به نام خدا
نام رمان: ازدواج سیاه سفید
نویسنده: مرضیه نعمتی
فصل 1
شيک و چمدان به دست در حال عبور از ميان مسافران با چشم به دنبال عزيزانش ميگشت. دستش را بالا آورد و نگاهي به ساعت مچي گران قيمتش انداخت. عقربهها هشت صبح را نشان مي داد. صداي فریاد زنانهای نگاهش را متوجه روبهرویش کرد. مادرش دواندوان به سمتش ميدوید و با چشماني اشکبار صدايش ميزد. لبخندي بر لب نشاند و با گامهایی بلند به سويش رفت و در آغوشش گرفت:
ـ خوبی مامان؟
صدای مادرش را گریان شنید:
ـ عزيز دلم! کيوان جان. بالاخره اومدي؟ دلم برات يه ذره شده بود!
سر او را بوسید و گفت:
ـ گریه برای چیه؟ اومدم دیگه!
مادرش از آغوشش بیرون آمد و با چشمان اشکبارش نگاهش کرد:
ـ دیگه برنگرد کیوان! طاقت دوریت رو ندارم!
دلسوزانه به چشمان آرایش شده او نگاه کرد. هنوز هم مانند گذشتهها در قید و بند عملهای زیبایی و آراستگی ظاهری بود و برای دیده شدن کم نمیگذاشت اما نسبت به سالهای گذشته پیرتر و شکستهتر به نظر میرسید.
ـ باباجون یه نگاهم این ورو بنداز!
نگاهش از صورت مادرش به سمت صدا چرخید و با دیدن صورت مهربان پدرش لبخند بر لبش نقش نشست. مثل همیشه ساده و محترم و آرام بود بر خلاف مادرش. به طرفش رفت و در آغوشش گرفت و گفت:
ـ سلام بابا!
پدرش خندان به پشت او زد و گفت:
ـ چطوري پسر؟
ـ قربونت برم!
ـ چقدر خوش تیپ شدی!
مادرش اشک چشمش را با پشت دست پاک کرد و لبخندزنان گفت:
ـ به مامانش رفته!
پدرش لبخندزنان سر تکان داد و او هم خندید:
ـ به هر دوتون رفتم!
از درب خروجی فرودگاه بیرون آمدند و صحبتکنان به سوی ماشین پدر رفتند. پدرش در را باز کرد و پشت فرمان نشست و او هم به احترام مادرش عقب نشست. مادرش در عقب را باز کرد و کنار او جای گرفت و گفت:
ـ میخوام پیش تو باشم!
به روی مادرش لبخند زد و به پدرش نگاه کرد. به شوخی گفت:
ـ بابا ناراحت نشه؟!
پدرش از آینه نگاه خندانی به او انداخت و گفت:
ـ من چی کارهام که ناراحت شم؟
ـ اختیار دارین. شما اینجا همه کارهای!
و به مادرش نگاه کرد. مادرش دست او را فشرد و گفت:
ـ تو خونه همش پیش باباتم. الان نوبت توئه!
خندید و گفت:
ـ باید تلافی همه روزایی که پیشم نبودی در بیاری.
مادرش مهربانانه گفت:
ـ همهش رو جبران میکنم.
لبخندی بر لب نشاند و گفت:
ـ هنوزم کار میکنی؟
ـ معلومه پسر. مگه من میتونم بدونم آرایشگاهم زندگی کنم؟
پدرش با تاسف از آینه به او نگاه کرد:
ـ عوض اینکه بدون من نتونه زندگی کنه بدون آرایشگاهش نمیتونه.
با صدای بلند خندید. به نظر میرسید میانه پدر و مادرش کمی درست شده. تا جایی که به یاد داشت قبل از رفتنش به خارج از کشور همیشه شاهد دعواها و درگیریهایشان بود. پدر راه افتاد و مادر دست او را در دستانش گرفت و لبخند زد:
ـ همين روزا يه دختر خوب و خانوم و خوشگلم که بهت بياد برات پيدا مي کنم و مي ريم خواستگاريش و همينجا موندگار مي شي.
ابروانش ناخودآگاه درهم رفت. نيامده بود که بماند اما دلش نيامد خوشحالياشان را خراب کند. رو به مادرش گفت:
ـ الان داريم کجا ميريم؟
پدرش به جاي مادرش جواب داد:
ـ خونه آقاجون. ميدوني که يه مدته اونجا زندگي ميکنيم.
متعجب اخم کرد و گفت:
ـ براي چي؟!
اين بار مادرش به جاي پدرش جواب داد:
ـ پدربزرگت چهار ماه پيش مريض شد و بیمارستان بستری شد. بعد از اینکه مرخص شد وآورديمش خونهش اصرار کرد که من و بابات بريم تو آپارتمانشون و پيششون زندگي کنيم.
دلش براي پدربزرگش سوخت. بيشتر از اينکه به پدر و مادرش علاقه داشته باشد به پدر بزرگ و مادر بزرگش علاقه داشت چون در کودکي آنها زحمت بزرگ کردنش را بر عهده داشتند. خوب به ياد داشت که آن زمانها مادرش به دنبال حرفه آرایشگری بود و پدرش هم درگير ساخت و ساز ساختمان. صبحها که پدر و مادرش سر کار ميرفتند او را هم با خود به خانه پدربزرگش ميبردند. پدربزرگ به گل و گياه علاقه داشت و او را با خود به پارکي حوالي خانهاش ميبرد و در موردشان صحبت ميکرد. او اما خيلي به باغباني و مسائل مربوط به آن علاقه نداشت. پسري درونگرا و آرام بود با افکاري پيچيده و عميق و فلسفي که فقط خودش از آنها سر در ميآورد. با صداي مادرش از افکارش بيرون آمد.
ـ کيوان جان رسيديم. پياده شو!
نگاهي به ساختمان نماي مرمر سفید و قديمي خانه پدربزرگش انداخت و لبخندي آشنا بر لبش نقش بست. از ماشين پياده شد و سرش را بالا برد و دقيقتر به ساختمان نگاه کرد. همان خانه بود با همان رنگ و بو. حتي بازسازي هم نشده بود. پشت سرش پدر و مادرش از پلهها بالا آمدند و چشمشان به در نيمه بازخانه افتاد. پدرش خندان گفت:
ـ صاب خونه مهمون نميخواي؟
ناگهان صورت چروکيده پدربزرگش نمايان شد و دلش برايش پر کشيد. پدربزرگ عصا زنان جلوي در آمد و به گرمي گفت:
ـ چرا نميخوايم؟ از صبح منتظر مهمونمونيم.
و با ديدن او ناگهان چشمانش پر ازاشک شد و گفت:
ـکيوان! بابا جون... برگشتي؟
لحن پدربزرگ به قدري مهربان و رئوف بود که چشمان همه پر از اشک شد. به سمت پيرمرد رفت و خم شد و تنگ در آغوشش گرفت و گفت:
ـ قربونتون برم آقا جون.
اين بار صداي آشناي پيرزني باعث شد از آغوش پدربزرگ بيرون بيايد و به سوي او نگاه کند. مادر بزرگش مثل هميشه چاق و پر آرامش و چادر به سر در حال نظارهاش بود و به سينه ميزد و قربان صدقهاش میرفت و گريه ميکرد. چشمانش پر از اشک شد و به سوي او رفت و در آغوشش گرفت و صورت مهربانش را غرق بوسه کرد.
ـ چقدر دلم براتون تنگ شده بود!
ـ خدارو شکر که برگشتی مادر! الهی شکر که سلامت برگشتی!
از آغوش مهربان مادربزرگش بیرون آمد و نگاهش در دو چشم سیاه شفاف و زیبا ثابت ماند. چقدر چهره آشنا بود! که بود این دختر؟! نکند که مهدیس بود؟! دختر عمه و همبازی دوران شیرین کودکیاش؟! تبسمی بر لبهای دختر نشست و گفت:
ـ سلام پسر دايي!
در حالی که بهت در صورت و صدایش هویدا بود، پرسید:
ـ مهدیسی؟!
مهدیس با سر تایید کرد و همه خندیدند. پدرش گفت:
ـ خیلی بزرگ شده و نشناختیش.
خندید. دستی به پشت موهایش کشید و در فکر دوران کودکیاشان فرو رفت. روزهایی که مهدیس با موهای کوتاه فانتزی و دامن کوتاه رنگیاش همراه مادر و پدر و خواهر بزرگترش مهگل به خانه آنها ميآمدند و هر دويشان تا ساعتها در کنار هم بازي ميکردند طوري که گذر زمان را احساس نميکردند. مهديس خوش سر زبان و مهربان و صميمي بود و او را از تنهايي و انزوايي که پدر و مادرش برايش ساخته بودند بيرون ميکشيد. با او حرف ميزد... برايش قصه ميخواند و از او هم ميخواست برايش از فکرهاي عجيب و جالبش بگويد. این ارتباط ادامه داشت تا اینکه مدتي بعد يک قطع رابطه اساسي بين خانواده او و خانواده مهديس در گرفت. پدر مهديس بد دهان و تندخو بود و عمه فرزانه از دستش در امان نبود. چندین بار پدرش با پدر مهدیس درگیر شده و از فرزانه خواسته بود از شوهرش شکایت کند اما هر بار فرزانه به خاطر دخترانش کوتاه آمده و از پدر و برادرش خواسته بود در زندگیاش دخالت نکنند. در آخر ارتباط فاميلي قطع شده و او از مهدیس بی خبر مانده بود. مدتی بعد هم به اصرار مادرش براي ادامه تحصيل به آمريکا رفت و کاملا از بستگان بیخبر ماند تا حالا که برگشته بود و متوجه برقراری ارتباط فامیلی شده بود. با صدای مهدیس به خودش آمد:
ـ خوش اومدين!
دستش بي اختيار به سمت او رفت. مهديس شرمزده چشمان سياهش را از چشمان قهوهاي و متحير او برداشت و سرش را پايين برد. لحظهای خجالت زده شد. چرا فراموش کرده بود که اينجا ايران است؟! دستش را انداخت و گفت:
ـ ممنونم دختر عمه. عمه کجاست؟!
مهديس سرش را بالا آورد و گفت:
ـ شرمنده. يه کمي کسالت داشت. تو خونهست.
نگران شد و پرسید:
ـ کسالت برای چي؟!
ضربهاي به بازويش خورد و صداي مادرش را به آرامی شنيد:
ـ طوريش نيست. بعداً ميريم ديدن عمهت.
****
همه در پذيرايي جمع بودند و پدربزرگ به حرفش گرفته بود. تمام توجهش به مهديس بود که در حال پذيرايي لبخندي زیبا بر لب داشت. با خود فکر کرد: «چرا با ديدنش اون علاقه بچگي چند برابر شد؟!»
مهديس سيني چاي را مقابلش گرفت و سعي کرد عادي رفتار کند. يک فنجان برداشت و در حال نظارهاش با لبخندی محجوب گفت:
ـ ممنون.
مهديس هم نگاهش کرد و تبسم کرد:
ـ خواهش ميکنم. قند هم رو ميزه. البته شکلاتهام خوشمزهست.
مودبانه تشکر کرد. همراه مهدیس زنگ خورد. از کنارش گذشت و به يکي از اتاقها رفت و در را بست. با صدای پدربزرگ به خودش آمد:
ـ باباجون حتما خسته راهی و دلت میخواد استراحت کنی!
لبخند زد و گفت:
ـ انقدر از دیدنتون خوشحالم که خواب به چشمام نمیاد.
مادرش گفت:
ـ بعد ناهار میریم خونه.
و رو به مادربزرگ گفت:
ـ مهدیس کجاست؟ نمیبینمش.
ـ تو اتاقه مادر... داره با همکارش تلفنی حرف میزنه.
کنجکاو پرسید:
ـ شاغله؟
مادربزرگ جواب داد:
ـ معلمه مادر. تو یه آموزشگاه زبان کار میکنه.
و برخاست و گفت:
ـ برم یه سر به غذا بزنم. سیمین توام بیا کمک.
مادرش برخاست و همراه مادربزرگ شد. در همین هنگام مهدیس هم از اتاق بیرون آمد و برای کمک به مادربزرگش آشپزخانه رفت. با دقت در حال نظارهاش بود. دختری پر لطافت و متین. مثل همانوقتها! سفره که پهن شد، مادربزرگش از او و پدرش و پدربزرگ خواست که بر سر سفره رنگین بنشینند. برخاست و به سوی سفره رفت و گوشهای نشست. خیلی وقت بود که در چنین جمعی و کنار چنین سفره صمیمانهای جای نگرفته بود. مادربزرگ رو به مهدیس گفت:
ـ غذای مامانت و مهگل رو گذاشتم کنار مادر.
مهدیس لبخندزنان تشکر کرد و گفت:
ـ دستتون درد نکنه.
تازه به یاد مهگل افتاد و پرسید:
ـ مهگل نیست؟
مهدیس به او نگاه کرد و گفت:
ـ مهگل بیرونه. خونه نیست.
سرش را به علامت متوجه شدن فرود آورد. حتما مهگل بعد از سالها خیلی تغییر کرده بود. چیز زیادی از او در یادش نمانده بود. فقط میدانست آن زمانها دختر حساس و رک گویی بود و چند باری هم، بازی او و مهدیس را به هم زده و از ته دل خندیده و با بدجنسی گفته بود:
ـ حقتونه! تا شما باشید انقدر با هم صمیمی باشید.
به برنج خوشپخت و خورشت قرمهسبزی خوشبو و سوپ داغ که از آن بخار بر میخواست، نگاه کرد و لحظهای به یاد غذاهای حاضری دوران تحصیلی و شغلیاش افتاد که واقعا معدهاش را آزار میداد. پس از مدتها قصد خوردن دستپخت مادربزرگ مهربانش را داشت. پدربزرگ در ظرفش سوپ ریخت و گفت:
ـ بخور باباجون. نوش جونت!
تشکر کرد و کمی از سوپ را خورد. واقعا خوشمزه بود! انگار پایش داشت با خوردن این غذای خوشمزه و گرمای خانه پدربزرگش به ایران بسته میشد. توجهش به مهدیس جمع شد. با شرم در حال برداشتن کمی سوپ بود. لحظهای نگاهشان به هم افتاد و بعد سریع نگاهشان را دزدیدند.
ـ کیوان جان! بابا جون! چرا کم کشیدی؟
به چهره پدربزرگش نگاه کرد که مراقب غذا خوردن او بود. لبخندزنان گفت:
ـ کم برنداشتم. خیلیام زیاده!
مادربزگش یک کفیگر برنج در ظرفش ریخت و گفت:
ـ بخور مادر!
معذبانه مشغول شد.
پس از خوردن ناهار پدر و مادر برخاستند و او را هم وادار به برخاستن کردند.
ـ خب با اجازتون ما دیگه مرخص شیم.
پدربزرگ و مادربزرگ برای بدرقهاشان جلوی در آمدند و مهدیس هم پس از آنها. مهدیس به خاطر نبود مادرش و خواهرش عذرخواهی کرد و پدرش گفت:
ـ وظیفه ماست که بیایم دیدن مادرت.
و مادرش هم ادامه داد:
ـ فردا من با کیوان یه سر میایم خونتون.
و مهدیس هم محترمانه جواب داد:
ـ قدمتون روی چشم!
****
از زمانی که از خانه مادربزرگ به خانه پدریاش آمده بود فکرش درگیر زندگی عمه فرزانه شده بود. که آیا هنوز هم با همسرش زندگی خوبی داشت؟ آیا هنوز هم در خانه قدیمیاش