به نام خدا
نام رمان: پای انتخابم ایستادهام
نویسنده: مرضیه نعمتی
فصل 1
جمعه بود و یک روز گرم تابستانی. آن روز در بیمارستان شیفت نبودم و روی تخت اتاقم دراز کشیده و استراحت میکردم. مادرم در اتاقم را باز کرد و گفت:
ـ سایه چقدر میخوابی! حوصلم رو سر بردی.
چرخی به طرفش زدم و خمیازهای کشیدم و گفتم:
ـ میدونی چقدر بی خوابی دارم؟
ـ خودت پاتو کردی تو یه کفش که دوست دارم پرستار شم. یادت نیست؟
روی تخت نشستم و گفتم:
ـ الانم پشیمون نیستم. من خیلی پرستاری رو دوست دارم. فقط بی خوابی اذیتم میکنه که اونم بهش عادت دارم.
مادرم سرش را تکان داد. موهای مش تازه رنگ شدهاش را بغل گوشش زد و گفت:
ـ بعد از ظهر دارم میرم خونه خاله زیبات. خیلی وقته بهش سر نزدم. دوست داری توام با من بیا.
با یادآوری چهره خاله زیبا و فرشته دخترخالهام دلتنگشان شدم. شش ماهی بود که خاله را ندیده بودم بس که درگیر کارهای بیمارستان بودم. آخرین بار خاله را توی خانهامان در حال درست کردن حلوا با مادرم دیدم. خاله زیبا خواهر بزرگتر مادرم بود. خونگرم و صمیمی و مهربان بود و عاشق خانواده به خصوص تنها دخترش فرشته. همسرش آقا جلال هم مرد آرامی بود. البته مادرم همیشه از اخلاق تند آقا جلال در گذشته گفته و تایید کرده بود که اگر الان احترام خاله زیبا را نگه میدارد به خاطر گذشت زمان است و گرنه در گذشته حتی دست روی خاله هم بلند میکرده. خاله زیبا هم مظلوم و سر به زیر. از آن زنان مطیع که هر چه همسرش میگفت بی کم و کاست اطاعت میکرد. از روی تختم بلند شدم و در حال مرتب کردنش گفتم:
ـ میام. دوست دارم حال و هوام عوض شه.
مادرم از اتاقم بیرون رفت و گفت:
ـ چه عجب! کاش بچهم سارهام بود! اونم خیلی خالهت رو دوست داره.
با شنیدن اسم ساره دلتنگیام بیشتر شد. ساره خواهر بزرگترم بود. هشت سال پیش توی دانشگاهش در گرگان با هم دانشجوییاش علیرضا آشنا شد و بعد هم شروع عشق و عاشقیاشان و ماجراهای بعدش. آنقدر پدرم و مادرم را زیر فشار برای ازدواج با علیرضا گذاشت که در آخر رضایت دادند. البته پدرم از آنجایی که مردی منطقی بود زودتر پذیرفت اما مادرم به هیچ وجه زیر بار نمیرفت. میگفت: «دو روزه بر میگردی! نمیتونی اونجا زندگی کنی. حداقل بگو پسره بیاد تهران.»
و ساره جواب میداد: «آدمی که عاشق باشه هر جایی باشه با عشقش زندگی میکنه. بعدم علیرضا هزینه زندگی تو تهران رو نداره. بهم گفته فعلا نمیتونه بیاد.» مادرم میگفت: «دو روزه طلاق میگیری. مثل روز برام روشنه. من تو رو تو پر قو بزرگ کردم. نذاشتم آب تو دلت تکون بخوره. دلتنگی بیچارهت میکنه. بچهدارم بشی بدتر! حسرت به دل دیدن من و بابات و سایه میمونی.»
ساره هم میخندید و میگفت: «بابا مگه گرگان کجاست؟ همینجاست. کلی بهتون سر میزنم.»
من هم این وسط مانده بودم که حق با مادرم بود یا ساره. پدرم گرگان رفته و تحقیقاتی کرده و به مادرم گفته بود: «به نظر خانواده خوبی میان و مشکلی ندارن.»
اما باز هم دل مادرم راضی نبود. ساره این بار گریه کرد. لب به غذا نزد تا بلکه مادرم راضی شود. در آخر هم مادرم راضی شد. یک جهیزیه در خور برای ساره تهیه کرد و با دلی پر غصه بار کامیون کرد و روانه گرگان شدیم. خانواده علیرضا چندان گرم نبودند اما علیرضا خیلی احتراممان کرد. بعد هم یک مراسم جمع و جور عروسی گرفته شد و ساره را در پیراهن سفید عروس تنها گذاشتیم. زمانی که بر میگشتیم توی چشمان آرایش شده ساره اشک جمع شده بود. انگار تازه داشت معنای غربت و تنهایی را میفهمید. مادرم توی ماشین به قدری گریه کرد که پدرم هم به هم ریخت و اشکهای من هم جاری شد. بعد از آن روز هم ما ماندیم و جای خالی ساره. تا چند ماه اول ساره زنگ میزد و از زندگی راحتش میگفت اما بعدش این تعریفها کمتر شد. توی صدایش دلتنگی و ناراحتی بود اما سعی داشت چیزی بروز ندهد تا مادرم ناراحت نشود اما مادرم بوهایی برده بود. با صدای مادرم به خودم آمدم:
ـ به چی فکر میکنی؟ زود حاضر شو دیگه!
ـ باشه یه چیزی بخورم حاضر شم بیام.
به آشپزخانه رفتم و دست و رویم را شستم و چای برداشتم و با بیسکوییتی که روی اپن بود سرسری خوردم. بعد هم حاضر شدم و همراه مادرم سوار پرایدم شدیم و راهی خانه خاله زیبا شدیم. در طول مسیر مادرم صحبت میکرد:
ـ دیشب ساره بچهم زنگ زده بود. صداش ناراحت بود. میدونم از زندگیش راضی نیست ولی نمیخواد ما چیزی بفهمیم. نمیخواد به ما غصه بده.
فرمان را به طرفی چرخاندم و دلداریاش دادم:
ـ قربونت برم! غصه نخور دیگه! هر کی قسمتی داره. قسمت سارهام این بود.
ـ هزار بار خودم رو سرزنش کردم که چرا قبول کردم. اون عاشق بود، نمی فهمید من که می فهمیدم. بچهرو غریب کردیم رفت.
ـ غریب چیه مامان خوشگلم؟ مگه گرگان کجاست؟
و با لحن شوخی ادامه دادم:
ـ بده یه جا پیدا کردیم؟ هر وقت دلمون شمال خواست میریم خونه ساره.
مادرم بغض کرد و گفت:
ـ شمال به چه دردم میخوره وقتی میدونم بچهم اونجا خوشحال نیست؟ باباتم که اصلا دلسوز نیست. تا یه چیز بهش میگی فوری میگه ساره خودش خواست.
سرم را تکانی دادم و هیچ نگفتم. مادرم همیشه از بی خیالی و خونسردی زیاد پدرم شکایت میکرد. میگفت: «آدم احساسیای نیست. از اوایل ازدواجم تا حالا برام یه شاخه گل نگرفته. انقدر تو کارش با سند و مدرک سر و کار داره که زندگیش بر پایه اینا شکل گرفته. منم که دارم باهاش زندگی میکنم وگرنه هیچ زنی نمیتونه.»
کمی به مادرم حق میدادم اما نه در حدی که هیچ زنی نتواند با پدرم زندگی کند. پدرم اخلاق خوب زیاد داشت ولی مادرم نمیدید. مادرم زن شیک وبا کلاسی بود اما پدرم کاملا ساده. از آنجایی که سالها هم در قوه قضاییه مشغول به کار بود ذهن کاملا منطقی و استدلالیای داشت. حتی چند بار جلوی من و ساره گفته بود: «مرد اگه زنش مرد باید سریع ازدواج کنه و حق داره.»
و خشم مادرم برانگیخته شده و گفته بود: «حداقل بذار من بمیرم بعد این حرفو بزن.»
گاه و بی گاه از طریق اقوام پدریام شنیده بودم که مادرم فیس و افادهای بود و تا حدودی قبول داشتم. چند بار هم گفته بودم که مادرم کمی با اقوام راحتتر رفتار کند اما قبول نمیکرد و میگفت: «اینا منو تو گذشته بیچاره کردند! بعدم رفتار من ایرادی نداره. از قدیم همین بوده. من آداب دونم اما فامیل بابات نه.»
با صدای مادرم از فکر بیرون آمدم:
ـ به خالهت چیزی نگیا. نمیخوام بفهمه ساره اونجا ناراحته.
به مادرم نگاه کردم که عینکش را کمی بالا کشید و با دستمال کاغذی اشک چشمانش را پاک کرد.
ـ چی کار دارم بگم؟ بعدم مردم خودشون هزار تا گرفتاری دارن. به فکر مشکل ما نیستند.
ـ خیلیام هستند. خواهر من همیشه سرش تو زندگیم بوده و دخترش رو با دخترای من مقایسه کرده.
سری تکان دادم و هیچ نگفتم. سر کوچه خاله، ماشین را پارک کردم و پیاده شدیم. همین که زنگ را زدم در باز شد و چهره پسری جوان با قدی بلند و اندامی قرص و محکم نمایان شد که برای لحظهای دلم را برد. آنقدر نگاهش گرم و با محبت بود که لحظهای فراموش کردم کجا هستم. او هم کنجکاو به من نگاه میکرد. با صدای خاله زیبا به خودم آمدم:
ـ به به! خوش اومدین! صفا آوردین! امیر جان! خواهرم و دخترخواهرم هستند.
و او را هم به ما معرفی کرد:
ـ امیر جان پسر برادر شوهرم آقا سجاد!
پسر جاری خاله زیبا را ندیده اما همیشه تعریفش را شنیده بودم. فرشته میگفت: «امیر ماهه. برادر نداشتمه. خیلی دوسش دارم.»
و خاله زیبا چندین بار در مورد با معرفتی و خوش قد و بالایی امیر گفته و مرا مشتاق دیدارش کرده بود. امیر ابتدا با مادرم احوالپرسی کرد و بعد هم با من. در حالی که لبخند جذابی بر لب داشت گفت:
ـ چه افتخاری نصیب من شد امروز ملاقاتتون کردم. همیشه ذکر خیرتون منزلمون هست.
مادرم که از ادب و احترام امیر خوشش آمده بود لبخندی بر لب نشاند و تشکر کرد و گفت:
ـ حال مادرتون چطوره امیر آقا؟
ـسلام دارن خدمتتون.
صدای خوبی داشت. بم و مردانه و قوی. رو به خاله زیبا گفت:
ـ زنعمو با اجازتون من مرخص میشم.
خاله زیبا لبخندزنان گفت:
ـ امیر جان بیا خونه یه چایی بیارم خستگی در کن.
امیر که معذب شده بود، گفت:
ـ نه ممنونم. جایی کار دارم. باید برم.
و از همگیامان خداحافظی کرد. زمانی که از در بیرون میرفت، لحظهای نگاهش به من افتاد. لبخند کمرنگی بر لب نشاند و بیرون رفت. به در بسته نگاه کردم و با خودم فکر کردم: «چرا انقدر ازش خوشم اومد؟ دوست داشتم بیشتر اینجا باشه.»
با صدای خاله زیبا از خودم بیرون آمدم:
ـ چرا واستادی خاله؟ بیا بریم داخل.
همراه خاله و مادرم داخل خانه شدیم. روی مبلی کنار مادرم نشستم و ذهنم دوباره به سمت امیر پر کشید. دلم میخواست بیشتر در موردش بدانم. خاله زیبا با ظرف سینی چای به هال آمد و آن را روی میز پذیرایی گذاشت و گفت:
ـ چقدر خوب کردین اومدین!
مادرم تشکر کرد و گفت:
ـ کاش فرشتهام بود!
خاله زیبا با ذوق گفت:
ـ به اونم زنگ زدم گفتم بیاد.
خوشحال شدم. خیلی وقت بود که فرشته را ندیده بودم و دلتنگش بودم. لبخندی زدم و گفتم:
ـ چقدر خوب! خیلی دلم برای فرشته تنگ شده.
خاله زیبا خوشحال از ابراز دلتنگی من به دخترش گفت:
ـاونم خیلی دلش برات تنگ شده. بچهم وقت نمیکنه که... همش درگیر خونه و زندگیشه.
مادرم فنجان چایش را برداشت و گفت:
ـ پسر جاریت ماشاالله چقدر بزرگ شده!
خاله گفت:
ـ آره بزرگ شده. خیلی پسر خوبیه. انقدر از دست مادر و پدرش میگیره که!
و نگاه زیرکانهای به من انداخت ولبخند معناداری زد. توی دلم گفتم: «نکنه منو نشون کرده برای پسر جاریش؟!»
مادرم کنجکاو پرسید:
ـ ازدواج کرده؟
ـ نه خواهر... قصد ازدواج نداره.
من و مادرم متعجب شدیم و مادرم پرسید:
ـ چرا؟! جوون برازندهای به نظر میرسه.
ـ میگه هیچ دختری حاضر نمیشه با شرایطی که من دارم باهام ازدواج کنه.
نگاهم حالا پر از کنجکاوی شده بود. مادرم سوال ذهنیام را پرسید و راحتم کرد:
ـ مگه شرایطش چیه؟
خاله پر غصه گفت:
ـ این بچه نون در آر خانوادهشه. برادرشوهرم سجاد چند سال پیش تصادف کرد و از کمر به پایین قطع نخاع شد. این بچه جای باباشو گرفت. هم خرج جاریم رو میده هم داداش کوچیکش و هم مادربزرگش.
مادرم کنجکاو پرسید:
ـ مادر شوهرتم باهاشون زندگی میکنه؟
ـ آره. یادته که اون وقتا که شوهرش فوت کرده بود با ما زندگی میکرد. اخلاقش اصلا با جلال نمیگرفت. همش تو کاراش دخالت میکرد. جلالم کلافه شده بود. آخر سرم یه دعوای مفصل راه انداخت و وسایلش رو جمع کرد و رفت خونه سجاد. بعدم که جریان تصادف سجاد شد و همونجا موندگار شد.
مادرم سری تکان داد و گفت:
ـ که اینطور!
خاله ادامه داد:
ـ امیرم طفلک چون سرپرست خانوادهشه به هر دختری شرایطش رو بگه قبول نمیکنه باهاش ازدواج کنه. حقوقشم که اونقدری نیست.
مادرم عینکش را روی بینی جابجا کرد و با اخمی متفکر گفت:
ـ خیلی سخته!
توی فکر رفته بودم. با خودم گفتم: «حالا من فکر کردم که شرایط بیچاره چیه که هیچ دختری حاضر نمیشه باهاش ازدواج کنه.»
رو به خاله زیبا گفتم:
ـ اتفاقا همچین آدم با جربزه و دست و پاداری خیلی به درد زندگی میخوره.
مادرم چشم غرهای حوالهام کرد تا نشان دهد خودم را سبک نکنم اما اعتنایی نکردم. خاله زیبا که فکر نمیکرد از امیر حمایت کنم گفت:
ـ خاله جون تو خیلی دختر خوبی هستی که اینطوری فکر میکنی. دخترای مردم مثل تو نیستند. پدر طرف رو در میارن تا زنش بشن.
مادرم اخمی کرد و گفت:
ـ منم باشم دختر نمیدم. سایه خیلی احساساتی و ساده و دلسوزه.
و رو به من گفت:
ـ با شناختی که از تو دارم دو دیقهام نمیتونی با همچین پسری زندگی کنی.
توی فکر رفتم و لحظهای خودم را در زندگی واقعی با چنین پسری قرار دادم. میتوانستم؟ به خودم جواب دادم: «خب اگه عشق و علاقه باشه چه اشکالی داره؟ اگه دختری خودش از خودش در آمد داشته باشه میتونه کنار بیاد.»
با صدای زنگ در افکارم پاره شد. خاله برای باز کردن در برخاست و لحظاتی بعد با فرشته برگشت. فرشته با دیدن من و مادرم به شوق آمد و با قدمهایی سریع به سمتمان آمد و صمیمانه در آغوشمان کشید:
ـ وای! چقدر خوشحالم میبینمتون!
مادرم لبخندزنان گفت:
ـ شما که نمیاین. بازم من و سایه.
فرشته عذرخواهی کرد و گفت:
ـ خجالتم نده خاله!
و مانتویش را در آورد و در آویز، آویزان کرد و روی مبلی کنارمان نشست و صحبتها در مسیر دیگری افتاد. مادرم حال شوهر فرشته را پرسید و فرشته حال پدرم و ساره. مادرم سعی میکرد در مورد ساره با ملاحظه صحبت کند.
ـ ساره خیلی اونجا خوشحاله. زندگیش خدارو شکر خیلی خوبه.
فرشته ساده وار پرسید:
ـ دلتنگی نمیکنه؟
ـ نه گلم. دلتنگی چی رو کنه؟ تو بهترین آب و هوا زندگی میکنه. شوهرشم که کلی دوسش داره.
خاله زیبا پرسید:
ـ بچه دار نمیشه؟
ـ فعلا قصد بچه دار شدن نداره.
فرشته گفت:
ـ خیلی خوبه با اونجا سازگار شده. دوست من که تازه ازدواج کرده رفته اونجا کلی دلتنگ مادرشه. همش تلفن میکنه گریه میکنه.
مادرم لحظهای ساکت شد. خاله زیبا بوهایی برد اما به روی خودش نیاورد و موضوع دیگری برای صحبت وسط آورد. ذهنم هنوز درگیر امیر بود و دلم میخواست در موردش با فرشته صحبت کنم. به آرامی رو به فرشته گفتم:
ـ یادته قبل ازدواجت همش تو اتاقت بودیم؟
فرشته خندید و گفت:
ـ آره یادش به خیر! میخوای بریم؟
خندیدم و گفت:
ـ خیلی!
ـ پس پاشو بریم.
فرشته به دنبال این حرف برخاست و دست مرا هم گرفت و با خود همراه کرد و وارد اتاقش شدیم. نگاهی به اتاق خلوت و سوت و کور فرشته انداختم و گفت:
ـ وای! چقدر ساکت و خلوت شده!
ـ آره یادته چقدر شلوغ پلوغ بود؟ دیواراش پر عکس و پوستر بود. مامان و بابام تا ازدواج کردم همهرو انداختند دور.
خندیدم و روی موکت نشستم و به متکایی تکیه دادم و گفتم:
ـ اینطوریام باحاله! بشین یه کمی حرف بزنیم به یاد اون روزا.
فرشته کنارم نشست و گفت:
ـ آخیش! چقدر دلم به این دو نفرههامون تنگ شده بود.
ـ یادش به خیر! چه روزای خوبی داشتیم!
فرشته با افسوس گفت:
ـ قدر روزای مجردیت رو بدون سایه.
نگاهی به چهره حسرت مندش انداختم و به شوخی گفتم:
ـ خوبه شوهرت نیست این چیزارو بشنوه.
فرشته اخمی کرد و گفت:
ـ بره گم شه.
جا خوردم. اولین بار بود که فرشته در مورد شوهری که همیشه تعریفش را میکرد اینگونه صحبت میکرد. پرسیدم:
ـ چیزی شده فرشته؟!
فرشته لب به درد و دل باز کرد:
ـ بچه دار نمیشیم. پدرمو در آورده انقدر میفرستم مراکز ناباروری و کوفت و زهره مار. جدیدا هم میخواد رحم اجارهای بگیره منتها پولش رو نداره. بهش گفتم حالا بدون بچه نمیتونی با من بمونی؟ میگه نه بچه برام خیلی مهمه! روش نشد بگه از خودت مهمتره.
در فکر فرو رفتم. پس خاله زیبا هم مانند مادر من غصه دار دخترش بود اما آن را پنهان میکرد. با لحن دلداری دهندهای گفتم:
ـ ای بابا! حالا به خودت حرص نده. اون بنده خداام دوستت داره ولی دلش بچهام میخواد دیگه.
ـ آخه من دوست ندارم از این کارا کنم.
ـ خودت بچه دوست نداری؟
ـ دوست دارم ولی اینطوری زوری نه. دلم میخواد خدا یدفعهای بهم بچه بده.
ـ خب بعضی اوقاتم خدا از طریق این روشا میخواد.
ـ سایه جون تو نمیتونی منو درک کنی چون هنوز ازدواج نکردی و تو شرایط من قرار نگرفتی. خدا کنه هیچوقتم نگیری.
نگاهی به چهره غم آلود فرشته انداختم. شادی لحظات قبلش کاملا از وجودش رفته بود. دستم را پشتش گذاشتم و خم شدم و مهربانانه گونه سفیدش را بوسیدم:
ـ الهی بمیرم برات! به خدا منظوری نداشتم.
فرشته لبخند تلخی زد و دستم را توی دستش فشرد و گفت:
ـ میدونم عزیزم ولی دست خودم نیست. انقدر همه نصیحتم میکنن که با این روشای جدید زودتر اقدام به بچه دار شدن کنم که حساس شدم.
چند ضربه به در خورد و خاله زیبا با ظرف میوه داخل آمد. صحبتهای من و فرشته هم نیمهتمام ماند. خاله ظرف میوه را مقابلمان گذاشت و گفت:
ـ خاله جون چیزی نخوردی و یدفعه اومدی تو اتاق.
ـ قربون خاله خوشگلم برم که انقدر به فکرمه. چرا خودت رو تو زحمت انداختی؟
خاله لبخند زد و گفت:
ـ انقدر خوشحالم که اومدی!
و رو به فرشته گفت:
ـ قبل اومدنت امیر اینجا بود. خالهت و سایهام دید.
فرشته که خیلی برایش دیدار ما جالب بود گفت:
ـ اِ... راست میگی مامان؟ امیر اینجا چی کار میکرد؟
ـ اومده بود کارت شناسایی بابات رو بگیره.
ـ مگه بابا کارت شناساییش همراش نیست؟
ـ نه تو خونه جا گذاشته بود. با امیر رفته بود بانک و فهمیده بود جا گذاشته. امیرو فرستاده بود بیاد بگیره.
فرشته گفت:
ـ این پسر فرشتهست! هر کاری ازش بخوای نه نمیگه.
و رو به من گفت:
ـ همیشه میگم خوش به حال زنش. هیچ دختری لیاقت داشتنش رو نداره.
لبخند زدم و گفتم:
ـ تا حالا ندیده بودمش.
فرشته گفت:
ـ بچه بودیم چرا.
کمی فکر کردم و به یاد دوران بچگیام افتادم. حق با فرشته بود. یادم آمد تابستان برای مراسم ختم یکی از اقوام توی حیاط با امیر همبازی بودم. کمی شیطنت میکردم. به سمت دیسهای حلوا میرفتم و از امیر میخواستم کشیک دهد تا کسی مرا در حین برداشتن حلوا نبیند. امیر هم خندهاش گرفته بود اما جرات این کار را در خود نمیدید. انگار من دزد بودم و او تماشاگر! لحظهای با خودم فکر کردم نکند امیر هم یاد این ماجرا افتاده. از این فکر خجالت زده شدم. با خنده گفتم:
ـ آره الان یادم اومد! تو ختم یکی از فامیلاتون.
مادرم از توی هال خاله را صدا زد و گفت:
ـ زیبا پردههای پذیرایی رو عوض کردی؟ خوب شده!
خاله زیبا که عاشق تعریف از خانه و زندگیاش بود، فورا برای توضیحات لازم به مادرم از اتاق بیرون رفت. خاطره آن روز را برای فرشته تعریف کردم و فرشته با صدای بلند خندید:
ـ منم یادم اومد. بیچاره امیر مونده بود این دختره چقدر پرروئه!
لب گزیدم و گفتم:
ـ خدا کنه یادش نمونده باشه.
فرشته دوباره خندید:
ـ فکر کن از اینجا رفته یادش اومده تو کی بودی.
زدم زیر خنده و کف دستم را در هوا محکم پایین دادم و گفتم:
ـ ای وای! نگو! عاشق حلوا بودم اون موقعها.
خلاصه بعد از کلی خنده در مورد خاطرات بچگیامان فرشته گفت:
ـ پا شیم بریم پیش مامانینا.
من هم برخاستم و همراهش شدم. چیز زیادی از امیر دستگیرم نشده بود و روی پرسیدنش هم نداشتم. ناهار را خانه خاله خوردیم و وقتی آقا جلال آمد، سفره را جمع کرده بودیم. آقا جلال که مرد جدی و ساکتی بود سلام و احوالپرسی رسمی و کوتاهی با ما کرد و رو به من گفت:
ـ خوب هستی خانم پرستار؟ خوش اومدی!
لبخند زدم و تشکر کردم. آشپزخانه که رفت، خاله سریع دنبالش رفت تا ناهارش را آماده کند. از مادرم شنیده بودم که اگر روزی در خانه خاله زیبا ناهار یا شام نبود واویلا بود. حتی خاله زیبا حق درست کردن غذای تکراری هم نداشت. به نظرم شوهرش زیادی قلدر بود. مادرم از کنار گوشم گفت:
ـ یه بار نشد یه غذای حاضری بگیره بده به شوهرش. همیشه ازش میترسه چون آقا دست پخت خونگی دوست داره. جمع کن بریم. دوست ندارم وقتی شوهرش اینجاست ماام باشیم.
من هم که با آمدن آقا جلال معذب شده بودم قبول کردم و لحظاتی بعد در حال خداحافظی بودیم. آقا جلال هم ناهارش را خورده و به فکر خوابش بود و رفتن ما کوچکترین اهمیتی برایش نداشت. همین که داخل ماشینم نشستیم مادرم شروع به غر زدن کرد:
ـ انگار ما هر روز اونجاایم. شوهره یه جوری نگامون میکنه انگار باباشو کشتیم. بیچاره زیبا که این همه ساله داره باهاش زندگی میکنه. چی میکشه از دستش!
ماشین را از کوچه خارج کردم و گفتم:
ـ قدر بابا جونم رو نمیدونی.
ـ بابات پیش این فرشتهست. بیچاره اون پسره امیر از دستش چی کشیده تو بانک.
خندهام گرفت و گفتم:
ـ بابای امیرم همینطوریه؟
مادرم سری به تاسف تکان داد و گفت:
ـ یکی از یکی بدتر! مادر امیر، معصومه قدیما میگفت یه لیوان چایی دستم نمیده. میگفت یه روز خسته از خرید اومدم خونه دیدم سجاد خونهست. بهش گفتم یه لیوان چایی بهم میدی؟ گفت برو خودت بردار.
لبم را گزیدم و گفتم:
ـ چه آدم سنگدلی!
ـ این دو تا برادر با زناشون مثل خدمتکار رفتار میکنند. بیچاره معصومه! دلم به حالش میسوزه. الان معلول شده همه کاراشو اون بنده خدا میکنه.
ـ به نظر نمیاومد امیر مثل باباش و عموش باشه.
ـ آره امیر به تیر و طایفه مامانش رفته. خلق و خوی آروم و خوبی داره.
ـ چند تا بچهاند؟
ـ دو تا. امیر بزرگهست. ماهان خیلی کوچیکتره.
ـ که اینطور!
همراه مادرم که زنگ خورد گوشیاش را از کیف دستی شیکش بیرون آورد و مشغول صحبت شد:
ـ الو... سلام خانم فهیمی جان.. قربونتون برم... نه بیرونم.... با سایه اومدم یه سر خونه خواهرم. دارم بر میگردم... زنده باشید... کار خصوصی؟... باشه عزیزم... من نیم ساعت دیگه خونهام.
تماس را که قطع کرد، گفت:
ـ خانم فهیمی بود. گفت کار خصوصی باهام داره.
خانم فهیمی از دوستان دانشگاه مادرم بود. زمانی که من دانشجو بودم مادرم هم کنکور داد و در یکی از رشتههای علوم تربیتی قبول شد. خانم فهیمی هم که شرایطی مثل مادرم داشت در دانشگاه قبول شد و از همانجا دوستی نزدیکشان شروع شد تا جایی که کار به رفت و آمد خانوادگی کشید. دو دختر به اسم زهرا و زهره داشت که ازدواج کرده بودند و یک پسر به اسم کیهان. چند باری که با کیهان صحبت کرده بودم، متوجه خودشیفتگی شدیدش شده بودم. یک پسر لوس و از خود راضی که با پول و پارتی پدرش خودش را به یک موقعیت اجتماعی بالا رسانده بود و توقع داشت اطرافیانش با او مثل نوکر و خدمتکار رفتار کنند. به اندازه مادرش در قید و بند مادیات بود و همیشه سعی داشت زندگی مرفهش را به رخ این و آن بکشد و به قول معروف خودی نشان دهد. وقتی با مادرم در مورد ویژگیهای اخلاقی منفی کیهان صحبت کرده بودم به جای سرزنش کیهان تحسینش کرده و گفته بود:
ـ کار خوبی میکنه. کم کسی نیست.
از فکرهایم بیرون آمدم و همانطور که در حین رانندگی به روبه رو نگاه میکردم، گفتم:
ـ هیچ وقت حس مثبتی به خانم فهیمی نداشتم.
ـ چرا؟ مگه به تو چی کار کرده؟
ـ خانواده نچسبیان. البته دختراش خوبن اما خودش و پسرش...
مادرم پشت چشمی نازک کرد و گفت:
ـ خیلیام آدم حسابیان!
توی دلم گفتم: «الحق که لنگه همین.»
پرسیدم:
ـ حالا مثلا کار خصوصیش چیه؟ جلوی من نتونسته حرف بزنه؟
ـ چه میدونم. تا حالا با من صحبت خصوصی نداشت.
چشمش به یک مغازه میوه فروشی افتاد و گفت:
ـ نگه دار من برم سبزی بخرم.
ماشین را گوشهای پارک کردم و به سمت مغازه میوه فروشی رفتیم. توی فکر مادرم صحبت خصوصی خانم فهیمی و خرید سبزی بود و توی فکر من امیر و چیزهایی که در مورد خودش و خانوادهاش شنیده بودم.
عصر که به خانه رسیدیم به اتاقم رفتم و با شعله همکارم تماس گرفتم و در مورد اوضاع بیمارستان پرسیدم. بعد هم به آشپزخانه رفتم و مشغول درست کردن فرنی شدم. مادرم داشت توی اتاقش با خانم فهیمی صحبت میکرد. کمی کنجکاو شده بودم که صحبت خصوصیاش چه بود. در اتاق که باز شد، فرنی من هم آماده شده بود. مادرم با صورتی هیجان زده به آشپزخانه آمد و گفت:
ـ سایه! میدونی کار خصوصی خانم فهیمی چی بود؟
خودم را بی اهمیت نشان دادم و گفتم:
ـ نه.
خندید و گفت:
ـ تورو برای کیهان خواستگاری کرد.
بهت زده ظرف فرنی را روی میز گذاشتم و با خودم فکر کردم: «یعنی کیهان به من علاقه داره؟»
وقتی به دلم رجوع کردم حس خاصی به او نداشتم. رو به مادرم گفتم:
ـ چی بهش جواب دادی؟
ـ گفتم با سایه صحبت میکنم.
ـ خوب کردی. بگو با من حرف زدی و من قبول نکردم. بگو فعلا قصد ازدواج ندارم.
مادرم که انتظار چنین عکس العملی را از من نداشت ناگهان عصبانی شد و فریاد زد:
ـ بیخود کردی! خواستگار به این خوبی رو داری رد میکنی؟
اخمی کردم و گفتم:
ـ من از کیهان خوشم نمیاد. دو دیقهام دوست ندارم پای حرفاش بشینم.
ـ لازم نکرده. من پیش خانم فهیمی و پسرش آبرو دارم.
ـ به خاطر آبروی تو من باید خودمو بدبخت کنم؟
ـ احمق! پسره دکترا داره. خانوادهش درست و حسابیان و همه چی تموم. پولشون از پارو میره بالا. فردا تو فامیل سرت بالاست. ساره به حرف من گوش نکرد عاقبتش چی شد؟
ـ عزیز من! مگه فقط پولداری طرفه که مهمه؟ من از شخصیتش خوشم نمیاد. آدم خودخواه و مغرور و پرروییه. دلم نمیخواد با همچین مردی زیر یه سقف زندگی کنم.
ـ دختره دیوانه! حداقل برو باهاش صحبت کن منو جلوی خانم فهیمی سنگ روی یخ نکن. نمیتونم اول بسم االله بهشون جواب رد بدم.
ابرویی درهم کشیدم و گفتم:
ـ فقط یه جلسه میرم صحبت. اونم به خاطر آبروی جناب عالی! بعد یه بهونهای جور کن جواب رد بده بهشون.
و پشت میز نشستم و به فرنیای که حالا مزهاش را برایم از دست داده بود، نگاه کردم. مادرم هم اخم تندی به من کرد و لبهایش را روی هم فشرد و برای گفتن جوابم به اتاق رفت.
فصل 2
قرارم با کیهان توی یک کافه شیک در شمال شهر بود. خیلی به تیپ و ظاهرم نرسیده بودم چون قراری معمولی برایم بود.کیهان اما حسابی به خودش رسیده بود. کت و شلوار شیک مارک به تن داشت با صورتی اصلاح کرده و نگاهی مغرور. با دیدنم از جا برخاست و من هم با لبخندی الکی به سمتش رفتم و احوالپرسی کردم. کیهان هم به گرمی احوالپرسی کرد. هر دو روی صندلیها نشستیم و سفارشمان را تحویل پیش خدمت دادیم. نگاهی به اطراف انداختم. کافه دنج و آرامبخشی بود و موزیک ملایمی نواخته میشد. کیهان لبخند کوچکی زد و گفت:
ـ از کافه خوشت اومد؟
لبخند زدم و گفتم:
ـ آره. خیلی دلنشینه!
چانهاش را بالا داد و طبق معمول مشغول تعریف از خودش شد:
ـ هیچکی مثل من انقدر کافه باز نیست. همه کافههای تهران رو میشناسم. رفیقام میگن خوش به حال زنت! منم میگم آره خوش به حالشه. نمیذارم آب تو دلش تکون بخوره. غرق امکاناتش میکنم ولی اونم چی؟...
با چشمان درشت عسلیاش به چشمانم خیره شد و با لبخند گفت:
ـ ولی اونم باید حسابی از خجالت من در بیاد.
کنجکاو پرسیدم:
ـ چطوری از خجالتت در بیاد؟
خندید و گفت:
ـ همینطوری که خودم هستم باشه. خوب به خودش برسه. خیلی باهام رفیق و پایه باشه. حسابی اهل عشق و حال باشه و ...
خنده معناداری کرد و ادامه نداد. پوزخندی بر لب نشاندم و گفتم:
ـ حالا چرا منو برای ازدواج انتخاب کردی؟ فکر میکنی من اهل این چیزایی که گفتی هستم؟
کیهان خنده مغرورانهای سر داد و گفت:
ـ الان که نمیشه گفت. باید یه مدت با هم در ارتباط باشیم. با هم دوست باشیم و با خلقیات هم آشنایی پیدا کنیم. شخصیت همدیگهرو بشناسیم...
کاملا متوجه منظورش شدم. منظورش از این قرار، خواستگاری نبود بلکه دوستی بود و منی که هنوز هم او در دلم جایی نداشت، خوب بهانهای برای به هم زدنش پیدا کرده بودم. اخم کوچکی کردم و گفتم:
ـ متوجه منظورت نشدم. الان این خواستگاریه یا دوستی؟
ـ بابا خواستگاری کیلو چنده؟ الان دیگه کسی سنتی ازدواج نمیکنه که... همه دوست میشن بعد اگه دیدن به درد هم میخورن با هم ازدواج میکنن.
توی دلم گفتم: «بیچاره خانم فهیمی خبر نداره پسرش تو چه فکراییه. دلش خوشه پسرش رو فرستاده خواستگاری.»
حالت خونسردی به چهرهام دادم و گفتم:
ـ اوهوم! حالا میخوای این دوستی چقدر ادامه داشته باشه؟
ـ ببین! بستگی داره. باید ببینیم چقدر میتونیم با هم ادامه بدیم.
کنجکاو پرسیدم:
ـ و این رابطه باید در چه حدی باشه؟
خنده بلندی سر داد و گفت:
ـ تا کجا رفتی. معلومه اهلشی! کارم رو راحت کردی سایه. ببین! من یه پسر گرمم. یعنی چه عرض کنم هاتم. توقع دارم پارتنرمم مثل خودم باشه. بدم میاد از اینایی که میگن آی به اینجام دست نزن. به اونجام دست نزن. میخوام باحال باشه. میفهمی منظورم چیه؟...
احساس کردم خشم در وجودم زبانه میکشد. انتظار شنیدن چنین جوابی را نداشتم. با اینکه این قرار برایم کوچکترین اهمیتی نداشت اما کیهان بدجوری به شخصیتم توهین کرده بود.چشمانم را ریز کردم و با خشمی فرو خورده گفتم:
ـ اون وقت فکر کردی من وقت این کارارو دارم؟ وقت یه رابطه بی اساس و پایه که معلوم نیست به کجا ختم میشه؟
غافل گیر شده نگاهم کرد. انگار انتظار دیدن چنین عکس العملی را نداشت اما زود به خودش مسلط شد و خندهای کرد و گفت:
ـ نگران شدی که نکنه تهش ازدواج نباشه؟ نترس بابا! فوقش من نشدم یکی دیگه. من خودم شیش سال با یه دختر بودم. آخرش که گفتم به درد هم نمیخوریم هیچ اعتراضی نکرد. دوستی همینه دیگه...
با چشمانی پر تاسف در چشمانش خیره شده بودم. علاوه بر اینکه داشت به شخصیتم بی حرمتی میکرد از دوستی و رابطه شش سالهاش با دختری میگفت و آن را افتخار بزرگی میدانست. هنوز نگاهم روی نگاه وقیحش خیره مانده بود که پیش خدمت سفارشهایمان را روی میز گذاشت و رفت. دلم میخواست لیوان نوشیدنی را بردارم و یک سره رویش خالی کنم اما افسوس که مقابل مشتریها رویش را نداشتم. سعی کردم روی رفتارم کنترل داشته باشم و با لحنی پر کنایه گفتم:
ـ که اینطور! پس حسابی ازش استفاده کردی!
کیهان متوجه کنایهام شد. ابروهایش را درهم برد و گفت:
ـ استفاده چیه؟ خودش با من بود. از خداش بود با من باشه. کی رو میتونست بهتر از من پیدا کنه؟
ـ حالا چرا باهاش نموندی؟
ـ نموندیم با هم چون به درد هم نمیخوردیم. آدم هم نبودیم...
احساس میکردم دیگر قادر به ماندن و گوش دادن به حرفهای حق به جانبش نیستم. فضا برایم غیر قابل تحمل شده بود. میان کلامش آمدم و با ابروانی درهم گفتم:
ـ ببین! من نه علاقهای به دوستی با پسرای بی هدفی مثل تو دارم نه وقتش رو.
و از جا برخاستم و با قدمهایی سریع به سمت خروجی کافه راه افتادم. کیهان که انتظار دیدن چنین واکنشی را نداشت غافگیر شده دنبالم افتاد:
ـ بابا چرا انقدر بهت برخورد؟ یعنی خودت تا حالا با کسی نبودی؟ نگو این حرفو که باور نمیکنم.
ایستادم و چرخی به طرفش زدم:
ـ کافر همه را به کیش خود پندارد. دختری که اهل دوستی و رفاقت باشه برات زیاده.
و کیفم را روی شانه میزان کردم و آماده رفتن شدم که کیهان ناگهان با خشم گفت:
ـ خیلی دختر نچسبی هستی. به اصرار مادرم بود که باهات اومدم برای صحبت وگرنه هیچی نیستی. از تو صد برابر خوشگلتر برام ریخته. بمون تا برات بیاد گنده دماغ.
لحظهای ماتم برد. واقعا این ادب یک پسر با مدرک دکترای حقوق از از یک خانواده سر شناس و مهم بود که مادرم از آن دم میزد؟! حتی یاد نگرفته بود که وقتی از یک دختر جواب رد میشنود محترمانه آن را بپذیرد یا حداقل تلاشی برای اصلاح رفتارش کند. در آن لحظه آنقدر شخصیتش در نظرم سقوط کرد که حتی دلم نمیخواست تا سالیان بعد با او رودر رو شوم.لحظهای به یاد حرفهای خواهر کیهان زهره افتادم که یک روز گفته بود:
ـ کیهان لوس بار اومده. همیشه هر چی خواسته براش فراهم بوده. اگه به چیزی نرسه آشوب به پا میکنه. باورت میشه در مورد کسایی که ازشون خوشش میاد فعل معکوس به کار میبره؟ حتی تحقیر و توهینشون میکنه.
و من گفته بودم:
ـ وا! این چه جور دوست داشتنیه؟
و زهره چشمکی زده و گفته بود:
ـ از تو خوشش میاد. میگه سایه دختر جذابیه!
از خودم بیرون آمدم و سرم را با تاسف تکانی دادم و گفتم:
ـ خدارو شکر اصرار مادرت بوده چون اگه اصرار تو بود از خودم ناامید میشدم.
و او را در حالی که آتش از وجودش بر میخاست، رها کردم و از کافه بیرون رفتم. همین که به خیابان رسیدم، نفس راحتی کشیدم و با چشم به دنبال ماشینم گشتم. توی ماشین نشستم و نفسم را به راحتی از سینهام بیرون دادم. یک عمر مجردی شرف داشت تا به ازدواج با چنین پسرانی!
لحظهای تصویر امیر با آن رفتار دلنشین مقابل چشمانم آمد و به خودم حق دادم که هیچوقت نمیتوانستم حس خوبی به کیهان داشته باشم چون چنین باطن کثیفی داشت.
توی خانه، مادرم انتظارم را میکشید. کفشهایم را در جا کفشی گذاشتم و داخل آمدم و با ابروانی درهم گفتم:
ـ هیچ وقت از این دوستت خانم فهیمی خوشم نمیاومد. بهش بگو دنبال یه دختر دیگه برای پسر بی تربیتش بگرده.
مادرم متعجب گفت:
ـ مگه چی شد؟!
همه چیز را برایش تعریف کردم و مادرم شگفت زده شد:
ـ واقعا قصدش دوستی بود؟
ـ به حرفام شک داری؟
اولین بار بود که میشنیدم مادرم به کیهان فحش میداد. زیر لب گفت: «پسره احمق نفهم!»
دلم خنک شد. به اتاقم که رفتم صدای زنگ تلفن هم بلند شد. مادرم گوشی را برداشت و از توی هال صدایش را شنیدم:
ـ خانم فهیمی واقعا این جواب اعتماد من به شما بود؟... کیهان پسر تر و تمیزیه و قصدش دوستی نبوده؟... خودش به سایه گفته. در مورد دوست دختر قبلیش باهاش حرف زده. آخرم گفته به اصرار مادرم اومدم... نه خیر! دختر من حرف بدی بهش نزده. اون حرفای خوبی نزده. کاش بهش یاد میدادین وقتی با یه دختر خانوادهدار و با اصالت میره صحبت بلد باشه چطوری صحبت کنه. از شما انتظار نمیرفت... اتفاقا دختر من نهایت ادب و شعوره. پسر شماست که هیچ بویی از شعور و احترام نبرده.... منم با شما حرفی ندارم.
توی دلم از قطع ارتباط مادرم و خانم فهیمی جشن گرفتم. فورا از اتاق بیرون رفتم و گونه مادرم را که با اعصاب خردی داشت گوشی را در جایش میگذاشت، بوسیدم:
ـ الهی قربونت برم! خیلی کار خوبی کردی. از اولم باید باهاش قطع رابطه میکردی. نه خودش به درد رفت و آمد میخورد نه خانوادهش.
مادرم سری تکان داد و گفت:
ـ متاسفم برای خودش و پسرش!
فصل 3
یک هفته از دیدار با کیهان گذشته بود و سعی داشتم خاطره آن روز تلخ را به فراموشی بسپارم. در حال انجام دادن کارهایم در بیمارستان با شعله در مورد کیهان حرف میزدم که صدای آهنگ گوشیام برخاست. گوشی را برداشتم و جواب دادم:
ـالو...
صدای گریانفرشته توی گوشی قلبم را لرزاند:
ـ الو... سایه...
ـ فرشته تویی؟! چی شده؟! چرا داری گریه میکنی؟!
ـ عموم... عموم سایه...
نگران پرسیدم:
ـ عموت چی؟!
ـ سکته کرده آوردندش بیمارستان شما... امروز سر کاری؟
فورا از جایم برخاستم و گفتم:
ـ آره عزیزم. من اینجاام. کدوم بخشه؟ بگو الان میرم.
همین که فرشته آدرس بخش را داد، تماس را قطع کردم و میز را ترک کردم. شعله کنجکاو پرسید:
ـ کی بود؟! چیزی شده؟!
با هولی گفتم:
ـ برادر شوهر خالهم رو آوردند اینجا. دختر خالهم بود.
و فورا راهی بخش مورد نظر شدم. همانطور که با عجله همراه عدهای سوار آسانسور میشدم به پدر امیر فکر میکردم و اینکه چطور به این حال و روز افتاده. از حال بد فرشته پیدا بود که وضعیت خوبی نداشت. دکمه طبقه سه را فشردم و لحظاتی بعد در باز شد. با قدمهایی سریع بیرون رفتم و راهی اتاق مراقبت های ویژه شدم. آقا جلال گوشهای ایستاده و تسبیح به دست، ذکر میگفت. پیرزنی هم که معلوم بود مادربزرگ امیر بود دست به دعا برده و گریه میکرد. کنارش معصومه مادر امیر بود. چادر مشکی به سر داشت و با رنگ و رویی پریده به در اتاق مراقبتهای ویژه نگاه میکرد. چهرهاش آرام و صبور بود. با دیدن امیر که با آشفتگی به دیوار تکیه داده و در فکر بود دلم ریخت. یک لحظه یادم رفت برای چه به آنجا آمده بودم. نمیدانم این پسر چه داشت که باز هم قلب و روح مرا به بازی گرفته بود و رهایم نمیکرد. سعی کردم به خودم مسلط باشم. به سمت آقا جلال رفتم و گفتم:
ـ سلام عمو. همین الان فرشته باهام تماس گرفت و گفت برادرتون حالش بده شده و آوردینش اینجا.
با این حرف من نگاه همه متوجهم شد اما در آن بین نگاه مستقیم امیر بر رویم از همه عمیقتر بود. آقا جلال که با دیدن من کمی قوت قلب گرفته بود گفت:
ـ سلام سایه خانم. زحمت کشیدی اومدی. حالش اصلا خوب نیست. صبح پسر برادرم...
با چشم به امیر اشاره کرد و من نگاهم را به امیر دادم که حالا امیر با آن حال و روز بد سعی داشت محترم باشد و شنیدم:
ـ زنگ زد بهم و گفت بابام حالش بد شده و زنگ زدیم اورژانس و گفتند سکته کرده. تازه رسیدم اینجا. دکتر هنوز از اتاق بیرون نیومده.
مادربزرگ امیر که مرا نمیشناخت با چشمانی اشکبار نگاهم کرد و گفت:
ـ دخترم دعا کن!
آقا جلال رو به او گفت:
ـ غریبه نیست مادر. دخترخواهر زیباست.
مادربزرگ امیر در میان گریه گفت:
ـ خیر ببینی که اینجایی پیش ما.
مادر امیر هم رو به من گفت:
ـ دستت درد نکنه اومدی. زحمت کشیدی.
دستش را توی دستم گرفتم و فشردم و گفتم:
ـ انشاالله حالشون خوب میشه. اینجا بیمارستان خوبیه و خوب رسیدگی میکنن.
اشک در چشمان معصومهحلقه زد و گفت:
ـ آخه شوهر من وضعیتش خاصه. میدونی که... معلوله.
دلسوزانه گفتم:
ـ فرقی نمیکنه عزیزم. نگران نباش! منم هر کاری از دستم بر بیاد دریغ نمیکنم.
حس میکردم نگاه امیر رویم خیره مانده. دکتر که بیرون آمد، همه به سمتش رفتیم. دکتر هاشمی که مرد مسن و با تجربهای بود و تقریبا همه پرستاران با او آشنایی داشتند، توضیحات لازم در مورد وضعیت پدر امیر را داد و در آخر گفت:
ـ خدارو شکر به خیر گذشت. سکتهش عمیق نبود. ولی خدای نکرده ممکنه دوباره کارش به اینجا بکشه. محیط خونهرو براش آروم و بدون استرس نگه دارید. نذارید دچار فشار عصبی بشه.
و وقتی نگاهش به من افتاد، لبخندی به رویم زد و گفت:
ـ خیلی وقته ندیدمت خانم شیدایی!
به چشمان شوخ دکتر نگاه کردم و تبسم کردم و گفتم:
ـ درگیر کارم آقای دکتر.
دکتر با گفتن: «موفق باشی خانم پرستار.» جمع را ترک کرد و رفت. مادربزرگ امیر دکتر را دعا کرد و امیر نفس راحتی کشید و خدار را شکر گفت. معصومه هم از خوشحالی مرا بغل کرد وگفت:
ـ عزیزم! قدمت خوب بود!
من هم او را به آغوشم فشردم و گفتم:
ـ خدارو شکر.
نمیدانستم چرا مهر مادر امیر توی دلم افتاده بود. شاید چون رفتارش شبیه خود امیر بود. این بار امیر را مقابلم دیدم که میگفت:
ـ لطف کردین تشریف آوردین اینجا.
لبخندی زدم و گفتم:
ـ خواهش میکنم. انجام وظیفه بود.
یکی از پرستاران حاضر در آنجا گفت:
ـ دکتر اجازه ملاقات دادند. فقط یکی یکی برید و زودم بیاین.
مادربزرگ امیر فورا چشم گفت و از پرستار خواست اول او و معصومه را راهی کند. بعد از رفتنشان من ماندم و آقا جلال و امیر. دل توی دلم نبود که کنار هم بودیم. همراه آقا جلال که زنگ خورد، گوشیاش را از جیب برداشت و مشغول صحبت شد. گویا خاله زیبا و فرشته پشت خط بودند و حال پدر امیر را میپرسیدند. صدای آقا جلال سکوت بین من و امیر را به هم زده بود.
ـ آره خدارو شکر... همین الان دکتر از اتاق اومد بیرون و گفت حالش خوبه. سکتهش خفیف بوده...
حس میکردم قلبم در حال تند زدن بود. اما حس امیر چه بود؟ از من خوشش میآمد؟ به یکباره به یاد حرفهای خاله زیبا افتادم که قصد ازدواج نداشت. یعنی تا پایان عمر؟ صدایش مرا از فکرهایم بیرون آورد:
ـ لباس پرستاری خیلی برازندهتونه!
از تعریفش خوشحال شدم و گفتم:
ـ لطف دارید.
ـ وقتی تو اینطور مواقع یکی از کادر درمان اونم کسی که از اقوامته کنارته احساس بهتری داری.
چقدر شمرده صحبت میکرد! گویی طرز صحبت کردنش هم داشت مرا جذب میکرد. همدردانه گفتم:
ـ میتونم درک کنم که چقدر لحظات سختی رو گذروندین!
ـ مادربزرگم دیگه طاقتش رو نداشت. چون ماجرای تصادف پدرم و معلولیتش به اندازه کافی زندگیمون رو به هم ریخته بود.
دلم سوخت و گفتم:
ـ سخته!
به نقطهای زل زد و گفت:
ـ خیلی سخت!
ـ گاهی تو زندگی یه اتفاقاتی پیش میاد که نمیشه جلوشون رو گرفت. فقط باید باهاشون کنار اومد.
سرش را به علامت تایید فرود آورد. سکوتی شد و گفتم:
ـ خیلی خونه خاله زیبا ندیدم مادربزرگتون رو.
ـ تو خونه ما راحتتره. چون پدرمم مریض حاله دوست داره حواسش بهش باشه.
ـچقدر دلسوز!
چشمانم به ناگاه شوخ شد و گفتم:
ـ آقا جلال حسودی نکنه؟
از حالت چهرهام خندهاش گرفت و گفت:
ـنه بابا... مگه بچهست؟
این بار من خندهام گرفت و به آقا جلال نگاه کردم. داشت به خاله زیبا میگفت:
ـ آره. دختر خواهرتم اینجاست. خدا خیرش بده!
و گوشی را به سمت من گرفت و گفت:
ـ سایه خانم خالهتون میخواد باهاتون صحبت کنه.
گوشی را از دست آقا جلال گرفتم و مشغول صحبت شدم. در همان لحظه مادربزرگ امیر و معصومه هم از اتاق بیرون آمدند و امیر و آقا جلال داخل رفتند. شروع به صحبت کردم:
ـ الو...
ـ سلام خاله جون...
ـ سلام خاله... خوب هستید؟
ـ قربونت برم.... مرسی که آقا جلالینا رو تنها نذاشتی.
ـ کاری نکردم خاله جون. وقتی فرشته گفت خیلی نگران شدم.
ـ خاله جون خوب میشه؟
ـ آره. دکترش گفت بهتر میشه. باید عصبی نشه.
ـ مگه میتونه بنده خدا نشه؟ همهش غصه مریضیش رو میخوره. نمیتونه دو قدم راه بره.
ـ انشاالله خدا شفاش بده.
ـ انشاالله. فردا میایم ملاقات میبینیمت. فرشته هم سلام میرسونه.
ـ شما هم سلام برسون.
وقتی نگاه مادربزرگ امیر و معصومه را روی خودم خیره دیدم گفتم:
ـ خاله جون مادر آقا سجاد و خانمشون هم اینجا هستند. میخواین باهاشون صحبت کنید؟
ـ آره خاله. بده گوشی رو.
گوشی را به سمت مادربزرگ امیر گرفتم و گفتم:
ـ بفرمایین! خاله میخواد باهاتون صحبت کنه.
مادربزرگ امیر تشکری کرد و گوشی را گرفت و شروع به صحبت کرد. در میان صحبتهایش گریه سر داد و جریان بد حال شدن پسرش تا زنگ زدن به اورژانس و آمدنش به بیمارستان را مو به مو تعریف کرد. معصومه هم سر تکان میداد. امیر و آقا جلال که از اتاق بیرون آمدند، به طرفشان رفتم و گفتم:
ـ منم میبینمشون با اجازتون.
تشکری کردند و من داخل رفتم. چشمم به مردی با رنگ و روی پریده افتاد که در میان آن همه لوله و دستگاه و ماسک اکسیژن به سختی نفس میکشید. به سمتش رفتم و با لبخند سلام کردم. نگاه غمدارش را به سمتم چرخاند و با دیدن روپوش پرستاریام فکر کرد پرستارش هستم. مهربانانه گفتم:
ـ من خواهر زاده زیبا خانم هستم. پرستار این بیمارستانم. سفارشتون رو حتما به همکارام میکنم.
کمی طول کشید تا متوجه حرفم شود و بعد لبخند کم جانی زد و با تکان دادن سرش تشکر کرد. اوضاعش را بررسی کردم و وقتی متوجه شدم همه چیز خوب بود گفتم:
ـ خب خدارو شکر همه چیز عالیه! فقط خوب شید. بیرون همه منتظرن شمارو سلامت ببینند.
باز هم سرش را تکان داد.
ـ دیگه مزاحمتون نمیشم. باید استراحت کنید. با اجازتون!
و با خیالی راحت از اتاق بیرون آمدم. توی بخش پرستار داشت همه را به بیرون رفتن از بخش فرا میخواند. دل مادربزرگ امیر و معصومه به رفتن نبود. امیر گفت:
ـ دیگه اجازه نمیدن اینجا بمونید. برید خونه. ایشالله روزای دیگه حالش بهتر میشه و بر میگرده.
پرستار آنجا هم با چشم به من اشاره کرد که بقیه را به بیرون فرا بخوانم. من هم رو به جمع گفتم:
ـ انشاالله فردا ملاقات تشریف میارید. نگران نباشید. منم الان اوضاعشون رو بررسی کردم. حالشون خوبه.
با این حرف من دل مادربزرگ امیر و معصومه آرام گرفت و مهیای رفتن شدند. امیر همراه بقیه شد و از من تشکر و خداحافظی کرد. لبخندی زدم و محترمانه گفتم:
ـ به سلامت!
بعد از رفتنشان به محل کار خودم برگشتم. تا صبح، شیفت بودم و به اتاق بیماران سر میزدم. یکی از بیماران به شدت آه و ناله میکرد و سر و صدایش بخش را به هم ریخته بود. بیماران دیگر هم نمیتوانستد استراحت داشته باشند و از این وضع کلافه بودند. به دستور دکتر یک داروی آرامبخش قوی برایش تزریق شد تا بتواند بخوابد و از درد خلاص شود. اواخر شب توی گوشی رفتم و چشمم به یک پیام در تلگرام افتاد. برنامه را باز کردم و با دیدن اسم کیهان عصبی شدم. میخواستم شمارهاش را بلاک کنم اما وقتی یک عکس ارسالی دیدم،کنجکاو شدم بدانم چیست و پیام را باز کردم. با دیدن تصویر کیهان در کنار یک زن نیمهبرهنه که دستشان دور گردن هم حلقه بود و مستانه میخندیدند، چنان به هم ریختم که فورا بلاکش کردم. واقعا کیهان در مورد من چه فکری کرده بود که چنین عکسی برایم فرستاده بود؟ اگر میخواست انتقام آن روز را از من بگیرد که بچگانهترین و احمقانهترین کار ممکن را انتخاب کرده بود. حس میکردم با این کارش همان یک ذره ارزش و احترامی هم که در نظرم داشت از بین برد. با خشم لبم را گزیدم و به خودم نهیب زدم: «اون روز اگه شمارهش رو بلاک کرده بودی همچین چیزی برات نمیفرستاد.»
شعله که آمد با دید عکس در گوشیام عصبی شد و با حرص گفت:
ـ وای! خدا! نصفه شبی این پسره دیوونهرو کم داشتیم. خواسته بهت بگه بهت فکر نمیکنه در صورتی که معلومه کاملا داشته فکر میکرده که اینو برات فرستاده.
ـ تقصیر من احمقه که پیامش رو باز کردم. فکر کردم چی فرستاده.
ـ عیب نداره. بی خیال! بیا این دو تا رانی رو بخوریم.
رانی هلو را از شعله گرفتم و گفتم:
ـ دستت درد نکنه.
کمی خوردم و حس کردم سرم درد گرفته. نیاز به خواب داشتم اما کار در بیمارستان این امکان را برایم فراهم نمیکرد. صبح با گیجی لباس عوض کردم و از بیمارستان بیرون رفتم. توی ماشین چرتم گرفته بود. روی صندلی و پشت فرمان نشستم و خم شدم و سرم را روی فرمان گذاشتم. زیر لب گفتم: «چی میشد یکی الان میاومد بغلم میکرد و میبردم خونه و مینداختم رو تخت و تا شب میخوابیدم؟»
به یاد کارتونهای دوران کودکیام افتادم و لبخند کوچکی بر لبم نشست. ای کاش واقعی بود! ماشین را به حرکت در آوردم و پخش را هم روشن کردم تا خوابم نبرد و راه افتادم. به یکباره با صدای خواننده غرق شدم در فضای روز قبل و صحبتهایم با امیر. نمیدانستم این پسر با آن ظاهر ساده و معمولی چه داشت که تا این حد در دلم جا باز کرده بود و نمیگذاشت یک لحظه هم از فکرش بیرون بیایم. صدای بوق ماشین پشت سریام را شنیدم و کلافه کمی کنار کشیدم. با حرص به ماشین که جلوتر از من زده بود، نگاه کردم و گفتم:
ـ چه خبرته حالا؟ با سرعت نری میمیری؟
دستی روی گونهام کشیدم و گفتم:
ـ خنگ شدم خدا! انقدر بی خوابی کشیدم قاطی کردم!
نیم ساعت بعد در خانه بودم و داشتم در مورد وضعیت پدر امیر با مادرم صحبت میکردم.
مادرم که احساس دلسوزیاش بر انگیخته شده بود گفت:
ـ نمیره سایه!
ـ نه مامان. گفتم که دکترش گفت خوب میشه.
مادرم سری تکان داد و گفت:
ـ خب خدارو شکر!
و به اتاق رفت تا با خاله زیبا تماس بگیرد و در مورد برادر شوهرش صحبت کند. من هم روانه اتاقم شدم و پس از تعویض لباس خودم را روی تخت انداختم و لحظاتی بعد به خواب عمیقی فرو رفتم.
فصل 4
بعد از دو روز بستری در بخش مراقبتهای ویژه، پدر امیر راهی بخش و ملاقاتها شروع شد. روزها و شبهایی که در بیمارستان بودم مرتب به اتاقش سر میزدم و وضعیتش را چک میکردم و با دکتر در موردش صحبت میکردم. گاهی هم همراه دکتر به اتاقش میرفتیم و دکتر دستورات درمانی و دارویی لازم را به من میداد. امیر همراه مانده و به گفته خودش از محل کارش چند روزی مرخصی گرفته بود تا خودش شخصا به کارهای پدرش رسیدگی کند. تمام ذوق و شوقم در آن بیمارستان شده بود او. وقتی توی اتاق پدرش میدیدمش حس میکردم قلبم از این رو به آن رو شده. امیر هم رفتارش کاملا محترمانه بود. گاهی با خودم فکر میکردم: «خدایا! این پسر چرا اینطوریه؟ رفتارش با همه یکسانه. نکنه نسبت به من علاقهای نداره و علاقهم یه طرفهست؟»
و وقتی به یاد حرف خاله زیبا میافتادم که گفته بود امیر به خاطر شرایط خانوادهاش قصد ازدواج نداشت، ته دلم خالی میشد و نگران میشدم که نکند این تصمیمش تا پایان عمر همراهش بماند. بعد با خودم فکر میکردم که شاید هنوز عشق را درک نکرده. عاشق نشده. شب اول که شیفت بودم و در بیمارستان حضور داشتم راهی اتاق پدر امیر شدم. امیر پشت به من در حال صحبت تلفنی با کسی بود:
ـ جانم مامان بزرگ؟!.. آره. حالش خوبه. نیازی به اومدنت نیست. به خدا دروغ ندارم بگم. دکترش بهم گفت. نه نیازی نیست بیای اینجا با اون پا دردت. مرخص که شد تو خونه میبینیش.
چقدر مهربانانه با مادربزرگش صحبت میکرد. دلم نمیآمد مکالمه تلفنیاشان را به هم بزنم. نگاهی به پدر امیر انداختم که در خواب به سر میبرد. انگار وجودش در این بیمارستان بهانهای برای دیدار ما شده بود.
چند ضربه به در زدم و داخل رفتم. امیر رویش را به طرفم برگرداند. با دیدنم فورا از مادربزرگش خداحافظی و سلام و احوالپرسی کرد. متقابلا احوالپرسی کردم و گفتم:
ـ اومدم یه سری به آقا سجاد بزنم و برم. مثل اینکه خوابه.
تشکر کرد و گفت:
ـ خیلی زحمت کشیدین تشریف آوردین! بله. یه ساعتی میشه که خوابیده.
به سمت پدرش رفتم و شروع به چک کردن وضعیتش کردم. امیر از پشت سرم گفت:
ـ ببخشید متوجه اومدنتون نشدم. مادربزرگم زنگ زده بود. بنده خدا خیلی میترسه که دوباره بابا بدحال نشه.
به طرف امیر برگشتم و با صبر و حوصله جواب دادم:
ـ کلا بیمارایی که سکته میکنن و بیمارستان بستری میشن خیلی برای خانوادههاشون سخته. مخصوصا اونهایی که اولین بارشون هست.
امیر سرش را به علامت تایید فرود آورد و گفت:
ـ واقعا شغل شریفی دارید. شیفتای شب کار هر کسی نیست.
لبخند زدم و گفتم:
ـ پرستاری فقط عشق میخواد و صبر.
ـ پس حتما با علاقه این رشتهرو انتخاب کردین!
دست در جیب روپوشم کردم و گفتم:
ـ خودم آره ولی مامانم خیلی دوست داشت پزشک شم.
ـ امان از دست پدر و مادرا. منم میخواستم انسانی بخونم اما به خاطر بابام رفتم تجربی. توی کنکور پزشکی قبول نشدم و آخر رفتم با انسانیا کنکور دادم.
ـ چه جالب! حالا چه رشتهای انتخاب کردین؟
ـ مدیریت بازرگانی خوندم تا لیسانس. البته من دوست داشتم بیشتر بخونم اما خب....
نگاهش را به نقطهای دوخت و گفت:
ـ به خاطر همون مسئلهای که قبلا در موردش گفتم...
متوجه منظورش شدم. لبخند کوچکی زدم و گفتم:
ـ منم در همین حد تونستم که پرستار شم.
ـ قسمتتون بوده! خدا حتما شما رو برای این کار انتخاب کرده.
سری تکان دادم و گفتم:
ـ بله. منم بهش باور دارم.
با صدای پدر امیر نگاهمان از هم جدا شد:
ـ سایه خانم شما اینجایی؟
برگشتم و به پدر امیر نگاه کردم. صدایش هنوز ضعف داشت. با مهربانی گفتم:
ـ سلام. حالتون خوبه؟ اومدم دیدنتون. خواب بودین داشتم میرفتم.
ـ زحمت کشیدید.
به سمتش رفتم و گفتم:
ـ زودتر خوب شین که همه منتظرند برگردین خونه.
لبخند کم جانی زد و گفت:
ـ اگه اجل مهلت بده.
امیر ناراحت شد و گفت:
ـ اِ... این چه حرفیه بابا؟ انشاالله بر میگردی خونهت و عمر صد و بیست ساله میکنی.
نگاه پژمردهاش را به سمت امیر گرفت و گفت:
ـ از این دعاها برام نکن.
بیشتر ماندن را مناسب ندیدم. برای همین لب به خداحافظی باز کردم. وقتی داشتم از امیر خداحافظی میکردم، نگاه پدرش را روی خودمان حس میکردم. امیر تا دم در بدرقهام کرد و من گفتم:
ـ بفرمایید خواهش میکنم!
و در حالی که نگاهش را به دنبال خودم حس میکردم از بخش بیرون آمدم. نمیدانم چه حسی بود که گریبانم را گرفته بود!
****
شب تا صبح ذهنم درگیر امیر و حرفهایش در اتاق پدرش بود. اینکه قصد ازدواج نداشت، خیلی کلافهام کرده بود. با خودم فکر میکردم: «یعنی تا حالا از دختری خوشش نیومده؟ یا شایدم خوشش اومده اما به خاطر خانوادهش قیدش رو زده. ای خدا آخه چرا من به یه پسر با همچین شرایطی دل بستم؟»
وقتی با شعله در مورد امیر حرف زدم گفت:
ـ چی بگم والا!تو که میگی این پسره اصلا قصد ازدواج نداره. بیخودی برای چی فکرت رو حرومش کنی؟
ـ مگه میتونم نکنم؟ وای شعله! دارم دیوونه میشم. نکنه تا آخر عمرش مجرد بمونه؟ خیلی روم توجه نداره.
ـ نه بابا! حرف زده... مگه کشیشه که تا آخر عمرش ازدواج نکنه؟ نمیتونه که نکنه. اونم یه پسره. احساس داره. غریزه داره. عاشق نشده تا حالا. اگه بشه این حرفاش میره کنار. تا میتونی دلش رو ببر! یه جوری متوجهش کن که با شرایطش مشکلی نداری.
نگاه از صورتش برداشتم و به سوی دیگری نگاه کردم:
ـ راهکار داد مثلا!
و دوباره نگاهش کردم و گفتم:
ـ مگه روش رو دارم؟
ـ برو ببین دخترای دیگه چی کار میکنن؟ دوسش داری باید برای رسیدن بهش تلاش کنی دیگه.
ـ وا! مگه من مردم؟ مرد باید دنبال زن باشه نه زن.
ـ هیچ فرقی نداره.
ـ چرا داره. اگه زن دنبال مرد باشه و مرد توجه نکنه ضربه میبینه.
ـ آفرین به تو دختر مغرور! ولی خب اگه این کارم نکنی که اون متوجه نمیشه دوسش داری.
سری تکان دادم و گفتم:
ـ حاضرم متوجه نشه تا خودم بیفتم دنبالش.
شعله هم سری تکان داد و خندید. برخاستم و به یکی از بیماران سر زدم. صبح که از بیمارستان به خانه رفتم، مادرم داشت با ساره تلفنی صحبت میکرد و در مورد بستری شدن پدر امیر در بیمارستانی که من کار میکردم میگفت. به آشپرخانه رفتم و یک لیوان آب از یخچال برداشتم. به این فکر میکردم امیر هنوز در بیمارستان بود. دلم میخواست باز هم ببینمش. مادرم تماس را قطع کرد و به آشپزخانه آمد و گفت:
ـ طفلک ساره! خیلی ناراحت بود که اینجا نیست. بچهم چقدر اونجا تنهاست. بهش گفتم خودش تنهایی بیاد. گفت نه دلم نمیخواد بدون شوهرم بیام.
سری تکان دادم و گفتم:
ـ الان که فکر میکنم حرفات درست بود. ساره بعد ازدواجش و رفتن به شمال خیلی تنهاتر شده.
ـامروز فردا خودم میرم دیدنش. دلم براش یه ذره شده!
ـ منم دوست دارم بیام. بذار بببینم میتونم مرخصی بگیرم.
ـ توام بیای که خیلی خوشحال میشه. حتما مرخصیت رو جور کن.
سری تکان دادم و گفتم:
ـ باشه.
****
تمام روزی که در خانه بودم ذهنم درگیر امیر و پدرش بود. دلم نمیخواست وقتی آنها آنجا بودند من در خانه باشم ولی مگر میتوانستم حضور اضافهای در بیمارستان داشته باشم؟ مجبور بودم خودم را با کارهای خانه سرگرم کنم. مادرم دستورات خانه داری میداد و من کلافه برایش انجام میدادم. اول که پردههایش را آویزان کردم. بعد هم آینههای خانه را برق انداختم. کلافه گفتم:
ـ مامان امروز حوصله ندارم.
با خونسردی گفت:
ـ تو هیچوقت حوصله این کارارو نداری.
خودم را روی مبلی انداختم و گفتم:
ـ هر چی دلت میخواد فکر کن. من امروز آفم و میخوام یه کمی استراحت کنم.
و با کنترل ال سی دی را روشن کردم و مشغول دیدن یک فیلم سینمایی شدم. مادرم هم سری تکان داد و به آشپزخانه رفت و مشغول انجام کارهای آشپزخانه شد. همراهم که زنگ خورد به اتاقم رفتم و گوشیام را از روی میز برداشتم. شعله بود. سلام کردم و گفتم:
ـ خوبی شعله؟
ـ سلام سایه. خوبم. تو خوبی؟
ـ نه بابا. همش تو فکرم امیره.
ـ امیر نیست!
ـ چی؟! یعنی چی نیست؟!
ـ پسر عمهش رو جاش گذاشت و رفت دنبال کارای خودش. گفت فردا خودش میاد.
ذوق زده گفتم:
ـ آخ جون! خیلی خبر خوبی بود! دوست نداشتم من نیستم اونم باشه. حال پدرش چطوره؟
ـ بد نیست. امروز بهش سر زدم. پسر عمهشم انقدر سر و سنگینه که!
خندیدم:
ـ که اینطور!
شعله در مورد پسرش گفت که چند روزی است بهانه نبودنش را میگیرد و دوست ندارد سر کار برود و من گفتم:
ـ مگه نمیگفتی مامانت رو دوست داره؟
ـ چرا. مامانم رو دوست داره. بهونه گیر شده.
دلم برای شعله سوخت. دو سال پیش از همسرش که پسر خالهاش بود و اعتیاد داشت جدا شد و حضانت پسرش را گرفت. بعد هم خانهای اجاره کرد تا سر بار پدر و مادرش نباشد و با پسر کوچکش زندگی مستقلی تشکیل داد. روزهایی که بیمارستان بود پسرش را خانه مادرش میگذاشت. طفلک در مضیقه مالی هم بود چون خودش خرج خودش و پسرش را میداد. جواب دادم:
ـ بیارش مهد بیمارستان.
ـ مهد کودک دوست نداره. مامانمو به مهد ترجیح میده. سایه آقای طاهری کارم داره. فعلا خداحافظ.
خداحافظی کردم و گوشی را گذاشتم. دوباره در فکر امیر غرق شدم.
فصل 5
شیفت بعدیام از صبح تا شب بود. به محض ورود به بیمارستان به اتاق پدر امیر رفتم تا اوضاعش را بررسی کنم. از امیر خبری نبود. احتمالا برای کاری آنجا را ترک کرده بود. داخل اتاق شدم و نگاهم به پدرش افتاد که در سکوت به پنجره اتاقش زل زده بود. فضای اتاق چقدر دلگیر بود! صدایش زدم و با خوشرویی سلام کردم. سرش را به طرفم چرخاند و به ناگاه لبخند کم عمقی بر لبش نقش بست. نزدیکش شدم و گفتم:
ـ صبحتون به خیر!
ـ صبح شما هم به خیر!
شروع به چک کردن وضعیتش کردم و پرسیدم:
ـ حالتون چطوره؟
ـ خدارو شکر! بهترم!
اوضاعش بهتر شده بود. خیالم راحت شد و گفتم:
ـ اگه نیاز به کمک دارین من در خدمتم.
نگاهش را به آرامی از من برداشت. به دیوار سفید رو به رویش زل زد و با افسردگی گفت:
ـ کمک! دیگه از این واژه بیزارم! خیلی ساله که زندگیم داره با کمک اطرافیان میگذره. مرگ بهتر از این زندگی خفت باره!
قلبم برایش به درد آمد. روی صندلیای که کنار تختش بود، نشستم و دلداریاش دادم:
ـ شما تنها کسی نیستید که این مشکل رو داره. میدونید خانوادهتون چقدر دوستتون دارن و از دست دادنتون چقدر براشون سخته؟
نگاهش تلخ شد و کمی اشک در چشمانش جمع شد:
ـ وجود من ضعیف به چه دردشون میخوره؟ حتی نمیتونم باری از روی دوششون بردارم. از وقتی به این حال و روز افتادم پسرم شده اسیرم. هم خرج زندگیم رو میده هم باید حواسش به مریضی من باشه. آخه همچین پدری به چه درد یه پسر جوون میخوره؟
ـ خواهش میکنم این حرفارو نگید. وجود شما تو زندگیتون برای خانوادهتون خیلی باارزشتر از این حرفاست. مطمئن باشید آقا امیر هم با شرایطی که پیش اومده کنار اومده.
سرش را روی متکا کمی تکان داد و گفت:
ـ امیر حتی نمیتونه فکر ازدواج رو به سرش راه بده چون مسئولیتی که باید رو دوش من باشه رو دوش اونه. من دارم میبینم که زیر فشار مالی خانواده داره خرد میشه اما نمیتونم براش کاری کنم. پسرم به خاطر من خواستههاش رو فدا کرده.
لحظهای احساس دلسوزی شدیدی به امیر کردم. بودند پسرهایی در شرایط امیر که به شدت از سوی خانواده حمایت و پشتیبانی میشدند اما او...
با صدای امیر از خودم بیرون آمدم:
ـ سایه خانم!
سرم را به طرف در چرخاندم وبا دیدن امیر فورا از جا برخاستم و با او احوالپرسی کردم. بعد هم به شوخی گفتم:
ـ دیدم آقا سجاد تنهاست. سوء استفاده کردم و جاتون رو پر کردم.
پدر امیر از پشت سرم گفت:
ـ اختیار دارین.
لبخندی گوشه لب امیر نشست:
ـ خیلیام عالی!
و رو به من گفت:
ـ فقط شما میتونی بابارو از خودش بیرون بیاری.
برگشتم و به پدر امیر لبخند زدم. رو به هر دو گفتم:
ـ ببخشید! بیشتر نمیتونم بمونم. باید به محل کارم برگردم.
پدر امیر تشکر کرد و امیر هم تا بیرون از اتاق همراهیام کرد. توی بخش ایستادیم و گفت:
ـ ممنون پیشش بودین. نیاز داره کسی کنارش باشه. تنها میشه خیلی تو خودش میره.
ـ بله منم متوجه شدم. نیاز به درد و دل داره. مشکلی که داره خیلی روح و روانش رو اذیت میکنه. باید بتونه با شرایطش کنار بیاد. به نظرم اگه با روانپزشک صحبت کنه میتونه آروم شه.
ـ صحبت نمیکنه. قبلا بهش گفتم. چقدر خوبه که با شما صحبت میکنه. اون خیلی درونگرا و ساکته.
ـ شاید راحتتره با کسی غیر از خانواده درد و دل کنه. حس میکنه اینطوری بیشتر درک میشه و آروم میشه.
امیر کمی ناراحت شد و رنجیده نگاهم کرد:
ـ به خدا من همیشه درکش کردم و میکنم. خودش فکر میکنه بار اضافیه رو دوش من و خانواده.
دلجویانه گفتم:
ـ بله میدونم. اونم به خاطر همین ناراحته. خودش رو با این فکرا عذاب میده.
ـ شما میگی چی کار کنم؟ چهطوری این فکرارو از سرش بیرون کنم؟
ـ مرتب باید بهش امید و انگیزه بدین.
لبخند تلخی زد و گفت:
ـ انقدر گرفتارم که کمتر تو خونه می بینمش. صبح تا شب سر کارم. بعدم که میام خونه انقدر خستهام که چهار کلمه حرف می زنم و میخوابم.
قلبم برایش به درد آمد. چهره امیر در جوانی کمی شکسته شده بود و مشخص بود علتش چه بود. امیر ادامه داد:
ـ مادربزرگ و مادرمم شب و روز پیششن و بی منت کاراشو می کنن. هزار بار بهش گفتم یه نگاهیام به کسایی مثل خودش بندازه. کسایی که هم شرایط خودشن. قطع نخاعن ولی ورزشکار شدند، هنرمند شدند. بهش می گم با اینا باشه ولی دوست نداره. حوصله هیچجایی رو نداره. خب نتیجهش چی میشه سایه خانم؟
به صورت بر افروخته از ناراحتی امیر نگاه کردم. معلوم بود چقدر نگران حال پدرش بود. مهربانانه گفتم:
ـ انقدر خودتونو ناراحت نکنید آقا امیر. نگرانیتون کاملا قابل درکه. شما تلاش خودتون رو کنید. بقیهش با خودشه. اونقدراام که فکر میکنید حال روحیش بد نیست. عوارض بعد سکته هم هست. بعد مرخصی انشاالله خیلی بهتر میشه.
دل امیر کمی آرام گرفت. دستم را برای خداحافظی بالا بردم و گفتم:
ـ برم تا سر پرستار عصبانی نشده.
با این حرفم از خودش بیرون آمد و لبخند بر لبش آمد.
ـ راستی امروز زنعمو زیبا و فرشته و عمو جلال میان اینجا. اگه تونستید بیاید.
لبخند زدم و گفتم:
ـ اگه کارم اجازه بده!
و تنهایش گذاشتم. وقتی داشتم به سمت ایستگاه پرستاری میرفتم، حرفهای پدر امیر و امیر در گوشم بود. انگار بهتر داشتم میشناختمشان. بر خلاف نظرات مادرم امیر مردی بود که یک زن به راحتی میتوانست به او تکیه کند چون به معنای واقعی کلمه مرد بود!
شعله با دیدنم حرص خورد و گفت:
ـ حال آقا امیر خوب بود؟
دستم را مقابل بینی گرفتم و گفتم:
ـ هیس!
ـ کارارو میریزی سر من و میری دنبال عشق و عاشقی؟
ـ کدوم عشق و عاشقی دیوونه؟
و مشغول تعریف اتفاقات اتاق پدر امیر شدم. روی صندلیای نشست و مطالبی روی کاغذ نوشت و گفت:
ـ ببینم میتونی قاپش رو بدزدی یا نه.
ـ به نظرت برم ساعت ملاقات؟
ـ میل خودته.
تا ساعت سه که وقت ملاقات بود کار کردم و به اتاق مریضها سر زدم. فکرم پیش امیر بود. میتوانستم به بهانه خاله زیبا و فرشته دوباره امیر را ببینم. به نظرم خود امیر هم مخصوصا گفته بود تا دوباره همدیگر را ببینیم. اما نه! شاید هم بی منظور بود. نمیتوانستم چیزی از ذهنش بخوانم. بالاخره ساعت سه به سمت اتاق پدر امیر راه افتادم. داخل اتاق که شدم با دیدن خاله زیبا و فرشته به شوق آمدم و احوالپرسی گرمی کردم. فرشته کمی دمق بود. خاله زیبا هم سر حال به نظر نمیرسید. با دیدن من خوشحال شدند و روبوسی کردیم. به پدر امیر سلام کردم و پدر امیر جواب داد:
ـ سلام خانم پرستار.
و رو به جمع گفت:
ـ تو این مدت سایه خانم خیلی زحمت کشیدند.
مادربزرگ امیر دعای خیر کرد و معصومه هم تشکر کرد. چشمم به پسر نوجوانی افتاد که کنار پدر امیر ایستاده بود و دست او را در دست داشت و مهربانانه نگاهش میکرد. حتما ماهان، برادر امیر بود. امیر هم کنار آقا جلال ایستاده و با او هم صحبت بود. ای خدا دلم به رفتنش از این بیمارستان نبود اما مگر میشد که نمیرفت؟ پدرش چه گناهی داشت؟ اگر میرفت کی دوباره میدیدمش؟ با صدای فرشته به خودم آمدم:
ـ حال خاله و ساره چطوره سایه جان؟
نگاه از امیر برداشتم و با محبت به فرشته که کمی لاغر شده بود نگاه کردم:
ـ اوناام خوبن و سلام دارن. مامانم خیلی ناراحت شد وقتی فهمید عموت بیمارستان بستری شده.
ـ آره بنده خدا. همینطوریش مریضه چه برسه اسیر اینجاام شده.
ـ انشاالله به زودی مرخص میشه.
در میان سر و صدای اتاق و صحبتهایم با فرشته سنگینی نگاه امیر را روی خودم حس میکردم و کمی تمرکزم کم شده بود. رو به فرشته گفتم:
ـ فرشته خیلی سر حال به نظر نمیرسی.
با ناراحتی سری تکان داد و گفت:
ـ چی بگم؟ قهر کردم رفتم خونه بابام.
متعجب گفتم:
ـ چرا؟
ـ از جاریم شنیدم مادرشوهرم به شوهرم پیشنهاد داده طلاق منو بده و با یکی دیگه ازدواج کنه. با مامانم زنگ زدیم به مادرشوهرم و هرچی تو دهنمون اومد بهش گفتیم. سعیدم شب اومد خونه و هر چی تو دهنش اومد به من گفت و از خونه انداختم بیرون.
فرشته به دنبال حرفش لبخند تلخی زد و گفت:
ـ عوض اینکه طرف منو بگیره که اون همه دلم شکسته بود طرف مادرش رو گرفت.
یک لحظه فکرم از امیر بیرون آمد. عصبی شدم و گفتم:
ـ عجب آدمایی هستن!
فرشته با این حرفم بغض کرد و گفت:
ـ مادرشوهرم حسابی منو از چشم شوهرم انداخته. زندگی ندارم که. همش جنگ و دعواست. بهونه میگیره که درخواست طلاق بدم بدون مهریه ول کنم برم.
ـ نه! نگو این حرفو... شوهرت اینقدراام بد نیست.
ـ اتفاقا خیلیام هست. تو این مردارو نمیشناسی.
دلم برای فرشته سوخت. دستش را با مهربانی در میان دستم فشردم و گفتم:
ـ تو مدتی که نیستی قدرت رو میفهمه.
ـ اتفاقا بیشتر نمیفهمه. مطمئنم مامان جونش تا الان دختر مختری چیزی نشونش داده.
ـ نمیدونم چی بگم فرشته. دلم نمیخواد تو زندگیت دخالت کنم چون درست نیست. تو خیلی دختر خوبی هستی. واقعا برای شوهرت و مادرشوهرت متاسفم که قدرت رو نمیدونن. الان هزار تا روش کمک باروری هست و نیازی به ازدواج مجدد نیست. برای حفظ زندگیت ازشون استفاده کن.
ـ راضی شدم که استفاده کنم ولی مادرش نمیذاره. همش دخالت میکنه. شوهرمم اوایل سمت من بود اما الان سمت مادرش رفته.
سکوتی کردم و هیچ نگفتم. اینطور که مشخص بود زندگی فرشته در معرض سقوط بود. توی دلم حق دادم که از همسرش جدا شود چون دیگر مهر و محبتی از فرشته به دل نداشت و آزارش میداد.
فرشته که چهره متفکر مرا دید گفت:
ـ تو رو خدا تو انتخاب همسر دقت کن. من با شوهرم دو هفته بیشتر حرف نزدم و بعدم سریع عقد و عروسی. هیچ شناختی از هم نداشتیم. اومدم تو زندگی فهمیدم چطور آدمیه. اصلا روحیاتمون به هم نمیخوره. من یه دختر شادم ولی اون بر عکس من خیلی خشک و جدیه. همیشه میزنه تو ذوقم. اگه به زمان قبل ازدواجم برگردم با تجربیاتی که الان دارم هیچ وقت سعید رو برای ازدواج انتخاب نمیکنم.
تایید کردم و گفتم:
ـ آره. ازدواجی که سنتیه نیازمند گفت و گوی بیشتره.
ـ من دلم میخواست عاشق شم ولی مگه شرایطش رو داشتم؟ مگه بابام میذاشت جایی در بیام؟ آخرم یه خواستگار سنتی برام پیدا شد واینم عاقبت زندگیم.
ـ حالا مگه هر کی عاشق میشه خوشبخت میشه؟ خواهر من ساره عاشق شد و با یکی ازدواج کرد که نقطه مقابل خانوادهمون بود. الان کیلومترها از من و مادرم دور شده. هر سری بهمون زنگ میزنه تو صداش بغضه.
حواس فرشته از زندگی خودش معطوف به زندگی ساره شد و پرسید:
ـ نمیاد تهران؟
ـ نه بابا. شوهر اونم از شوهر تو بدتر دو دستی خانوادهش رو چسبیده.
فرشته فکری کرد و گفت:
ـ باور کن تو خیلی راحتی. آدم تا وقتی ازدواج نکرده فکر میکنه چیه. ولی وقتی میکنه دلش به مجردیش تنگ میشه.
خندیدم و گفتم:
ـ آره. راست میگی!
ـ یه چیز بگم؟ ازدواج خوب خیلی از مجردی بهتره سایه! خدا کنه یه آدم خوب از جلوت در بیاد که مشکلات من و سارهرو نداشته باشی.
با لحن شوخی گفتم:
ـ حالا از کجا پیداش کنم؟
ـ ایشاالله که پیداش میکنی.
بی اختیار نگاهم به سمت امیر کشیده شد که داشت با ماهان صحبت میکرد:
ـ ماهان میخوای شبم اینجا بمونی؟
مادربزرگ امیر لبخند زد و گفت:
ـ چی کارش داری؟ بچهم دلتنگ باباشه!
امیر خندید و گفت:
ـ آخه یه جوری دست بابارو چسبیده انگار دیگه قصد رفتن نداره.
همه خندیدند و ماهان هیچ نگفت. به نظر میرسید به لحاظ شخصیتی و چهره بیشتر شبیه پدرش بود تا امیر و مادرش. آرام به نظر میرسید. نگاهی به ساعت مچیام انداختم. اجازه بیشتر ماندن نداشتم. رو به جمع گفتم:
ـ با اجازتون من مرخص میشم.
همه تشکر کردند و با خاله و فرشته هم روبوسی کردم و جمع را ترک کردم. شعله با دیدنم چشمکی زد و پرسید:
ـ اوضاع چطور بود؟
پشت میز ایستادم و گفتم:
ـ امن و امان.
شعله خندید. خودم هم خندیدم و گفتم:
ـ آخه چه اوضاعی باشه؟ یه ملاقاتی بود دیگه!
****
شب که به خانه رفتم، در مورد حضور خاله و فرشته در بیمارستان و حرفهای فرشته به مادرم گفتم. مادرم خونسردانه گفت:
ـ شوهر اون به درد زندگی نمیخوره. هر چی زودتر جدا شه بهتره. فرشته بیخودی با همچین مردی مونده برای زندگی.
شانهام را بالا انداختم و گفتم:
ـ به خاله چیزی نگو مامان. شاید فرشته راضی نباشه.
ـ به تو گفته یعنی به من گفته. بعدم خالهت امروز فردا خودش به زبون میاد و به من میگه. اینطور چیزا پنهان نمیمونه.
ـ باشه ولی تو چیزی نگو.
سری تکان داد و گفت:
ـ باشه...
و دست روی دهانش گذاشت:
ـ من دهنم قرصه!
لبخند زدم. بلند شدم و گونهاش را بوسیدم و گفتم:
ـ ممنونم!
بعد هم راهی اتاقم شدم.
فصل 6
ماشینم را توی پارکینگ بیمارستان پارک کردم و با آسانسور بالا رفتم. توی ذهنم امیر بود. به رختکن رفتم و روپوش پرستاریام را پوشیدم و سر و وضعم را مرتب کردم و بیرون آمدم. شعله با دیدنم گفت:
ـ چه خوشگل کردی!
به میز نزدیک شدم و پشت آن قرار گرفتم و خندان گفتم:
ـ جدی؟
ـ خدا کنه آقا امیر این دور و برا باشه.
به آرامیگفتم:
ـ ساکت دیوونه! الان همه میفهمن.
جدی شد و گفت:
ـ دیشب پدر امیر بنده خدا درد داشت. امیرم کلافه بود و اومده بود سراغ تو. گفتم شیفتت تموم شده و رفتی.
ذوقم فروکش کرد و گفتم:
ـ واقعا؟! آخی!!
دلسوزانه پرسیدم:
ـ حالا بهتر شد؟
ـ آره. مسکن تزریق کردیم و آروم گرفت.
خدا را شکری گفتم و با دیدن سر پرستار از جا برخاستم. سر پرستارمان مرد میانسالی به اسم آقای طاهری بود که کاملا در کارش جدی بود. با دیدن من و شعله شروع به صحبت در مورد بیماران و برنامه غذاییاشان کرد و ما با دقت گوش دادیم. صبحانه که رسید، سینی صبحانه پدر امیر را برداشتم و به سمت اتاقش راه افتادم. خواستم چند ضربه به در بزنم که با دیدن چهره در خواب فرو رفته امیر روی صندلی نگاهم رنگ دلسوزی گرفت. کمی ریشهایش در آمده بود و موهای به هم ریختهاش جذابتر نشانش میداد. نگاهی به پدرش انداختم و نگاه او هم متوجه من شد. از خواب بودن امیر خجالت کشید و خواست صدایش کند که انگشتم را مقابل بینی گرفتم و با چشم اشاره کردم بیدارش نکند. بعد هم به سمت تخت او رفتم و سلام و صبح به خیری گفتم و کمکش کردم تا بنشیند و غذا بخورد. با دستان ضعیفش تلاش داشت قاشق را از من بگیرد اما من نگذاشتم و گفتم:
ـ شما به کمک نیاز دارین.
ـ زحمت نکشید خانم پرستار. امیر هست.
ـ بذارید استراحت کنه. اینجا بیخوابی زیاد کشیده.
به یکباره سکوت معناداری کرد و هیچ نگفت. تازه متوجه جمله آخرم شدم و شرمزده شدم. به روی خودم نیاوردم و پرسیدم:
ـ الان بهترید؟
سرش را فرود آورد و گفت:
ـ بهترم خدارو شکر.
ـ خب خدارو شکر.
کمکش کردم قاشق را دهانش بگذارد. به آرامی دهانش تکان میخورد. با صدای شمردهاش گفت:
ـ خدا کنه زودتر خلاص شم از اینجا.
داشتم به موهای قهوهای متمایل به سرخش نگاه میکردم. امیر شباهتی به او نداشت. اخلاق و روحیاتشان هم مثل هم نبود. امیر خونگرم بود اما پدرش آرام بود و ساکت و کمتر احساساتش را بروز میداد. جواب دادم:
ـ انشاالله امروز فردا مرخص میشید. اگه استرس نداشته باشید و آرامش خودتون رو حفظ کنید تو روند بهبودیتون خیلی تاثیر داره.
ـ خود بیمارستان روحیه مریض رو میکشه. از بستری شدن توی بیمارستان بیزارم. همون وقت که اون تصادف لعنتی...
ادامه نداد و با اعصاب خردی بقیه غذایش را خورد. دلسوزانه گفتم:
ـ اصلا به گذشته فکر نکنید. مهم الانتونه. بیمارستانم جای بدی نیست. سلامتی مریض رو بر میگردونه.
در همین هنگام چشمان امیر به رویمان باز شد و با دیدن من که سینی غذای پدرش روی پایم بود و در خوردن غذا کمکش میکردم جا خورد. پدر امیر گفت:
ـ سایه خانم اومده بود به من سر بزنه که دید شما خوابی و خودش زحمت غذام رو کشید.
امیر خجالت کشید و فورا از روی صندلی بلند شد. توی چشمانش کمی خون جمع شده بود. معلوم بود چقدر خسته و بیخواب بود. رو به من گفت:
ـ تو رو خدا شما زحمت نکشید. وظیفه شما نیست.
خندیدم:
ـ چی کار دارم میکنم مگه؟ غذا دادن به مریض کاری داره؟
لحظهای نگاهش پر از مهر شد و در سکوت سرش را پایین گرفت. پدر امیر گفت:
ـ نذاشت بیدارت کنم. گفت بذارم استراحت کنی.
این بار من خجالت کشیدم و امیر سرش را بالا آورد و با مهر بیشتری نگاهم کرد. بعد هم برای اینکه خجالت مرا دور کند گفت:
ـ شما با بی خوابیای اینجا چی کار میکنید؟
ـ هنوز عادت نکردم ولی به خاطر علاقهم به کارم تحمل میکنم.
صدای پدر امیر را شنیدم:
ـ خدا خیرتون بده.
رو به هردویشان گفتم:
ـ با اجازتون من مرخص میشم.
امیر همراهیام کرد و گفت:
ـ زحمت کشیدید.
لبخند زدم و تنهایش گذاشتم. بعد از تمام شدن ساعت ملاقات، همراه یکی از دکترها مشغول بررسی اوضاع جسمی بیماران شدیم. دکتر چیزهایی میگفت و من با دقت گوش میکردم و مینوشتم. از اتاق یکی از بیماران که خارج شدیم، توی راهرو چشمم به امیر افتاد که مقابل در اتاق پدرش ایستاده و مشغول صحبت تلفنی بود. کمی کلافه و درهم بود. در حین صحبت چشمش به من افتاد که با دکتر همراه بودیم و با هم صحبت میکردیم. از طرز نگاهش معلوم بود که کاری داشت اما به خاطر دکتر نتوانست نزدیک شود. بعد از این که دکتر رفت من هم به ایستگاه پرستاری برگشتم. تلفنم زنگ میخورد. گوشی را برداشتم و مشغول صحبت شدم. یکی از همکارانم بود که داشت در مورد مرخصیاش میگفت و میپرسید اوضاع بیمارستان چطور بود. چشمم به امیر افتاد که داشت به سمتم میآمد و کمی هول شدم. شعله هم که کنار من ایستاده بود، با دیدن اوکمی کنجکاو شد. به تماس تلفنیام پایان دادم و گفتم:
ـ چیزی شده آقا امیر؟
کمی درهم بود:
ـ شرمنده که مزاحم وقتتون شدم. پدرم خیلی بی تابی میکنه. میخواد زودتر مرخص شه.
شعله به جای من جواب داد:
ـ شما که متوجه وضعیت پدرتون هستین. باید بیشتر تحت درمان باشن.
امیر به شعله نگاه کرد وگفت:
ـ بله میدونم ولی بابامه دیگه... حرف شنوی نداره. میترسم اتفاقی براش بیفته. خیلی عصبی شده.
رو به امیر گفتم:
ـ من باهاشون صحبت میکنم.
و از پشت میز بیرون آمدم و همراهش شدم. امیر تشکری کرد و به سمت اتاق پدرش راه افتادیم. توی مسیر گفت:
ـ به مادربزرگم زنگ زدم گفتم باهاش صحبت کنه... اونم باهاش حرف زد ولی بدتر عصبانی شد.
ـ میفهمم. محیط اینجا آزارش میده.
ـ آره... اینجا اون وقتایی رو یادش میندازه که تصادف کرد و بیمارستان بستری شد.
سرم را فرود آوردم و گفتم:
ـ حق میدم. فردا دکترش میاد و باهاش صحبت میکنیم ببینیم چی میگه.
در اینجا به در اتاق پدرش نزدیک شده بودیم و گفت و گویمان نیمه تمام مانده بود. امیر دم در ایستاد و من هم ایستادم. در چشمانم نگاه کرد و با کمی درماندگی گفت:
ـ نمیشه ببریمش خونه و تحت نظر پزشک قرارش بدیم؟
فکری کردم و گفتم:
ـ نه نمیشه. چطوری امکانات اینجارو به خونتون انتقال بدیم؟
سکوتی کرد وهیچ نگفت. با لحن دلداری دهندهای گفتم:
ـ نگران نباشید! من باهاشون صحبت میکنم. فکر نمیکنم چیز زیادی هم به مرخصیشون مونده باشه.
لحظهای فقط در چشمانم نگاه کرد. چنان گرم و با محبت که تحت تاثیر قرار گرفتم. با لحن قدرشناسی گفت:
ـ واقعا حضورتون تو این بیمارستان نعمته. وقتی باهاتون صحبت میکنم آروم میشم.
لحظهای خندهام گرفت. به یاد مادرم افتادم که هیچوقت مرا دختر آرامی نمیدانست. لبخندزنان گفتم:
ـ مامانم میگه من از حضورت دیوونه میشم.
انتظار شنیدن این جواب را نداشت و در میان آن همه کلافگی و خستگی و درماندگی به خنده افتاد:
ـ چرا؟ مگه شما شلوغی؟
در حال داخل شدن به اتاق پدرش گفتم:
ـ خیلی! بچه که بودم بدتر!
و ناگهان به یاد ماجرای حلوا افتادم و توی دلم گفتم: «یعنی یادشه؟!»
خجالت کشیدم و لبم را گزیدم و داخل رفتم. پدر امیر با موهایی آشفته و صورتی خیس از عرق و نفسهایی تند اخم کرده و سرش را به سویی چرخانده بود. کمی نگرانش شدم. جلو رفتم و گفتم:
ـ آقا سجاد حالتون خوبه؟
بدون اینکه سرش را برگرداند به تندی و تلخی گفت:
ـ هیچکسی رو نمیخوام ببینم.
سرم را به طرف امیر چرخاندم و امیر سرش را با ناراحتی تکان داد. نزدیکتر رفتم و دقیق نگاهش کردم. بد حال شده بود. اوضاعش را چک کردم و فکر کردم قبل از اینکه دکتر را صدا بزنم صحبتهایی با او کنم بلکه آرام شود.
به نرمی گفتم:
ـ آقا سجاد! باور کنید دکتر اگه تشخیص بده که شرایط جسمیتون خوبه بیهوده اینجا نگهتون نمیداره. اگه برگه مرخصیتون امضا بشه و برگردین خونه و دوباره حالتون بد شه و برگردین اینجا میخواین چی کار کنید؟ میدونید چقدر استرس براتون بده؟ ما اینجا بیمارایی داشتیم که بعد از سکته تکلمشون رو از دست دادن. قادر به حرف زدن نبودند. حتی یک کلمه. بعد مرخصی هم نتونستند. کسایی بودند که مثل شما مشکل آسیب نخاعی داشتند و خیلی بیشتر از شما بستری بودند تو این بیمارستان. یه عده صبوری کردند و تحمل کردند و یه عده هم ناراحتی. باور کنید با غصه و ناراحتی چیزی درست نمیشه. ناراحتی و عذاب روحی فقط حال مریض رو بدتر میکنه.
عصبی برگشت و در چشمانم خیره شد:
ـ مگه شما تو شرایط منی؟
ـ نه من نیستم ولی با کسایی مثل شما خیلی سر و کار داشتم. تنها راهش همینیه که من گفتم. بهتون قول میدم اگه آروم باشید و صبوری کنید زودتر مرخص میشید.
با صدای فریادهای پی در پی مردانهای بیرون بخش حواس همهامان پرت شد. من فورا از اتاق بیرون رفتم و امیر هم به دنبالم خارج شد. چشمم به یک مرد جوان افتاد که در ایستگاه پرستاری ایستاده و با شعله دهان به دهان شده بود. زود شناختمش. یکی از همراهان در اتاق انتهایی بخش بود. پدرش مردی پیر و فرتوت بود که به خاطر سکته مغزی در بخش بستری بود. رو به شعله میگفت:
ـ پرستار بهرامی تویی؟
و شعله که سعی داشت خونسردی خودش را حفظ کند میگفت:
ـ نه خیر من نیستم. امرتون چیه؟
مرد فریاد زد:
ـ بگید بهرامی بیاد. من باید جواب توهینی که به پدرم کرده پس بدم. بگید اون پرستار لعنتی که حرف زدن با مریض بلد نیست بیاد اینجا.
خانم بهرامی یکی از پرستاران چندین ساله بخشمان بود که اعصاب درست و حسابی نداشت. حتی رفتارش با ما که همکارش بودیم جالب نبود. به قول شعله از زمین و زمان طلب داشت. به سمت مرد رفتم و دخالت کردم:
ـ سلام! میشه کمی آروم باشید؟ اینجا مریضها در حال استراحتند! بفرمایین بگید ایشون چه توهینی به پدرتون کردند.
این بار با خشم بیشتری به من نگاه کرد و گفت:
ـ همتون لنگه همید. رفتار درست با مریض بلد نیستید. فکر میکنید چون اینجا کارهای هستید حق دارید هر غلطی دلتون میخواد با مریض کنید.
خواستم جواب دهم که ناگهان صدای عصبانی امیر را از پشت سرم شنیدم:
ـ صدات رو بیار پایین! چه طرز حرف زدن با یه پرستار محترمه؟
مرد نگاه خشمگینش را از من برداشت و به امیر که با اخم نگاهش میکرد داد. ناگهان سینه امیر را به عقب هول داد و فریاد زد:
ـ به شما ارتباطی نداره. برو کنار. بذار من تکلیفم رو با پرستارای مفت خور اینجا روشن کنم.
هراسان به امیر که حالا داشت مثل ماری زخمی به مرد نگاه میکرد نگاه کردم. به سمتش رفتم و گفتم:
ـ آقا امیر من خودم حلش میکنم. شما دخالت نکن!
اما امیر دست بردار نبود. به ناگاه به سمت مرد یورش برد وبا او دست به یقه شد و گفت:
ـ گفتم با پرستارای اینجا درست صحبت کن. اون کسی که دنبالشی اینا نیستند. رفتارشون هم با همه مریضای اینجا خیلی خوبه! برو با رئیس بیمارستان سنگات رو وا بکن.
مرد همانطور که یقهاش در دستان امیر مچاله شده بود، چشم در چشم او شد و ناسزا گویان تلاش کرد دستان امیر را از یقهاش جدا کند. به ناگاه دستانی قوی و مردانه دستان امیر را از یقه مرد جدا کرد و نگاه همهامان به عقب چرخید. آقای طاهری با مرد طرف صحبت شد و گفت:
ـ آقا چه خبره؟ مشکلتون چیه؟ صداتون کل بخش رو برداشته.
مرد نگاه کرد به آقای طاهری و با همان لحن عصبی گفت:
ـ بابای من هشتاد سالشه. سکته کرده. بد حاله. ظهر که من چند لحظه نبودم این پرستار اخلاق ندارتون بهرامی رفته اتاق پدرم و یه طوری حرف زده انگار که باید زودتر بمیره تا همه از دستش خلاص شن. تا نبینمش و جواب توهینی که به پدرم کرده ندم آروم نمیگیرم.
من و آقای طاهری و شعله خجالت کشیدیم چون کاملا میتوانستیم باور کنیم که بهرامی چنین رفتاری کرده. قبلا هم سابقه داشت. آقای طاهری شروع کرد به مجاب کردن مرد. با اینکه خودش جدی بود اما هیچوقت به مریض یا همراهی توهین نمیکرد و این بار معلوم بود که به شدت بهرامی را بازخواست خواهد کرد و امکان داشت کارش را به رئیس بیمارستانبکشاند. چشمم به امیر افتاد که انگار کمی دلش به حال مرد سوخته بود و به حرفهایش گوش میکرد. بالاخره بهرامی هم آمد و او را با مرد روبه رو کردند تا بابت رفتارش از مرد و پدرش عذرخواهی کند. بهرامی زیر بار نمیرفت و با اخم میگفت:
ـ پدر شما مرتب با من حرف میزد و منم کار داشتم.
مرد عصبی گفت:
ـ بعد تو باید برگردی بگی انقدر حرف نزن پیرمرد؟!
ناگهان سکوت شد و نگاههای خیره و توبیخ آمیز جمع به سمت بهرامی روانه شد. بهرامی کمی خودش را جمع و جور کرد و گفت:
ـ من منظوری نداشتم.
مرد بیشتر عصبانی شد و گفت:
ـ اعصاب نداری پرستار نشو. مریض بیچاره چه گناهی کرده که زیر دست بی اخلاقی مثل تو افتاده؟
آقای طاهری برای اینکه خشم مرد را فرو بنشاند رو به بهرامی گفت:
ـ همین الان تشریف میبری اتاق مریض و دلجویی میکنی.
بهرامی هم با اکراه و فقط به خاطر اینکه کارش را از دست ندهد با مرد و آقای طاهری همراه شد. بعد از رفتنشان من و شعله و امیر تنها ماندیم و امیر گفت:
ـ بنده خدا آقائه حق داشت. یه لحظه فکر کردم اگه این پرستار این حرفی که به بابای اون زده به بابای من میزد چی میشد.
رو به امیر گفتم:
ـ متاسفانه تو هر بیمارستانی از این کارکنا هستند.
امیر ناراحت شد و گفت:
ـ نباید همچین کسایی رو بذارن سر همچین کارای حساسی. پرستار خیلی باید با مریض مهربون و صبور باشه.
شعله لبخندی زد و گفت:
ـ همه که مثل من و سایه نیستند!
امیر نگاهش را به من و شعله داد و گفت:
ـ واقعا شما مناسب این کار هستید. اینو صادقانه میگم.
من و شعله تشکر کردیم و شعله گفت:
ـ ولی خوشم اومد آقا امیر. خوب جو بیمارستان رو آروم کردی. تو اوج عصبانیت ساکتش کردی.
امیر کمی خجالتزده شد وگفت:
ـ شرمنده! نمیخواستم کار به خشونت بکشه.
با صدای پدر امیر، امیر فورا گفت:
ـ آخ! بابا حتما نگران شده. برم بهش بگم چیزی نشده.
و ما را ترک کرد. همانطور که تا رفتنش به اتاق پدرش با چشم دنبالش میکردم رو به شعله گفتم:
ـ بیچاره باباش عصبانی بود. سر و صدای این مردم بدتر به همش ریخت.
شعله خندید و گفت:
ـ مرخصی از یاد باباش رفت. ولی خوشم اومد. خوب آرتیست بازی برات در آورد.
من هم خندیدم و تایید کردم.
****
شب که به خانه برگشتم اتفاقات آن روز بیمارستان توی سرم بود. صحنه برخورد کوبنده امیر با همراه بیمار یک لحظه هم از جلوی چشمانم کنار نمیرفت. انگار هر روزی که میگذشت بیشتر خودش را توی دلم جا میکرد. شام را با پدر و مادرم خوردم. پدرم پای اخبار نشست و من و مادرم هم در آشپزخانه مشغول خوردن چای و صحبت شدیم.
مادرم پرسید:
ـ مرخصی گرفتی؟
کمی از چایم را نوشیدم و گفتم:
ـ تا هفته بعد میگیرم.
مادرم خبر نداشت که نمیتوانستم تا زمانی که امیر در بیمارستان بود از او دل ببرم و مرخصی بگیرم. مادرم حال پدر امیر را پرسید و من گفتم:
ـ خوبه.
پدرم کنجکاو پرسید:
ـ کی بستری شده؟
مادرم در مورد بستری شدن برادر شوهر خاله زیبا گفت و پدرم گفت:
ـ خدا شفاش بده!
من و مادرم به هم نگاه کردیم و خندهامان گرفت. مادرم گفت:
ـ بابات از هیچجا خبر نداره.
فصل 7
شیفت بعدی که بیمارستان رفتم، به محض ورود به بخش با امیر و همان مردی که از بهرامی شکایت داشت رو به رو شدم. هردویشان دم در اتاق پدر آن مرد با هم به صحبت ایستاده بودند. این بار رفتارشان با هم دوستانه بود. با خودم فکر کردم: «یعنی با هم خوب شدند؟ دیشب چه خبر بوده اینجا؟»
نگاه امیر به من افتاد و از فاصله کمی سلام کردم و به سمت محل کار خودم رفتم. در حال انجام کارها پشت میزم بودم که صدای امیر را از مقابلم شنیدم:
ـ سلام سایه خانم!
سرم را بالا آوردم و با دیدنش لبخند زدم:
ـ با آقا شاکیه خوب شدین؟
متوجه منظورم شد و لبخند کوچکی بر لب نشاند:
ـ آره. دیشب رفته بودم نمازخونه بیمارستان نماز بخونم که ایشونم اومد و یدفعه نمیدونم چی شد بعد نماز حرف زدنمون گرفت. گفت فرزند آخر خانوادهشه. همه خواهر و برادراش پدر پیرشون رو ول کردند و رفتند دنبال خوشی خودشون. این بنده خداام پدرش رو نگه داشته. خانمشم به خاطر این قضیه ازش جدا شده.
بی اختیار گفتم:
ـ چه بچهها و زن سنگدلی!
و لحظهای توی فکر رفتم. انگار شرایط آن مرد بی شباهت به شرایط امیر نبود. به یاد حرفهای مادرم افتادم و حس کردم تا حدودی حق داشت. زندگی با مردان این چنینی کمی سخت بود ولی پدرهایشان چه گناهی داشتند؟ بالاخره که یک زن باید آن مرد را با شرایطی که داشت قبول میکرد یا نه؟! با صدای امیر به خودم آمدم:
ـ حال پدرم خیلی بهتر شده. حرفاتون روش تاثیر داشت. دیشب دیگه بدخلقی نکرد.
ـ واقعا؟! خب خدارو شکر.
دکتر که آمد من فورا سلام و صبح به خیر گفتم. بعد هم رو به امیر گفتم:
ـ تا پنج دیقه دیگه به اتاق پدر شما میایم.
و تنهایش گذاشتم و همراه دکتر به اتاق بیماران رفتیم. زمانی که به اتاق پدر امیر رسیدیم، از ده دقیقه گذشته بود. دکتر پرونده پزشکی پدر امیر را از من گرفت و مقابل تختش ایستادیم و مشغول خواندن و معاینه شد و اطلاعاتی در مورد وضعیتش از من گرفت و مشغول نوشتن چیزهایی شد. پدر امیر بی حوصله پرسید:
ـ کی مرخص میشم آقای دکتر؟
دکتر لبخندی زد و گفت:
ـ فردا.
امیر غافلگیر شده رو به دکتر گفت:
ـ واقعا آقای دکتر؟!
دکتر رو به امیر گفت:
ـ بله... شرایطشون خوبه خدارو شکر.
من و امیر نفس راحتی کشیدیم و من رو به پدر امیر گفتم:
ـ به سلامتی آقا سجاد! خیلی براتون خوشحال شدم!
پدر امیر هم که هنوز در شوک حرف دکتر به سر میبرد، لبخندی ناباور بر لب نشاند و تشکر کرد. امیر هم از دکتر تشکر کرد و دکتر گفت:
ـ ایشاالله که دیگه اینجا نبینمتون.
و مرا صدا زد تا همراهش شوم. با اجازهای گفتم و همراه دکتر بیرون آمدم. توی دلم هم خوشحال بودم هم غمگین. یکی به خاطر خوب شدن پدر امیر و یکی به خاطر ندیدن امیر. کار دکتر که با من تمام شد، به سمت میزم برگشتم. چشمم به امیر افتاد که از اتاق پدرش بیرون آمد.با دیدنم لبخندزنان به سمتم آمد و گفت:
ـ خدارو شکر که مرخص میشه بابا.
از پشت میزم بیرون آمدم و گفتم:
ـ عادت کرده بودم به اینجا بودنتون. اما انشاالله جاهای بهتری ببینمتون.
مهربانانه نگاهم کرد:
ـ منم همینطور! تنها چیزی که اینجا بهم حس خوب میداد حضور شما بود!
نمیدانم چرا بغضم گرفت و سعی کردم مهارش کنم. صدایم زد:
ـ سایه خانم!
با محبت نگاهش کردم. لحظاتی فقط در چشمانم نگاه کرد. کنجکاوانه به لبهای بستهاش نگاه میکردم و منتظر بقیه صحبتهایش مانده بودم اما ادامه نداد. نمیدانم چرا! فقط میدانم دیوانهترم کرد. لب باز کرد و گفت:
ـ ممنونم به خاطر زحماتتون!
دلم گرفت اما چیزی بروز ندادم. حس کردم تمام فکرهایی که در موردش داشتم اشتباه بود. امیر فقط به من حس احترام داشت. او تصمیم خودش را گرفته بود. به خاطر خانوادهاش قصد ازدواج نداشت و عشق هیچ دختری را به قلبش راه نمیداد. احساساتم را وارد نکردم و تبسمی بر لب نشاندم و گفتم:
ـ وظیفه بود!
و حس کردم چقدر خداحافظی فردا سخت بود. بهتر بود که مرخصی میگرفتم تا آن روز در بیمارستان نباشم هر چند که نبودم چون شیفت کاریام نبود. برای اینکه او را آماده نبودنم کنم گفتم:
ـ فردا من نیستم. از الان خداحافظی میکنم.
ناراحت شد و گفت:
ـ برای چی؟!
ـ شیفت کاریم نیست. بعدم میخوام مرخصی بگیرم یه مدت با مادرم بریم شمال خونه خواهرم.
ـ مگه خواهرتون شمال زندگی میکنه؟
ـ بله. تنها خواهرم.
متفکرانه سرش را فرود آورد و سکوتی کوتاه کرد. بعد گفت:
ـ کار خوبی میکنید. حال و هواتون عوض میشه.
تشکر کردم و این بار با هم به اتاق پدرش رفتیم. رو به پدر امیر گفتم:
ـ خیلی خوشحال شدم که دارین مرخص میشید. امیدوارم که دیگه اینجا نبینمتون.
پدر امیر که روحیهاش بهتر شده بود با لحن مهربانی گفت:
ـ خانم پرستار منو ببخش که تو این مدت باهات بد خلقی کردم!
لبخندی زدم و گفتم:
ـ بد خلقی نبود! مریض احوال بودین و طبیعی بود!
باز هم تشکر کرد و گفت:
ـ دوست دارم این همه محبتی که کردی و مراقبم بودی رو برات جبران کنم.
ـ جبرانش فقط اینه که خوب شید و همیشه تو سلامتی زندگی کنید.
باز هم تشکر کرد. سنگینی نگاه امیر را حس میکردم. یعنی واقعا دلتنگ دیدنم نمیشد؟! من که از حالا برای ندیدنش عزا گرفته بودم اما چه میکردم؟ عشق که زورکی نمیشد! رو به امیر کردم و گفتم:
ـ با اجازتون!
رنگ نگاهش کمی عوض شد. حالتی از درماندگی داشت! توی دلم گفتم: «امیر خداحافظ! همیشه سعی کن زندگی شادی همراه با سلامتی داشته باشی.»
و تنهایش گذاشتم. لحظاتی بعد هم سرپرستار داشت برگه مرخصیام را امضا میزد و من در فکر سفر به شمال و دیدن ساره بودم. آقای طاهری برگه را دستم داد و گفت:
ـ بفرمایین خانم! انشالله سفر خوبی داشته باشید.
تشکر کردم و برگه را از دستش گرفتم و به اتاق تعویض لباس رفتم. وقتی بیرون آمدم، شعله با دیدنم پرسید:
ـ کجا به سلامتی سایه خانم؟
ـ مرخصی گرفتم. دارم با مامانمینا میرم شمال.
ـ خونه خواهرت؟ خوش به حالت! کاش منم میتونستم بیام.
دستم را پشتش گذاشتم و گفتم:
ـ ایشاالله دفعه بعد با هم.
ـ راستی میدونی پدر امیر مرخص شده؟
ـ آره. باهاشون خداحافظی کردم.
و با او روبوسی کردم و از بیمارستان بیرون آمدم.
*****
ظهر وسایل سفرم را آماده کردم و همراه پدر و مادرم شدم. توی راه پدرم مرتب با مادرم در مورد ساره و آوردنش به تهران صحبت میکرد و من گوش میکردم. پدرم میگفت:
ـ کاش یه طوری سارهرو میآوردیم تهران پیش خودمون.
و مادرم میگفت:
ـ عزیر من شوهرش تهران بیا نیست. باید همون وقتا که اصرار میکرد با علی رضا ازدواج کنه جلوش رو میگرفتی.
پدرم سری تکان داد و گفت:
ـ چه میدونستیم انقدر دلتنگش میشیم. اون بچهام حتما اونجا سختشه و به روی خودش نمیاره.
برای اینکه بهشان روحیه بدهم گفتم:
ـ ای بابا! شماام چقدر قضیهرو بزرگ کردین. طرف سالهاست خارج از کشور زندگی میکنه و پدر و مادرش عین خیالشون نیست.
پدرم گفت:
ـ ما از اونا نیستیم. اونا خیلی سرد و بی عاطفهاند.
مادرم هم تایید کرد وگفت:
ـ بعدم پدر و مادراشون دلتنگشون میشن اما بچهها نه.
پدرم کنار یک رستوران سر راهی ماشین را نگه داشت و پیاده شدیم. هوا کمی سرد بود و باد خنکی میوزید. کنار جاده هم پر بود از درختان سر سبز و زیبای سر به فلک کشیده که لحظهای نمیتوانستی چشم از آنها برداری. طبیعت چنان بکر و زبیا و روح نواز بود که خستگی کاری چند وقتهام داشت از وجودم بیرون میرفت. همراه پدر و مادرم به رستوران رفتم و بعد از خوردن غذا دوباره به ماشین برگشتیم. ساعت پنج عصر بود که به گرگان رسیدیم. زمانی که پدرم ماشین را پارک کرد، هوا بارانی شده بود. دم در ایستادم و در حالی که باران صورتم را شست و شو میداد، زنگ را فشردم. علیرضا در را باز کرد و داخل رفتیم. خانه ساره در طبقه سوم یک آپارتمان چهار طبقه بود. مادرشوهرش هم ساکن طبقه اول بود. ساره از دیدنمان به قدری خوشحال شد که گریه کرد و مادرم هم نتوانست جلوی احساساتش را بگیرد و همپای او گریه کرد. من هم در آغوشش گرفتم و بوسیدمش و از لاغریاش پی به عمق ناراحتیاش از زندگیاش بردم اما چیزی به رویش نیاوردم. علیرضا مرتب احتراممان میکرد و میگفت:
ـ خوشآمدید! خیلی وقت بود منتظرتون بودم. ساره میخواست همین الان بهتون زنگ بزنه که رسیدید.
مادرم گفت:
ـ آقا صادق با احتیاط میرونه.
علیرضا که کمی لهجه شمالی داشت گفت:
ـ کار خوبی میکنه. همیشه دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدنه.
پدرم دست پشت علیرضا گذاشت و گفت:
ـ احسنت!
و همگی داخل رفتیم و توی پذیرایی نشستیم. ساره شروع به پذیرایی کرد و پدرم و علیرضا مشغول صحبت شدند. ساره کنار مادرم نشست و دست او را در دست گرفت و گفت:
ـ حالا حالاها نرین. بذارید سیر ببینمتون.
لبخندی زدم و به طعنه گفتم:
ـ حالا ما برات عزیز شدیم؟ یادمه سر رسیدن به علیرضا هیچکدوم مارو نمیدیدی. اصلا دوری از تهران برات مهم نبود.
ساره سرش را تکانی داد و گفت:
ـ چه میدونستم انقدر سخته؟ کلهم داغ بود. عشق و عاشقی چشمامو کور کرده بود.
مادرم با نگرانی دست ساره را در دستش گرفت و گفت:
ـ پشیمون شدی؟
ساره سرش را به علامت منفی تکان داد و گفت:
ـ نه پشیمون نشدم. علیرضا خیلی خوبه و هوامو داره ولی دلتنگیم زیاده. خواهرشوهرم میگه بچه بیار ولی من می دونم دلتنگیم با بچه رفع نمیشه. با شما رفع میشه. روز و شب دارم به علیرضا التماس میکنم بیایم تهران ولی قبول نمیکنه چون نه پول داره نه میتونه خانوادهش رو ول کنه.
مادرم مهربانانه گفت:
ـ خودم به بابات میگم کمک مالیتون کنه بیاین تهران. خونهتون رو جور میکنیم.
ساره لبخندی تلخ و محال زد و گفت:
ـ کار علیرضا چی؟ وابستگیش به خانواده چی؟
در حالی که از کلمه وابسته خوشم نیامده بود، گفتم:
ـ خجالت آوره که یه مرد گنده بعد ازدواجش وابسته خانوادهش باشه.
مادرم نگاهم کرد و ابرو درهم کشید تا ساکت باشم و رو به ساره گفت:
ـ خودم با علیرضا حرف میزنم. به بابات میگم براش تو تهران کار جور کنه.
ساره سری تکان داد و هیچ نگفت. انگار امیدی به آمدن به تهران نداشت.
شب همه شام را دور هم خوردیم و برای کمک به ساره آشپزخانه رفتم. ساره اجازه کار نداد و گفت:
ـ سایه تو خسته راهی. الان باید استراحت کنی. من خودم کارارو میکنم.
دلسوزانه نگاهش کردم. طفلک غریب و تنها بود آنجا. توی تهران برای خودش بر و بیایی داشت. هفته به هفته با دوستانش دورهمی داشت و مسافرت بود اما حالا... واقعا عشق چه بود که بهخاطرش این مسافت را به جان خرید و از خانواده و دوستان و شهرش دست کشید؟
مهربانانه گفتم:
ـ من خسته نیستم. شستن ایناام هیچ کاری برام نداره.
بعد از شستن ظرفها و خشک کردنشان، ساره رختخواب پدرم و علیرضا را در هال پهن کرد و رختخواب من و مادرم و خودش را در اتاق خواب. مادرم که برای گرفتن وضو از اتاق بیرون رفت، هر دو تنها ماندیم. روی رختخواب دراز کشیدم و به صدای قطرات باران گوش سپردم. آرنجهایم را زیر سر بردم و با خودم فکر کردم: «یعنی امیر الان داره چی کار میکنه؟!»
دستی در دستم فرو رفت و از افکارم بیرون آمدم. ساره کنارم روی تشک نشسته بود و نگاهم میکرد:
ـ جات خوبه؟ اگه متکات خوب نیست عوضش کنم.
با محبت گفتم:
ـ خیلیام خوبه.
و به یکباره به یاد دوران مجردیامان افتادم که مدام بر سر هر چیزی بحث داشتیم. ساره خجالتی و کمرو و زود رنج و مبادی آداب بود اما من راحت و صمیمی و سر و زبان دار. ساره معتقد بود که من خیلی با گذشت و فداکار نیستم و من هم معتقد بودم ساره به خاطر کوتاه آمدن های بیش از حدش در زندگی همیشه مورد سوءاستفاده دیگران قرار میگیرد. از افکارم بیرون آمدم و لبخند زدم و گفت:
ـ اینجا همیشه بارونیه؟
ـ بیشتر اوقات.
ـ چقدر هوای اینجارو دوست دارم!
ـ برای منم اوایل مثل تو بود ولی الان عادی شده. انگار منم یکی از اهالی اینجا شدم.
ـ یه استادی داشتیم میگفت انسان هر جایی زندگی کنه به اونجا خو میگیره و عادت میکنه.
ساره لبخند تلخی بر لب نشاند و گفت:
ـ مجبوره که عادت کنه.
لحظهای قلبم فشرده شد اما چیزی بروز ندادم. دستش را در دستم فشردم و با لحن طنزی گفتم:
ـ نگران نباش! از اینجا نجاتت می دیم.
ساره به خنده افتاد اما دوباره غمگین شد و گفت:
ـ دلم به کافی شاپ رفتنای دوتاییمون تنگ شده.
ـ باور کن تهرانم خبری نیست. هوای گرفته و دود و دم و ترافیک. دلت به اینا تنگ شده؟ باز اینجا یه چهار تا بارون و دار و درخت و دریارو میبینی.
اشکهای ساره روی گونههایش جاری شدند و گفت:
ـ آره. دلم به همه چیزایی که گفتی تنگ شده سایه. مگه شوهر قحط بود که من زندگی رو به خودم حروم کردم و اومدم اینجا؟
لبم را گاز گرفتم و چشم درشت کردم و گفتم:
ـ اِ... اِ نگاش کن تو رو خدا! پس عشقت به علیرضای بیچاره کجا رفت؟
ـ دیگه مثل اون موقعا برام جذابیتی نداره. مخصوصا که حالا یه رفتارایی تو زندگی ازش دیدم که گاهی خودم رو سرزنش می کنم قبول کردم باهاش ازدواج کنم.
کنجکاو پرسیدم:
ـ منظورت چیه ساره؟ تو اینجا با علیرضا مشکل داری؟
ساره سکوت کرد و هیچ نگفت. فورا روی تشک نشستم وگفتم:
ـ با من درد و دل کن. بگو چی شده. اگه اذیتت کنه یک لحظه هم نمیذارم اینجا زندگی کنی.
ـ نه اونقدراام که فکر میکنی بد نیست. مشکلم با مادرشه. زن جالبی نیست. یعنی اون موقعا که میاومدند خواستگاری انقدر قربون صدقهم میرفت که نمیفهمیدم چه جور زنیه. بد دهنه. فضوله. با همه چیز زندگیم کار داره. چند دفعهام شنیدم پشت سرم گفته کاش از تهران دختر نمیگرفتیم. این دختره خیلی نازک نارنجی و لوسه. رو علیرضا سواره. در صورتی که علیرضا اصلا از من حرف شنوی نداره. هر دوشون رکن و عصبانی. دوست دارن غذا سر وقت آماده بشه. اگه نشه هزار تا حرف بارم میکنن.
ـ علیرضا عصبانیه؟
ساره سرش را فرود آورد و گفت:
ـ حتی روم دستم بلند کرده.
وحشت زده دستم را جلوی دهانم گرفتم و گفتم:
ـ بعد با این شرایط موندی داری باهاش زندگی میکنی؟
ـ زندگی نکنم چی کار کنم؟ خود احمقم قبول کردم بیام اینجا. مامان بیچارهرو یادته چقدر مخالف بود؟
ـ حالا اون موقع نادونی کردی. نمیشه که به خاطر یه اشتباه اینطوری زندگی رو به کام خودت تلخ کنی.
ـ هنوز به اونجا نرسیدم که دلم به طلاق راضی شه.
ـ دست روت بلند کرده دیوانه. از این بیشتر؟
ـ تقصیر علیرضا نبود. تقصیر مادر افریتهش بود. میخواستیم بریم عروسی دخترعمهش. مادرش میگفت لباس باز تنم کنم. منم دوست ندارم لباس لختی تو مراسم مختلط بپوشم. علیرضاام که براش فرقی نمیکنه. با مادرش بحثم شد و یدفعه عصبانی شدم و گفتم به شما ربطی نداره من تو مراسم عروسی دخترِ خواهرشوهرتون چی بپوشم. نمی دونی چقدر بهم توهین کرد. دختره سلیطه! تو تو خونه من زندگی میکنی و به من فحش میدی؟ اگه به علیرضا نگفتم... اگه طلاقتو نگرفتم. خلاصه همون روز علیرضا اومد خونه و داد و قال که به مامانم چی گفتی؟ غلط کردی بهش گفتی به تو ربطی نداره من چی بپوشم. چرا احترام مادر منو نگه نمیداری؟ منم زدم زیر گریه و گفتم از دست مادرت خسته شدم. یه جای دیگه خونه بگیر از اینجا راحتم کن. گفت مگه من پول دارم؟ بترمگ همینجا و زندگیت رو کن. منم دهن باز کردم و علیرضا و مادرش رو بستم به فحش. علیرضاام دست روم بلند کرد...
قلبم داشت از شدت ناراحتی و اندوه برای خواهر بیچارهام به انفجار در میآمد. اشک با شدت زیادی به چشمانش هجوم آورد و نفرت از علیرضا در جای جای وجودم لانه کرد. نگاهی به در بسته اتاق انداختم و لحظهای دلم خواست به سمتش هجوم برم و دستگیره را با قدرت پایین دهم و داخل هال شوم و هر چه بر دهانم می آید نثار علیرضا کنم. پسره دورو چنان با ما گرم گرفته بود انگار نه انگار که دست روی خواهرم بلند کرده بود. اخمی کردم و در میان بعضی فشرده گفتم:
ـ جواب علیرضا رو دارم. فرداام جمع میکنی بر میگردیم تهران. خاک تو سرت که با همچین آدمای بی ارزشی داری اینجا زندگی میکنی.
ساره با دستش دهانم را پوشاند و نالان گفت:
ـ تو رو خدا آروم باش سایه. نمیخوام مامان متوجه شه. تو بقیهش رو گوش نکردی. اون شب من عروسی دختر عمهش نرفتم. علیرضاام وقتی دید من گذاشتم رفتم دریا و تا ده شب نیومدم سکته کرده بود. اومد دنبالم و گریه و زاری و التماس که ببخشمش. با مادرشم حرفش شد.
به تندی گفتم:
ـ غلط کرد. اون اگه مرد بود نمیذاشت اینجا زندگی کنی.
ـ بهم گفت اینجا نگهم نمیداره. یه مدت باید صبر کنم تا اوضاع کارش درست شه.
ـ گولت زده. خواسته موندگارت کنه.
ـ سایه تو رو جون هر کی دوست داری اینارو به مامان و بابا نگو. من فقط باهات درد و دل کردم. تو فکر کردی اگه من طلاق بگیرم چی میشه؟ باید برگردم خونه پدر و مادرم و بیکاری و تنهایی و ...
ـ هزار تا کار هست که بیکار و تنها نمونی. از اینجا زندگی کردنت خیلی بهتره. خدارو شکر بچهام نداری.
در باز شد و گفت و گویمان نیمهتمام ماند. مادرم در حالی که چادر نماز به سر داشت داخل آمد و گفت:
ـ چه بارونیه!
و چادر را از سرش برداشت و در آویز، آویزان کرد و به رختخوابهای پهن شده نگاه کرد. آمد و روی یکی نشست و ساره را در آغوش گرفت و گفت:
ـ چقدر دلم برات تنگ شده بود مامان! الهی قربونت برم!
در حال تماشای آنها در فکر حرفهای ساره بودم. اندیشیدم: «خدایا چی کار کنم؟ به مامانم بگم یا نه؟ انگار ساره فعلا داره زندگی میکنه. خودش رو راضی به زندگی کرده ولی این آرامش قبل طوفانه.»
ساره با چشم و ابرو اشاره میکرد چیزی نگویم و مجبور بودم سکوت کنم. بی اختیار به یاد فرشته افتادم که او هم از ازدواجش پشیمان به نظر میرسید و از مادرشوهر و شوهرش ناراضی بود. با خودم فکر کردم: «چرا متاهلا از زندگیشون راضی نیستند؟ نکنه فردای زندگی منم همین شه و اون فکرای عاشقانهای که داشتم باد هوا شه؟ اما نه! من نمیذارم زندگیم سرد شه. من مثل ساره و فرشته نیستم. زرنگم. میدونم از زندگیم چی میخوام.»
شب تا صبح را با فکر به زندگی ساره گذرانیدم و خواب به چشمانم نیامد. توی فکر بودم که چطور کاری کنم که ساره تهران برگردد و مجبور به زندگی در گرگان نباشد. میترسیدم علیرضا باز هم رویش دست بلند کند و ساره هم که در اینجا پناهی نداشت. دستی به بازویم خورد و صدای مادرم را شنیدم:
ـ انقدر وول نخور دختر! بخواب! مثلا امروز کلی تو راه بودیم.
نالان گفتم:
ـ مامان با من چی کار داری آخه؟ مگه چی کارت میکنم؟
ـ هیس! بچهم خوابه!
نگاهی به ساره که در خواب عمیقی به سر میبرد انداختم و گفتم:
ـ بچهم ساره! انگار من سر راهیام. همیشه تبعیض! ای خدا!
صبح با صدای ساره چشمان خواب آلودم از هم باز شد:
ـ سایه پاشو دیگه! چقدر میخوابی! ساعت یازدهه.
خمیازهای کشیدم و موهایم را به طرفی کشیدم و به بالاسرم که ساره ایستاده بود نگاه کردم. توی دست ساره سبد تخم مرغ رسمی بود. خندهام گرفت و گفتم:
ـ به به! میبینم که حسابی روستایی شدی!
ساره خندید و گفت:
ـ این تخم مرغا مال مرغای پدرشوهرمه. مامان عاشق تخم مرغ رسمیه. صبح زود رفتم دم مغازهش و ازش گرفتم.
ـ پدرشوهرت که مثل مادرشوهرت نیست الحمدالله؟
ـ نه خدارو شکر. حتی از شوهرمم بهتره. پاشو بیا. دارم ناهار میذارم. امروز میخوایم بریم دریا.
لبخندی زدم و گفتم:
ـ الان بلند میشم.
ساره در حال بیرون رفتن از اتاق بود که صدایش زدم و ساره برگشت. خندهای کردم و گفتم:
ـ یه لحظه پشیمون شدم از علیرضا طلاق بگیری. آخه هر وقت میام اینجا خیلی بهم خوش میگذره.
ساره خندید و گفت:
ـ دفعه بعد با شوهرت بیا. براتون سنگ تموم میذارم.
با صدای بلند خندیدم. حتی تصورش هم شیرین بود. لحظهای خودم و امیر را در این خانه و خورد و خوراک محلیاش تصور کردم و بعد هم جنگل و دریا و... سرم را زیر لحاف بردم و در عاشقانههایم غرق شدم. وقتی به خودم آمدم نیم ساعت از رفتن ساره گذشته بود. فورا از جایم بلند شدم و بیرون رفتم و آبی به دست و صورتم زدم. پذیرایی روشن بود و خورشید نورش را در جای جای خانه گسترانیده بود. از پدرم و علیرضا خبری نبود. داخل آشپزخانه رفتم و رو به مادرم که در حال درست کردن سالاد کاهو روی اپن بود، گفتم:
ـ سلام. بابا و علیرضا کوشن پس؟
ـ ساعت خواب! رفتند مغازه پدر علیرضا.
ـ وای مامان! تخم مرغ رسمی میخوام!
ـ ساره برات درست کرده. رو گازه. سریع بخور تا سرد نشده.
ظرف تخم مرغ را از روی گاز برداشتم و به رنگ نارنجی تخممرغها نگاه کردم. دلم رفت. روی صندلی چوبی نشستم و مشغول خوردن شدم و گفتم:
ـ وای! هر وقت میام اینجا دلم نمیخواد برگردم تهران.
ـ از بس که بهت خوش میگذره.
ساره وارد آشپزخانه شد و به سمت گاز رفت و مشغول پخت غذایش شد و گفت:
ـ بالاخره پا شدی؟
ـ اوهوم. ساره مرسی بابت تخم مرغ رسمی.
ـ خواهش میکنم. خواستید برید بهتون میدم.
عصر همگی به دریا رفتیم. توی ساحل و روی ماسهها دورتر از پدر و مادرم و علی رضا با ساره صحبت میکردم:
ـ خیله خب من به مامان و بابا نمیگم با علیرضا مشکل داری چون خودت داری میگی فعلا اوضاع خوبه اما این فقط یه فرصته. اگه طوری شد حتما بر میگردی تهران. باشه؟
ساره لبخند زد:
ـ باشه حتما. ممنون که رازدارمی سایه.
نگاهی به علیرضا که در حال خنده با پدرم جوجه سیخ میکرد انداختم و با حرص گفتم:
ـ فقط دلم میخواد برم سراغش و هولش بدم تو آب خفه شه.
ساره با صدای بلند خندید و گفت:
ـ خیلی پشتمی سایه. خیالم راحت شد. دفعه بعد اذیتم کرد صدات میکنم.
ـ ولی ساره به خودت ظلم نکن. انقدر ملاحظه کار نباش. اذیتت کردن سکوت نکن. گذشت نکن. حقت رو بگیر.
ـ تو نمیدونی چقدر زندگی متاهلی سخته. اگه صبر و گذشت و بخشش نباشه نمیشه زندگی کرد.
ـ صبر و گذشت در صورتیه که آدمت ظرفیتش رو داشته باشه.
ـ موافقم ولی منو که میشناسی... مثل تو نیستم.
با صدای پدرم گفت و گویمان نیمه تمام ماند. پدرم فریاد میزد:
ـ بیاید جوجهها آمادهست!
هر دو به سمتشان رفتیم و در جمع خانوادگی نشستیم و مشغول شدیم.
فصل 8
یک ماه از سفرمان به شمال گذشته بود. مادرم با ساره در تماس بود و من هم درگیر کارهای بیمارستان. گاهی اوقات به امیر فکر میکردم و اینکه در چه حالی هست. رویم نمیشد در موردش از فرشته چیزی بپرسم چون مطمئن بودم فرشته برایم حرف درست خواهد کرد. مادرم هم اصرار داشت هر چه زودتر با خواستگاری که معرفی شده بود بر سر قرار بروم.
ظهر وقتی از بیمارستان بیرون آمدم، نگاهی به جای خالی ماشینم انداختم. صبح تعمیرگاه برده بودمش و هنوز درست نشده بود. با خستگی به سمت خیابان راه افتادم تا ماشین بگیرم که یکدفعه پرایدی سیاه مقابل پایم توقف کرد و راننده صدایم زد:
ـسایه خانم!
با دیدن امیر پشت فرمان چنان غافلگیر شدم که لحظهای بدون پلک زدن فقط نگاهش کردم.کمی سر و سنگین به نظر میرسید. بر عکس روزهایی که در بیمارستان همراه بود. پرسید:
ـ کجا تشریف میبرید؟
زود به خود آمدم و سلامی کردم و گفتم:
ـ مزاحمتون نباشم؟
سری تکان داد و گفت:
ـ خواهش میکنم. مراحمید.
یعنی تا این حد اتفاقی سر راه هم قرار گرفته بودیم یا امیر با من کاری داشت؟! دستم را به سمت دستگیره ماشین بردم و آن را باز کردم و در قسمت جلو کنارش نشستم. دلم میخواست تا میتوانم تلافی این چند وقت ندیدنش را درآورم. امیر ماشین را به حرکت در آورد و گفت:
ـ منزل تشریف میبرین؟
جواب دادم:
ـ لطف میکنید.
و آدرس خانه را گفتم. هیچ نگفت و به مسیرش ادامه داد. آنقدر سکوت سنگینی در ماشین حاکم بود که دلم گرفت و بی اختیار حس و حالم عوض شد. نمیدانم چرا از طرز رفتارش حس میکردم از من ناراحتی و دلخوریای داشت که قادر به بیانش نبود. خودم سر صحبت را باز کردم و گفتم:
ـ حال پدرتون خوبه؟
خیلی رسمی تشکر کرد. انگار که به زور با من صحبت میکرد و من هر لحظه بیشتر از قبل از این سردی که نمیدانستم علتش چیست به هم میریختم. همراهم که زنگ خورد، گوشیام را از کیفم برداشتم. با دیدن نام مادرم گوشی را در گوشم گذاشتم و مشغول صحبت شدم.مادرم پرسید کی به خانه میرسم و جواب مادر خواستگارم را چه بدهد و من که در حضور امیر معذب بودم، جواب دادم:
ـ من که گفتم مناسب هم نیستیم. لزومی نداره شماره تماسم رو داشته باشه.
مادرم گفت:
ـ یک بار حرف زدن که ایرادی نداره.
کلافه گفتم:
ـ گفتم که نه.
و به آرامی گفتم:
ـ بیشتر نمیتونم صحبت کنم.
و تماس را قطع کردم و نگاهی به امیر انداختم که کاملا متوجه موضوع شده بود. گوشی را توی کیفم میگذاشتم که امیر با رنجیدگی گفت:
ـ تو خونه شما مادرتون در مورد همه چیز تصمیم میگیره؟
از سوالش متعجب شدم و پرسیدم:
ـ چطور؟
تمایلی به جواب نشان نداد و گفت:
ـ همینطوری پرسیدم.
به چهرهاش که سعی داشت خونسرد باشد نگاه کردم و حدس زدم اتفاقی بین او و مادرم افتاده. برای همین پرسیدم:
ـ آقا امیر خواهش میکنم به من بگین برای چی رفتارتون انقدر سرد شده. چرا امروز یدفعهای سر راه من قرار گرفتین و حالا هم اینطوری در مورد مادر من سوال جوابم میکنید؟
کلافه دستی به موهایش کشید و نفسش را به سختی از سینه بیرون داد:
ـ نمیخواستم بیام. نمیخواستم ببینمتون. به خودم قول داده بودم بعد از چیزی که مادرتون گفت برم و پشت سرمم نگاه نکنم و قیدش رو تا آخر عمرم بزنم ولی دلم طاقت نیاورد. گفتم اول بیام با خود شما صحبت کنم و حرف دلم رو بزنم ووقتی جواب شما رو شنیدم تصمیم بگیرم.
متعجب نگاهش میکردم. چه حرفی بین مادر من و امیر رد و بدل شده بود که خودم بی خبر بودم؟ میان حرفش آمدم و گفتم:
ـ مادر من مگه به شما چی گفته؟!
لبخند تلخی بر لب نشاند و گفت:
ـ نگید که از موضوع به این مهمی بی خبرید؟
و ناگهان انگار دچار فشار روحی شده باشد گفت:
ـ شایدم اصلا در حدی نبودم که با شما مطرح بشه.
این گفته که نشان از نابودی اعتماد به نفس امیر داشت، بیشتر کنجکاوم کرد و پرسیدم:
ـ من بازم متوجه منظورتون نشدم. خواهش میکنم واضحتر با من صحبت کنید. من هیچی نمیدونم.
نگاه از روبه رویش برداشت و این بار به چشمان آشفته من نگاه کرد. انگار باور کرد که من بی اطلاع بودم و بیشتر به هم ریخت اما بالاخره لب باز کرد و گفت:
ـخودتون که تا حدودی تو جریان مشکلات زندگی من هستید. خیلیوقته بار مشکلات خوانودهم رو دوشمه و وقتی برای رسیدگی به زندگی شخصی خودم ندارم. همون روز که پدرم تصادف کرد و اون مسئله براش پیش اومد تصمیم گرفتم همه جوره کنار خانوادهم باشم. با خودم عهد بستم که دیگه به دختری فکر نکنم و قید ازدواج رو برای همیشه بزنم تا اینکه اون روز تو خونه زنعمو شمارو دیدم و بعدم بستری شدن بابا تو بیمارستان و ...
به اینجا که رسید سکوتی کرد و قلب بی قرار من بیشتر از قبل شروع به تپیدن کرد. امیر ادامه داد:
ـ شما باعث شدین تمام قول و قرارام فراموشم بشه... خیلی با خودم کلنجار رفتم که در مورد این موضوع با کسی صحبت نکنم و تو دل خودم نگهش دارم. به هر حال شرایط من شرایطی نبود که دختری بتونه قبولش کنه. اونم دختری مثل شما اما چه میکردم که دلم همه این دلایل رو پس میزد. میخواستم نظر خود شمارو در موردم بدونم حتی اگه منفی باشه. از خالهتون خواستم با مادرتون صحبت کنه و نظرتون رو درموردم بدونه که مادرتون همون اول آب پاکی رو دستمون ریخت. گفت دختر من با شرایطی که آقا امیر داره کنار نمیاد. حتی نگفته بود بذارید من به دخترم بگم و نظرش رو بپرسم. امروز خیلی مردد بودم که تو مسیر بیمارستان ببینمتون و سوارتون کنم. گفتم شاید نظر شما هم نظر مادرتونه اما اونقدر برام مهم بود که از زبون خودتون بشنوم که غرورم رو کنار گذاشتم....
امیر به اینجا که رسید، سکوت کرد. اخمهایم درهم رفته بود و انگشتانم را از شدت خشم و ناراحتی در هم میفشردم. مادرم چهطور به خودش اجازه داده بود بدون صحبت با من به امیر جواب رد دهد در حالی که من کاملا راضی بودم؟ حالا باید به امیر چه میگفتم؟ چطور کار توهین آمیز مادرم را توجیه میکردم؟ سعی کردم آرامش و خونسردی خودم را حفظ کنم و گفتم:
ـ من بابت رفتار مادرم شرمندهام. مادرم موضوع رو با من مطرح نکرده چون فکر میکرده نظر منم نظر خودشه اما اشتباه کرده. اگه به من میگفت حتما رضایت میدادم که با هم بیشتر آشنا شیم چون شما... شما...
نفسم حبس شده در گلویم را آزادکردم و گفتم:
ـ براي من با خواستگارای دیگهم فرق دارین!
جمله آخر را در حالی گفتم که از خجالت سرخ شده بودم. امیر که انگار انتظار شنیدن چنین حرفی را نداشت به یکباره رنگ چهرهاش تغییر کرد و و غافلگیر شده به طرفم نگاه کرد:
ـ واقعا راست گفتین؟!
شروع به رفع و رجوع کار مادرم کردم:
ـ از مادرم ناراحت نشید آقا امیر. اون سر ازدواج خواهرم ساره خیلی اذیت شد. سه سال پیش ساره با یکی از هم دانشجوییهاش که ساکن شمال بود ازدواج کرد و برای زندگی همونجا موندگار شد. شوهر ساره به خاطر وابستگی به خانوادهش میلی به اومدن به تهران نداره در حالی که قبل از ازدواج به ساره قول داده بود برای زندگی میان تهران. شرایط شما از یه نظرایی شبیه شوهر خواهر منه. البته شما حامی هستید تا وابسته ولی خب! اینکه بیشتر وقتتون به خانوادهتون اختصاص داره مادر من رو نگران میکنه. اون دوست داره من با پسری ازدواج کنم که رفت و آمدش با خانوادهش در حد نرمال و عادی باشه و خونهش مستقل از پدر و مادرش. به میزان درآمد بالا هم خیلی اهمیت میده. میگه من چون خودم شاغل هستم باید با پسری ازدواج کنم که در آمدش از خودم بالاتر باشه....
حرفهایم که به اینجا رسید، نگاهم را به چهره متفکر امیر دادم. بعد از سکوت کوتاهی گفت:
ـ خب حالا که این چیزارو در مورد مادرتون شنیدم میتونم بهش حق بدم که چه نظری روم داشته اما خب! این فقط نظر ایشونه. شما یه آدم مستقل و با سواد و تحصیل کردهاید. علاوه بر این شخصیت متفاوتی از مادرتون و خواهرتون دارید. میتونید که در مورد من تصمیم درستی بگیرید.
ـ بله ولی خب بحث رضایت خانواده هم مهمه.
سرش را به علامت درک صحبتم تکان داد و گفت:
ـ بله درسته. من یه کارمند معمولی تو یه شرکت بازرگانی هستم. سی و یک سالمه و هفت ساله که اونجا مشغول به کارم. در آمدمم اونقدری نیست که مادرتون انتظار داره. چون پدرمم مریض احوال هست، مجبورهستم بعد از ازدواج با همسرم طبقه بالای خونهمون زندگی کنم.
و کنجکاو به صورت در فکر من نگاه کرد و ادامه داد:
ـ خرج و مخارج خانوادهم هم با منه. اما...
مکثی کرد و لبش را گزید و گفت:
ـ درسته که حقوقم بالا نیست ولی برکت داره. دعای خیر پدر و مادرمم همیشه بدرقه راهم بوده و هست و ایشاالله که از این به بعدم باشه. میدونم که برای دختر خانما درآمد بالا و خونه مستقل و این مسائل اهمیت داره و شما هم از این قائده مستثنا نیستی ولی خب برای من شدنی نیست. من نمیتونم به خاطر ازدواج از خانواده دست بکشم. مادرم خانهداره و به پدرم رسیدگی میکنه. مادربزرگمم پیره و برادر کوچیکم محصل. پسر منفی بافی نیستم و همیشه روی نقاط مثبت زندگیم تمرکز کردم. به نظرم این مشکلاتی که تو زندگی برام پیش اومده به خاطر خودم بوده. خب خدا همه بندههاش رو طبق ظرفیتایی که دارن آزمایش میکنه. حالا خیلی نمیخوام فلسفی صحبت کنم... راستش من دوست دارم دختری هم که باهاش زندگی میکنم بتونه شرایط زندگیم رو درک کنه...
داشتم به حرفهای منطقی امیر فکر میکردم. به نظرم او بر عکس خواستگارهای قبلیام از سطح فکری بالایی برخوردار بود و با نگاه زیبایی که به زندگی و اطرافیانش داشت بعید نبود در آیندهای نزدیک به جایگاه بالایی برسد. لب باز کردم و گفتم:
ـنگاه قشنگتون به زندگی رو دوست دارم. من دختر مادیای نیستم. وضع مالی خانوادهم هم همیشه خوب بوده و خودم هم خیلی زود وارد کار شدم و از خودم درآمد پیدا کردم. اینکه به خانوادهتون هم رسیدگی میکنید برام ارزشمنده. دلم میخواد بیشتر با هم آشنا شیم...
خوشحال شد و گفت:
ـ ممنونم. اما مادرتون...
ـ اگه نظرمون رو هم مثبت بود با مادرم صحبت میکنم و راضیش میکنم.
کمی امیدوار شد. سکوتی کرد و بعد پرسید:
ـ یه چیزی بگم؟
کنجکاو سرم را تکان دادم و گفتم:
ـ حتما.
ـ اون روز که تو خونه زنعمو زیبا دیدمتون واقعا ازتون خوشم اومد. بعد از اینکه پدرم هم تو بیمارستانتون بستری شد بیشتر بهتون علاقهمند شدم. نمیدونم بعد از گفت و گومون چی بشه و آیا جوابتون منفی باشه یا مثبت و اصلا مادرتون رضایت میده یا نه ولی میخوام بدونید تو تمام این سالا دختری به اندازه شما به دلم نشسته و الانم خوشحالم که حرف دلم رو باهاتون در میون گذاشتم. دلم نمیخواست این حرف تا آخر عمرم نگفته تو دلم باقی بمونه.
لحظهای دستم روی کیفم لرزید. دلم میخواست در چشمان امیر نگاه کنم و بگویم که من هم چنین حسی دارم ولی خجالت مانع شد و فقط توانستم تشکر کنم. امیر لحظاتی بعد مرا به خواست خودم سر خیابانمان پیاده کرد. دلم نمیخواست از همسایهها کسی با هم ببیندمان. وقتی پیاده شدم، به چشمان مهربانش نگاه کردم. دیگر اثری از رنجش و ناراحتی به هنگام سوارشدنم در ماشینش نبود. امیر شمارهام را در گوشیاش ذخیره کرد تا برای پرسیدن رضایت مادرم تماس بگیرد و بعد هم در مقابل چشمان علاقهمندم ماشین را به حرکت در آورد و از آنجا دور شد. از همانجا پیاده به سمت خانه راه افتادم. خیلی ذوق خواستگاری غیر منتظرانهاش را داشتم. اصلا باورم نمیشد امیری که آنقدر در ازدواج نکردن سر سخت بود به من درخواست ازدواج داده باشد. این بار به مادرم فکر کردم و گرفتن رضایتش. سختترین کار ممکن! مثل همان وقتها که ساره قصد ازدواج با علیرضا را داشت و خودش را به زمین و زمان میزد تا رضایت مادرم را بگیرد. به خودم حق میدادم که روی پسری با ویژگیهای اخلاقی امیر فکر کنم ولی به ساره نه. به نظرم انتخاب ساره کاملا احساسی بود. وارد کوچه که شدم، در خانه را با کلید باز کردم و داخل رفتم. مادرم توی آشپزخانه در حال درست کردن ناهار بود. مانند بازپرسها نزدیکش شدم و بدون سلام و احوالپرسی یکسره سراغ اصل مطلب رفتم:
ـ مامان تو برای چی وقتی خاله زیبا زنگ زده برای امیر منو خواستگاری کرده منو در جریان نذاشتی؟
سرش را از قابلمه بیرون آورد و بی هیچ احساس ندامتی اخمی کر د و گفت:
ـ خبرو خالهت بهت رسوند یا فرشته؟
ـ مهم نیست کی رسونده. مهم اینه که یه ذره برای شخصیت من ارزش قائل نشدی که نظرم رو بپرسی.
عصبانی شد و گفت:
ـ باید میگفتم؟ ارزش گفتن داشت؟ نشنیدی اون روز خالهت چی گفت؟ گفت خرج و مخارج خانوادهش رو دوششه. سر این موضوع اصلا نمیتونه ازدواج کنه.
ـ این زندگی منه. مگه تو میخوای باهاش زندگی کنی که برای خودت ردش کردی؟
ـ ببینم تو از این پسره خوشت میاد؟ دو روز تو بیمارستان دیدیش و با هم گرم گرفتید عقل از سرت پرید؟ فکر میکنی برای ازدواج فقط به دل نشستن کافیه؟ داری کار سارهرو میکنی؟ از زندگیش عبرت نگرفتی؟ به حرف من گوش نکرد عاقبتش چی شد؟
ـ مادر من! من الان بیست و هفت سالمه. بچه نیستم که تو داری در مورد زندگیم تصمیم میگیری. من خودم میتونمبفهمم که اون به درد زندگی باهام میخوره یا نه. خرج و مخارج خانوادهش رو می ده که میده. مگه چه اشکالی داره؟ خیلی ام امتیاز مثبتیه که بر عکس شوهر ساره که وابسته خانوادهشه و اونا حمایتش میکنن، این از خانوادهش حمایت میکنه.
ـ نه وابستگی شوهر ساره درسته نه حمایت گری این. شوهر ساره انقدر وابسته خانوادهشه نمیتونه به ساره رسیدگی کنه. اینم انقدر به فکر رسیدگی به خانوادهشه نمیتونه به زنش برسه. مرد باید از همون اول مستقل باشه و به فکر زن و بچهش باشه.
ـ من خودم شاغلم. درآمد از خودم دارم. به مشکل مالی بر نمیخوریم.
ـ دختره ساده! این پسر انقدر درگیر مشکلات خانوادهشه که فردا حقوق توام ازت میگیره و خرج زندگیشون میکنه. خیلی از دخترای شاغل الان تو دام همچین پسرایی افتادن. خالهت میگفت به خاطر بیماری پدرش نمیتونه از خانواده جدا شه و اگه یه روزی ازدواج کنه باید زنشو ببره خونه باباش. تو در حد این زندگی هستی؟ اصلا حقوق توام نگیره. با چندر غاز حقوق کارمندی مگه میتونه از پس هزینههای زندگی تو بر بیاد؟ کل خرج و مخارج خونه میافته گردن خودت.
کلافه به مادرم نگاه میکردم که سعی داشت با این حرفها ته دلم را خالی کند اما موفق نمیشد چون من تصمیم خودم را گرفته بودم. درآمد کارمندی امیر و زندگی در خانه پدریاش برایم اهمیت چندانی نداشت. من فقط دوست داشتم با مردی زندگی کنم که به او علاقهمند باشم.
تا شب با مادرم جر و بحث داشتم و در آخر مادرم گفت:
ـ من رضایت ندارم. اگه خواستی باهاش ازدواج کنی من تو هیچکدوم از مراسمتون شرکت نمیکنم.
****
شب که پدرم آمد، توی اتاق بودم. صدای گفت و گوی پدر و مادرم را از توی هال میشنیدم.
ـ خونه چرا انقدر سوت و کوره لیلا؟ سایه کجاست؟
ـ تو اتاقش تمرگیده.
ـ اِ!... این چه طرز حرف زدنه؟
ـ برادر زاده آقا جلال ازش خواستگاری کرده. پسره نه خونه داره نه در آمد درست و حسابی. خرج و مخارج بابای علیل و خانوادهشم با خودشه. این خانمم پاشو کرده تو یه کفش که میخوادش.
ـ امیرو میگی؟ پسر خوبیه! پدر و مادرشم آدمای خوبیان.
ـ خب که چی؟ بره خودشو بدبخت کنه؟ شرایطش رو متوجه نشدی؟
ـ والا چی بگم؟ سخته اینطوری. باید ببینی خود سایه میتونه کنار بیاد یا نه. اون بندهخداام گناه نکرده که همچین خانوادهای داره. اینطوری اگه هیچکی بهش دختر نده که حالاحالاها باید مجرد بمونه.
ـ نترس! بالاخره یکی پیدا میشه باهاش زندگی میکنه. دختر من و تو نمیتونه.
وقتی نرمشی از پدرم دیدم دلم قرص شد و از اتاق بیرون رفتم. سلامی کردم و گفتم:
ـ بابا من میتونم کنار بیام. من خودم در آمد دارم. خیلی دغدغه مسائل مالی رو ندارم.
مادرم با عصبانیت در صورتم خیره شد و پدرم عینکش را روی بینی جابجا کرد:
ـ باید باهاش صحبت کنی ببینی چقدر از درآمدش مال خانوادهشه.
مادرم سرش را میان دستانش گرفت و فریاد زد:
ـ وای! صادق! دارم از دستت دیوونه میشم. خدا منو بکشه از دست تو و این دخترت خلاص کنه. این نمیفهمه. تو دیگه چرا؟ پسره آه در بساط نداره. هیچ فکر کردی تو دوست و آشنا باید چی بگیم؟ بگیم دخترمون داره خرج زندگی و دامادمون رو میده؟
ـ کجا سایه خرج دامادمون رو میده؟ پسره کمک خرج خانوادهشه. خودش عقلش به این میرسه که باید برای زن و بچهش خرج کنه.
تا نیمههای شب جر و بحث و جار و جنجال و درگیری بود و در آخر هر کدام با اعصابی درهم به رختخواب رفتیم.