عیارسنج (نمونه رایگان)

پای انتخابم ایستاده ام

اثر مرضیه نعمتی

به نام خدا

نام رمان: پای انتخابم ایستاده‌‌ام

نویسنده: مرضیه نعمتی

فصل 1

جمعه بود و یک روز گرم تابستانی. آن روز در بیمارستان شیفت نبودم و روی تخت اتاقم دراز کشیده و استراحت می‌‌کردم. مادرم در اتاقم را باز کرد و گفت:

ـ سایه چقدر می‌‌خوابی! حوصلم رو سر بردی.

چرخی به طرفش زدم و خمیازه‌‌ای کشیدم و گفتم:

ـ می‌‌دونی چقدر بی خوابی دارم؟

ـ خودت پاتو کردی تو یه کفش که دوست دارم پرستار شم. یادت نیست؟

روی تخت نشستم و گفتم:

ـ الانم پشیمون نیستم. من خیلی پرستاری رو دوست دارم. فقط بی خوابی اذیتم می‌‌کنه که اونم بهش عادت دارم.

مادرم سرش را تکان داد. موهای مش تازه رنگ شده‌‌اش را بغل گوشش زد و گفت:

ـ بعد از ظهر دارم می‌‌رم خونه خاله زیبات. خیلی وقته بهش سر نزدم. دوست داری توام با من بیا.

با یادآوری چهره خاله زیبا و فرشته دخترخاله‌‌ام دلتنگشان شدم. شش ماهی بود که خاله را ندیده بودم بس که درگیر کارهای بیمارستان بودم. آخرین بار خاله را توی خانه‌‌امان در حال درست کردن حلوا با مادرم دیدم. خاله زیبا خواهر بزرگتر مادرم بود. خونگرم و صمیمی و مهربان بود و عاشق خانواده به خصوص تنها دخترش فرشته. همسرش آقا جلال هم مرد آرامی بود. البته مادرم همیشه از اخلاق تند آقا جلال در گذشته گفته و تایید کرده بود که اگر الان احترام خاله زیبا را نگه می‌‌دارد به خاطر گذشت زمان است و گرنه در گذشته حتی دست روی خاله هم بلند می‌‌کرده. خاله زیبا هم مظلوم و سر به زیر. از آن زنان مطیع که هر چه همسرش می‌‌گفت بی کم و کاست اطاعت می‌‌کرد. از روی تختم بلند شدم و در حال مرتب کردنش گفتم:

ـ میام. دوست دارم حال و هوام عوض شه.

مادرم از اتاقم بیرون رفت و گفت:

ـ چه عجب! کاش بچه‌‌م ساره‌‌ام بود! اونم خیلی خاله‌‌ت رو دوست داره.

با شنیدن اسم ساره دلتنگی‌‌ام بیشتر شد. ساره خواهر بزرگترم بود. هشت سال پیش توی دانشگاهش در گرگان با هم دانشجویی‌‌اش علی‌‌رضا آشنا شد و بعد هم شروع عشق و عاشقی‌‌اشان و ماجراهای بعدش. آنقدر پدرم و مادرم را زیر فشار برای ازدواج با علی‌‌رضا گذاشت که در آخر رضایت دادند. البته پدرم از آنجایی که مردی منطقی بود زودتر پذیرفت اما مادرم به هیچ وجه زیر بار نمی‌‌رفت. می‌‌گفت: «دو روزه بر می‌‌گردی! نمی‌‌تونی اونجا زندگی کنی. حداقل بگو پسره بیاد تهران.»

و ساره جواب می‌‌داد: «آدمی که عاشق باشه هر جایی باشه با عشقش زندگی می‌‌کنه. بعدم علی‌‌رضا هزینه زندگی تو تهران رو نداره. بهم گفته فعلا نمی‌‌تونه بیاد.» مادرم می‌‌گفت: «دو روزه طلاق می‌‌گیری. مثل روز برام روشنه. من تو رو تو پر قو بزرگ کردم. نذاشتم آب تو دلت تکون بخوره. دلتنگی بیچاره‌‌ت می‌‌کنه. بچه‌‌دارم بشی بدتر! حسرت به دل دیدن من و بابات و سایه می‌‌مونی.»

ساره هم می‌‌خندید و می‌‌گفت: «بابا مگه گرگان کجاست؟ همینجاست. کلی بهتون سر می‌‌زنم.»

من هم این وسط مانده بودم که حق با مادرم بود یا ساره. پدرم گرگان رفته و تحقیقاتی کرده و به مادرم گفته بود: «به نظر خانواده خوبی میان و مشکلی ندارن.»

اما باز هم دل مادرم راضی نبود. ساره این بار گریه کرد. لب به غذا نزد تا بلکه مادرم راضی شود. در آخر هم مادرم راضی شد. یک جهیزیه در خور برای ساره تهیه کرد و با دلی پر غصه بار کامیون کرد و روانه گرگان شدیم. خانواده علی‌‌رضا چندان گرم نبودند اما علی‌‌رضا خیلی احتراممان کرد. بعد هم یک مراسم جمع و جور عروسی گرفته شد و ساره را در پیراهن سفید عروس تنها گذاشتیم. زمانی که بر می‌‌گشتیم توی چشمان آرایش شده ساره اشک جمع شده بود. انگار تازه داشت معنای غربت و تنهایی را می‌‌فهمید. مادرم توی ماشین به قدری گریه کرد که پدرم هم به هم ریخت و اشک‌‌های من هم جاری شد. بعد از آن روز هم ما ماندیم و جای خالی ساره. تا چند ماه اول ساره زنگ می‌‌زد و از زندگی راحتش می‌‌گفت اما بعدش این تعریف‌‌ها کمتر شد. توی صدایش دلتنگی و ناراحتی بود اما سعی داشت چیزی بروز ندهد تا مادرم ناراحت نشود اما مادرم بوهایی برده بود. با صدای مادرم به خودم آمدم:

ـ به چی فکر می‌‌کنی؟ زود حاضر شو دیگه!

ـ باشه یه چیزی بخورم حاضر شم بیام.

به آشپزخانه رفتم و دست و رویم را شستم و چای برداشتم و با بیسکوییتی که روی اپن بود سرسری خوردم. بعد هم حاضر شدم و همراه مادرم سوار پرایدم شدیم و راهی خانه خاله زیبا شدیم. در طول مسیر مادرم صحبت می‌‌کرد:

ـ دیشب ساره بچه‌م زنگ زده بود. صداش ناراحت بود. می‌دونم از زندگیش راضی نیست ولی نمی‌خواد ما چیزی بفهمیم. نمی‌خواد به ما غصه بده.

فرمان را به طرفی چرخاندم و دلداری‌‌اش دادم:

ـ قربونت برم! غصه نخور دیگه! هر کی قسمتی داره. قسمت ساره‌‌ام این بود.

ـ هزار بار خودم رو سرزنش کردم که چرا قبول کردم. اون عاشق بود، نمی فهمید من که می فهمیدم. بچه‌رو غریب کردیم رفت.

ـ غریب چیه مامان خوشگلم؟ مگه گرگان کجاست؟

و با لحن شوخی ادامه دادم:

ـ بده یه جا پیدا کردیم؟ هر وقت دلمون شمال خواست میریم خونه ساره.

مادرم بغض کرد و گفت:

ـ شمال به چه دردم می‌خوره وقتی می‌دونم بچه‌م اونجا خوشحال نیست؟ باباتم که اصلا دلسوز نیست. تا یه چیز بهش میگی فوری میگه ساره خودش خواست.

سرم را تکانی دادم و هیچ نگفتم. مادرم همیشه از بی خیالی و خونسردی زیاد پدرم شکایت می‌‌کرد. می‌‌گفت: «آدم احساسی‌‌ای نیست. از اوایل ازدواجم تا حالا برام یه شاخه گل نگرفته. انقدر تو کارش با سند و مدرک سر و کار داره که زندگیش بر پایه اینا شکل گرفته. منم که دارم باهاش زندگی می‌‌کنم وگرنه هیچ زنی نمی‌‌تونه.»

کمی به مادرم حق می‌‌دادم اما نه در حدی که هیچ زنی نتواند با پدرم زندگی کند. پدرم اخلاق خوب زیاد داشت ولی مادرم نمی‌‌دید. مادرم زن شیک وبا کلاسی بود اما پدرم کاملا ساده. از آنجایی که سال‌‌ها هم در قوه قضاییه مشغول به کار بود ذهن کاملا منطقی و استدلالی‌‌ای داشت. حتی چند بار جلوی من و ساره گفته بود: «مرد اگه زنش مرد باید سریع ازدواج کنه و حق داره.»

و خشم مادرم برانگیخته شده و گفته بود: «حداقل بذار من بمیرم بعد این حرفو بزن.»

گاه و بی گاه از طریق اقوام پدری‌‌‌ام شنیده بودم که مادرم فیس و افاده‌ای بود و تا حدودی قبول داشتم. چند بار هم گفته بودم که مادرم کمی با اقوام راحت‌‌تر رفتار کند اما قبول نمی‌‌کرد و می‌‌گفت: «اینا منو تو گذشته بیچاره کردند! بعدم رفتار من ایرادی نداره. از قدیم همین بوده. من آداب دونم اما فامیل بابات نه.»

با صدای مادرم از فکر بیرون آمدم:

ـ به خاله‌ت چیزی نگیا. نمی‌خوام بفهمه ساره اونجا ناراحته.

به مادرم نگاه کردم که عینکش را کمی بالا کشید و با دستمال کاغذی اشک چشمانش را پاک کرد.

ـ چی کار دارم بگم؟ بعدم مردم خودشون هزار تا گرفتاری دارن. به فکر مشکل ما نیستند.

ـ خیلی‌ام هستند. خواهر من همیشه سرش تو زندگیم بوده و دخترش رو با دخترای من مقایسه کرده.

سری تکان دادم و هیچ نگفتم. سر کوچه خاله، ماشین را پارک کردم و پیاده شدیم. همین که زنگ را زدم در باز شد و چهره پسری جوان با قدی بلند و اندامی قرص و محکم نمایان شد که برای لحظه‌‌ای دلم را برد. آنقدر نگاهش گرم و با محبت بود که لحظه‌‌ای فراموش کردم کجا هستم. او هم کنجکاو به من نگاه می‌‌کرد. با صدای خاله زیبا به خودم آمدم:

ـ به به! خوش اومدین! صفا آوردین! امیر جان! خواهرم و دخترخواهرم هستند.

و او را هم به ما معرفی کرد:

ـ امیر جان پسر برادر شوهرم آقا سجاد!

پسر جاری خاله زیبا را ندیده اما همیشه تعریفش را شنیده بودم. فرشته می‌‌گفت: «امیر ماهه. برادر نداشتمه. خیلی دوسش دارم.»

و خاله زیبا چندین بار در مورد با معرفتی و خوش قد و بالایی امیر گفته و مرا مشتاق دیدارش کرده بود. امیر ابتدا با مادرم احوالپرسی کرد و بعد هم با من. در حالی که لبخند جذابی بر لب داشت گفت:

ـ چه افتخاری نصیب من شد امروز ملاقاتتون کردم. همیشه ذکر خیرتون منزلمون هست.

مادرم که از ادب و احترام امیر خوشش آمده بود لبخندی بر لب نشاند و تشکر کرد و گفت:

ـ حال مادرتون چطوره امیر آقا؟

ـسلام دارن خدمتتون.

صدای خوبی داشت. بم و مردانه و قوی. رو به خاله زیبا گفت:

ـ زنعمو با اجازتون من مرخص می‌‌شم.

خاله زیبا لبخندزنان گفت:

ـ امیر جان بیا خونه یه چایی بیارم خستگی در کن.

امیر که معذب شده بود، گفت:

ـ نه ممنونم. جایی کار دارم. باید برم.

و از همگی‌‌امان خداحافظی کرد. زمانی که از در بیرون می‌‌رفت، لحظه‌ای نگاهش به من افتاد. لبخند کمرنگی بر لب نشاند و بیرون رفت. به در بسته نگاه کردم و با خودم فکر کردم: «چرا انقدر ازش خوشم اومد؟ دوست داشتم بیشتر اینجا باشه.»

با صدای خاله زیبا از خودم بیرون آمدم:

ـ چرا واستادی خاله؟ بیا بریم داخل.

همراه خاله و مادرم داخل خانه شدیم. روی مبلی کنار مادرم نشستم و ذهنم دوباره به سمت امیر پر کشید. دلم می‌‌خواست بیشتر در موردش بدانم. خاله زیبا با ظرف سینی چای به هال آمد و آن را روی میز پذیرایی گذاشت و گفت:

ـ چقدر خوب کردین اومدین!

مادرم تشکر کرد و گفت:

ـ کاش فرشته‌‌ام بود!

خاله زیبا با ذوق گفت:

ـ به اونم زنگ زدم گفتم بیاد.

خوشحال شدم. خیلی وقت بود که فرشته را ندیده بودم‌ و دلتنگش بودم. لبخندی زدم و گفتم:

ـ چقدر خوب! خیلی دلم برای فرشته تنگ شده.

خاله زیبا خوشحال از ابراز دلتنگی من به دخترش گفت:

ـاونم خیلی دلش برات تنگ شده. بچه‌م وقت نمی‌کنه که... همش درگیر خونه و زندگیشه.

مادرم فنجان چایش را برداشت و گفت:

ـ پسر جاریت ماشاالله چقدر بزرگ شده!

خاله گفت:

ـ آره بزرگ شده. خیلی پسر خوبیه. انقدر از دست مادر و پدرش می‌گیره که!

و نگاه زیرکانه‌ای به من انداخت ولبخند معناداری زد. توی دلم گفتم: «نکنه منو نشون کرده برای پسر جاریش؟!»

مادرم کنجکاو پرسید:

ـ ازدواج کرده؟

ـ نه خواهر... قصد ازدواج نداره.

من و مادرم متعجب شدیم و مادرم پرسید:

ـ چرا؟! جوون برازنده‌ای به نظر می‌رسه.

ـ میگه هیچ دختری حاضر نمیشه با شرایطی که من دارم باهام ازدواج کنه.

نگاهم حالا پر از کنجکاوی شده بود. مادرم سوال ذهنی‌ام را پرسید و راحتم کرد:

ـ مگه شرایطش چیه؟

خاله پر غصه گفت:

‌ـ این بچه نون در آر خانواده‌شه. برادرشوهرم سجاد چند سال پیش تصادف کرد و از کمر به پایین قطع نخاع شد. این بچه جای باباشو گرفت. هم خرج جاریم رو میده هم داداش کوچیکش و هم مادربزرگش.

مادرم کنجکاو پرسید:

ـ مادر شوهرتم باهاشون زندگی می‌کنه؟

ـ آره. یادته که اون وقتا که شوهرش فوت کرده بود با ما زندگی می‌‌کرد. اخلاقش اصلا با جلال نمی‌‌گرفت. همش تو کاراش دخالت می‌‌کرد. جلالم کلافه شده بود. آخر سرم یه دعوای مفصل راه انداخت و وسایلش رو جمع کرد و رفت خونه سجاد. بعدم که جریان تصادف سجاد شد و همونجا موندگار شد.

مادرم سری تکان داد و گفت:

ـ که اینطور!

خاله ادامه داد:

ـ امیرم طفلک چون سرپرست خانواد‌ه‌شه به هر دختری شرایطش رو بگه قبول نمی‌کنه باهاش ازدواج کنه. حقوقشم که اونقدری نیست.

مادرم عینکش را روی بینی جابجا کرد و با اخمی متفکر گفت:

ـ خیلی سخته!

توی فکر رفته بودم. با خودم گفتم: «حالا من فکر کردم که شرایط بیچاره چیه که هیچ دختری حاضر نمیشه باهاش ازدواج کنه.»

رو به خاله‌ زیبا گفتم:

ـ اتفاقا همچین آدم با جربزه و دست و پاداری خیلی به درد زندگی می‌خوره.

مادرم چشم غره‌ای حواله‌ام کرد تا نشان دهد خودم را سبک نکنم اما اعتنایی نکردم. خاله زیبا که فکر نمی‌کرد از امیر حمایت کنم گفت:

ـ خاله جون تو خیلی دختر خوبی هستی که اینطوری فکر می‌کنی. دخترای مردم مثل تو نیستند. پدر طرف رو در میارن تا زنش بشن.

مادرم اخمی کرد و گفت:

ـ منم باشم دختر نمیدم. سایه خیلی احساساتی و ساده و دلسوزه.

و رو به من گفت:

ـ با شناختی که از تو دارم دو دیقه‌ام نمی‌تونی با همچین پسری زندگی کنی.

توی فکر رفتم و لحظه‌‌ای خودم را در زندگی واقعی با چنین پسری قرار دادم. می‌‌توانستم؟ به خودم جواب دادم: «خب

شروع مطالعه رمان