پارت اول
همه چیز از همون روزهای کودکی شروع شد، از همون روزهایی که خاله فرزانه هر وقت منو میدید بالحنی شیرین و دوست داشتنی بهم میگفت:«سلام عروس قشنگم».
این جمله خاله مثل یک لالایی قشنگ گوشم رو نوازش میکرد و ذوقی شیرین سرتاسر وجودمو در بر میگرفت.
یه موج گرم توی دلم میپیچید و حالم رو زیرورو میکرد، چنان سرحالم میآورد که انگار روی ابرهام.
هر وقت این جمله از دهن خاله بیرون میاومد، میدیدم که مادرم با چشمهایی خیس شده از اشک میخندید.
فکر میکردم این خندههای همراه با اشک از سر ذوقِ باشه و از اینکه دخترش قراره عروس خواهرش بشه خوشحاله.
مامان منیژه«مادر بزرگم»، با شنیدن این جمله رنگ نگاهش نسبت بهم تغییر میکرد، نگاهش میشد مثل غروبی که در چشم جا میموند؛ آروم، سنگین، و پر از حرف هایی که هیچ وقت نمیشد به زبون آورد.
صوت صدای خاله و جمله عروس قشنگم برای من شده بود آهنگ مورد علاقهِ کودکیم.
هر دفعه که خاله اینجوری صدام میکرد، چنان به وجد می اومدم که اگر ترسی از گوش مالی های مامان و مامان منیژه نداشتم بلند و از ته دلم قهقهه میزدم.
من با شنیدن این جمله بیست سال تمام قد کشیدم و بزرگ شدم، توی تمام نقاشیهام لباس عروس سفیدی به تن داشتنم و کنار علیِ عزیزم، دوست داشتنی ترین مرد زندگیم ایستاده بودم و هر دو میخندیدیم.
هرشب وقت خواب، روز عروسیم رو تصور میکردمو با رویاهای شیرینم بهش پروبال می دادم.
رویای که قرار بود آیندهام رو بسازه، یا شاید هم اونو خراب کنه، من بیخبر از همه چیز به روی خوش ماجرا نگاه میکردم.
مثل بچهای بودم که توی خواب دستش رو برای گرفتن ماه دراز میکنه، اما نمیدونه که ماه قراره بیافته توی دستش یا خودش قراره از رویاهاش بیرون بیافته.
و ماه هیچوقت خبر نداره که اون بچه برای گرفتنش دستش رو دراز کرده.
نمی دونستم که این تصویر شیرین یه روز قراره منو به سویِ حقیقتی ببره که هیچ وقت تصورش رو نداشتم.
در اون روزهای کودکی غم تو دنیای ما جایی نداشت، اما هرچی که زمان میگذشت و بزرگتر میشدیم.
خیالهای کودکی رنگ میباختن و واقعیت های تلخی که طعم تلخشون تا ابد روی دل آدم به جا میمونپ جای اونها رو می گرفت.
همینطور که میگذشت و من هر وقت که علی رو میدیدم، متوجه میشدم که هر روز رفتارش سرد و سردتر میشه و دیگه خبری از اون علیِ مهربون بچگی نیست.
دیگه نه لبخندی روی لبش بود و نه مِهر و عاطفهای در رفتارش.
هر وقت که توی جمع اسم منو کنار اسمش میذاشتن یا بحث ازدواجمون رو وسط میکشیدن میدیدم چطوری اخم مهمون صورتش میشد.
به دلم افتاده بود که این اخم ها و رفتارهای سردش بخاطر نخواستن من باشه اما دلم نمیخواست و نمیتونستم باور کنم که علی هیچ علاقهای به من و آیندهیِ مشترکی که سالها با عشق شیرین کودکیم براش رویا ساختم نداشته باشه.
این سوال همیشه تو سکوتم مثل صدایی وحشت برانگیز تکرار میشد:«اگر علی تو رو دوست نداشته باشه میخوای چیکار کنی؟ چطوری میخوای با عشقی که سالها با خیال های رنگی پرورشش دادی، وهر شب قبل از خواب خودتو غرق در رویاهاش ساختی کنار بیای؟»
قلبم با تکرار این سؤال به درد میاومد و تمام بدنم مثل بیدی وسط باد میلرزید، واقعا اگر چنین اتفاقی میافتاد قرار بود چی به روز من بیاد چطوری باید خودمو از این دردورنج خلاص میکردم.