخت و گفت:
ـ بخور مادر!
معذبانه مشغول شد.
پس از خوردن ناهار پدر و مادر برخاستند و او را هم وادار به برخاستن کردند.
ـ خب با اجازتون ما دیگه مرخص شیم.
پدربزرگ و مادربزرگ برای بدرقهاشان جلوی در آمدند و مهدیس هم پس از آنها. مهدیس به خاطر نبود مادرش و خواهرش عذرخواهی کرد و پدرش گفت:
ـ وظیفه ماست که بیایم دیدن مادرت.
و مادرش هم ادامه داد:
ـ فردا من با کیوان یه سر میایم خونتون.
و مهدیس هم محترمانه جواب داد:
ـ قدمتون روی چشم!
****
از زمانی که از خانه مادربزرگ به خانه پدریاش آمده بود فکرش درگیر زندگی عمه فرزانه شده بود. که آیا هنوز هم با همسرش زندگی خوبی داشت؟ آیا هنوز هم در خانه قدیمیاش زندگی میکرد؟ مادرش را دید که داخل هال شد و به طرف پنجره رفت و کمی بازش کرد. برگشت و با دیدن چشمان باز او پرسید:
ـ نخوابیدی؟
در حالی که روی مبل نشسته بود گفت:
ـ نه به خواب روز عادت ندارم.
مادرش آمد و مقابلش روی مبلی نشست و گفت:
ـ اما تو الان خسته راهی. برو تو اتاقت رو تختت بخواب.
انگار که مسئله خوابش برایش اهمیتی نداشت گفت:
ـ نه مهم نیست. یه چیزی ذهنم رو مشغول کرده.
ـ چی؟!
ـ چطور شد رابطهتون با عمهاينا خوب شد؟!
ـ قضیهش مفصله. فقط بدون عمهت طلاق گرفته و اومده اينجا تو ساختمون پدربزرگت زندگي ميکنه.
متعجب پرسید:
ـ عمه فرزانه طلاق گرفته و تو این ساختمون زندگی میکنه؟!
مادرش سرش را فرود آورد و گفت:
ـ همون وقتا که تو رفتی آمریکا اختلافاتش با شوهرش بالا گرفت. یادته که چه شوهر بد دهن و بد اخلاقی داشت! اعتیادشم که از همه بدتر! عمهت خیلی تلاش کرد که ترکش بده و دستشو جایی بند کنه و یه کمی آبروش رو تو در و همسایه و دوست و آشنا حفظ کنه اما نشد! قهر کرد اومد خونه بابابزرگت و گفت میخواد طلاق بگیره. بابا بزرگتم که دید اینطوریه و هم خودش و هم دختراش از دست شوهرش تو عذابن گفت بیاد اینجا و یکی از واحدها رو برداره و با دختراش زندگی کنه.
متفکرانه گفت:
ـ که اینطور!
مادرش ادامه داد:
ـ مهگل فوق دیپلمش رو گرفت و اومد پیش من سالن. مهدیسم لیسانس زبانش رو گرفت و رفت تو یه آموزشگاه که مال دوست دوران دانشگاهشه کار کرد.
ـ ازدواج نکردند؟
ـ نه... مهگل که فعلا با یکی دوسته. مهدیسم کسی تو زندگیش نیست. دختر سر به زیریه و سرش به کار خودش گرمه. فقط از زندگی و خوشیاش رفتن به سر کار و برگشتنشو بلده. هزار بار من و مهگل بهش گفتیم یه کم به روز باشه و به فکر تفریحم باشه اما میگه من دوست دارم سالم زندگی کنم.
ـ یعنی چی سالم زندگی کنه؟ مگه شما و مهگل سالم زندگی نمیکنید؟
ـ اهل دوست پسر و این چیزا نیست. میگه سادگی رو دوست داره. صد دفعه بهش گفتم دختر جون الان دیگه هیچ جوونی به سادگی دختر نگاه نمیکنه. همه یه دختر خوشگل و خوش اندامِ عملی میخوان. اینطوری فکر کنی بی شوهر موندی اما قبول نمیکنه. میگه آخر یکی پیدا میکنم مثل خودم.
کیوان نگاهی به لبهای تزریقی مادرش انداخت و بعد هم بینی و فک عملی و مژههای مصنوعی و در آخر موهای رنگ شدهاش. حتی در این سن و سال هم دست از این کارها بر نمیداشت و ذوق و علاقهاش به عملهای زیبایی بیشتر هم شده بود. لب باز کرد و گفت:
ـ چی کارش دارین خب؟ بذارین هر کی هر جوری دلش میخواد زندگی کنه.
ـ من به خاطر خودش میگم. الان خواهرش مهگل با سر و وضعی که میگرده هزار تا پسر تور زده ولی این خانم با این سادگیاش فقط براش موردای معمولی معرفی میشه.
کیوان سکوتی کرد و در فکر چهره مهدیس فرو رفت. در عین سادگی زیبا بود. رفتارش هم واقعا دلنشین و دلچسب! نمیدانست چرا مادرش اینها را نمیدید و اصرار به نادانی مهدیس داشت. اندیشید: «خودت که یه عمر تو این کارا بودی چی شدی؟»
اما لب فرو بست و هیچ نگفت. انگار بعد از یک دوره زندگی در یک کشور خارجی و تماشای بی بند و باری، سادگی مهدیس واقعا تحت تاثیرش قرار داده بود و دلش میخواست باز هم او را ببیند!
فصل 2
مهدیس درون آشپزخانه ایستاده، در حال درست کردن غذا حواسش به وقت قرص مادرش بود. یک هفته بود که مادرش از پا درد ناله میکرد و او درگیر کارهایش بود. ساعت که یازده شد از اجاق گاز فاصله گرفت و با یک لیوان آب و قرص روانه اتاق مادرش شد. اتاق مادرش کمی به هم ریخته بود و از اینکه نمیتوانست به آنجا برسد ناراحت و کلافه بود. با سینی آب و قرص داخل رفت و آن را روی میز کنار تخت گذاشت. روی تخت نشست و به او که بی حوصله از شیشه پنجره به حیاط زل زده بود، نگاه کرد.
ـ مامان جان بیا قرصت رو بخور.
نگاه مادرش متوجه او شد وقرص و لیوان آب را گرفت. در چشمانش ناراحتی و اندوهی بود که علتش را میدانست و در فکر رفعش بود. با ملایمت همیشگیاش گفت:
ـ مامان جان آخه چرا انقدر غصه مهگلو میخوری؟ مگه مهگل بچهست؟ سی سالشه!
نگاه مادرش با نگرانی به او دوخته شد:
ـ میتونم نخورم؟ داره دو دستی خودش رو بدبخت میکنه. کلافهم کرده انقدر دنبال ظاهرشه. هر چی کار میکنه میده بابت عمل زیبایی. معتاد شده. خدا زندائیت رو لعنت کنه که این بچهرو انداخت تو این چیزا. داشت زندگیش رو میکرد. درسشو میخوند، نمازشو میخوند، روزهشو میگرفت، همه چیش رو گرفته. دختره شده کافر. دیگه به هیچی اعتقاد نداره.
مهدیس سکوت کرده و در فکر مهگل بود که شب قبل گفته بود به خاطر تغییرات جامعه او هم باید تغییر کند. حتی اگر شده حیایش را کنار بگذارد و اضافه کرده بود که با پسری به اسم سام که معرفش زندایی سیمین بود، آشنا شده و روابطشان تا حدی پیش رفته که سام از او تقاضای رابطه جنسی کرده و مهگل در حال فکر کردن است. اگر این را به مادرش میگفت مادرش از شدت خشم و ناراحتی دیوانه میشد. دستش را روی شانه ظریف مادرش گذاشت و مالید و گفت:
ـ غصه نخور! اون که بچه نیست!
ـ از بچهام اونورتره! تو ازش بیشتر میفهمی!
ـ مامان جان! حالا انقدر جوش نزن! به جای این حرفا پاشو حاضر شو بریم دیدن کیوان.
ـ دلم میخواد ولی پام درد میکنه. کیوان حتماً خیلی تغییر کرده!
به لبخند گوشه لب مادرش نگاه کرد. میدانست که مادرش علاقه زیادی به تنها برادرزادهاش داشت. لبخند زد وگفت:
ـ آره ماشاالله خیلی جذاب و خوش تیپ شده!
زنگ در که به صدا در آمد هول شد و فورا از جا برخاست:
ـ فکر کنم زندایی و کیوان باشن.
و نگاهش به سجاده مادرش روی میز و پتوی روی زمین افتاد و با دستپاچگی مشغول جمع و جور کردنشان شد. مادرش سری تکان داد و گفت:
ـ زود باش مهدیس. برو درو باز کن! پشت درن!
مشتش را به سرش کوبید و گفت:
ـ آخه چرا حواسم نبود میخوان بیان دیدنت؟ اوضاع خونه خوب نیست.
ـ عیب نداره. اونا که غریبه نیستند. بعدم مگه خونه زندگی چشه؟ مثل دسته گله!
با عجله به سمت اتاقش رفت و لباس مناسب پوشید و به سمت در رفت. در را که باز کرد با دیدن کیوان و زندایی سیمین لبخند بر لبش نشست. کیوان یک تی شرت سفید به تن داشت با شلوار جین آبی و زندایی طبق معمول مانتو و شلواری شیک با شال نازک و موهای تازه رنگ شده. لب باز کرد و گفت:
ـ خوش اومدین!
در دست کیوان یک جعبه شیرینی بود. لبخندی ملیح زد و گفت:
ـ ببخشید ما باید زودتر میاومدیم.
کیوان لبخندی جذاب زد و گفت:
ـ اشکالی نداره. دفعه بعد نوبت شماست.
و با احترام شیرینی را تقدیمش کرد و او با تشکر گرفت. زندایی پرسید:
ـ مامانت الان بیداره؟
ـ بله بفرمایین داخل!
از در فاصله گرفت و هر دو را به اتاق مادرش راهنمایی کرد. کیوان به محض وارد شدن به اتاق عمهاش با چهره شکسته و لاغر و مهربان او رو به رو شد و ناگهان قلبش فشرده شد. عمه فرزانه واقعا در این سالها پیر شده بود. به طرفش رفت و خم شد و او را تنگ در آغوش گرفت و گفت:
ـ چقدر دلم براتون تنگ شده بود!
اشک بر گونههای فرزانه روان شد و گفت:
ـ کیوان جان! عمه! چقدر بزرگ شدی! عمه فدات شه!
و او را به آغوش گرمش فشرد. مهدیس در حال تماشایشان در گذشتهها غرق شده بود. آن زمانها که به خانه زندایی سیمین میرفت تا با کیوان بازی کنند و کیوان از آرزوها و رویاهایش میگفت و او هم در حالی که برایش جالب بود به حرفهایش گوش میداد و حس میکرد چقدر درکش میکند و حرفهایش را میفهمد. کیوان پسری خاص و جدی بود با روحیات کمی لطیف و کمی خشن. در واقع هم بااحساس بود و هم خشن. البته احساساتش مربوط به کسانی بود که دوستشان داشت. خوب به یاد داشت که یک روز یکی از پسران محله مقابل چشمان کیوان نگاه چپی به او کرد و متلکی بارش کرد. تا لحظاتی بعد پسر از دست کیوان در امان نبود. کیوان با این کارها در دلش خیلی جا باز کرده بود و فکر میکرد که چقدر دوستش دارد اما ناگهان با بروز اختلافاتی بین پدرش و دایی جلیل همه چیز به هم ریخت. روابط فامیلی قطع شد و آنها از دیدار هم محروم ماندند. حالا کیوان برگشته بود و نمیدانست که آیا همان کیوان سابق بود یا نه. مطمئنا خیلی عوض شده بود چون سالها در یک کشور غریب زندگی کرده و با فرهنگ آنجا عجین شده بود. با صدای مادرش به خودش آمد:
ـ مامان جان نمیخوای پذیرایی کنی؟
نگاه زندایی و کیوان به سویش چرخید و خجالت زده شد.
ـ بله الان!
و از اتاق بیرون رفت تا وسایل پذیرایی را آماده کند. لحظاتی بعد با اسباب پذیرایی به اتاق رفت و پس از پذیرایی به هال برگشت. تلفن در حال زنگ زدن بود. گوشی را برداشت و با صدای مهگل کمی خوشحال شد.
ـ سلام مهگل. کجایی؟
ـ سلام مهدیس. دیشب که بهت گفتم با سام قرار دارم.
ـ کجا؟
ـ نترس! خونه نیست. فعلا قرارمون پارکه.
نفس به راحتی از سینهاش بیرون آمد. صدای مهگل را شنید:
ـ گفتم زنگ بزنم ببینم حال مامان چطوره.
ـ خوبه. کیوان و زندایی اومدن خونمون.
ـ راست میگی؟! چقدر دلم میخواد کیوانو ببینم.
ـ میتونی همین الان برگردی بیای و ببینیش.
ـ نه الان نمیشه. بعدا میبینمش.
بوی دودی شبیه سیگار در بینیاش پیچید و فورا انگشت اشارهاش را زیر بینی گرفت. نگاهش را به محل دود دوخت و با دیدن کیوان کنار پنجره که در حال بیرون فرستادن دود سیگارش بود حالش گرفته شد. کیوان سیگاری بود؟! به صحبت تلفنیاش پایان داد و ناگهان به سرفه افتاد. نگاه کیوان با شنیدن صدای سرفههای مهدیس به عقب برگشت و با دیدن صورت سرخ و چهره درهمش خجالت زده شد. پرسید:
ـ سیگار اذیتت میکنه؟
مهدیس در حال سرفه سرش را پایین آورد. کیوان با اجازه گویان روانه آشپزخانه شد و پرسید:
ـ زیر سیگاری کجاست؟
مهدیس به دنبالش داخل آشپزخانه شد و یک نعلبکی از آبچکان برداشت و به دستش داد. کیوان نعلبکی را روی میز ناهار خوری گذاشت و سیگار را روی آن له کرد و دود محو شد. تنفس مهدیس کمی بهتر شد و به کیوان نگاه کرد. در حال بررسی صورتش بود.
ـ الان خوبی؟
سرش را فرود آورد و گفت:
ـ تو این ساختمون هیچکی سیگار نمیکشه. یدفعهای با دودش روبه رو شدم و نتونستم جلوی سرفههام رو بگیرم.
ـ که اینطور!
مهدیس به طرف گاز رفت و سری به غذای روی شعله زد. حضور کیوان در آشپزخانه کمی معذبش کرده بود. کیوان پرسید:
ـ غذا درست میکنی؟
سرش را برگرداند و به صورت کنجکاوش نگاه کرد:
ـ بله.
و به طرف نمکدان رفت و آن را از روی کابینت برداشت. کمی نمک به خورشتش پاشید و در همان حال صدای کیوان را از پشت سرش شنید:
ـ باریکلا! چه دختر کدبانویی! بعید میدونم دخترای الان آشپزی بلد باشن.
مهدیس همانطور که حواسش پی غذایش بود گفت:
ـ منم تا حدودی بلدم. همیشه کارای خونه با مامانه. چون مریض شده امروز من غذا درست کردم.
ـ بوش که بوی خوبیه! به نظرم دست پختت خوبه!
مهدیس تشکر کرد.
ـ اگه بخوای منم کمکت میکنم! چیزی لازم نداری بخرم؟
مهدیس به سمت او برگشت. لبخندی بر لب نشاند و گفت:
ـ ممنونم. همه چی هست. بعدم شما مهمونی. درست نیست کار کنی.
ـ آدم خونه عمهش که مهمون نیست!
این حرف کیوان به دل مهدیس نشست. با همان لبخند گفت:
ـ موافقم!
کیوان سکوت کرد. کار دیگری در آشپزخانه نداشت اما نمیدانست چرا پایش نمیرفت. حضور در کنار مهدیس و گفت و گویشان برایش دلچسب بود. با صدای مهدیس نگاهش به سوی او رفت:
ـ چقدر کار خوبی کردی برگشتی. حالا ایشاالله قصد موندن داری؟
با حوصله جواب داد:
ـ باید ببینم شرایط کاری اینجا چطوره. به اصرار یکی از دوستای قدیمیم برگشتم. درگیر ساخت یه فیلم جدیده. ازم خواست بیام همینجا و مشغول شم.
مهدیس در فکر فرو رفت. در جملات کیوان دلیلی غیر از کار وجود نداشت. انگار احساسات و عواطفش به خانواده کاملا از بین رفته بود. پرسید:
ـ یعنی فقط به خاطر کارت برگشتی؟
ـ نه فقط کار! برای خانوادهام دلتنگ بودم! در واقع هر دوش بود!
مهدیس لبخندی بر لب نشاند:
ـ امیدوارم که موفق شی. یعنی تو همینجا. بتونی به مردم کشورت خدمت کنی و فیلمای خوبی بسازی و برای همیشه موندگار شی!
کیوان سرش را فرود آورد و گفت:
ـ ممنون. شنیدم توام معلم شدی!
ـ آره. بعد تموم کردن دوران دبیرستان تو کنکور زبان انگلیسی شرکت کردم و بعد قبولی وارد دانشگاه شدم. الان چند سالیه که تو یه آموزشگاه تدریس میکنم.
کیوان سرش را فرود آورد:
ـ خیلی خوبه! مهگل رو نمیبینم!
ـ نیست. تلفنی داشتم با اون صحبت میکردم. خیلی دوست داشت ببینتت ولی کار داشت. عذرخواهی کرد گفت حتما یه زمان دیگه میبینتت!
صدای زندایی صحبتشان را قطع کرد:
ـ ممنون فرزانه جان. من و کیوان زحمترو کم کنیم.
مهدیس متعجب گفت:
ـ چرا انقدر زود زندایی بلند شد؟
و از کنار کیوان گذشت و به سمت اتاق مادرش رفت. رو به زندایی گفت:
ـ زندایی تازه اومدین!
ـ ایشاالله یه وقت دیگه. مادرت مریض حاله. نیاز به استراحت داره!
فرزانه گفت:
ـ چه مریض حالی؟ بمونید مهدیس داره ناهار میذاره.
ـ ممنون فرزانه جان. باید جایی برم. قرار مهمیه. ایشاالله یه روز دیگه خدمت میرسیم. اصلاً چرا ما؟ این دفعه نوبت شماست. جمعه شام درست میکنم بیاین اونجا. آقا جون و مامان جونم دعوت میکنم.
ـ دستت درد نکنه اگه حالم خوب شد میام. بعدم دعوت چیه دیگه؟ مگه ما غریبهایم؟
زندایی لبخند زد و تشکر کرد. کیوان داخل اتاق آمد و با فرزانه دست داد و گفت:
ـ خوشحال شدم دیدمت عمهجون. حتما تشریف بیارید منزلمون بیشتر ببینیمتون!
فرزانه از کیوان تشکر کرد و گفت:
ـ میام عمه جون. حالم بهتر شه حتما میام.
زندایی سیمین از اتاق بیرون رفت و پشت سرش کیوان. مهدیس هم برای بدرقه دنبالشان رفت. دم در زندایی رو به مهدیس گفت:
ـ خیلی مراقب مادرت باش!
مهدیس تبسم کرد و گفت:
ـ چشم زندایی.
کیوان در حال تماشای صورت ملیح او لبخندی بر لب نشاند و گفت:
ـ این بار که نشد غذاتو بخوریم. حواست باشه یه روز دیگه که اومدیم تلافی کنی.
مهدیس خندید و گفت:
ـ حتما! وقت زیاده!
کیوان هم خندید:
ـ خداحافظ!
مهدیس سرش را فرود آورد و گفت:
ـ به سلامت!
در خانه که بسته شد، مهدیس با همان لبخند روی لب در فکر فرو رفت. تیپ و ظاهر و رفتار کیوان طوری بود که ناخواسته هر دختری را به خود جذب میکرد. حتما زندایی کیوان را برای ازدواج با دختر مورد نظر خودش قانع میکرد و خوش به حال آن دختر!... از در فاصله گرفت و به آشپزخانه رفت تا ناهار را آماده کند.
فصل 3
مهگل طبق معمول در حال جر و بحث با مادرش بود:
ـ عزیز من! از خواستگاری سنتی خوشم نمیاد. دلم میخواد عاشق طرفم شم بعد باهاش ازدواج کنم.
ـ با گناه میخوای عاشق شی؟ اون عکسا چی بودند تو موبایلت؟ عشق به بغل و بوسه قبل ازدواجه؟
ـ مادر من الان دیگه نسل عوض شده. مثل زمان شما نیست که روز خواستگاری همدیگهرو میدیدین و هفته بعد عروسیتون بود. الان دیگه دختر و پسر قبل ازدواج با هم دوست میشن و وقتی حس کردند میتونند با هم زندگی کنن با هم ازدواج میکنن.
مهدیس حرفی برای گفتن نداشت. میدانست خواهرش یک دنده بود و حرف، حرف خودش! به اتاقش رفت و مانتوی اداریاش را به تن کرد و به خودش در آینه نگاه کرد. دختر منظم و مرتب و خوش پوشی بود و طبع لطیفی داشت. فوقالعاده هم محترم و مبادی آداب بود. حتی گاهی اوقات وقتی در معرض رک گویی دیگران قرار میگرفت و دلش میشکست، چیزی بروز نمیداد تا دیگران ناراحت نشوند. کیفش را از روی میز برداشت و به طرف در خانه راه افتاد و کفشهای پاشنه بلند مشکیاش را به پا کرد. به آموزشگاه که رسید با چهره بشاش دوستش ترانه روبه رو شد:
ـ بالاخره اومدی؟
لبخند زد و به طرفش رفت و با هم دست دادند:
ـ سلام صبح به خیر!
ـ سلام! نمیدونی شاگردات چقدر حالشون بد بود! این پسره پویا خیلی کلافه بود. همهش سراغت رو ازمون میگرفت.
مهدیس به یاد پویا یکی از شاگردانش افتاد که حاضر بود در همین آموزشگاه برایش جان دهد. ترانه معتقد بود که پویا علاقه ویژهای به او دارد و مهدیس انکار میکرد و میگفت:
ـ اون از من هشت سال کوچیکتره.
مهدیس پس از احوالپرسی با کادر آموزشگاه به کلاسش رفت. پویا را میان شاگردانش دید که با دیدنش بال در آورد و ذوق زده گفت:
ـ خانم مهدوی! سلام!
اخمی نرم کرد و گفت:
ـ hello
پویا خندید و همه به دنبالش خندیدند. یکی از پسرها گفت:
ـ انقدر ذوق زده شد خانم مهدوی رو دید انگلیسی از ذهنش پرید.
مهدیس بین شاگردان آمد و شروع کرد انگلیسی صحبت کردن و توضیح دادن اینکه به خاطر بیماری مادرش مجبور بوده غیبت کند و همه به انگلیسی حال مادرش را پرسیدند و او اطمینان داد که خوب است. این کلاس یک کلاس فشرده بود که هم شاگرد خانم و آقای کم سن و سال داشت و هم پر سن و سال. یکی از آقایان پر ذوق کلاس که شصت ساله بود با انگلیسی دست و پا شکستهاش گفت که امیدوار هست هر چه سریع تر مادرش بهبود یابد و او تشکر کرد و سراغ درسش رفت. یک ساعت بعد که به شاگردانش استراحت داده بود با خستگی از تخته فاصله گرفت و روی صندلیاش نشست و گوشیاش را به آرامی از کیفش در آورد. شماره مهگل را دید و بعد هم پیامش: «میخوام امروز برم کیوانو ببینم. توام میای؟»
پیامک زد: «خونهای؟»
مهگل پیامک زد: «آره پیش مامانم. مامانم دوست داره دوباره کیوان رو ببینه.»
پیامک زد: « باشه. منم میام با هم بریم.»
و گوشی را دوباره به کیفش برگرداند. نگاهش به آقای محبی افتاد که در حال سوال پرسیدن از پویا در مورد درس بود و پویا هم بی حواس به او نگاه میکرد. برخاست و به سمت آقای محبی رفت تا مشکل درسیاش را رفع کند. وقتی آقای محبی درس را فهمید نفس راحتی کشید و گفت:
ـ خانم معلم «خدا خیرت بده.» به انگلیسی چی میشه؟ از دیشب داشتم تو سر خودم میزدم این لغت به چه معنیه. شما نبودین هیچوقت نمیفهمیدم.
و به دنبال این حرف همه زدند زیر خنده. در این بین نگاه پویا به مهدیس عاشقانهتر از روزهای قبل بود!
شب وقتی مهدیس به خانه برگشت همراه مادرش و مهگل مهیای رفتن به خانه دایی جلیل شدند. دایی جلیل و زندایی سیمین با دیدنشان استقبال گرمی کردند و آنها را به داخل دعوت کردند. خبری از کیوان نبود. فرزانه پرسید:
ـ کیوان نیست؟
دایی جلیل لبخندی زد و گفت:
ـ تو راهه. بهش زنگ زدم گفت تا یه ساعت دیگه میاد.
زندایی با اسباب پذیرایی آمد و با مهگل گرم گرفت. همیشه ارتباطش با مهگل نسبت به او گرمتر بود چون مهگل شباهت شخصیتی زیادی به خودش داشت.
ـ مهگل عروس دیروزو دیدی؟
ـ وای زندایی! فقط تو میتونی یه عروسو به اون خوشگلی درست کنی! واقعا خودش قشنگ نبود!
فرزانه لبخندی زد و گفت:
ـ دست سیمین طلاست.
زندایی سیمین ذوق کرد و گفت:
ـ انشاالله وقتی دخترات عروس شدن خودم دست به کار میشم.
توجهش به ناخنهای مانیکور شده زندایی جلب شده بود. بلوز تنگ قرمز و دامنی مشکی هم به تن داشت. مادرش همیشه میگفت: «سیمین همیشه به فکر قر و فرش بود اما من خیلی ساده بودم. مادرم همیشه میگفت یه ذره از سیمین یاد بگیر و برای شوهرت دلبری کن ولی من اهلش نبودم. جالب بود که دایی جلیلتم همیشه از سیمین شاکی بود که خیلی ولنگ و باز میگرده و این وضع رو دوست نداره.»
این بار نگاهش به گوشی زندایی افتاد که عکس دختری را نشان مهگل میداد و میگفت:
ـ ببین چقدر خوشگله! برای کیوان میخوامش. مطمئنم پسندش میکنه.
مهگل نگاهی به عکس انداخت و با آب و تاب گفت:
ـ مگه میتونه پسندش نکنه؟ اندامش که بیسته. صورتشم حرف نداره. موهاشم خیلی قشنگه!
از گوشه چشم نگاه به عکس کرد. دختری که چهره مغرور و نچسبی داشت، در عکس خودنمایی میکرد. هیچ احساس خوبی از تماشای تصویر نداشت و برای زندایی متاسف بود که پیشنهادش به کیوان چنین دختری بود. زنگ در که به صدا در آمد دایی جلیل به طرفش رفت و بازش کرد. کیوان داخل آمد و با دیدن جمع به وجد آمد و به همگی خوشامد گفت. نگاهی دقیق به مهگل که خیلی با دوران کودکیاش فرق کرده بود انداخت و گفت:
ـ خیلی تغییر کردی!
و به مهدیس اشاره کرد و گفت:
ـ بر عکس خواهرت!
مهگل که خیلی خودش را قبول داشت خندان گفت:
ـ حالا خوب شدم یا بد؟
کیوان چشم ریز کرد و اخمی کرد و گفت:
ـ انگار دختر یه خانواده دیگهای. اگه نمیگفتن مهگلی فکر میکردم یه دختر غریبهای.
همه خندیدند اما مهگل از حرف کیوان خوشش نیامد. کیوان به جمع پیوست و با مهدیس احوالپرسی کرد. مهدیس لبخندزنان گفت:
ـ خسته نباشی!
کیوان تشکر کرد و به مبلها که پر بودند نگاه کرد. روی مبل خالیای که کنار مهدیس بود نشست و با لحن طنزی رو به اوگفت:
ـ خوبه یه جای خالی پیدا شد!
مهدیس خندید:
ـ اگه یه دست مبل دیگه بود مشکل جا نبود!
ـ آره باید به بابا بگم به فکر باشه.
طوری گفت که مهدیس به خنده افتاد. مهگل با سینی چای به سمت کیوان آمد و آن را به طرفش گرفت. کیوان فنجان چای را با تشکر برداشت و در چشمان مهگل نگاه کرد و گفت:
ـ شما چرا؟ وظیفه میزبانه از مهمونا پذیرایی کنه.
مهگل لب گزید و گفت:
ـ این چه حرفیه؟ خونه دایی آدم مثل خونه خود آدمه! فرقی نمیکنه من پذیرایی کنم یا شما.
کیوان ابرویی بالا انداخت و سرش را تکانی داد و گفت:
ـ باریکلا! چه برادرزاده خوبی! به بابام حسودیم شد!
مهگل خندید و گفت:
ـ کیوان ازت کلی سوال دارم!
ـ آماده جوابم!
مهگل کنار مهدیس نشست و گفت:
ـ در مورد مهاجرت به آمریکا ازت سوال دارم.
کیوان کنجکاوانه پرسید:
ـ میخوای بری اونجا؟
مهگل ابرویی بالا انداخت و گفت:
ـ خیلی دوست دارم اما فعلا پولش رو ندارم.
ـ پس فکرشو از سرت بیرون کن!
ـ اِ وا! چرا؟
ـ خب چه کاریه؟ هر وقت خواستی بری تحقیق کن!
ـ آخه ممکنه تو دیگه نباشی.
کیوان با لحن بامزهای گفت:
ـ نترس! من اگه زندهام نباشم هزار تا منبع تحقیقی تو اینترنت و فضای مجازی هست که در مورد مهاجرت راهنماییت کنه.
ـ اِ خدا نکنه! این چه حرفیه؟!
مهگل به دنبال این حرف شروع به پرسیدن سوالاتش کرد و کیوان با آرامش مشغول جواب دادن شد. مهدیس هم در حال گوش کردن به جوابهای کیوان به چهرهاش دقیق شد. صورتش جذاب و مردانه بود و لحن گفتارش محکم و مقتدرانه اما در انتهای صدایش مهربانی خاصی موج میزد که برایش جالب بود! کیوان ته صدای مهربانی داشت! نگاه کیوان در حین صحبت متوجه او شد و به ناگاه خجالت زده شد. نگاه از او گرفت و به گوشیاش نگاه کرد. سوالات مهگل که به پایان رسید صدای کیوان را شنید که گفت:
ـ مهدیس از اول تا آخر هیچ حرفی نزد و نظری نداد. فقط منتظر بود بحث تموم شه بره پی کارش.
مهگل نگاه اخمویی به مهدیس انداخت و رو به کیوان گفت:
ـ کیوان اینو ولش کن! دو دستی اینجارو چسبیده ول کنم نیست! اگه من مثل این خانم زبان بلد بودم بدو بدو خودمو رسونده بودم اونجا.
کیوان نگاهی به چهره آرام مهدیس که آن شب زیبایی خاصی پیدا کرده بود انداخت و به طرفدای از اوگفت:
ـ اِ... خب دوست نداره بره. چه ربطی به زبان داره؟
مهدیس متشکرانه به کیوان نگاه کرد و کیوان متوجه شد. مهگل که فکر میکرد با زیبایی ساختگیاش نظر کیوان را جلب کرده گفت:
ـ اینجا آزادی نیست کیوان. ولی اونجا هر کاری دلت بخواد میتونی کنی.
مهدیس کلافه از بحثهای تکراری مهگل گوشیاش را از کیف برداشت و وارد اینستاگرامش شد. چشمش به پیامی در دایرکت افتاد: «خانم مهدوی چرا منو فالو نمیکنید؟ پستام خیلی قشنگند!»
به آدرس پیج نگاه کرد و اسم پویا را دید. برای اینکه دلش نشکند پیجش را فالو کرد و واردش شد. پیج پر از پستهای عاشقانه بود. حتی خودش هم شعر عاشقانه سروده بود. در حال چرخیدن در پیج پویا بود که صدای کیوان را از کنارش شنید:
ـ بوی فرندته؟
سرش را برگرداند و کیوان را دید که کنجکاو به عکسهای پویا در گوشیاش زل زده. خبری از مهگل نبود. از گوشی بیرون آمد و گفت:
ـ بوی فرند چیه دیگه؟ شاگردمه!
ـ جدا؟ بوی فرند نداری اصلا؟
ـ بهم میاد داشته باشم؟
ـ مهدیس تو این دنیا زندگی نمیکنی؟
به مهدیس برخورد:
ـ من به دنیای الان فکر نمیکنم. به اون چیزی فکر میکنم که درسته.
ـ چیز درست اینه که تو این سن و سال با پسری رابطه عاشقانه نداشته باشی؟
ـ مخالف رابطه عاشقانه نیستم اما از راه درستش!
ـ راه درستش چیه؟
ـ یه آشنایی سالم!
ـ یعنی همون دوستی دیگه!
ـ یعنی تو چهارچوب و اصول خودش. من از کجا بدونم پسری که باهام دوست میشه قصد ازدواج داره یا نه.
ـ تو دنیای الان دیگه بحث این چیزا نیست. دختر و پسری که عاشق همن، با هم رابطه دارند و زیر یه سقف زندگی میکنند. وقتیام همدیگهرو نخواستند از هم جدا میشن.
ـ به نظرت کار درستیه؟ میدونی همچین ازدواجای بیتعهدی چه تبعاتی برای زن داره؟ نفعش فقط برای مرده چون زیر بار هیچ حق وحقوقی نمیره.
ـ وقتی آمار طلاق بالاست و سازش پایینه راه حل همینه.
ـ اصلا اینطور نیست. اگه ازدواج آگاهانه و به درستی انجام بشه این مسائل پیش نمیاد.
ـ از کجا بفهمی ازدواجت درسته؟ آدمایی بودن که به درست بودن انتخابشون شک نداشتن ولی بعد ازدواج کاملا پشیمون شدن. اصلا شاید یکی قصد ازدواج نداره یا شرایطش رو نداره ولی نیاز به یه شریک عاطفی داره که...
مهدیس حرفش را قطع کرد:
ـ میتونه صبر کنه تا شرایطش درست شه.
آنقدر قاطع گفت که راه هر کلام دیگری را بر کیوان بست. کیوان در حال نظاره صورت او اندیشید: « کمن دخترای پاکی مثل تو!»
با صدای دایی جلیل نگاهشان به سمت او چرخید:
ـ بچهها! بیاین شام!
مهدیس برخاست و به سمت سفره رنگین و تزیین شده زندایی سیمین راه افتاد. در همان حال با خودش فکر کرد کیوان با آن کیوانی که میشناخت زمین تا آسمان فرق کرده. افکارش با زندگی در آمریکا به سمت و سوی دیگری سوق پیدا کرده بود و این خوشایندش نبود. کنار مادرش مقابل سفره نشست و اندیشید: «اون دیگه کیوانی نیست که من دوست داشتم! خیلی تغییر کرده!»
فصل 4
یک ساعت بود کیوان در حال جر و بحث با مادرش بر سر ازدواج در ایران و ماندگاری بود.
ـ مادر من! گفتم که فعلاً تصمیمی برای ازدواج ندارم!
ـ چرا باید قصد ازدواج نداشته باشی؟ سی سالته. بچه که نیستی.
ـ شما نمیدونی اوضاع کاری من چطوریه؟ اصلاً معلوم نیست اینجا موندگارم یا نه. اون وقت برای خودت میبری و میدوزی.
ـ آهان! پس قصد برگشت داری و میخوای یه زن اون وریام بگیری!
پدرش میان صحبتهایشان آمد و گفت:
ـ امکان نداره که بذارم برگردی کیوان. خودم یه دختر خوب و خانوم برات سراغ دارم.
و رو به همسرش کرد و گفت:
ـ دختر خواهر من مهدیس چشه که دست گذاشتی رو یه دختر غریبه؟
سیمین اخمی کرد و گفت:
ـ همیشه جونت برای دختر خواهرت مهدیس در میره. ده ساله میگی کیوان برگشت میخوام مهدیس رو براش بگیرم. نظر تو که مهم نیست. مهم نظر کیوانه.
ـ مثلا تو خیلی به نظر کیوان اهمیت میدی؟ خودت براش دختر پیدا کردی و در مورد کیوان باهاش حرفم زدی.
کیوان هاج و واج به مادرش نگاه کرد. چطور توانسته بود بدون صحبت با او از جانبش با دختر صحبت کند؟! سیمین حق به جانب گفت:
ـ نظر پسر منم نظر منه. سلیقه کیوانم مثل خود منه!
پدرش پوزخند زد:
ـ فعلا که سلیقهت من بودم. مطمئن باش سلیقه کیوانم یه دختری مثل دختر خواهر منه!
سیمین عصبی شد:
ـ سلیقه افتضاح اون موقع من بودی.
پدرش هم از کوره در رفت و گفت:
ـ توام سلیقه افتضاح اون موقع من بودی! خیال کردی از زندگی باهات راضیام؟ خدا میدونه که فقط به خاطر آبرومه تحملت میکنم!
سر و صدای مشاجره پدر و مادر بالا گرفت و کیوان کلافه شد. پدر و مادرش نسبت به گذشته ذرهای عوض نشده بودند و همچنان ناسازگار بودند. سیمین در میان دعوا گفت:
ـ اصلاً میدونی همه اینا به خاطر چیه؟ اومدن ما به اینجا. الحمدالله حال پدرتم خوب شده. من دیگه اینجا بمون نیستم. همین فردا بر میگردیم خونه خودمون. اونجا خیلی از اینجا بهتره. اجازه نمیدم دخترِ خواهر جونت فرزانه رو برا پسرم بگیری. فهمیدی؟
خشم جلیل کنترل نشدنی بود. با چشمانی به خون نشسته فریاد زد:
ـ مگه فرزانه چشه که دوست نداری باهاش وصلت کنی؟
ـ همین که با تو وصلت کردم برای هفت پشتم بسه! بعدم مهدیس دختر عمه کیوانه. فامیل درجه یکه. ازدواجشون شدنی نیست.
ـ چه ربطی داره؟ الان آزمایش ژنتیک و این حرفا هست.
ـ دختر خواهرت هیچیش به پسر من نمیخوره.
ـ خیلیام دلت بخواد. مهدیس خیلی از دخترایی که تو برای کیوان پیدا میکنی بهتره.
کیوان عصبی شده بود. به یاد دوران کودکیاش افتاده بود که مادر و پدرش بر سر هر مسئله کوچکی با هم بحث داشتند و آن هم فقط به خاطر روحیات متضادشان. مادرش یک زن مدرن و به روز بود و همیشه سعی داشت از پدرش مردی به قول خودش با فرهنگ بسازد اما پدرش هیچوقت مطابق میل او رفتار نمیکرد چون عاشق سادگی و یکرنگی و آرامش بود. فکر میکرد که با بازگشتش به ایران روابطشان بهتر شده اما حالا متوجه شده بود که مقابل او ظاهر سازی کرده بودند. ابروانش را درهم برد و با خشم گفت:
ـ بس کنید! اگه بخواین بازم دعوا راه بندازین برگشتم همونجایی که بودم. شوخی هم ندارم.
این تهدید انگار کارساز شد چون پدر و مادرش سکوت کردند و دیگر حرفی گفته نشد.
****
نیم ساعتی بود که کیوان در فضای نیمه تاریک اتاقش روی صندلی مقابل میزش نشسته و در حال تماشای فیلم در لپ تاپش به حرفهای پدر و مادرش در مورد مهدیس فکر میکرد. هیچوقت در تمام عمرش به ازدواج به صورت جدی فکر نکرده بود چرا که آن را یک مانع بزرگ برای رسیدن به اهداف و خواستههایش میدانست. از نظر او یک رابطه عاشقانه خارج از چهارچوب و قوانین شرعی و دینی خیلی مناسبتر از پایبندی به مسئولیتهای پس از ازدواج و مشکلاتش بود. نمونهاش پدر و مادرش که پس از سالها زندگی مشترک هنوز نتوانسته بودند با یکدیگر کنار بیایند و ادامه زندگیاشان بیشتر از آنکه به خواست خودشان باشد به خواست مردم بود. اما آیا میتوانست مهدیس را قانع کند؟ اصلا به فرض محال که مهدیس قانع میشد پدر و مادرش و عمه فرزانه و بقیه چه؟! اجازه چنین کاری میدادند؟! او در ایران بود! چند ضربه به در اتاقش خورد و پدرش وارد شد:
ـ چی کار میکنی بابا جون؟
نگاهش به سمت در رفت و پدرش را دید که با عطوفت و مهربانی به طرفش میآمد. هیچ نگفت. پدرش متوجه حال روحی نامساعدش شد و خودش هم غمگین شد. روی تخت نشست و گفت:
ـ مادرت هنوز عوض نشده! همون زن سفت و سخته که بود! اون دوست داره اوضاع اونطوری باشه که خودش میخواد. سالهاست که دارم از دستش عذاب میکشم. اما نمیذارم توام عذاب بده کیوان. فکر نکن که اون وقتا دوست داشتم بری خارج. امونمو بریده بود انقدر که تحت فشارم گذاشته بود تا با آمریکا رفتنت موافقت کنم. تو این سالها خیلی از دوریت عذاب کشیدم. خود مادرتم. حالا میخواد تو رو با دختری که مطابق خواست خودشه اینجا موندگار کنه اما من نمیذارم.کیوان! مهدیس دختر خوبیه. من همیشه دلم میخواسته که اون عروسم بشه. به مهدیس فکر کن! اون دختر مناسبیه برات!
سکوتی کرد و گفت:
ـ فعلا نمیخوام در مورد ازدواج فکر کنم بابا.
پدرش ناامید شد و با فکر اینکه شاید او علاقهای به مهدیس نداشت برخاست.
ـ هر طور که میل خودته!
و اتاق را ترک کرد. کیوان تا لحظاتی در فکر فرو رفت. او نمیتوانست خودش را با افکار و عقاید مردم اینجا هماهنگ کند. از جا برخاست و به سمت پنجره رفت. سیگاری آتش زد و در حال فرستادن دودش به بیرون به مهدیس فکر کرد!
فصل 5
شش ماه از آمدن کیوان به ایران گذشته بود. مهدیس همچنان به آموزشگاه میرفت و میآمد و مهگل هم با سام در ارتباط بود. مهدیس نمیدانست چرا رابطه زندایی سیمین با او سر و سنگین شده. توی راه پله وقتی با او روبه رو میشد احوالپرسی سرسریای میکرد و میرفت و یک وقتهایی هم حس میکرد طوری از خانه بیرون میرود تا با او و مادرش رو در رو نشود. آن روز وقتی از آموزشگاه برگشت سر و صدایی از خانه به گوشش رسید. گویا مادربزرگش میهمانشان بود. با کلید در را باز کرد و داخل رفت و مادربزرگش را دید. روی مبلی نشسته و با مادرش که در آشپزخانه در حال کار کردن بود، صحبت میکرد:
ـ سیمین پاش رو کرده تو یه کفش که از اینجا بره. جلیلم گفته نمیره و سیمینم باهاش قهر کرده.
مادرش با نگرانی پرسید:
ـ یعنی گذاشته رفته؟!
ـ نه داداشتو از خونه بیرون کرده. داداشت دیشب اومده بود خونه خودمون و اونجا خوابید.
مهدیس با خودش فکر کرد: «چقدر بد! یعنی انقدر بینشون شکراب شده که برای زندایی سیمین مهم نبوده شوهرش تو این سن و سال خونه پدر و مادرش بخوابه؟!»
صدای مادرش را شنید:
ـ حالا سر چی دعواشون شده؟
ـ چه میدونم والا. اخلاق سیمین رو که میدونی. بچهم جلیل آرومه. سرش تو کار خودشه. با کسی کاری نداره اما سیمین با همه چی کار داره. لابد دوباره یه چیز الکی پیدا کرده و بهش گیر داده.
مهدیس داخل رفت و سلام کرد. مادربزرگش با دیدنش خوشحال شد و آغوشش را باز کرد. لبخند زد و به سویش رفت و خم شد و در آغوشش گرفت و صورتش را بوسید:
ـ چه عجب مامان جون! همهش ما میاومدیم پایین.
ـ مادر! تو که میدونی پام چقدر درد میکنه!
کنارش روی مبلی نشست و گفت:
ـ قربونت برم. وقتی میبینمت خستگی از تنم در میره.
ـ منم خستگی از تنم در میره دختر خوشگلم!
فرزانه با سینی محتوی دو فنجان چای آمد و لبخند زد و گفت:
ـ خسته نباشی دخترم!
مهدیس تبسم و تشکر کرد و یک فنجان چای برداشت. مادربزرگ هم فنجان خودش را برداشت و هر سه دور هم به صحبت نشستند. مادربزرگ در ادامه حرفهای قبلی رو به فرزانه گفت:
ـ به جلیل گفتم اگه زنت دوست نداره اینجا بمونه زورش نکن. من و فرزانه مراقب بابات هستیم. اما جلیل قبول نکرد. گفت یا سیمین همینجا زندگی میکنه یا طلاق!
مهدیس لب گزید و گفت:
ـ واقعا؟! بیچاره کیوان تازه برگشته! دلش خوش بود با هم خوب شدند!
مادربزرگ نگاه ناراحتی به او انداخت و گفت:
ـ منم به جلیل گفتم به خاطر کیوان یه ذره احترام همو نگه دارین. این بچه تازه از خارج برگشته. دوست نداره دعواها و اختلافات شمارو ببینه. جلیلم گفت کار از این حرفا گذشته. کیوانم تو جریان هست. بعدم کیوان که بچه نیست. به زودی زن میگیره میره. دیگه برای اون که بودن ما با هم مهم نیست.
فرزانه گفت:
ـ جلیل تقصیر نداره مامان. سیمین خیلی پا رو دمش میذاره. از اول عروسیش تا الان که سنی ازش گذشته! هیچوقت احترام جلیل رو نگه نمیداره. همیشه پیش دوست و آشنا کوچیکش میکنه. چند بار جلوی چشمای خودم این کارو کرده. باور کن با کیوان حرف بزنی اونم بی میل نیست طلاق بگیرند.
مهدیس در فکر رفته بود. حق با مادرش بود. رفتار زندایی سیمین با دایی جلیل دور از ادب و احترام بود. این در حالی بود که دایی جلیل همیشه در جمع احترام زندایی را نگه میداشت و چیزی از اختلافاتشان بروز نمیداد. مادربزرگ ادامه داد:
ـ این دوتا هیچوقت با هم سازش نداشتند. یادمه کیوان که بچه بود سیمین پاشو کرده بود تو یه کفش که طلاق میخواد. آقات نذاشت! گفت طلاق بگیری بچهت رو نمیبینی. به خاطر کیوان موند. کیوانم که رنگ این دوتارو نمیدید. طفلک همش خونه ما بود. بعدم که یه ذره بزرگ شد زنه فرستادش آمریکا و غربیش کرد!
فرزانه سری تکان داد و گفت:
ـ قدر جلیل رو نمیدونه.
مهدیس وارد صحبت شد و گفت:
ـ زندایی و دایی با هم نمیسازن چون اخلاق و روحیاتشون به هم نمیخوره.
مادربزرگ گفت:
ـ آره مادر. تو راست میگی. ولی اون وقتا ما چه میدونستیم این طوری میشه. الان دختر و پسر کلی با هم حرف میزنن و همدیگهرو میشناسن. اگه همه چیزشون با هم جور بود با هم عروسی میکنن. دوست جلیل سیمین رو معرفی کرد و ما رفتیم خواستگاری. خیلی زودم مراسم عقد و عروسیشون بر پا شد. تازه بعد عروسی همدیگهرو شناختند!
صدای زنگ در صحبتهایشان را قطع کرد. فرزانه به طرف در رفت و بازش کرد و مهگل داخل آمد. با دیدن مادر بزرگش به شوق آمد و گفت:
ـ مامان جون. توام اینجایی؟ چقدر دلم برات تنگ شده بود!
و به طرفش آمد و خم شد و در آغوشش کشید. مادربزرگ قربان صدقه مهگل رفت و گفت:
ـ خوبی مادر؟ چرا این قدر لاغر شدی؟
فرزانه سرش را با تاسف تکان داد:
ـ رژیمه!
مادربزرگ اخم کرد و مهگل را به نصیحت گرفت:
ـ مادر انقدر به تنت سختی نده! چرا هیچی نمیخوری؟ به خودت ظلم نکن! گناهه!
مهگل خندهای کرد و گفت:
ـ مامانجون نگران من نباش! هیچ طوریم نمیشه.
ـ این حرفا چیه؟ دیروز با فرنگیس خانم تو کوچه حرف میزدم میگفت نوهش انقدر رژیم گرفته بدنش ضعیف شده غش کرده بردنش بیمارستان. آخه این چیه افتاده تو جون شما جوونا؟
مهگل خندهای کرد و گفت:
ـ خبر نداری. عمل میکنن که لاغر شن!
ـ پناه بر خدا! مگه قیافه و اندام خدادادی چه ایرادی داره؟ آدم که تو کار خدا دست نمیبره.
مهگل با گفتن: «زمونه عوض شده مامان جون!» روانه اتاق شد تا مجبور به بحث بیشتر نباشد. مادربزرگ نگاهی به مهدیس انداخت و گفت:
ـ آدم سر از کار جوونا در نمیاره. مادر! شما دو تا چرا ازدواج نمیکنید؟
روی لب مهدیس لبخند نشست. نگاهی به مادرش انداخت و گفت:
ـ چون نمیخوام مامانمو تنها بذارم.
مادربزرگ با محبت نگاهش کرد و گفت:
ـ این حرفو نزن مادر. دختر باید یه روزی سر و سامون بگیره. مادرت تنها نمیشه. خدا هست. من هستم. آقاجونت هست!
مهدیس سکوتی کرد و در فکر فرو رفت. همیشه بابت تنهایی مادرش بعد از ازدواج نگران بود. مادرش زن شکنندهای بود و به حضور دخترانش در کنارش نیاز داشت. مادرش با مهربانی گفت:
ـ مهدیس جان! نگران من نباش! مامان بزرگت راست میگه! من تو این آپارتمان تنها نیستم. همه هستند. خیلی از زنای بیشوهر بچههاشون رو سر و سامون دادند و تنها زندگی میکنن. منم یکی از اونا!
مهدیس با دقت به مادرش نگاه کرد. از چهرهاش پیدا بود که افسردگی سالهای گذشته تا حدود زیادی از وجودش بیرون رفته و سعی داشت با زندگیاش سازگار باشد. با صدای مادربزرگش نگاهش به سوی او چرخید:
ـ امروز طیبه خانم زنگ زد و در مورد پسرش فرشاد با من حرف زد. گفت اگه اجازه بدین قدم بذاریم برای مهدیس جون. منم دلشو نشکستم گفتم باهاشون حرف میزنم ببینم نظرشون چیه.
مهگل به هال آمد. خندهای کرد و گفت:
ـ فرشادرو میگی مامان جون؟ خیلی تو خوده. هر کی باهاش بشینه افسردگی میگیره.
مادربزرگ گفت:
ـ والا چه میدونم. گفت پسره خودش مهدیس رو پیشنهاد داده.
ذهن مهدیس در مورد فرشاد کنجکاو شد. به چه دلیل او را پیشنهاد داده بود؟ فرشاد از او خوشش میآمد؟ هیچوقت این را در رفتارش ندیده بود. هر بار که در کوچه با هم چشم در چشم شده بودند فورا نگاه از او بر گرفته و به مسیرش ادامه داده بود. واقعا که از کار پسرها سر در نمیآورد. با صدای مادرش به خودش آمد:
ـ نظرت چیه مهدیس جان؟
به مادرش نگاه کرد و از چشمانش خواند که در انتظار پذیرفتن اوست. سکوتی کرد و گفت:
ـ باشه ایرادی نداره. شماره منو بدین بهش باهاش صحبت کنم.
روی لب مادرش لبخند آمد و مادربزرگش هم خوشحال شد. رو به مهدیس گفت:
ـ آفرین مادر! بهترین کارو میکنی. خواستگاری سنتی خیلی مطمئنه. طرف از اول به نیت ازدواج میاد جلو. میدونی برای چی اینو میگم؟ دو روز پیش فاطمه خانم رو تو کوچه دیدم. خیلی ناراحت بود. پرسیدم چی شده؟ یدفعهای گریه کرد گفت دخترم بیمارستان بستریه. پرسیدم چرا؟ سر درد و دلش باز شد گفت با یه پسره چهار سال دوست بوده و همه خواستگاراشو به خاطرش رد کرده. امید داشته بیاد خواستگاریش. پسره خیر ندیدهام تازگیا با یکی که مادرش براش پیدا کرده ازدواج کرده به دختره گفته به درد هم نمیخوریم. دخترهام شب چهل تا قرص خورده خودکشی کرده.
مهدیس نگران گفت:
ـ الان حالش خوبه؟!
ـ آره. خدارو شکر. نجات پیدا کرده ولی افسردگی شدید داره.
مهدیس نگاهی به مهگل انداخت که در فکر بود. حتما داشت به خودش و سام فکر میکرد. نمیدانست چرا حس میکرد سام هم فرق چندانی با پسری که دختر فاطمه خانم را به بازی گرفته بود نداشت. مهگل اخمی کرد و گفت:
ـ طرفش آدم عوضیای بوده! همه پسرا مثل هم نیستند مامان جون!
مادربزرگ متعجب شد و فرزانه با حرص لبهایش را روی هم فشرد و به مهدیس نگاه کرد. مادربزرگ لبخندی زد و گفت:
ـ حالا بذار مهدیس بره با فرشاد حرف بزنه! حرف منو میفهمی!
و دست در کیفش برد و گوشیاش را برداشت و گفت:
ـ بذار حالا که اینجاام به طیبه خانم اطلاع بدم!
فصل 6
کلاس شلوغ بود و مهدیس پشت میز کاریاش در حال تصحیح تعدادی برگه به سر میبرد. سرش درد میکرد و نیاز به آرامش داشت اما افسوس که تا پایان کلاس یک ربع باقی مانده بود. صدای پویا را از کنارش شنید که به آرامی گفت:
ـ خانم مهدوی حالتون خوبه؟
به پویا که با نگرانی نگاهش میکرد نگاه کرد. میتوانست عمق علاقه را در چشمانش ببینید اما سعی داشت انکارش کند. او یک دختر بیست و هشت ساله بود و پویا یک پسر بیست ساله. علاوه بر این پویا فقط برایش حکم یک شاگرد معمولی داشت! لبخند کوچکی بر لب نشاند و گفت:
ـ یه کمی سرم درد میکنه.
ـ خب کلاسو تعطیل کنید!
ـ مشکلی نیست. تا پایان ساعت کلاس میتونم صبر کنم!
و برگه به دست برخاست و به انگلیسی رو به شاگردانش گفت که نمرات خیلی خوب نبوده و امید پیشرفت دارد و آنها را بین شاگردانش پخش کرد. ساعت کلاس که به پایان رسید، فوراً کلاس را ترک کرد. در حال بیرون آمدن از آموزشگاه صدای زنگ گوشیاش را شنید و آن را از کیف برداشت. گوشی را در گوشش گذاشت و گفت:
ـ الو...
صدای پسری غریبه از پشت خط در گوشش پیچید:
ـ سلام مهدیس خانم.
صدا برایش ناشناس بود.
ـ سلام. معذرت میخوام شما؟
ـ من فرشاد هستم. پسر طیبه خانم!
فورا به خاطرش آمد و گفت:
ـ حال شما؟
ـ ممنونم. غرض از مزاحمت میخواستم اگه مایل باشید یه قراری برای آشنایی بیشتر با هم ترتیب بدیم.
ـ من مشکلی ندارم. فقط اگه ممکنه برنامههای کلاسام رو چک کنم و بهتون اطلاع بدم.
ـ حتما. من منتظر پیامتون هستم.
ـ ممنونم.
تماس را که قطع کرد در فکر قرار آشنایی فرو رفت. هیچ حسی به فرشاد نداشت اما امیدوار بود که به زودی به وجود آید. فرشاد مورد پذیرش همه اعضای خانوادهاش بود. به کوچه که رسید چشمش به کیوان افتاد که در حال مکالمه تلفنی با کسی ماشینش را با سوییچ قفل زد و به سمت خانه آمد. با دیدن او لبخندی بر لب نشاند و برایش دست تکان داد. مهدیس هم متقابلا لبخند زد و به احترامش ایستاد. تیپ و ظاهر کیوان واقعا جذاب بود! بعضی اوقات دلش برای داشتنش میرفت! کیوان به تماسش پایان داد و به سویش آمد و مقابلش ایستاد. چشم به صورت زیبا و خسته او دوخت و گفت:
ـ خوبی؟
ـ ممنونم. تو خوبی؟
ـ از سر کار بر میگردی؟
ـ آره.
ـ چرا رنگت پریده؟
ـ سرم یه کمی درد میکنه. امروز سرم تو کلاس خیلی شلوغ بود.
کیوان نگران و دلسوز نگاهش کرد:
ـ قرصی چیزی خوردی؟ میخوای بریم دکتر؟
لبخند خستهای زد:
ـ نه استراحت کنم خوب میشم. از سر فیلمبرداری میای؟
ـ نه. دارم برای فیلم جدید تست میگیرم.
ـ چه جالب! کاش منم میتونستم بیام!
ـ دوست داری بیا.
ـ جدا؟!
ـ آره. چرا که نه.
ـ پس آدرسو بگو بیام.
ـ آدرس چیه؟ خودم فردا میبرمت. ساعت هشت صبح آماده باش میام دنبالت.
لبخند زد:
ـ باشه اگه سردردم خوب شد میام.
کیوان هم لبخند زد:
ـ فقط مواظب باش خواب نمونی.
ـ نه نگران نباش. زود بیدار میشم.
هر دو داخل آپارتمان شدند و در حال صحبت از پلهها بالا رفتند. دم در مهدیس رو به کیوان گفت:
ـ نمیای خونه؟
ـ نه ممنون. به عمه سلام برسون.
ـ حتما. توام به دایی وزندایی سلام برسون.
کیوان تشکر کرد و بالا رفت. مهدیس هم در خانه را با کلید باز کرد و داخل رفت. فرزانه به محض دیدنش فورا پرسید:
ـ فرشاد بهت زنگ زد؟
سرش را فرود آورد و گفت:
ـ آره. بعد کلاسم بهم زنگ زد و قرار شد با هم بریم بیرون حرف بزنیم.
فرزانه خوشحال شد و گفت:
ـ کار خوبی کردی! فرشاد پسر خوبیه.
ـ مامان من دقیقا نمیدونم فرشاد چی کار میکنه.
ـ لیسانس معماریه و تو یه شرکت خصوصی کار میکنه. خودت که میدونی بچه سوم طیبه خانمه. خواهر و برادر بزرگشم که ازدواج کردن. کلا خانواده خوب و آبروداریان.
مهدیس در فکر چهره فرشاد فرو رفت. هم قد خودش بود و چاق. با یکدیگر تناسب نداشتند. نمیدانست چرا لحظهای کیوان مقابل چشمانش آمد. به نظرش به لحاظ چهره و اندام خیلی به هم میآمدند. اخمی کرد و لبش را فشرد و در دل گفت: «زنداییت برای اون دختر زیاد سراغ داره. خودشم تو یه خط فکری دیگهست!»
به طرف اتاقش راه افتاد و مانتو و مقنعهاش را در آورد و خودش را روی تخت رها کرد. مادرش داخل اتاق آمد و گفت:
ـ چرا ناراحتی دخترم؟
ـ چیزی نیست. یه کمی خستهام.
و پلکهایش را روی هم گذاشت. نمیدانست چرا از این خواستگاری به ظاهر معقول حس خوبی نداشت. او در اعماق وجودش طالب یک عشق بود اما مدتی بود حس میکرد این طرز تفکر کمی رویایی است و باید منطقیتر در مورد زندگی آیندهاش فکر کند. کمی استراحت کرد و شب سری به گوشیاش زد. چشمش به پیجی افتاد که به او درخواست شده بود. اسم کیوان را که دید لبخندی بر لبش نقش بست. پیج را باز کرد و نگاهی به داخلش انداخت. هیچ پستی نداشت. انگار تازه تشکیل شده بود. به جز چند دوست و آشنا، شخص دیگری فالور کیوان نبود. درخواستش را قبول کرد و سری به پیج دوستانش زد. برایش در دایرکت پیامک آمد.
«سلام.»
کیوان بود.
جواب داد: «سلام پسر دایی.»
«پسر دایی چیه دیگه؟ کیوان!»
خندهاش گرفت و نوشت: «باشه کیوان.»
«چه پیج قشنگی! چه کلیپای آرامبخشی! خیلی خوشم اومد.»
«جدا؟ به نظر خودم که خیلی سادهست!»
«مگه سادگی بده؟»
«از نظر کسایی که تو اینستا هستند بله.»
«از نظر من که اینطوری نیست.»
«تو به من لطف داری.»
«فردارو حواست هست؟»
کمی فکر کرد و تازه یادش افتاد قرار بود با کیوان به محل کارش روند. تایپ کرد: «آره. گفتی ساعت چند بیام؟»
«هشت صبح آماده باش!»
لایک کرد و پیج را بست و در فکر فرو رفت. همیشه دلش میخواست در لوکیشن یا تست یک فیلم حضور داشته باشد.
****
صبح، حاضر و آماده توی آشپزخانه در انتظار تماس کیوان به سر میبرد. کیوان دقیقا راس ساعت هشت به گوشیاش زنگ زد.گوشی را در گوشش گذاشت و گفت:
ـ الو...
ـ سلام کیوانم. زنگ خونه رو نزدم. گفتم شاید عمه بیدار شه. بیا پایین.
ـ مرسی مامانم یادت بود. الان میام.
و به دنبال این حرف تماس را قطع کرد و گوشی را در کیفش گذاشت و از خانه بیرون رفت. ماشین کیوان در کوچه آماده حرکت بود. لبخندی زد و به سمتش رفت و در را باز کرد و کنارش نشست. نگاه کیوان متوجهش شد. کمی هول کرد. کیوان آن روز جذابیت فوقالعادهای پیدا کرده بود. کت تک مشکی با شلوار جین آبی خیلی به اندامش میآمد. پرسید:
ـ به عمه گفتی امروز با من میای سر فیلمبرداری؟
ـ آره دیشب بهش اطلاع دادم.
ـ خب کمربندت رو ببند بریم.
مهدیس کمربندش را بست و کیوان ماشین را به حرکت در آورد و از کوچه خارج شدند. یک ساعت بعد ماشین مقابل یک ساختمان بلند با نمای مشکی متوقف و هر دو پیاده شدند. داخل دفتر یک منشی خانم حضور داشت که با دیدنشان فورا از جا برخاست و سلام کرد. کیوان مهدیس را معرفی کرد و منشی در حالی که کنجکاو دانستن نسبتشان شده بود ابراز خوشبختی کرد. مهدیس به منشی که بیشتر از سی سال نشان نمیداد و چهره آرامی داشت نگاه کرد و تشکر کرد. کیوان داخل اتاقش رفت و مهدیس هم پشت سرش. کیوان پشت میزش ایستاد و اشاره کرد مهدیس بنشیند و خودش روی صندلیاش نشست. مهدیس نگاهی کلی به اطراف انداخت. دیوارها به رنگ سفید بودند و پرده خاکستری کرکرهای پنجره را پوشانیده بود. توجهش به گوشهای از اتاق جلب شد. تعدادی فیلمنامه و کتاب در زمینههای مختلف در چند قفسه خودنمایی میکرد. فضا آنقدر هنری بود که لحظهای هوس بازیگری کرد. لبخندی بر لب نشاند و گفت:
ـ منم دلم خواست بازیگر شم!
کیوان کشوی روی میزش را باز کرد و تعدادی برگه منگنه شده که مشخص بود فیلمنامه بود در آورد و روی میزش گذاشت. نگاهش را به مهدیس داد و گفت:
ـ یادمه بچه بودی خیلی به بازیگری علاقه داشتی. چرا دنبالش نرفتی؟
مهدیس به یاد نمایشهای مسخره دوران کودکیاش افتاد و خندهاش گرفت. کیوان چطور آن روزها را به یاد داشت؟ چادر گل گلی مادربزرگش را دور خودش میپیچید و با کفشهای پاشنه بلند مادرش مقابل کیوان رژه میرفت و ادای زنهای فیس و افادهای را در میآورد و خنده کیوان را در میآورد و بعد با ذوق از او میخواست که در مورد کارش نظر بدهد. کیوان هم در حال خنده برایش دست میزد و میگفت:
ـ خیلی خوب بود!
به یاد روزی افتاد که زیاده روی کرده و به کیوان گفته بود:
ـ یه نمایش بازی میکنم که یه زن غرغروام توام شوهرم باش. باشه؟
و کیوان خجالت زده شده و به نظرش مهدیس پررو آمده و با اخم گفته بود:
ـ نه خجالت بکش!
و مهدیس به شدت خجالت کشیده بود و تا یک هفته کیوان را ندیده بود تا اینکه کیوان نگرانش شده و خودش به دنبالش آمده و گفته بود با هم شطرنج بازی کنند.
رو به کیوان گفت:
ـ آره خیلی دوست داشتم. هنوزم دوست دارم. منتها نرفتم دنبالش. بعد دانشگاه علاقه به معلمی پیدا کردم. ولی تو خیلی به هنر علاقه داشتی. آخرم نتونستی بی خیالش بشی.
ـ هنر همیشه یکی از دغدغههای بزرگ زندگیم بوده. همیشه عاشق کتاب بودم و از تماشای فیلم لذت بردم.
ـ خیلی خوبه که دنبال استعدادت رفتی و به جایی که دلت میخواست رسیدی. من مطمئنم تو کارگردان بزرگ و موفقی میشی!
کیوان تشکر کوتاهی کرد و گفت:
ـ اگه دوست داشته باشی کمکت میکنم بازیگر شی ولی راه درازیه. باید کلا معلمی رو بی خیال شی و کل فکر و ذهن و وقت و انرژیت رو بذاری برای این کار.
مهدیس خندید و گفت:
ـ نه ممنون. من پامو تو کفشت نمیکنم. همونطور که تو کار خودت جا افتادی منم تو کار خودم. الان عاشق کار خودمم!
ابروان کیوان با تحسین بالا رفتند:
ـ باریکلا! به تو میگن یه معلم خوب! چی میل داری؟ چای یا قهوه؟
ـ چایی بهتره. اول صبحی نمیتونم قهوه بخورم.
کیوان گوشیاش را برداشت و سفارش چای و قهوه داد و بعد هم از منشی خواست به محض ورود مراجعین تست را آغاز کنند. تماس را که قطع کرد سیگاری از جیب پیراهنش در آورد و با فندک مخصوصش به آن آتش زد و برخاست و پرده را کنار زد و دود را بیرون فرستاد. دود سیگار کمی مهدیس را آزرد اما اعتراضی نکرد. به نظرش کیوان در حین کشیدن سیگار جذابیت خاصی پیدا کرده بود. لبش را گزید و با خود گفت: «خدایا! چم شده؟! از صبح که باهاش اومدم دلم داره برای داشتنش میره! فرشاد کجا و کیوان کجا؟! ای کاش قرار با فرشادی در کار نبود.»
ـ چرا تا حالا ازدواج نکردی؟
از خودش بیرون آمد و کیوان را دید که به طرفش برگشته. خجالتزده شد و صورتش کمی رنگ به رنگ. لحظهای فکر کرد که شاید کیوان از این پرسش منظور خاصی داشت. سعی کرد خونسردی خودش را حفظ کند و گفت:
ـ مورد مناسبم رو پیدا نکردم!
ـ اگه پیدا کنی ازدواج میکنی؟
ـ فرد ایده آلم باشه بله.
کیوان سرش را به علامت متوجه شدن فرود آورد. چشم ریز کرد وگفت:
ـ فرد ایده آلت باید چطوری باشه؟
شک مهدیس بیشتر شد اما سعی کرد خودش را آرام نشان دهد:
ـ خب من دوست دارم فرد مورد نظرم یه انسان به تمام معنا باشه. خداشناس، مهربون، حمایتگر، وفادار و صادق!
کیوان اخم کرده و در فکر بود. چنین ویژگیهایی داشت؟! میتوانست همسر ایدهآل مهدیس باشد؟! منشی با سینی چای و قهوه و بیسکوییت آمد و مهدیس با تشکر فنجان چای را برداشت. از بیرون صدای مراجعین میآمد. رو به کیوان گفت:
ـ تو این اتاق تست انجام میشه؟
کیوان همانطور که سیگار را لای انگشتانش میفشرد گفت:
ـ آره.
و به سمت میز آمد و سیگار را در جا سیگاری له کرد و به سمت دوربین رفت و مشغول آماده کردنش شد. رو به مهدیس گفت:
ـ بیا این سمت بشین!
مهدیس به صندلیای که نزدیک صندلی کیوان بود نگاه کرد و خندهاش گرفت. انگار او هم یکی از کسانی بود که باید در مورد بازیها نظر میداد. چند ضربه به در خورد و مرد مسنی با قدی متوسط به همراه پسری جوان داخل آمدند. کیوان به سمتشان رفت و احوالپرسی کرد و به مهدیس معرفیاشان کرد. با دست اشاره به مرد مسن کرد و گفت:
ـ ایشون آقای بهروز صادقی تهیه کننده فیلم جدید هستند.
و به پسر جوان اشاره کرد و گفت:
ـ ایشون هم آقای شاهد سهیلی دستیار بنده!
و رو به آنها گفت:
ـ ایشون دختر عمه بنده هستند. علاقهمند به بازیگری هستند و امروز تشریف آوردند شاهد انجام تست باشن.
آقای صادقی و سهیلی ابراز خوشحالی کردند و مهدیس تشکر کرد. کیوان محترمانه هر سه را دعوت به نشستن پشت میز کرد و در همان حال خم شد و با منشی تماس گرفت و در مورد فرستادن مراجعین گفت. مهدیس روی صندلیای که کنار صندلی کیوان بود نشست و کیوان هم به او ملحق شد. دست به دوربین برد و مشغول تنظیمش شد. اولین نفری که وارد شد یک پسر نوجوان بود. کمی استرس داشت. کیوان سعی کرد به او آرامش منتقل کند. با لحن راحتی گفت:
ـ هیچ چیز ترسناکی اینجا وجود نداره. فکر کن ما چهار تا وجود نداریم. کار خودت رو کن!
مهدیس کمی به پسر حق داد. در واقع جو به قدری ساکت و سنگین شده بود که اگر خودش هم جای پسر بود هول و دستپاچه میشد. پسر سعی کرد آرامش خودش را حفظ کند و شروع به ایفای نقشش کرد. دستش را شبیه گوشی تلفن کرد و روی گوشش گذاشت و کلافه و عصبی مشغول صحبت تلفنی با فردی خیالی شد. به نظر مهدیس با استعداد بود. نگاه کرد به کیوان تا عکسالعملش را ببیند اما چیزی دستگیرش نشد. تست که به پایان رسید کیوان در مورد بازی پسر نظراتی داد و پسر هم گوش کرد و در آخر قرار شد با او تماس گرفته شود. نفرات بعدی چند دختر نوجوان بودند. به قدری تیپ زده و آرایش کرده بودند که چهرههای واقعیشان گم بود. یک لحظه فکر کرد که اگر تهیه کننده آدم معتبر و قابل اطمینانی مثل کیوان نبود چه میخواست شود. دختر اولی ریز نقش بود با موهای فر و دومی تپل با موهای بافته. اجرای پر استرسی داشتند و نظر کیوان را تا حدود کمی جلب کرده بودند. تا ظهر تست گرفتن ادامه داشت و مهدیس حالا دچار خستگی شده بود. با خودش گفت: «خوبه که وارد این کار نشدم. واقعا صبر و حوصله و ذوق میخواد!»
به کیوان نگاه کرد که همچنان درگیر کار بود و داشت از روی میزش بطری آب معدنیاش را بر میداشت. نگاه خیره مهدیس را که حس کرد به طرفش نگاه کرد و متوجه کسل بودنش شد. به آرامی و مهربانانه پرسید:
ـ خسته شدی؟
مهدیس خجالتزده شد:
ـ من که کاری نکردم! خودت خسته شدی!
کیوان کمی از آب را نوشید و گفت:
ـ اگه یه کمی صبر کنی کارم تموم میشه و با هم برمیگردیم خونه.
در رودروایسی قرار گرفت و گفت:
ـ باشه. عجلهای نیست.
در باز شد و دو چهره پر شرو شور پسرانه آشنا وارد شدند. مهدیس متعجب نگاهشان میکرد. زبانآموزان نوجوان سابقش در آموزشگاه بودند! امید و عرفان! امید چاق بود و عرفان لاغر. درسخوان اما کمی شیطان بودند. نگاهشان که به او افتاد لحظهای خشکشان زد و خنده از لبشان محو شد و کمی خجالتزده شدند. کیوان نگاه خیره پسرها را دنبال کرد و روی صورت مهدیس دید. پرسید:
ـ همدیگهرو میشناسید؟
هر دو با مظلومیت سلام کردند و گفتند:
ـ سلام خانم مهدوی!
مهدیس لبخند گرمی بر لب نشاند و گفت:
ـ سلام. اومدین تست بدین؟
فورا معرفیشان کرد:
ـ امید و عرفان از زبان آموزان من هستند.
امید با ذوق گفت:
ـ خانم مهدوی شماام میخواین تست بدین؟
مهدیس خندهاش گرفت. کیوان شوخیاش گرفت و گفت:
ـ نه ایشون داورن!
چهره پسرها در بهت فرو رفت و عرفان که کمی خجالتی بود گفت:
ـ واقعا؟!
امید با ذوق گفت:
ـ پس اگه میشه پارتی ما بشید. سخت نگیرید.
کیوان اخمی تصنعی کرد و به جای مهدیس جواب داد:
ـ اینجا پارتی معنایی نداره.
پسرها وا رفتند و کمی از کیوان حساب بردند. زمان اجرای نقش آغاز شد و دو پسر در نقش دو دوست که به دنبال گنج هستند مشغول بازی شدند. آنقدر طبیعی و ملموس بازی کردند که مهدیس به هیجان آمد. در حین بازیاشان لبخندزنان برایشان کف زد و امید و عرفان به ذوق آمدند. کیوان که متوجه شده بود چشم غرهای به مهدیس رفت و به آرامی گفت:
ـ حواسشون رو پرت نکن!
مهدیس زمزمه کرد:
ـ از شاگردای من بهتر میتونی بازیگر پیدا کنی برای فیلمت؟
و نگاهش را به صادقی و سهیلی داد که روی لبهایشان لبخند بود. مشخص بود که از بازی امید و عرفان خوششان آمده بود. بازی که تمام شد کیوان سری تکان داد و توضیحاتی به دو پسر داد و روی برگه چیزهایی یادداشت کرد و گفت:
ـ با دوستان مشورت میکنم. اگه جواب مثبت بود باهاتون تماس گرفته میشه.
مهدیس تبسم کنان گفت:
ـ بچهها عالی بودید! آفرین به این همه استعداد و توانایی!
امید و عرفان تشکر کردند و اجازه بیرون رفتن گرفتند. بعد از رفتنشان کیوان از صادقی و سهیلی نظر خواست و صادقی گفت:
ـ با یه کمی تمرین و آموزش همونی میشن که میخوایم.
سهیلی هم گفت:
ـ به نظر منم بچههای با استعدادی بودند!
کیوان سرش را فرود آورد و گفت:
ـ نظر منم همینه.
ساعت دو ظهر بود که کیوان کارش را به پایان رساند و دفتر را به منشی و سهیلی سپرد و همراه مهدیس بیرون آمد. داخل ماشین رو به مهدیس گفت:
ـ بریم رستوران یه چیزی بخوریم. خیلی گرسنمه!
مهدیس که خودش هم دست کمی از کیوان نداشت و دلش از گرسنگی مالش میرفت موافقت کرد و کیوان به راه افتاد. یک ربع بعد هر دو در یک رستوران شیک با موزیکی ملایم و آرامبخش نشسته بودند و کیوان داشت سفارشهایشان را میگفت. پیش خدمت که رفت رو به او گفت:
ـ ممنون که دعوتم رو قبول کردی.
مهدیس لبخند دلنشینی زد:
ـ من باید ازت تشکر کنم که دعوتم کردی. روز خیلی خوبی برام بود.
ـ یادت باشه توام باید برای من جبران کنی.
مهدیس متعجب نگاهش کرد. منظورش دعوت به رستوران بود؟! کیوان که نگاه سردرگم او را دید خندهاش گرفت و گفت:
ـ یدفعهام منو دعوت کن بیام سر کلاست بشینم از نزدیک تدریست رو ببینم.
مهدیس تازه متوجه منظور او شد. خنده ملیحی کرد و گفت:
ـ اختیار دارین. کلاس خودتونه! هر وقت خواستین تشریف بیارید.
کیوان محو خندههای دلنشین او لحظهای ساکت ماند. پیش خودش معترف بود که هیچ دختری تا به حال مانند مهدیس او را مجذوب خود نساخته. پیش خدمت غذا آورد و کیوان اشاره کرد مهدیس شروع کند و خودش هم مشغول شد. مهدیس قاشق و چنگالش را در غذا فرو برد و لحظهای به یاد فرشاد افتاد. فردا روز قرار بود و هیچ رغبت و اشتیاقی برای دیدار نداشت. اندیشید: «شاید اگه امروز با کیوان نیومده بودم راحتتر میتونستم به فرشاد فکر کنم.»
نگاهی به کیوان انداخت و پرسید:
ـ بازم تصمیم به برگشت داری؟
کیوان نگاهش را از غذا برداشت و به او داد. از این سوال مهدیس چه برداشتی میشد؟! کنجکاوی یا علاقه؟! سعی کرد خونسردی خودش را حفظ کند و گفت:
ـ فعلا نمیتونم نظر قطعی در موردش بدم. بستگی به شرایط کاریم داره.
مهدیس سکوت کرد. پس کیوان علاقه چندانی به ماندن نداشت. احساساتش را سرکوب کرد و گفت:
ـ چطوری میتونی تنهایی اونجا زندگی کنی؟
کیوان متفکرانه در خود فرو رفت. اخمی کرد و گفت:
ـ میدونی اون زمانا برای چی رفتم؟ پدر و مادرم! وقتی به این فکر میکردم که اگه ایران بودم وسط دعواشون باید چی کار میکردم اونجا رو به اینجا ترجیح میدادم.
مهدیس متعجب گفت:
ـ واقعا؟!
ـ اوهوم! اون اواخر که ایران بودم از دستشون کلافه شده بودم. واس همین وقتی مادرم پیشنهاد تحصیل تو خارج از کشور داد سریع موافقت کردم.
ـ چقدر بد! یعنی اگه اختلافات دایی و زندایی نبود ایران تحصیل میکردی؟
ـ آره. اون وقتا اونقدر کلافه شده بودم که دلم میخواست برم یه جای خیلی دور! اوایل که اونجا رفته بودم برام خیلی سخت بود ولی بعد عادت کردم. این آخرسراام انقدر مادرم تلفنی بهم التماس کرد و دوستم بهم پیغام پسغام فرستاد که قبول کردم برگردم وگرنه اومدنی نبودم.
مهدیس در فکر رفته بود. اینطور که مشخص بود کیوان وابستگی چندانی به ایران نداشت و بیهوده رویش حساب باز کرده بود. لب باز کرد و گفت:
ـ ولی اگه برگردی زندایی خیلی ناراحت میشه.
کیوان کمی از غذایش را خورد و گفت:
ـ برای همینه مرددم. البته فقط موضوع این نیست...
ذهن مهدیس کنجکاو شد و به دهان کیوان نگاه کرد. کیوان ساکت ماند و به غذای مهدیس اشاره کرد:
ـ چرا نمیخوری؟
مهدیس خمار ماند. در دل گفت: «مگه میتونم با این حرفی که گفتی غذا بخورم؟ وسط حرف به این مهمی سکوت کردی؟» در میان کنجکاوی شدیدش دست به قاشق و چنگال برد و دوباره به کیوان نگاه کرد. انگار تمایلی به گفتن ادامه حرفش نداشت. نمیتوانست مانند او ساکت بماند. بیتاب دانستن بود! برای اینکه سر از ماجرا در آورد لبخندی زد و گفت:
ـ شاید پای دختری در میونه. همون دختری که زندایی اصرار داره باهاش ازدواج کنی.
کیوان قاشق و چنگالش را در غذا نگه داشت و به چشمان پرسشگر مهدیس نگاه کرد. واقعا مهدیس فکر میکرد در قلب او دختری به غیر از خودش وجود دارد؟! با جدیت گفت:
ـ من تا خودم دختری رو نخوام نمیرم خواستگاری!
مهدیس تحت تاثیر نگاه گیرای او لحظهای ساکت ماند. پس موضوع چه بود؟! پاک گیج شده بود. کیوان حالا با چشمانی مرموز نگاهش میکرد:
ـ خودم به یه دختری علاقه دارم!
رنگ مهدیس پرید و قلبش شروع به تند زدن کرد. با خودش فکر کرد: «خدایا چرا زیر زبونش رو کشیدم؟ دوست ندارم اسم دختری که دوسش دارهرو بشنوم.» سعی کرد آرامش و خونسردی خودش را حفظ کند و متین باشد. لبخند کمرنگی بر لب نشاند و گفت:
ـ واقعا؟! میتونم بدونم اون دختر کی هست؟
کیوان ابرویی بالا انداخت و لبخند شیطنت آمیزی زد:
ـ نه. جزو اسراره!
مهدیس ساکت ماند. بیش از این نتوانست در چشمان کیوان نگاه کند. نگاهش را از او دزدید و با سری زیر گرفته مشغول خوردن غذایش شد. در همان حال با خونسردی تصنعی گفت:
ـ اول و آخر که مشخص میشه.
صدای خندههای کیوان در گوشش پیچید:
ـ شبیه بچگیات شدی! وقتی یه چیزی رو میخواستی بدونی و من نمیگفتم همینکارو میکردی.
نگاه مهدیس به سوی کیوان و صورت خندانش چرخید. چه خوب که کیوان هنوز هم یادش بود. ترجیح داد کنجکاوی بیشتری نشان ندهد. گوشیاش که زنگ خورد نگاهش را از او برداشت و گوشی را از کیفش برداشت. صدای مادرش را شنید که میپرسید کجاست و کی میآید و او خبر از برگشت به خانه همراه کیوان را داد. تماس را که قطع کرد رو به کیوان گفت:
ـ بریم دیگه. مامانم دلش برام تنگ شده!
کیوان خندید و سرش را تکان داد.
ـ غذات رو تموم کن بریم!
فصل 7
روز قرار با فرشاد بود و مهدیس هیچ ذوقی برای دیدار نداشت. از دست خودش کلافه بود که بر خلاف خواسته قلبیاش داشت به محل قرار میرفت به امید اینکه شاید به فرشاد علاقهمند شود. لحظهای چهره کیوان در رستوران مقابل چشمانش آمد و حس کرد چقدر دوستش دارد اما با فکر علاقهمند بودنش به دختری غمگین شد و در خود فرو رفت. مقابل آینه ایستاد و روسریاش را به سر انداخت و صدای مادرش را از پشت سرش شنید:
ـ خیلی خوشگل شدی! برو دیگه دختر! پسره الان میاد میبینه نیستی!
ـ نگران نباش مامان! هنوز تا قرار نیم ساعت مونده.
ـ یه موقع تو ترافیک میمونی.
برگشت و با مهربانی به مادرش نگاه کرد:
ـ نمیمونم. اونجایی که میرم ترافیک نداره.
و خم شد وکیف شیکش را از روی فرش برداشت و خداحافظی کرد و راهی مکان مورد نظر شد. به کافی شاپ که رسید ده دقیقه از ساعت قرار گذشته بود. چشمش به فرشاد افتاد که پشت میزی چوبی نشسته و در انتظار ورود او به سر میبرد. دستش را به سمت روسریاش برد و مرتبش کرد و کیفش را روی شانه میزان کرد و با قدمهایی آرام به سوی او گام برداشت. به کنار میز که رسید سلامی مودبانه کرد و گفت:
ـ ببخشید! یه کمی دیر شد.
فرشاد درهم بود. حتی با دیدن او هم اخمهایش باز نشد و سر و سنگین جواب داد. مقابلش نشست و با خودش فکر کرد چرا فرشاد باید در چنین روزی آنقدر جدی به نظر برسد؟ با صدای پیش خدمت به خودش آمد:
ـ چی میل دارین؟
فرشاد نگاهش کرد و با لحنی که سعی داشت محترمانه باشد گفت:
ـ بفرمایید هر چی میل دارید سفارش بدید.
به پیش خدمت نگاه کرد و گفت:
ـ یه لیوان شیر قهوه لطفا.
فرشاد هم کیک و قهوه سفارش داد و پیش خدمت رفت. لحظاتی سکوت بر قرار شد تا اینکه فرشاد به حرف آمد و گفت:
ـ مهدیس خانم میتونم ازتون یه سوالی بپرسم و واضح جوابم رو بدید؟
کنجکاو گفت:
ـ بله حتما.
ـ شما کسی رو دوست دارید؟
متعجب به فرشاد نگاه کرد. چه سوالی بود که در ابتدای گفت و گو بیان کرد؟! به خودش مسلط شد و گفت:
ـ نه چطور؟
فرشاد هیچ نگفت. سفارشها که آمد اشاره کرد شروع کنند و گفت:
ـ دیروز که داشتم از خونه بیرون میاومدم دیدم سوار ماشین یه آقایی شدین و...
مهدیس فکری کرد و ناگهان به یاد کیوان و سوار شدنش در ماشینش افتاد. حتما منظور فرشاد همین بود. رو به او گفت:
ـ پسر داییم بودند ایشون.
فرشاد نیشخندی زد و ابرویی بالا انداخت و گفت:
ـ شما انقدر با پسر داییتون صمیمی هستین که تنهایی سوار ماشینش میشید و باهاش میرید بیرون؟
مهدیس رنجید. فرشاد هنوز هیچ نشده انگار همه کاره او بود. در حالی که سعی داشت خونسردی خودش را حفظ کند وکلامش نرمش داشته باشد، لب باز کرد و گفت:
ـ پسر داییم کارگردان هستند و قرار بود تست بازیگری انجام بدن. منم چون دوست داشتم از نزدیک شاهد کارشون باشم ازشون خواستم همراهشون برم.
پوزخندی بر لب فرشاد نقش بست. نگاه جدیای به صورت او انداخت و گفت:
ـ یعنی اگه شما ازدواجم کنید با پسر داییتون تا این حد راحتید؟
نمیدانست چرا حرفهای فرشاد را توهین به شخصیتش برداشت کرد و به ناگاه ابروانش درهم رفت:
ـ زن شوهر دار در مقایسه با دختر مجرد حتما حد و مرزهایی داره!
فرشاد سکوتی کرد و به بخار قهوهاش نگاه کرد. انگار کمی آرام گرفته بود. دست به فنجان قهوهاش برد و به فنجان شیر قهوه او هم اشاره کرد تا بنوشد و گفت:
ـ برای من خیلی مهمه که همسر آیندهم حد و مرزش رو بدونه و لازم ندونم که این چیزارو بهش تذکر بدم.
مهدیس سکوت کرده بود. از لحن سرد کلام فرشاد که تعصبی بودنش را نشان میداد خوشش نیامده بود. او دختری نبود که نیاز به شنیدن این تذکرات داشته باشد و در همان ابتدا فهمیده بود با کسی مثل فرشاد که مردی بد دل به نظر میرسید نمیتوانست زیر یک سقف زندگی کند. حتی اگر فرشاد حق هم داشت میتوانست آن را با نرمش به او انتقال دهد نه این چنین توهینآمیز! آنقدر رنجیده بود که نمیتوانست قطرهای از شیر قهوهای را که فرشاد میهمانش کرده بود بنوشد و از آنجایی که عادت به رنجاندن دیگران نداشت از نشستن در آنجا در عذاب بود. فرشاد مسیر صحبت را عوض کرد و در مورد خودش و کار و خانوادهاش صحبت کرد اما مهدیس دیگر نتوانست آن حس ناخوشایندی را که فرشاد در همان ابتدای صحبت به او منتقل کرده بود از بین ببرد و ساکت فقط به حرفهایش گوش داد. بعد هم تماس تلفنی مادرش را بهانه کرد و فرشاد را ترک کرد.
در طول راه غمگین بود و از خودش ناراحت که این قرار آشنایی را پذیرفته بود. در حالی که از اول هم به فرشاد حس مثبتی نداشت. اسنپ گرفت و یک ربع بعد در خانه بود. خانه ساکت بود و کسی حضور نداشت. زنگ همراهش برخاست و جواب داد.
ـ بله؟
ـ سلام مهدیس جان. خوبی؟
ـ سلام مامان.
ـ با فرشاد حرف زدی؟
ـ آره الان اومدم.
ـ خب نتیجه چی شد؟
ـ بعدا برات میگم. کجایی الان؟
ـ خونه مامان بزرگت. شام دعوتمون کرده. دایی جلیلت و زندایی و کیوانم دعوت کرده دور هم باشیم. تنها نباش مامان جون. بیا پایین.
بی حوصله گفت:
ـ باشه میام.
و تماس را قطع کرد. فرشاد طوری انرژیاش را گرفته بود که حتی حوصله میهمانی مادربزرگ مهربانش را نداشت. اما اگر نمیرفت هم مادربزرگ و پدربزرگش ناراحت میشدند. حمام رفت و دوش آب گرمی گرفت و حوله را دور موهای خیسش پیچاند. آشپزخانه رفت و برای خودش چای آماده کرد و با ظرف بیسکوییت به هال آمد و روی کاناپه نشست. پایش را روی پایش انداخت و در حال تماشای صفحه سیاه تلویزیون فکر کرد که از زندگی آیندهاش چه میخواست؟ مطمئناً یک زندگی رویایی عاشقانه! از پنجره صدای قطرات باران میآمد. چه داشت باران که همیشه او را در حال و هوای عشق و عاشقی و رویاهای دخترانهاش فرو میبرد؟! به اتاقش رفت و از کمدش لباس بیرون کشید. حاضر شد و آرایش ملایمی کرد و راهی طبقه پایین شد. زنگ را که فشرد پدربزرگش آن را باز کرد. لبخندزنان گفت:
ـ جمعتون جمعه؟
پدربزرگ خندان گفت:
ـ جمعمون خیلی جمعه فقط گلمون کمه!
و خنده سر داد و او را در آغوش گرفت و سرش را بوسید و گفت:
ـ خوش اومدی! صفا آوردی بابا جون!
خندید و پدبزرگ را بوسید و گفت:
ـ ممنون باباجون!
مادربزرگ با شوق و ذوق به طرفش آمد و گفت:
ـ خوش اومدی مادر!
مادربزرگش را به آغوش کشید و به خودش فشرد و گفت:
ـ وای! مامان جون! دلم رفت! چه بوی آش خوشمزهای میاد!
ـ الهی قربونت برم! چیزی نمونده آماده شه!
داخل جمع شد و با همه احوالپرسی کرد. چشمش به کیوان افتاد که دست در جیب در حال تماشایش بود:
ـ آموزشگاه بودی خانم معلم؟
به یاد فرشاد افتاد و غم کوچکی دلش را گرفت اما چیزی بروز نداد و گفت:
ـ نه جای دیگهای بودم.
زندایی خندان گفت:
ـ پیش آقا داماد بوده!
لحظهای سکوت سنگینی فضا را پر کرد و رنگ صورت کیوان تغییر کرد. مهدیس هم متعجب از اینکه زندایی موضوع را چطور فهمیده بود متحیر نگاهش کرد. کیوان برگشت و به مادرش که عکسالعمل او را زیر نظر گرفته بود، نگاه کرد و گفت:
ـ آقا داماد؟!
فرزانه فورا به حرف آمد:
ـ نه بابا! چه آقا دامادی کیوان جان؟ فقط یه خواستگار بوده رفته باهاش حرف بزنه.
نگاه کیوان برگشت و روی صورت برافروخته او نشست. مهدیس عصبانی شده بود. چه لزومی داشت که زندایی چنین بحثی را مقابل کیوان عنوان کند؟ رو به مادرش کرد و با کلافگی گفت:
ـ میشه در مورد این موضوع صحبت نکنید؟
مادربزرگش دستش را در دست گرفت و وا رفته گفت:
ـ خوشت نیومد مادر؟
به چهره مادربزرگش نگاه کرد و گفت:
ـ اصلاً. از اولم ازش خوشم نمیاومد. بیخود برای صحبت باهاش وقت گذاشتم!
و زیر نگاه سنگین کیوان به طرف مادرش رفت و گوشهای نشست و هیچ نگفت. مادربزرگ لبخند زنان گفت:
ـ عیب نداره! طوری نشده که! برای دختر هزار تا خواستگار میره و میاد تا یکی جور میشه.
و دوباره صحبتها پیرامون این مسئله شروع شد. زندایی از خواستگاران سابقش گفت و مادرش هم از خواستگاران خودش. مادربزرگ هم خندان گفت:
ـ وا! سیمین تو دیگه چرا؟ باز فرزانه شوهر نداره. جلیل الان میاد میشنوه ناراحت میشه.
مهدیس حوصله شنیدن این حرفها را نداشت. چشم گرداند تا کیوان را ببیند. نبود. با خودش فکر کرد: «کجا رفت؟!»
و ناگهان چهره کیوان در لحظهای که خبر خواستگارش را شنیده بود به یاد آورد. انگار ناراحت شده بود. اندیشید: «نکنه دوسم داره؟!» احساس تشنگی داشت. برخاست و آشپزخانه رفت و با دیدن کیوان مقابل پنجره که در حال دود کردن سیگارش بود، غافلگیر شد. به سرفه افتاد و کیوان سرش را برگرداند. لحظهای نگاهشان در هم تلاقی کرد وکلامی از دهانشان بیرون نیامد. نگاه از او برداشت و به طرف شیر آب رفت و لیوان شیشهای را زیرش گرفت و کمی آب برداشت. لیوان را نزدیک دهانش برد و کمی نوشید و خواست برگردد که با صدای کیوان بر جا میخکوب شد:
ـ چرا با خواستگاری که دلت باهاش نیست میری صحبت؟
غافلگیر شده لیوان را روی میز گذاشت و نگاهش کرد. در چشمان کیوان ردی از رنجیدگی و سرزنش پیدا بود. سعی کرد آرامش خودش را حفظ کند و گفت:
ـ معرفی شده بود و تا حدودی میشناختمش! مامانبزرگم تاییدشون کرد.
ابروان کیوان درهم رفت و لحنش جدی شد:
ـ همین؟! انقدر منطقی؟ دوست نداری اول عاشق شی بعد ازدواج کنی؟
لحظهای در فکر فرو رفت. به شدت علاقهمند بود اما تا به حال برایش پیش نیامده بود. لب باز کرد و گفت:
ـ باید پیش بیاد.
ـ چرا صبر نمیکنی براش؟ فکر میکنی با یه خواستگاری سنتی میتونی به طرفت علاقه پیدا کنی؟
ـ امکانش هست.
ـ شایدم امکانش نباشه!
ـ نباید بدبین بود!
ـ حقیقته! زندگی قشنگیش به عشقشه. زن و شوهرایی که عاشق هم نیستند زندگی جالبی ندارن.
مهدیس لحظهای خجالتزده شد. کیوان با اینکه مرد بود از او رمانتیکتر بود. جوابی برای گفتن نداشت چون حرفهای کیوان حق بود. با صدای مادرش از فکر بیرون آمد:
ـ مهدیس مهگل هنوز نیومده. برو بهش زنگ بزن بگو میخوایم شام بیاریم.
بی آنکه به کیوان نگاه کند از آشپزخانه بیرون رفت. فکرش هنوز درگیر حرفهایش بود. با مهگل تماس گرفت و مهگل پس از چند بوق جواب داد:
ـ الو...
صدای آهنگ به گوش میرسید.
ـ سلام. کجایی؟
صدای مهگل شاد بود:
ـ جشن تولد.
ـ جشن تولد کی؟!
ـ سام.
ـ الان ساعت نه شبه. مامان بزرگ شام گذاشته. همه سراغت رو میگیرن.
ـ من نمیتونم بیام مهدیس. تا بیام خونه ساعت یازده شده.
لبهایش را روی هم فشرد و گفت:
ـ من باید به آقاجونینا چی بگم؟
ـ بگو تو ترافیکم.
مهدیس با چهرهای درهم به مقابلش زل زد:
ـ من چرا باید به خاطر کارای جنابعالی دهنم به دروغ باز شه؟
ـ مهدیس من الان وقت صحبت ندارم. یه بهونهای براشون بیار. برات جبران میکنم.
و تماس قطع شد. مهدیس با ناراحتی گوشی را در کیفش گذاشت. به هال رفت و رو به جمع گفت:
ـ مهگل گفت جایی دعوته. عذرخواهی کرد گفت ما شاممون رو بخوریم.
فرزانه عصبی شد و سعی کرد آرامش خودش را حفظ کند و پدربزرگ سکوت سنگینی کرد. مادربزرگ هم با نارضایتی سفره را انداخت و گفت:
ـ غذاشو میدم ببرید.
مهدیس برای کمک به مادربزرگش آشپزخانه رفت و شروع به آماده کردن ظروف کرد. در همان حال صدای مادرش را از پشت سرش شنید:
ـ کدوم گوری بود مهدیس؟ با اون پسرهست؟
مهدیس ظروف را روی هم قرار داد و گفت:
ـ گفت جشن تولد دعوت شده.
ـ حتما جشن تولد اون پسره دیگه. خدا لعنتش کنه که اینطوری منو جلوی بابابزرگت و داییت خجالتزده میکنه.
مهدیس هیچ نگفت. ظرفها را به هال برد و خم شد و روی سفره چید. نگاهش به زندایی سیمین افتاد و لحظهای خشم وجودش را فرا گرفت. اندیشید: «میخواستی پسر بهش معرفی کنی یه پسر خوب معرفی میکردی. واقعا در حق مهگل بد کردی!»
دور سفره پر شد و مهدیس آخرین دیس را روی سفره گذاشت و کنار مادرش نشست. حالش گرفته بود. هم به خاطر صحبتهای تلخ فرشاد و هم نیامدن مهگل به مهمانی! صدای مادربزرگش را شنید که میگفت:
ـ مهدیس جان چرا کم کشیدی؟
لبخند تصنعیای بر لب نشاند و گفت:
ـ همین خوبه مامان جون!
پدربزرگ شروع به نصحیت کرد:
ـ مهدیس بابا! تو جوونی. باید بیشتر بخوری.
کفگیری برنج روی ظرفش ریخته شد و نگاهش به کنارش رفت. کیوان به آرامی گفت:
ـ بخورکه مجبور به جواب پس دادن نباشی.
در اوج ناراحتی خندهاش گرفت. بی خبر بود از نگاه اخموی زندایی که او و کیوان را زیر نظر گرفته بود.
پس از شام ظرفها را شست و به سمت سماور مادربزرگش رفت و برای همه داخل فنجان چای ریخت و پذیرایی برد و تعارف کرد. آخرین نفر کیوان بود که یک فنجان با تشکر برداشت و گفت:
ـ موافقی با هم این فیلمهرو ببینیم؟
جهت نگاه کیوان را تعقیب کرد و با دیدن فیلم سینمایی که از ال سی در حال پخش بود گفت:
ـ آره خوبه.
کنار او نشست و گفت:
ـ جناییه؟
کیوان تایید کرد و گفت:
ـ خیلی دوسش دارم. بارها و بارها دیدمش.
برای مهدیس جالب شد و مشغول تماشا شد. در همان حال به تحلیلهای کیوان راجع به فیلم گوش سپرد. فیلم جلوتر رفت و توجه مهدیس به آن جلبتر شد. بازیگر نوجوان فیلم که یک دختر مو بلوند ولاغر بود در حال جر و بحث با پدرش بر سر مدرسه رفتنش بود که ناگهان سیلی محکمی خورد. پدرش مخالف درس خواندن بود و دختر به زحمت تلاش داشت او را راضی کند. به ناگاه بغض بدی در گلویش حبس شد و اشک در چشمانش حلقه زد. به یاد روزی افتاد که از پدرش درخواست پول برای ثبت نام در آموزشگاه میکرد و پدرش به جای پرداخت هزینه به او بد و بیراه میگفت و در آخر با برخورد فیزیکی خشونتآمیزش رو به رو شد. آن روز تلخ را هیچوقت به فراموشی نمیسپرد. چشمانش داشت تصاویر را تار میدید و قادر به تماشای ادامه نبود.
ـ مهدیس داری گریه میکنی؟!
چشمان اشکبارش را به چشمان جاخورده کیوان دوخت و در میان اشک لبخند غمگینی زد:
ـ ببخشید دست خودم نیست. اینطور فیلما که توش خشونته حالمو به هم میریزه.
چشمان کیوان پر از دلسوزی شدند. حدس زدن علت گریههای مهدیس سخت نبود. گذشته تلخ و خشونت باری که مسببش پدرش بود! خم شد و دستمال کاغذیای از روی میز برداشت و به سمت او گرفت و مهربانانه گفت:
ـ اشکاتو پاک کن. فیلمم دیگه نگاه نمیکنیم.
مهدیس دستمال را گرفت و اشک چشمش را پاک کرد و در رو در وایسی گفت:
ـ نه... اون صحنه تموم شد. بقیهش رو با هم میتونیم ببینیم.
ـ بازم از این صحنهها داره. مهدیس!...
مهدیس غرق در حس قشنگ و آرامبخش نگاه و کلام او گفت:
ـ بله؟!..
ـ میدونم کنترل حس تو حین تماشای این طور فیلما سخته ولی سعی کن این کارو کنی.
مهدیس لبخند زد:
ـ باشه سعی خودم رو میکنم.
با صدای فرزانه نگاهشان از هم جدا شد:
ـ مهدیس پاشو بریم.
مهدیس برخاست و به سمت مادرش رفت:
ـ بریم؟!
حال کیوان گرفته شده بود. با نارضایتی گفت:
ـ زود نیست عمه؟
فرزانه لبخندی تصنعی بر لب نشاند و گفت:
ـ شبا تا دیر وقت نمیتونم بیدار بمونم عمه. زود باید برم رختخواب.
مهدیس نگاهی به کیوان انداخت. حس و حال خوبشان در کنار هم اندک بود! همراه مادرش از جمع خداحافظی کرد و خانه را ترک کرد.
****
داخل خانه، فرزانه با اخم مانتویش را در آورد و گوشهای انداخت و گفت:
ـ کل مهمونی کوفتم شد.
مهدیس مهربانانه گفت:
ـ برو تو اتاقت استراحت کن مامان. مهگل بچه که نیست. الانا دیگه پیداش میشه.
ـ مگه خوابم میبره؟ تا نیاد خواب به چشمام نمیاد.
در با کلید باز شد و مهگل با سر و تیپ شاد و جلفی داخل آمد. فشار فرزانه بالا رفت و با خشم به سمتش هجوم برد:
ـ کدوم گوری بودی؟ الان چه وقت اومدن به خونهست؟ ساعت یازده شبه. آبروم جلوی داییت و بابام رفت.
حس و حال خوب مهگل پرید و غافلگیر شده به چهره عصبانی مادرش نگاه کرد. ناگهان به خشم آمد و گفت:
ـ مگه من بچهام که رفت و آمدمو چک میکنی؟ به آقاجون و دایی جلیل چه ربطی داره که من کی میرم و کی میام.
فرزانه عصبانیتر شد و گفت:
ـ تو اگه پدر بالاسرت بود اینطوری خودسر نمیشدی با پسر غریبه بری جشن تولد. بعدم یازده شب بیای خونه تو روی من واستی جواب بدی. الهی که یه بچهای مثل خودت خدا از جلوت در بیاد بفهمی من چی میکشم.
مهگل اخم تندی کرد و گفت:
ـ مگه دارم چی کار میکنم؟ جوونم. میخوام شاد باشم. حق ندارم؟ ببین مامان من! گذشت اون دوره که به زور شوهرتون میدادن و بعد ازدواجم میافتادین زیر دست شوهرای عوضیتون و کتک میخوردین و به خاطر بچههاتون صداتون در نمیاومد. الان دیگه نسل عوض شده و کسی زیر بار ازدواج نمیره. برای بار صدم میگم با زندگی من کاری نداشته باشین. خودم خیر و صلاحم رو بهتر از شما میدونم.
مهگل به دنبال این حرف به اتاقش رفت و در را محکم کوبید و فرزانه با خشم به در بسته خیره ماند. با حرص گفت:
ـ خیله خب ازدواج نکن. یه بچهام فردا حامله شو ببینم میخوای چی کار کنی.
مهدیس بازوی مادرش را فشرد و گفت:
ـ مامان نگو اینو. حرصیتر میشه.
و او را به سمت اتاق برد و به تخت اشاره کرد و گفت:
ـ بخواب. غصه مهگلم نخور. اون لجبازه. اگه نصیحتش کنی بدتر میکنه. به فکر سلامتی خودت باش.
فرزانه روی تخت نشست و نگران گفت:
ـ باهاش حرف بزن. از فکرای اشتباهش بیرونش بیار.
ـ از من حرف شنوی نداره. به خصوص که ازش کوچیکترم هستم. خدا خودش به راهش بیاره.
و به دنبال این حرف اتاق را ترک کرد. قصد رفتن به اتاقش را داشت اما طاقت نیاورد. به سمت اتاق مهگل رفت و در را باز کرد و داخل رفت. مهگل روی تختش نشسته و با اوقات تلخی به صفحه موبایلش چشم دوخته بود. کنارش نشست و گوشی را از دستش در آورد. چشمش به تصاویر مهگل و سام در آغوش هم و رقص با هم افتاد و با تاسف به مهگل نگاه کرد.
ـ هدف تو از دوستی با این پسر چیه مهگل؟
مهگل با اخم نگاهش کرد:
ـ اومدی نصیحتم کنی؟
ـ مهگل! من میدونم قصد تو از دوستی با این پسر ازدواجه. ولی بدون اون اهلش نیست و میخواد تو رو تو یه مسیر دیگه بکشونه.
مهگل اخم کرد:
ـ اصلا اینطور نیست. اون به من خیلی علاقه داره. اگه نداشت رابطمون رو کات میکرد. فعلا شرایطش رو نداره. زمان لازم داره.
ـ رابطتون رو کات نکرده چون هنوز به اون چیزی که ازت میخواد نرسیده. مهگل وا نده. با این افکار مسخره به روز خودتو بدبخت نکن. خیلی از دخترا این کارو کردند و نتیجهش رو دیدند. دل به کسی ببند که برای داشتنت تلاش کنه. اگه یه پسری دختری رو دوست داشته باشه برای به دست آوردنش تلاش میکنه. اون تو رو به بازی گرفته. براش جنبه تفریح و سرگرمی پیدا کردی. داره تورو دور خودش میچرخونه. بیخودی وقتت رو براش تلف نکن.
مهگل ساکت ماند. انگار قلباً حرفهای مهدیس را قبول داشت. مهدیس از تخت برخاست و در دل گفت: «خدا کنه حرفام روش تاثیر گذاشته باشه!»
فصل 8
صبح مهدیس به زحمت از خواب بیدار شد. هوا آنقدر سرد بود که به جای ژاکت، پالتوی قهوهایاش را به تن کرد. کیفش را برداشت و پوتینهای مشکیاش را پوشید و از خانه بیرون رفت. به آموزشگاه که رسید سلام و احوالپرسی سرسریای با کادر آموزش کرد و راهی کلاسش شد. همه شاگردان سر جای خود نشسته بودند. داخل شد و در را بست و پس از عذرخواهی بابت کمی تاخیر شروع به تدریس درس جدید کرد. چشمش به پویا افتاد که با لبخندی مهربان در حال نظارهاش بود. انگار حواسش در کلاس نبود. پای تخته رفت و پشت به شاگردانش شروع به نوشتن لغات جدید کرد و از آنها خواست لغات را تکرار کنند. وقتی برگشت چشمش به پویا افتاد که آرنجش را روی میز نیمکتش گذاشته و دست زیر چانه برده و با عشق نظارهاش میکرد. جدی شد و از او خواست که لغت را تکرار کند. پویا گیج شد و سریع دستش را از زیر چانه برداشت و به فارسی گفت:
ـ بله؟
همه خندیدند. سرش را تکان داد و به انگلیسی پرسید:
ـ کجایی؟
شاگردانش شروع به دست انداختن پویا کردند و ناگهان کلاس شلوغ و درهم شد و مجبور شد روی میز بکوبد. پس از پایان کلاس دو نفر آقا در حال پرسیدن سوالاتشان بودند که چشمش به پویا افتاد. پشت سر آنها ایستاده و منتظر بود که زودتر کلاس را ترک کنند. جواب سوالات که تمام شد، به غیر از او و پویا کسی در کلاس نبود. پرسید:
ـ توام سوال داری؟
پویا لبخند خجالتزدهای زد و گفت:
ـ نه خانم مهدوی... فقط!
دست داخل کیفش برد و یک کادو در آورد و به طرفش گرفت و گفت:
ـ میخواستم بابت زحماتتون ازتون تشکر کنم!
کادو را گرفت و مهربانانه به چشمان علاقهمند او نگاه کرد. به شوخی گفت:
ـ خب نگهش میداشتی روز معلم بهم بدی.
پویا خندید و گفت:
ـ اون موقعهم براتون میارم. اون روز که یه هدیه خاص داره!
لبخندش پررنگتر شد:
ـ ممنونم. من از هیچکدوم از شاگردام توقعی ندارم. همین که درستون رو بخونید و نمرات خوب بیارید برام کافیه!
پویا دوباره خندید. دستی به پشت موهایش کشید و گفت:
ـ اختیار دارید! با اجازتون!
وقتی رفت نگاهش را به کادوی در دستش داد. کنجکاو شده بود بداند چیست اما ترجیح داد آنجا بازش نکند و تا خانه صبر کند. از کلاس بیرون رفت و ترانه را دید.
ـ توام کلاست دیر تموم شد؟
با او همقدم شد:
ـ شاگردام سوال زیاد داشتند.
ـ منم همینطور! اون چیه تو دستت؟
به کادو نگاه کرد و فورا زیپ کیفش را باز کرد و آن را داخلش انداخت و گفت:
ـ وای! یادم رفت بذارمش تو کیف.
ترانه لبخندی بر لب نشاند و گفت:
ـ شاگردت؟
خندید:
ـ بابا یه بنده خدایی بود دیگه!
ـ حتما پویا.
با چشمانی خندان گفت:
ـ آره.
ـ دیدی گفتم دوستت داره؟! نگاه این پسر به تو یه طور خاصیه.
ـ خب حالا مگه دوست داشتن بده؟ منو مثل خواهرش میبینه.
ـ وای! مهدیس! چرا انقدر خنگی؟ عاشقته!
ـ بس کن! ترانه. اون فقط بیست سالشه.
ـ خب باشه. عشق که سن و سال نمیشناسه.
ضربه نرمی به شانه ترانه زد و گفت:
ـ به همین فکرا ادامه بده! همچین چیزی نیست.
ترانه دستش را به طرف زیپ کیف او برد:
ـ بازش کن ببینیم چیه حالا.
دست به پشت دست ترانه زد و گفت:
ـ نهخیر! فوضول خانم. اینجا جای مناسبی نیست. همه میبینن.
ـ شب بهت زنگ میزنم ببینم بهت چی داده.
و از او فاصله گرفت و برایش چشمک زد. خندهای کرد و از آموزشگاه بیرون آمد. به خانه که رسید در را با کلید باز کرد و داخل رفت. چشمش به مادرش افتاد که با نگرانی کنار میز تلفن بود. به طرفش رفت و پرسید:
ـ سلام مامان. چیزی شده؟!
فرزانه با غصه گفت:
ـ مهگل یه ساعت پیش اومد خونه وسایلش رو جمع کرد. گفت داره با دوستش برای سه روز میره مشهد. هر چقدر بهش زنگ میزنم جواب نمیده.
هراس بر دلش افتاد و در فکر سام فرو رفت. حتما با هم بودند و اتفاقی که از آن میترسید، داشت به وقوع میپیوست. سعی کرد به لحنش نرمش دهد و گفت:
ـ نگران نباش مامان. مهگل بچه نیست. احتمالا جایی هست که آنتن نمیده. من خودم باهاش تماس میگیرم. تو برو تو اتاقت استراحت کن.
و او را راهی اتاقش کرد و به سمت گوشیاش رفت. هیچ پیام و تماسی از مهگل دریافت نکرده بود. با مهگل تماس گرفت. خاموش بود. پیام داد. جوابی نیامد. به چند دوست نزدیک مهگل پیام داد. اظهار بی اطلاعی کردند. کم کم داشت بغضش سر باز میکرد. خواهرش داشت خودش را بیچاره میکرد. او نباید دست به چنین حماقتی میزد. لحظهای به یاد زندایی سیمین افتاد. حتماً میدانست مهگل کجاست. فورا از جا پرید و حاضر شد و به سمت طبقه بالا دوید. ساعت یازده و نیم شب بود اما دلنگرانیاش آنقدر زیاد بود که نمیتوانست تا صبح صبر کند. زنگ در را فشرد و در باز شد و به ناگاه کیوان را دید. کیوان که از دیدن چشمان سرخ از اشک او جا خورده بود با لحن نگرانی پرسید:
ـ چیزی شده مهدیس؟!
با صدایی بغضدار و لرزان گفت:
ـ زندایی هست؟
کیوان با همان لحن نگران پرسید:
ـ آره چیزی شده؟!
ـ میشه صداش کنی؟
چشمش به زندایی سیمین افتاد که با ظاهری آراسته مقابل در نمایان شد.
ـ مهدیس چی شده این وقت شب اومدی؟ نگران شدم. حال مامانت خوبه؟
ـ زندایی یه کار خصوصی باهاتون دارم.
کیوان فورا از در فاصله گرفت و به طرفی رفت. شانه زندایی را فشرد و گفت:
ـ مهگل نیست. گفته میره مسافرت. به من بگید با سامه یا نه.
زندایی اخم کرد:
ـ وا! من از کجا بدونم مهدیس جان؟ مگه من همسن و سال مهگلم؟
خیلی سعی داشت بی احترامی نکند اما شدنی نبود. با صدایی که از شدت نگرانی و جوشش خشم به بلندی گراییده بود گفت:
ـ زندایی الان وقت پنهان کاری نیست. به من بگید مهگل کجاست.
زندایی سکوتی کرد و بعد گفت:
ـ من بهش گفتم با سام نره ولی گوش نکرد. رفتند شمال. توام نمیتونی جلوی خواهرت رو بگیری. اون تصمیم خودش رو گرفته!
مهدیس نتوانست روی پایش بایستد و با ضعف روی زانوانش افتاد. پس مهگل کار خودش را کرده بود. زندایی سیمین نگران شد و ناگهان جیغ خفیفی کشید:
ـ اِ وا! مهدیس! خوبی؟
کیوان فورا به طرفشان آمد و با دیدن صورت رنگ پریده مهدیس عصبی شد. به مادرش نگاه کرد و گفت:
ـ چی شده؟! چی رو دارید پنهان میکنید؟!
زندایی از بازوی مهدیس گرفت و او را داخل برد و گفت:
ـ فعلا برو یه آب قندی چیزی درست کن بیار.
مهدیس با کمک زندایی روی مبلی نشست و به سرنوشت سیاهی که خواهرش در انتظار داشت فکر کرد. از زنی که روبهرویش نشسته و خودش را دلسوز او نشان میداد، متنفر شده بود. باعث و بانی فکرهای غلط مهگل، زندایی سیمین بود که همیشه زیر پایش مینشست و از خوبیهای روابط ناسالم قبل از ازدواج میگفت. یک لیوان آب قند به دستش داده شد و به روبهرویش نگاه کرد. کیوان مقابل صندلیاش زانو زده و در میان نگاه جاخورده مادرش میگفت:
ـ چی شده؟! برای مهگل اتفاقی افتاده؟ کمکی از دستم بر میاد؟
بی توجه به نگاههای تند زندایی که از ژست عاشقانه کیوان حرص میخورد به چشمان دلسوز او نگاه کرد و ناگهان قطرات اشکش بر روی گونههایش روان شدند:
ـ از دست کسی کمکی ساخته نیست.
ـ کیوان! بیا کنار! چیزی نشده! مهدیس بیخودی نگرانه!
نگاه کیوان به سمت زندایی چرخید:
ـ بیخودی نگرانه و اینطوری داره گریه میکنه؟! چی رو داری پنهان میکنی؟! اگه مسئلهایه که قابل حله...
فکری در سر مهدیس چرخید و فورا از جا برخاست:
ـ من میخوام برم شمال.
نگاه بهتزده کیوان روی او چرخید:
ـ شمال؟! این وقت شب و تنهایی؟
بیاهمیت به او گفت:
ـ مهمه!
کیوان دنبالش افتاد و گفت:
ـ با هم میریم.
زندایی حرص خورد و گفت:
ـ چی چی رو با هم میرید؟ اصلا مگه میدونید آدرس کجاست؟ بعدم تو بعد دوازده سال مگه میتونی تا شمال رانندگی کنی؟
و رو به مهدیس گفت:
ـ گفتم از دستت کاری ساخته نیست. خواهرت تصمیم خودش رو گرفته.
کیوان عصبی از حرفهای مرموز آنها ناگهان فریاد زد:
ـ مهگل چه تصمیمی گرفته؟ چی رو دارید از من پنهان میکنید؟ درست بگید ببینم چی شده.
زندایی اخم کنان گفت:
ـ یعنی من عاشق باباتم که با این داد تو هنوز خوابش نپریده...
و ادامه داد:
ـ این مهگل خانم با دوست پسرشون رفتند شمال و خواهرشون مهدیس خانم نگرانن و میخوان برن برش گردونن.
نگاه کیوان کمی با تعجب همراه شد و به مهدیس خیره شد:
ـ برای این موضوع نگرانی؟ مگه خواهرت بچهست که میخوای بری دنبالش؟
ـ آره بچهست! اون از بچهام بچهتره. نمیدونه داره با آینده و زندگیش چی کار میکنه.
زندایی سری به تاسف تکان داد و گفت:
ـ خودش خواسته. به من و تو چه؟
صورت مهدیس از شدت خشم برافروخته شد:
ـ خودش بخواد! مگه عقل داشته که تصمیم درستی بگیره؟
کیوان که حالا متوجه عمق نگرانی مهدیس شده بود مقابلش ایستاد. دستانش را در هوا تسلیمانه بالا برد و گفت:
ـ خیله خب! من باهات میام. هر جایی میخوای بری باهات میام. فقط بگید کجا.
زندایی گفت:
ـ منم باهاتون میام. آدرسش رو میتونم براتون پیدا کنم.
ـ اینجا چه خبره؟
چشم همه به دایی جلیل افتاد که با صورتی خوابالود نگاهشان میکرد. زندایی گفت:
ـ بعدا بهت میگم. الان ما سه تا باید بریم شمال!
****
ماشین زندایی سیمین دل جاده سیاه و تاریک را میشکافت. زندایی پشت فرمان بود و کیوان کنارش. مهدیس هم قسمت عقب ماشین نشسته و تند و تند زیر لب ذکر میگفت.
ـ مهدیس! میتونم یه چیزی بگم؟
مهدیس به کیوان که فقط پشت سرش پیدا بود نگاه کرد و منتظر صحبتش ماند. کیوان گفت:
ـ تو یه جوری داری میری دنبال مهگل انگار یه عده آدم ربا دزدیدنش و بردن بلا سرش بیارن. خواهر تو با میل خودش رفته اونجا و چه بسا وقتی مارو ببینه یه چیزیام بارمون کنه.
زندایی هم در تایید حرف کیوان گفت:
ـ خواهر تو مثل تو فکر نمیکنه عزیز من! اون، اون پسرو دوست داره و دلش میخواد باهاش رابطه داشته باشه.
ـ بس کن زندایی! اون اهل این چیزا نبود. از وقتی پاش تو آرایشگاه شما باز شد و یه عده دوست ناباب دورش رو گرفتند تو این کار افتاد.
زندایی سیمین با خشم از آینه به او نگاه کرد:
ـ آرایشگاه من؟ یه جوری داری حرف میزنی انگار اونجا فساد خونهست. به من چه که خواهرت اهل دوست پسر و گند و کثافتکاری بعدش بود.
کیوان دستش را در هوا نگه داشت و گفت:
ـ بسه! الان وقت این حرفا نیست!
زندایی با اخم گفت:
ـ آخه خجالت نمیکشه. یه جوری داره در مورد آرایشگاه من حرف میزنه که انگار من یه زن خراب و فاسدم!
مهدیس خیلی سعی داشت دهانش به توهینهای بیشتری از زندایی باز نشود. رو به او گفت:
ـ شما همچین زنی نیستی ولی هیچوقتم با این جور روابط مخالفت نکردی وحتی مهگلرو تشویقم کردی. اگه اتفاقی برای مهگل بیفته مقصرش شماام هستی.
زندایی ترمز وحشتناکی کرد. ماشین ایستاد و نگاه غافلگیر کیوان و و او روی صورت زندایی دوید. زندایی با خشم برگشت و رو به مهدیس گفت:
ـ آره منم مثل مهگل مخالف این روابط نیستم. خودم عاشق شوهرم نبودم وباهاش ازدواج کردم و سالها عذاب کشیدم. دلم نمیخواد دخترای جوونی مثل مهگلم آخر و عاقبتی مثل من پیدا کنن! حالا اگه از من بدت میاد میتونی همینجا سوار یه ماشین دیگه بشی و بری شمال.
مهدیس تاب نیاورد. عصبی در ماشین را باز کرد و پیاده شد و در جاده تاریک ایستاد و رو به زندایی که پشت فرمان بود گفت:
ـ معلومه که با یه ماشین دیگه میرم. از اولم دوست نداشتم تو ماشین کسی بشینم که خودش باعث و بانی بدبختی خواهرم شده. فقط به خاطر آدرس بود. آدرسو بهم بگو خودم برم دنبالش.
فریاد خشمگین کیوان هر دو را ترساند:
ـ بس کنید! الان به جای اینکه به فکر رسیدن به مقصد باشید دارید دق و دلیتون رو سر هم خالی میکنید؟
زندایی فکری کرد و به ناگاه در ماشین را باز کرد. پیاده شد و بازوی مهدیس را فشرد و در عقب ماشین را بازکرد و او را داخل انداخت و گفت:
ـ بشین تا برسیم. فقط به خاطر مهگل!
در ماشین که بسته شد، صدای زنگ گوشی مهدیس هم برخاست. مهدیس گوشیاش را از کیفش برداشت و به صفحه لمسی نگاه کرد. تماس از مادرش بود. گوشی را در گوشش گذاشت و سعی کرد صدایش آرامش داشته باشد:
ـ الو...
ـ مهدیس اگه خونه زنداییتی برگرد!
صدای مادرش مطمئن و جدی بود. متعجب گفت:
ـ برگردم؟!
ـ مهگل برگشته.
فریادش کیوان و زندایی را ترساند:
ـ چی؟! برگشته؟!
ـ آره گفت از سفر منصرف شده برگشته. زودتر بیا خونه.
نفس به راحتی از سینهاش بیرون آمد و با شوق به زندایی نگاه کرد:
ـ زندایی! برگرد! مهگل برگشته!
کیوان سرش را برگردانده و متعجب نگاهش میکرد:
ـ یعنی چی برگشته؟ مگه الان تو راه شمال نباید باشه؟
ـ به مامانم گفته منصرف شده! وای! خدایا شکرت! شکرت!
خیال زندایی راحت شد و مسیر برگشت به خانه را در پیش گرفت و گفت:
ـ خوبه حالا خیلی دور نشدیم از تهران. خدا بگم این مهگلو چی کار کنه که همهمون رو امشب زا به راه کرد.
دم در آپارتمان مهدیس خداحافظی عجولانهای از کیوان و زندایی سیمین کرد و به خانه دوید. زنگ را فشرد و مادرش در را باز کرد. شادمانه پرسید:
ـ مهگل کجاست؟
چهره مادرش غمگین بود:
ـ تو اتاقشه!
کمی نگران شد. با قدمهایی سریع به اتاق مهگل رفت و داخل شد. با دیدن ظاهر آشفته و زخمیاش روی تخت، جیغ خفیفی کشید و گفت:
ـ چی شده؟!
و به طرفش رفت و روی تختش نشست و به صورت تبدارش نگاه کرد. مهگل با صدایی بغضدار و لرزان گفت:
ـ هیچی نشد! یعنی من نذاشتم که بشه. بعدم نتیجهش این شد!
نفس به راحتی از سینهاش بیرون آمد و خم شد و مهگل را در آغوش کشید. مهگل به گریه افتاد و گفت:
ـ ارزش من براش همین بود! تمام راه دو دل بودم. وقتی تو راه بهش گفتم منصرف شدم و نمیخوام باهاش بیام شمال دیوونه شد. بهش گفتم نگه داره. گفت نه. تو باید این راه رو تا آخرش باهام بیای. راه برگشتی نداری. جیغ زدم و زدمش. ماشین رو نگه داشت و مثل یه سگ بهم حمله کرد. بعدم تو جاده ولم کرد و رفت.
قلبش برای خواهرش به درد آمد. دستش را در دست فشرد و گفت:
ـ مهم نیست! مهم اینه که خودت رو نجات دادی! میدونستم تو از اوناش نیستی. میدونستم!
فصل 9
از آن اتفاق یک ماه گذشته بود. مهگل تا حدودی سلامت روحیاش را به دست آورده و در شرکت تبلیغاتی دوستش مشغول به کار شده بود و کیوان هم برای فیلمبرداری سکانسهای مورد نظر فیلمش راهی گیلان. زندایی سیمین هنوز به خاطر آن شب ناراحت بود و مهدیس هم درگیر امتحانات پایان ترم زبان آموزانش. ظهر، مهدیس پس از گرفتن امتحانات شاگردانش از آنها خداحافظی کرد و راهی خانه شد. در طول مسیر لحظهای به یاد شبی که همراه با کیوان راهی شمال بودند، افتاد و لبخندی بر لبش نقش بست. پیش خودش معترف بود که دلش برای او تنگ شده. به خانه که رسید به مادرش سلام کرد و راهی اتاقش شد. کیفش را روی قالیچه قرار داد و با خستگی لباس عوض کرد. به طرف پرده اتاقش رفت و کنارش زد که ناگهان با دیدن پویا مقابل در خانه شگفتزده شد. به ناگاه ماشین کیوان کنار پویا توقف کرد و کیوان با تیپی جذاب و عینک آفتابیای بر چشم پیاده شد. دستی به شانه پویا زد و گفت:
ـ سه ساعته کجارو نگاه میکنی پسر خوب؟
پویا هول کرد و فورا نگاه از در خانه برداشت و رو به کیوان گفت:
ـ اینجا منزل مهدویه؟
ـ طبقه دوم بله.
پویا تشکر کرد و فورا آنجا را ترک کرد. پرده را کشید و در فکر فرو رفت. حتما حرفهای ترانه درست بود! چشمش به شال حریر یاسیای که پویا هدیه داده بود در آویز افتاد و اندیشید: «کاش فقط از روی احساس شاگردی بود!»
عصر همان روز روی صندلی اتاقش نشسته، در حال تصحیح برگههای شاگردانش بود که صدای پیامک گوشیاش را شنید. به پیامک نگاه کرد و خواند: «سلام مهدیس. کیوانم. خواستم برای تولدم دعوتت کنم. فردا ساعت شش. جشنیه که دوستام تو یه کافی شاپ حوالی نیاوران ترتیب دادند. خوشحال میشم بیای.»
و آدرس دقیق را پیامک کرد. حواس مهدیس از تصحیح برگهها پرت شد و در فکر رفت. فردا جمعه بود و کاری نداشت اما کمی خجالت میکشید در جمعی حضور داشته باشد که کسی را نمیشناخت. پیامک زد: «به سلامتی برگشتی از سفر؟ مبارک باشه. دلم میخواد بیام ولی یه کم خجالت میکشم. آخه کسی رو اونجا به غیر خودت نمیشناسم.»
فورا پیامک آمد: «آره امروز برگشتم. دوستام آدمای راحتی هستند. اصلا نگران نباش.»
«تو خونتون جشن برگزار نمیشه؟»
«نه. بابام حوصله شلوغی و سر و صدا نداره.»
پیامک زد: «مامانتم میاد؟»
«نه فردا کار داره. امشب جلو جلو کادومو میده.»
و شکلک خنده گذاشت.
مهدیس جواب داد: « باشه اگه بتونم میام.»
و شکلک افادهای گذاشت.
دوباره پیامک زد: «مهگلم دعوته؟»
کیوان پیامک زد: «دو تایی بیاین.»
مهدیس تشکر کرد. از گوشی خارج شد و به اتاق مهگل رفت و گفت:
ـ فردا تولد کیوانه. دعوتمون کرد بریم. میای؟
مهگل استقبال کرد و گفت:
ـ آره حتما. روحیهمون عوض میشه.
مهدیس در فکر فرو رفت. تا به حال سابقه نداشت برای یک مرد خرید کند به خصوص مردی که به او علاقهمند بود.
رو به مهگل گفت:
ـ تو چی براش میخری؟
مهگل فکری کرد و گفت:
ـ احتمالا لباس. تو چی میخوای بخری؟
ـ نمیدونم.
ـ میریم پاساژ. اونجا یه چیز میبینی براش میخری دیگه! تو فکر رفتن نداره که!
سرش را فرود آورد و گفت:
ـ باشه!
روز بعد همراه مهگل پاساژ رفت و یک پیراهن مردانه زرشکی شیک برای کیوان خرید. لباس را همانجا کادو پیچ کرد و از همانجا یک اسنپ گرفت و همراه مهگل راهی کافه مورد نظر شدند. داخل کافه کمی مضطرب بود و احساس معذب بودن داشت اما مهگل کاملا خونسرد به نظر میرسید. نگاه کیوان از دور متوجهشان شد و برایشان دست تکان داد. به یکباره تمام شرم و خجالتش فرو ریخت و لبخند زیبایی بر لب نشاند. کیوان در کت و شلوار شیک سیاه چقدر جذاب و برازنده به نظر میرسید! همراه مهگل به طرفش رفتند و تولدش را تبریک گفتند. کیوان غرق تماشای صورت ساده و دلنشین او لب به تشکر باز کرد و پس از گرفتن کادوها گفت:
ـ چرا زحمت کشیدین؟ راضی نبودم به این کارا.
مهگل لبخندزنان گفت:
ـ اصلا قابلت رو نداره کیوان!
کیوان باز هم تشکر کرد و شروع به معرفی دوستان و همکارانش کرد. توجه یکی از آقایان جوان به مهگل جلب شده بود. کیوان او را نیما یکی از گویندگان رادیو و فیلمنامه نویسان تلویزیون معرفی کرد و مهدیس و مهگل از دیدارش ابراز خوشحالی کردند. با تعارف کیوان همه روی صندلیهایشان نشستند. مهدیس نگاهی به جمع انداخت. همه خوشحال و شوخ و سر حال بودند. کمی احساس راحتی کرد. نیما گوشیاش را در آورد و لایو گرفت.کیک تولد که آمد همه شروع کردند دست زدن و از کیوان خواستند شمع را فوت کند. کیوان خم شد تا شمع سی سالگیاش را فوت کند. نگاه خندان مهدیس در حین دست زدن و خواندن آهنگ تولدت مبارک متوجه مهگل و نیما شد که با هم حرف میزدند و میخندیدند. انگار از هم خوششان آمده بود.کم کم نوبت به باز کردن کادوها رسید و مهدیس پس از باز شدن هدایای گران قیمت دوستان کیوان، هدیه خودش را تقدیمش کرد. کیوان نگاه شوخی به او انداخت و گفت:
ـ خب ببینم مهدیس خانم چی کار کرده!
مهدیس کمی خجالت زده شد! خدا خدا میکرد هدیهاش مورد پسند کیوان باشد. کیوان کادو را باز کرد و با دیدن پیراهن لبخندی بر لب نشاند. نگاه علاقهمندی به او انداخت و گفت:
ـ از اون پیرهناست که عاشقشم!
مهدیس غرق تماشای چشمان با احساس کیوان لبخند شرمگینی زد:
ـ اصلا قابلت رو نداره!
کیوان تشکر کرد و به باز کردن بقیه کادوها پرداخت. مهدیس ظرف کیکش را برداشت و با چنگال کمی از کیک را برش زد و در دهان گذاشت. در همان حال نگاهش را متوجه کیوان کرد که در حال شوخی با نیما بود:
ـ این پیرهنت به درد خودت میخوره. تنگ گرفتی که نتونم بپوشمش برگردونم به خودت!
مهگل به طرفداری از نیما گفت:
ـ جذبه. خیلیام اندازهته.
نیما با تاسف سر تکان داد و گفت:
ـ تشخیص نداره که. فقط بلده تو جمع آبروریزی کنه!
روی لب مهدیس لبخند نشست. به نظرش نیما دوست خوبی برای کیوان بود. چنگالش را دوباره در کیک فرو برد و خواست کیک را در دهان بگذارد که ناگهان با صدای فریاد دخترانهای که کیوان را به نام میخواند نگاهش را به عقب چرخاند. دختری لاغر اندام و ظریف و عینکی که مانتوی کوتاه جلو باز با شلوار جین تنگ به تن داشت و موهای نسکافهایاش از کنارههای شالش نمایان بود با نگاهی پر از اشک و حسرت به طرف کیوان آمد و خیره در نگاهش گفت:
ـ تولدت مبارک!
کیوان با رنگ و رویی پریده به دختر نگاه کرد. به زحمت از جا برخاست و تا خواست چیزی بگوید دختر ناشناس او را تنگ در آغوش کشید. هیاهوی جمع آرام گرفت و همه نگاهها در سکوت به آندو خیره ماند. مهدیس احساس میکرد نفس کم آورده. این دختر حتماً رابطه خیلی نزدیکی با کیوان داشت که اینگونه در آغوشش گرفته بود و احتمالا همانی بود که در موردش گفته بود. به چهره کیوان نگاه کرد. هنوز هم رنگ پریده به نظر میرسید و به شدت سعی داشت آرامش خودش را حفظ کند. کیوان دختر را به آرامی از خودش جدا کرد و با خونسردیای تصنعی و لبخندی تظاهری گفت:
ـ اِلسا! کی برگشتی؟!
السا لبخند مهربانی به روی کیوان زد و گفت:
ـ همین امروز عزیزم.
کیوان در حال نابودی بود. نگاهی به جمع که کنجکاوانه نگاهش میکردند انداخت و به ناچار لب به معرفی دختر باز کرد:
ـ السا! یکی از دوستان و همکاران بنده در آمریکا.
صدای کف زدن جمع برخاست و کیوان توضیح داد:
ـ خیلی وقت بود ازش خبر نداشتم. نمیدونستم ایرانه. واقعا سورپرایز شدم.
و به جای اینکه به السا نگاه کند به مهدیس نگاه کرد تا واکنشش را ببیند. مهدیس سعی داشت آرامش خودش را حفظ کند. اصلا رابطه این دختر با کیوان چه ربطی به او داشت که ناراحت شده بود؟! نگاه کیوان حالا به سمت السا برگشته بود:
ـ چطور فهمیدی امروز مراسم تولد منه؟
السا بازوی کیوان را چسبید و خندان گفت:
ـ از طریق کیارش.
و با دست به کیارش که لبخند زنان در جمع حضور داشت اشاره کرد. کیوان نگاه گذرایی به کیارش که چاق بود و با آرامش گوشهای نشسته و خیار پوست میکند و به نظر میرسید از کارش خوشحال است، انداخت. احمقانهترین دعوت زندگیاش را کرده بود و اطلاعی نداشت. به ناچار نشست و السا هم کنارش. السا با لودگی گفت:
ـ میتونم با جمع آشنا شم؟
کیوان که کاملا شور و حالش از بین رفته و لبخندی تصنعی بر لب داشت شروع به معرفی دوستانش کرد. به مهدیس که رسید گفت:
ـ ایشون دختر عمهم مهدیسه.
چشمان السا برقی زد و گفت:
ـ خوشبختم مهدیس جون.
مهدیس هم با تبسمی بر لب تشکر کرد. تا پایان جشن حال مهدیس گرفته بود و سعی داشت با لبخندهای تظاهری چیزی از درونش بروز ندهد. فکر السا بدجوری ذهنش را به هم ریخته بود. اینکه آیا دوست دختر کیوان بوده و علاقهای بینشان هست؟!... از نحوه در آغوش گرفتنش که معلوم بود عاشق کیوان است اما خود کیوان عکس العمل خاصی نشان نداد. به خود نهیب زد: «دختره احمق وقتی خودش بهت گفت دختری رو دوست داره منظورش همین بود! چرا میخوای خودت رو گول بزنی؟» با این فکر در خود فرو رفت و سعی کرد در مورد کیوان به خود امید واهی ندهد. ساعتی بعد که مراسم تمام شد همه عزم بازگشت کردند و مهدیس و مهگل هم از جا برخاستند. مهدیس به طرف کیوان که در حال خداحافظی از دوستانش بود رفت و به السا نگاه کرد. از کنار کیوان جم نمیخورد و در حال نوشیدن یک آبمیوه بود. جهت نگاه السا هم به سوی او چرخید و به ناگاه پر از سرما شد. کیوان رو به او گفت:
ـ مهدیس داری میری؟ صبر کن منم میام. میرسونمت!
مهدیس نگاه از السا برداشت و به کیوان نگاه کرد. چشمانش با بیقراری به او دوخته شده بود. احساس ناراحتیاش با تعارف کیوان کمی از بین رفت و تبسمی بر لب نشاند:
ـ مزاحمت نمیشیم. خودمون ماشین میگیریم...
کیوان چشم باریک کرد و اخم کرد:
ـ برید با مهگل تو ماشین بشینید الان میام.
و خواست سوییچ را تحویل مهدیس دهد که صدای السا از پشت سر به گوششان رسید.
ـ کیوان اگه میشه بمون. باهات کار مهمی دارم!
نگاه کیوان از مهدیس جدا و متوجه السا شد. السا با چشمانی پر رمز و راز به کیوان خیره شده بود. در همین هنگام مهگل، مهدیس را صدا زد و گفت:
ـ مهدیس آقا نیما میخوان زحمت بکشن و مارو برسونن!
مهدیس به سمت مهگل برگشت و نیما را در کنارش دید. از نیما تشکر کرد و گفت:
ـ مزاحمتون نمیشیم.
نیما سر فرود آورد و با احترام گفت:
ـ هیچ زحمتی نیست. خواهش میکنم بفرمایین!
هنوز نگاه کیوان روی مهدیس بود که ناگهان دستش در دست السا فرو رفت. دندانهایش را روی هم فشرد و دستش را از دست او در آورد تا مهدیس بیشتر از این شاهد نزدیکی آنها نباشد و زیر لب گفت:
ـ مگه صحبتامون رو قبلا نکردیم؟
ـ تو صحبتات رو کردی. من نکردم.
کیوان نگاهی به جمع انداخت و لبخندی فشرده بر لب نشاند. مجبور به خداحافظی ناخواسته از مهدیس و مهگل شد.
****
یک ربع بود که مهدیس و مهگل کافی شاپ را ترک کرده و داخل ماشین نیما در حال گفت و گو در مورد جشن و ارتباط مشکوک السا و کیوان بودند. مهگل گفت:
ـ غلط نکنم یه چیزی بین کیوان با این دختره بود.
مهدیس هنوز ناراحت و درهم بود اما سعی داشت خودش را خونسرد نشان دهد:
ـ مثلا چی؟
ـ انگار عاشق همدیگه بودند قبلاً ولی بینشون به هم خورده بود. اونم از طرف کیوان. چون کیوان از دیدنش خوشحال نشد. رفتارش گرم و خودمونی نبود.
مهدیس در فکر فرو رفت. حق با مهگل بود. رابطه کیوان با السا هیچ گرمایی نداشت. رو به مهگل گفت:
ـ کیوان قبلاً به من گفته بود دختری رو دوست داره. وقتی دخترهرو دیدم فکرکردم همونه.
ـ شایدم منظورش یه دختر دیگه بوده. باور کن رفتارش با من و تو گرمتر بود تا این دختره!
مهدیس هیچ نگفت و در دل حرف مهگل را تایید کرد. نیما از پشت فرمان نگاهی در آینه به مهگل انداخت و گفت:
ـ امشب خیلی شب خوبی برای من بود. بعد از سالها تونستم توی جشن تولد دوستی شرکت کنم که مدتها ایران نبوده.
مهگل لبخندی زد و گفت:
ـ واقعا حال من و مهدیسم دست کمی از شما نداره. کیوان تنها پسر داییمون هست. هنوزم باورمون نمیشه برگشته. آخه زندایی همیشه میگفت قصد برگشت نداره.
نیما لبخند محجوبی زد و گفت:
ـ من باهاش خیلی صحبت کردم تا قانعش کنم برگرده. حیف بود که استعداد و تواناییش رو خرج اونجا کنه.
مهدیس جاخورده با لبخندی بر لب گفت:
ـ پس دوستی که کیوان گفته بود باعث اومدنش به ایران شده شما بودین؟! چقدر کار خوبی کردین! زنداییم دعاگوتون هستند.
نیما کمی خجالتزده شد و تبسم کرد:
ـ خواهش میکنم. کاری نکردم. کیوان برای من مثل برادره. آخه من برادر ندارم.
مهگل کنجکاو پرسید:
ـ تک پسرید؟
نیما تایید کرد و گفت:
ـ دو تا خواهر دارم.
مهگل به شوخی گفت:
ـ پس خانوده خیلی هواتون رو دارن.
ترافیک شد و نیما سرعت را کم کرد. با لحنی شوخ گفت:
ـ والا من خودم هوای همهرو دارم. درسته تک پسرم ولی بزرگترین فرزند خانوادهام.
مهگل که معلوم بود خیلی از حرف زدن با نیما خوشش آمده گفت:
ـ منم بزرگترین فرزندم. فرزند بزرگتر همیشه مسئولیتش بیشتره.
ـ دقیقا همینه. من خیلی وقتا به خاطر خانواده از خواسته قلبیم گذشتم. یادمه بعد فارغالتحصیلی از دبیرستان کیوان پیشنهاد داد با هم بریم آمریکا اما نتونستم قبول کنم چون پدرم مریض بود و مادرم و خواهرام بهم نیاز داشتند.
مهدیس به چهره متفکر مهگل نگاه کرد. احتمالا داشت نیما را با سام مقایسه میکرد. تفاوتشان از زمین تا آسمان بود. این بار مهگل شروع به اطلاع دادن از خانوادهاش به نیما کرد و صحبتها خودمانیتر شد. مهدیس با دقت به صحبتها گوش سپرده بود. دلش میخواست از نیما که دوست نزدیک کیوان بود سوالاتی در مورد السا بپرسد اما رویش را نداشت. در آخر با خودش تصمیم گرفت که خودش را درگیر دوست داشتن مردی نکند که زنی در زندگیاش حضور داشت. نیما سر کوچهاشان توقف کرد و مهگل با تشکر پیاده شد و پشت سرش مهدیس. مهگل تعارف به خانه زد و نیما تشکر کرد. بعد هم اضافه کرد که باعث خوشحالیاش بوده که با او و مهدیس آشنا شده. مهدیس از نیما تشکر کرد و وقتی ماشین نیما از آنجا دور شد رو به مهگل گفت:
ـ چقدر شخصیت خوبی داشت!
مهگل تایید کرد و گفت:
ـ خیلی زیاد! وقتی اینطور پسرارو میبینم میفهمم چقدر احمق بودم که دنبال یه آشغالی مثل سام بودم.
داخل خانه، فرزانه با دیدنشان لبخندی بر لب نشاند وگفت:
ـ اومدید؟ خوش گذشت؟
مهدیس سلام کرد و مهربانانه گفت:
ـ جات خالی بود!
ـ همین که شما رفتین و بهتون خوش گذشت به منم خوش گذشته.
مهگل آشپزخانه آمد و گفت:
ـ شام چی داریم؟
مهدیس سرش را با تاسف تکان داد. به طرف اتاقش رفت و گفت:
ـ کلی کیک و آبمیوه خورده بازم دلش شام میخواد.
صدای مادرش را از آشپزخانه شنید:
ـ کیک تولد که آدمو سیر نمیکنه.
و صدای لوس مهگل:
ـ الهی قربونت برم که همیشه به فکر شکم بچههاتی!
روی لبهای مهدیس لبخند نشست. لباس عوض کرد و روی تختش نشست و بی اختیار دوباره به یاد کیوان و السا افتاد. اندیشید: «یعنی هنوزم تو کافی شاپن؟!»
گوشیاش را از توی کیف برداشت و وارد اینستا شد و چشمش به پستهای جشن تولد کیوان افتاد. دوستان کیوان چقدر سریع عکسها را پست کرده بودند. در میان عکسها چشمش به السا هم افتاد. چقدر نسبت به او بدبین بود! استوری دوستانش را باز کرد تا کمی از افکار آشفتهاش رها شود که چشمش به شعری عاشقانه از پویا افتاد. زیر شعر حرف اول اسم او به انگلیسی تایپ شده بود. به یاد حضور پویا مقابل آپارتمان افتاد و اطمینان پیدا کرد که به او علاقهمند است. برایش در دایرکت پیام آمد: « مرسی سینم میکنید میسیز مهدوی.»
پیامک زد: «الان باید سر درست باشی. این چیزا چیه؟»
پویا پیامک زد: «بعد درس خیلی میچسبه. خانم مهدوی شما آدم احساسیای نیستید؟»
پیامک زد: «معلومه که هستم. این چه سوالیه؟»
«آخه همیشه میزنید تو ذوق من بیچاره. مگه من بچهام میگید بشینم سر درس و مشقم؟»
لب به دلجویی باز کرد: «شوخی کردم. استوریایی که میذاری خیلی قشنگه.»
«واقعا؟ ممنونم. از هدیهم خوشتون اومد؟»
پیامک زد: «خیلی قشنگ بود!»
«پوشیدینش؟»
«بله خیلیام بهم اومد.»
«میدونستم که این رنگ خیلی بهتون میاد.»
مهدیس تشکر کرد. دلش نمیخواست صحبت به جاهای دیگری بکشد. پیامک پویا را لایک کرد و دایرکت را بست و گوشیاش را روی میز گذاشت. دوباره فکر کیوان و آن دختر به ذهنش هجوم آورد و درهم شد. برخاست و به طرف پنجره رفت و بازش کرد. هوای تازه کمی حال و هوایش را عوض کرد. خواست پرده را بکشد که چشمش به ماشین کیوان افتاد که داخل حیاط خانه شد. بعد هم خودش از ماشین پیاده شد و با ظاهری متفکر و درهم روانه ورودی ساختمان شد. ابروانش را درهم داد و اندیشید: «اون دختر بهت چی گفت کیوان؟!»
فصل 10
صبح مهدیس آماده رفتن به محل کارش بود. داخل کوچه، چشمش به ماشین کیوان افتاد و خودش که پشت فرمان نشسته و در حال صحبت تلفنی بود. بیاختیار به یاد حضور آن دختر در کافه و صحنهای که دلش نمیخواست به یاد بیاورد افتاد و با دلخوری طوری که کیوان متوجهش نشود راهی محل کارش شد. تا عصر درگیر تدریس بود و هنگام بیرون آمدن از کلاس حس میکرد هیچ انرژیای در تنش نمانده. آقای محبی به سویش آمد و گفت:
ـ خسته نباشید خانم مهدوی. اگه اجازه بدید یه کار کوچیکی باهاتون دارم.
کنار در کلاس ایستاد و با ملایمت گفت:
ـ خواهش میکنم. بفرمایین!
آقای محبی کمی این پا و آن پا کرد و بعد لب باز کرد:
ـ من راستش... والا چطور بگم؟ خدا بگم چی کار کنه این پویارو... منو واسطه کرده که نظر شمارو در موردش بدونم...
مهدیس متعجب به آقای محبی نگاه کرد. آن روز پویا سر کلاس نیامده بود تا توسط آقای محبی این کار را به سرانجام برساند؟! پلکهایش را به آرامی بست و باز کرد و گفت:
ـ آقای محبی پویا فقط شاگرد منه!
ـ بچه خوبیه! قلب پاک و مهربونی داره...
ـ منم میدونم که پویا پسر مهربون و خوبیه ولی مناسب من نیست. از من خیلی کوچیکتره. میتونه انتخابهای مناسبتری داشته باشه.
ـ بله درست میفرمایید. منم بهش گفتم ولی اون...
ـ دچار احساسات زود گذر شده. ممنون میشم نظرش رو برگردونید.
و آقای محبی را متفکر بر جای گذاشت و کلاس را ترک کرد. در حال پایین آمدن از پلهها بود که چشمش به دو چشم سیاه کنجکاو و نگران زیر پلهها افتاد و جا خورد. پویا بود. وقتی نگاه متعجب او را دید خجالتزده شد و زود آموزشگاه را ترک کرد. در خود فرو رفت و به خودش نهیب زد: «انقدر بهش رو دادی که در موردت فکر اشتباه کرده!»
از آموزشگاه بیرون رفت و چشمش به یک سوپر مارکتی افتاد. داخل رفت و یک آبمیوه خرید و کمی نوشید و حس کرد حالش بهتر شده. در حال رفتن به آنسوی خیابان برای گرفتن ماشین بود که صدای بوقی را شنید. سرش را برگرداند و با دیدن ماشین کیوان غافلگیر شد. با خودش فکر کرد کیوان آنجا چه میکرد. اتفاقی او را دیده بود یا به دنبالش آمده بود؟!... به طرف ماشین رفت و سلام کرد. کیوان کمی جدی به نظر میرسید. همانطور که پشت فرمان بود گفت:
ـ میرسونمت مهدیس. بشین تو ماشین!
در ماشین را باز کرد و در قسمت جلو نشست. کیوان پایش را روی پدال گاز گذاشت و از آنجا دور شد. داخل ماشین آهنگ روحنوازی پخش بود که ذهن مهدیس را پس از آن روز خستهکننده کاری به آرامش نشاند. کیوان نگاهی به صورت ساکت و بی رغبت او به صحبت انداخت و گفت:
ـ یه کمی سر و سنگین شدی امروز.
مهدیس به پشتی صندلی تکیه داد و پلکهایش را روی هم گذاشت:
ـ چیزی نیست. یه کمی خستهام.
نگاه کیوان دقیقتر روی صورت آرام او نشست. سکوتی کرد و گفت:
ـ میخواستم عذرخواهی کنم بابت دیشب...
پلکهای مهدیس کنجکاوانه باز شد و روی کیوان خیره ماند. کیوان ادامه داد:
ـ همکارم کارش ضروری بود...
مهدیس سعی داشت آرام باشد و موضوع را بی اهمیت جلوه دهد:
ـ نیازی به عذرخواهی نیست. تو که موظف برگردوندن من و مهگل به خونه نبودی.
یکی از ابروان کیوان بالا رفت. واقعا راست میگفت؟! اما آن نگاه رنجیده در هنگام تماشای او و السا به هنگام بازگشت چه؟! لحظهای سکوت سنگینی بینشان حکم فرما شد وکیوان درمانده شد:
ـ اون دختر...
کنجکاوی مهدیس تحریک شد و رویش را به سمت کیوان برگرداند. کیوان ادامه داد:
ـ شاید فکر کردی رابطه خاصی بینمونه. ولی اینطور نیست.
مهدیس سعی داشت خونسردی خودش را حفظ کند:
ـ مگه همون دختری که در موردش باهام حرف زدی نبود؟
کیوان متعجب شد. اخم سردرگمی کرد و پرسید:
ـ من قبلا در مورد السا با تو حرف زدم؟
ـ همون روز تو رستوران. گفتی دختری رو دوست داری.
کیوان تازه متوجه منظور مهدیس شد. لبخند انکارانهای زد و گفت:
ـ السا فقط یه دوست و همکاره برای من. همین!
احساس حسادت مهدیس تحریک شد و گفت:
ـ اما اون کاری که روز تولدت کرد...
کیوان متوجه منظور او شد و گفت:
ـ اگه منظورت بغل کردنش بود باید یه کمی منطقی فکر کنی. تو غرب این چیزا طبیعیه. الساام خیلی ساله اونجا زندگی میکنه و وقتی من رو دید فراموش کرد ایرانه.
مهدیس از جواب کیوان خوشش نیامد. لب باز کرد و گفت:
ـ توام اونجا باهاش انقدر راحت بودی؟
ـ خب آره. ولی از وقتی اومدم ایران با ملاحظهتر شدم.
مهدیس حس کرد کمی ذهنش آرام گرفته. حرفهای کیوان منطقی به نظر میرسید اما احساس ناخوشایندش به آن دختر هنوز باقی مانده بود. کیوان آهنگ را عوض کرد و صدای خوانندهای خارجی فضای ماشین را پر کرد. مهدیس با خودش فکر کرد: «با ملاحظهتر شده! یعنی دیگه به اون دختر فکر نمیکنه!» کیوان هم در میان صدای پر شور خواننده به این فکر میکرد که مهدیس در مورد آن دختر کنجکاو شده و تا حدودی دچار حسادت شده. نباید دست از پا خطا میکرد. او مهدیس را دوست داشت و به هر طریقی شده بود به دستش میآورد. همراهش که زنگ خورد گوشی را از جیب کتش برداشت و مشغول صحبت با پشت خطیاش شد. از گفت و گویش معلوم بود که نیما پشت خط است.
ـ سلام... خوبی؟ نه هنوز نگفتم. باشه میگم. الان نمیتونم صحبت کنم. آره... خداحافظ!
و تماس را قطع کرد. سکوتی کرد و به مهدیس نگاه کرد و گفت:
ـ دوستم نیما از مهگل خوشش اومده و دلش میخواد باهاش آشنا شه. صبح بهم گفته بود. من فراموش کردم. الانم زنگ زده بود بپرسه با مهگل صحبت کردم یا نه.
مهدیس در فکر فرو رفت. بعد از ماجرای سام مهگل نسبت به جنس مخالف بی اعتماد شده بود اما با حرفی که شب قبل در مورد نیما گفته بود حس میکرد نسبت به او نظر مثبتی داشت. رو به کیوان گفت:
ـ میدونی که بعد از ماجرای اون پسر چقدر مهگل ضربه خورد. دوست ندارم دوباره تکرار شه.
کیوان با اطمینان گفت:
ـ من به نیما از خودم بیشتر اعتماد دارم. هر چقدر از خوبیش بگم کمه. خیالت راحت باشه!
سرش را فرود آورد و گفت:
ـ باشه. با مهگل صحبت میکنم.
کیوان تشکر کرد. سر خیابان ماشین را نگه داشت و مهدیس پیاده شد. رو به کیوان که از ماشین پیاده نشده بود گفت:
ـ نمیای خونه؟
ـ نه من کار دارم. باید برم جایی.
مهدیس سرش را به علامت متوجه شدن فرود آورد. ماشین کیوان که از مقابل چشمانش محو شد به سمت خانه راه افتاد. مهگل تازه از سر کار برگشته بود. با دیدنش به یاد حرفهای کیوان در مورد نیما افتاد و فرصت را برای صحبت با او مهیا دید. با خستگی سلامی کرد و کیفش را گوشهای گذاشت و گفت:
ـ خوردنیای، چیزی داریم؟گرسنمه.
ـ یه کمی الویه تو یخچاله. الان برات میارم.
مهگل به دنبال حرفش آشپزخانه رفت و لحظاتی بعد با یک ساندویچ الویه به هال آمد. مهدیس تشکر کرد و ساندویچ را از دست او گرفت. کمی از ساندویج را خورد و گفت:
ـ مهگل نیما دوست کیوانرو یادته؟
ـ آره خیلی پسر خوش مشربی بود.
ـ از تو خوشش میاد.
مهگل متعجب نگاهش کرد:
ـ واقعا؟!
ـ آره خود کیوان بهم گفت. داشتم از آموزشگاه بر میگشتم که تو خیابون دیدمش. سوار ماشینش شدم و تا برگشت با هم حرف زدیم. گفت فراموش کرده به خودت بگه. نیما شمارهت رو از کیوان خواسته بود و کیوان میخواست اجازهت رو داشته باشه.
مهگل فکری کرد و گفت:
ـ قصدش حالا ازدواج هست؟ حوصله یکی دیگه مثل سام رو ندارم.
ـ کیوان خیلی تاییدش کرد.
مهگل سرش را فرود آورد و گفت:
ـ اوهوم. کیوانو دیدم میگم شمارهرو بده.
زنگ در که به صدا در آمد مهگل برای باز کردن در رفت و فکر مهدیس دوباره درگیر حرفهای کیوان در مورد السا شد. با خود فکر کرد: «امیدوارم دوستیتون با هم دیگه ادامه پیدا نکنه!»
و راهی اتاقش شد.
فصل 11
امتحانات زبانآموزان به پایان رسیده و همه آماده برای ترم جدید بودند. پویا همچنان سماجت میکرد و مهدیس سعی داشت با رفتاری جدی او را از خود براند اما دست بردار نبود. یا در حال تماس تلفنی بود یا پیام فرستادن به گوشی. صحبتهای نیما و مهگل هم به سرانجام رسیده و قرار بود نیما برای خواستگاری رسمی اقدام کند. مهدیس از این بابت خوشحال بود. حس میکرد روزهای تلخ خواهرش به پایان رسیده و خوشبختی به سویش روی آورده. صبح به کلاس رفت و در حال پخش برگههای تصحیح شده به شاگردانش گفت:
ـ خیلی نمرات پایین بود. اصلا راضی نبودم.
و برگه پویا را دستش داد و گفت:
ـ افتضاح بود!
پویا برگه را از دستش گرفت و متلکی بارش کرد:
ـ افتضاحترم میشه.
صدای خندههای ریزی در گوش مهدیس پیچید و مهدیس با ابروانی درهم به پویا نگاه کرد. پویا که آن روز خیلی خوشگل و خوشتیپ شده بود با خودکارش مشغول نوشتن چیزی روی برگه شد و توجه مهدیس را به نوشتهاش جلب کرد.
ـ I love you
اعصاب مهدیس به هم ریخت. واقعا که خیلی به این پسر رو داده بود که در کلاس درسش چنین چیزی برایش مینوشت. خودکارش را از روی برگههای امتحانی برداشت و روی جمله پویا خط قرمز بزرگی کشید. پویا لبخند بیاعتنایی زد و بیشتر مهدیس را حرص داد.
عصر مهدیس وقتی به خانه برگشت با خستگی در را با کلید باز کرد و داخل رفت. چشمش به مهگل افتاد که گوشه تاریکی از خانه کز کرده بود و مثل ابر بهار اشک میریخت. هراسان به طرفش رفت و خم شد و صدایش زد:
ـ مهگل چی شده؟! چرا داری گریه میکنی؟! با نیما حرفت شده؟!
مهگل با چشمان سرخ و پفکردهاش به او خیره شد و گفت:
ـ زندگیم نابود شد مهدیس. سام زندگیم رو نابود کرد. نیما همه چیز رو فهمید.
ـ یعنی چی؟! واضحتر حرف بزن ببینم منظورت چیه؟!
مهگل در میان گریه بریده بریده گفت:
ـ امروز اومد محل کارم دنبالم که بریم حرفای نهایی رو بزنیم. منم با کلی ذوق سوار ماشینش شدم. دیدم خیلی حالش گرفتهست. ازش پرسیدم چش شده که یدفعه گوشیشو گرفت جلوی چشمام و گفت اینا چیه؟ چشمم افتاد به عکسای خودم و سام تو پارتی. سام کثافت عکسای اون روزامونو فرستاده بود دایرکت نیما تا ازم انتقام بگیره. نمیدونی چه حالی شدم. داشتم میمردم از خجالت نیما. بهش گفتم قبلا قرار بود با اون پسر ازدواج کنم ولی به هم خورد. سرم داد زد دروغ میگی. اون پسر گفت با هم رابطه داشتین. چقدر براش قسم و آیه آوردم که اینطور نبوده اما قبول نکرد. گفت اصلا به فرضم اینی که تو میگی باشه. من با به هم خوردن ازدواجتون کار ندارم. این چه سر و ریختی بوده تو همچین مهمونیای؟ تو بغل این بیشرف چی کار میکردی؟ مگه رابطهتون تا چه حدی بوده که اینطوری تو بغلش بودی؟ بعدم بهم گفت اعتمادی بهم نداره و تو راه پیادهم کرد و رفت. از اونجا تا اینجا یه سره گریه کردم.
مهدیس با ناراحتی به صورت اشکآلود مهگل نگاه میکرد. میتوانست حال نیما را درک کند. آشپزخانه رفت و با لیوانی آب برگشت. آن را دست مهگل داد و کنارش نشست و گفت:
ـ نیما الان عصبانیه. به کیوان میگیم باهاش حرف بزنه.
مهگل کمی از آب را نوشید و گفت:
ـ فایده نداره. نیما تو داد و بیداداش گفت تمام تصوراتش رو به هم ریختم.
در با کلید باز شد و فرزانه داخل آمد. با دیدن حال و روز مهگل به هراس افتاد و پرسید:
ـ چی شده دختر؟! چرا این شکلی شدی؟!
مهگل بیجواب برخاست و به اتاقش پناه برد. مهدیس هم مجبور به تعریف ماجرا شد. فرزانه پس از شنیدن ماجرا محکم به سرش زد و صدایش به گریه بلند شد:
ـ بدبخت شدیم! آبرومون رفت! چقدر بهش گفتم دختر دنبال این کارا نرو. عاقبت نداره! بدبخت میشی. گوش نکرد که نکرد! حالا کی ضرر کرد؟...
مهدیس با ناراحتی به مادرش نگاه میکرد. درچنین مواقعی به شدت هول میکرد و در عوض دلداری دادن و یافتن راه حل گریه سر میداد و حرفهای ناامید کننده میزد. با صدایی آرام گفت:
ـ مامان اون خودش پشیمونه. الان که وقت گفتن این حرفا نیست.
اما فرزانه به حرفهای مایوسانهاش ادامه داد. تا شب خانه در اندوه بود و تماسهای مهگل از طرف نیما بیجواب مانده بود!
روز بعد، مهدیس در حالی که نگران مهگل بود از آپارتمان بیرون رفت. توی کوچه، ماشین کیوان را دید و بعد خودش پشت فرمان. نور امیدی در دلش تابید. شاید کیوان میتوانست زمینه آشتی نیما و مهگل را فراهم کند. با عجله به طرف ماشین رفت و چند ضربه به شیشه جلو زد. کیوان سرش را برگرداند و با دیدن او غافلگیر شد. شیشه ماشین را پایین داد و گفت:
ـ مهدیس خوبی؟
سلامی کرد و خواهشگونه گفت:
ـ منو تا آموزشگاه میرسونی؟
ـ چرا که نه. سوار شو.
مهدیس آنطرف رفت و در ماشین را باز کرد و کنار کیوان جای گرفت. کیوان هم ماشین را به حرکت در آورد و لحظاتی بعد از آنجا دور شدند. داخل ماشین، مهدیس در فکر بود. نمیدانست موضوع را چطور با کیوان در میان بگذارد. کیفش را روی پایش جابجا کرد و کمی اینپا و آنپا کرد و گفت:
ـ از آقا نیما خبر داری؟
کیوان در حال چرخاندن فرمان به نرمی به طرفی گفت:
ـ من چرا؟ به سلامتی قراره داماد شما بشه.
مهدیس سکوت کرد. خجالت میکشید از گفتن چیزهایی که مهگل گفته بود. کیوان که از سکوت او متعجب شده بود، سرش را برگرداند و به ظاهر متفکر او نگاه کرد. نگران شد و پرسید:
ـ چیزی شده مهدیس؟!
ابروان مهدیس نالان بالا رفتند. به چشمان پرسشگر کیوان که در حین رانندگی به او دوخته شده بودند، نگاه کرد و گفت:
ـ بینشون به هم خورده. نیما جواب تماسای مهگل رو نمیده. خیلی ازش رنجیده. البته حق داره...
لبهای کیوان با ناباوری از هم باز شد:
ـ بینشون به هم خورده؟! یعنی چی؟!
مهدیس مجبور به توضیح بیشتر شد و همه چیز را گفت. کیوان پس از شنیدن صحبتها اخمی کرد و گفت:
ـ یارو عجب آدم آشغالی بوده که همچین کاری کرده.
و لحظهای ساکت ماند و در گذشته خود فرو رفت. با صدای مهدیس از خودش بیرون آمد:
ـ با نیما صحبت میکنی؟
ـ آره. باهاش حرف میزنم. به مهگلم بگو فعلا باهاش درتماس نباشه.
مهدیس تشکر کرد. دم در آموزشگاه از کیوان خداحافظی کرد و و داخل رفت. تا شب درگیر کلاسهایش بود و به مهگل فکر میکرد و زمانی که به خانه برگشت صدای اذان مغرب از مسجد به گوش میرسید. داخل خانه مادرش را در آشپزخانه دید و به طرفش رفت و سلامی کرد و گفت:
ـ مهگل کجاست؟
مادرش با افسردگی جواب داد:
ـ سر کاره.
به اتاق رفت و از همانجا پرسید:
ـ از نیما خبری نشد؟
و صدای غمگین مادرش:
ـ نه!
لباس عوض کرد و روی تختش نشست و شماره کیوان را گرفت. کیوان پس از چند بوق جواب داد:
ـ الو...
ـ سلام کیوان. خوبی؟
ـ سلام مهدیس. ممنون. تو خوبی؟
ـ منم خوبم. خونهای یا سر کار؟
ـ تازه برگشتم.
ـ با نیما حرف زدی؟
لحظهای سکوت سنگینی شد و مهدیس نگران شد. پرسید:
ـ کیوان...
کیوان به حرف آمد:
ـ آره صحبت کردم. امروز سر فیلمبرداری دیدمش.
صدای کیوان شور و حال نداشت و همین مهدیس را نگران میکرد. کنجکاو پرسید:
ـ خب چی شد؟!
کیوان باز هم سکوت کرد. نگرانی مهدیس بیشتر شد و گفت:
ـ پرسیدم چی شد کیوان؟
ـ خیلی عصبانی و ناراحت بود. نتونستم نظرشو نسبت به مهگل عوض کنم.
انگار آوار بر سر مهدیس خراب شد. اگر نیما مهگل را ترک میکرد مهگل ویران میشد. طاقت دومین ضربه عشقیاش را نداشت. اصلا بر فرض که این ماجرا را تاب میآورد... اگر سام مقابل ازدواجهای دیگرش را میگرفت چه میشد؟!... صدای کیوان را شنید:
ـ الو مهدیس... خوبی؟ نگران نباش. باید یه مدت زمان بگذره تا نیما بتونه قضیهرو تو خودش حل کنه.
فقط توانست بگوید:
ـ باشه کیوان. ممنون از کمکت!
فصل 12
تا ده روز از نیما خبری نبود و مهگل روز به روز نحیفتر و ضعیفتر از روز قبل میشد. مهدیس با نگرانی به محل کارش میرفت و وقتی بر میگشت با دیدن حال و روز خواهرش غصه میخورد. آن روز باران میبارید و هوای کلاس گرفته بود. مهدیس پس از پایان کلاس در حال بیرون آمدن از آموزشگاه بود که صدای زنگ موبایلش برخاست. گوشی را از کیفش برداشت و در گوشش گذاشت و گفت:
ـ الو...
صدای هراسان وگریان مادرش را شنید:
ـ مهدیس، مهگل با من سر نیما دعواش شد. گفت میره سامو میکشه. دختره پاک زده به سرش. تو این بارون رفته اون پسره روانی و مریض رو پیدا کنه و دق و دلیش رو سرش خالی کنه. نمیدونم چه خاکی تو سرم کنم.
قلب مهدیس فرو ریخت و به ساعت مچیاش نگاه کرد. شش عصر بود. چطور باید مهگل را از رفتن منصرف میکرد؟آخر چرا خواهرش آنقدر بیفکر بود؟! در حال حاضر درگیری با سام کمکی به حل مشکلش با نیما میکرد؟ لب باز کرد و گفت:
ـ نگران نباش مامان. برای قلبت خوب نیست. پیداش میکنم و نمیذارم اتفاقی بیفته.
ـ از کجا آخه؟ میدونی کجاست پسره؟
ـ فکر میکنم ببینم میتونم پیداش کنم.
ـ کار دست خودت ندی. اگه مهگل رو پیدا نکردی پلیس رو خبر کن.
ـ باشه عزیزم. هر چی شد بهت اطلاع میدم.
مهدیس تماس را قطع کرد و در فکر فرو رفت. باید سام را از کجا پیدا میکرد؟! فورا شماره مهگل را گرفت اما با پیغام خاموش است رو به رو شد. وحشتزده به آسمان نگاه کرد:
ـ خدایا تو رو به این بارونت قسم میدم نذاری اتفاق بدی برای خواهرم بیفته.
یادش افتاد سام در یک شرکت تبلیغاتی کار میکرد. آدرسش را قبلا در گوشی مهگل دیده بود. فورا ماشین گرفت و راهی آنجا شد. در طول راه به این فکر میکرد که آیا باید پلیس را هم باخبر کند یا نه که به ناگاه به یاد نیما افتاد. شاید اگر موضوع را با نیما در میان میگذاشت نیما متوجه عمق ناراحتی و پشیمانی مهگل میشد و به کمکش میشتافت. شماره نیما را گرفت و منتظر جواب ماند. این در حالی بود که در این ده روز نیما یک بار هم جواب مهگل را نداده بود! اما او امید به جوابش داشت. نیما پس از چند بوق جواب داد:
ـ بله؟
مهدیس آب دهانش را فرو داد و گفت:
ـ سلام آقا نیما. مهدیسم!
لحظهای سکوت سنگینی در گوشی حکمفرما شد. انگار نیما بین جواب دادن و ندادن مردد بود. مهدیس دوباره به حرف آمد و گفت:
ـ مهگل رفته سراغ اون پسره. میخواد باهاش درگیر شه که باعث به هم خوردن رابطهتون شده. من دارم میرم اونجا. اگه مهگل براتون مهمه بیاین اونجا و جلوشو بگیرید. آدرس رو براتون پیامک میکنم.
و تماس را قطع کرد و آدرس را پیامک کرد. به شرکت مورد نظر که رسید کرایه راننده را پرداخت کرد و فورا پیاده شد. از در داخل رفت و سوار آسانسور شد. همین که خواست در آسانسور را ببندد چشمش به نیما افتاد که در آسانسور را نگه داشت و داخل شد. نور امید به قلبش تابید و به شوق آمد. پس مهگل آنقدرها هم برای نیما بیاهمیت نبود. نیما با ابروانی درهم گفت:
ـ به چه حقی پا شده اومده اینجا؟
مهدیس تازه متوجه عصبانیت بیش از اندازه نیما شد. مهگل با این کار خشم نیما را شعلهورترکرده بود. لب باز کرد و گفت:
ـ شرایط روحیش خوب نبود. خیلی ناراحت بود بابت اون موضوع!
نیما زیر لب غرید:
ـ بیخود کرده که پا شده اومده همچین جایی!
مهدیس در میان خشم و سرزنش نیما دکمه طبقه چهار را فشرد. نمیدانست تا لحظاتی بعد چه سرنوشتی در انتظارشان بود. فقط میتوانست خودشان را به خدا بسپارد. آسانسور طبقه چهار متوقف شد و هر دو پیاده شدند. از داخل شرکت سر و صدا به گوش میرسید. صدای مهگل از همه بلندتر بود. فریاد میزد:
ـ آبروتو میبرم. تو یه آدم کثافتی! همتون بدونید مدیر عاملتون کثیفه. زندگی منو به هم زده.
سام در کت و شلوار شیکش با خشم به سمت مهدیس هجوم آورده و میگفت:
ـ خفه شو. گمشو بیرون دختره عوضی!
دور مهگل شلوغ شد و مهگل بیشتر به سمت او یورش برد:
ـ زندگیم رو نابود کردی. نمیذارم راحت زندگی کنی. بیچارهت میکنم. همین بلایی که سر زندگی من آوردی سر زندگی خودت میارم. تو باید تاوان تهمتی که به من زدی پس بدی.
سام دست بالا برد تا بر صورت مهگل فرود آورد که ناگهان دستش با دستی مردانه و پر قدرت در هوا نگه داشته شد. جهت نگاهش از صورت عصبی مهگل به سمت نیما رفت و رنگش پرید. مهگل هم غافلگیر شده از دیدن دست مردانه سرش را به عقب برگرداند و با دیدن نیما شوکه شد. نیما یقه سام را در چنگ گرفت و به دیوار چسبانید و گفت:
ـ کثافت! دست رو زن بلند میکنی؟
و کتککاری مفصلی با سام به راه انداخت. لب و دهان سام زخمی شد و عدهای از آقایان خودشان را به آنها رساندند تا نیما را از سام جدا کنند. چشمان مهگل سیاهی میرفتند و اطرافیانش را تار میدید. مهدیس به طرفش رفت و دستش را گرفت و نگران گفت:
ـ چرا اینجا اومدی؟
مهگل نتوانست روی پا بایستد و ناگهان در آغوش او از حال رفت. جیغ و فریاد مهدیس شرکت را پر کرد و نگاه نیما در حال فرود آوردن مشتش زیر چشم سام به سوی او برگشت. با دیدن اندام بیهوش مهگل وحشتزده شد و سام را رها کرد و به سمت او دوید.
****
یک ساعت بود که مهدیس و نیما در بیمارستان حضور داشتند. مهگل تازه چشم باز کرده و پرستاری بالای سرش بود. مهدیس با چشمانی سرخ از اشک روی نیمکت بیرون اتاق، کنار نیما نشسته و نگاهش میکرد. نیما کلافه بود و خم شده و سرش را در میان دستانش گرفته بود. مهدیس با صدایی گرفته گفت:
ـ چند سال پیش مهگل تو شرکت تبلیغاتیای که مدیرش اون پسر بود کار میکرد. معرفش زنداییم بود. یه مدت بعد پسره ازش خواست با هم بیشتر آشنا شن و مهگل هم قبول کرد. تو مدتی که با هم بودند مهگل متوجه شد سام اهل ازدواج نیست و خواستههای دیگهای داره. ولش کرد و یه مدت بعد با تو آشنا شد. بعدم که اون ماجراها....
نیما دستانش را از سر برداشت و به مهدیس نگاه کرد:
ـ میتونی بهم حق بدی که وقتی اون عکسارو دیدم چه حسی بهم دست داد؟
مهدیس سرش را فرود آورد و گفت:
ـ مسببش سام بود. نیما میدونم که مهگل رو دوست داری. مهگلم تو رو دوست داره وگرنه به خاطرت به این حال و روز نمیافتاد. زندگیت رو به خاطر حرفای اون آدم بیارزش نابود نکن. فراموش کن اون چیزارو. مهگل دختر پاکیه!
نیما کمی فکر کرد. پرستار که از اتاق بیرون آمد برخاست و اجازه ملاقات خواست و به اتاق مهگل رفت. مهدیس میتوانست بفهمد که نیما در چه شرایط روحی ناراحت کنندهای به سر میبرد و برایش حق قائل بود اما نمیتوانست نگران زندگی خواهرش هم نباشد. همراهش که زنگ خورد جواب داد:
ـ الو...
صدای کیوان را شنید:
ـ سلام مهدیس خوبی؟ عمه چی میگه؟!
مهدیس مجبور به تعریف ماجرا شد و کیوان هر لحظه بیشتر از قبل جا خورد. صحبتهایش که تمام شد کیوان با جدیت گفت:
ـ خیلی از دستت عصبانیام که تنهایی رفتی اونجا. باید اول منو در جریان میذاشتی.
ـ مهم اینه به خیر گذشته.
صدای کیوان عصبی و دلخور شد:
ـ به خیر گذشته؟ اگه خدای نکرده اتفاق بدی برات میافتاد چی؟ خیلی کار خطرناکی کردی. از این به بعد هر مسئلهای پیش اومد اول به من میگی. فهمیدی مهدیس؟
دل مهدیس از این همه نگرانی کیوان برای خودش رفت. لبخندی زد و گفت:
ـ چشم! تو اینطور مواقع اول به شما خبر میدم. خوبه؟
صدای کیوان کمی آرام گرفت:
ـ کدوم بیمارستانید؟ آدرسو بگو بیام.
مهدیس نام بیمارستان را گفت و تماس را قطع کرد و به انتظار کیوان ماند. یک ربع بعد کیوان در بیمارستان بود. با دیدن مهدیس با عجله به طرفش آمد و مقابلش ایستاد:
ـ مهدیس خوبی؟
مهدیس از خودش بیرون آمد و کیوان را دید. به ناگاه بغضش گرفت و اشک در چشمانش جمع شد. خودش هم نمیدانست چرا. شاید چون با دیدن کیوان ناراحتیها و فشاری که آن روز به خاطر خواهرش متحمل شده بود به وجودش راه یافت و قلبش به اندوه نشست. کیوان نگران پرسید:
ـ چی شده؟! چرا گریه میکنی مهدیس؟!
اشک مهدیس به روی گونه غلطید و گفت:
ـ خوبه که اینجایی کیوان! امروز روز سختی برام بود!
قلب کیوان زیر و رو شد. با دلسوزی در چشمان سرخ از اشک او خیره شد و گفت:
ـ اگه زودتر بهم گفته بودی نمیذاشتم تنهایی بری اونجا.
مهدیس به یاد اتفاقات شرکت افتاد و سعی کرد به فراموشیاشان بسپارد. مهم این بود که اکنون کیوان در کنارش حضور داشت! با پشت دستش اشکش را پاک کرد و به سمت اتاق مهگل رفت و کیوان هم پشت سرش. مهدیس مقابل در نیمه باز ایستاد و به داخل نگاه کرد. چشمان مهگل به روی نیما باز بود و داشت اشک میریخت. چهره نیما پیدا نبود چون پشت به آنها داشت اما حس میکرد خیلی نگران مهگل بود. خم شده و و به آرامی با او صحبت میکرد. صدای کیوان را از پشت سرش شنید:
ـ آشتی کردند؟!
به آرامی گفت:
ـ فکر کنم!
صدای گفت و گویشان نیما را متوجهشان ساخت. نیما از جا برخاست و از اتاق بیرون آمد و گفت:
ـ کیوان تو اینجایی؟!
کیوان با نیما دست داد و گفت:
ـ تماس گرفتم با مهدیس. گفت حال مهگل خوب نیست. میتونم ببینمش؟
نیما سرش را فرود آورد و گفت:
ـ آره بیا تو. تازه چشماش رو باز کرده.
و هر دو داخل رفتند و مهدیس هم پشت سرشان. کیوان نگاهی به صورت کمی رنگ گرفته مهگل انداخت و با مهربانی حالش را پرسید:
ـ خوبی مهگل؟
مهگل سرش را تکانی داد و گفت:
ـ بهترم!
مهدیس به طرف تخت رفت و خم شد و سر مهگل را بوسید. دستش را در دست گرفت و به آرامی گفت:
ـ همهمون رو ترسوندی. خیلی کار خطرناکی کردی!
مهگل که انگار هنوز باورش نمیشد نیما او را بخشیده لبخند آرامی زد و گفت:
ـ ولی اگه اون کارو نکرده بودم!
نگاه علاقهمندی به نیما انداخت و گفت:
ـ نیما الان کنارم نبود. چطور شد که اونم رسید اونجا؟
مهدیس ماجرای تماس با نیما را گفت و مهگل ناباورانه لب زد:
ـ واقعا ریسک بزرگی کردی.
مهدیس تبسم کرد:
ـ خواست خدا بود. تو اون بارون خدا دعام رو مستجاب کرد.
مهگل به آرامی سرش را فرود آورد و گفت:
ـ آره همینطوره!
ساعتی بعد مهگل مرخص شده و همراه نیما در حال برگشت به خانه بود و مهدیس هم در کنار کیوان داخل ماشین جای گرفته و به ماشین نیما که جلوتر از آنها حرکت میکرد نگاه میکرد. نفس راحتی کشید وگفت:
ـ خدارو شکر که بینشون درست شد. خیلی نگرانشون بودم!
کیوان نگاهی به ماشین نیما که جلوتر از آنها حرکت میکرد انداخت و متفکرانه گفت:
ـ هیچوقت فکر نمیکردم یه روز نیما و مهگل از طریق من با هم آشنا شن.
حس میکرد زمان برای بیان احساساتش مناسب بود اما کمی نگران واکنش مهدیس بود. زیرکانه گفت:
ـ ای کاش منم بتونم حرف دلم رو به عشقم بزنم.
کنجکاوی مهدیس تحریک شد و سعی کرد خونسردی خودش را حفظ کند:
ـ هنوز با اون دختر صحبت نکردی؟
کیوان به شیشه ماشین زل زد و گفت:
ـ از طرفش مطمئن نیستم.
مهدیس بیشتر کنجکاو شد. حسادتش را پنهان کرد و گفت:
ـ اشکالی نداره که بهش بگی. یا میگه نه یا میگه آره. حداقل اینطوری ذهنت آروم میگیره.
کیوان سکوتی کرد و در فکر فرو رفت. زیر لب گفت:
ـ گفتنش آسونه. آخه اون کسی که میخوام بهش بگم فامیله. اگه جوابش رد باشه بعدا تو چشم هم چطوری نگاه کنیم؟
قلب مهدیس فرو ریخت و سر درگم به کیوان نگاه کرد. خودش بود یا دختری از اقوام مادری کیوان؟! لبخندی تصنعی زد و گفت:
ـ اون دختر کیه؟ از فامیل مادرت؟
شیطنت کیوان گل کرد و گفت:
ـ اقوام پدرم!
رنگ مهدیس به وضوح پرید. چون تنها دختر مجرد از اقوام پدری کیوان خودش بود. سکوتش که طولانی شد کیوان نگاهش کرد. ناگهان ترمز کرد و در میان قلب زیرورو شده او ماشین را گوشهای متوقف کرد. مهدیس یخ زده بود و جرات سر بالا آوردن نداشت. کیوان اما با شیفتگی در حال نگاه به چشمان شرمزده او بود. لب باز کرد و با لحنی با احساس گفت:
ـ دختری که در موردش باهات حرف زدم تو بودی! دختری که از بچگی تا حالا دوسش داشتم و دارم تویی! مهدیس! احساس من بهت اصلا عوض نشده بلکه بیشترم شده. میخوام بدونم دل توام با من هست یا نه.
قلب مهدیس تند میزد و حس میکرد صورتش گر گرفته و کنترل احساساتش از دستش در رفته. در ذهنش دنبال کلمات مناسبی میگشت تا با حفظ حجب و حیای دخترانهاش جواب در خوری به کیوان دهد. نگاهش را رفته رفته از کیفش جدا کرد و به چشمان انتظارمند او دوخت و گفت:
ـ فکر میکردم خودت کسی رو سراغ داری یا زندایی برات یه دختری که مناسبت باشه پیدا میکنه.
کیوان عاشقانه در چشمانش نگاه میکرد:
ـ گفتم که تا خودم کسی رو نخوام ازدواج نمیکنم. حالا به من بگو توام دلت با من هست یا نه. اگه جوابت رد باشه سعی نمیکنم کنار بیام. یه کاری میکنم که آخر جواب بله رو بدی.
مهدیس خندهاش گرفت اما سعی کرد متین باشد. لب باز کرد و گفت:
ـ زوده برای جواب. میدونی که بعد این همه سال که برگشتی هیچی از هم نمیدونیم. تو خیلی سال اونجا زندگی کردی و شناخت زیادی از هم نداریم. باید بیشتر با هم ارتباط داشته باشیم.
ـ خب ارتباط برقرار میکنیم. کاری نداره که... هر موقع خواستی بگو بیام دنبالت با هم بریم هر جایی که میگی. عین مهگل و نیما. حرفامونو با هم میزنیم و اگه به توافق رسیدیم که میرسیم مال همدیگه میشیم.
ـ این رو به دایی و زندایی گفتی؟
ـ نه اول میخواستم به خودت بگم بعد اونا.
مهدیس لبخند رضایتمندی زد. این رفتار کیوان را دوست داشت! تا رسیدن به خانه کیوان از عشق و علاقهاش گفت و مهدیس با قلبی لرزان به حرفهایش گوش سپرد. حتما زندایی با فهمیدن این موضوع عصبانی میشد چون دلش میخواست کیوان مطابق خواست او ازدواج کند اما مهم نبود. مهم خود کیوان بود که با شناختی که از او داشت میدانست پایش خواهد ایستاد.
کیوان دم در خانه پیادهاش کرد و گفت:
ـ بفرمایید بانو! رسیدیم.
مهدیس لبخند دلنشینی زد و گفت:
ـ مگه نمیای خونه؟
ـ نه باید برم جایی. منو میخواید چی کار؟ مهم اینه که آقا نیما الان کنار خانمشه.
مهدیس به چشمان شوخ او نگاه کرد. در دل گفت: « تو مهمی برای من!» اما آن را در دل نگه داشت و رو به او گفت:
ـ این چه حرفیه؟ مامانم خیلی دوستت داره. ببینتت خیلی خوشحال میشه.
کیوان لبخند مهربانی زد:
ـ ایشاالله باشه یه روز دیگه! به عمهجونم سلام برسون.
مهدیس خندید و سرش را تکان داد:
ـ حتما.
کیوان برایش دست تکان داد و ماشین را به حرکت در آورد. مهدیس عاشقانه به جای خالی ماشین او خیره ماند. اندیشید: «یعنی من و کیوانم به زودی مال هم میشیم؟!»
شور و شوق عجیبی به قلبش راه یافت و با شوق راهی خانه شد.